بگذریم . حسن میگه چی شده چرا اینجوری میکنین .خواستم حرف بزنم که پیام با یه نگاه ملتمسانه برگشت سمت من که چیزی نگو . خواستم محلش نذارم که یهو یه نقشه به ذهنم رسید . گفتم بابا پیام قول داده برام دختر جور کنه تو خونه خودش ولی زده زیر حرفش . پیام که فکر نمیکرد از اینجا بخوره چشاشو ریز کرد و زل زد بهم . منم یکی از ابروهامو بردم بالا .فقط همو نگا میکردیم ولی کلی دیالوگ از تو نگاهامون ردو بدل شد . داشتیم به بن بست میرسیدیم که یهو حسن رو به پیام گفت خوب نامرد به منم میگفتی همچین موقعیتی داری . پیام به خاطر درآمد خوبش از سفره خونه یه آپارتمان تقریبا حوالی پایین شهر اجاره کرده بود و محل انواع کس بازی و رفیق بازی و عرق خوری و بعضا موادم میزد با چند نفر که من نمیشناختمشون . پیام گفت بابا منم از خدامه کوس بکنم ولی خوب دست و بالم تنگه . مثل سگ دروغ میگفت . حسن گفت خوب بیار مهمون من . با پیام یه نگاه فوری انداختیم بهم و چشامون برقی زد . ناخواسته موقعیت جور شده بود برامون و مفتی داشتیم برای چند ساعت رمانتیک مهمون میشدیم .پیام گفت خوب برای امشب جورش میکنم فقط هزینش رو حسن جون بده چون میخوام سنگ تموم بذارم و بهترینارو بیارم . حسن گفت پولش مشکلی نیست فقط بهترینشون برای من و من اول میرم . اپارتمان پیام کوچیک بود و باید نوبتی میرفتیم . پیام که از خوشحالی تو کونش ارکستر فیلارمونیک لندن برگذار میشد گفت باشه تو برو نهایت 3 دقیقس . حسن گفت چی ؟ پیام گفت 500 . حسن بدون هیچ حرف و چک و چونه ای کارتشو درآورد و 500 تومن رو کارتخوان پیام کشید . پیام هم گفت ای بابا چیکار کردی اون که تا فردا صبح نمیاد رو کارت بعدشم اون کارت مال من تنها نیست شریکمم هست باید باهاش حساب کنم . حالا من که میدونستم پیام تنها خودش اونجارو اجاره کرده و چند تا کارگر داره که عصر میان تا شب ولی حسن نمیدونست گفت خوب چیکار کنیم . گفت اینو یه کاریش میکنم حالا ولی 50 تومنش میره نمیتونم بگم اشتباهی ریخته ولی میتونم بگم امده 50 بکشه 500 کشیده . داری نقد بده من اون 450 تومنو برات کارت به کارت میکنم . دیوث اونجا هم 50 تومن زد تو رگ . این وسط منو پیام فقط کیف میکردیم پیام بیشتر ولی حسن از همه جا بیخبر فقط داشت میسلفید .کاری ندارم چجوری رفت پول آورد و داد به پیام قرارمون شد شب و پیام غروب سفره خونه رو سپرد به بچه ها و باهم رفتیم خونه پیام رسیدیم دم در دیدیم حسن دم در وایساده . رفتیم بالا و پیام و حسن رفتن تو اشپزخونه و چای و میوه و قلیون اینا آماده کردن تا دخترا بیان همزمان هم پیام واسه حسن توضیح میداد که حسن اینا معلوم نیست زیر کیا میخوابن کاندوم رو که بهت دادم بدون کاندوم بهیچوجه نمیکنی خوب . مریض میشی اونوقت بیا جواب عمورحمان(بابای حسن) رو بده که من نیستم . پس یادت باشه کاندوم رو حتما بذار. منم نشسته بودم تو حال کانالای ماهواره رو بالا پایین میکردم گوشی پیام زنگ خورد . جواب داد دخترا بودن . با توضیح مسایل امنیتی که چیکار کنن و اینا دخترا امدن بالا و امدن تو .الحق که پیام خوب چیزایی رو ردیف کرده بود . هر سه تاشون خوشگل و تو دل برو بودن و ادم نمیتونست کدومو انتخاب کنه . امدن تو خونه پیام مبل نداشت و روی زمین نشستیم . پیام هم امد و سلام علیک و اینا دیدم صدای زنگوله میاد . نگاه کردم دیدم حسن داره با سینی و 6 تا چای میاد تو پذیرایی و دخترا که حالا میتونستن حسنو بهتر ببینن با دهنای باز نگاش میکردن . واقعا هیکلش بد بود . کلش چسبیده بود به بدنش و انگار گردن نداشت . اینقد زیبغلاش چربی داشت دستاش نمیچسبید به بدنش . انگشتای کوتاه و کلفتش و ناخناش که تا انتها گرفته شده بود جوری که یکم دیگه میگرفت میرسید به گوشت . رونای درشت و ساق پف کرده زیر اون شلوار چسبونش و پاهاش چاق ولی سایز کوچیک بیشتر شبیه پای فیل بود . صورتشو که قبلا خدمتتون تشریح کردم . با بدبختی یه سلام کرد وسینی رو گذاشت زمین و نشست . سکوت بدی حکمفرما بود . منو پیام زیرزیرکی همدیگرو نگا میکردیم . حالا چی بگیم کی با این بره.یهو پیام گفت تا شب که خدمتتونیم هر نفر سه بار با اونیکی میره پس جای تعارف نیست . اول هم حسن آقاس چون از هممون بزرگتره و همزمان زد رو شونه حسن . حسن یکم سرخ و سفید شد و دختری که ظاهرا از بقیه دخترا بزرگتر بود فوری پاشد گفت حسن جون پاشو بریم . حسن انگار یه مینی ارگاسم با همون حسن جونی که دختره گفت تجربه کرد . پاشدن و حسن مثل بز افتاد دنبال دختره . منو و پیام هم هرکدوم نشستیم پیش یکی از دخترا و حرف میزدیم ولی چسبونده بودیم و میمالیدیم . یه ربع گذشت دیدیم خبری نشد پیام گفت عجیبه یه ربع اون تو هستن . گفتم خوب چیزی نیست که گفت اره خره برای آدم چیزی نیست پیام باید بعد سی ثانیه میومد . رفتیم دم در گوش دادیم صدایی نمیومد . به یکی از دخترا گفتم برو تو اتاق ببین دارن چیکار میکنن صدایی نمیاد مشکوکن . پاشد رفت در زد و رفت تو بعد چند ثانیه امد گفت چیزی نیست اون پسر خیکیه نشسته و هانیه داره باهاش حرف میزنه گفتم بچه ها منتظرن زود باشید دیگه کم کم مشغول شدن . تو همین حرفا بودیم یکم صدای جیر جیر تخت پیام اومد و یه سی ثانیه ای صدای آه و اوه حسن ! امد . ما منتظر صدای دختره بودیم ولی صدای پیام میومد . یهو حسن یه چند تا ناله کرد و یه زوزه کشید و همه چی ساکت شد . یه دقیقه بعدش دیدیم هانیه امد بیرون و خودشو مرتب کرد ولی حرف نمیزد . پیام گفت چی شد گفت هیچی یکم حرف زدیم و تموم شد . یهو دیدیم در باز شد و حسن با یه ژست کماندویی انگار بلیط بخت آزمایی برنده شده با یه لبخند کیری امد تو حال و دوتا انگشتشو گرفت سمت پیشونیش و به سمت ما یه سلام نظامی داد انگار ماموریت مهم و خطیری انجام داده و با همون لبخند کیری رفت سمت دستشویی البته با کلی غرور . پیام همونجور که ماتش برده بود سمت حسن گگفت حسن کاندوم کو ؟ یهو حسن انگار از فاصله 10 هزار پایی سطح زمین افتاده پایین تموم غرورش رفت گفت چی ؟ دوباره پیام گفت حسن کاندوم کو . حسن گفت جون پیام صایع نکن کاندوم رو انداختم تو سطل اتاقت . گفت من به تو اطمینان ندارم بروو کاندومو بیار . هانیه که اینو شنید گفت واقعا که بچه ها پاشید بریم . من که دیدم قضیه داره شر میشه و دخترا دارن میرن گفتم پیام بیخیال شو . اونم بند کرده بود و حسن هم میگفت بابا ابرو ریزی نکن الان وقتش نیست . دخترا رفتن دم در کفشاشونو پوشیدن که برن منم رفته بودم برا خایه مالی ولی جواب نداد و دخترا رفتن . حسن رفت تو اتاق و به پیام گفتم دخترارو پروندی منم قضیه اون پسره تو سفره خونه رو به حسن میگم . پیام خیلی آروم گفت خفه شو 100 تومن دادم بقیش مونده این کسکشو دست به سر میکنم آخر شب دوتا میاریم برای خودمون . همون لحظه حسن امد بیرون و یه کاندوم که دقیقا تا نصفه پر آب بود که به رنگ زرد تخمی بود تو دستش مثل پاندول ساعت تکون میخورد رو جلو صورتش نگهداشته بود رو نشونمون داد و گفت بیا پیام جون دیدی دروغ نگفتم . پیام دستشو گرفت جلو دهنش و با دست دیگش اشاره میکرد که برش دار ازجلو چشمم پفیوس برش دار .
منو پیام خودمونو زدیم به اون راه و با حالی گرفته از خونه زدیم بیرون و حسنم با کلی معذرت خواهی و نوکرم نوکرم گفتن از ما جدا شد . منو پیام رفتیم سفره خونه و تا شب قلیون زدیم شبم برگشتیم خونه پیام و با باقی مونده پول عرق و شام گرفتیم و زنگ زدیم دوتا دختر دیگه امدن و تا صبح عشق و حال کردیم و به جون حسن دعا کردیم که این بساط عیش و نوش رو برامون فراهم کرده بود .
نویسنده : کیرمرد (dickerman)
10 پاسخ به “پسر باکره”
بیچاره حسن،ناموسن حسنو باحال توصیف کردی
لایک پنجم تقدیم به خود شما نه داستانتون
منم یه خاطره مشابه دارم که رفیق لاشیمون جنده آورد، خرجش رو انداخت گردن یه کسخول کس ندیده… هرچند که باسکس پولی حال نمیکنم… اما داستانت بدک نبود داداش…
ممنون از نظرات دوستان نمیدونم چرا داستان به دلتون نبود من خاطره نمینویسم اینجا و همشون داستان هستن و هر کدوم موضوع خودشون رو دارن . این دو داستان آخرم طنز نبودن که برچسب طنز خوردن ولی بهرحال ممنون که نظرتون رو رک گفتین .
مسیحای عزیز ممنونم . چشم سعی میکنم بهتر باشم ولی این دو داستان آخرم رو اصلا طنز ننوشتم .
رمان نویس خوبی میشی ادامه بده تا میتونی
برخلاف بقیه دوستان، من خوشم اومد. خوب بود داستان جز غلط املاییاش که یهذره رو مخ بود و بعضی جاها اسما رم اشتبا قروقاطی گذاشتی. درکل موضوع داستان بد نبود. بازم تو این مایهها بنویس.درضم الان میتونی تقاضای تگ کنی.
مرسی اسکلت جان ممنون از لطفت .مشکل غلط املایی رو که تو تموم کارام دارم و عجیبه که داستانارو قبل ارسال یکی دوبار میخونم و اشتباهی نمیبینم وقتی میاد رو سایت تازه میبینم چه تری زدم .
دیکرمن جان لایک ششمو همون روز بهت دادماون حسنه باحال بود مخصوصا سلام نظامیشموفق باشی
بهروز عزیز ممنونم چشم باز هم مینویسم