وحدت کلمه (۴)

وحدت کــلمــه
قسمت چهارم

زغال های منقل از شدت سرخی ، پر پر شده و خاکسترهای آتش نشان به هر سوی ایوان پراکنده میشدند، چه کسی میدانست که گر گرفتن زغال ها اثر بادبزن تکه پاره حصیری مردکی بود که پای منقل مچاله شده بود یا آتش حسرت و آه سوزان چشمانش که به منقل آتشین زل زده بودند.
او آنچنان در افکار پریشان خود غوطه ور بود که زمانی پی به آمدن زن برد که در قدیمی خانه را باز کرده و از حیاط خانه که هر گوشه اش شمعدانی سوخته و خشک شده ای قرار داشت و حوض لجن گرفته کوچکی را در بر گرفته بود گذشته و به ایوان رسیده بود.
زن چادر مندرس و تکه پاره اش را به کمر زده و موهای پریشان و چرک خود را از صورت آفتاب سوخته اش کناری زده و با لبخندی طعنه آمیز که دندان های سیاه و جرم گرفته اش را آشکار می کرد گفت :
“چطوری اکبر چلویی ؟ بالاخره جون کندی خودتو از تو دخمه ات به منقل رسوندی اکبر آقا شیره ایی…”
و بعد با قرار دادن زبانش در میان دندانهای یکی در میانش شیشکی بست و ادامه داد.
” الان که خماری ، اینا رو میگم هر وقت جیر جیر بافورت تموم شد و نئشه شدی بلکه بفهمی،
دارم میرم، دیگه باید تو این سگ دونی تنها بمونی و بپوسی تا یه روز جنازتو پیدا کنن که بوش همه محلو برداشته.
اونوخته که میگن اکبر چلویی سقط شد. اما ازت نمیگذرم، دُرُسه که این دنیا بی حساب کتابه، ولی همچینم نیست بالاخره سر پل صراط یَخَتو می چسبم . من وَختی پامو گذاشتم تو خونت نصف تهرون خاطرخام بودن ، خوشگل بودم، جوون بودم، آدم بودم…”
حرف های فاطی که به اینجا رسید در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، با دو دست یقه پیراهنش را درید و پستان های چروکیده خود را که جای جایش آثار کبودی و زخم دیده میشد بیرون انداختو گفت:
” نیگا کن اکبر آقا، ببین با سوگولیت چیکار کردی، و در حالی که صدایش از میان گریه ایی که امانش را بریده بود در می آمد گفت: سرتو بگیر بالا ، کلاتم بزار بالاتر ، الان دیگه زنتو، ناموستو ، از میدون غار بگیر تا گود عَرَبا ، هر عملیه بی ناموسی یبارم که شده خوابیده روش…”
اکبر که سر بزیر انداخته بود، در حالی که معلوم نبود در این دنیاست و صدای ضجه های فاطی را میشنود یا هنوز پس از سالها اسیر دقایق آن غروب لعنتی است که زندگی شیرینش را دگرگون کرد، آرام آرام با چرخاندن بافور و نزدیک کردن حُقه سفالینش به زغال های داغ، در حال گرم کردنش بود.
فاطی که گریه امانش را بریده بود در پای دیوار ایوان زانوهایش شل شد و به زمین نشت، در حالیکه با چشمان بی فروغش که از سوگ بخت خوابیده اش به سرخی گراییده به حیاط خانه می نگریست، زیر لب گفت: خوب اینم بخت سیاه تو بود فاطی.
و بعد درحالیکه ظاهرا چیزی را بیاد آورده باشد به سمت اکبر برگشت و گفت :
“صد بار بهت گفتم به خدا ، به پیر به پیغمبر تقصیر من نبود، هزار بار گفتم، اکبر آقا، عزیزم، مرد من، این پسره هیزه، چشاش ناپاکه ، هرزه اس، پاشو از این خونه بِبُر، چی گفتی؟ “
فاطی در حالیکه با تغییر صداش سعی میکرد ادای اکبر را در بیاورد گفت:
” گفتی، فاطی جون بزار انقدر هیزی کنه تا چشمش درمیاد کونش بسوزه ، وقتی از زن خوشگلم مطمئنم چه باک، بذار این کون پاره ها از حسودی ماتحتشان جزغاله شه…”
فاطی در حالیکه گره گوشه چادرش را باز کرده و بسته سیگار زرد و رنگ و رو رفته ایی را بیرون می آورد و سیگار کوتاه و بدون فیلتر را در گوشه لبهای خشک و چاک خورده و سفیدش قرار میداد ، ادامه داد:
” آره ، اکبر آقا ، راس گفتن، وقتی کلفت کلفت میرینی ، خوش خوشانت میشه یه وخ به خودت میای که میبینی کونی شدی رف پی کارش… “
فاطی با پک عمیقی به سیگار، در حال خروج دود از بینی و دهان ادامه داد:
“منه ساده حرفای توئه بی ناموسو باور میکردم ، فک میکردم از اینکه زنی مثل من داری که دل هر مردیو میبره افتخار میکنی…”
“نمیدونستم که او مرتیکه هرزه که پاشو به خونت وا کردی ، کاسبه، خانم بیاره، پا اِندازی میکنه واسه مشتریای دم کلفت عرق فروشیه آقامون… و اکبر آقا خوب بهش چسبیده نون جاکشی و مخنثی… ای فاطی ساده…”
حرف های فاطی که به اینجا رسید، اکبر که از زور خماری آب بینی اش آویزان شده و خمیازه امانش نمی داد، نگاه نافذی به فاطی انداخت و با صدایی گرفته که از جایی میان دهان و بینی اش خارج می شد گفت :
“ما که زندگیمون شد آخرت یزید…عِب نداره، اینم روش، تو ام هرزگیاتو سیاهه کن ته نومه اعمال ما؛ من، بی ناموس، من، بی غیرت، من، کس کشه پفیوزی که انقدر الاغ بودم نفهمیدم که وقتی به زنم به عشقم به همه زندگیم میگم ازت مطمئنم ، دارم زر میزنم ، دارم گوه زیادی میخورم ،تا حالا کدوم مردی از کدوم زنی مطمئن بوده که اکبر چلویی دومیش باشه، من هم تو همین دنیای بی حساب و کتاب شما تاوان دادم ، هم سر پل صراط داد میزنم و میگم که خریت از من بود، منه کسخول، که میخواستم به هر جون کندنیه تورو به آرزوهات برسونم… “
اکبر در حالیکه تکه ایی تریاک را با مهارت روی حقه چسبانده و با سنجاق در حال پهن کردن و پختنش در حرارت منقل بود ادامه داد:
“اما وقتی وسط این همه خوار و خفیف کردن منو چسبوندن عیش و عشرت و بغل خوابیهات به حرص و طمع کاسبیه من،انقدر معرفت نداری که، نه واسه حرمت زن و شوهریمون، واسه نون و نمکی که با هم خوردیم، یبار ، فقط یبار ، راس و حسینی بگی چرا پای اون دختر معصوم و به لش بازیهات وا کردی.
اکبر با بغض ادامه داد: فاطی من که تموم شدم، اما بد کردی، الانم تاوان اونو داری میدی، این صغری کبراهاتم که هزار بار گفتی فقط واسه اینه که یادت بره این آتیش وقتی تو زندگی ما افتاد که تو پای یه طفل معصومو تو کثافت کاریات وا کردی…
فاطی خسته و نا امید از این بگو مگوی تکراری چند ساله، برخواسته و در حال پوشیدن گالش های لاستیکی زوار در رفته اش، باقیمانده سیگار را در حیاط طلسم شده قدیمی پرتاب کرد و زیر لب گفت : گفتم…صد بار گفتم، تقصیر من نبود.
اکبر که زغالی سرخ را انتخاب و با انبر گرفته و در حال فوت کردن به آن بود، ناگهان چیزی به ذهنش رسید، در حالیکه انبر را کنار منقل میگذاشت با تعجب و تندی گفت:
بچه کجاست ؟ چیکار کردی پتیاره ؟
فاطی در میان پله ها ایستاد و آخرین نگاهش را به مردی انداخت که روزگاری با هزار امید و آرزو به خانه اش آمده بود و زیر لب گفت :
” فروختمش، به یک آدم حسابی، هر بلایی هم سرش بیاد، مقابل زندگی تو این خونه واسش بهشته.”
ذهن خمار و خسته اکبر در شوک پاسخ فاطی بود، تمام نیروی خود را جمع کرد که برخیزد و توضیحی بیشتر از او بخواهد، که صدای بسته شدن در خانه قدیمی همچون پتکی بر سرش فرود آمد.

با به صدا درآمدن زنگ خانه، فرشته که کم کم داشت نگران تاخیر پسرش می شد نفس راحتی کشید و بدون هیچ صحبتی با فشردن کلید اف اف در را باز کرد و به آشپزخانه رفت که مقدمات نهار را فراهم کند.
ذهنش درگیر آماده شدن برای سین جین سامان برای تاخیرش بود که با شنیدن صدایی از پشت در ورودی ساختمان ، همه چیز را فراموش کرد.
” خاله سلام، اجازه هست”
فرشته پیراهن جذبی به تن داشت که سرعت حرکات پاهایش را محدود می کرد ، همچون موجودات مسخ شده از آشپزخانه بیرون آمده و با گذر از هال به راهروی ورودی خانه رسید.
میهمان ناخوانده جوانکی لاغر و قد بلند بود که پشت لبش سبز شده بود.
جوانک از مشاهده زن ریز نقش در لباس راحت خانه چشمانش برقی زد. پیراهن آبی رنگ فرشته که به سختی تا بالای زانوهایش رسیده بود، جذابیت بازوهای لخت و پاهای عریانش را دوچندان میکرد.
پیراهن به ترتیبی به بدنش چسبیده بود که اضافه وزن جزیی اش که تاثیر مستقیمی در پستانها و باسنش گذاشته بود را به رخ می کشید. پوست در نهایت سفید و براقش هارمونی جذابی با رنگ پیراهن برقرار کرده بود.
صورت گرد و لبهایی برجسته و دهانی کوچک و موهای تیره رنگ کوتاهش در یک نگاه شباهت قابل توجه سامان به مادرش را برای شهرام تداعی میکرد.
شهرام در یک لحظه نگاهش با نگاه فرشته گره خورد و با خود اندیشید که چقدر نام این زن برازنده اوست و چون پیش از این از مادرش شنیده بود که این نام انتخاب شوهر زن پس از ازدواج بوده، در ذهن به آقای علوی احسنت گفت.
شهرام: سلام خاله
فرشته : سلام؛ فکر کردم سامانه
جوانک که عجله در رفتارش مشهود بود، با درآوردن کفش وارد راهرو شد و بدون توجه به صاحبخانه ، در حالی که فرشته را پشت سر می گذاشت و به سمت پلکانی که کنار راهروی ورودی قرار داشت میرفت ، در حال بالا رفتن گفت:
مامان گفت کولرتون خرابه ، میرم درستش کنم.
هیچ کولری در آن فصل سال بکار نمی آمد. اما فرشته نه تنها سوالی نپرسید بلکه صرفا#34; با چشمان گرد و درشتش که با انبوهی از مژه های بلند زینت شده بود ، همچون برق گرفته ها آرام و بی صدا در پی جوانک روان شد. گویی در خوابی عمیق راه می رود.
در انتهای پلکانی که تمامش با موکت طوسی رنگی پوشیده بود پاگردی قرار داشت که به دو در مقابل هم ختم میشد.
یکی از درها به اتاق خوابی نسبتا کوچک منتهی می شد که به زیبایی چیدمان شده و به غایت مرتب و تمیز بود. وسواس افراطی فرشته در نظافت منزل خصوصا اتاق خوابشان در حدی بود که حتی سامان هم مجوز ورود به این اتاق را نداشت.
آفتاب تند بعد از ظهر پاییزی از میان پرده های توری سفید رنگ گذشته و تقریبا نیمی از تختخواب را گرفته بود.
در مقابل اتاق خواب در فاصله ایی کوتاه در آنسوی پاگرد اتاقکی کوچک قرار داشت که تقریبا مملو از کتاب و مجلات بود ، در حدی که قفسه ها پر شده و کارتن های پر از مجلات قدیمی در کف اتاق پهن بودند.
صاحب اموال این اتاق جلال بود، جلال علوی همسر فرشته، او که پیش از انقلاب از پاورقی نویس های مشهور مجلات پر تیراژ بود و برای خود برو بیایی داشت و مجلات مختلف برای جذب او از هم پیشی میگرفتند. با وقوع انقلاب و تخته شدن مجلات، برای گذران زندگی به ترجمه رو آورده بود ،این اتاق برایش ارزش معنوی بسیاری داشت که با مرور خاطرات گذشته اش در آن به آینده مبهم کارش می اندیشید.
فرشته و شهرام بدون هیچ کلامی پس از رسیدن به پاگرد همچون برنامه ایی از پیش تعیین شده از هم جدا شدند و هر یک راهی یک سوی پاگرد شد.
فرشته وارد اتاق خواب شد و در حالی که با مکثی طولانی مدتی به پنجره و آفتاب پاییزی خیره شد بدون بستن در اتاق روی لبه تخت نشست. و شهرام هم وارد کتابخانه شد و روی صندلی مقابل در اتاق نشست.
میهمان و صاحبخانه تقریبا روبروی هم در دو اتاق با فاصله یک راهرو نشسته بودند. شهرام به آن بعد از ظهر گرم و داغ تابستانی می اندیشید که به خواست فرشته و تاکید و اصرار مادرش برای بررسی کولر این خانه آمده و از روی کنجکاوی وارد این اتاق شده بود.
همچون آن روز که مجلات قدیمی مملو از تصاویر زنان نیمه عریان او را مدهوش و تحریک کرده بود، نگاهی به مجلات دوروبر خود کرد ، تصویر زنی با شورت و سوتین که ظاهرا تبلیغ یک نوشیدنی بود توجهش را جلب کرد.
در حال تمرکز بر قسمت های عریان تصویر زن و کاملا بی توجه به فرشته که در مقابلش بی حرکت در لبه تخت نشسته بود ، شلوار و شرتش را تا زانو پایین کشید.
آلت شهرام در حالی که هنوز تحریک نشده در میان پاهایش آویزان شد، ابعاد این کیر تحریک نشده برای بیننده اش در اتاق روبرویی از همان نخستین باری که اتفاقی صاحبش را در حال خود ارضایی در کتابخانه دیده بود، همچون جسمی ماورالطبیعه بود که از اعماق تاریک تاریخ بیرون آمده و فرشته را بی اختیار در وضعیتی غلطان در زمان و مکان قرار میداد. وضعیتی که درکش برای شهرام با شناختی که از شخصیت این زن همسایه سراغ داشت غیر ممکن بود.
خانواده علوی یکی از قدیمی ترین و باشخصیت ترین ساکنان آن محله بوده و هنوز هم پس از بارها تجربه بازی عجیب شهرام با خانم این خانه، هر بار که فرشته را در منزلشان با مادرش و یا در محل میدید فکر میکرد که تمام این اتفاقات را در خواب دیده است.
