مامان و بابام هر دو شاغلن و همیشه سر کارند، و امید، که 24 سالشه، هر روز دوستاشو میاره خونمون که با PS5 بازی کنن…دوستاش دو نفر بودن… ایلیا و عرشیا که حسابی منو میشناختن و باهاشون راحت و خودمونی بودم ولی اون روز یه دوست جدید به جمعشون اضافه شده بود به اسم مهدی… لعنتی اصلا یه چیز دیگه بود…
قدبلند، با موهای مشکی و یه بدن ورزشکاری که وقتی تیشرت تنگ میپوشه، انگار شکنجه الهی نازل میشه بهم…جوری که دلم میخواد پا بذارم رو همه چیز و برم دندونامو بذارم رو بازوی سفت و عضله ایش و گازش بگیرم…
چشاش یه جور نافذه که هر وقت نگام میکنه، کصم خیس میشه و بدنم داغ میکنه…اولین بار که دیدمش تازه از بیرون اومده بودم خونه که دیدم امید و ایلیا مشغول بازی هستند و عرشیا و یه پسر جدید که همین لعنتی جذاب باشه نشسته بودن روی کاناپه و چشم دوخته بودن به تی وی که با ورودم سر هر چهارتاشون چرخید سمت من…
امید و ارشیا و ایلیا خیلی گرم و صمیمی بهم سلام دادن ولی مهدی خیلی کوتاه فقط به یه کلمه سلام اکتفا کرد…
همون اول چشمم موند رو بازوهاش و هیکل رو فرم و جذابش…
ته ریش مردونش و چشم و ابروی پهن و مشکیش بیشتر هواییم کرد…
رفتم تو اتاق تا لباس عوض کنم یه تاپ مشکی و شلوارک کوتاه صورتی پوشیده بودم… کمی عطر به خودم زدم موهامو انداختم رو شونه های سفیدم و رفتم بیرون…
بقیشون عادت کرده بودن به این مدل لباس پوشیدنم ولی نگاه مهدی روم زوم موند… از نگاهش خوشم اومد انگار تو دلم ولوله شد…
زیر نگاه سنگینش رفتم سمت آشپزخونه و گفتم +کسی چای میخوره؟
عرشیا که زبون باز ترین بود بینشون گفت_از دست تو خوردن داره…
سرمو با خنده تکون دادم و کتری رو پر اب کردم…
آشپزخانه ما هیچ اپنی نداشت و کاملا هال و آشپزخانه بهم دید داشت…
هنوز نگاه سنگین و زیر چشمی مهدی رو حس میکردم حتی دو بار نگاه خیرشو غافلگیر کردم که ترسید و سرشو چرخوند اما بازم نگاهش میچرخید روم…
شیطنتم گل کرد… دستمال روی میزو از قصد انداختم رو زمین و پشت به نگاه خیرش خم شدم که دستمالو بردارم و مطمئنم کونمو دید میزد…
با مکث کوتاه بلند شدم و بلافاصله چرخیدم سمتشون رنگ سفید و چشمای گردشو دیدم…
خندیدم…
استکانا رو پر از چایی کردم و رفتم سمتشون…
موقع ای که جلوی مهدی قرار گرفتم خم شدم و چاک سینمو آزادانه جلوی چشماش قرار دادم…
بالا و پایین شدن سیب گلوشو دیدم… یه استکان برداشت و به سختی تشکر کرد…
رو مبل تک نفره نشستم و زانوهامو بغل گرفتم+امید میبری یا میبازی؟
ایلیا خندید_باخته بابا… این منو ببره؟
امید زد پس کله ایلیا_خفه بازیتو بکن
به کل کلشون میخندیدم ولی تو دلم داشتم نقشه میکشیدم که چطور مهدی رو تور کنم…
هر شب تو اتاقم، وقتی همه خوابن، به مهدی فکر میکنم…
دراز میکشم رو تختم، دستمو میبرم تو شورتم و کصمو میمالم… تصور میکنم مهدی با اون دستای قویش داره منو لمس میکنه، کیرش سفت و داغه، و من خیس خیس میشم تا جایی که ملافه رو گاز میگیرم که صدای نالم نره بیرون… یه بار انقدر حشری شدم که حس کردم کصم داره میترکه…
میدونستم باید یه جوری بهش نزدیک شم…
یه روز که امید و دوستانش باز خونه بودن، یه لباس تنگ قرمز پوشیدم که سینمو حسابی نشون میداد… عمداً جلوی مهدی راه رفتم، یه کم خم شدم که کونمو ببینه…
دیدم صورتش قرمز شد و حواسشو با دسته بازی پرت کرد…
همونجا دیگه تصمیممو گرفته بودم… آرزوی لمس اون بدن سکسی مهدی باید برآورده میشد…
یه روز که تنها بودم تو خونه و حسابی تو حموم خودمو شیو کرده بودم در حالی که حوله کوتاه حمومو که فقط تا وسط رونم میرسید رو دور سینه هام پیچیده بودم… که زنگ در به صدا دراومد…
از اف اف دیدم که مهدیه…
ضربان قلبم رفت روی صد…
دکمه اف افو زدم…
از حیاط گذشت و رسید پشت در…
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ریلکس باشم…
درو باز کردم که چشماش گرد شد و یکه خورده نگام کرد…
با بی تفاوت ترین لحن ممکن پرسیدم+سلام… اینجا چیکار میکنی؟
با تته پته گفت_او… اومدم یه چیزی از ام… امید بگیرم…
از جلوی در رفتم کنار…
+بیا تو امید رفته پیش ایلیا تا یه نیم ساعت دیگه برمیگرده… بیا بشین منم برم موهامو خشک کنم لباس بپوشم…
و جلوی چشمای حیرت زدش بهش پشت کردم و با قدمای اروم و طناز راه افتادم سمت اتاقم…
بهترین موقعیت بود…
یه تاپ نازک سفید بدون سوتین و شلوارک تنگ پوشیدم که کس و کونمو حسابی نشون میداد…
نم موهامو گرفتم و وقتی مطمئن شدم دیگه اب ازش چکه نمیکنه انداختم رو شونه هام و رفتم بیرون…
اومده بود تو، روی کاناپه نشسته بود ولی معلوم بود معذبه…
رفتم اشپزخونه یه لیوان شربت ریختم و برگشتم و نشستم کنارش، عمداً نزدیکش نشستم…
لیوان شربتو دادم دستش…
موقع گرفتن لیوان دستش میلرزید…
تو دلم داشتم به این حرکتش میخندیدم…
پاهامو جوری انداخته بودم که شلوارکم یه کم کنار بره…
کمی از شربت رو خورد و بی هوا بلند شد…
_من برم بعدا که امید اومد بهش بگو بیاد پیشم…
سریع وایسادم جلوش+چی شد یهو؟ خوبی؟ بشین میاد دیگه!
کلافه نگاهشو انداخت تو چشمم_درست نیست اینطوری… من… من معذبم… تو خواهر امیدی… حس بدی دارم نسبت به حسایی که توم داره به وجود میاد…
دلم ضعف رفت برای این لحن کلافش…
دست سردشو گرفتم تو دستم+آروم باش…درسته خواهر امیدم ولی این مسئله به من ربط داره نه امید…البته به من و تو ربط داره نه امید…میخوام یه چیزی بهت نشون بدم…
آروم تاپمو کشیدم بالا، سینه هام درست جلوی چشاش بود…
نفسش تند شد، گفت_وای، آرزو، نکن… اگه امید بفهمه…
ولی چشاش قفل بدنم بود…
گفتم:مهدی، من هر شب بهت فکر میکنم…کصم برات خیس میشه…نمیخوای یه بار امتحان کنی؟
دستشو اروم کشیدم سمت پاهام و رها کردم…
یه لحظه هنگ کرد، ولی دیگه نتونست مقاومت کنه… دستشو گذاشت رو رونم، انگشتاش آروم رفت بالا، تا رسید به کصم…
خیس خیس بودم و وقتی انگشتشو رو کصم کشید، نالم بلند شد…
دستمو بردم بین پاهاش…
با لمس کیر سفت و سختش زیر لب ناله ای کرد و گفت_لعنتی…
زانو زدم جلوش، شلوارشو کشیدم پایین…
کیرش پرید بیرون… سفت و بزرگ، درست همون چیزی که تو خیالم بود… آروم گرفتمش تو دستم، سرشو بوسیدم و بعد گذاشتمش تو دهنم… زبونمو دورش چرخوندم، مکیدمش و در حال ساک زدن بهش خیره شدم که دیدم با حال دگرگونی خیره شده بهم…
حس کردم داره دیوونه میشه…
ناله کرد_لعنتی، چطوری اینقدر بلدی؟
با خنده گفتم+تمرین ذهنی!وقتی هر شب به یاد این کیر کلفتت کصمو میمالم خودمو تصور میکنم که دارم برات میخورم…
حشری شده بود کیرش سفت و محکم و سیخ بود…
سرمو بالا پایین کردم، کیرشو تا ته تو دهنم بردم تا جایی که نفس کم آوردم…
مهدی دیگه طاقتش طاق شد…
بلندم کرد، خوابوندم رو کاناپه و شلوارکمو کشید پایین…
کصم خیس و آماده جلوش بود…
_خدایا، این کس چقدر نازه…
سرشو برد پایین، زبونشو محکم کشید رو کصم، از پایین تا بالا…
وای، انگار برق بهم وصل کرده بودن…
زبونشو تند و حریص رو کصم میکشید،چوچولمو مکید و من فقط میتونستم ناله کنم و موهاشو چنگ بزنم… گفتم+مهدی، آخ، داره میاد…
ولی اون ول کن نبود، زبونشو محکمتر کشید بین شیار کصم…
انگشتشو آروم فرو کرد تو کصم، ولی چون باکره بودم، فقط یه کم بازی کرد و درآورد…
دیگه حشری تر از این نمیتونستم بشم…
بلند شدم، چرخیدم و کونمو جلوش قمبل کردم…
گفت:آرزو مطمئنی؟
با یه لبخند شیطون گفتم+بکن تو کونم، فقط آروم…
یه کم تف زد، کیرشو آروم مالید به سوراخ کونم…
نفس عمیق کشیدم، و وقتی سر کیرشو فرو کرد، یه کم درد کشیدم، و از درد به جلو متمایل شدم…
ولی دستش نشست رو پهلوم و نذاشت جلوتر برم…
حشری بودنم غالب شد رو درد…
آروم آروم کیرشو تا ته فرو کرد، و شروع کرد تلمبه زدن…
دستاش سینمو فشار میداد، ناله هاش با ناله های من قاطی شده بود…
گفت_تنگی کونت داره منو میکشه آرزو…
منم فقط تونستم بگم+آخ محکم تر مهدی…
کاناپه زیرمون قرچ قرچ میکرد، عرق بدنامون قاطی شده بود…
کیرش تو کونم تندتر میرفت و من دستمو بردم رو کصم، خودمو مالیدم تا دیگه نتونستم تحمل کنم…
