آتش عشق یا شهوت (۳)

لحنِ “جانم” گفتنش بند بند وجودم رو تکون داد، دهنم خشک شده بود تموم بزاق دهنمو جمع کردم و قورت دادم و سعی کردم با انرژی متقابل جواب بدم:
دورت بگردم سحر جان. من واقعاً شرمنده محبتت شدم امیدوارم بتونم زحمتتو جبران کنم.
گفت این چه حرفیه من هم مقصر بودم که بدون گرفتن اطلاع بیشتر از وضعیت روحی و جمسی‌ات باعث شدم یه فشار ناگهانی بهت بیاد. نیما جان هر کس دیگه‌ای هم بود من بخاطر رسالت انسانی و شغلی خودم نگرانش بودم و پیگیر سلامتیش. امیدوارم زودتر رو به راه بشی. عصر دوباره تماس می‌گیرم هم یه وقت ویزیت باهات ست کنم هم یه سری تمرین و فعالیت برات نوشتم که باید انجام‌شون بدی. راستی این شماره مطبه هر کاری داشتی با همین شماره تماس بگیر من در خدمتم. الانم مزاحم نمیشم چون مراجع دارم.
“برای هر کس دیگه هم”…
شماره مطب؟!..
یعنی نمی‌خواد حتی موبایلشو…
این چه رفتاریه با دست پس میزنه با پا پیش می‌کشه اینقدر بهم برخورد که تا عصر اصلاً حتی بهش فکر هم نکردم راستش ذهنم پرونده سحر رو هم برد کنار باقی زن‌های این مدت زندگیم بایگانی کرد.
تا عصر به سر و کله زدن و شوخی کردن و انرژی دادن و انرژی گرفتن از مامان شهره و بابا داود گذشت راستش بعد این اتفاق حس می‌کردم تنها کسایی که برام می‌مونن همینان و چقدر خوبه که دارم‌شون. تا عصر چندین نفر اومدن ملاقات من و رفتن. عمه و خاله و دختر دایی و عمو و زن عمو و … عصر مثل یه پسر بچه خسته که از زمین فوتبال برگشته سرم رو پاهای شهره بود و اونم داشت با موهام بازی می‌کرد یا بر حسب عادتش جوشی چیزی روی پیشونیم پیدا می‌کرد و باهاش ور می‌رفت و شاکیم می‌کرد. منم پاهای توپولی سفیدشو نیشگون ریز می‌گرفتم و جیغ می‌زد بی شرف تووووله سگ کبود میشه نکنننننن… عصر منشی مطب زنگ زد و گفت خانم دکتر فرمودند جویای احوال‌تون بشم و چندتا تمرین بهتون بدم که تأکید کردند تا نوبت بعدی ویزیت‌تون حتماً انجام بدید و اگر حال جسمی‌تون بهتر شده بود حتماً پس فردا هم تشریف بیارید مطب برای ویزیت
وقتی قطع کرد پاشدم رفتم دوش گرفتم. زیر آب گرم زده بودم زیر آواز و برا خودم می‌خوندم:
گرم و زنده، بر شن‌های تابستان
زندگی را بدرود خواهم گفت
تا قاصد میلیون‌ها لبخند گردم
تابستان مرا در بر خواهد گرفت و
دریا دلش را ، خواهد گشود
زمان در من خواهد مرد
و من بر زمان خواهم خفت

دلم سکس می‌خواست دویدن این آب گرم روی بدن چیز عجیبیه دلم میخواست وقتی چشمامو زیر دوش باز می‌کنم و به پایین نگاه می‌کنم مهسا رو ببینم که جلو پام نشسته و با موها و سر و صورت خیس و اون چشمای خاص و تحریک کننده‌اش زبونشو بکشه به رگ‌های کیرم و از زیر تخمام تا نوک کیرمو سلول به سلول بمکه و حشریم کنه. توی این کار استاد بود. دستاشو میذاشت روی باسنت و وقتی دیگه خیلی سرش گرم خوردن خوراکی مورد علاقه اش می‌شد وقتی هنرمندانه و با دقت تمام تا میلی‌متر آخر کیرتو توی دهن گرمش جا می‌داد ناخواسته ناخوناشو فرو می‌کرد تو باسنت
یه وقت‌هایی این‌قدر آروم بود که دلت نمی‌اومد حتی با یه لمس کردن اضافه ریتم اون آرامش رو بهم بزنی و گاهی این‌قدر خشن و وحشی که هوس می‌کرد دسته بُرس مو رو امتحان کنه ببینه توی کونت میره یا نه 😂 😂 من هر دو حالت رو دوست داشتم بارها هم سکسی داشتیم که وسط نور شمع‌هایی بود که سرتاسر خونه روشن کرده بود و در کمال آرامش و لطافت و سکوت بدون هیچ عجله ساعت‌ها به سرانجام رسیدنش طول کشیده بود و هم سکس‌های یهویی و سریع و غیرمتعارف مثل تو بالکن موقع پهن کردن لباس‌ها که هر آن ممکن بود یه همسایه ببینه یا سکس سرپایی وسط آب‌تنی توی دریا جایی که ده متر اونطرف‌ترت مردم مشغول کار خودشون بودند.

اومدم بیرون و در حالیکه که موهامو خشک می‌کردم دنبال صدای آشنایی که از پایین می‌اومد راه افتادم و دیدم که رامین نشسته با بابا تخته بازی می‌کنه. شهره پرسید رامین مادر شام می‌مونی می‌خوام ماکارونی بذارم برات رامین گفت نه شهره جونم می‌خوام این تحفه رو با مریم ببریم بیرون یه چرخی بزنه
منو ندیده بود صدام بلند شد که شما غلط کردی بدون هماهنگی من پاشی بیای برنامه بچینی بعدم من اصلاً حال و حوصله دلقک بازی تو و اون نامزد جلف تو ندارم.
تا جمله‌ام تموم بشه خودشو رسونده بود و بغلم کرده بود. پیشونیمو بوسید و گفت هرچی تو بخوای. نیما نمی‌دونی چقدر خوشحالم که اتفاق بدی برات نیفتاد من سربازتم هرچی تو بگی هرچی تو بخوای فرمانده… راستش اشک تو چشمم جمع شد و شرمنده جملات چند دقیقه قبلم شدم. دستامو سفت دورش حلقه کردم و به خودم فشارش دادم و گفتم من با تو تا وسط جهنم هم میام دورت بگردم ممنونم که حواست بهم هست خیلی خوش اومدی برو بشین بازیتو تموم کن تا من لباس بپوشم و بیام.
یک ساعت بعد سرم روی شیشه ماشین شیک رامین بود و به بیرون خیره بودم که صداش منو به خودم آورد:
نیما مطمئنی نمیای بالا می‌ترسم الکی گفته باشه آماده‌ام و حاضر شدن مریم طول بکشه گفتم نه بابا طوری نیست سخت نگیر از خونه در اومدم که باز بریم توی خونه؟
من عاشق محله دروسم خدا بیامرزه باباتو همیشه عشق می‌کردم که این مرد توی انتخاب محل زندگی چقدر استاده… تا اومدیم بپیچیم توی کوچه دیدیم مریم قدم‌زنون داره میاد سر کوچه رامین ترمز زد و مریم با خول بازی‌های مخصوص خودش کیفشو چرخوند و شروع کرد وسط کوچه جلوی نور چراغ‌های ماشین قر دادن و مسخره بازی و آروم آروم وسط بهت ما در سمت شاگرد که من نشسته بودمو باز کرد و خودشو انداخت تو بغلم یه جوری که ناله‌ام در اومد و شروع کرد ماچ و بوسه
“هوووووو خرسک له شدم عوضی ناسلامتی من صب از بیمارستان مرخص شدم”
خلاصه یواش ازم فاصله گرفت و دستشو با اون ناخن‌های فرنچ کشیده گذاشت رو صورتم و گفت خدا رو شکر هم زبونت راه افتاده و هم رنگ و روت باز شده. ممنون که اومدی، الان بهتری قشنگم؟
رامین صداش با خنده در اومد که آهای خانوم اگر لاس زدنت جلو چش من تموم شده برو بشین بریم دیر میشه
هر سه خندیدیم و مریم رفت نشست عقب، ازش عذرخواهی کردم که ببخشید پشتم بهته و از آقاتون جدات کردم تو باید جلو می نشستی
برگشت گفت لازم نیست ادا جنتلمن‌ها رو دربیاری تو اگر شعور داشتی به خانوم ورزشکاری که توی این مدت ۷ کیلو و سیصد وزن کم کرده نمی‌گفتی خرسک… و از پشت داشت آروم و تند تند مثلاً کتکم می‌زد. شب که به التماس افتادی میفهمی
شب! چه خبره مگه؟
رامین : هیچی بابا تولد پارساست رفیق عکاس و هنرمندت. ولی گفته حوصله تولد بازی و شلوغ پلوغی نداره بنابراین چهار پنج تا بچه‌های قدیمی و باحال رو دعوت کرده و ما
قراره با فاز خودش تولد بگیره. گمونم بساط همیشگی باشه. همون فضاهایی که تو دوست داری
پارسا… یادش بخیر. پارسا یه آرتیست به تمام معناست که دنیا باهاش بد تا کرده خیلی خیلی بدتر از من. نمی‌دونم چرا همیشه حس کردم که خیلی شبیه همیم
پارسا عاشق موسیقی فولک و سازهای ایرانیه عکاس اختصاصی استاد کیهان کلهر و حسین علیزاده و چندتا موزیسین و خواننده درجه یک خودش با مهارت عجیبی تار میزنه و زندگیش…
من نمی‌دونم اینکه آدم توی سن ۲۲ سالگی اینو تجربه کنه که خودش و دوست دخترشو بگیرن و ببرن و با دست و پا و دهن بسته جلوی چشماش ۵ نفر به دوست دخترش تجاوز کنند و … وای پارسا
نمی‌دونم چجوری هنوز زنده‌ای…
اما ظاهری انگار همون پارساست خیلی سعی کرده نما رو حفظ کنه اما پشت این نمای مقاوم و استوار قطعاً یه مخروبه از احساس و حسرت و خشم وجود داره چیزی که ورژن کوچیکش تو وجود منم هست و این روزها پرداختن بهش باعث این اتفاقا شد.
مریم جلو می‌رفت با کت شلوار طوسی رنگ با یه طرح چهارخونه خیلی محو زیر کت شلوار یه پیرهن یقه باز زرشکی؛ دست منم تو دستش گرفته بود و کمک می‌کرد پله‌های ویلای پارسا رو بالا بریم از پشت هم رامین با یه پیراهن شلوار دودی و کراوات زرشکی دستش روی کمرم بود و تقریباً کنارم کمی عقب‌تر محتاطانه حواسش بود که اذیت نشم و برسیم بالا. گفته بودم دست و پاهام خیلی بی جون و بی حاله ولی نه این‌قدر که این دو تا مث بابا بزرگا بگیرن ببرنم تو مهمونی