اگر چه اولین بار که وارد این کتابخانه شده بود از دیدن تصاویر مجلات تحریک شده و خود ارضایی کرده بود؛ اما پس از پی بردن به اینکه خود ارضایی او بیننده ایی دارد که نه تنها اعتراضی نمی کند بلکه در عین ناباوری، تلاشی هم برای پنهان شدن نکرده و با تبدیل شدن به موجودی هیپنوتیزم شده که دیگر برای شهرام غریبه است کاملا آشکارا او را مشاهده میکند و لذت میبرد، دیگر زنان کاغذی جذابیتشان را برای جوانک کیر کلفت از دست داده و با حفظ حریم و فاصله از مدل زنده ایی که در مقابلش از شهوت بیقرار شده و او را به نهایت لذت از مالیدن کیرش می رساند بهره می برد.
شهرام که پایین تنه خود را کاملا لخت کرده بود در حال باز کردن دکمه های پیراهنش ایستاده بود و با چشمانی که تلاش می گیرد عمدا” با خمار کردنشان ، هرزگی نگاهش را بیشتر نشان دهد در چشمان فرشته زل زده بود.
او پس از فارغ شدن از کلیه لباس هایش ، حالا کاملا لخت و عریان در حالیکه آرام آرام روی کیرش دست میکشید گفت:
دوست دارین ؟ جلوتون لخت میشم خانم علوی
ضربان قلب فرشته بالا رفته و پوست براق و سفید گونه هایش همچون سیب گلابی آبدار گل انداخته بود. لبهای کوچک و برجسته اش را باز کرد و با صدایی آرام و لرزان گفت:
خجالت نمیکشی جلوی من لخت میشی؟
شهرام اگرچه چندان باهوش نبود، اما حداقل برای فرشته شاگرد خوبی بود و قواعد این بازی شهوت انگیز را به سرعت آموخته بود. او در سن و سالی بود که با روابط جنسی و جزئیاتش آشنا بود، و با دختران فامیل هم سر و سری داشت اما این رابطه خاص را چیزی عمیق تر از یک رابطه معمولی می دانست.
او در حالی که کیر بلند و کلفتش را بالا گرفته و در حال مالیدن بیضه هایش در مقابل چشمان فرشته بود گفت :
از این که خایه هامو به شما نشون میدم باید خجالت بکشم خانم علوی؟
حفظ شخصیت واقعی و جدی فرشته که با مخاطب قرار دادن مودبانه اش با نام خانوادگی شکل می گرفت در کنار قبیح ترین الفاظ جنسی ، فضایی تحریک کننده برای آندو ایجاد میکرد.
فرشته که درگیر این فضا شده بود با کمی باز کردن پاهای لختش به ترتیبی که شهرام بتواند شرتش را ببیند ادامه داد :
شما همیشه دوست داری اندام های جنسیتو به خانم های متاهل نشون بدی ؟
شهرام روی صندلی کتابخانه نشست پاهایش را تا حد امکان باز کرد و در حالی که تلاش می کرد نمای کاملی از بیضه هایش را در معرض دید فرشته بگذارد . با صدایی آرام و آمیخته به شهوت که از انتهای گلویش خارج میشه گفت :
اندام های جنسی؟ منظورتون چیه دقیقا”؟
با نشستن روی لبه تخت، توان پیراهن کشی برای پوشاندن پاهای فرشته به حداقل رسیده، و حالا ، پاهای سفید و براق و تو پرش تا زیر ران در دید شهرام بود.
پاهای لخت فرشته از هیجان مشاهده کیر بلند و کلفت شهرام که آرام آرام در حال برخواستن بود ، به لرزشی دیدنی افتاده بودند ، رعشه ایی خفیف که در کسری از ثانیه کل اندامش را گرفت و او را واداشت با چرخش غمزه وار گردن خوش تراشش و بالا بردن سر در حد توان از شهوتی که سراسر بدنش را تسخیر کرده بود لذت ببرد و همزمان در حالیکه سر را پایین میآورد و نفسش به شماره افتاده بود با لحنی آرام و زیر لب گفت:
“منظورم آلتته، شما داری اونو جلوی من میمالیش، من یک زن متاهلم در ضمن دوست مادرتم. “
شهرام که با متمرکز شدن در جزئیات فرایند تحریک شدن فرشته از هر ثانیه اش لذت میبرد و به آرامی کیرش را میمالید، ادامه داد:
” درسته ، شما متاهلین، مادر هم هستین، من از اینکه کیر کلفتمو جلوی دوست متاهل مامانم میمالم لذت میبرم، لطفا خوب به جزئیات کیرم توجه کن، چون با دیدن بدن شما دارم تحریک میشم”
فرشته خیس شدن شورتش را حس میکرد و با تمام وجود می خواست آن را به جوانک کیر به دست هم نشان دهد. از اینرو با بلند کردن چند سانتی باسنش از روی تخت ، پیراهن را تا بالای باسن تپل و گردش بالا داد ، و با شورتی فیروزه ایی رنگ با حاشیه های گیپور که لکه تیره رنگ جلوی آن خبر از کوس خیسش می داد ، پاهایش را باز کرد .
شهرام : شورتتون داره خیس میشه خانم علوی، شما که متاهلی و شوهر داری، به نظرتون خوب نیست همسرتون، آقا جلال بدونه خانومش کیر مردای دیگرو میبینه ، آب کوسش راه می افته؟
فرشته به مرور با رفتارش به این جوانک کیر کلفت یاد داده بود، که اساس لذت این بازی بکن تو به زبان آوردن ، ناگفتنی های قبیح جنسی خفته در عمیق ترین بخش های ذهن زن میانسال جذاب است. شهرام با بیان جملاتی که شنیدش در واقعیت برای زنی در جایگاه فرشته تقریبا غیر ممکن بود، او را وارد دنیای لذت بخش فانتزی های ذهنیش میکرد.
فرشته که حالا تا حد امکان پاهایش را از هم باز کرده بود، با غنچه کردن لبهاش و خلق عشوه ایی که با زاویه دادن به سر و بالا بردن یکی از ابروهایش ایجاد شده بود با لحنی کشیده گفت:
این کار صحیحی نیست که در حال مالیدن آلتتون درباره متاهل بودن من صحبت می کنید.
شهرام : آخه دیدم کوستون خیس شده ، به نظرتون حق آقا جلال نیست که بدونه خانم زیباش به کیر کلفت جوونا علاقه داره و با دیدن بدن لخت یک مرد دیگه آب کوسش راه می افته .
فرشته که از پیشرفت بازی راضی بود و هر لحظه که میگذشت و با هر جمله ایی که از دهان شهرام خارج میشد، از تخلیه روحی بیشتری لذت میبرد، به آرامی انگشتانش را به میان پاهایش برده و با فشار به بخش تر شده شرتش تکانی ناگهانی را تجربه کرد و ادامه داد:
منظور شما اینه که همسرم باید بدونه در غیابش یک مرد میاد خونش و جلوی زنش لخت میشه؟
شهرام با احساس غروری که از مرد خطاب شدنش به او دست داده بود، با فشار بیشتر به کیرش، سر بزرگش که پوستش کش آمده و برق میزد را به رخ فرشته کشید و گفت:
بله خوب شما یک خانواده هستین، به نظرتون خوب نیست اعضای خانواده از نیازهای هم مطلع باشن.
فرشته که به واقع فارغ از زمان و مکان شده و از قیود عرفی یک زن باشخصیت ، یک همسر وفادار و یک مادر مسئول کاملا خارج شده و از این رهایی لذت میبرد ، انگشتانش را از کنار شورت وارد کرده و با لمس کوس خیسش ناخوداگاه آهی کشید و ادامه داد:
حالا که بهش فکر میکنم شما درست میگین اعضای یک خانواده نسبت بهم مسئول هستن باید از نیاز های هم آگاه باشند.
شهرام با آشنایی از آنچه بیشتر و بیشتر باعث از خود بی خود شدن فرشته در مقابلش می شد، برای اولین بار میخواست علاوه بر رهایی فرشته از تعهد همسر بودن ، مادر بودنش را هم به چالش کشیده و او را به اوج هرزگی برساند.
اگرچه همواره این سوال بزرگ در پس ذهن شهرام بدون پاسخ مانده بود، که در این دقایق چه بر سر این زن سکسی خانگی می آید که اینگونه از خود بی خود می شود، و قبل و بعد این رابطه بگونه ایی رفتار می کرد که خود او هم به رویا بودن این تجربه شک میکند.
اینگونه ادامه داد:
نه فقط آقا جلال، به نظرم پسرتون هم دیگه بزرگ شده ، اونم باید بدونه مامانش از اینکه کوسشو جلوی یک مرد دیگه غیر از پدرش میماله، لذت میبره.
فرشته که با شنیدن این جمله به ممنوعه ترین بخش های ذهنش حمله شده بود، اگرچه در یک لحظه درگیر عذاب وجدانی از به بازی گرفته شدن احساس مادریش توسط یک مرد لخت حشری شد، اما سفت و برجسته شدن چوچولش در زیر انگشتان، و عادت لذتبخش رهایی از تعهدات عرفی با بیان وقیحانه فانتزیهای جنسی، امانش نداد.
در حالیکه یک دست در شورت و در حال مالش کوس خیسش بود، همزمان با خلاص کردن دست دیگر از پیراهن، پستان بزرگ و سفید و گردش که به سختی و تحت فشار در سوتین جای گرفته بود را خلاص کرده و با مالیدن آرام و بازی با نوک برجسته اش، چراغ سبزی به شهرام برای به لجن کشیدن احساسات مادرانه اش داد.
شهرام با دریافت مجوز ورود ادامه داد:
سامان جان پسر خوب و فهمیده اییه، مطمئنم خوشحال میشه به مامانش کمک کنه تا لذت ببره.
ذهن فرشته درگیر بازی کلامی شهرام شده و در پاسخ فقط آهی از روی شهوت کشید.
شهرام همزمان با مالش بی وقفه کیرش ادامه داد:
خانم علوی لطفا خیلی دقیق به کیرم نگاه کن، من واقعا لذت میبرم وقتی در مورد سامان جان با هم صحبت میکنیم ،مامانش از دیدن کیر کلفتم حشری بشه.
فرشته که چندان توانی برای حرف زدن نداشت با وارد کردن یک انگشت در کس خیسش و تمرکز روی کیر شهرام زیر لب و آرام گفت:
چرا سامان ؟ اون چطور میتونه به لذت بردن من کمک کنه.
شهرام : البته نه فقط به شما به هر دو ما، فکر کنم شما از دیدن بدن لخت من وقتی به اوج شهوت برسم لذت می بری.
جسم فرشته در آن بعد از ظهر پاییزی در اتاق خوابشان بود اما روح و ذهنش در دالان های تاریک افکارش غوطه ور بود، او دیگر در شرایطی نبود که حتی نگران از سررسیدن سامان باشد که دقایقی قبل از رسیدن این میهمان ناخوانده در انتظارش بود.
میهمان و میزبان غافل بودند از اینکه جوانک حشری آنقدر برای حضور در صحنه بکن تو طبقه دوم این خانه شتاب داشت که در ورودی خانه را نیمه باز گذاشته و سامان سر مست از لذت دستمالی شدن توسط میترا بی سرو صدا وارد خانه شده ، به اتاقش در طبقه همکف رفته و بی اطلاع از غوغای شهوترانی مادرش با شهرام روی تختش افتاده و با مرور دقایقی که با میترا گذرانده بود،دودول کوچکش را می مالد.
بازی کلامی شهرام بقدری برای فرشته هیجان انگیز و لذتبخش بود که با تمام وجود می خواست همچون یک ماده سگ حشری به سمت کیر افراشته شهرام حمله کند و چون هرزه ایی خیابانی وجودش را در اختیار جوانک کیر به دست قرار دهد.
فرشته با خلاص کردن هر دو دست از پیراهن ،آزادی عمل بیشتری به اندام شهوت انگیزش داده، با پایین کشیدن سوتین پستانهایش را رها کرد در حالی که هنوز سوتین بسته از زیر به آنها فشار می آورد و آنها را برجسته تر نشان می داد .او با هر دو دست به آرامی آنها را نوازش کرده و در حالی که نگاهش را به نگاه شهرام دوخته بود به آرامی گوشه لبهای گوشتی اش را با دندان جمع می کرد و نوک پستانهاش را در میان دو انگشت می فشرد.
شهرام که پی برده بود هر چه فرشته را به هرزگی بکشد هر دو لذت بیشتری میبرند ادامه داد:
خانم علوی دقت کردین چقدر اندام پسرتون سامان شبیه شما شده ؟
همزمان شهرام با مالش کیر و نگاهی نافذ به چشمان فرشته که نفسش از شهوت به شماره افتاده بود، زل زده و با چشمانی خمار و نگاهی بی احساس منتظر پاسخ ماند.
فرشته به خوبی منظور این شریک رابطه جنسی خاص خود را فهمیده و با احساس لذتی جدید و هیجانی خاص تمایل خود به ادامه این بازی کلامی کثیف را اینگونه ادامه داد.
منظورتون اینه که اندامش زنونه شده؟
شهرام : منظورم بیشتر برجستگی های اندام سامانه، خیلی شبیه به شماست.
جوانکی لخت و شهوت زده در حالی که با تمام وجود در حال لذت بردن از خود ارضایی است از برجستگی های اندام فرزند فرشته میگفت، و او با وجودی که میدانست قرار است این مکالمه به کجا ختم شود ادامه میداد.
فرشته : خب پسرم کمی اضافه وزن داره
شهرام : بله تپلی شده هم خودش هم کونش، خانم علوی لطفا کونتونو از نیم رخ نشون بدین، میخوام ببینم کون پسرتون چقدر شبیه مامانش شده.
درخواست غیرمنتظره شهرام لحظه ایی حرکت دستان فرشته روی پستانهایش را قطع کرد، به آرامی باسنش را به جلو رانده و با کمک فشار دستانش به لبه تخت ایستاد.
شهرام یکی از تحریک کننده ترین تصاویر عمرش را در مقابلش میدید، همسر با شخصیت یکی از آبرومند ترین همسایگانشان در حالی لرزان از شهوت جلوی او ایستاده بود که پیراهن آبی رنگی که تا دقایقی قبلی تلاش میکرد بدن فرشته را بپوشاند ، از بالا و پایین جمع شده و چین خورده تنها شکم فرشته را می پوشاند و سوتین فیروزه ایی رنگ از زیر فشار خلاص شده و زیر پستانهای بزرگ فرشته جمع شده و کوس تپل اش هم از کنار شورت بیرون زده بود.
شهرام با لحنی آرام و آمرانه گفت: نیم رخ … نیم رخ…گفتم که میخوام کونتو با کون پسرت مقایسه کنم.
با وجود همه هرزگی هایی که فرشته در این تجربه خاص با شهرام تجربه کرده بود، اما در این لحظه، ناخواسته شرم و حیای ذاتی اش باعث کند شدن حرکاتش شده بود. که درک این نکته لذت شهرام را دو چندان میکرد.
او در حالیکه نیم رخ برای نمایش باسنش در مقابل شهرام ایستاده بود فقط به دیوار مقابل نگاه میکرد، جایی که قاب عکسی از او در لباس عروس در کنار شوهرش، نصب شده بود. با متمرکز شدن در چشمان جلال در قاب عکس روی دیوار، شرم ثانیه های قبل جای خود را به لذت رهایی داد، او برای افزایش شدت لذتی که به سراغش آمده بود به اندامش زاویه داد. باسنش را عقب داده و با کمی زاویه به سمت شهرام گرفت.
آرام و کشیده گفت : میبینی جلال؟ دارم کونمو نشونش میدم…میگه کون سامان شبیه من شده.
مخاطب قرار دادن جلال توسط فرشته ، مسیر جدید و هیجان انگیزی برای شهرام در این رابطه خاص باز کرده بود. او ناخواسته آهی کشید و گفت:
اینطوری که نمیتونه نظر بده آقا جلال ، برگرد تا ببینه کون زنش و پسرش چقدر شبیه هم هستن.
فرشته در حالی که آرام آرام بدن را از شر پیراهن خلاص می کرد ، روی تخت خزید و اینبار کون سفیدش که در زیر نور آفتاب پاییزی در میان شرت فیروزه ایی رنگش میدرخشد به ترتیبی قنبل کرد که در مقابل عکس روی دیوار قرار گیرد، در افکار مشترک فرشته و شهرام، حالا در مقابل چشمان جلال به بازی ادامه می دادند.
شهرام که همزمان از مشاهده اندام نیمه عریان فرشته و تصور لخت کردن یک زن متاهل در مقابل چشمان شوهرش لذت میبرد، آهی کشید و گفت : حالا از همسرتون نظر بخواهین، الان فکر کنم خیلی خوب بتونه کون زنشو با کون تپل پسرش مقایسه کنه.
فرشته که تا حد امکان با فشار سر روی تخت تلاش میکرد تا نمای جذابتری از کون سفیدش را در معرض دید جوانک کیر به دست قرار دهد ، با لرزشی دیدنی به کونش با چشمانی خمار از شهوت ، آرام و بریده بریده گفت: جلال جان، عزیزم خوب به کونم نگاه کن، شهرام میگه کون سامان پسرمون هم داره شکل کون من میشه.
شنیدن این الفاظ که بی محابا از دهان فرشته خارج میشد، و مقایسه شخصیت طبیعی او با وضعیت فعلیش برای شهرام تحریک کننده بود، و باز هم در میان تمام لذتی که میبرد این سوال در پس ذهنش شکل میگرفت که در این دقایق چه بر سر این زن می آید که همچون هرزه های تن فروش صحبت میکند. صدای آه کشیده و نسبتا بلند فرشته رشته افکار آمیخته به شهوت شهرام را پاره کرد.
فرشته که با تمرکز روی اندام شهرام بویژه کیر رویاییش در حال لذت بردن از مالش کوصش بود، با تمام وجود میخواست که با هر چه عمیق تر کردن این دنیای خیالی، لذتی عمیق تر را به جوانک تقدیم کند.
فرشته : آه…جلال…بگو دیگه …شاید لازمه منو سامان جلوت قنبل کنیم تا بتونی خوب مقایسه کنی.
و او که فقط جسمش در آن اتاق بود، با صدایی نسبتا بلند ادامه داد…
سامان جان …مامان بیا…پدرت میخواد ببینه کونت شبیه کون من شده …
شهرام با شنیدن این جمله لحظه ایی پلک هایش را روی هم گذاشت و تصویری از سامان و مادرش را همچون تکه های پازل در ذهنش کامل کرد…تصویری که هر دو لخت در کنار هم قنبل کرده و کون سفید و تپل شان را در مقابل چشمانش می لرزاندن…
فرشته و شهرام فارغ از زمان و مکان در حال مالیدن اندام های جنسیشان و لذت بردن از دنیای فانتزی خود بودند.
جمله آخر فرشته ،حداقل در این حد که مادرش در حال صدا کردنش است، توسط سامان شنیده شد و او را از خلسه لذت بردن از مرور دستمالی شدن توسط میترا بیرون آورد، پسرک با شتاب دست از شورتش بیرون کشیده و از اتاق بیرون آمد و به گمان آنکه مادرش از ورود او مطلع شده و او را برای صرف ناهار صدا میزند به سمت آشپزخانه رفت.
در میانه راه اما اصواتی گنگ و مبهم از طبقه بالا او را میخکوب کرد. به آرامی و با این خیال که مادرش را احتمالا در حال پایین آمدن از پلکان میبیند به سمت پله ها رفته و به بالا نگاه کرد، اگر چه هنوز مادرش را نمیدید اما به وضوح صدای صحبت کردنش را میشنید.
پسرک باهوش به آرامی و بی صدا پله ها را یکی یکی بالا رفت، مسیری که پیش رفتن در آن نسبت مستقیمی با وضوح اصوات نامفهوم ناشی از شهوت مادرش داشت. او که در حال رسیدن به پله های آخر بود، ناخودآگاه ایستاد و سعی کرد با مخفی کردن بدنش به طبقه بالا سرک بکشد. جهت پلکان و اتاق های طبقه بالا به ترتیبی بود که سامان فقط قادر به دیدن بخشی از اتاق خواب بود.
اتاقی که مادرش نیمه عریان با شورت و سوتین، روی تخت به ترتیبی قرار گرفته که با فشار سر روی تشک تخت نهایت تلاش را برای قمبل کردن کونش کرده بود. سامان فقط می توانست بخشی از کمر و بالاتنه مادرش را آنهم از پشت ببیند.
اندام لرزان از شهوت فرشته، حالا به غیر از شهرام ، بیننده ایی دیگر هم داشت، سامان که هنوز ساعتی از نخستین تجربه خاصش با میترا دوست مادرش نمیگذشت شاهد بدن لخت زنی دیگر بود.
او می پنداشت در نیمه دیگر تخت که در دید او قرار نداشت، حتما فرد دیگری حضور دارد که با تصاویری که او از روابط بین زن و مرد در ذهنش ساخته بود قاعدتا باید پدرش باشد.
این ذهنیت پسرک زمانی قوت گرفت که در میان آه و ناله های شهوت آلود مادر نام پدرش را شنید.
فرشته : آه جلال عزیزم بگو چه حسی داری داری کون لختمو میبینی و مقایسه اش میکنی.
سامان نه تنها از فضای فانتزی که مادرش و شهرام در آن دقایق ساخته و در حال لذت بردن از آن بودند، بی خبر بود، بلکه از حضور شهرام هم خبری نداشت و می پنداشت که ناخوداگاه شاهد روابط خصوصی مادر و پدرش می باشد.
از اینرو مجموعه ایی از ترس و استرس و شرم تمام وجودش را در بر گرفت و چون در ذهن کودکانه اش می پنداشت قطعات#34; با لو رفتنش به شدت مورد شماتت والدین قرار می گیرد تصمیم به فراری آرام و مخفیانه به اتاقش داشت که شنیدن صدایی دیگر از طبقه فوقانی خانه پدری، او را میخکوب کرد.
شهرام : خانم علوی به نظرتون بهتر نیست ، همسرتون کون لختتو ببینه تا بهتر بتونه با کون پسرتون مقایسه اش کنه.
شنیدن این جمله انبوهی از سوالات را به مغز سامان سرازیر کرد. این صدای پدرش نیست! صدای نیمه آشنای مردی دیگر که سامان همزمان با تحلیل محتوای جمله ایی که شنیده بود ، صاحب صدا را شناخته بود.
شهرام، پسر میترا دوست مادرش که امروز قبل از ورودش به خانه برای نخستین بار لذت جنسی را به او چشانده بود. او اینجا چکار میکنه ؟
سامان که هنوز دید کاملی به تختخواب نداشت کاملا گیج شده بود.
مادرش دقایقی قبل پدرش را خطاب قرار داده بود. چطور شهرام در حضور پدرش با مادرش آنهم در این وضعیت صحبت میکنه؟! چرا پدرش حرفی نمیزنه؟ و سوال اصلی که سامان هیچ پاسخی برای آن نداشت درخواست شهرام از مادرش بود. ” مادرم باید کونشو لخت کنه تا پدرم با کون من مقایسه اش کنه؟!!”
همزمان با درگیر بودن ذهن سامان برای درک آنچه در مقابل چشمانش می گذشت، فرشته دست بکار شده و با بیرون کشیدن کون سفید و گرد و نرم و براقش از شورت، نه تنها احساس رهایی بیشتری کرد بلکه با دنبال کردن مسیر چشمان دریده و خون آلود شهرام که همچون گرگی گرسنه به کونش خیره شده بود لذت مضاعفی را تجربه کرد.
شهرام که مست شهوت از مالش کیرش و لذت بردن از اندام شهوت انگیز فرشته بود گفت: واقعا”کون تپل سامان جون شبیه کون مامانش شده، بنظر شما، آقا جلال هم با من هم نظر هستن؟
فرشته که حالا تنها با سوتینی جمع شده در زیر پستان ها، از نگاه های جوان حشری مقابلش لذت میبرد. به آرامی موقعیت خود را تغییر داد… با قرار دادن چند بالش در پشت خود تکیه گاهی فراهم کرد و لم داد و با رها کردن خود از کلیه قیود دست و پا گیر زندگی متاهلی پاهایش را تا حد امکان باز کرد تا به خوبی کوس خیسش را در مقابل چشمان شهرام بمالد.
فرشته : بله فکر کنم جلال، شوهرم هم با شما هم نظر باشه…کون سامان بنظر پدرش هم خیلی تپل و زنونه شده و نگرانه که …
شهرام که از مسیر بازی کلامی راضی بنظر میرسید جمله فرشته را این چنین کامل کرد.
شهرام : …نگرانه که پسرشو دستمالی کنن…
و همزمان کیر قطورش را به سمت بالا گرفت و ادامه داد : و این کیرهای کلفت برای کون ناز پسرش راست بشن؟ و آهی از لذت کشید و ادامه داد، واقعا” کون نازی داره پسرتون خانم علوی…
سامان که حالا تصویری کاملتر از بدن عریان مادرش را میدید، در ذهن خود جملاتی را که میان شهرام و فرشته رد و بدل شده بود را مرور کرد و پی به واقعیت های جدیدی برد.
او دیگر می دانست خبری از پدرش در طبقه بالا نیست،ذهن کودکانه او به این نتیجه رسید که شهرام و مادرش رابطه ایی همچون رابطه خودش و میترا دارند، که اگر چه تفاوت هایی در ظاهر دارد ، اما همچون تجربه خودش با میترا برای مادرش و شهرام لذتی مشابه دارد. این باعث میشه حس بدی به اتفاقاتی که شاهدش بود نداشته باشد.
او که برای نخستین بار بدن لخت یک زن را میدید، کنجکاوانه و تقریبا” بی توجه به اینکه این خانمی که عریان در مقابل دیدگانش در حال شهوت رانی است مادرش است، روی جزئیات بدنش تمرکز میکرد.
اگر لذت دیدن بدن لخت فرشته به چشمان سامان فرصتی میداد، تلاش میکرد از مخفیگاه نه چندان مطمئن خود زوایای مختلفی از اتاق را جستجو کند تا ردی از شهرام پیدا کند که حالا به وضوح صدایش را می شنید.
شهرام: خانم علوی نظرتون چیه همینطور که داری کوس خیستو میمالی در مورد کون سامان صحبت کنیم. بدون تعارف بهتون بگم هر وقت میبینمش چشمامو میبندم و کون لختشو تصور میکنم ، کون لخت پسرت سامان.
شنیدن این جملات غریب برای زنی همچون فرشته پنجره ایی بود به سوی رها کردن ذهنش در شهوتی خاص.
جسم فرشته هم در شکستن تابو ها با ذهن او همراه شده و کاملا رها روی بالش های نرم و سفید فرو رفته بود. و تنها بخشی که در این اندام شهوت انگیز درگیر بودند عضلات سه انگشت میانی دست چپش بود که با سرعتی تنظیم شده فاصله چوچول تا مرز سوراخ مقعدش را می مالید.
سامان که با ردگیری صدای شهرام پی به موقعیت او در اتاق کار پدرش برده بود، تلاش میکرد که با در کنار هم قرار دادن آنچه که میدید و آنچه که از روابط جنسی در ذهن خود ساخته بود نتیجه ایی بگیرد.
اما در این میان مسئله مهمتری برای پسرک وجود داشت و آن هم عنصر اصلی کلیه وقایع امروز،یعنی کونش بود، امروز هم همکلاسی ها، هم میترا و معلمش آقای کبیری و هم حالا مادرش و شهرام درباره کون او صحبت میکنند.
از اینرو ناخودآگاه همینطور که مخفیانه به مادرش نگاه میکرد تا جایی که می توانست تلاش کرد زوایای بهتری از اندام لخت و عریان اش را ببیند، دستش را به آرامی از روی شلوار گرمکنی که به پا داشت روی کونش کشید و به صحبت های مادرش و شهرام فکر کرد.
“کون پسرم زنونه شده”…“پدرش نگرانه که کونشو دستمالی کنن” …” مردهای دیگه برای کونش تحریک میشن”…و در نهایت صدای بچه های مدرسه در گوشش همچون اکو میپیچید ” سامان کون طاقچه “…“سامان کون طاقچه”
برای اولین بار سامان با مالش کون تپل و نرمش، حس جدید و خوشایندی را تجربه کرد. او کمی به اندامش زاویه داد تا بتواند همزمان با دیدن اندام لرزان مادرش از شهوت و شنیدن صحبت های آندو در مورد کونش، یک دستش را داخل شلوار برده و کونش را بمالد.
سامان که همچون خزنده ایی به سه پله نهایی پلکان چسبیده بود. خیلی زود پی برد که باید برای لذت بیشتر دستش را به کون لختش برساند. او دست در شورتش برده و به آرامی تلاش میکرد که انگشتان کوتاه و تپلش را به میان شکاف کونش برساند. این جنبیدن های هر چند آرام او با توجه به موقعیتش هر لحظه خطر لو رفتنش را بیشتر میکرد.
شهوت در طبقه بالا کم کم فضایی خلق کرده بود که برای پسرک هم به شدت تحریک کننده و هیجان آور و البته همراه با استرس بود. سامان همزمان با دستمالی کونش، آرام آرام دودولش را به پله ها میمالید و از خود بی خود میشد.
فرشته تا حد امکان پاهای سفیدش را از هم باز کرده بود و دست از مالش کوس خیسش برداشته و با قرار دادن دستانش در پشت زانوها ، پاهایش را بالا برده تا نمایش واضحی از کوس اش که تشنه کیر بود برای شهرام خلق کند.
شهرام: آهان، چی شده خانم علوی؟ در مورد کون پسرت حرف میزنم طاقت نمیاری؟ کجاست آقا جلال که ببینه زنش جلوی من لخت شده و داره کوسشو نشونم میده
فرشته بی قرار از شهوتی که برایش صدها بار از سکسی معمول و نرمال لذت بخش تر بود آه میکشید و بریده بریده گفت: آره…لختم کردی… با اون آلت بزرگت تحریکم میکنی…میخوامش…به آلت بزرگ و مردونت نیاز دارم
شهرام که همچون جنگجویی پیروز از اینکه فقط با نمایش کیرش توانسته فرشته را به زانو در بیاورد…با انگشت قطرات پیش آب شفاف کیرش را لمس کرد و کش آمدن آن را به رخ فرشته کشید و کلاهک کیرش را به آرامی لیز و لزج کرده و می مالید و لرزشی که ناخودآگاه در کل اندام اش ایجاد می شد را با اغراق همراه کرده تا انعکاس شهوت فرشته را در اندامش پدید آورد.
شهرام : کیرمو خوب نگاه کن خانم علوی…میخوام امروز با کمک پسرت…دوتایی…مادر و پسر…ارضام کنین.
فرشته که با یک دست درحال مالیدن آرام نوک پستانش و با دست دیگر کوس اش را می مالید آهی کشید و گفت : لطفا ارضا شین…میخوام ببینم …ارضا شو لطفا”
زمان برای هر سه ساکن آن خانه متوقف شده بود. در عوض سرعت بالا رفتن شهوتشان به شکلی تصاعدی در حال افزایش بود. هیچ کدام در دنیای واقعی حضور نداشتند.
شهرام از لذت نمایش اندام لخت فرشته در تلالو نور آفتاب که هر لحظه در بخشی از بدن عریانش می رقصید، نفس هایش به شماره افتاده بود همچون حیوان درنده ایی که پس از تعقیب و گریز شکاری را به دندان گرفته است.له له زنان با صدایی بلند گفت:
صداش کن…خانم علوی…پس کونیتو صدا کن…مگه نمیخوای ببینی این کیر کلفتم چطوری می لرزه و آبم میاد.
ذهن فرشته در دالانی تاریک فارغ از زمان و مکان سیر می کرد، در حالی که شهوت لرزه به اندامش انداخته و پستان های گرد و سفیدش را می رقصاند، دو انگشتش را در کوس خیسش می جنباند و همزمان با انگشت شست، چوچولش را فشار میداد.
او هم کاملا ناخوداگاه با صدایی نسبتا بلند با خواسته شهرام همراهی کرد :
سامان جان ، عزیزم ، بیا پسرم…
شنیدن صدای فرشته همچون ضربه ناقوس شوکی به سامان که حالا کون تپل و سفیدش را با پایین کشیدن شلوار کاملا لخت کرده بود، وارد کرد.
ذهن سامان درگیر سوالات بیشماری شد.
مامان داره منو صدا میکنه…یعنی منو دیدن؟…ولی اون الان لخته…چکار کنم الان…اینم یک جور بازیه…مثل بازی با خاله میترا…
فرشته پسرش را متناسب با شان خانوادگی شان بسیار مودب و حرف گوش کن بار آورده بود. شنیدن صدای مادر وقتی او را خطاب قرار داده عکس العملی جز عمل کردن به خواست مادر در ذهن کودکانه سامان نداشت.
او لرزان و خزنده خود را به بالای پلکان رساند، جایی که فقط فرشته امکان دیدنش را داشت. با شلواری که تا زانو پایین آمده بود.
فرشته غرق در شهوتی که او را از اتاق خواب آراسته خانه شان در آن بعد از ظهر پاییزی به دالانی تاریک و معلق در زمان و مکانی نامعلوم برده بود با چشمان خمار و نیمه باز خود، در انتهای دالان تاریک ، سامان را دید که در وضعیتی نامتعادل و لرزان با پایین تنه ایی لخت ایستاده و دستان کوچکش را جلوی آلتش گرفته و چشمان بزرگ و کنجکاوش را به او دوخته است.
پلک های فرشته سنگین شده بود برای لحظه ایی چشمان زیبایش بسته شد. نفس عمیقی کشید. احساس شهوتی عمیق از عمق وجودش همراه با بازدم وجودش را پر کرد. حس میکرد فضا نمناک شده و بویی آشنا به مشامش می خورد، بویی کهنه و قدیمی.
صدای شهرام، فرشته را از خلسه بیرون آورد : وقتی اومد خوب کونشو برانداز کن، از کون پسرت برام بگو وقتی دارم کیرمو میمالم و از دیدن مامان لختش لذت میبرم.
برای فرشته کلماتی که از دهان شهرام خارج می شد همچون طنین کلمات کتاب مقدسی بود که در دالان تاریک ذهنش انعکاس پیدا میکرد.
فرشته چشمانش را باز کرد هنوز سامان را در انتهای دالان تاریک می دهد، ناخودآگاه به قسمت های عریان بدن پسرش خیره شد. و همزمان آخرین خواسته شهرام را در ذهن تداعی کرد.
بریده بریده و لرزان اما به ترتیبی که سامان به خوبی صدایش را بشوند گفت : مامانی…عزیزم…شلوارتو کامل در بیار کونتو به مامان نشون بده.
سامان که تا کنون اشاره ایی چنین مستقیم از سوی مادرش آن هم با لفظ کون و نه باسن یا پشت ، نشنیده بود، پنداشت که بزرگ شده و سطحی بالاتر از رابطه با مادرش در انتظارش است. دستانش را از جلوی دودولش کنار برد و پاهای سفید و نرمش را از شلوار بیرون آورد. و با چرخشی که به بدنش داد کون تپلش را در مقابل دیدگان فرشته قرار داد.
شهرام غافل از اتفاق جدید ،افزایش شهوت فرشته را ناشی از تمایل او به کیر کلفتش دانسته و با فشردن انگشتان به دور کیرش و تلاش برای نمایش کاملتری از آن برای فرشته، با او همراهی میکرد. با همه این وجود جوانک کیر کلفت پی برده بود که معشوقه فانتزی هایش اگرچه لخت و عریان در مقابلش به اندام شهوت انگیزش پیچ و تاب میدهد، اما در دنیایی دیگر سیر میکند.
شهرام: خانم علوی به سامان جان بگو خوب کون تپلشو قنبل کنه مثل خودت کون نرمشو بلرزونه تا ببینی چقدر کون پسرت به مامانش رفته.
فرشته در حالی که به بالش های سفید تکیه داده و بدن لختش را در نرمی آنها رها کرده بود، پاهایش را بیشرمانه تا حد امکان باز کرده و با چشمانی خمار، انگشتانش که آغشته به ترشحات کوسش بود را به دهان برده و با با نیم نگاهی به شهرام، مجددا به مالش کوسش پرداخت.
فرشته :سامان جان پسر گلم، بلدی کونتو قمبل کنی برای مامان تکونش بدی؟
سامان که منظور مامانشو از قمبل کردن نمیدونست، مثل وقتایی که زمان امتحان داره تموم میشه و هنوز پاسخ سوالات ننوشته دچار استرس شد.
درحالی که هنوز پشتش به فرشته بود لپ های کونشو گرفت و از هم باز کرد، تنها کاری که تو ذهنش با کونش می توانست انجام بده.
فرشته که پی به ناشیگری پسرش بده بود به میان تخت آماده و پشت به شهرام قنبل کرد و همزمان با لرزاندن کونش گفت: اینطوری عزیزم…برای مامان قنبل کن کون تپله پسرمو ببینم.
سامان به آرامی و با دقت حرکات مادر را تقلید کرد و با فشردن نیمی از صورت روی زمین، کون سفیدش را بالا برد و در مقابل چشمان فرشته شروع به لرزاندن آن کرد.
شهرام که خبری از واقعیتی که چند متر آنسوتر در حال رخ دادن بود نداشت، از تصور آنچه که به زبان فرشته میآمد لذت خاصی را تجربه میکرد.
فرشته : آخ مامان قربونت بره چقدر کونت تپل شده داره شکل کون مامان میشه .
فرشته با دیدن حرکات سامان و کون برهنه پسرش، با شدت بیشتری کوسش را می مالید.
شهرام : آخ قربون کون پسرت برم خانم علوی …تصور کن سر کیر کلفتمو بمالم به سوراخ کونش.
صدای آه و ناله فرشته و شهرام فضای خانه را پر کرده بود. سامان میل و کششی نیرومند به مالش دودولش در خود احساس می کرد. او ناخودآگاه روی زمین نشست پاهایش را تا حد ممکن باز کرد و در موقعیتی شبیه به فرشته شروع به مالش دودولش کرد.
تصوراتی که فرشته برای شهرام ساخته بود او را بی طاقت کرده بود. به آرامی از روی صندلی برخاست.تنها با برداشتن یک قدم از اتاق خاطرات جلال خارج شد. او که هنوز به قواعد بازی پایبند بود فقط قصد داشت بدن برهنه و مملو از شهوت فرشته را از فاصله ایی نزدیکتر ببیند. تمام تمرکز او روی حرکات فرشته بود. اما همان یک قدم کافی بود تا در معرض دید سامان قرار بگیرد.
پسرک برای اولین بار آلت یک مرد را میدید. کیر شهرام خرطوم وار کاملا عمود بر اندامش با رگ هایی در حال متلاشی شدن در حال نزدیک شدن به مادرش بود…او ناخواسته آهی کشید.
شهرام که انگار از خوابی چند ساله برخواسته با وحشت به سمت صدا برگشت. حالا پسرکی که امروز نقل مجلس فانتزی های شهوت انگیزش با فرشته بود را میدید در حالی که بدون شورت وشلوار در حال مالیدن دودولش بود.
سامان محو تماشای کیر شهرام شده بود… تمام وقایع آن روز در ذهنش مرور شد…در حالی که باز هم صدای هم کلاسی هایش را می شنید …سامان کون طاقچه سامان کون طاقچه.
دیگر نگاه مرد لختی که در مقابلش ایستاده بود برایش مفهوم جدیدی داشت. او میدانست که کون نرم و تپلش برای شهرام جذاب است. میلی شدید در درونش برای جلب توجه کیر شهرام حس میکرد…با آموزش های تصویری چند دقیقه پیش که از فرشته گرفته بود پشت به شهرام قنبل کرد و کون تپل و نرمش لرزاند.
همین حرکت کافی بود تا جوانک کیر به دست با نعره ایی مستانه آخرین مالش های انگشتانش را روی کلاهک کیرش تاب نیاورده و بخشی از وجودش همراه با فشار آب کیر به شدت به بیرون بپاشد.
این نمایش غیر قابل پیش بینی برای فرشته نیز لذتی غیر قابل وصف به همراه داشت و با جیغ هایی بریده بریده ، نفس زنان اندام سفید و نرمش لرزشی محسوس را تجربه کرد و در میان تختخواب از حال رفت. انعکاس ارضای شدید فرشته در آنسوی دیوار لرزشی لذت بخش در اندام سامان پدید آورد و پسرک ناخواسته برای اولین بار شاهد جهش آبی غلیظ و چسبناک از دودولش بود…بدن نرم و سفید سامان که زیر بار این ارضای شدید جنسی قوایش را از دست داده بود شل شد و از حال رفت.
ترس و استرس وجود شهرام را که به دنیای واقعی بازگشته بود در بر گرفت…اگرچه پیش از این نیز همیشه در پایان این بازی شهوتناک با فرشته بدون هیچ کلامی به سرعت از خانه علوی ها بیرون میرفت. با وضعیتی که مادر و پسر در مقابلش داشتند اینبار عجله بیشتری برای فرار از این محیط داشت.
به سرعت لباس هایش را برداشت و در حال پوشیدن برای آخرین بار نگاهی به فرشته انداخت که آرام و بی صدا روی تخت انگار که ساعت ها در خواب بوده است.
در حال خروج از طبقه دوم، نگاهی به قاب عکس جلال و فرشته انداخت. عکسی که لحظاتی قبل برایش در نقش مرد این خانه شاهد بی شرمانه ترین فانتزی های کلامی اش با همسرش بود. انگار که در درونش عذابی به وجدانش نهیب میزد.
قابی دیگر در کنار قاب مذکور نظرش را جلب کرد. انگار مدرکی قاب شده بود. عکس سیاه و سفید کوچکی از فرشته جوان روی آن دیده میشد.
شهرام که حالا از کنار سامان به سرعت گذشته و در میان پله ها بود نوشته های روی مدرک قاب شده دیوار اتاق خواب را در ذهن مرور کرد… دیپلم خیاطی…معصومه چلویی.
پایان قسمت چهارم

نوشته: خوزه آرکادیو

بازدید 15,547

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “وحدت کلمه (۴)”

  1. از دو سال پیش که این کار رو شروع کردی دنبالش می کنمخودت می شناسی منو ، قدیمی ترین نویسنده بکن تو هستم با رکورد داستاهای امتیاز بالا (البته در رده مثلا دهم، نمی دونم)مثل بقیه قسمتها ، عالی نوشته شده بود ، فکر کن من داستان میترا رو که اتفاقا کامنتم هم زیرش هست دو سال پیش خوندم ، ولی اینقدر خوب بود که با اشاره در این داستان به یاد اوردمسطح داستان بسیار بالاست ، متاسفانه اکثر کاربران بکن تو یک مشت بچه پونزده شونزده ساله شده اند که بعلت محرومیت از نداشتن رابطه با جنس مخالف به اجبار دچار انحراف جنسی هم جنس بازی شده اندسطح و درک این کاربران به همچین داستان قوی نمی کشدبسیار عالی بود ،کماکان معتقدم که اسم داستان مانع از جذب این مخاطب کج سلیقه هم شده

  2. بسیار بسیار زیبا و بی نفص نوشتی ، از بهترین داستانهایی بود که تو این مدت خوندم

  3. بسیار بسیار عالی و بی نفص نوشتی ، از بهترین داستانهایی بود که تو این مدت خوندم

  4. واقعا سطح این داستان قابل مقایسه به محتویاتی که به اسم داستان تو این سایته نیست.بسیار حرفه ایی دو روایت ابتدایی داستان به هم ارتباط داده شدند.اینکه فرشته یا همون مادر سامان همان معصومه زیر زمین قسمت دوم باشه واقعا تا آخرین لحظه به فکر من نرسید.خیلی برام جذابه قسمت بعدی چی میشه.دستمریزاد میگم به نویسنده محترم و واقعا حسادت میکنم به قدرت نگارش شما.و خواهش میکنم طبق دلایل منطقی سایر دوستان بی توجه به لایک های بی منطق، حتما قسمت های بعدی را منتشر کنید.

  5. دوست عزیز نویسنده.من هنوز فرصت مطالعه داستان شما رو نداشتم. به شما در پیام گفتم میخوانم. و حتما و قطعا می خوانم. با افتخار هم می خوانم. از تاخیر رخ داده پوزش می طلبم. یادم است قسمت اول داستان شما رو بسیار دوست داشتم.عزیز ببخشید

  6. خوزه آرکادیو ی عزیزمممنون تو هستم برای نگارش چنین داستانی.در یک کلام بی نظیر است.امید دارم بزودی پاسخی از شما و نشانه ای از شما ببینم. موفق سلامت و پاینده باشی.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید