یه ۱۰ روزی سمت مغازش نرفتم نمیدونم از ترس بود یا خجالت تو این ده روز یکبار با همکلاسیم سکس داشتم با اینکه بیشتر تایم داشتیم و خیلی کارا کردیم ولی نمیدونم چرا با سرهنگ بیشتر بهم حال داده بود احساس اینو داشتم که اون حس برتری روم داره من کامل مال اونم …ولی جرعتشو نداشتم باز برم پیشش …دلم طاقت نیاورد دوچرخمو گرفتم رفتم مغازش مشتری داشت منو دید اینقدر خوشحال شد …گفت سینا نگرانت شدم کجا بودی …فکر کردم باهام قهر کردی …منم سرخ شدم گفتم نه بابا درس داشتم نتونستم بیام مغازه اون روز سریع رفتی نشد تفنگو بادیو بهت بدم… تفنگ بادی آورد با کیفش و دوتا قوطی تیر بهش گفتم من پولشو نیاوررم نمیخوام گفت نه بعدا بیار…من با تو حرف پول ندارم …منم خوشحاااال …دستمو گرفت کف دستمو نوازش میداد گفت اون روز برات خیلی سخت گذشت؟ سرمو آوردم پایین گفتم ی کم …خیلی بزرگ بود …گفت: خیلی کونت تپلو نرمو سفید بود خیلی بدنت زنونس موهای بدنتو میزنی ؟گفتم نه کلان خیلی کم مو هستم …گفت اون روز نتونستم خودمو کنترل کنم دلم میخواست فقط بکنم تووو …گفت شیطووون پلمپ نبودا …ولی معلومه گنده ندیده بود سوراخ خوشگلت…دوست داری ببینیش؟ نشونت ندادم بار اول ترسیدم نزاری بکنم تو …رفت باز درب مغازه رو بست منو برد جای قبلی …یکم با لب بازی کرد ریش سفیدش برام خیلی جالب بود.چون اونجا شرایط اینو نداشت منو کامل لخت کنه ی کم لباسمو کشید بالا سینمو خورد خیلی شهوتی شده بودم کیرشو در آورد داد دستم خیلی تپل بود کیرش دراز نبود. ولی گنده بود گفت بشین گفتم چرا …زانو رو گذاشتم رو زمین کیر گرمشو رو صورتم نوازش میداد …گفت دوست داری مزشو ببینی از پایین نگاش میکردم دهنم برا خودش باز شد…شروع کردم به لیس زدن کیررررش …خیلی داشت حال میداد دو سه دقیق ساک زدم براش یهو صدای در زدن مغازش آمد ترسیده بودم شدید خدایا چه غلطی کردم سریع خودمو جمع جور کردم اون گفت چیزی نیست باز نمیکنم نترس …من وحشت کرده بودم گفتم سرهنگ اینجا نهه یکی میبینه آبروم میره…گفت باشه هرچی تو بگی من نمیخوام برا منو تو داستان بشه چند روز دیگه بهت زنگ میزنم بهت میگم منم تفنگمو برداشتم رفتم خونه …حالا چه داستان هایی که با پدر مادرم سر خرید تفنگ داشتم به کنار…شب موقع خواب فقط داشتم به کیر سرهنگ فکر میکردم و به ساکی که براش زدم …جق میزدم …کونمو انگشت میکردم …برا خودم ی عالمه رویا پردازی می کردم چه جوری یه حال اساسی بهش بدم و خودم لذت ببرم … بعد ی هفته خونه بودم دیدم سرهنگ زنگ زد گفت سینا جان کجایی گفتم خونم گفت میتونی بیای تا مغازه کارت دارم من فکر کردم یا میگه بیا بکنمت باز تو مغازه یا پول تفنگ بادیو میخواد…رفتم دستشویی خودم خوب خوب آماده کردم …رسیدم دم مغازش دیدم بستس زنگ زدم گفتم مغازه بستس گفت رسیدی الان درو باز میکنم …خونه سرهنگ بالای مغازش بود گفتم بیام بالا …گفت آره بیا …درو باز کرد حالا قلبم تند تند میزنه چپو راستو نگاه کردم دیدم کسی نیست رفتم پله هارو بالا دم در آمد استقبالم…شلوار کردی با آستین کوتاه پوشیده بود گفت بیا داخل خانمم اینارو فرستادم مشهد تا یه هفته اینجا مال تو هست .منم تو کونم عروسی…دستمو گرفت گفت چیزی میخوری برات بیارم گفتم نه ممنون …گفت الان یه چیزی خوشمزه بهت میدم لباسامو درآورد تو حال لخت لخت بودم چشماش قرمز قرمز شده بود گفت جووووون چه عروسکی شروع کرد لیس بوس بدنم …منم کم کم داشت یخم آب میشد داشتم جنده میشدم …گفتم سرهنگ توهم لباستو دربیار کیر تپلتو میخوام نگو این حرفو نزن این دیوونه میشه لباساشو در آورد موهای سفید سینش منو خیلی شهوتی میکرد کیرش سیخ شده بود سریع به زانو شدم کیرشو شروع کردم خوردن …جوووون بخور شاه کون با دستاش موهای سرمو نوازش میکرد چند بار دندونم به کیرش خورد گفت سینا دندون نزن …ی بار ناخواسته خورد لپ صورتو کشید میگم تشنه دندون نزن … چند دقیقه خوردم براش بلند کرد گفت بریم تو اتاق کیرشو گرفتم تو دستم تا رو تخت رفتیم دراز کشید ی کم دیگه براش خوردم …گفت بیا روم69شدیم کونمو گذاشتم رو صورت اون داشت سوراخمو لیسو انگشت میکرد منه عاشق کیرم داشتم عین گشنها کیرشو میخوردم …خوب وقتی کونمو آماده کرد گفت سینا بلند شو آمادس…خودت بشین روش بقیه خودت گشاد کن …پشت کردم بهش…یکم کیرشو رو سوراخم مالیدم .آروم کونمو تنظیم کردم رو کیرش …سروشو کردم تو راحت رفت ی مکث کوچیک تا ته نشست …شروع بالا پایینی میکردن رو کیرش ی غوصی میدادم کمرمو گنده کونمو ببینه تو اتاق صدای تق تق جون سرهنگ بلند بود …داشتم به هرچی فکر میکردم میرسیدم …سوراخم گشاد گشاد …بعد چند دقیقه بلند شدم داگی محشر براش موندم لبه تخت اون سرپا کیرشو برون ملاحظه کرد داخل سوراخم کیرشو قورت داد اخ این چقدر سرحال تلمبه میزد تو حال خودم نبودم …تلمبه هاشو زد منو چرخوند آورد وسط تخت دو تا پاهامو گذاشت رو شونش من تو یه عالم دیگه بودم کیرشو کرد تو کل تخت داشت تکون میخورد با تلمبه هاش چشمم به چشمش بود داشتم با صورتش کیف دنیارو میکردم اونم نگاش بر نمیگشت.دیدم صورتش عرق کرده با دستم پاکش میکردم …آروم زیر زبونی گفت ابمو میخوری …منم با چشمام رضای تو بهش دادم واقعا نمیدونستم دارم چیکار میکنم کیرشو آورد بیرون. آورد جلو لبم دهنمو وا کردم آبشو خالی کرد داخل ی کم شور بود ولی تا آخر قورت دادم…همونجا منو بغل کرد ی عالمه بوسم کرد .…گفت سینا خیلی خوبی زنم تا حالا اینطوری بهم نداده بود …گفت آبم چطور بود ؟ فکر نمیکردم قبول کنی !!گفتم یکم شور بود…ولی خیلی خوشم امد .دوستش داشتم…تو فیلما خیلی دیدم آب طرفشونو آخر میخورن… منم دوست داشتم امتحان کنم …گفت نوش جونت سکسی من همش خاصیته پر از پروتئینه…گفتم چقدر دیر آبت اومد تو مغازه اولین بار زود آمده بود …گفت از قبل آماده کرده بودم خودمو…
بچها این خاطره ادامه داره دوست داشتید باز مینویسم
نوشته: سینا
8 پاسخ به “کون دادن سینا به مغازه دار (۲)”
خوش بحال سرهنگ به ماهم بده سینا جان
خوب نوشتی و خوبم دادی سینا جون!کاش یه روزی بیاد ماهم یه سینا پیدا کنیم همه جوره مثل خودت،،،،،،باحال بود دمت گرم،،،،،
زنپوشی روهم امتحان کن .ازش بخواه یه دوستی مثل خودش رو بیاره گروپ حالش بیشتره
سینا جون کونت عالیه. حیف که گیلان هستی عزیزم
کاشکی نصیب مام بشه اون سوراخت
اوووووف کجای گیلانی
دلم خواست بدم 😭
سینا جون گفتم توی قسمت اول این خاطره را هم تو زندگی کرده ای هم خیلی از بچه های دیگه ولی من خودم جای سرهنگ دوست داشتم حاج سعید خاکستری معروف به طوسی را تست میکردم 😜🤫🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