پارت 1
امروز میخوام بیارمش خونه!!
با شنیدن زمزمم دم گوشش، اخمی کرد و خودشو عقب کشید: به من چه؟!!
بهش چشم غره رفتم و از پشت میز بلند شدم: بعدا میفهمی!!
بابا مشکوک نگاهمون کرد: باز چی شده؟!
شونهای باال انداختم و با خونسردی آب میوه رو سر کشیدم…مرضیه ظرف غذای مهیارو گذاشت
جلوش: باید خالی برگردونیش!!
مهیار سری تکون داد و بلند شد: چشم!..بابت صبحونه هم ممنون!!
مرضیه: نوش جان!
بی هیچ حرفی از آشپزخانه خارج شدم و راه اتاقو در پیش گرفتم…طبق معمول از تشکر و این حرفا
خبری نبود!..
بابا: مهیار من میرسونمت!
مهیار: نمیخواد خودم…
صدامو باال بردم: خودم میرسونمش!!
و وارد اتاق شدم…سویشرتمو برداشتم و بعد از اینکه به کمک آینه از درست بودن موهام مطمئن
ِ شدم، به سویی
چ روی میز چنگ زدم و از اتاق خارج شدم…
بابا و مرضیه هنوز تو آشپزخونه سرگرم صبحانه خوردن بودن…ابرویی باال انداختم و کنار اپن
وایسادم: مهیار کجاست؟!!
مرضیه با لبخند نگام کرد: البد تو پارکینگ منتظرته!
سری تکون دادم و به طرف در راه کج کردم…بابا مثل همیشه ابراز نگرانی کرد…البته برای مهیار:
مواظبش باش!!
باشه زیر لوبیای گفتم و غرولند کنان بوت قهوه هامو پوشیدم…و از خونه بیرون زدم و وارد آسانسور
شدم…دکمه ی P فشرده شد…آهنگی مالیم شروع به نواختن کرد…تمام مدت به پسِر تو آینه چشم
دوختم…پنج طبقه که پایین اومدیم در باز شد…پوزخندی به چشمام زدم و وارد پارکینگ شدم…و قبل
رینگ ماشین بابام نگاه کردم و مهیار و دیدم که ِی خودم برم، به پارک از اینکه به سمت پارکینگ اجاره ای خودم برم، به پارکینگ ماشین بابام نگاه کردم و مهیار رو دیدم
که مشغول درست کردن زنجیر دوچرخش بود…
به طرفش قدم برداشتم: چیکار میکنی؟!!
بیاینکه نگاهم کنه جواب داد: زنجیرش افتاده!!
_گفتم خودم میرسونمت!
_ممنون!..خودم میرم!!
پوزخندی حوالش کردم و در حالی که پشت سرش وایساده بودم، هر دو دستمو تو جیب شلوار بردم: تو
این سرما قندیل میبندی!!
از جا بلند شد و با ابروهایی باال رفته نگاهم کرد: االن به فکر منی؟!!
_فقط میگم هوا سرده و به نفعته بهم گوش کنی!!
_ولی…
_صبر کن ماشینمو بیارم!!
و چون میدونستم ادبش اجازه نمیده رو حرف بزرگترش حرف بزنه، ازش رو برگردوندم و به طرف
ماشینم رفتم…سریع سوارش شدم و حرکت کردم…مهیار کیفشو انداخته بود رو دوشش و منتظرم
بود…جلوش که وایسادم بعد از تعللی کوتاه سوار شد و من حرکت کردم…
#گرداب_گناه_2
در پارکینگ باز بود و منم بیخیال بستنش شدم…مهیار لب زد: درو نمیبندی؟!!
_خودش باز بود! به من چه!؟
پوفی کرد و بی توجه به من ریموتو از تو داشبورد برداشت و دکمه رو زد…از کوچه خارج شدیم…به
بیرون چشم دوخت…زیر چشمی نگاهی بهش انداختم و بعد دل به دریا زدم: امروز باید بهم کمک
کنی!!
نفسشو بیرون فرستاد و نگاهم کرد: پس بگو چرا خواستی برسونیم!..باز کارت پیشم گیره!!
_کار من پیش هیچ کس گیر نیست!..فقط بهتره هانا چیزی نبینه!!
_چون ممکنه به عمو و مامان بگه!!
_حاال هر چی!..به هر حال باید حواست بهش باشه تا ما وارد اتاق شیم!!
_اما من درس دارم!..
میتونی تو اتاق هانا درستو بخونی!!
_ولی میز مطالعم…
_اینقدر یکی به دو نکن!..فقط بگو چشم!!
پوفی کرد و با اکراه پچ زد: چشم!
یه لبخند خوشحال زدم و سرمو بالا پایین کردم: آفرین!..قبل از اینکه بیایم تو خونه بهت زنگ
میزنم!!
و باقی راه سکوت کردیم…جلوی مدرسش که وایسادم تشکر کرد و پیاده شد…کال در همه حال پسر
مودبی بود و هیچ وقت ندیده بودم به کسی بی احترامی کنه!..برعکس من که نظر هیچکس برام مهم
نبود و اصال اهل این تعارف تیکه پاره کردنا نبودم…
امروز میخوام بیارمش خونه!!
با شنیدن زمزمم دم گوشش، اخمی کرد و خودشو عقب کشید: به من چه؟!!
بهش چشم غره رفتم و از پشت میز بلند شدم: بعدا میفهمی!!
بابا مشکوک نگاهمون کرد: باز چی شده؟!
شونهای باال انداختم و با خونسردی آب میوه رو سر کشیدم…مرضیه ظرف غذای مهیارو گذاشت
جلوش: باید خالی برگردونیش!!
مهیار سری تکون داد و بلند شد: چشم!..بابت صبحونه هم ممنون!!
مرضیه: نوش جان!
بی هیچ حرفی از آشپزخانه خارج شدم و راه اتاقو در پیش گرفتم…طبق معمول از تشکر و این حرفا
خبری نبود!..
بابا: مهیار من میرسونمت!
مهیار: نمیخواد خودم…
صدامو باال بردم: خودم میرسونمش!!
و وارد اتاق شدم…سویشرتمو برداشتم و بعد از اینکه به کمک آینه از درست بودن موهام مطمئن
ِ شدم، به سویی
چ روی میز چنگ زدم و از اتاق خارج شدم…
بابا و مرضیه هنوز تو آشپزخونه سرگرم صبحانه خوردن بودن…ابرویی باال انداختم و کنار اپن
وایسادم: مهیار کجاست؟!!
مرضیه با لبخند نگام کرد: البد تو پارکینگ منتظرته!
سری تکون دادم و به طرف در راه کج کردم…بابا مثل همیشه ابراز نگرانی کرد…البته برای مهیار:
مواظبش باش!!
باشه زیر لوبیای گفتم و غرولند کنان بوت قهوه هامو پوشیدم…و از خونه بیرون زدم و وارد آسانسور
شدم…دکمه ی P فشرده شد…آهنگی مالیم شروع به نواختن کرد…تمام مدت به پسِر تو آینه چشم
دوختم…پنج طبقه که پایین اومدیم در باز شد…پوزخندی به چشمام زدم و وارد پارکینگ شدم…و قبل
رینگ ماشین بابام نگاه کردم و مهیار و دیدم که ِی خودم برم، به پارک از اینکه به سمت پارکینگ اجاره ای خودم برم، به پارکینگ ماشین بابام نگاه کردم و مهیار رو دیدم
که مشغول درست کردن زنجیر دوچرخش بود…
به طرفش قدم برداشتم: چیکار میکنی؟!!
بیاینکه نگاهم کنه جواب داد: زنجیرش افتاده!!
_گفتم خودم میرسونمت!
_ممنون!..خودم میرم!!
پوزخندی حوالش کردم و در حالی که پشت سرش وایساده بودم، هر دو دستمو تو جیب شلوار بردم: تو
این سرما قندیل میبندی!!
از جا بلند شد و با ابروهایی باال رفته نگاهم کرد: االن به فکر منی؟!!
_فقط میگم هوا سرده و به نفعته بهم گوش کنی!!
_ولی…
_صبر کن ماشینمو بیارم!!
و چون میدونستم ادبش اجازه نمیده رو حرف بزرگترش حرف بزنه، ازش رو برگردوندم و به طرف
ماشینم رفتم…سریع سوارش شدم و حرکت کردم…مهیار کیفشو انداخته بود رو دوشش و منتظرم
بود…جلوش که وایسادم بعد از تعللی کوتاه سوار شد و من حرکت کردم…
#گرداب_گناه_2
در پارکینگ باز بود و منم بیخیال بستنش شدم…مهیار لب زد: درو نمیبندی؟!!
_خودش باز بود! به من چه!؟
پوفی کرد و بی توجه به من ریموتو از تو داشبورد برداشت و دکمه رو زد…از کوچه خارج شدیم…به
بیرون چشم دوخت…زیر چشمی نگاهی بهش انداختم و بعد دل به دریا زدم: امروز باید بهم کمک
کنی!!
نفسشو بیرون فرستاد و نگاهم کرد: پس بگو چرا خواستی برسونیم!..باز کارت پیشم گیره!!
_کار من پیش هیچ کس گیر نیست!..فقط بهتره هانا چیزی نبینه!!
_چون ممکنه به عمو و مامان بگه!!
_حاال هر چی!..به هر حال باید حواست بهش باشه تا ما وارد اتاق شیم!!
_اما من درس دارم!..
میتونی تو اتاق هانا درستو بخونی!!
_ولی میز مطالعم…
_اینقدر یکی به دو نکن!..فقط بگو چشم!!
پوفی کرد و با اکراه پچ زد: چشم!
یه لبخند خوشحال زدم و سرمو بالا پایین کردم: آفرین!..قبل از اینکه بیایم تو خونه بهت زنگ
میزنم!!
و باقی راه سکوت کردیم…جلوی مدرسش که وایسادم تشکر کرد و پیاده شد…کال در همه حال پسر
مودبی بود و هیچ وقت ندیده بودم به کسی بی احترامی کنه!..برعکس من که نظر هیچکس برام مهم
نبود و اصال اهل این تعارف تیکه پاره کردنا نبودم…
نوشته: ؟
6 پاسخ به “گرداب گناه (۱)”
اگه یه نگاهی به متنی که به جای تایپ کردن ریدیش بندازی جای دوری نمیره…
اگه تونستی خودت یبار بخونیش دیگه نمی نویسی
حال بهم زن تر از کونی جماعت هست تو دنیا؟؟؟
کسی فهمید داستان چیه کی به کیه
والا اصلا نفهمیدیم داستان برا ایران خارج کی ب کی راویی پسر دختر کی کیه میخواد بکنه داداش تو ک نوشتی حداقل چند خط مقدم مینوشتی داستان از اسمت بیشتر علامت سوال داره
چیو میخواستی برسونی