نقاب های شرابی (۳)

دستِ رامین روی گونهٔ تارا لغزید، گرمایی که انگار از عمقِ خاکسترهای شومینه برخاسته بود. پوستِ او زیر نوکِ انگشتانش، نرمیِ ابریشمِ خیس از شبنم را داشت. تارا، لبهٔ تخت نشسته بود، پاهای برهنه‌اش روی فرشِ پرزبلند، همچون ریشه‌های درختی که به زمینِ ممنوعه چنگ زده بودند. رامین زانو زد، چشمانش سطحِ سبز-خاکستریِ دریای چشمانِ او را می‌کاوید، پیش از آنکه لب‌هایش را به دهانِ نیمه‌بازِ او بچسباند.

بوسه‌ای که آتشِ زیر خاکستر را به زبانه‌کشیدن واداشت. زبان‌هایشان در هم پیچید، گویی دو رودِ خروشان که به دریا می‌ریزند. طعمِ شرابِ قرمز و دودِ سیگار در هم آمیخته بود، و نفس‌های تارا که تندتر می‌شد، نوای سازِ بی‌زبانی را می‌نواخت. رامین دستانش را به پشتِ گردنِ او قفل کرد، انگار می‌خواست او را در این بوسهٔ بی‌پایان غرق کند.

لب‌هایش مسیرِ آتش را به سوی گردنِ تارا کشاندند، جایی که نبضش تندتر از ضرب‌آهنگِ موسیقیِ زمینه می‌زد. دندان‌هایش به آرامی روی پوستِ سفیدِ گردنِ او گزید، و تارا سرش را به عقب انداخت، موهای شرابی‌اش همچون پرده‌ای روی پشتِ تخت پخش شد. پایین‌تر رفت، به درهٔ سینه‌های برجسته رسید، جایی که تتوی مار کبرا حلقه زده بود. زبانش نوکِ سینه‌های سفتِ او را احاطه کرد، حرکتی چرخشی و بی‌امان، مثلِ کودکی گرسنه که به مادرِ زمین چسبیده است. تارا دستانش را در موهای نمک‌فلفلیِ او فرو برد، انگار می‌خواست او را در این اقیانوسِ حسی غرق کند.

مسیرِ آتش ادامه یافت: پایین‌تر از شکمِ صاف، جایی که «نپتونِ» طلایی زیر نافش می‌لرزید. زبانش در نافِ او چرخید، حرکتی مارپیچ که هر حلقه‌اش موجی از لرزش را به ستون فقراتِ تارا می‌فرستاد. صدای نالهٔ او، آهسته و خفه، در اتاق پیچید. رامین پایین‌تر رفت، به کشالهٔ رانِ چپ رسید، جایی که تتوی کلاغ و گل‌سرخ در کنارِ آن ناحیهٔ ممنوعه خزیده بود. نفس‌هایش روی پوستِ حساسِ آن ناحیه گرم بود، پیش از آنکه زبانش به آرامی خطوطِ تتو را دنبال کند.

تارا پاهایش را به دورِ سرِ او قفل کرد، اما وقتی زبانِ رامین به دروازهٔ آتش نزدیک شد، پاشنه‌هایش را به شانه‌های او فشار داد. «نه… هنوز نه.» صدایش لرزان بود، اما مملو از اقتدار. «جعبهٔ جادویی را بیاور… می‌خواهم تو را از راهی دیگر به اوج برسانم.»

رامین، با چشمانی تاریک از هوس، به سوی جعبهٔ چوبِ صندلِ زیر تخت خزید. جعبه‌ای که بیشتر شبیه صندوقچه‌ای از اسرارِ باستانی بود. درونش، ابزارهای شهوت به شکلی هنرمندانه چیده شده بودند:
-طنابِ جوتِ ژاپنی، بافته شده از الیافِ طلایی و قهوه‌ای، که گویی برای بستنِ فرشتگانِ شورشی طراحی شده بود.
-پرهای سیاهِ شترمرغ، نرم‌تر از ابریشم، که هر تماسشان با پوست، ردی از آتشِ سرد به جا می‌گذاشت.
-شلاق‌های چرمیِ سبک، با دسته‌های منبت‌کاری شده، که بیشتر برای نمایشِ قدرت بود تا درد.
-پلاگِ عقیقی، به رنگِ خونِ خشک شده، که نقشِ مارپیچیِ آن برای تحریکِ اعماق طراحی شده بود.
-دیلدوی نرم و کلفت، به رنگِ پوستِ برنزه، که تارا آن را «برجِ تسخیر ناپذیر» می‌نامید.

تارا پرِ سیاه را برداشت و نوکِ آن را روی بازوی رامین کشید. «امشب… می‌خواهم تو را با نرمی به آسمان ببرم.» سپس به رامین اشاره کرد که روی تخت دراز بکشد. رامین، همچون مجسمه‌ای از مرمرِ گرم، به شکم خوابید و باسنش را به سمتِ هوا بالا آورد.

تارا روی باسنِ او نشست، آلتِ خیسِ خود را که «نیلوفری سرخ» می‌نامید، میانِ شکافِ باسنِ او قرار داد. حرکتی موجی از کمرش شروع شد، قوسِ بدنش همچون کمانی که تیری از آتش را رها می‌کند. هر بار که آلتش به جلو و عقب می‌لغزید، صدای خیسیِ ملایمی از پوستِ آنها بلند می‌شد. دستانش روی کمرِ

رامین می‌رقصید، جای انگشتانش ردِ قرمزِ هوس را روی پوستِ او حک می‌کرد.

پرِ سیاه را به آرامی از پشتِ زانوهای رامین به سوی باسنش کشید. هر تماس، موجی از لرزش را در بدنِ او ایجاد می‌کرد. وقتی به بیضه‌هایش رسید، نوکِ پر را روی «برجِ سیاه» او – آلتِ سفت و رگ‌برجسته‌اش – چرخاند. قطره‌ی شبنم‌مانندی که از نوکِ آن تراوش کرده بود، با حرکتی هنرمندانه در طولِ آلتش پخش شد.

تارا با یک دست، شکافِ باسنِ او را باز کرد، و با دستِ دیگر، پر را به آرامی روی «گلِ سپیده‌دم» – سوراخِ تنگ و سرخِ او – کشید. پوستِ آن ناحیه چنان نرم بود که گویی از گلبرگ‌های رزِ تازه تشکیل شده، و با هر تماس، نبضی سریع زیرِ سطحِ آن حس می‌شد. سپس انگشتانش را به «نیلوفر سرخ» خود آغشته کرد و با حرکتی چرخشی، به درونِ «گلِ سپیده‌دم» فرو برد. رامین ناله‌ای کشید، ناله‌ای که از عمقِ وجودش برخاست و با دیوارهای اتاق درآمیخت.

اما این تنها آغاز بود. تارا سرعتِ انگشتانش را افزایش داد، هر بار عمیق‌تر، هر بار سریع‌تر. بدنِ رامین زیر او می‌لرزید، و او می‌دانست که لحظهٔ انفجار نزدیک است. با این حال، ناگهان ایستاد و در گوشش زمزمه کرد: «نه… اینجا تمام نمی‌شود.»

رامین، که از شدتِ شهوت به لبهٔ پرتگاه رسیده بود، برگشت و تارا را به روی تخت پرتاب کرد. بدنش را روی او انداخت، چشمانش دو گوی آتشین در تاریکی. «حالا نوبتِ من است…»

سکوتِ اتاق، سنگین از نفس‌های بریده و ناله‌های خفه‌شده، ناگهان با زمزمهٔ رامین شکست: «نوبتِ من است… می‌خواهم رازِ نیلوفر سرخ را تا انتها بچشم.» چشمانش، همچون شفقِ قطبی در تاریکی، برقِ هوسی مهارنشدنی می‌زد. تارا، پاهایش را به آرامی دورِ سرِ او حلقه زد، مچ‌پاهای نازکش روی گردنِ او قفل شد، گویی زنجیرهای ابریشمیِ تقدیر.

رامین از نافِ او شروع کرد، جایی که «نپتونِ» طلایی می‌درخشید. زبانش، مارپیچی از آتش، به سوی حلقهٔ نقره‌ایِ چسبیده به لبهٔ نیلوفر سرخ خزید. حلقه‌ای که همچون قفلی باستانی، ورودی بهشت را نشانه‌گذاری کرده بود. نوکِ زبانش به آرامی آن را کشید، طوری که زنجیرِ نقره‌ای به لرزه درآمد. تارا ناله‌ای کشید، ناله‌ای که از عمقِ رحمِ زمین برخاسته بود. بدنش قوس برداشت، ستون فقراتش همچون کمانی تنیده، و نیلوفر سرخ، مرطوب از شبنمِ شهوت، درخشید.

«این قفل… فقط با کلیدِ آتش باز می‌شود،» رامین در گوشش زمزمه کرد، پیش از آنکه زبانش را به درونِ مهتابِ سرخ فرو برد. حرکتی چرخشی، بی‌امان، مانند عقربه‌ی ساعتی که زمان را می‌دزد. تارا دستانش را روی سرِ او فشار داد، موهایش در مشت‌های او گره خورد، و نیلوفر سرخ، تپشی سریع‌تر از قلبِ پرندهٔ اسیر گرفت. چشمانِ سبز-خاکستریِ او نیمه‌بسته بودند، مردمک‌ها گشاد شده، و رگ‌های گردنش برجسته از هیجان. شکمِ صافش موج می‌زد، هر انقباضِ ماهیچه‌ای نویدی از اوجی نزدیک بود.

«بیشتر… تا ته،» تارا زمزمه کرد، صدایش لرزان از لبهٔ پرتگاه. رامین سرعت را افزایش داد، زبانش به اعماقِ گرمای نیلوفر سرخ نفوذ کرد، گویی می‌خواست هر قطرهٔ شهدِ پنهان را بیرون بکشد. ناله‌های تارا اوج گرفت، موسیقیِ بی‌واژه‌ای که با ضرب‌آهنگِ نفس‌های رامین هماهنگ می‌شد.

ناگهان، تارا نوکِ پاهایش را به چانهٔ او فشار داد و سرِ رامین را بالا کشید. «کافیست… حالا نوبتِ ستونِ سیاهِ توست.» او را به روی خود کشاند، طوری که «برجِ اُبسیدین»ِ رامین – سفت و رگ‌برجسته – در برابرِ ورودیِ نیلوفر سرخ ایستاد. لحظه‌ای درنگ کردند، نفسی جمع شده در سینه، پیش از آنکه رامین با ضربه‌ای موج‌گونه، ستون را به کامِ آتش فرو برد.

حرکاتِ کمرِ رامین ریتمی حیوانی گرفت، هر ضربه‌ای چنان عمیق که گویی می‌خواهد جهان را از هم بگسلد. بیضه‌هایش، گرم و سنگین، با هر عقب‌کشیدن به باسنِ تارا برخورد می‌کرد و صدای خیسِ پوست‌ها، همچون آوازِ امواج در غارهای مرموز، فضا را پر می‌کرد. نیلوفر سرخ سرخ‌تر شد، گلبرگ‌هایش لرزان از هجومِ ستونِ سیاه. تارا ناخن‌هایش را به پشتِ او فرو برد، ردِ قرمزِ هوس روی پوستش نقش بست: «آه… این ستونِ ناتمام را چطور جرات کردی به بهشتِ من وارد کنی؟»

رامین، با چشمانی بسته و پیشانی خیس از عرق، پاسخ داد: «چون بهشتِ تو… جهنمِ شیرینِ من است.» سرعتش افزایش یافت، ضرباتش چنان سریع که گویی در حال دویدن بر لبهٔ تیغ است. تارا دستش را به زیر شکمِ خود کشید، انگشتانش حلقهٔ نقره‌ای را چرخاند و همزمان با هر ضربهٔ رامین، موجی از آتش را در خود فرو ریخت.