من، رامین، مریم، پارسا، نوید، شکوه، گلاره، سودا، محمدرضا، فاطیما و مژگان تیم یازده نفره غیر فوتبالی بود که اون شب دور هم جمع شده بودیم و جدیدترین آدم جمع رو لااقل ده سال بود که می‌شناختیم
پارسا رو که کم و بیش معرفی کردم؛ نوید منیجر یا تهیه کننده موسیقی بود. شکوه گرافیست درجه یک که عمده کارش الان طراحی پوستر موسیقی و سینما و تئاتر بود. گلاره و سودا هر دو بازیگر تئاتر بودن محمدرضا یه نقاش درجه یک که الان گالری داری می‌کنه. فاطیما یه عکاس و فیلمبردار خفن که قبلاً بارها باهاش سابقه همکاری داشتم و مژگان یه تدوین‌گر درجه یک که کارهاش و سلیقه‌اش رو دست نداشت.
شیطون‌ترین آدم‌های جمع مریم و فاطیما بودن که تا آخر مهمونی معمولاً صدای جیغ و داد و خنده‌شون بلند بود. زیباترین دختر جمع بدون شک و حرف و حدیث گلاره که به مدل‌های روس شباهت داشت و صورتش جذاب‌ترین ترکیب ساختار و هارمونی و رنگ رو داشت بدون لک بدون ایراد. اینو کسی میگه که چندین پروژه عکاسی باهاش انجام داده و کمترین نیاز به روتوش بیوتی رو توی چهره این آدم احساس کرده. بیشتر اوقات هیچ آرایشی نداشت و امضای چهره‌اش بود. خوشتیپ‌ترین پسر جمع ما هم از نظر من محمدرضا بود که یه گالری دختر همیشه آویزونش بودند و این خیلی برای خودش هم افتخار بود
جمع های ما معمولاً به گپ و گفت های دو یا سه نفره و چرخشی می‌گذشت یه چیزی دور هم می‌خوردیم و اجرای چند تا قطعه موسیقی یا یه فیلم دیدن دیگه برای برنامه‌های آخر هفته‌ای و طولانی‌ترمون بود. کادوی اون شب من و رامین و مریم یه ویدیو پروژکتور بود برای پارسا. خلاصه اون شب من و اتفاقی که برام افتاده محور اصلی مهمونی بود. کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. جزو آخرین نفراتی که فرصت شد مفصل باهاش هم‌صحبت بشم پارسا بود که از حال و روز هم گفتیم و این وسط جریان تراپی رفتنم و حرف زدنم در مورد مهسا پیش تراپیست براش گفتم و اتفاقات بعدش. پارسا هم انگار علاقه‌مند و پیگیر تراپی رفتن بود و دستش رو شونه‌ام بود و گفت می‌فهمم که گفتن از غم سنگین گذشته چقدر سخته. انگار توی زخم عمیق و کهنه و چرک کرده با پنس یه پنبه دواگلی زده میکشن وجود آدم می‌سوزه اما امیدوارم به بهبودش کمک کنه
من اهل مصرف الکی جات نبودم و بچه‌ها میدونستن. جوری که حتی بهم پیشنهاد هم نمی‌دادن اما پارسا چندتا جام بزرگ شراب آماده کرده بود که به اصرار خودش یه امتحان کوچولو کردم اونم از دُرد محض احترام و رد نکردن دستش
مریم و رامین اما خودشون کنیاک آورده بودند و با شکوه و محمدرضا حسابی بالای بالا بودند. آخر شب پارسا تارشو آورد و چند تا قطعه برامون زد و با اصرار بقیه فاطیما که صدای خوبی داره یه تصنیف رو برامون با نوازندگی پارسا همراهی کرد که حالمو به شدت هم خوب کرد و هم به هم ریخت:
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه صافی‌ست غباری دارد
از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

تموم که شد همه کف میزدن اما من دستام روی صورتم بود که یهو حس کردم یکی دستامو توی دستاش گرفته و داره از روی صورتم کنار می‌بره با همون چشمای اشکی و دید کم چهره مریم رو تشخیص دادم. آروم اومدم پاشم دیدم دستمو ول نکرد و یه دستش هم روی شونه‌ام گذاشت و تا تراس همراهیم کرد. باد خنک که بهم خورد ریه‌مو با یه نفس عمیق پر کردم و نگاهش کردم و گفتم ممنون مریم جونم. خودشو تو بغلم انداخت و گفت الهی دورش بگردم من این‌قدر دل نازک شده نیمایی قشنگ‌مون. اشکاتو نبینم من رفیق نازم
به زور جداش کردم از خودم و گفتم عوضی خرررر یاد بگیر زن شوهردار هر کس و ناکسی رو تو جمع بغل نمی‌کنه و فشار بده اونم جلوی چشم شوهرش؛ آدم باش داری متاهل میشی
مریم یه کم ازم فاصله گرفت اما نزدیک نزدیک و دقیق توی صورتم، به چشمام خیره شد و با لبخند و بوی الکلی که نشونه مست بودنش بود گفت اولاً تو هر کسی نیستی هر کاری هم دلم بخواد باهات می‌کنم دوماً شوهرم می‌دونه چقدر دوسش دارم و هیچ آسیبی به رابطه مون نمی‌زنم…

نوشته: آقای نویسنده

بازدید 3,493

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “آتش عشق یا شهوت (۳)”

  1. متن بدون غلط و ویرایش شده، یعنی احترام به خواننده. خوب می‌نویسید آقای نویسنده 👍

  2. تقریبا 3 هفته شد تا این قسمت اومد ولی فکر نکنم تو 5 قسمت تموم بشه واقعا عالیه منتها حیف …

  3. داستان جذابی که خواننده رو مشتاق و کنجکاو میکنه به هرچه سریع تر خوندن بقیه داستاندست خوش نویسنده منتظر قسمت های بعدی هستیم

  4. داستان جالب و سرگرم کننده ایه نسبت به بقیشون به واقعیت نزدیکتره ، امیدوارم قسمت بعدی هرچی رودتر بیاد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید