امیدوارم ایام به کامتون باشه
قسمت سوم «ناقوس نیلوفر» تقدیم نگاه های ارزشمند شما🌹
بابت تاخیر عذرخواهی میکنم.
امیدوارم که از این قسمت هم نهایت لذت رو ببرید و با نظرات و حمایت های ارزشمندتون، من رو یاری کنید
« برای عشقی که نماند و پر کشید
و نیلوفر ها در فراق او ناقوس زدند…🥀»
پشت پنجره بسته نشستم و خیره به ماه نگاه میکنم.
و ماه …
ماه ترکیبی از زیبایی و حُزنِ
درست مثل چشمان تو جانم…
چشمانت، دو سبز آبی بلاتکلیف، که بر دوراهی دریا و چمن، مردد بودن…
چشمانت عاشقانه ترین تابلوی نقاشی بود
و من
در قمار چشمانت، دلم رو باختم…
.
.
.
-تا چه زمانی؟
+تا زمانی که صدای اولین ناقوس نیلوفر رو شنیدی… بعد گردنبند رو زیر خاک دفنش کن، با یه حبه قند، یا یه شاخه نبات، در حالی که شاخه گلی رز، توی دستانت گرفتی و وِرد میخونی…
-چه وردی؟
+وِرد عشق…
عشق…
عشق…
ع…ش…ق
متوجه گرمای دستانی روی پیشونیم شدم. به آرامی چشمانم رو باز کردم و از دیدن سهیل، در مقابلم شوکه شدم و خودمو عقب کشیدم
+نترس عزیزم. دارم چک میکنم ببینم تب داری یا نه
-س…سلام
+سلام! بعد از ظهرت بخیر!
ابرو هام رو بالا دادم و با تعجب، پرسیدم:
-بعد از ظهر؟
+میدونی ساعت چنده؟
-چ…چند؟
+دو و ربع بعد از ظهره!
با یک جهش، سرم رو از روی بالش بلند کردم و به ساعت پشت سرم نگاه انداختم. وای! چقدر خوابیده بودم!
سرم رو چرخوندم و به چهره خندان سهیل نگاه کردم.
-ش…شما نباید این موقع بیمارستان باشین؟
ناگهان خنده بلندی سر داد. چشمانش رو بسته بود و بلند بلند میخندید. وا! مگه چیز خنده داری گفتم؟
+آی پسر! ام… امروز جمعه است! جمعه ها شیفتم نیست!
-پ…پس چرا دارین میخندین؟
+وای آراز جان! کاش قیافه خودت رو میدیدی موقع گفتن اون حرف. چنان با هول به ساعت نگاه کردی و با هول برگشتی به سمتم! خیلی بامزه بود!
سرم رو پایین انداختم تا صورت سرخ شده از خجالتم رو نبینه. زیر چشمی نگاهی انداختم. داشت نگاهم میکرد
+ناراحت شدی آراز جان؟
-ن…نه نه.
+آهان! خجالت کشیدی! از گونه هات معلومه
سرش رو خم کرد و به صورتم که پایین بود، نگاه کرد. نگاهم رو ازش گرفتم و به نقطه دیگه ای نگاه کردم
+داشتم شوخی میکردم عزیزم. میخواستم یخت باز بشه!
دستش رو به سمتم دراز کرد و بهم اشاره کرد که بگیرم. پرسش آمیز نگاهش کردم
+بیا! بیا حموم رو نشونت بدم. برو یه دوش بگیر، بعد بیا ناهار بخوریم. ماکارونی دوست داری دیگه؟
-حموم؟؟
+آره. خوبه برات. خستگی ها رو از تنت در میکنه
-ولی آخه…
+آخه چی؟
-میشه منو ببرین به ترمینال؟ اصلا…اصلا شما چرا! لطفا یه ماشین بگیرین که من برم
+ترمینال؟؟ الان؟
-ب…بله
+کجا میخوای بری؟
-اهواز
+اهواز؟ آشنا داری اونجا؟
-بله. داییم خونش اهوازِ
+خب آخه… تو الان خیلی ضعیفی. اذیت میشی این همه تو راه بمونی.
-نه حالم خوبه. یعنی بهترم!
+خدا رو شکر عزیزم. ولی…ولی بهتره امروز و فردا رو استراحت کنی. فردا هم خونه هستم من. حالت که خوب شد، خودم…(مکث کرد) خودم میبرمت
-آخه نمیخوام دردسر بشم براتون. تا همین الانش…تا همین الانش خیلی بهتون زحمت دادم.
+چه دردسری آراز جان! دیگه نشنوم اینو بگی ها! خب؟
چشمکی بهم زد و به سمت اتاقش، هدایتم کرد…
اتاقش نسبت به سایر قسمت های خونه، تاریک تر بود. البته نه خیلی. اتاقی نسبتا کوچیک با یه تخت در وسطش و یه میز گوشه اتاق. کتابخانه ای سراسری هم سمت دیوار چپ تخت بود. چقدر کتاب زیاد داشت…
+خب عزیزم. حموم اینجاست. قشنگ راحت دوش بگیر، برات حوله تمیز و استفاده نشده هم میارم. شامپو تو حموم هست. صابون نو هم گذاشتم. یه لیف نو هم الان برات میارم.
-خیلی زحمت شد براتون
+نههه عزیزم! چه زحمتی!
-ولی…
+ولی چی؟
-آخه لباس دیگه ای به جز اینا ندارم. اینا هم دیشب خیلی کثیف شدن
لبخندی زد و دست روی شونه ام گذاشت
+نگران نباش پسر! یه دست لباس برات میارم.
با تعجب پرسیدم:
-لباس خودتون؟؟
دوباره خنده ای سر داد و همچنان که سعی میکرد خنده اش رو کنترل کنه، گفت:
+از دست تو آراز جان! آره لباس خودم! ولی تا حالا نپوشیدم. چون برام کوچیکه. خاله ام پارسال برام فرستاد، ولی کوچیک بود برام. احتمالا برای تو اندازه باشه. شایدم یه کوچولو بزرگ بشه، به هر حال مناسبه
-آخه نمیشه که! اونا برای شماست
+و منم الان دلم میخواد بدم به تو. حالا هم معطل نکن! برو حموم و بیا تا ناهار رو بخوریم.آفرین پسر خوب!
به محض بیرون رفتن از اتاق، شروع کردم به درآوردن لباسام و انداختمشون داخل سبد رختی که کنار حموم بود. توی چارچوب در حموم بودم که قاب عکسی روی میز، توجهم رو جلب کرد. عکسی دو نفره. یه زن و یه پسر. یه مادر و پسر… چه قشنگ بود. چقدر لبخند هاشون به هم شبیه. منظره پشت سرشون، مقبره حافظ بود. به عکس با دقت نگاه کردم. توجهم به چشمان زن جلب شد.در پس چشمان زن، غباری از غم نهفته بود. چهره زرد و ناخوش و ابروهای بیش از حد نازک زن، بهم علت غم چشمانش رو فهموند. شاید این عکس ، آخرین عکسی بود که یه مادر با پسرش میتونه داشته باشه. آخرین عکس… و سرآغازی برای مرور خاطرات غم انگیز و کهنه و در عین حال هم تازه. به یاد مامان افتادم. یادم نیست آخرین باری که با مامان عکسی گرفتم، کِی بود. اما اگر میدونستم اون عکس، آخرین عکس خواهد بود، هووف…نمیدونم…نمیدونم…
+خب… اینم از…
از جا جهیدم!
-عه…یه لحظه
سهیل سریع در رو بست. گلوش و صاف کرد و از پشت در گفت:
+ببخشید عزیزم حواسم نبود. بیا، حوله و لیف آوردم برات.
به سمت در رفتم و دستم رو دراز کردم. لیف و حوله رو تو دستم گذاشت.
-ممنونم
+خواهش میکنم! زود بیا که ناهار هم الان آماده میشه.
-چشم
شیر آب رو روی درجه ای نسبتا گرم تنظیم کردم و دوش رو باز کردم. قطرات آب گرم که به پوستم میخوردن، برام لذتبخش بود. سرم رو دقیقا زیر دوش گرفتم و چشمانم رو بستم و گوش هام رو هم با دستانم گرفتم. صدای برخورد قطرات آب، به سر و شونه ام، بارش باران رو تداعی میکرد. چند دقیقه ای ثابت به همین شکل ایستادم. بعد به سمت طبقات کنار آینه رفتم تا شامپو رو بردارم. وقتی توی آینه، بالاتنه ام رو نگاه کردم، چشمم به کبودی های کتف و سینه ام افتاد و باعث شد ستم های اشکان ، به یادم بیاد و اخم کنم. ستمی که نه از غریبه، که بلکه از نابرادریم خوردم. نفسم رو بیرون دادم و شامپو رو برداشتم. بعد از چند دقیقه که خودم رو شستم ، از حموم بیرون اومدم. حوله رو دور تنم پیچیدم و روی تخت نشستم. سرم رو بین دو دستام گرفتم. درد میکرد. مجدد نگاهم روی قاب عکس، متمرکز شد. سهیل هم … سهیل هم غم فراق مادرش رو چشیده بود. اما آیا مثل من بود؟ یا قوی تر بود؟ ولی… ولی لااقل کسی رو داشت که ازش حمایت کنه. خاله اش بود. من چی… من هیچکسی رو نداشتم که ازم حمایت کنه. مرهمی روی زخم هام بذاره، بهم بگه عزیزم! من کنارتم! من غمخوارتم!
لباس هامو پوشیدم و آروم به سمت آشپزخونه رفتم که پر شده بود از بوی ماکارونی. دستپختش خوب بود واقعا. تنهایی زندگی کردن، لااقل این مزیت رو داره.
+عافیت باشه!
-ممنون
متوجه نگاه خیره اش به خودم شدم.
-چ…چرا اینجوری نگاه میکنین؟
+لباسا خیلی به تنت میاد! مخصوصا پیراهن
خجالت زده، سرم رو پایین آوردم و لبه پیراهن رو تو دستم گرفتم
-اام…ب… بله.مرسی از لطفتون
+خواهش می کنم.بیا…بیا بشین غذا رو برات بکشم.
-ممنون
روی صندلی پشت میز نشستم. سهیل دیس غذا رو روی میز گذاشت و به سمت یخچال رفت.
+آآخ!! سس تموم شده!
-اشکال نداره، همینجوری هم عالیه
+مطمئنی؟ نمیخوای برم بگیرم؟
-چی؟ نه!! واسه چی. همینجوری عالیه. خیلی ممنون
+باشه عزیزم. خب! شروع کن! بکش
-اول شما!
+تعارف نکن پسر! بکش منم میکشم
با خجالت، کفگیر رو تو دستم گرفتم و برای خودم کشیدم و بعد کفگیر رو به سمت سهیل گرفتم.
شروع به خوردن خوردیم و دو سه دقیقه ای به همین منوال در سکوت گذشت…
+راستی آراز جان! تو امسال کنکور داشتی نه؟
وای…کاش این بحث پیش نمیومد… چی جواب بدم الان. چه عکسالعملی نشون میده اگه بگم چه تصمیمی گرفتم؟ با دستپاچگی جواب دادم:
-اامم…خُ…خب بله
+خب؟ نتیجه چی شد؟… البته. قصد فضولی ندارم. اگر دوست نداشتی ، راجع بهش حرف نزنیم
-امم…خ…خب…راستش…یعنی…اممم… در واقع…
دستش رو روی دستم گذاشت و گفت:
+آراز جان! فراموش کن چی پرسیدم. چیز درستی نبود. یه مسئله شخصیه. غذات رو بخور عزیزم
سرم رو پایین انداختم و مشغول خوردن ادامه غذام شدم. چشمانم شاید معطوف به ظرف غذام بود، اما ذهنم در غل و زنجیر افکار و تردیدهایی بود که یک لحظه هم تنهام نمیذاشتن.کوره های تردید در ذهنم،افکار بیشتر و بیشتری رو میپختن و منو بیشتر درگیر میکردن. کاش میتونستم افکارم رو روی کاغذ بنویسم، بدم دست کسی. بگم بخون! بخون و برام ترجمه کن! چی نوشته؟؟
+آراز جان؟
از فکر بیرون اومدم. سرم رو بالا آوردم و تو چشمانش نگاه کردم. دیدن اون چشمان سبز آبی خاص، هر بار برام تازگی داشت.
-ب…بله؟
+چرا با غذات بازی میکنی؟ دوست نداری؟
-نه…نه… چرا. خیلی خوشمزه است. ممنون. میخورم
+باشه نوش جانت. بخور عزیزم
بعد خوردن ناهار (در واقع ترکیب صبحانه و ناهار) ، سهیل رفت دستشویی و من به سمت سینک ظرفشویی رفتم. ظرف های چرب رو کف مالی کردم و شیر آب رو باز کردم.سهیل از دستشویی اومد و به سمتم خیز برداشت
+عه عه! داری چیکار میکنی؟؟
-دارم ظرف هارو میشورم
+بیا برو بشین پسر! عمرا بذارم!
-نه. خواهش می کنم. راحتم بخدا
+آخه تو چرا باید بشوری؟؟
-خواهش می کنم. بذارین یه ذره از شرمندگیم کم کنم
+شرمندگی چیه آخه پسر!
-لطفا! بخدا خوب میشورم
مکثی کرد و نفسی عمیق کشید
+باشه عزیزم. دستت درد نکنه. منم یه چایی دم میکنم که بخوریم.
-ممنون
نیم ساعتی گذشت و در حالی که هوا داشت تاریک میشد، پنجره رو خیره نگاه میکردم. در این چند مدت به قدری غروب های دلگیری داشتم که نمیدونستم کدوم غروب جمعه است،و کدوم نه…
با اینکه تا بعد از ظهر خوابیده بودم، اما نمیدونم چرا هنوز احساس خستگی و خواب آلودگی داشتم. چشمام سنگینی میکردن و گرمای خونه، بیشتر و بیشتر منو خمار و خواب آلود میکرد
+خب! اینم از یه چایی خوش عطر!
لبخندی زدم و تشکر کردم
-ممنون. زحمت کشیدین
+خواهش می کنم…فکر کنم هنوز خوابت مونده یه ذره. چشمات که اینطور به نظر میاد.
-اامم…نه نه. خوابم نمیاد
+اوکی. بیا پسر! چاییت رو بخور.
دست دراز کردم تا لیوان رو از دستش بگیرم. به محض گرفتن دسته لیوان، سهیل، انگشت شستش رو بر پشت دستم کشید و چند لحظه ای تو چشمانم زل زد. سرم رو پایین انداخته بودم، اما با لمس انگشت شست سهیل، سرم رو بالا آوردم و با نگاه خیره اش مواجه شدم
+خ…خب. می…میخوای یه فیلم خوب بذارم تلویزیون و ببینیم؟
-هر طور که مایلین
از جاش بلند شد و خواست به سمت اتاقش بره که پاش با قندون برخورد کرد و قندهای داخلش، پخش زمین شدن
+ای بابا! چ…چرا همچین شد
-اشکال نداره. من جمع میکنم
مشغول جمع کردن قند ها شدم. سرم پایین بود، اما متوجه نگاه سنگین سهیل، روی خودم بودم. به عمد بالا سرم رو نگاه نمیکردم
+خب، من برم فلش فیلم هام رو بیارم
-اوهوم
به عقب برگشتم و سر جام نشستم
بعد چند دقیقه، سهیل فیلم رو گذاشت و اومد کنارم با فاصله نشست.
+عه! چایی ها داغن که!
-رفتم دوباره ریختم. سرد شده بودن
+عه مرسی. فیلم جنایی دوست داری؟
-ب…بله
+خوبه!
چند دقیقه ای مشغول دیدن فیلم و نوشیدن چای هامون بودیم. اما به شدت احساس خستگی میکردم. چشمانم رو به زور باز نگه داشته بودم. کم کم خواب،منو مثل یک تور بزرگ، در خودش گرفت. در حالی که به چشمان سهیل خیره نگاه میکردم، خوابم برد. چشمان سهیل شد آخرین تصویر قبل خوابم که ای کاش نمیشد… کاش نمیشد و منو محو خودش نمی کرد
.
.
خودم رو وسط دشتی زیبا و سرسبز میبینم. دشتی بزرگ که از هر طرف نگاه میکنم، انتهایی براش نمیبینم. شاخه های درختان ، با همهمه باد، میلرزن و برگ های کوچیکشون رو به رقص وامیدارن.
چه منظره قشنگی… کاش تنها نبودم. کاش این منظره زیبا و حس خوبش رو با کسی سهیم میشدم. کاش…
نه! نه!
متوجه جرقه زرد و سرخ آتیش، روی تک برگ یه شاخه ای شدم.شاخه آتش گرفت و آتش، همینطور شعله ور شد و درختی رو در چشم به هم زدنی سوزوند! حالا درخت کناری و بعد درختی دیگه و همینطور درختانی دیگه… نه! باید کاری کنم! باید جلوی آتش رو بگیرم! نه!
+فرار کن!مگه نمیبینی آتش رو؟؟
مردی بهم شانه زد و ازم دور شد. به پشت سرم نگاه کردم. این همه جمعیت ، کِی جمع شدن؟؟ برای چی؟ برای تماشای آتش؟ برای تماشای سوختن درختان بی گناه؟
همه دارن فرار میکنن. من هم باید فرار کنم. ولی…ولی در محاصره درختان آتشین گیر افتادم و از جمعیت فاصله گرفتم
-کمک!! کمکم کنین! …نرید!
کمک!
آتش داره بهم نزدیک میشه!
کمک!
کممممک!!!
+آراز؟؟ آراز جان؟ بیدار شو!
-ک…م…ک
+بیدار شو! داری خواب بد میبینی
با تکون های ممتد، از خواب پریدم. دهنم چقدر خشکه. نفس نفس میزدم. من… من کِی اومدم روی تخت؟؟ کِی روی خودم پتو کشیدم؟ سرم رو به سمت سهیل چرخوندم و نگاهم با چشمان نگران سهیل تلاقی پیدا کرد
-آ…آتیش… آتیش بود
+عزیزم. آروم باش! فقط یه خواب بود!
-نه…نه… درختا! درختا داشتن منو می بلعیدن…درختای آتیش گرفته… داشتن…
ناگاه سهیل به طرفم اومد و کنارم روی تخت نشست. سرم رو میان بازوانش گرفت و منو به خودش چسبوند. منو به آغوش کشید… آخرین بار کِی کسی منو بغل کرد؟ به یاد ندارم!
در آغوش گرمش، نفس های ممتد و نامنظم، آرام گرفتن. دستش که سرم رو نوازش میکرد، برام آرامش رو به ارمغان آورد.این چه رازی بود که در این آغوش گرم و نوازش های پر مهر سهیل نهفته بود؟
+آروم باش عزیزم… صرفا یه خواب بود. بهش فکر نکن. چیزی نیست
-میدونین…میدونین که…
+چی عزیزم؟
-که چرا درختا آتیش گرفتن؟
نفسی عمیق کشید
+نه عزیزم. ولی مطمئنم چیز خاصی نبود. حالا آروم باش.
-و… ولی اون درختا…درختا…دا… داشتن بهم نزدیک می…میشدن
+نترس عزیزم… من پیشتم. بهشون فکر نکن. من پیشتم
«من پیشتم»
با شنیدن این عبارت، انگار معجونی از آرامش و خیال آرام، در رگانم تزریق شد.
دست از نوازش سرم کشید. میخواست منو از آغوشش رها کنه که…
-می…میشه بلند نشین؟
+چی؟
-می…میشه ب…بغلتون بمونم؟
نگاهی از سر لطف و مهربانی بهم انداخت و لبخند دلنشینی زد.مجدد منو به آغوش خودش کشید. اینبار محکم تر. منو بیشتر به خودش چسبوند. سرم رو توی گودی گردنش فرو بردم.به طوری که عطر تنش رو به خوبی حس میکردم. دلم نمیخواست از آغوشش بیرون بیام. دلم میخواست تلافی کنم. این همه مدت بی مهری و آزار و تحقیر رو، در آغوش گرم سهیل تلافی کنم. آغوشی که از رازش سر در نمیاوردم. چه رازی درش بود که منو از سیطره افکار و ناراحتی هام، رها میکرد؟ حتی برای چند ثانیه!
حلقه دستانم که دور کمرش بود رو محکم تر کردم و همچنان که چشمانم رو بسته بودم،نفس عمیقی کشیدم. اما…اما صدایی مبهم، گوشهام رو تیز کرد. چه صدایی بود؟؟
صدای قلب بود. قلب من؟ یا قلب سهیل؟ نه… من که آرومم. صدای قلب من نیست. قلب سهیل داره به تندی میزنه.ولی چرا؟
+آراز؟ آروم شدی؟…بهتری؟
سرم رو به نشانه تایید تکون ریزی دادم. اما هنوز خیال رها کردن آغوش سهیل رو نداشتم. سهیل دستش رو بالا آورد و انگشتانش رو لای موهام فرو برد.
+عزیزم. اگه فکر میکنی حرف زدن حالتو خوب میکنه، من میشنوم.
همچنان که چشمانم بسته بود، خاطرات مثل اسب هایی دوان، به ذهنم هجوم آوردن. خاطرات تلخ این چند مدت. روزهایی که با گریه و شب هایی که با گریه گذروندم. روزهایی که از بی کسی و تنهایی، پناه و همدمم شده بود قرص کامل ماه… روزهایی که به خاطر فقدان آغوش پرمهر یک دوست، یا یک حامی، بالش تختم رو محکم در برمیگرفتم و رد اشک بود که بر روی بالش، جاری میشد. روزهایی که با سکوت گذروندم. و ثانیه ها و دقایق رو با نفس های عمیقم شمردم. سعی کردم کلمات و عباراتی که میخواستم بگم رو در ذهنم مرتب کنم و کنار هم بچینم. اما…اما این که اسمش درد دل نیست. درد دل، یعنی بزاری دلت خودش صحبت کنه. پس، به دلم این اجازه رو دادم که ناراحتی ها و دلتنگی های خودش رو فریاد بزنه…
سرم رو از شونه اش برداشتم و تو چشمانش نگاه کردم.
-م…من ن…نمیدونم چی بگم
+بذار من برات تعریف کنم یه چیزی رو.
مکثی کرد و کمی خودش رو روی تخت، جابجا کرد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
+وقتی ۱۵ سالم بود، روزی از خواب بیدار شدم و دیدم که سرفه های مامانم قطع نمیشه. سرفه پشت سرفه، سرفه های خشک. دوان دوان رفتم کنارش و دستمال کاغذی ای بهش دادم. سرفه محکمی کرد. وقتی چشمم به لکه های خون توی دستمال کاغذی افتاد، از شدت ترس دستام لرزید. سریع بلند شدم و اورژانس رو شماره گیری کردم.
نفسی عمیق کشید…
+به یاد ندارم بعدش چی شد و تو بیمارستان چه اتفاقی افتاد و برای چی بستری شد.سرت رو درد نیارم… مادرم دو روز بعدش از دنیا رفت. و من…منو تنها گذاشت با کوله باری از درد و ناراحتی و حسرت.
دوباره نفسی عمیق. انگار که بخشی از بار سنگین غمش رو با نفس عمیق بیرون میداد.
+اینو بهت گفتم تا بگم که منم اون اوایل، حالم به شدت بد میشد. منم شب ها، خواب های بد و کابوس میدیدم. خیلی هم اذیت کننده بود برام. اما…اما گذشت زمان، دلم رو تسکین داد. نه اینکه عادت کرده باشم، نه! هرگز نمیشه عادت کرد. و…ولی بیقراری و بی تابی اون اوایل، کم کم میره و جاش رو به خاموشی سنگینی میده که سنگینیش، بر دوش قلبت میوفته.
نفس عمیق…
+نمیخوام ناراحتت کنم. اما…اما میخوام بگم که… می…می دونم چه غم سنگینی رو با قلب جوونت داری به دوش میکشی. ولی…ولی…میتونی بار این غم سنگین رو، باهام شریک بشی. منظورم اینه که…
حرفش رو ادامه نداد. انگار واژه کم آورد برای ادامه جمله اش، شاید هم انبوه واژگان در سرش، اونو وادار کرد که اندکی سکوت کنه.
+منظورم اینه که منو، حامی خودت بدون آراز! شاید برات عجیب باشه این حرفم. چطور میشه یه پسری که نمیشناسیش، یهو بشه حامی و همدمت. ولی…ولی خوشحال میشم بتونم حامیت باشم.
با شنیدن این جملات، نمیتونستم در چشمانش نگاه کنم. به همین علت سر به زیر انداخته بودم. حس عجیبی داشتم. نمیتونستم توصیفش کنم. شاید هم بتونم حسی دلگرم کننده توصیفش کنم. اما نه… این همه اش نیست.
+آراز؟
سرم رو بالا آوردم، اما به چشمان سهیل نگاه نکردم. حس میکردم اگر به چشمانش نگاه کنم، درخششی از چشمانش ساطع خواهد شد و منو بیش از این در بر خواهد گرفت.
-ب…بله؟
+الان آروم تری؟
نفسم رو از بینیم بیرون دادم و سرم رو به آهستگی، به نشانه تایید تکون دادم. تند تند پلک میزدم و در پی یافتن واژگانی برای پاسخ به سهیل بودم. اما… اما مغزم یاری نمی کرد. انگار من رو وسط بیابونی هل داده بود و من عاجز بودم. کاش میشد تنها یک واژه، یک واژه جواب بدم، اما واژه ای نبود. و خون… خون در رگانم، آسودگی نداشت و سکوت، به مانند انبان باد کوره ای بود که بادی رو بر زغال کوچک قلبم میدمید و اونو بیشتر شعله ور میکرد و تپش…تپش… و دوباره تپش. تپش و تپش…
دوباره سرم رو پایین انداختم. ناگاه متوجه حرکت آرام انگشت اشاره سهیل، روی پشت دستم شدم.
دستم رو به آرامی عقب کشیدم و در مقابل چشمان تردیدآمیز سهیل، از روی تخت بلند شدم
-ب…ببخشید من…من میرم دستشویی
+برو عزیزم
داخل دستشویی شدم و در رو پشت سرم بستم. شیر آب رو تا نصفه باز کردم و عقب رفتم. سرم رو به دیوار مقابل سینک روشویی، تکیه دادم و دستانم رو، روی قلبم گذاشتم. سعی میکردم ذهنم رو آروم کنم. سعی میکردم به تصویر شعله شمعی فکر کنم که حالا در قفسه سینه ام، سوسو میزد. چه شمعی بود؟ این همه مدت که نیاز به گرمایی در دلم داشتم، چرا خاموش بود؟ و حالا…حالا چرا به یکباره در دلم روشن شده؟ قلبم زیر سطح دستانم، توی قفسه سینه ام به تندی می تپید.
چند دقیقه ای بی حرکت ایستاده بودم.بعد از دستشویی خارج شدم و سهیل رو دیدم که مشغول مرتب کردن کاغذهایی بود. به محض دیدنم، سر بلند کرد و با چهره ای خندان، گفت:
+میگم…نظرت چیه بریم بیرون؟
ابروهام رو بالا انداختم
-بیرون؟
+آره! تو هم به خوبی استراحت کردی. میریم بیرون، یه بادی هم به سر و کله مون میخوره. نظرت چیه؟
-اامم. خ…خب.نمیدونم. با خودتونه
کاغذ های دستش رو روی دسته مبل گذاشت و به سمتم اومد. دستش رو بر روی شونه ام گذاشت و تو چشمان لرزانم نگاه کرد
+آراز جان! لازم نیست اینطور با من صحبت کنی. منو دوست و برادر خودت بدون. تو با برادرت اینطوری صحبت میکنی؟
-چ…چجوری؟
+اینطور کتابی! راحت باش عزیزم.
-آ…آخه شما بزرگتری
خنده ای کرد و گفت:
+مگه هشتاد سالمه؟؟ مرد حسابی،کلا شیش هفت سال ازت بزرگترم
لبخندی زدم
+راحت باش باهام. باشه؟…هوم؟
-چشم
+آفرین! حالا همراهم بیا اتاق، یه چیزی نشونت بدم.
پشت سرش راه افتادم. به محض وارد شدن به اتاق، توجهم به یه دست شلوار و پیراهن جلب شد که روی تخت بودن
+دوست داری اینارو؟
-ب…بله؟؟
خندان جواب داد:
+میگم دوست داری اینارو؟ اینا لباس هایی بودن که وقتی همسن تو بودم،میپوشیدم. البته زیاد نپوشیدم، واسه همین نو مونده. قبلا هم شستمشون. ببین اندازه ات میشه؟
-آ…آخه چرا؟
+لباس های خودت رو انداختم داخل ماشین لباسشویی. ضمنا اونا که مناسب بیرون نبودن عزیزم. اینارو فعلا بپوش، یه فکری میکنیم
-چه… چه فکری؟
+تو فعلا اینارو بپوش، بیا!..منم میرم لباس بپوشم. آماده شو که بریم.
لباس های خودش رو از آویز پشت در برداشت و از اتاق خارج شد. نگاهم رو به لباس های روی تخت دوختم. پیراهنی ضخیم به رنگ مشکی با یقه طوسی و شلوار جین تیره. با اکراه پیراهن رو برداشتم و تو دستم گرفتم. نمیدونستم معنی این همه لطف و محبت از طرف سهیل چیه. شایدم میدونستم، اما نمیتونستم برای خودم معنا کنم. به هر حال لباسا رو پوشیدم و جلوی آینه، خودم رو ورانداز کردم. یه ذره تو تنم گشاد بودن، اما بد نبود. خواستم از جلوی آینه کنار برم که توجهم به چهره ام جلب شد. تغییر کرده بودم. چهره ام شکسته و تکیده شده بود. گودی زیر چشمانم بود،اما از اون مشهودتر و واضح تر، غم بود… غم توی چشمانم. نهال این غم، از روزی در چشمانم کاشته شد که بابا رفت. رفت و …
+هر چی زنگ میزنم، جواب نمیده! یا خدا! خودت به دادم برس!
-مامان؟ چی شد؟
+این بار چندمه که دارم زنگ میزنم. گوشیش خاموشه!
-آ…آخه کجا رفته؟
مامان گریان، برگه کاغذ رو سمتم گرفت و گفت:
+مگه نمیبینی چی نوشته؟
برگه رو دوباره از نظرم گذروندم…
« میرم تا بتونم اشتباهم رو پاک کنم. نگرانم نشین، جام امن خواهد بود. مراقب خودتون باشین.
دوستتون دارم»
وقتی صبح از خواب پا شدم، به سمت آشپزخونه رفتم و برگه ای تا شده رو دیدم که زیر گلدون روی میز آشپزخونه بود. برگه رو که باز کردم، دستخط بابا رو دیدم. فقط دو خط نوشته بود…
مامان همچنان گریان ، پشت سر هم شماره بابا رو میگرفت
+جان ثریا بردار محمد!.. کجا رفتی تو؟؟… یا خدا…
-مامان آروم باش
+چجوری آروم باشم ها؟؟؟ بابات گذاشته رفته، چطور آروم باشم؟
و دوباره گریه. بر سرش میکوبد و گریه میکرد. کاری نمیتونستم بکنم. هنوز در شوک بودم. شوک رفتن بابا. چطور تونست اینکار رو بکنه؟ رفت که چیکار کنه؟ چطور میخواست اشتباهش رو پاک کنه؟؟ با تنها گذاشتن ما؟
+ای خدا… خاموشه! خاموش!!..مُ…محمد… محمد…ح…حلالت نمیکنم!..
.
.
+کجایی تو پسر؟
سرم رو به عقب برگردوندم
-ب…بله؟
+میدونی چقدر منتظر…
حرفش رو خورد. به سمتم اومد و با تعجب، به چشمانم نگاه کرد
+گ…گریه کردی آراز؟
سریع با سر آستین لباس، چشمای خیسم رو پاک کردم و تته پته کنان جواب دادم:
-ن…نه…ب… ببخشید دیر شد
+آراز جان؟ حالت خوبه؟
-بله… خوبم…ف… فقط…
نفسم رو بیرون دادم
-فقط یاد چیزی افتادم
سهیل همچنان نگران نگاهم میکرد. با صدایی آروم، گفت:
+اشکال نداره عزیزم… بیا. بیا بریم. حال و هوات عوض میشه بیرون
سرم رو تکون دادم.
همچنان که از پشت شیشه ماشین، به درخت ها و رهگذران نگاه میکردم ،سعی میکردم به سوالات بیشمار ذهنم پاسخ بدم.
چیکار باید بکنم؟
چطور برم اهواز؟ و اینکه آیا منو خواهند پذیرفت؟؟
و سوالی که پاسخش برام دور از ذهن بود. سهیل…
+خب… رسیدیم عزیزم. پیاده شو
-اینجا؟ کجاست؟
+آره عزیزم. یکی از دوستانم، داخل اون پاساژ، مغازه لباس فروشی داره. مطمئنم میتونی لباس های خوبی پیدا کنی. من خودم خیلی ازش خرید کردم.
با دست به پیراهن تنش اشاره کرد و ادامه داد:
+مثلا همین!
-وای… اامم… می… میشه نریم؟؟
+چرا نه؟
-آخه…آخه من پولی همراهم…
+نه نه نه. نشد! این نشد دلیل! پیاده شو بریم
-تو رو خدا آقا سهیل! بیشتر از این شرمنده ام نکنین!
+آراز! شرمنده چیه! بریم یکی دو دست لباس بگیر. الان به جز لباس های نخی ای که شستیم، لباس دیگه ای نداری پسر! نکنه میخوای لباسای من رو بپوشی تا آخر؟؟
آخر؟؟آخر چی؟ حرفش برام مشکوک و عجیب به نظر اومد
-نه نه…ولی آخه مگه من چند روز مزاحم شما هستم، بعدش میرم…
+باشه پسر! پیاده شو! اصلا پولش رو بعدا بهم بده. اوکی؟
با شرمندگی سرم رو پایین انداختم و از ماشین پیاده شدم.
+راستی! بهت گفته بودم باهام راحت باش! وقتی میگی آقا سهیل، حس یه آدم شصت هفتاد ساله بهم دست میده
لبخندی سرد زدم، اما جوابی ندادم.
بعد چند دقیقه، داخل یه مغازه نسبتا بزرگ، با چند فروشنده خانم و آقا شدیم. یه پسر جوون تقریبا همسن سهیل، به محض دیدن سهیل، با لبخند گشادی ، سمتش اومد و بلند و خودمونی سلام داد:
- به! ببین کی اینجاست! چطوری سهیل خان؟
+ممنونم نیما جان. حالت خوبه؟ - شکر!
نگاهی بهم انداخت و با لبخندی گرم، رو به من اشاره کرد
*معرفی نمیکنی؟
+ایشون آقا آراز هستن. اامم…دوست صمیمی من - سلام آقا آراز عزیز! خوش اومدی
دست دادم و آروم پاسخ دادم:
-سلام. خیلی ممنونم - خب! در خدمتم سهیل جان!
+اومدیم برای آراز خان پیراهن و شلوار خرید کنیم. منتهی پسر مشکل پسندیه!
برگشت و چشمکی بهم زد - عجب! ولی خرید نکرده از اینجا نمیری آقا آراز!
به سمت قفسه پشت سرش برگشت سه چهار دست شلوار جین و کتان روی میز گذاشت - خب. اینا رو ببینید. جنسش عالیه. نوع دیگه هم خواستین در خدمتم.
با اکراه، روی شلوار کتان مشکی مقابلم، دستی کشیدم و جنسش رو تو دستم وارسی کردم.
+خوبه آزار جان؟ کتان میخوای بگیری؟
-اام… ن…نمیدونم
+میخوای چند تا دیگه ببینی؟
-ن…نه… همین خوبه.
+مطمئنی؟اندازه اش ولی به نظر بزرگ میاد. نیما جان این کتان مشکی، یه سایز کوچیکترش رو داری؟ - آره عزیزم…بفرما!
+بیا آراز. ببر تو اتاق پرو، بپوش ببین چطوره
-آ… آخه…
+چی؟
-می… میشه
صدام رو پایین آوردم و خودم رو پشت سر سهیل قایم کردم
-میشه بریم؟ باور کنین من احتیاجی ندارم. همون لباسی که لطف کردین، دادین، کافیه
+عجبا. برو بپوش پسر! انقدر یه دنده نباش. برو باریکلا
سرم رو پایین انداختم و به سمت اتاق پرو رفتم. حین عوض کردن لباسا، کم و بیش مکالمه سهیل و آقا نیما رو میشنیدم - چرا این دوستت ناراحت به نظر میاد؟
+راستش… راستش پدر مادرش فوت کردن - وای الهی! بیچاره! سنش خیلی کمه که. خدا بهش صبر بده
+آره…
وقتی در رو باز کردم، سهیل سریع به سمت من برگشت و حالت چهره اش رو عوض کرد
+خب! اوه. خیلی بهت میاد آراز!
-واقعا؟ - بله آراز خان! انگار برای تو دوختن اصلا!
+خب! شلوار که انتخاب شد. حالا بیا ببین کدوم پیراهن رو دوست داری. - ساده دوست داری؟ یا طرح دار؟
با شرمندگی و خجالت جواب دادم:
-ام…همین شلوار خوبه.
+آراز! انتخاب کن پسر. آفرین
-ساده - خب بفرما. اینم از پیراهن های ساده! رنگ تیره بدم؟
سریع حرفش رو اصلاح کرد: - اامم. منظورم اینه که تیره می پسندی یا روشن؟
-تیره
آقانیما به سمت قفسه ای دیگه رفت و سه چهار دست پیراهن تیره ساده گذاشت روی میز.
دو تا سورمه ای، یه ذغالی، یه مشکی.
دست گذاشتم روی مشکی. اما سهیل پیراهن مشکی رو از زیر دستم کشید و گفت:
+شلوارت هم مشکی شد عزیزم. یه رنگ دیگه بردار
-ای…این زغالی - بهترین انتخاب! کار پرفروش نمونه اتفاقا! جنسش عالیه
سهیل پیراهن رو به دستش گرفت و پشت و روش رو نگاه کرد، بعد به سمتم گرفت و پرسید:
+میخوای اینم پرو کنی؟
-نه. اندازه به نظر میاد.
+برگرد بذار ببینم.
برگشتم و سهیل، پیراهن رو گذاشت پشتم و اندازه گرفت
+به نظر که اندازه است! پسندیدی همینو؟
با خجالت جواب دادم:
-ب…بله - مبارکه!
+راستی! یه جفت کتونی هم میخوایم - رو چشمم!
با دست، بازوی سهیل رو تکون دادم و آروم گفتم:
-خواهش می کنم. همینا هم زیادیه! بریم لطفا
+آراز! کفشای من که اندازه ات نمیشه! الان هم مجبوری پوشیدی کفش های منو! به زور داری راه میری! بیا عزیز جان! بیا یه جفت کتونی هم انتخاب کن و بریم
نفسی عمیق کشیدم و سرم رو پایین انداختم و به دنبال سهیل ، به سمت کتونی ها رفتم. از شدت خجالت و شرم، نمیدونستم جونم رو کجا بذارم. حس خیلی بدی داشتم. کاش…کاش پول یا کارت خودم همراهم بود! - خب! بفرما آرازخان! اینم از کتونی ها! هر کدوم رو پسندیدی، بگو سایزت رو بدم. پیشنهاد خود من، این ردیف بالاست. خیلی راحت و سبکن!
سهیل یکی رو برداشت و تو دست گرفت
+آره واقعا! ببین خوشت میاد از این؟
تو دستم گرفتمش. کتونی سفید سورمه ای بند دار. قشنگ بود. اما معلومه قیمت بالایی هم داشت. میخواستم سر جاش بذارم که سهیل،دستش رو روی دستم گذاشت و اشاره کرد تو دستم نگه دارم
+کاریت نباشه به قیمتش! گفتم که!بعدا میدی بهم! اوکی؟ اگه خوشت اومده بردار
-آخه
+آخه موقوف.
کتونی رو از دستم گرفت و به آقانیما داد
+نیما جان لطفا اینو بده… سایز پات چنده آراز؟
-چ…چهل و یک - چشم. الان میارم.
رفتن آقانیما رو تماشا میکردم که توجهم به مادر و پسری جلب شد… - مامان جان اینو بردار پسرم! این برات کوچیکه والا
^ آخه مامان! اینم بزرگه! - بردار سال دیگه میپوشی…
+آراز مامان؟ نپوشیدی پس؟؟
- بذار بپوشه میاد دیگه ثریا!
+خیلی طولش میده محمد! - مگه نمیدونی اول باید خودش رو ورانداز کنه تو آینه؟
پرده رو کنار کشیدم و دست به کمر، مقابل بابا و مامان ایستادم.
-چطوره؟
+مامان فدات بشه! کت شلوار چقدر بهت میاد مامان! - تو عروسی خاله مینا با داماد اشتباهت نگیرن بابا؟؟
به بابا چشمی نازک کردم و خندیدم
+فدات بشم. خیلی قشنگه! رنگش هم خیلی خوبه.
-شلوارش گشاده ولی!
+وا! کجا گشاده مامان؟؟ کمربند میبندی. بعدشم یه جور بردار که سال دیگه هم بپوشی!
.
.
+آراز؟ آراز؟
سرم رو تکون دادم و به سمت سهیل برگشتم
-ب…بله؟
+به کجا نگاه میکنی؟ بپوش دیگه کفشاتو
کتونی ها رو به دستم داد و به چهارپایه پشتم اشاره کرد که بشینم. کتونی ها رو پام کردم و ایستادم و تو آینه، خودم رو دیدم. قشنگ بود. ترکیبش، به شلوار تیره ام میومد - خیلی قشنگه آراز جان! اندازه اش خوبه؟
-بله
+پسندیدی؟
با اکراه سرم رو تکون دادم - مبارکه!
میخواستم کتونی ها رو از پام در بیارم که سهیل جلوم رو گرفت
+نه نه نه! در نیار! باز میخوای کفشای گشاد منو بپوشی؟
با خجالت، کفشهای سهیل رو داخل جعبه کتونی ها گذاشتم و به سمت صندوق رفتیم
+خب نیما جان! بفرما! - قابلتونو نداره! مهمون من!
+قربانت عزیزم - جدی میگم
+عزیزی! - خب… ۴۲۰ پیراهن، ۳۸۰ شلوار، یک و صد هم کتونی، مجموعا… یک و نهصد، برای شما یک و هفتصد و پنجاه
+دست گلت درد نکنه آقا نیما.
بازوی سهیل رو کشیدم و آروم گفتم:
-خ… خیلی شد! من شرمنده میشم اینطوری. خواهش می کنم. اامم. ی…یدونه شلوار کافیه!
+عزیزم! اصلا شرمندگی نداره! فکر کن داداش بزرگتم، دارم برات خرید میکنم.
-ولی آخه…ای…اینجوری نمیشه!
+عزیزم. گفتم که! بعدا بهم پس بده پولش رو. اینجوری راحت میشی؟
به سمت آقانیما برگشت و کارتش رو بهش داد
+۱۹۸۳
بعد کشیدن کارت و پرداخت هزینه، از مغازه خارج شدیم. قبل برگشتن سمت ماشین، با اصرار سهیل، یه دست هم پیراهن و شلوار راحتی برای خونه واسم گرفت.
در حالی که با نهایت خجالت و شرمندگی، کیسه های خرید رو تو دستم گرفته بودم، آروم سهیل رو صدا زدم:
-آقا سهیل؟
+جانم؟
-با…باور کنین جبران میکنم. نمیدونم چطور تشکر کنم ازتون
+قربونت عزیزم. به شادی بپوشی شون
کنار خیابون ایستاده بودیم و میخواستیم رد بشیم که سهیل به سمتم برگشت و گفت:
+بده من نگه دارم
-نه ممنون…
که ناگهان…
-سهیلللل!!!
سهیل به سمت من برگشته بود و حواسش به خیابون نبود و کم مونده بود که یه موتوری باهاش برخورد کنه. اما سریع خودش رو کنار کشید
+هوووف. به خیر گذشت!
-وای…نَ…نزدیک بود
+حواست جمع بودا!
بعد در کمال تعجبم، از مچ دستم گرفت و منو پشت خودش گرفت، انگار که خودش سپری باشه در مقابلم
+مراقب باش، ماشینا با سرعت رد میشن…دنبالم بیا
از خیابون رد شدیم و به ماشین رسیدیم. سهیل خرید ها رو صندلی عقب گذاشت و داخل ماشین نشست. قبل روشن کردن ماشین، با لبخندی به سمتم برگشت و گفت:
+راستی! حتما باید اتفاقی برام بیوفته که منو سهیل صدا کنی، نه آقا سهیل؟
-وا…ن… نه خدا نکنه. خ…خب اون لحظه از دهنم پرید
سهیل خنده بلندی سر داد و سرش رو تکون داد.
+عجبا!
سوار ماشین شدیم.سهیل از در ماشین، عطری کوچیک رو برداشت و به سمتم گرفت:
-بی زحمت اینو بذار داخل داشبورد…
یکدفعه توجهش به دستانم جلب شد.
+وایسا ببینم. تو چرا اینقدر دستات یخه؟! سردته؟؟
و دستانم رو تو دستش گرفت و فشرد.
-ن…نه…همیشه دستام اینطورین
+واقعا؟ سردت نیست؟
-نه نه
+باشه عزیزم. اگه سردت بود یه وقت، بگو بخاری ماشین رو روشن کنم.
عطر رو از دستش گرفتم و داخل داشبورد گذاشتم.
حس پیچیده ای داشتم. حس کودک مظلومی که بهش ترحم شده، اما در عین حال میدونستم که سهیل اهل ترحم کردن نیست. تو ذهنم سبک سنگین میکردم که چطور از سهیل تشکر کنم. به قدری خجالت زده بودم که حتی روم نمیشد تشکر کنم بابت این همه لطفی که در حقم کرده. سرم رو به سمتش کج کردم و زیر چشمی، نگاهش کردم. با دقت، در حال رانندگی بود. چهره اش آرامش خاصی داشت. در میان این همه تلاطم و ناآرامی انباشته در وجودم، آرامش سهیل، مثل آبی بر آتش بود. وقتی آرامش چهره اش رو میدیم، گمان میکردم که در پس چهره اش، دریای صدها کهکشان صبر و شکیبایی نهفته شده. آرامش… صبر…، دقیقا چیزهایی بودن که میتونستن دل آشوب زده من رو تسکین ببخشن و سهیل، هر دو رو داشت. و البته درک کردن… لحظه ای! فقط لحظه ای در آغوش بودنش، می ارزید به هزاران تسلیت و ابراز ترحم دیگران… اما… اما هنوز نمیدونستم ماهیت این احساسات، از کجا و از چی نشأت میگیره…
+کم کم داره شب میشه. نظرت چیه شام رو از بیرون بگیریم؟
-نمیدونم. با خودتونه
+باشه. یه جایی میشناسم پیتزاهای خیلی خوبی داره. تو که دوست داری؟
سرم رو تکون دادم. منتظر فرصتی بودم برای زدن حرفم
-اامم. آ…آقا سهیل؟
سهیل به سمتم برگشت و با اخم و تردید نگاهم کرد. متوجه منظورش شدم. حرفم رو اصلاح کردم
-ااامم…سُ…سهیل؟
+آهااا! این شد! جان بگو
-هیچی به ذهنم نمیرسه
+در چه رابطه ای؟
-اینکه…اینکه چطور لطف و محبت هاتون رو جبران کنم.
ناگهان سهیل سرش رو به سمت روبه روش چرخوند و راهنمای بغل زد و ماشین رو کنار خیابون، متوقف کرد. با تعجب در حال نگاه کردن به چهره اش بودم. میخواستم حرفهاش رو پیش از اینکه به زبون بیاره، از چهره اش بفهمم.
+خب…!
کمربندش رو باز کرد و خودش رو کامل به سمتم متمایل کرد. یقه پیراهنش رو صاف کرد و تک سرفه ای کرد
+ببین آراز جان… خودت هم میدونی که من هرگز این کارها رو برای ترحم انجام نمیدم.
-بله می…
دستش رو بالا آورد
+بذار حرفم رو کامل بگم
مکثی کرد و ادامه داد:
+من اگر هم محبتی میکنم، به خاطر یه چیزه. یه هدف. نمیدونم اسمش رو چی میشه گذاشت… ولی… ولی ازم نخواه الان اون هدف رو برات توضیح بدم. فقط…
سرش رو پایین انداخت و تیکه نخ روی شلوارش رو با دست تکون داد
+فقط اینکه. نمیخوام حس کنی تو بهم مدیونی. ابدا! نمیخوام حتی لحظه ای به این فکر کنی که چطور جبران کنی و این حرفها. تنها چیزی که ازت میخوام، اینه که آروم باشی و خودت رو دوباره پیدا کنی. میدونم چه غم سنگینی تو دلت داری. و ازت میخوام که… میخوام که به من…به من اعتماد داشته باشی و راحت باشی.
و جمله اش رو تموم کرد و سرش رو بالا آورد و در چشمانم نگاه کرد. با دیدن چشمان سبز آبیش، دلم لرزید. احساس میکردم جریانی از آب داغ، بر دلم ریخته شد. هیچ چیز نمیتونستم بگم، هیچ! سکوت کرده بودم. سکوت… سکوت…آه که واژگان در شرح سکوت ما آدمها، چه قدر کم و بی بضاعت میشن.
در تمام این مدت تنهاییم پیش از سهیل، مغزم درد گرفت بس که در ذهنم، با خودم حرف زدم. اما حالا هیچ! هیچ چیزی در ذهنم نمیومد و لاجرم، هیچ چیز هم بر زبانم نمیومد
-م…من نمی…دونم چی بگم… ف…فقط اینکه
آب دهانم رو قورت دادم و خواستم سرم رو پایین بندازم، اما نه… حالا که باید حرفم رو بزنم، نه!
-فقط اینکه بدونین… من…من به جز شما… به جز شما
نفسم رو در سینه حبس کردم. ناگهان گرمای دست سهیل رو بر دستانم حس کردم. بغض… بغض… لعنت بر این بغض بی موقع! بغضی گلوم رو گرفت.
+بگو عزیزم. راحت باش
-من به جز شما، کسی…
و بغض…بغضم ترکید
-کسی رو ندارم
اشک از چشمم جاری شد. لعنت به چشمانم که نوشداروی اشک رو در لحظه های بی موقع، سرریز میکنن…
+قربونت بشم. الهی…
خم شد و همچنان که دستان سردم رو گرفته بود،سرم رو بر شونه اش گذاشت. با دست دیگرش، سرم رو نوازش کرد و آروم تو گوشم زمزمه وار گفت:
+بمیرم برای تنهاییت. بمیرم برای دل غریبت.
هق هق های بی امان گریه ام، بر سکوت تازیانه میزد و فضا رو بسیار احساسی کرده بود. گریه میکردم…گریه میکردم به یاد تمام رویاهایی که تا میخواستم نوازششون کنم، پژمردند…
چشمانم رو بسته بودم و واژه به واژه حرف های سهیل رو به گوشم، نه! به قلبم میسپردم… دلم خون بود، میخواستم حرف بزنم، درد دل کنم، اما دهانم باز نمیشد… امان از این گریه های بی امان…
سهیل همچنان که منو محکم در آغوشش گرفته بود،موهام رو با مهربانی و لطافت تمام،نوازش میکرد
-م…من خ…خیلی بد…بدبختم…
+نگو عزیزم. آروم باش…آروم باش آراز جان
-م…من بی دلیل زن…زنده ام
+عزیزم!
سرم رو از شونه اش جدا کرد و در چشمان غمزده و اشکبارم زل زد
+آراز! تو دلیل برای زنده بودن، به اندازه کافی داری! تو زنده ای، برای زندگی کردن! برای موفقیت های روزافزون در حال و آینده ات! آراز…
سرم رو مجدد به شونه اش گذاشت و در آغوش گرفت
+تو…تو زنده ای…زنده ای برای…برای عشق ورزیدن…عا…عاشق بودن…
لحظه ای گریه ام قطع شد. سکوت کردم و گوش هامو برای شنیدن ترانه جاری صدای قلب سهیل ، تیز کردم. این حرف، این حرفها… همه از عمق قلبش بود. این رو کاملا احساس میکردم. حرفهاش چاشنی صداقت داشت، چاشنی احساس همدردی داشت.
-م…من ن… نمیدونم چی…کار کنم
+چی عزیزم؟
-ک… کجا ب…برم؟؟ م…من کسی رو ندارم… حتی نمیدونم دا…داییم و خانواده اش مَ…منو میپذیرن یا نه
+عزیزم…نگران نباش. بهش فکر نکن… چند روزی رو فعلا پیش من خواهی بود، تا…تا حالت خوب بشه. برای بعدش، از الان غصه نخور. باشه؟
ضرباهنگ گریه هام کندتر شده بود. بخاطر مرهمی که سهیل، بر دلم گذاشته بود.
+باشه آراز؟
سرم رو همچنان که در گودی گردنش فرو برده بودم، تکون دادم و بینیم رو بالا کشیدم. سرم رو از شونه اش برداشتم. گردنش از اشک های من خیس شده بود! با خجالت، خودمو عقب کشیدم و اطرافم رو نگاه انداختم
+چیزی میخوای؟
-د…دستمال
سهیل به سمت صندلی عقب برگشت و جعبه دستمال کاغذی رو برداشت و به سمتم گرفت
+بیا عزیزم
دو برگ کندم و به سمت سهیل خم شدم
+چی…چیکار میکنی؟
بی تفاوت به سوالش، گردنش رو در حالی که شرم فراوانی داشتم، پاک کردم
-گ…گردنت…خیس بود. بخاطر اشک های من
لبخندی زد و دستی که باهاش دستمال رو نگه داشته بودم، گرفت و خیلی آروم پشت دستم رو با انگشت شستم نوازش کرد
+اشکال نداره عزیزم…خب! اوه اوه ساعت هفت شد. بریم غذا بگیریم؟؟
چشمامو با آستین هام پاک کردم و لبخندی زورکی زدم
-بریم
بعد از گرفتن غذا، برگشتیم خونه و تا من لباس هامو عوض کنم، سهیل غذاها رو روی میز چید و صدام زد. به آشپزخونه رفتم.
+بیا عزیزم. بشین شروع کن، تا من هم لباس هامو عوض کنم بیام.
-چشم مرسی
پشت میز نشستم و دستامو به هم قلاب کردم و روی میز گذاشتم. انگشتانم طوری در هم فرو رفته ان که شکل فنجانی رو ساختن، انگار که بخوام تکه ای از هوای اطراف رو در فنجان دستانم جمع کنم. توجهم به صحبت های چند ساعت پیش سهیل جلب شد. صحبت هایی که یقینا در خاطرم باقی خواهد ماند. اما…اما یه قسمتی از صحبت هایش، برام بیشتر جالب توجه بود. حس میکردم خلوص بیشتری در اون قسمت از صحبت هایش بود. حس میکردم به نوعی تمام صداقت خودش رو در اون جمله متمرکز کرده بود…
«تو…تو زنده ای…زنده ای برای عشق ورزیدن.عاشق بودن…»
اولین و آخرین تجربه ام از عشق، بدل به خاطره ای تلخ و شوم شد. حامی…
واقعا عاشقش بودم؟ نمیدونم!
واقعا عاشقم بود؟ البته که نه! اگر عاشقم بود، در اون مقطع ، منو به حال نزار خودم رها نمیکرد. چه زود تظاهر و دروغش برملا شد…
ناگهان دست سهیل رو بر شونه ام احساس کردم
+زیر لفظی میخوای پسر؟ شروع کن دیگه
-اامم.نه… منتظر بودم که بیای
لبخندی زد و روی صندلی مقابلم نشست. جعبه پیتزا ها رو باز کرد و مقابل خودم و خودش گذاشت. هر دو در کمال آرامش و سکوت، شروع به خوردن کردیم و تنها ارتباط بینمون، نگاه های گاه و بیگاه به چشمان همدیگه بود. چشمانش خیلی خاص و خوشرنگ بودن. تا حالا چشم به این رنگ ندیدم. نه سبزِ، نه آبی! هم سبزِ، هم آبی! طوری به چشمانش زل زده بودم که انگار قرار هست در پس مردمک چشمانش، حقایقی رو کند و کاو کنم.
+دوست داری؟
-بله…خیلی ممنونم
+نوش جانت…یه چیزی میگم، امیدوارم ناراحت نشی از حرفم
-نه خواهش میکنم
+آراز جان خیلی ضعیف شدی. اصلا به فکر خودت وسلامتیت نیستی.
تیکه پیتزایی که دستش بود رو توی جعبه گذاشت و به دستم اشاره کرد:
+دستت رو بده
-ب…بله؟
+دستت رو دراز کن سمتم
به حرفش عمل کردم و دستم رو دراز کردم. نمیدونستم چه منظوری داشت. به دستم و انگشتانم نگاهی انداختم و تازه متوجه منظورش شدم. دستم میلرزید. لرزشی که به وضوح دیده میشد و نشان از ضعف بود. ضعف؟ یا غم؟
من قبل اینکه با چنین غم بزرگی مأنوس بشم، ضعیف نبودم. دستام نمیلرزید. اما حالا…
دست دیگرم رو هم بالا آوردم و مقابلم گرفتم. لرزش… این هم میلرزید.
-تازه الان متوجه لرزششون شدم
دست راستم تو دستش گرفت
+مشکل نگران کننده ای نیست عزیزم. بخاطر ضعفه، بدنت ضعیف شده. از اون باری که تو بیمارستان برای اولین بار همو دیدیم، خیلی ضعیف تر شدی آراز!
روم رو ازش برگردوندم و به کف آشپزخونه نگاه انداختم
-چیکار میتونم بکنم…
+به خودت برس!
-چجوری؟
+خودت رو اذیت نکن. آروم باش. زندگی عادیت رو داشته باش!
ناگهان بغضی گلوم رو گرفت، با صدایی بلند و نسبتا آمیخته با خشم، به سمتش برگشتم و با هیجان جواب دادم:
-زندگی عادی؟؟؟چِ… چطور زندگی عادی ای داشته باشم؟؟ وقتی پدرم ما رو ترک کرد و رفت و بعد این همه سال، هنوز ازش خبری نیست، چجوری عادی زندگی کنم؟؟ وقتی مادرم…
دیگه بغضم عملا تبدیل به گریه شد. بس که این مدت، ابرهای عالم ، شب و روز در دلم میگرین، از خودم متنفر شدم… متنفر شدم که نمیتونم احساساتم رو کنترل کنم. که جوری خودم رو جلوه میدم که ضعیف و بیچاره ای بیش نیستم…
-وقتی مادرم…منو…منو ترک کرد. چجوری عادی زندگی کنم؟؟ وقتی هیچکسی رو ندارم. هیچکسی!
از سر خشم و ناراحتی فراوان، نفس های کشدار میکشیدم و قلبم، چنان به سینه ام می کوفت که انگار الان از قفسه سینه ام خارج بشه. با دستانم، صورتم رو پوشوندم و سرم رو روی میز گذاشتم. خجالت میکشیدم سهیل جاری شدن اشک هام رو با این وضع ببینه.
سهیل از جاش بلند شد و کنارم اومد. دست رو شونه ام گذاشت. سرم رو بلند کردم و با چشمانی خیس، بهش نگاه کردم
+بیا بغلم…آروم باش آراز!
سرم رو به سینه اش چسبوندم و خودمو رها کردم.
+آراز… تو…تو تنها نیستی. من…من کنارتم. باور کن من کنارتم
هق هق کنان جواب دادم:
-اما…اما به قدر کافی این مدت بهت زحمت دادم،دردسر… شُ…شدم برات…آ…آخه من کی هستم که اینطور… اینطور بهش مُ…م…محبت میکنی…
+میخوای بدونی چرا ازت حمایت میکنم و محبت میکنم؟
سکوت کردم. در دلم حس میکردم جوابش رو میدونم. جوابش رو میدونم. ولی…ولی این درست نیست.
-چ…چرا؟
+چون…
حرفش رو خورد. من رو از سینه اش جدا کرد و اومد، درست مقابلم روی زمین نشست. دست هامو تو دستانش گرفت و بر روی پاهام گذاشت. حرکت قفسه سینه اش، مشخص تر از همیشه بود.
+چون…
باز سکوت. مگه این حرف چی بود که سنگینیش، دهانش رو میبست. شاید حرف نبود، بلکه یه اعتراف بود… از این فکر، لحظه ای تنم لرزید. اگر…اگر اعتراف باشه، چه اعترافی خواهد بود؟ اعتراف به کدوم حقیقت، تا این میزان سخت و ناممکنه؟؟ نمیتونستم پاسخ رو بر زبانم بیارم.
+آراز… من…من…
آب دهانش رو به سختی قورت داد و یهو سرش رو چرخوند. درست در چشمانم نگاه کرد
+آراز…من…من عاشقتم!
صدای بوق ماشینی که رد شد، صدای افتادن چکه ای آب بر روی سینک ظرفشویی، صدای تیک تاک عقربه ساعت، صدای قدم های محکم و شیطنت آمیز بچه همسایه بالایی، همه و همه در یک آن، قطع شدن و دیگه هیچ چیزی نشنیدم. هیچ چیزی نشنیدم جز صدای قلبم و قلبش. قلب سهیل. پس این تپش های بی قرار قلب سهیل،از عشق بود؟ تپش های بی قرار قلب من چی؟ من هم عاشق بودم؟ عشق؟؟ زمانی عاشق بودم. عاشق خودم،عاشق مامان،عاشق بابا، عاشق اولین هواپیمای کاغذی ای که خودم درست کردم، عاشق جوجه رنگی ای که بابا دم عید خریده بود، عاشق ماشین فلزی ای که خاله مینا واسم گرفته بود، عاشق کوچه پر درختمون، عاشق پرنده ها و گل ها، عاشق خدا…
اما زمانه عشق رو ازم ربود. عشق، معنای واقعیش رو برام از دست داد. موقعی که بی وفایی حامی رو دیدم، عشق برام مرد. اما حالا… یه پسر درست در مقابلم نشسته، با چشمانی منتظر و مشتاق، و عشقش نسبت به من رو اعتراف کرده. من چه باید بکنم؟؟ چه جوابی باید بدم؟ بگم من عاشق نیستم؟ بگم عشق کیلو چنده؟ بگم من در خرابه دلم، چیزی به نام عشق رو ندارم؟ چی باید بگم؟
+نمیخوام چیزی بهم بگی آراز… فقط…فقط بهم اجازه بده عاشقت باشم. خواهش می کنم. من گرفتار تو شدم. به شکلی عاشقت شدم که بزرگتر از اونه که پنهانش کنم و عمیق تر از اونه که دفنش کنم.
-من…من نمیفهمم…
+میدونم… انتظارش رو نداشتی. ولی…ولی من از همون روزی که تو بیمارستان دیدمت، دلم رو بهت باختم. بار اول که دیدمت، چنان بی مقدمه زیبا و خواستنی به نظرم اومدی که وقتی به خودم اومدم، دیدم که عاشقت شدم. وقتی زنگ زدی و بهم گفتی که بیام دنبالت، انگار دنیا رو بهم دادن. آراز؟ میشه…میشه عاشقت بمونم؟؟ خواهش می کنم
-و…ولی… من، من چی هستم، جز یه پسر یتیم و از همه جا رونده شده؟؟ من چی دارم که عا…عاشقم شدی؟
+اینطور نگو. تو از همه جا رونده نشدی. تو دقیقا در مرکز قلب من جا گرفتی آراز…باور کن که…
-ولی چرا؟؟ چرا؟
+عشق مگه چون و چرا داره؟؟ از همون ساعتی که چشمم به چشمت افتاد ، عاشقت شدم آراز!
روم رو ازش برگردوندم و به ساعت دیواری نگاه کردم. بغض…باز بغض…
در حالی که بخاطر بغض، صدام میلرزید، جواب دادم:
-من…من…من لیاقت تو و…و عشقت رو ندارم…من…من شایسته تو نیستم
+چی داری میگی آراز؟؟
سهیل از جاش بلند شو و در حالی که دستم رو تو دستش گرفته بود، منو از صندلی بلند کرد و با خودش به سمت مبل پذیرایی کشوند. روی مبل نشست و منو هدایت کرد که درست مقابلش بشینم. ذره ای با فاصله نشستم، اما سهیل جای خالی فاصله رو پر کرد
+بهم بگو! بهم بگو چرا…چرا این فکرا رو میکنی؟
-ح…حقیقته
+حقیقت چیه؟
-اینکه من لایق عشق تو نیستم.
دستم رو رها نمیکرد. با چنان جدیتی دستم رو گرفته بود که انگار ترس از فرار کردنم داشت.
+آراز! لیاقت چیه… اونی که باید لیاقت داشته باشه، منم! نه تو! میشنوی چ…چی میگم؟؟
-خواهش می کنم… من…من نمیتونم
+چی رو نمیتونی؟
میخواستم با صدای بلند بگم که نمیتونم عاشقش باشم. میخواستم بگم که اعتقادی به عشق پاک ندارم. ولی…ولی چیزی در دلم، مانعم میشد. چه چیزی در دلم بود؟
-م… میشه بعدا صحبت کنیم؟
سهیل نفسش رو با فشار بیرون داد. سرش رو تکون ریزی داد و با انگشت شستش، دور چشمش رو پاک کرد. چی رو؟ اشک؟؟ اشک بخاطر چی؟ بخاطر من؟ از روی مبل بلند شد و روی زمین، مقابلم نشست و دست راست رو تو دستش گرفت و به آرامی فشرد.
+باشه. اما بدون! بدون که…که من عاشقتم. هرگز نمیتونم عاشقت نباشم. در تمام مدتی که پیشم بودی،با خودم کلنجار رفتم… که چطور بهت اعتراف کنم. اما حالا…
مکث کرد
+اگر نیاز به فکر کردن داری، باشه. ولی خواهش میکنم بذار عاشقت بمونم!
🥀راوی: سهیل
با حسی خجالت و آمیخته به ناامیدی، از جام بلند شدم. برای اولین بار در زندگیم، عاشق شده بودم. عاشق یه پسر. یه پسر پاک و مظلوم. پسری که مرز های قلبم رو در نوردید و منو چنان به عشقش دچار کرد که فقط خودش چاره این دردم بود. اما… واکنش خوبی از سمتش دریافت نکردم. تقریبا هیچ واکنشی. خنثی بود. و البته اصرار بر نداشتن لیاقت داشت. اما میدونم که اون کسی که باید لیاقت داشته باشه، منم! نه اون!
-بقیه شامت رو میخوری؟ یه ذره مونده
سرش رو به نشانه منفی تکون داد
به سمت آشپزخونه رفتم و از جعبه قرص ها، یه استامینوفن برداشتم و باقی مونده غذاها رو جمع کردم و داخل ظرفی گذاشتم و بعد گذاشتم داخل یخچال. به سمت اتاقم رفتم
+من میرم اتاق، یه مقدار…یه مقدار کار دارم عزیزم
پاسخی نداد، حتی سرش رو هم تکون نداد
+آراز؟
به سمتم برگشت و بی تفاوت نگاهی بهم کرد. با دیدن چشمانش و رفتار بی تفاوت گونه اش، حس آدمی رو داشتم که گناه بزرگی مرتکب شده
+هیچ… کاری داشتی صدا کن
-ممنون
به اتاق رفتم و پشت میزم نشستم. گوشیم رو برداشتم و یه پیام برای استادم نوشتم و اطلاع دادم که بخاطر کسالت، نمیتونم فردا رو بیام بیمارستان. نمیدونستم چی پیش خواهد آمد…فقط میدونستم تنها یک چیز میتونه بر این دل سوزانم ، مرهم باشه. دستان گرم و نگاه عاشقانه آراز. اما آیا اون هم به من علاقه ای داره؟؟
لپ تاپم رو روشن کردم و مشغول کارم شدم. بعد گذشت تقریبا یک ساعت، از پشت میزم بلند شدم و به پذیرایی رفتم. چشمم دنبال آراز بود که دیدمش… خدای من…خوابیده بود.چقدر این پسر معصوم و زیباست. چقدر دلم میخواست بدن لاغرش رو تو آغوشم بگیرم و نوازشش کنم. چقدر این پسر خواستنی بود. از بعد اینکه برای اولین بار نگاهم به نگاهش گره خورد، هر شب در رویاهام، آغوش آراز رو تنم میکردم. به چشمان بسته اش خیره شدم. چه مژه های بلندی داشت. لحظه ای ترغیب شدم که خم بشم و چشمانش رو ببوسم، اما ترسیدم که بیدار بشه. از جام بلند شدم و خواستم برگردم اتاق که… نتونستم تحمل کنم. برگشتم سمتش. خم شدم و به آرامی،پیشونیش رو بوسیدم. عاشقتم آراز… عاشقتم… عاشقم باش و بذار عاشقت باشم.
به اتاقم برگشتم و پشت میز نشستم. چند دقیقه ای هم کارمو انجام دادم، اما مدام چشمام سنگینی میکرد. نمیدونم چند دقیقه خماریم طول کشید، اما همونجا روی میزم خوابم برد.
نسیم خنکی گذشت و گونه ام رو نوازش داد. پاهام رو چمن دراز کردم و به صورت قشنگ و معصومش نگاه کردم
-سهیل؟
+جانم!
-میتونی اون ستاره رو برام نقاشی کنی؟
+کدوم عزیزم؟
انگشت ظریفش رو دراز کرد و نقطه ای رو در آسمون نشون داد
-اون. پولاریس!
امتداد انگشتش رو نگاه کردم و ستاره رو دیدم. ستاره پولاریس…
دستش که دراز بود و گرفتم و بوسه ای کوچیک روی دستش زدم.
-میکشی برام؟
+آره آراز جانم. میکشم واست
-میشه بعدش، بدی نگهش دارم؟
+چرا نمیشه! مال خودت
از جاش بلند شد.
+کجا میری؟
-میرم برات رنگ زرد بیارم. تو پالت نقاشیت، رنگ زرد نداری
به پالت توی دستم نگاه کردم. ولی… ولی رنگ زرد که داشتم!
+رنگ زرد دارم آراز! نرو! صبر کن! آراز؟
آراز؟
.
.
+آ… راز…
ناگهان از خواب پریدم. ساعت چند بود؟ گوشیم رو روشن کردم: ۱۱ و ربع بود. صدای خنده… بچه ای تو کوچه خندید. صدای کبوتر… کبوتری پشت پنجره اتاقم نشست و نوکی به شیشه زد. هووف… چه خواب عجیبی بود. اما… اما چیزی ازش یاد ندارم، جز انگشت ظریف آراز، که نقطه ای رو در آسمون نشون داد. آراز… کجاست… خوابیده. آره روی مبل خوابیده بود. ولی ممکنه سردش بشه.
از روی صندلی بلند شدم و به پذیرایی رفتم. مبل خالی بود… آراز…آراز کجاست؟ آشپزخونه روشن مونده بود. تو آشپزخونه نبود. سریع به دستشویی رفتم و در رو باز کردم. نبود. تو حموم هم نبود. کجاست؟؟ خدای من؟ چه اتفاقی افتاده؟؟ کجا رفته؟؟پاهام شروع به لرزیدن کرد. کجا رفته؟ ناگاه چشمم به گوشیش افتاد، روی زمین… چرا گوشیش همراهش نیست؟؟ وای! … وای! من چیکار کردم! ناراحتش کردم. اذیتش کردم. کاش لال میشدم و درد این دل وامونده ام رو نمیگفتم. سریع به اتاق رفتم و لباس هامو عوض کردم. گوشیم رو تو جیبم گذاشتم و گوشی آراز رو هم از زمین برداشتم. سوییچ رو از جاکلیدی برداشتم و رفتم. خدایا… من چیکار کردم… کجا رفته. کاش…کاش نمیگفتم.
🥀راوی: آراز
واقعا عاشق سهیل بودم؟ چه مرگم شده بود؟ چرا…چرا نمیتونستم با خودم روراست باشم؟ چرا دارم به خودم هم دروغ میگم؟؟
دست بردم داخل جیبم. لعنتی! گوشیم رو جا گذاشتم. اگر سهیل بیدار بشه و من رو تو خونه نبینه، چه حالی بهش دست میده… یک آن نفرتی عجیب از خودم پیدا کردم. یه پسر مهربون، پسری که این همه مدت بهم لطف کرده، صادقانه حرف دلش رو بهم زد. من چیکار کردم؟ چیکار دارم میکنم؟؟
سرم رو بلند کردم.دختری جوان، کنار تابلویی ایستاده بود و به گوشیش چشم دوخته بود . به سمتش رفتم
-ب… ببخشید خانم؟
سرش رو بالا آورد
- بفرمایید؟
-ببخشید. سا…ساعت چنده؟
به گوشیش نگاه کرد و جواب داد: - یازده و بیست و چهار دقیقه است
-متشکرم - خواهش می کنم
خیلی از خونه سهیل دور نشده بودم. به سمت پارک چند متر جلوتر رفتم. توی این ساعت، هیچکسی تو پارک نبود. فقط درختا حضور داشتن. حضوری سبز و معطر.درخت…درخت های پرشمار .روی نیمکتی نشستم و دستهامو از جیب بیرون آوردم. دونه دونه، درخت های مقابلم رو از نظر گذروندم. کاش..کاش میتونستم با درخت ها حرف بزنم. کاش حرفهای درخت رو از زبان سبز برگ هاش میشنیدم. کاش سرود طراوت و خاطرات رشد و مرثیه بی مهری ها و بی وفایی هاش رو میشنیدم. اما… اما تنهام. حتی درخت ها هم گوشی برای درد دل من ندارن. درد دل…درد دل… درد… عشق،درد بود؟؟ چرا به عشق، از این زاویه نگاه میکردم؟ چرا نمیتونستم دلم رو راضی کنم؟ راضی کنم که سهیل، حامی نیست، سهیل شبیه هیچکسی تو این دنیا نیست.
بذار با خودم روراست باشم. دلم به صداقت و پاکی و خاص بودن سهیل، گواهی میداد. اما چیزی منو از عاشق سهیل شدن، منع میکرد. چیزی شبیه به ترس آمیخته به شرم. ترس از آینده ای نامعلوم و شرم از وضعیتم. من، پسری یتیم و بی کس، آیا واقعا سهیل، عاشق چنین پسری مثل من شده بود؟ چرا؟؟
شاید، شاید خاصیت عشق همینه. چرا نداره…
🥀راوی: سهیل
ده دقیقه ای میشد که وجب به وجب کوچه ها و خیابون های اطراف رو گشتم. استرس و دلشوره، عین یه خوره داشت ذره ذره وجودم رو تو خودش حل میکرد. من چیکار کردم… ای لعنت به دل وامونده ام! این پسر،این پسر بیچاره، بهم پناه آورده بود. من چیکار کردم؟؟ ولی… ولی آخه کجا رفته که گوشیش رو هم نبرده؟؟ یعنی ممکنه که…
خودشه!
خود آراز!
اونجاست!
تنها تو پارک نشسته!
سریع ماشین رو پارک کردم و به سمت پارک رفتم. روی نیمکتی نشسته بود و در حین تکون دادن پاهاش، به چیزی مقابلش زل زده بود.
خدای من… این چه آتیشیه که تو وجودم هر لحظه داره بیشتر و بیشتر شعله ور میشه؟؟
به آرومی از جلو به نیمکت نزدیک شدم.همه جا سکوت بود و فقط صدای نفس نفس زدن های خودم رو میشنیدم. قدمی جلو گذاشتم
+آراز؟
در حرکتی ناگهانی، به عقب برگشت و با ترس بهم نگاه کرد
🥀راوی: آراز
+نترس عزیزم! منم!
-س…سلام
+سلام. چرا اینجا نشستی؟؟ تو این سرما؟ تنها؟
-سردم نیست
+باشه. ولی… تنها که هستی. چرا اینجا اومدی؟ و…وقتی بیدار شدم و ندیدمت، ترسیدم
-ببخشید اگه ترسوندمت
سهیل اومد و کنارم ، با فاصله کمی نشست
+فدای سرت!
روش رو برگردوند و به درختا اشاره کرد
+به درختا زل زده بودی؟
-اوهوم.
+چرا؟
-درد دل میکردم باهاشون
+چی؟؟
به چشماش نگاه کردم و با بی تفاوتی، جواب دادم:
-هیچ
مجدد به درخت مقابلم نگاه کردم. برگی، از شاخه جدا شد و روی زمین افتاد
نفس عمیقی کشیدم و با فشار بیرون دادم
-همیشه میترسیدم…
+از چی؟
-از اینکه ، دیدن برگی از درخت که میوفته، احساس قطره ای باران روی شونه ام و پیچیدن بوی کیک دارچین، منو غمگین کنه…
سهیل با تعجب پرسید:
+مگه اینها تو رو ناراحت میکنه؟
-آره… چون تداعی کننده خاطرات هستن برام. وقتی برگی میوفته، خاطرات پاییز و زمستان دوران خوش کودکیم، به یادم میاد. وقتی بارون روی شونه ام میباره، یاد بارون و چتر میوفتم. چتری که بابام از کاشان برام گرفته بود، وقتی رفته بود مأموریت کاری. بوی کیک دارچین… کیکی که عاشقش بودم و مامانم برام درست میکرد. همیشه میذاشت من آرد رو اَلَک کنم. دوست داشتم… دوست داشتم کمکش کنم.
+آراز! مامان آرد رو ریختی رو فرش که!
-اه! مامانی حواسم رو پرت کردی!
+خوبه خوبه! من پرت کردم؟ یا خودت شیطونی کردی؟
نخودی خندیدم و قیافه ای بدجنس به مامان گرفتم
+از دست تو
مامان خندید.
-چرا به بابا گفتی شمع ۶ بگیره؟ مگه من هفت سالم نمیشه؟؟
+خب دیگه. میری توی هفت! یعنی شمع شیش سالگی رو فوت میکنی، میری توی هفت مامان. یعنی با فوت کردن… عه عه ظرف رو نگاه کن! باز آرد رو ریختی رو زمین که! ای خدا!
بازم نخودی خندیدم. با اینکه مامان حرصش در اومده بود،ولی خندید. همیشه از خنده من، خنده اش میگرفت.
.
.
قطره اشکی پشت دستم چکید…
+عزیزم…
دستش رو روی دستم گذاشت و فشرد
+میخوای بغلت کنم؟
با چشمانی اشکبار به سمتش برگشتم و سرم رو تکون دادم
+بیا ببینم.
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و چشمانم رو بستم. سعی میکردم جلوی گریه ام رو بگیرم، اما سهیل متوجه شد
+خودتو رها کن عزیز دلم…
گریه کردم. برای چی گریه میکردم؟ برای بیچارگی و یتیم بودنم؟ نه… برای چیزایی گریه میکردم که از دست دادمشون. چیز های خوشایند. مثل شادی… آرامش… خانواده
+آراز. نمیخوام جوابی بدی. فقط گوش کن به حرفم.
دستش رو پشت گردنم گذاشت و لاله گوشم رو نوازش کرد
+غمی که تو دلت داری، غم خیلی بزرگ و عمیقیه. همونطور که برای من این غم،عمیقه… اما،اما تمام این مدت، به نوعی بی قرار بودم. بیقرار… نمیدونستم برای چی. اما اولین باری که چهره مظلوم و قشنگت رو تو بیمارستان دیدم، وقتی با چشمان خیست، باهام حرف زدی، بیقراریم فروکش کرد. اما در عوض قلبم لرزید. چهارستون قلبم به لرزه افتاد. خیلی با خودم کلنجار رفتم. چیزی به ذهنم نرسید،جز اینکه عاشق شدم. عاشق… من عاشقت شدم آراز. بی هیچ مقدمه ای عاشقت شدم. اما… اما من اشتباه کردم. نباید بهت میگفتم. باید با نداشتنت زندگی میکردم. باید با این آرزوی خفته، زندگی میکردم. نباید بهت میگفتم. نباید…
-من هم عاشقتم
سهیل من رو از خودش رها کرد. با چشمانی لرزان و متعجب، بهم نگاه کرد. لب هاش تکون میخورد، اما واژه ای ازشون بیرون نمیومد. به چشمانم زل زده بود. تا پیش از امروز و این لحظه، صحبت از عشق، برام بی پایان شدن در عمق حیرت بود. عشق چیه؟ چرا باید عاشق شد؟ کسی که عاشقه، چه فرقی با آدم غیر عاشق داره؟
+چ…چ…چی گفتی؟
اشک روی مژه ام رو پاک کردم و با صدایی بلندتر، گفتم:
-من هم عاشقتم.
+د…داری جدی میگی؟؟
-بله
+و…ولی چطور؟ پس چرا طوری رفتار کردی که انگار عا…عاشق نیستی؟
-متاسفم. شنیدن اون عبارات، برام…خب چجوری بگم، برام سخت و غیرمنتظره بود. با اینکه میدونستم حس تو به من، فراتر از مهربونی و لطف و…و محبته. اما… اما باز هم…باز هم انتظار نداشتم. برای همین…برای همین اونطور شد
سهیل لبخندی زد و با صدایی مشتاق گونه جواب داد:
+واقعا داری راست میگی؟؟؟ یعنی تو هم…
-ب…بله. ولی…
+ولی چی؟
برق انتظار در چشمانش، بچه ای رو در ذهنم تداعی میکرد که مشتاق گرفتن یه آبنبات چوبی از دست مادرش باشه
+ولی چی آراز؟
-ولی…فکر میکنم که…ما به درد هم…به درد هم نخوریم سُ…سهیل
برق انتظار و شوق، از چشمش محو شد و جاش رو به ناامیدی و ناراحتی فرمانده ای داد که همه سربازانش رو در جنگ از دست داده…
+چرا…چرا این فکر رو میکنی؟
-آخه…یه نگاه به من بکن!
بغض…بغض…و بغض
-من…من هیچ… هیچی نیستم! جُ…جز یه پسر یتیم! که حتی…حتی خدا… خدا هم روش رو ازش…برگردونده!
+چه حرفیه که می…
-من… من لیاقت تو رو ندارم! من فقط یه…یه پسر یتیم مرده ام. مرده! فقط…فقط منتظرم که…که عمرم سر برسه و منم…منم برم…برم…برم زی… زیر خاک.پیش ما.…مادرم
+آراز! این حرف چیه میزنی؟؟ چرا راجع به خودت اینطوری فکر میکنی؟؟
دستاش رو باز کرد و منو به خودش چسبوند. سر به روی سینه اش گذاشتم و نفسی عمیق کشیدم. هوای سردی بود و هر بار با بیرون اومدن بخار از دهنم، به محو شدن بخار نفسم خیره میشدم. کاش میشد بدبختی ها و آشفتگی های دلم هم به همین سرعت محو میشدن.
سهیل دست برد لای موهام و نوازششون کرد. حرکت آروم و نوازش گونه انگشتانش بر سرم، حس خیلی خوبی برام داشت. و ضمن اینکه تداعی کننده دستای مهربون مادرم بود…
+آراز! تو نباید راجع به خودت اینطور بگی. چرا انقدر زود تسلیم زندگی شدی؟؟ها؟
پاسخی ندادم. اجازه دادم رشته کلام دست سهیل باشه و من فقط شنونده باشم
+کاملا درک میکنم که داغداری. اما به خودت بیا آراز! به خودت بیا! به مادرت فکر کن. مادرت اجازه میداد که تو اینطور ناامید و غمگین باشی؟؟!
-مگه… مگه چا…چاره دیگری دارم؟؟ چاره ای جز…جز ناامی…ناامیدی؟؟
+بله داری
-چ…چی؟
+عشق!
سهیل واژه عشق رو چنان با صدای بلند و محکمی گفت که لحظاتی اطراف و صدای چک چک بارون رو فراموش کردم و محو صدای گرم سهیل و واژه پرطنین عشق شدم. عشق…
+گفتی…گفتی تو هم…تو هم منو دوست داری. پس…پس چرا نمیخوای در کنار هم، عشقمون رو ابراز کنیم و برای هم بهترین یار و همدم باشیم؟
-می…میخوام. اَ…اما
+اما نداره!
من رو از سینه اش جدا کرد و همچنان که دستانم رو تو دستش گرفته بود، در چشمانم زل زد. با صدایی لرزان، اما رسا گفت:
+اما نداره! من…من عشقم رو فریاد میزنم! من…من عاشقتم!
کمی مکث کرد و ادامه داد:
+حالا نوبت توئه! عاشقم هستی؟؟
دست گذاشت زیر چونه ام و بالا داد
+سرت رو پایین ننداز! تو چشمام نگاه کن. همونطوری که من نگاه کردم
صدایی از گلوم در نمیومد. چیزی نمیتونستم بگم. در اون حالت که در چشمان سبز آبی سهیل زل زده بودم،کاری جز چشیدن طعم سکوت مهیبی که فضا رو انباشته بود، بر نمیومد. عجیب بود که در اون لحظات، حتی صدای چک چک قطرات بارون هم به گوشم نمی رسید.
-من…من…
لبم رو گاز گرفتم و نفسم رو بیرون دادم
دستم رو بالا آوردم و دست سهیل رو که چونه ام رو گرفته بود رو تو دستم گرفتم و نوازشی کوتاه کردم
-سهیل
+جانم!
-من…من میترسم
+از چی؟؟ از من؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم
-نه. از خودم…از خودم میترسم
+چرا؟
-میترسم که…میترسم که راه و رسم عاشقی بلد نباشم. میترسم اونی نباشم که میخوای. میترسم که…
ناگهان سهیل انگشتش رو بر روی لبم گذاشت
+ششش. این حرفها رو نزن! تو همونی هستی که میخوام! همونی هستی که سالها مشخصاتش رو به خدا دادم تا برام پیداش کنه. و حالا خدا، آرزوم رو مستجاب کرده!
-من…من چی میتونم بگم…
+آراز! من رو نگاه کن! تو هر چی بگی، بهت احترام میذارم! هر چی بگی!
بهم بگو بیا
بهم بگو بمون
بهم بگو دوستم داشته باش
بهم بگو بمیر
میام! میمونم! دوستت خواهم داشت! و میمیرم! میمیرم واست!
-سهیل! این…اینجور نگو
+تو…تو فقط دستت رو بذار تو دستم. به حرمت عشق قسم میخورم که تا ابد کنارت خواهم ماند! به حرمت دل پاک عاشق ها قسم میخورم که لحظه ای از دوست داشتنم نسبت بهت کم نخواهد شد. به جان خودم قسم میخورم که مراقبت باشم!
مکثی کرد. سرش رو خم کرد تا به چشمان افتاده من نگاه کنه.
+حالا…حالا بهم بگو. یه جواب! عاشقم هستی؟؟
سرم رو بالا آوردم. نفسم رو برای گفتن پاسخ جمع کردم و به ناگهان همه نفسم رو بیرون دادم و با صدایی نسبتا بلند، پاسخ دادم. جوری که بعدها، باعث تعجب و حیرت خودم شد. اینکه چطور در اون موقع ، تونستم چنین جسارت و شجاعتی به خرج بدم
-آره! عاشقت هستم! و…و تو…تو رو تنها کسی میدونم که برام باقی مونده. آغوش گرم تو، تنها پناهگاه امنی هست که برام مونده. پس…پس آره.عا…عاشقتم.
نفس عمیقی کشیدم و در انتظار واکنشی از سوی سهیل، سکوت کردم. اما اقرار میکنم صدای تپش قلبم به قدری بالا بود که یقینا گوش سهیل رو هم تیز کرده بود.
ناگاه سهیل دستان سردم رو تو دستش گرفت و بوسید و بر چشمانش گذاشت. چنان از این حرکت ذوق زده شده بودم که زبونم قفل شده بود و صرفا با شوق، به سهیل نگاه میکردم
+میدونستم… میدونستم که این عشق، یک طرفه نیست. میدونستم که دلم دروغ نمیگه… آراز! داری میلرزی! بریم خونه؟
سرم رو تکون دادم. سهیل از روی نیمکت بلند شد و دستش رو دراز کرد. نگاهی به دستش انداختم، بعد نیم نگاهی به اطراف کردم
+نگران نباش. کسی نیست! کسی هم باشه! اهمیتی نداره. بیا جانم!
لبخندی زدم و دستش رو گرفتم و از جام بلند شدم. همینطور که دستش رو گرفته بودم و به سمت ماشین می رفتیم، به نیم رخ چهره اش خیره شدم. چهره زیبا و دلنشینی که داشت، و چشمان جادویی اش! حس میکردم بار سنگینی از روی قلبم برداشته شده. این بار، عشق بوده؟؟ این بار عشق بوده و این همه مدت، نمیدونستم؟
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. شیشه طرف خودم رو کمی پایین دادم.بارون بند اومده بود و رطوبت دلپذیری در هوا بود. به آسمان نگاه کردم. آسمانی که پر از ستاره بود و بقچه های ابر تیره، در جای جای پهنه وسیعش پخش بودند. نسیم نسبتا سردی که در جریان بود، صورتم رو به نرمی نوازش میکرد. مثل نوازش مهربانانه یک مادر بر گونه جگرگوشه اش… توجهم به ستاره چشمک زنی جلب شد. ستاره ای که فاصله زیادی با باقی ستاره های اطرافش داشت. انگار که با نیرویی قدرتمند، ستاره های اطراف رو از خودش دور می کرد تا بهتر بتونه خودنمایی کنه. احساس میکردم داره برای من چشمک میزنه. برای من!
- آراز دایی بیا این فلاسک رو از دستک بگیر
-اومدم دایی!
+مبارکه زمینت داداش. ایشالا که پر برکت باشه. - فدات آبجی ثریا!.. بیا دیگه آراز! به چی نگاه میکنی دایی؟
-هیچوقت انقدر ستاره ندیده بودم - تازه کجاشو دیدی! صبر کن!.. نسرین! چراغ های کلبه رو کامل خاموش کن! … خب… حالا بذار منم چراغ های حیاط رو خاموش کنم.
کل فضا در تاریکی ای مطلق فرو رفت و تنها چیزی که از دایی و مامانم میتونستم ببینم، برق مردمک چشمانشون بود. سرم رو بالا گرفتم. شگفت انگیز بود! بیشمار ستاره در مقابل دیدگانم، چشمک میزدن! خیلی جذاب بود - دیدی دایی؟ تو شهر از این منظره ها پیدا نمیکنی ها!
-آره خیلی خوبه اینجا!
+بیاین شام! سرد میشه ها
.
.
+آراز؟ عزیزم؟ رسیدیم
به سهیل نگاه کردم.
+معلومه خوابت میاد عزیزم. بیا بریم
سرم رو تکون دادم و به آرومی از ماشین پیاده شدم. کوچه تاریک و خلوت بود و جز سوسوی نور جیوه ای رنگ ماه، چراغ دو سه تا خونه بیشتر روشن نبود
-ساعت چنده؟
+یک و چهل دقیقه عزیزم
به محض باز شدن در، به داخل رفتم و روی مبل ولو شدم. سویشرت رو از تنم درآوردم و روی پام انداختم. سهیل لیوان آبی خورد و به طرفم اومد
+مثل اینکه حالت خوب نیست آراز
-نه نه خوبم. فقط خیلی خوابم میاد
+باشه عزیزم. امشب رو دیگه روی تخت من بخواب
-نه نه. همینجا راحتم
+عزیزم رو مبل راحت نیستی، گردنت درد میگیره
-باور کن راحتم سهیل.
به طرز عجیبی منو نگاه کرد. در همان حال، لبخند کمرنگی بر لبش نقش بست
-چ…چرا اونجوری نگاه میکنی؟
+وقتی اسمم رو صدا میزنی، انگار که دنیا رو بهم میدن
با خجالت، سرم رو پایین انداختم و ناخودآگاه، لبخندی زدم
+فدای خجالتت. آراز… امشب بهترین شب زندگیم بود. هرگز فراموش نمیکنم چه هدیه گرانبهایی بهم دادی
با تعجب پرسیدم:
-هدیه؟
+آره! قلبت!
-خب…اامم… من…منم این شب رو فراموش نخواهم کرد. را…راستش هنوز نمیدونم باید چیکار کنم
سهیل خنده ای سر داد و گفت:
+فعلا باید بخوابی!
سمتم اومد و پتویی رو روم انداخت. خم شد و چند تار موی جلوی پیشونیم رو کنار زد و بوسه ای زد. بوسه ای که برای من مثل اولین جرعه جامی بود که سهیل اون رو از چشمه عشقش پر ساخته بود. لبخندی زدم و با صدایی آروم، گفتم
-م… مرسی
چشمکی زد و با لحنی شیطنت آمیز گفت:
+الان این جواب رو میپذیرم! ولی بعدا باید تو هم جواب این بوس ها رو بدی!
خجالت کشیدم و چشمی نازک کردم.
+بخواب قربونت. دیر وقته. فردا من صبح زود میرم بیمارستان. بیدار شدی،صبحونه ات رو بخور. اگر حوصله ات سر رفت، میتونی با کامپیوترم سرگرم بشی، یکی دو تا بازی دارم. کتاب هم میتونی بخونی، البته اگر مثل من به رمان علاقه داشته باشی
سری تکون دادم و گفتم:
-ممنون… اامم. فردا کِی برمیگردی؟
لبخندی مهربانانه زد و جواب داد:
+ساعت پنج یا پنج و نیم عصر
احساسی بهم دست داد. احساسی مثل اینکه مادری، فرزندش رو پس از ساعتها در آغوش بودن، زمین بذاره. نفسم رو بیرون دادم و به چشمان سهیل خیره شدم
-اوکی
مقابلم نشست و دستم رو تو دستش گرفت
+ببخشید عزیزم. اما عوضش، عصر که اومدم، قراره خوش بگذره بهت
-چ…چطور؟
چشمکی زد و لبخند بزرگی زد. طوری که میتونستم دندون های ردیف جلوش رو بشمارم
+بماند! بخواب عزیزم. ولی کاش میومدی روی تخت من میخوابیدی، منم زمین میخوابیدم. اینجا سردت میشه. باد سردی هست.
-نه ممنون راحتم. پتویی هم که دادی، انقدر ضخیمه که انگار یه سنگ رومه.
خنده ای کرد و گفت:
+باشه عزیزم. هر طور راحتی.شبت بخیر
-شب بخیر
از جاش بلند شد به اتاقش رفت. چند دقیقه بعد چراغ رو خاموش کرد و صدای تخت، نشون از این میداد که خوابیده.
به پهلو برگشتم و چشمانم رو بستم. نفس سرد بادی که به پنجره می کوبید، تنها صدایی بود که تو اون سکوت به گوشم میرسید. بعد گذشت چند دقیقه ای به خوابی عمیق فرو رفتم…
📳…📳…📳
با صدای لرزش گوشیم از خواب بیدار شدم. بدنم رو کش و قوسی دادم و بلند شدم و روی مبل نشستم. چند ثانیه ای بی تفاوت به اطراف نگاه انداختم. نگاهم به گوشیم افتاد که چشمک میزد. برداشتم و صفحه اش رو روشن کردم. با دیدن اسم اشکان روی صفحه گوشیم، لرزش سردی تو بدنم احساس کردم.انگار که به یکباره خون درون رگ هام به یکباره منجمد شده باشه.
« اشکان:
هر کدوم گوری هستی تا همین امروز ظهر برمیگردی خونه»
دیدن اسمش برام کافی بود تا روزم رو با ترس و وحشت آغاز کنم. اما سعی کردم بی تفاوت باشم و بهش فکر نکنم. از جام بلند شدم و به دستشویی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم، به آشپزخونه رفتم تا صبحونه ای بخورم. جای وسایل رو بلد نبودم، برای همین چند دقیقه ای طول کشید تا چیزی برای خوردن و ظرف و ظروف پیدا کنم. روی میز نشستم و صندلیم رو جابجا کردم که چشمم به تیکه کاغذی تکیه داده شده به گلدون روی میز افتاد. با تعجب کاغذ رو برداشتم و چند ثانیه بعد، تعجبم تبدیل به لبخندی از سر ذوق شد
« عزیزم ناهار توی طبقه اول یخچاله. یه مقدار ماکارونی هست، ببخشید اگه کمه. دوست نداشتی، میتونی به کترینگ دو کوچه پایین تر زنگ بزنی تا برات غذا بیارن. شماره اش تو تلفن ثابت خونه هست. راحت باش. خونه خودته قربونت
دوستت دارم»
بعد اینکه چهار یا پنج بار کاغذ رو خوندم، مشغول خوردن صبحونه ام شدم. با وجود اینکه در کنار سهیل، یه جورایی احساس امنیت میکردم، اما نمیتونستم فکر اشکان و ترس ازش رو از ذهنم خارج کنم. وقتی اتفاقات اون روز تو شرکت و شب رو که با اون حقارت، از خونه بیرون کرد، مرور میکنم، حسی جز انزجار و نفرت نسبت به اشکان پیدا نمیکنم. اگر بابا بود، کدوم یک از این اتفاقات پیش میومد؟ اگر بابا مثل دوران بچگیم، مراقبمون میبود، کدوم یک از این جراحات به جسم و روحم وارد میشد؟
+خب… اینم از این! آها! …بابایی! اون دفترچه رو بده ببینم همه چی درسته!؟
-اینکه همش انگلیسیه بابا!
+باباتو دست کم گرفتی؟
خنده ای کرد و دفترچه رو ازم گرفت. دفترچه راهنمای تلسکوپ
+هوم… نه! مشکلی نیست! همه اش درسته! بیا ببین آراز!
با خوشحالی قدمی جلو گذاشتم و یک چشمم رو نزدیک چشمی تلسکوپ کردم. از دیدن منظره مقابل چشمم، دهنم از تعجب باز شد و با خوشحالی به بابا نگاه کردم.
-بابا بابا!
+جانم؟
-بیا ماه رو ببین! خیلی قشنگه!
+معلومه که قشنگه! بذار ببینم منم
خم شد و از چشمی تلسکوپ، چند ثانیه ای نگاه کرد
+هوم… چ چ چ چ عظمت خدا رو ببین! چقدر قشنگه این ماه.
-با تلسکوپم میتونم پلوتون رو ببینم؟؟
بابا خنده ای کرد و دست روی شونه ام گذاشت
+نه پسرم! این تلسکوپ خیلی قدرتمند نیست که! ولی شاید بتونی زمان های خاصی، یه کوچولو زحل رو ببینی. یه موقع های خاصی!
-وای واقعا؟؟
+اوهوم! … من میرم تو. تو نگاه کن، بعدش بیا تو. زیاد بیرون نمون. هوا سرده
-چشم
.
.
لیوان و ظرفم رو گذاشتم روی سینک و وسایل رو برگردونم سر جاشون. ایستادم مقابل ظرفشویی. آستین هامو دادم بالا تا ظرف ها رو بشورم. چشمم افتاد به کبودی دستم. کبودی ای که بخاطر لگد اشکان، ایجاد شده بود. لمس آرومی کردم. دردی نداشت. اما لکه بد رنگش، روی پوست سفیدم، منظره خوبی نبود. آستینم رو کمی پایین کشیدم تا چشمم به کبودی نخوره. مشغول شستن ظرف ها شدم و همزمان، از پنجره آشپزخونه،نیم نگاهی هم به بیرون می انداختم .
بعد شستن ظرف ها، نشستم روی مبل و کمی استراحت کردم. گوشیم رو برداشتم و مجدد پیام اشکان رو خوندم. انگار که با خوندن دوباره پیامش، چیز جدیدی رو کشف خواهم کرد. فکرم مشغول بود. چیکار باید میکردم؟؟ الان که من و سهیل عاشق هم هستیم ، یعنی من تو خونه اون میمونم؟؟ یعنی… یعنی باهاش زندگی میکنم؟؟
ساعت رو نگاه کردم. یازده و نیم بود. هنوز شیش ساعتی تا اومدن سهیل مونده بود. چیکار کنم تو این مدت؟؟ وایسا! الان من واقعا انقدر بیقرارم؟؟ بیقرار سهیل؟؟ تو این چند مدت، احساسات تازه ای رو تجربه کردم که تا پیش از این تجربه نکردم، حتی لحظه ای!
حس بیقراری برای کسی
حس انتظار برای در آغوش کشیدن
حس عشق…
از روی مبل بلند شدم و به سمت تابلوی نقاشی رفتم. تابلویی که پیش از این، چندان بهش توجه نکرده بودم.تابلویی نه چندان بزرگ و نه چندان کوچیک، با قابی ساده به رنگ سفید که گوشه هاش، طرح گل و پیچکی طلایی رنگ نقش بسته بود. نقاشی نیلوفری صورتی رنگ ، که معلق بر روی آبی زلال بود. بر روی برگ های گل، قطرات ریز و درشت آب نمایان بود. صورتم رو نزدیک تر کردم و به جزئیات قطرات روی گل، چشم دوختم. واقعا خیلی مهارت نیاز بود برای خلق چنین اثری.
چند لحظه بعد، چشمم متوجه چیزی شد که دفعات قبلی هرگز ندیده بودم. گوشه سمت چپ و بالای تصویر، تصویری از یک ناقوس کوچیک کشیده شده بود. یه ناقوس به رنگ طلایی کدر که در یک بنای خیلی ساده و شبیه به مقبره، جای گرفته بود. یک قدم به عقب رفتم تا کل تصویر رو بهتر بتونم ببینم.
گل نیلوفری صورتی رنگ در وسط تصویر، معلق بر روی آبی زلال و به همراه برگ های پهن و گردی شکل مرداب. پرتو هایی از نور خورشید با مهارتی خاص، از گوشه بالا و سمت راست نقاشی، بر روی گل تابانده شده بود. و ناقوسی در گوشه دیگه نقاشی… نمیتونستم ارتباط بین این ناقوس و اون بنای ساده و نیلوفر و مرداب رو متوجه بشم. شاید منظره مکانی در دوردست هاست. گوشه پایین تصویر، امضای هنری سهیل خودنمایی میکرد. اسمش رو با حروف لاتین، به طرز زیبایی نوشته بود و در کنارش، یه طرح خیلی ریز از یک گل نقاشی کرده بود. دقت که کردم، دیدم اون گل ریز هم نیلوفر هستش. شاید به گل نیلوفر علاقه خاصی داره…
چند ساعتی رو مشغول کار با گوشیم و تماشای تلویزیون و چرخیدن بی هدف تو خونه بودم که ساعت دو و نیم شد. گرسنه ام شده بود. به سمت یخچال رفتم و ظرف غذا رو برداشتم. ماکارونی زیاد نبود، اما برای من کافی بود. غذا رو گذاشتم داخل ماکروویو و همونجا منتظر ایستادم.
به اتفاقات چند روز اخیر فکر کردم. اینکه چطور همه چیز به یکباره تغییر کرد. چطور از داغ فوت مادرم و تنهایی عذاب آورم، رسیدم به اینجا که یک نفر سخت عاشقانه منو دوست داره و من هم عاشق اونم.
چطور شد که لحظه های سرد انتظار و تب سوزان تنهاییم، به یکباره مغلوب گرمای عشق شد. چطور شد که در دل غبار گرفته ام، چراغی روشن شد و غبار رو از دلم زدود و قلبم رو صیقل داد.
چیه این عشق؟؟ واقعا چرا هیچ جوره نمیشه این عشق رو توضیح داد و توجیه کرد؟
چه چیزی در عمق نگاه های سهیل بود که من رو آروم میکرد؟؟ جوری به چشمانم نگاه میکرد که انگار هیچکس، هیچگاه در هیچ لحظه ای از آفرینش، اون چه رو که در گرگ و میش نگاهم میبینه، نخواهد دید…
ناهارم رو خوردم و بعدش احساس کردم چشمام سنگینی میره. چرا جدیدا اینطور شده بودم؟ مدام احساس خوابآلودگی میکردم. شاید بخاطر ضعف و ناراحتی های اخیر،طبیعی بود. پتویی برداشتم و همونجا روی مبل دراز کشیدم. چشمانم رو نبسته بودم که صدای برخورد قطرات ریز بارون به شیشه پنجره، توجهم رو جلب کرد. به سمت پنجره رفتم و پرده رو کنار کشیدم و بیرون رو تماشا کردم. هوا هنوز تاریک نشده بود، اما ابرهای تیره، مثل پتویی ضخیم آسمون رو در بر گرفته بودن. قطرات بارون، مثل بوسه هایی آبدار به شیشه پنجره برخورد میکردن. به شاخه های خشک و بی برگ و بار درختان کوچه نگاه کردم. شاخه های خشک درختان، برای چی منتظر بارون هستن؟ شاید چشم انتظار سرگذشت غمبار ابر هستن…
پرده رو انداختم و به سر جام برگشتم. چشمانم رو، رو هم گذاشتم و به صدای لالایی روح فزای بارون گوش سپردم و به زودی خوابم برد و خودمو به دست خوابی عمیق سپردم. خوابی دیدم… خوابی عجیب و بی معنا…
با چشمانی خیس و شمعدانی سیاه به دست، در حال راه رفتن توی کوچه ای نسبتا باریک هستم. برگ های خشک پاییزی کل کوچه رو فرش کرده و در گوشه و کنار کوچه، علاوه بر برگ های خشک، چترهایی سفیدرنگ و بسته به زمین افتادن و جوری خودنمایی میکنن که انگار در انتظار برداشته شدن توسط من هستن. بلور های ریز و درشت آسمون، بر پلکِ آشفته ی من مینشینن و اشک ِ لاجوردین گونه هایِ من رو میبوسن. در انتهای کوچه، تک درختی میبینم. درختی با برگ های سبز رنگ. اما هر چقدر به درخت نزدیکتر میشم، برگ هاش تغییر رنگ میده و ارغوانی رنگ میشن. تا جایی که وقتی به پای درخت میرسم،تمام برگ هاش تغییر رنگ داده ان و حالا درختی با برگ های ارغوانی رنگ پیش چشمم قد علم کرده. شمعدان رو پای درخت میذارم و از درخت دور میشم. ناگهان صدای صاعقه ای ، باعث میشه سر جام میخکوب بشم. برمیگردم و پشتم رو میبینم. درخت سالمه، اما شمع های داخل شمعدان روشن شده ان و آروم سو سو میزنن. بی توجه دوباره به مسیرم ادامه میدم. اما رگبار صاعقه ، مانع از راه رفتنم میشه…
⚡⚡
-هییی!
با صدای رعد و برق،با جهشی از جام پریدم و دور و برم رو نگاهی انداختم. هوا نسبتا تاریک شده بود. فکر کنم بیشتر از یک ساعت نخوابیده بودم. سرم رو کج کردم و به ساعت نگاه کردم. ساعت پنج بود… کم مونده سهیل برسه خونه.بلند شدم و پتو و بالشم رو جمع کردم و خواستم ببرم اتاق که ناگهان در وسط راه، سرجام ایستادم. خوابم… خوابم یادم اومد… چه خوابی بود؟ خیلی خواب عجیبی بود… خدای من… چرا حتی تو خواب هم نباید آرامش داشته باشم؟ اون خواب، چه معنایی داشت؟ چیز زیادی یادم نیست. اما یادمه تو دستم شمعدانی گرفته بودم و جایی راه میرفتم… درختی رو یادم میاد. درختی ارغوانی، نه سبز! نمیدونم. شاید هم سبز بود، هم ارغوانی… هووف. چه خوابی بود…
سرم رو تکون ریزی دادم و خودم رو از فکر درمورد اون خواب معماگونه، رها کردم. برگشتم آشپزخونه و زیر کتری رو روشن کردم تا چایی دم کنم. به سمت گوشیم رفتم و به محض روشن کردن صفحه گوشیم، خشکم زد. چهار تماس بی پاسخ از سمت سهیل! ترسی وجودم رو فرا گرفت. به خودم لعنت فرستادم که چرا گوشیم رو سایلنت کردم. سریع شماره سهیل رو گرفتم…
« دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد»
وای خدای من! چه اتفاقی افتاده! چرا خاموشه؟؟حتما…حتما شارژش تموم شده. آره! جای نگرانی نیست. نباید نگران باشم. ولی چرا اینهمه زنگ زده؟ شاید باهام…
صدای رعد و برق، باعث شد از جام بپرم! به سمت پنجره رفتم. بارون شدت گرفته بود و با سرعت خیلی زیادی میبارید. آمیختگی ابر های تیره، با آخرین روشنایی های خاکستر گونه عصرگاه، فضای غم انگیزی رو تداعی میکرد. در افق دوردست، بارقه هایی مبهم و خیلی کمرنگ از خورشید پنهان شده، از پس طاق ابر های ضخیم گذشته بود. اما نفس های آخر روشنایی اون روز بود… دلم شور میزد. چهار تماس بی پاسخ. چرا؟ خدای من… چرا سهیل نمیاد؟؟ چرا عقربه های ساعت انقدر کند میگذرن؟؟ باهام سر شوخی دارن؟
آروم و قرار نداشتم و مضطرب گونه، و در حالب که ناخن هام رو میجویدم، دور تا دور خونه میچرخیدم. صدای جوشیدن کتری دراومد… به آشپزخونه رفتم و دو پیمونه چایی داخل قوری ریختم و قوری رو گذاشتم روی کتری. دوباره برگشتم پذیرایی و بیقرار بهراه رفتنم ادامه دادم. هر چند دقیقه یکبار، به سرعت نگاه میکردم. انگار زمان یخ زده بود…
گوشیم رو برداشتم و دوباره سهیل رو شمارهگیری کردم
«دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد»
ای خدا… قلبم داشت از جاش در میومد. چرا سهیل نمیاد پس!
بعد گذشت چند دقیقه که برام انگار عمری گذشت، روی مبل نشستم و برای بار دیگه، ساعت رو از نظر گذروندم. ساعت شش و پنج دقیقه بود. وای. چه خبر شده یعنی… بغضی گلوم رو گرفت.
نکنه اتفاقی افتاده؟؟ نه! نه! هیچی نشده… الان میاد. ولی اگه…
ناگهان صدای چرخوندن کلید اومد. سریع دویدم سمت در و در رو باز کردم. سهیل بود…
+سلام عزیزم! چ…چرا قیافت اینجوری شده؟
-س…س…سلام
اومد داخل و در رو بست
+چرا چشمات قرمزه؟؟ ببینم آراز! گریه کر…
مهلت ندادم و سریع خودمو پرت کردم بغلش. چنان محکم بغلش کردم که اگر بیشتر ادامه میدادم، دستهام از جاش در میومد. سهیل هم بعد چند لحظه، انگار که از شوک در اومده باشه، منو بغل کرد و سرم رو نوازش کرد
+قربونت بشم…
-چ…چرا گو.گوشیت خاموش بود؟
+ببخشید عزیزم. شارژش تموم شد. چند بار بهت زنگ زدم، جواب ندادی، نگران شدم
-ب…بب… ببخشید سایلنت بود.منم خ…خوابیده بودم
+اشکال نداره جان دلم!
سرم رو بوسید و با دستش، کمرم رو نوازش کرد
+ترسیدی آراز؟
-آ… آره… خیلی
+بمیرم! ببخشید عزیزم. لامصب گوشیم بدموقعی ادا داد و خاموش شد.
خودمو از بغلش کشیدم بیرون و چشمام رو سریع پاک کرد. لبخندی تصنعی زدم و گفتم:
-چایی آماده است. بیا بخوریم
+فدات بشم دست گلت درد نکنه! ولی عجب بارونی داره میاد! خیلی شدیده
در جوابش ، لبخندم رو گشادتر کردم و رفتم آشپزخونه. دو لیوان برداشتم و چایی ریختم توشون. گذاشتم توی سینی و قندون رو هم از روی میز برداشتم.
بعد یکی دو دقیقه، سهیل از اتاقش اومد بیرون و به محض دیدن سینی چای، دستش رو کوبید روی پیشونیش و با صدای بلند گفت:
+آآخ! یادم رفت!
-چی؟
+یه بسته شیرینی گرفتم. مونده تو ماشین. انقدر هول هولی اومدم بالا به کل فراموش کردم.بذار برم بیارمش
-من میرم
+نه جانم. بشین. الان میرم میارم.
به اتاقش برگشت و کاپشنش رو تنش کرد و به سمت در رفت
لبخندی بدجنس گونه زد و گفت:
+نخوری ها! اومدم!
خندیدم
-چشم
از این فرصت استفاده کرد و بلند شدم و رفتم بالکن تا بهتر بارون رو احساس کنم. وقتی برگشتم، سهیل اومده بود و مشغول باز کردن جعبه شیرینی بود
+بیا ببین دوست داری از اینا؟
-چی؟
+پای سیب و دارچین
-عالیه! دوست دارم. ممنون
+خوبه. نوش جونت
دو تا پیشدستی برداشت و همراه با جعبه شیرینی ، اومد پذیرایی. یکی از پیشدستی ها رو جلوم گذاشت و دیگری رو مقابل خودش. جعبه رو سمتم گرفت و تعارف کرد.
+بفرما عزیزدلم.
-مرسی
+نوش جانت!
حین اینکه به چشمان خوشرنگش زل زده بودم، گازی از پای سیبم زدم.
چند ثانیه ای به سکوت گذشت تا اینکه سهیل سکوت رو شکست
+من نبودم ، حوصله ات سر نرفت؟
دور دهانم رو پاک کردم و تک سرفه ای کردم تا راه گلوم رو باز کنم
-اامم…نه. بعد صبحونه، خودمو با تلویزیون سرگرم کردم و بعدش ناهار. بعد ناهار هم خوابیدم
+آهان. ناهارت کم بود.نه؟ شرمنده
-نه نه عالی بود.
+قربونت!
از کنار سر سهیل، به تابلوی نقاشی روی دیوار زل زدم. همون نقاشی عجیب…
سهیل به چشمانم نگاه کرد و ردشون رو دنبال کرد. سرش رو به عقب برگردوند و با تردید پرسید:
+اون نقاشی توجهت رو جلب کرده؟
-بله. متوجهش نمیشم اصلا
لبخندی مهربانانه زد و دستم رو تو دستش قرار داد و نوازش کرد
+چی اش برات مبهمه جانم؟
-ای… اینکه اون نیلوفر و اون ناقوس، چه ارتباطی به هم دارن؟ یه مکانه؟
+نه. یه افسانه است…
-افسانه؟؟
+اوهوم. میخوای بشنوی؟
سرم رو تند تند بالا پایین کردم
+خب… داستان نسبتا طولانی ای داره. پس چایی ات رو هم بخور که سرد نشه.
-چشم
چند لحظه ای صبر کرد.نفسی عمیق کشید، اما نفسش رو بیرون نداد. چندباری پشت سر هم پلک زد و در آخر نفسش رو خالی کرد. دستم رو همچنان تو دستش گرفته بود و نوازش میکرد. طوری دستم رو نوازش میکرد که انگار دستم در غیاب دست سهیل ، در انزوای خودش تنها خواهد بود. من با آرامش و حسی خوب،دستم رو به دست سهیل سپرده بودم تا دستانش، راز دستانم رو بدونن…
+این داستان، یه افسانه است. تقریبا سه سال پیش توی کتابی که از یه کتابفروشی قرض گرفته بودم، خوندمش. کتاب جالب و عجیبی بود. کتابی پر از افسانه. افسانه های سرزمین های دوردست و غیرقابل دسترسی.
-افسانه چی بود؟
+خب… داستان مربوط میشه به زمانی خیلی قدیم، در سرزمینی ناشناخته. داستان درباره دو عاشقه. به نام های هرماس و سالامان.
-هرماس و سالامان؟؟
+اوهوم. دو پسر
با تعجب پرسیدم:
-د…دو پسر؟؟
+آره! دو پسر. هرماس و سالامان هر دو در دربار پادشاه اون سرزمین خدمت میکردن و مدت ها بود که خیره نگاه همدیگه رو دنبال میکردن. بین اونها احساسی ناشناخته شکل گرفته بود. احساسی که تا مدت های زیادی، هیچ کدومشون نمیتونستن اونو بیان کنن. تا اینکه بالاخره در روزی آفتابی، اونها در یک مکان با همدیگه برخورد میکنن. کنار یک مرداب نیلوفر… و برای اولین بار، احساسشون رو به هم ابراز میکنن و اینطور میشه که معمای اون احساس ناشناخته برای هر دو حل میشه. اون احساس عجیب و جادویی، چیزی نبود جز عشق… اونها عاشق هم میشن و به شدت به هم وابسته میشن. از اون روز به بعد، اونها هر روز وقتی از کار فارغ میشدن، کنار همون مرداب نیلوفر ، هم رو ملاقات میکردن و به دور از چشم همه، عشق آتشین شون رو به هم ابراز میکردن. به قدری به هم وابسته بودن که هرگز نمیتونستن روزی رو بدون دیدن هم سر کنن. هفته ها از پی هفته ها گذشت و ماه ها از پی ماه ها… تا اینکه سالامان به بیماری سختی دچار میشه و به خوابی عمیق فرو میره. بدنش به شدت گرم و سوزان میشه و مدام هذیان های آشفته و نامفهوم به زبان میاره. وقتی هرماس طبیبی رو به بالین سالامان میاره، طبیب پس از معاینه و بررسی وضع سالامان، به هرماس میگه که اون دچار تب خیلی سختی شده و حرارت بدنش به شدت بالاست. طبیب میگه که تنها راه درمان سالامان، جوشانده ریشه گیاهی نایابه. این گیاه فقط در قله کوه اسکامای قرار داره. کوهی بلند، که با اون سرزمین فاصله زیادی داشته. هرماس لحظه ای تعلل نمیکنه و سریعا به راه میوفته و راه اون کوه رو در پیش میگیره. روز ها و شب ها در راه بوده تا اینکه در نهایت، به نوک قله اون کوه میرسه و وقتی چشمش به گیاهان روییده شده در اونجا میوفته، به قدری خوشحال میشه که خستگی این سفر از تنش در میره. هرماس چند تا از این گیاهان رو از زمین میکنه و داخل دامن پیراهنش پنهان میکنه و مجدد به راه میوفته تا به پیش معشوقش برسه. اما متاسفانه، همه چیز اونطور که اون میخواست، پیش نرفت. در دامنه کوه، هرماس با دسته ای گرگ وحشی و گرسنه مواجه میشه. هرماس که به شدت در تب و تاب سالامان بودم، هر طوری شده از خودش دفاع میکنه و از گرگ ها خودش رو نجات میده. اما زخم و جراحات خیلی شدیدی بر میداره. خلاصه به هر سختی و مشقتی که بود، هرماس خودش رو پیش سالامان میرسونه و گیاه رو به طبیب میده. و…و…ولی…ولی خودش… خودش از شدت جراحات وارد شده به بدنش میمیره. سالامان جوشانده اون گیاه رو مینوشه و به هوش میاد. اما وقتی متوجه مرگ یارش میشه، به قدری ناراحت و گریان میشه که تا سر حد جنون میرسه و قصد میکنه خودکشی کنه. اما اطرافیان و طبیب، مانعش میشن…
-خدای من… چه…چه…چقدر غم انگیز
+بله… از اون روز به بعد، سالامان ، یک روز هم رخت عزا رو از تنش در نمیاره. پس از مدتی، اون به کنار همون مرداب نیلوفر میره.جایی که برای اولین بار هم رو ملاقات کردن. تصمیم میگیره که مقبره ای ساده دقیقا در کنار اون مرداب بنا کنه و ناقوسی رو هم در اون مقبره قرار میده. از این پس، سالامان هر روز، در مواقع طلوع و غروب خورشید، اون ناقوس رو به صدا در میاره و تا آخر عمرش به این عزاداری ادامه میده تا اینکه خودش هم تسلیم مرگ میشه و روحش، به آغوش معشوقش برمیگرده. گفته شده که ساکنین اون سرزمین، پس از مرگ سالامان هم صدای اون ناقوس رو میشنیدن. برای همین اهالی اون سرزمین معتقد بودن که روح این دو عاشق پاک و دلباخته، در اون نیلوفر های مرداب دمیده میشه و اون نیلوفر ها بودن که ناقوس رو به صدا درمی آوردن. این شد که به این افسانه گفتن ناقوس نیلوفر…
ادامه دارد…
امیدوارم نهایت لذت رو برده باشید . خوشحال میشم با لایک ها و نظرات و نقد های ارزشمندتون، من رو یاری کنید❤️
در نهایت و مثل همیشه، آرزو میکنم نسیم عشق، نوازشگر لحظه هاتون باشه ❤️✨
نوشته: امیر
7 پاسخ به “ناقوس نیلوفر (۳)”
بابا باریکلا
خیلی کلنجار رفتم نخونم با توجه به وقایع اخیر که خودم میدونی ولی خب قشنگ بود و دلم نیومد🫠
عالی بود. دمت گرم
لایکششمتقدیمتونامیدوارم قسمت بعدی رو به زودی بخونممرسی از قلمت پسر
عالی بود دمت گرمنمیدونم چرا احساس میکنم هروقت این داستان رو میخونم بغضم میگیره
عالیدست مریزادصدتا لایک 👏
زیبا نوشتی، می تونم در وصفش بگم تراوش یه ذهن خلاق، حالا قسمت بعد کی میاد😉