با یه ناله بلند ارضا شدم، بدنم میلرزید…
مهدی هم چند ثانیه بعد با یه ناله عمیق ارضا شد، و افتادیم رو کاناپه، نفس نفس زنان…
با خنده گفتم+حالا دیگه نمیتونی از دستم فرار کنی…
اونم با یه لبخند خسته گفت_فکر کنم اونی که باید از این به بعد فرار کنه تو باشی…
و جفتمون خندیدیم…
خم شد روم و لبامو عمیق و طولانی بوسید…
ازم جدا شد_من برم…(ضربه ای به رونم زد) بعدا دوباره به حسابت میرسم…
بلند شد…
همونجوری که لم داده بودم رو کاناپه خیره لباس پوشیدنش بودم…
دوباره خم شد روم…
بوسه ای به سینه هام زد و بوسه هاش تا رسیدن به لبام رو تنم مینشست…
لبامو دوباره عمیق بوسید و گفت_مراقب خودت باش سکسی من…
و رفت و منم بی حال ولی با رضایت و خوشحال رفتم و دوباره دوش گرفتم…
اون شب تا صبح تو تختم به مهدی فکر میکردم… دستمو بردم تو شلوارم، کصمو مالیدم و تصور کردم مهدی داره با زبونش دوباره کصمو میخوره…
نالمو تو بالش خفه کردم تا کسی نشنوه…
میدونستم که شیطنت های ما تازه شروع شده و ادامه داره…
چند روز بعد، امید دوباره دوستاشو آورد خونه برای PS5…
مهدی هم بود، با یه تی شرت تنگ که عضله هاشو نشون میداد…
هر وقت نگام میکرد، حس میکردم کصم داره خیس میشه…
عمداً یه تاپ نازک بدون سوتین و یه شلوارک تنگ پوشیده بودم که کونمو حسابی برجسته کنه…
رفتم تو هال، به بهانه اینکه دنبال گوشیمم، و عمداً جلوی مهدی خم شدم که کس و کونم تو شلوارک معلوم شه…
دیدم چشاش قفل شد، ولی سریع خودشو جمع کرد و رفت تو بازی… امید غر زد_آرزو برو اونور جلوی تیویی…
به مهدی یه نگاه شیطون انداختم که یعنی «منتظرتم» و راهی اتاقم شدم… تاپ و شلوارکمو دراوردم و لخت رو تختم دراز کشیدم…
نیم ساعت بعد، وقتی صدای داد و فریاد بچه ها از هال میومد، مهدی به بهونه دستشویی بلند شد… قلبم تند زد، میدونستم میاد…
درو اتاقمو نیمه باز گذاشته بودم…مهدی یواشکی اومد تو…
درو آروم بست و گفت_آرزو، تو دیوونهای! اگه امید یا ایلیا و عرشیا میومدن و تور…
نذاشتم حرفش تموم شه…
پریدم سمتش، لباشو بوسیدم و گفتم+هیششش فقط بیا حال کنیم…
کشیدمش رو تخت سینه هامو گرفتم جلوی صورتش… مهدی ناله کرد_لعنتی، این سینه ها دیگه چی ان…
لباشو گذاشت رو نوک سینم، محکم مکید و من حس کردم کصم داره میترکه…دستمو بردم بین موهاش و سرشو فشار دادم به سینم…
شلوارشو کشیدم پایین، کیرش سفت و آماده پرید بیرون…
زانو زدم، کیرشو گرفتم تو دستم، زبونمو دور سرش چرخوندم و بعد تا ته بردم تو دهنم…
مهدی دستشو گذاشت رو سرم، موهامو کشید و گفت:دیوونم کردی…
محکم ساک زدم، زبونمو رو کیرش میکشیدم و حس میکردم داره میلرزه…
بلند شدم+حالا نوبت توئه…
دراز کشیدم رو تخت،کصم خیس خیس بود…
گفتم:+فقط بخورش…
مهدی سرشو برد پایین، زبونشو محکم کشید رو کصم، از پایین تا چوچولم وای، انگار برق بهم وصل کرده بودن… زبونشو تند و حریص رو چوچولم میکشید، انگشتشو آروم دور کصم بازی داد، نالم بلند شد، بالشو گاز گرفتم که صدام نره بیرون…
گفت_کصت انقدر شیرینه آرزو که میخوام تا صبح بخورمش…
دیگه طاقتم طاق شد…
گفتم+مهدی بکن تو کونم، نمیتونم صبر کنم… چرخیدم، کونمو بالا گرفتم…
مهدی یه کم تف زد، کیرشو آروم مالید به شیار کس و سوراخ کونم…
_آروم میرم، نترس…
وقتی کیرشو فرو کرد، یه کم درد کشیدم، ولی چون چند روز پیش رفته بودیم، زود عادت کردم…
شروع کرد تلمبه زدن، دستشو گذاشت رو کصم و چوچولمو مالید…
نالمو تو بالش خفه کردم، چون صدای بچهها از هال هنوز میومد…
مهدی زمزمه کرد_لعنتی تو بهترینی آرزو…
فقط ناله کردم+محکم تر…میخوام ارضا شم…
کیرش تندتر تو کونم میرفت، انگشتش رو چوچولم تند مالید و من حس کردم بدنم داره منفجر میشه…
با یه ناله آروم ارضا شدم، کصم خیس تر شد و بدنم لرزید…
مهدی هم چند ثانیه بعد با یه ناله خفه تو کونم ارضا شد…
افتادیم رو تخت، نفس نفس زنان…
خندید_آرزو، تو رسماً منو نابود کردی…
خندیدم+برنامم همینه…
مهدی لبامو بوسید و لباسشو پوشید و یواشکی از اتاق رفت بیرون…من ولو رو تختم موندم، کصم هنوز خیس و بدنم پر از حس اون لحظه بود…
میدونستم این شیطونیهای یواشکی تازه شروع شده…
مدتی از شیطنت های یواشکیمون گذشته بود که یه روز بهم پیام داد«امروز خونه تنهام…بیا پیشم»
قلبم تند زد، کصم همون لحظه خیس شد…
نوشتم+تا نیم ساعت دیگه راه می افتم…
یه تاپ تنگ مشکی و شلوارک جین کوتاه پوشیدم که کون و سینمو حسابی برجسته کنه… مانتوی جلو باز ابیمو تنم کردم شالمو انداختم رو سرم و کیف و گوشی به دست از اتاق زدم بیرون به مامان گفتم میرم خونه دوستم درس بخونم و پریدم سمت خونه مهدی که تو یه محله خلوت بودن…
وقتی درو باز کرد، قلبم از دیدنش ریخت…
بدون تیشرت، با شلوار ورزشی که خط کیرش توش معلوم بود، انگار از تو فیلم های سکسی اومده بود بیرون…
چشماش پر از شهوت بود، گفت_خوش اومدی سکسی من…
کشیدم تو، درو بست و همون تو حال پرید روم…
لباشو گذاشت رو لبام، زبونش تو دهنم میچرخید، یه بوسه عمیق و حریص که کصمو خیس تر کرد…
دستش رفت زیر تاپم، سینمو محکم فشار داد و نوک سینمو با انگشتاش بازی داد…
تاپمو درآوردم، سوتین نپوشیده بودم، سینم سفت و آماده جلوش برق میزد…
لباشو گذاشت رو نوک سینم، محکم مکید و گازای کوچولو گرفت…
ناله کردم+مهدی کصم داره میترکه…
خندید+صبر کن، میخوام حسابی حشریت کنم… شلوارمو کشید پایین، کصم خیس و صورتی بهش چشمک میزد…
دستمو کشید و رفتیم تو اتاق خواب…
تختش با ملافه های مشکی زیر نور قرمز لامپ انگار برای سکس ساخته شده بود…
خوابیدم رو تخت، پاهامو باز کردم…
مهدی سرشو برد پایین، زبونشو محکم کشید رو کصم، از پایین تا چوچولم…
وای، انگار رو ابرا بودم…
زبونش تند و حریص رو چوچولم میرفت…
مکیدش و انگشتشو آروم دور سوراخ کصم چرخوند… ناله هام دست خودم نبود…
انگشتشو یه کم فرو کرد و درش آورد انگشتشو مالید و زبونشو محکم تر کشید…
کصم خیس تر شد، بدنم میلرزید و حس کردم نزدیک ارگاسمم…
بلند شد، کیرشو گرفت و آروم مالید به کصم…
گفت_آرزو، حالا وقتشه… میخوام پردتو بزنم…کصتو مال خودم کنم… آمادهای؟
قلبم تند میزد، یه کم ترس داشتم، ولی شهوتم غالب بود…
+بکن توش، میخوام حسش کنم…
سر کیرشو آروم فرو کرد، یه درد تیز حس کردم، انگار یه چیزی پاره شد…
خروج مایه گرمیو رو کص و رونم حس کردم، ولی کصم انقدر خیس بود که درد زود جاشو به لذت داد… مهدی مکث کرد با نگرانی لب زد_آرزو خوبی؟داره خون میاد
+نترس طبیعیه…ادامه بده میخوام کیرتو توش حس کنم…
کیرشو آروم تا ته فرو کرد…
کصم تنگ بود و حس کردم پر شدم…
شروع کرد تلمبه زدن، اول آروم، که عادت کنم…
هر تلمبه انگار منو به یه دنیای دیگه میبرد…
با یه دستش سینمو فشار میداد، لباش گردنمو گاز میگرفت، و عرق بدنش با بدنم قاطی شده بود…
کنار گوشم پچ زد_کصت انقدر تنگه آرزو که دارم دیوونه میشم…
حرکاتشو تندتر کرد…
کیرش عمیق تر تو کصم می رفت
یه کم درد داشتم، ولی لذتش منو غرق کرده بود… دستمو بردم رو چوچولم، تند مالیدم و ناله کردم…
بدنم لرزید، کصم منقبض شد و با یه ناله بلند ارضا شدم…
انگار موج لذت کل وجودمو گرفت…
خون و خیسی کصم رو ملافه پخش شده بود ولی کی اهمیت می داد؟
مهدی هم چند ثانیه بعد با یه ناله عمیق تو کصم ارضا شد، گرمای شهوتش منو دیوونه کرد…
مهدی منو بغل کرد، گفت+حالا دیگه کامل مال منی…
با یه لبخند شیطون گفتم:کیر تو هم تا ابد مال منی…
همونجا زیر نور قرمز لامپ، مهدی سرشو بلند کرد و نگام کرد…
چشاش پر از هوس و یه چیز عمیق تر بود…
گفت_آرزو میخوام همیشه مال من باشی…نه فقط تو این تخت، نه فقط بخاطر کص و کیرمون…میخوام زنم شی…
قلبم تند زد، نه فقط از شهوت، بلکه از یه حس جدید… خندیدم و گفتم+یعنی میخوای هر شب کصمو پاره کنی؟
خندید، سینمو بوسید و گفت_دقیقاً، میخوام علاوه بر این کص داغت…قلبتم ماله من شه…
چند هفته بعد، مهدی با امید حرف زد…
امید اولش اخم کرد، غر زد که تو چرا به خواهر من چشم داری!!!
وقتی این حرفو گفت خندم گرفت…میخواستم بگم کجای کاری برادر من… چشمو بیخیال…ما چیزای دیگه رو هم داریم…
امید وقتی دید ما جدی هستیم، کوتاه اومد و خودش با مامان و بابام صحبت کرد و راضیشون کرد که مهدی از پس خوشبخت کردن من برمیاد…
یه روز تو خونه مهدی، وقتی دوباره رو همون تخت مشکی بودیم، کیرش تو کصم و ناله هامون تو اتاق پیچیده بود، یه حلقه از زیر بالش درآورد گفت_قول بده که این کس تا اخرش فقط ماله من باشه!
با شهوت حلقه رو انداختم دستم، ناله کردم_توام قول بده کیرت مال من باشه تا ابد…
حالا من و مهدی زن و شوهریم… هر شب تو تخت خودمون، کصم و کیرش قصمونو ادامه میدن… شیطونی های یواشکیمون حالا بیپروا شدن…
و هر تلمبش انگار بهم یادآوری میکنه که این هوس و عشق تا ابد مال ماست…
نوشته: جنده شهـــوانی
2 پاسخ به “آرزو های داغ”
کصوشر
خوبه این خیالو واقعی کنیم😉