ناگهان، رامین موهای شرابیِ او را همچون افسارِ اسبِ وحشی گرفت و پوزیشن را تغییر داد. تارا روی لبهٔ تخت، در حالتِ داگی خم شد، باسنِ برجسته‌اش در هوا، و نیلوفر سرخ در انتظارِ هجومِ دوباره. رامین دستانش را روی کمرِ باریکِ او قفل کرد و ستونِ سیاه را دوباره به عمقِ مهتابِ سرخ فرو برد. هر ضربه، محکم‌تر و خشمگین‌تر از قبل، گویی می‌خواست تمامی وجودش را در آن لحظه فریاد بزند.

«این… این همه‌ی هنرِ توست؟» تارا با خنده‌ای تحقیرآمیز پرسید، صدایش لرزان از لذت و خشم. «ستونی به نازکیِ قلمِ نویسندگان؟»
رامین، با گاز گرفتنِ شانهٔ او پاسخ داد: «قلمی که می‌تواند بر پوستِ تو شعری جاودان بنویسد… شعری از عشق و مرگ.»

تارا برگشت، چشمانش برقی از شیطنت زد. دستش را به عقب برد و ستونِ سیاه را در مشت گرفت: «شعرِ تو… پر از سکوت‌های ناتمام است.» سپس ریتمِ ضربات را دیوانه‌وار تند کرد، طوری که تخت زیر آنها به ناله درآمد. صدای برخوردِ بدن‌ها، شلپ‌شلوپیِ خیسِ شهوت، و ناله‌های خفه‌شده، سمفونیِ بی‌قاعده‌ای را ساخت که از پنجره‌ها به خیابانِ خالی می‌ریخت.

در اوجِ این طوفان، تارا فریاد زد: «حالا… همزمان!» دستش سریع‌تر روی نیلوفری سرخ چرخید، و رامین، با آخرین ضربه‌ای که از عمقِ وجودش برخاست، دانه‌های درخشانِ اوج را بر شکافِ باسنِ او ریخت. تارا، همزمان، با لرزشی از سر تا پا، موجِ گرمای خود را به آسمان فرستاد.

سپس سکوت.
سکوتی که تنها با نفس‌های بریده و تپشِ قلب‌ها پر می‌شد. رامین روی تارا خم شد، پیشانی‌اش را به پشتِ گردنِ او چسباند: «این شعر… پایانش را تو نوشتی.»
تارا خنده‌ای کرد، خنده‌ای که هنوز از لرزشِ اوج می‌لرزید: «نه… این فقط بیتی از حماسه‌ای بی‌پایان است.»

و اتاق، غرق در بوی عرق، شهوت، و اسطوخودوس، شاهدِ آغازِ فصلی جدید از نقاب‌های شرابی بود.

نوشته: ص.ف.ن

بازدید 6,984

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “نقاب های شرابی (۳)”

  1. داداش انقدر شاعرانه کردی ادم حس میکنه داره داستان سکسی شکسپیر میخونه تا الانم کشش دادی چیزی از کاکولدی نبوده انقدرم قلم سنگینه انگار در محضر بزرگان ادب نشستی دارن داستان رابطه شکسپیر رو برات میخونن یکم فاز ادبیات رو کم کن مشتی اصل داستانم بیار توش دیگه این همه رفتی جلو ولی هنوز به اول بازی هم نرسیدی با حوصله بودنت خوبه و این حد از ادبیات دیگه ادمو میبره تو فضای دیگه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید