پاییز پارسال برای اولین بار رابطه خارج از ازدواج داشتم. هر روز کارم شده است مرور آن لحظات. خیانت و سکس نبود ما یک رابطه عاشقانه زیبا داشتیم . این تعریف زیباتری است.
ما در یک روستای کوچک و دورافتاده کردستان زندگی میکنیم. طوری که همه نه تنها همدیگر بلکه بز و گوسفند همدیگر را هم میشناسند. چند سال پیش از طرف شورای روستا به من و شوهرم گفتند سرایدار مدرسه شوید و از دولت پول بگیرید. من شبها مدرسه را تمیز میکردم و شوهرم روزها چایی درست میکرد و بقیه کارهای مدرسه را انجام میداد.
من همینجا به دنیا آمدم و در پانزده سالگی ازدواج کردم و کمتر از اینجا خارج شدم. در روستا امکان رابطه و عاشقی و… وجود ندارد ولی من در گوشی ناشناس با چند نفری حرف میزدم و داستان های سکسی میخواندم.
پارسال معلم جوانی به روستا آمد که اولین سال خدمتش بود و در روستا یک خونه اجاره کرد. بعد از مدتی فهمیدم خیلی پسر خوب و درستی است. سرش توی کار خودش بود و ظهرها توی کوه و جنگل پیاده روی میکرد. چند باری به خونه دعوتش کردیم و زیر نظر گرفتمش مطمئن شدم خیلی پسر باشخصیت و خوبیه. کم کم بهش علاقمند شدم. وقتی زنهای روستا در موردش حرف میزدند و میگفتند می خواهند دخترشان را بهش بدهند بهم میریختم. باید زودتر کاری میکردم و به دستش میاوردم. شمارشو از گوشی شوهرم برداشتم. گاهی به بهانه مدرسه بهش زنگ میزدم. ولی تماس ها کوتاه و عادی بود. مثلا میگفتم به بچهها بگید نظافت را رعایت کنند یا شیرها را خراب نکنند. یک روز جمعه که شوهرم به باغ رفته بود بهش زنگ زدم و اینبار صحبت را طول دادم. گفتم چرا خانوادت نمیان بهت سر بزنند. همینطور حرف زدیم که دیدم یکساعت شده و در مورد همه چیز حرف زدیم. اونم تنها بود و مشخص بود یک همزبون میخواد. چند روز بعد دوباره تنها شدم و بهش زنگ زدم. صحبت از آشپزی شد. گفتم برات غذا و سالاد درست میکنم. شب میذارم توی دفتر بیا ببرش. وقتی نظافت مدرسه تمام شد و در را بستم از پشت شیشه نگاه کردم بعد نیم ساعت رفت توی مدرسه.
روز بعد پیام داد که ظروف خالی را توی کمد دیواری گذاشتم. داخل قابلمه یک سیب سرخ گذاشته بود. دیگه بهم زنگ نمی زدیم. تو تلگرام حرف میزدیم و بعد پیام ها را پاک میکردیم. یکی دو ماه گذشت و حسابی همودوست داشتیم. هرچه فکر میکردیم. راهی برای قرار دو نفره نبود. بالاخره گفت باید ریسک کنیم. گفت من بعد از رفتن بچه ها توی مدرسه قایم میشم تو هم شب بیا برای نظافت.
قلبم مثل گنجشک میزد. هی عرق میکردم. هم خطری بود هم شیرین بود. شام که خوردیم شوهرم رفت خونه برادرش. یه دوش سریع گرفتم و کمی آرایش کردم. کوچه ها تاریک و ساکت بود. گاهی سگی پارس میکرد. هوا سرد و زمخت بود ولی مرتب عرق میکردم و طپش قلب داشتم. یک پا جلو می گذاشت و دلم میخواست به عقب برگردم. دستهام میلرزید و به زحمت قفل را باز کردم. داخل مدرسه شدم انگار نبود. رفتم توی انباری جارو بردارم که دیدم روی صندلی نشسته است. خشکم زد. بلند شد و دستش رو جلو آورد. برای اولین بار دست دادیم. دستهاش داغ بود و میلرزید. منو کشید جلو و در رو بست.صورتشو جلو آورد گفتم نه تورو خدا میخوام کار بدی انجام بدیم. گفت فقط بوست میکنم قربونت برم. دستهاشو دور کمرم قفل کرد و محکم بغلم کرد.موها و پیشانی و لب هامو بوسه بارون کرد. آغوشش گرم و پر از حرارت عشق بود. یک عشق تند و صادقانه. چیزی که هیچوقت تجربه نکرده بودم. محکم فشارم میداد و در گوشم قربون صدقم میرفت.دیگه باهاش همراهی میکردم و لب بازی میکردیم. دستشو پایین برد و سینه هامو به نوبت فشار داد. یک ربعی توی بغلش بودم که احساس خطر کردم و گفتم دیگه بسه باید نظافت رو انجام بدم و زودتر برم. شروع به التماس کرد که یک دقیقه از پشت بغلت کنم. دلم نیومد دلش رو بشکنم.وقتی از پشت بغلم کرد کیرش راست شده بود و توی چاک کونم رفته بود. با اینکه هر دو لباس داشتیم ولی سفتی و داغی کیرش رو حس میکردم. درگوشم گفت کمرت باریکه و کونت بزرگ و خوش فرمه. دقت کردم بین زنهای روستا بهترین بدن رو داری.کسم داغ شده بود و بشدت خیس شده بود. گفتم دیگه تورو خدا بزار برم آبرو ریزی میشه. ازم جدا شد روی صندلی نشست و گفت روی پاهاش بشینم. نشستم توی بغلش. دوباره کیر بزرگش رفت بین پاهام. دستشو توی یقه ام کرد و سینمو گرفت. در گوشم گفت زن کی هستی. گفتم فقط زن خودت. با بدبختی خودمو جدا کردم. گفتم زودتر از بام دستشویی بره . اونجا میخوره به کوچه ای که خونه اش بود. یکی دو ماه گذشت دیگه فرصت نشد همو از نزدیک ببینیم. هر دو داشتیم دیوونه میشدیم. توی پیام هاش میگفت حاضرم یک بار دیگه بغلت کنم و بعد اخراجم کنند. مغزم کار نمیکرد. یکبار توی طویله بره ای رو بغل کردم و اسم اون رو میبردم و گریه میکردم. کلمه هایی رو که روی تخته سیاه می نوشت رو می بوسیدم و آروم اشک میریختم.
نفس میکشیدم تنها بخاطر اینکه زمان بگذرد و دوباره وقت دیدار برسد.بالاخره به آرزوم رسیدم. شوهرم با نامه شورا به مرکز استان رفت که چند وسیله آموزشی برای مدرسه بگیرد. گفتند یک مرد خیری مقداری وسیله به مدارس دورافتاده کمک کرده است. شب سرد و طوفانی بود. باد و بارون طغیان کرده بودند و قصد ویرانی روستا را داشتند. من ولی توی خونه تاریکم به عشق فکر میکردم. ساعت حدود یک بود که چشمام سنگین شد و کنار بخاری دراز کشیدم. تو خواب و بیداری حس کردم در میزنند.ساعت یک شب چه کسی دم در بود. توی روستا ساعت نهایتا ده همه خواب بودند. شاید باد بود ولی اینبار جدی جدی در زدند. گفتم کیه؟ گفت یکی که دلش برات تنگ شده. در رو باز کردم پرید داخل و در رو بست. گفتم دیوونه شدی میخوای جفتمون رو بکشند. گفت هر کاری بکنند مهم نیست تو ارزشش رو داری. گفتم از کجا فهمیدی تنها هستم. گفت شوهرت رو خودم فرستادم شهر بعد از سر شب توی پنجره نگهبانی دادم که کسی نیاد پیشت. گفتم ولی بازم کار غلطی کردی اینجا که شهر بزرگی نیست. گفت بسه دیگه زن کمتر غر بزن یه چایی بیار یخ کردم. خندیدم گفتم چایی کجا بود نصف شبی باید دم کنم. رفتم آشپزخونه. گفت پس منم میام کمک کنم میخوام بهت نزدیک باشم. مرگ بر جدایی ها. همش میخندیدم.سر اینکه باید چند قاشق چایی توی قوری ریخته بشه دعوامون شد ولی زود توافق کردیم و دوباره همو بوسیدیم. جوراباش رو درآوردم و شستم. پاهاش رو ماساژ دادم و براش چایی و میوه آوردم. بهش گفتم تو عزیزترین مهمون خونه فقیرانه من هستی. گفت شاید دیر وقت باشه ولی بهترین مهمونی زندگیش هست. گفتم توی بالکن انار داریم برم برات بیارم. گفت بالکن سرده حق نداری بری. هی میگفت از کنارم تکون نخور میخوام مواظبت باشم.همه جای خونه رو بهش نشون دادم. رفتم توی انباری و گفت یه خورده خیاطی کن. روی پاهاش نشستم و کمی خیاطی کردم. رفتیم نزدیک کمد لباس ها گفت میخوام خودم لباس برات انتخاب کنم. یه شورت و سوتین آبی و لباس گلدار انتخاب کرد. گفتم باید چشماتو ببندی که بپوشم یا لامپو خاموش میکنم. دستهاشو گذاشت روی چشماش ولی میدونستم نگاه میکند. وقتی کامل لخت شدم دستهاشو برداشت و خندید و گفت تموم شد؟ گفتم دیونه من کی گفتم تموم شده. دستهامو روی سینه و کسم گذاشتم. اومد جلو دستمو بزور از روی کسم برداشت و بوسش کرد. گفتم بسه توروخدا بزار لباس بپوشیم. گفتم حالا که اینقدر ناراحتی منم لخت میشم. خودش هم زودی برهنه شد. گفت اصلا دیگه نمیزارم لباس بپوشی. دستشو روی دهنم گذاشت و نذاشت حرف بزنم. گفت گشنمه برام دو تا تخم مرغ درست کن. گفتم تخم مرغ داریم مال خودمونه محلی و خوشمزه. خودش هم کمک میکرد باهم آشپزی کنیم. کنارم میچرخید و بهم در کونی میزد.خم شدم از توی کابینت نمک بیارم دیدم کیرش رو گذاشته جلوی صورتم گفت ببین مزش چطوریه. بوسیدمش و کلاهکش روی توی دهنم کردم. با دست سرمو نگه داشت و یک دقیقه توی دهانم نگه داشت. به پاهاش زدم که دارم خفه میشم کوتاه اومد. سر اینکه چقدر رب گوجه باید توی املت باشد دوباره جرو بحثمون شد گفت این زن من درسته خیلی خوشگله ولی خیلی رو داره باید ادبش کنم. باید کونت بزارم که دیگه روداری نکنی. گفتم نه بخدا جیغ میزنم. شروع به التماس کرد و قول داد فقط سر کیرش رو داخلم کند. گفت دستهاتو روی سینک بزار و کونت رو قمبل کن. یخورده روغن روی باسن و بین پاهام ریخت و شروع به ماساژ دادن کمر و پاهام کرد.از شدت لذت چشمامو بسته بودم. یکباره کلاهک کیرش رو در کونم گذاشت و فشار داد. با چند فشار بالاخره کیرش رفت توی کونم و از شدت درد جیغ کوچکی کیشدم. ترسید و عقب کشید. بغلم کرد و عذرخواهی کرد. از درد یه دستم رو گذاشته بودم روی کونم و با یه دست دیگه براش املت درست میکردم.
ساعت سه شب بودیم که یکی چند لقمه خوردیم. گفت میخوام برای تشکر کست رو بلیسم. پاهام رو باز کرد و شروع به لیسیدن کسم کرد. گاهی زبونش رو هم داخل میکرد. اینقدر کسم رو لیسد که به فضا رفتم و شروع به نالیدن کردم. دیگه چیزی سرم نمیشد. کسم پرآب شده بود و پف کرده بود. زبونش داغش رو وقتی داخلم میکرد از شدت لذت رعشه میگرفتم. وقتی کلاهک کیرش رو بین پاهام گذاشت خودم کیرش رو گرفتم و در کسم گذاشتم. گفت اجازه هست؟ گفتم تا آخر همشو بکن تورو خدا آبت نیاد جرم بده. گفت قرص خوردم برای اینکه زنمو سیر کنم. شروع به کردن کرد. کیر بزرگ و سفتش با هر ضربه تا ته میرفت و صدای کس خیسم توی خونه پیچیده بود.چشامو بستم و تنها به ضربات کیرش توی کسم فکر میکردم . نمیدونم چند وقتی زیرش بودم وقتی چشامو باز کردم ارضا شده بودم. کسم پر از آب داغش بود. هر دو غرق عرق بودیم و نفس نفس میزدیم. گفت میخوام برم به زودی هوا روشن میشود. چشام پر از اشک شد گفتم ازین کلمه بیزارم.
بالاخره دیروز رفت برای همیشه. میگفتند بیمار شده و یکسال مرخصی استعلاجی گرفته. بعضی می گفتند اینجا چون از شهر دوره افسردگی گرفته . شوهرم میخندید و میگفت شاید عاشق شده عقلش رو از دست داده است. اگر روزی پیر شوم و در بستر مرگ باشم با خودم میگویم من یک شب زیبا داشتم بخاطر همین این زندگی ارزشش رو داشت که آن همه سختی کشیدم.
ما در یک روستای کوچک و دورافتاده کردستان زندگی میکنیم. طوری که همه نه تنها همدیگر بلکه بز و گوسفند همدیگر را هم میشناسند. چند سال پیش از طرف شورای روستا به من و شوهرم گفتند سرایدار مدرسه شوید و از دولت پول بگیرید. من شبها مدرسه را تمیز میکردم و شوهرم روزها چایی درست میکرد و بقیه کارهای مدرسه را انجام میداد.
من همینجا به دنیا آمدم و در پانزده سالگی ازدواج کردم و کمتر از اینجا خارج شدم. در روستا امکان رابطه و عاشقی و… وجود ندارد ولی من در گوشی ناشناس با چند نفری حرف میزدم و داستان های سکسی میخواندم.
پارسال معلم جوانی به روستا آمد که اولین سال خدمتش بود و در روستا یک خونه اجاره کرد. بعد از مدتی فهمیدم خیلی پسر خوب و درستی است. سرش توی کار خودش بود و ظهرها توی کوه و جنگل پیاده روی میکرد. چند باری به خونه دعوتش کردیم و زیر نظر گرفتمش مطمئن شدم خیلی پسر باشخصیت و خوبیه. کم کم بهش علاقمند شدم. وقتی زنهای روستا در موردش حرف میزدند و میگفتند می خواهند دخترشان را بهش بدهند بهم میریختم. باید زودتر کاری میکردم و به دستش میاوردم. شمارشو از گوشی شوهرم برداشتم. گاهی به بهانه مدرسه بهش زنگ میزدم. ولی تماس ها کوتاه و عادی بود. مثلا میگفتم به بچهها بگید نظافت را رعایت کنند یا شیرها را خراب نکنند. یک روز جمعه که شوهرم به باغ رفته بود بهش زنگ زدم و اینبار صحبت را طول دادم. گفتم چرا خانوادت نمیان بهت سر بزنند. همینطور حرف زدیم که دیدم یکساعت شده و در مورد همه چیز حرف زدیم. اونم تنها بود و مشخص بود یک همزبون میخواد. چند روز بعد دوباره تنها شدم و بهش زنگ زدم. صحبت از آشپزی شد. گفتم برات غذا و سالاد درست میکنم. شب میذارم توی دفتر بیا ببرش. وقتی نظافت مدرسه تمام شد و در را بستم از پشت شیشه نگاه کردم بعد نیم ساعت رفت توی مدرسه.
روز بعد پیام داد که ظروف خالی را توی کمد دیواری گذاشتم. داخل قابلمه یک سیب سرخ گذاشته بود. دیگه بهم زنگ نمی زدیم. تو تلگرام حرف میزدیم و بعد پیام ها را پاک میکردیم. یکی دو ماه گذشت و حسابی همودوست داشتیم. هرچه فکر میکردیم. راهی برای قرار دو نفره نبود. بالاخره گفت باید ریسک کنیم. گفت من بعد از رفتن بچه ها توی مدرسه قایم میشم تو هم شب بیا برای نظافت.
قلبم مثل گنجشک میزد. هی عرق میکردم. هم خطری بود هم شیرین بود. شام که خوردیم شوهرم رفت خونه برادرش. یه دوش سریع گرفتم و کمی آرایش کردم. کوچه ها تاریک و ساکت بود. گاهی سگی پارس میکرد. هوا سرد و زمخت بود ولی مرتب عرق میکردم و طپش قلب داشتم. یک پا جلو می گذاشت و دلم میخواست به عقب برگردم. دستهام میلرزید و به زحمت قفل را باز کردم. داخل مدرسه شدم انگار نبود. رفتم توی انباری جارو بردارم که دیدم روی صندلی نشسته است. خشکم زد. بلند شد و دستش رو جلو آورد. برای اولین بار دست دادیم. دستهاش داغ بود و میلرزید. منو کشید جلو و در رو بست.صورتشو جلو آورد گفتم نه تورو خدا میخوام کار بدی انجام بدیم. گفت فقط بوست میکنم قربونت برم. دستهاشو دور کمرم قفل کرد و محکم بغلم کرد.موها و پیشانی و لب هامو بوسه بارون کرد. آغوشش گرم و پر از حرارت عشق بود. یک عشق تند و صادقانه. چیزی که هیچوقت تجربه نکرده بودم. محکم فشارم میداد و در گوشم قربون صدقم میرفت.دیگه باهاش همراهی میکردم و لب بازی میکردیم. دستشو پایین برد و سینه هامو به نوبت فشار داد. یک ربعی توی بغلش بودم که احساس خطر کردم و گفتم دیگه بسه باید نظافت رو انجام بدم و زودتر برم. شروع به التماس کرد که یک دقیقه از پشت بغلت کنم. دلم نیومد دلش رو بشکنم.وقتی از پشت بغلم کرد کیرش راست شده بود و توی چاک کونم رفته بود. با اینکه هر دو لباس داشتیم ولی سفتی و داغی کیرش رو حس میکردم. درگوشم گفت کمرت باریکه و کونت بزرگ و خوش فرمه. دقت کردم بین زنهای روستا بهترین بدن رو داری.کسم داغ شده بود و بشدت خیس شده بود. گفتم دیگه تورو خدا بزار برم آبرو ریزی میشه. ازم جدا شد روی صندلی نشست و گفت روی پاهاش بشینم. نشستم توی بغلش. دوباره کیر بزرگش رفت بین پاهام. دستشو توی یقه ام کرد و سینمو گرفت. در گوشم گفت زن کی هستی. گفتم فقط زن خودت. با بدبختی خودمو جدا کردم. گفتم زودتر از بام دستشویی بره . اونجا میخوره به کوچه ای که خونه اش بود. یکی دو ماه گذشت دیگه فرصت نشد همو از نزدیک ببینیم. هر دو داشتیم دیوونه میشدیم. توی پیام هاش میگفت حاضرم یک بار دیگه بغلت کنم و بعد اخراجم کنند. مغزم کار نمیکرد. یکبار توی طویله بره ای رو بغل کردم و اسم اون رو میبردم و گریه میکردم. کلمه هایی رو که روی تخته سیاه می نوشت رو می بوسیدم و آروم اشک میریختم.
نفس میکشیدم تنها بخاطر اینکه زمان بگذرد و دوباره وقت دیدار برسد.بالاخره به آرزوم رسیدم. شوهرم با نامه شورا به مرکز استان رفت که چند وسیله آموزشی برای مدرسه بگیرد. گفتند یک مرد خیری مقداری وسیله به مدارس دورافتاده کمک کرده است. شب سرد و طوفانی بود. باد و بارون طغیان کرده بودند و قصد ویرانی روستا را داشتند. من ولی توی خونه تاریکم به عشق فکر میکردم. ساعت حدود یک بود که چشمام سنگین شد و کنار بخاری دراز کشیدم. تو خواب و بیداری حس کردم در میزنند.ساعت یک شب چه کسی دم در بود. توی روستا ساعت نهایتا ده همه خواب بودند. شاید باد بود ولی اینبار جدی جدی در زدند. گفتم کیه؟ گفت یکی که دلش برات تنگ شده. در رو باز کردم پرید داخل و در رو بست. گفتم دیوونه شدی میخوای جفتمون رو بکشند. گفت هر کاری بکنند مهم نیست تو ارزشش رو داری. گفتم از کجا فهمیدی تنها هستم. گفت شوهرت رو خودم فرستادم شهر بعد از سر شب توی پنجره نگهبانی دادم که کسی نیاد پیشت. گفتم ولی بازم کار غلطی کردی اینجا که شهر بزرگی نیست. گفت بسه دیگه زن کمتر غر بزن یه چایی بیار یخ کردم. خندیدم گفتم چایی کجا بود نصف شبی باید دم کنم. رفتم آشپزخونه. گفت پس منم میام کمک کنم میخوام بهت نزدیک باشم. مرگ بر جدایی ها. همش میخندیدم.سر اینکه باید چند قاشق چایی توی قوری ریخته بشه دعوامون شد ولی زود توافق کردیم و دوباره همو بوسیدیم. جوراباش رو درآوردم و شستم. پاهاش رو ماساژ دادم و براش چایی و میوه آوردم. بهش گفتم تو عزیزترین مهمون خونه فقیرانه من هستی. گفت شاید دیر وقت باشه ولی بهترین مهمونی زندگیش هست. گفتم توی بالکن انار داریم برم برات بیارم. گفت بالکن سرده حق نداری بری. هی میگفت از کنارم تکون نخور میخوام مواظبت باشم.همه جای خونه رو بهش نشون دادم. رفتم توی انباری و گفت یه خورده خیاطی کن. روی پاهاش نشستم و کمی خیاطی کردم. رفتیم نزدیک کمد لباس ها گفت میخوام خودم لباس برات انتخاب کنم. یه شورت و سوتین آبی و لباس گلدار انتخاب کرد. گفتم باید چشماتو ببندی که بپوشم یا لامپو خاموش میکنم. دستهاشو گذاشت روی چشماش ولی میدونستم نگاه میکند. وقتی کامل لخت شدم دستهاشو برداشت و خندید و گفت تموم شد؟ گفتم دیونه من کی گفتم تموم شده. دستهامو روی سینه و کسم گذاشتم. اومد جلو دستمو بزور از روی کسم برداشت و بوسش کرد. گفتم بسه توروخدا بزار لباس بپوشیم. گفتم حالا که اینقدر ناراحتی منم لخت میشم. خودش هم زودی برهنه شد. گفت اصلا دیگه نمیزارم لباس بپوشی. دستشو روی دهنم گذاشت و نذاشت حرف بزنم. گفت گشنمه برام دو تا تخم مرغ درست کن. گفتم تخم مرغ داریم مال خودمونه محلی و خوشمزه. خودش هم کمک میکرد باهم آشپزی کنیم. کنارم میچرخید و بهم در کونی میزد.خم شدم از توی کابینت نمک بیارم دیدم کیرش رو گذاشته جلوی صورتم گفت ببین مزش چطوریه. بوسیدمش و کلاهکش روی توی دهنم کردم. با دست سرمو نگه داشت و یک دقیقه توی دهانم نگه داشت. به پاهاش زدم که دارم خفه میشم کوتاه اومد. سر اینکه چقدر رب گوجه باید توی املت باشد دوباره جرو بحثمون شد گفت این زن من درسته خیلی خوشگله ولی خیلی رو داره باید ادبش کنم. باید کونت بزارم که دیگه روداری نکنی. گفتم نه بخدا جیغ میزنم. شروع به التماس کرد و قول داد فقط سر کیرش رو داخلم کند. گفت دستهاتو روی سینک بزار و کونت رو قمبل کن. یخورده روغن روی باسن و بین پاهام ریخت و شروع به ماساژ دادن کمر و پاهام کرد.از شدت لذت چشمامو بسته بودم. یکباره کلاهک کیرش رو در کونم گذاشت و فشار داد. با چند فشار بالاخره کیرش رفت توی کونم و از شدت درد جیغ کوچکی کیشدم. ترسید و عقب کشید. بغلم کرد و عذرخواهی کرد. از درد یه دستم رو گذاشته بودم روی کونم و با یه دست دیگه براش املت درست میکردم.
ساعت سه شب بودیم که یکی چند لقمه خوردیم. گفت میخوام برای تشکر کست رو بلیسم. پاهام رو باز کرد و شروع به لیسیدن کسم کرد. گاهی زبونش رو هم داخل میکرد. اینقدر کسم رو لیسد که به فضا رفتم و شروع به نالیدن کردم. دیگه چیزی سرم نمیشد. کسم پرآب شده بود و پف کرده بود. زبونش داغش رو وقتی داخلم میکرد از شدت لذت رعشه میگرفتم. وقتی کلاهک کیرش رو بین پاهام گذاشت خودم کیرش رو گرفتم و در کسم گذاشتم. گفت اجازه هست؟ گفتم تا آخر همشو بکن تورو خدا آبت نیاد جرم بده. گفت قرص خوردم برای اینکه زنمو سیر کنم. شروع به کردن کرد. کیر بزرگ و سفتش با هر ضربه تا ته میرفت و صدای کس خیسم توی خونه پیچیده بود.چشامو بستم و تنها به ضربات کیرش توی کسم فکر میکردم . نمیدونم چند وقتی زیرش بودم وقتی چشامو باز کردم ارضا شده بودم. کسم پر از آب داغش بود. هر دو غرق عرق بودیم و نفس نفس میزدیم. گفت میخوام برم به زودی هوا روشن میشود. چشام پر از اشک شد گفتم ازین کلمه بیزارم.
بالاخره دیروز رفت برای همیشه. میگفتند بیمار شده و یکسال مرخصی استعلاجی گرفته. بعضی می گفتند اینجا چون از شهر دوره افسردگی گرفته . شوهرم میخندید و میگفت شاید عاشق شده عقلش رو از دست داده است. اگر روزی پیر شوم و در بستر مرگ باشم با خودم میگویم من یک شب زیبا داشتم بخاطر همین این زندگی ارزشش رو داشت که آن همه سختی کشیدم.
نوشته: ماریا 22
32 پاسخ به “اولین خیانت من در روستا”
من دوسال اول شروع به کارم رو تو یه مرکز بهداشت تو یه روستای مرزی بودم، چقدر کوس کردم،واااااای،خدا ببخشه منو،🥺😔
این که آدم حس گناه یا عذاب وجدان نداشته باشه خیلی خوبه.نوش جونتون
بینظیر یود ماریا
ماریا پیامیکم په به
صفحکت پیا ناکم هرچیک اگرم
بیشتر به یه کمدی فانتزی شبیه بود 🤣🤣آخی بار اول بعد چند ماه لخت بودید بعد رفتید املت درست کنید بعدم بحث میکردید چقدر موشکید جفتون کیرمو بمکید
خوب می نویسی🤞🏻
آدم توی شرایطش قرار بگیره،ممکنه هر کاری بکنه.خوب بود . نوش جونت 🌺
خداوکیلی بعد چند ماه تحمل و دوری زمانیکه بهم رسیدین مشغول چایی و املت درست کردن شدین😂
حداقل ریخت تو کصت حامله شدی یا ن تو اون روستا ک میگی هیچی نیس برا جلوگیری🤣🤣🤣
ارزش خوندن نداشت ، مضخرف بود👎
داستان از نظر نگارشی خوب بود
داستان نبود ، واقعی بود👌🌹
سگ ها پارس نمی کنندواق واق می کنندحق نداری به ایرانی ها توهین کنی.
چقد جالب شده که خیانت داره زیبا و قشنگ جلوه داده میشه.بعد همینا میگن دین ما انسانیتهو از زندگی و این خیانتشون یک رمان عاشقانه که اشکت بخاطر پاکی عشق بینشون ریخته بشع مینویسن و میگن نمیزارن مردم ما اینجور عشق داشته باشن همش خفقان و محدودیتصد بار تاسف…
سلامدوست عزیز همبکن تو غیر از چند اشتباه تایپی که مشخصه دکمهها اشتباهی زده شدن نه از کمبود سواد،تقریبا درست و روان نوشتی که جای تبریک داره خصوصا به عنوان یک اهل روستا…اینکه از داستانت بد نگفتم دلیل نمیشه که بخوام خیانتو تائید کنم،پس لاجرم…خائن!
سلاواگر ام کامنته اخوینیت،جواوم به توخوا
واقعا یک سری لحظات ارزش یک عمر زندگی کردن دارن
کص کش جقی کیرم تو خودتو داستان نوشتنت
باحال بود اونجا که گفتی کیرشو خودم گرفتم گذاشتم توی کسم و بهش گفتم تا آخر بکنه آب منم پاشید. چون برای منم همیشه این صحنه پیش میاد زنها بهم التماس میکنن کیر گندتو بکن تو کسم یا تو کونم و محکم تقه بزن… حس قشنگیه وقتی یه زن عاشق آدمه التماس میکنه برای گاییده شدن نوش جونتون دمتون گرم که دم به تله ندادین چون اینجور مسائل تو روستا مخصوصاً کردستان در حد کشتن و خونریزی باید جلو بره.
چقدر قشنگ نوشتی عزیزم. من خیلی زنها رو میشناسم که شوهر دارن ولی اینطوری عاشق میشن و سکس می کنن. اگه مرده آدم خوبی باشه ارزشش رو داره واقعاً به نظرم. اینکه آدم یه بار عاشق بشه و دیگه ازنظر عاطفی بمیره که درست نیست.
عالی بود🍑
لذت سکس پنهانی و یواشکی بی نظیرهراست و دروغ بودن داستان مهم نیست مهم حس و حالی هستش که بقیه از داستان میکیرن
سرایه دار مدرسه میخواد بره طرف مدرسه باید از کوچه پس کوچه ها بگزره و سگا بترسوننش؟؟؟ مگه خونه سرایه داری داخل مدرسه نیست؟؟؟؟
داستانت خوب بود به معلم بعدیم بده حال کن
داستانجالبی بود نگارشتم خوب بود خوشماومد🤌🏻
یه سال تویه یه روستا درس میدادم دوتا دختر شاگردم بودن کلاس دهم بودن یکیشون از همون روز اول پا میداد بعد یه ماه که حسابی اوکی شدیم گفت میام اخر هفته دوروز تعطیلیه میام شهر خونه خواهرم شهرم نزدیک بود منم رفتم یه جا اوکی کردم ازخونه خواهرش بردمش کثاز عقب کردمش .رفت به دختر عموشم که تو روستا بود گفت یه مدت بعد اونم بردم همونجا کردم .تو روستا نمیشد هر وقت شهر میرفتن منم میرفتم .نمیدونم چرا دخترای روستایی اینقد شهوتین خدا حلال کنه مارو شاگردم بودن ولی خوب قبلا داده بودن مشخص بود
👎😐
شاد باشی
کیرمیخام
سلام و تشکر ، خوب بود ،،👍فقط یه نظر شخصی بنده البته ؛ ممکنه <<یک رابطه عاشقانه کوچک>> لُبّ ِ مطلب رو بخوبى بيان نكنه ١٪ … شايد اگر گفته بشه <<شما بواسطه سكس با نامحرم به همسرتون خيانت كرده ايد>> كه از ديدگاه خودتون فقظ در حد يك <<رابطه عاشقانه و شيطنتي مختصر>> بوده و هست همچنان😏،، فكركنم اينجوري مخاطب او كُنهِ مطلب بهتر براش مشخص بشه☺️
خداروشكر محيط روستا بسته و كم امكانات بوده و شما فقط تونستيددر ١٥ سالگي و باوجود شوهرتون فقط يواشكي با ٣-٤ تا مرد ناشناس تلسكس و تلفني حرق بزني ، داستان و فيلم سكسي بخوني و ببيني ،، و نقشه برا جوون سربزير مردم تو غربت بكشي كه خدا نكرده نتونه با يه دختر آفتاب مهتاب نديده و نجيب ازدواج كنه و حتما اين شما باشيد كه شكارش كرده و به دستش بياريد … اگر محيط روستا خفقان آور نبود و ماهواره و sex toys و اين چيزا دم دستت بود كه ايزان رو حداكثر طى يك دهه ميكردي تايلند ! شيطون بلا 🤣😄