ویکسن (۲ و پایانی)

وقتی دوباره به آن اتاق زیبا با دکوراسیون عصر ویکتوریا بازگشتم متوجه شدم برتی و ادوارد هر دو ، زودتر از من به آنجا بازگشته اند. برای بعد از اینکه یک لیوان شراب دیگر به دستم داد با لبخند گفت:
«یادت باشه هر اتفاقی که توی کتابفروشی میفته همونجا میمونه و قرار نیست کسی دیگری از اون مطلع بشه.»
وقتی به خانه برگشتم ، ماری منزل نبود. از این موضوع خوشحال شدم ، چون دیگر نیاز نبود برای دیر برگشتنم دروغی سرهم کنم. روز بعد ، زمان بازدید هفتگی من از سایت دوم شرکت -که توسط دخترم جسیکا اداره می شد -بود. در آنجا همه چیز مرتب ، منظم و سرجای خودش به نظر می رسید ، همه کارکنان مودب و حرفه ای بودند و از جسیکا حرف شنوی داشتند. اولویت اصلی این روز بازدید از کارگاه ها و صحبت های جدی در مورد کارهای جاری شرکت بود اما در کنار آن فرصتی بود که من بتوانم یک روز کامل را با دختر عزیزم بگذرانم. وقتی پس از بازدید از کارگاه رنگ خودرو ، به دفتر رفتیم تا قهوه ای بنوشیم. با لبخند از من پرسید:
«خب ، بگو ببینیم ، تازگی ها باز هم از اون کتابهای عتیقه عجیب غریب خریدی؟»
اون همیشه من رو به خاطر جمع کردن کتابهای قدیمی اذیت می کرد. بدون اینکه جوابش رو بدم این شوخی او را در حالی که لبخند میزنم با یک سوال متقابل پاسخ دادم.
«خب ، بگو ببینم ، بالاخره تونستی برای خودت یه دوست پسر پیدا کنی؟»
مکثی کرد. لبخندش محو شد ، آهی کشید ، نگاهش رو از من برگرداند و بعد او ، جمله ای که همیشه در جواب این سوال من می گفت رو تکرار کرد:
«من نیاز به دوست پسر ندارم ، رابطه با غریبه ها برام کافیه.»
من هیچ وقت متوجه شوخی یا جدی بودن این عبارتی را که او ادا می کرد ، نمی شدم. اما مثل همیشه این جواب او مرا به خنده انداخت.
(مترجم: کلمه casual sex که در این جمله توسط جسیکا استفاده شده به معنای رابطه ای است که خارج از یک ارتباط عاشقانه بین دو نفر شکل می گیرد. بدون وجود تعهد به وفاداری به شریک جنسی و یا روابط احساسی بین آنها . به عنوان مثال هایی از این نوع رابطه می توان به یک شب خوابیدن با افرادی که اولین بار است ملاقاتشان کرده اید یا شرکت در مهمانی های تعویض همسر اشاره کرد. مثال دیگر این نوع رابطه ، بنفیت است. (Friends with Benefits)، نوعی رابطه عاطفی -جنسی بین دو نفر که در آن دو طرف با هم رابطه جنسی دارند، اما هیچ تعهد عاطفی نسبت به یکدیگر ندارند. این رابطه معمولاً بین دو نفری برقرار می‌شود که با هم آشنا هستند و از نظر شخصیتی با هم تفاهم دارند. در رابطه بنفیت، دو طرف با هم وقت می‌گذرانند، با هم صحبت می‌کنند، و حتی ممکن است با هم به مسافرت بروند. اما هیچ‌کدام از طرفین انتظار ندارند که این رابطه ، به یک رابطه عاشقانه تبدیل شود. رابطه بنفیت را می‌توان به عنوان یک رابطه «بدون تعهد» یا «بدون قید و شرط» نیز تعریف کرد که در این رابطه، دو طرف فقط از یکدیگر برای رفع نیازهای جنسی خود استفاده می‌کنند و هیچ تعهدی نسبت به یکدیگر ندارند و انتظار ندارند که رابطه به یک رابطه عاشقانه تبدیل شود. پایان توضیح مترجم )
وقتی بعد از ظهر آن روز تنها ، توی ماشین خودم بودم و داشتم به سمت خانه می رفتم دوباره درباره اتفاقات دیروز فکر می کردم. رابطه جنسی من با ویکسن خیلی برای من لذت بخش بود. اما به راستی ، او چرا آنجا بود؟ دختری که می توانست با مردان خیلی جوان تر از من سکس داشته باشه. آیا برتی بهش پول داده بود که این کار رو انجام بده؟ یا این که برای هیجان وقت گذرانی با یک مرد غریبه به اتاق گلوری هول برتی رفته بود؟ بعد فکر گناه آلود دیگری به ذهنم رسید که کاش اینطور نبود. مثل لکسی منشی دفترم ، جسیکا هم بدنش به تن و بدن ویکسن شباهت هایی داشت. به علاوه سن و سالش هم با اون تطابق داشت. با آگاهی من از روح ماجراجوی او و عطش او برای درک مفهومی متفاوت از زندگی ، اگر یک نفر مثل برتی بهش پیشنهاد می داد که ، بودن در اتاق گلوری هول را تجربه کند و او رضایت خود را در این باره اعلام میکرد ، زیاد تعجب نمی کردم. از این افکار عجیب و غریب مسخره خنده ام گرفت. این خیال ، هرگز در عالم واقعیت به وقوع نمی پیوست. اون الان رئیس یک بخش از کسب و کار من با تعداد زیادی پرسنل بود و علاوه بر این ، احتمال اینکه او یک نفر مثل برتی ، که تعداد بسیار اندکی از مردم این شهر از وجود او اطلاع داشتند را بشناسد خیلی ضعیف بود. بله ، او هرگز نمی توانست مطلع شود که یک چنین اتاقی هم در این شهر وجود دارد. در آخر آن هفته ، من دوباره به کتابفروشی رفتم. داخل که شدم دو نفر مشتری دیگر هم توی فروشگاه بودند. آنها مدت زیادی آنجا نماندند و وقتی آنجا را ترک کردند ، نزد برتی رفتم و بی مقدمه از او پرسیدم:
«میتونی شماره تلفنش رو بهم بدی؟»
«میدونستم این سوال رو میپرسی.» مکثی کرد. نگاهش را از من برگرداند و در حالی که انگار با خودش حرف می زد ، ادامه داد:
«همه اونایی که دعوتشون می کنم همین سوال رو می پرسن.»
از این حرف برتی این برداشت را کردم که جواب سوال من «نه» است و من درخواست بیجا و شاید غیر مودبانه ای داشته ام. آیا این که او را ، با پرسیدن این سوال از خودم نا امید کرده بودم ، می توانست به از بین بردن شانس دعوت دوباره من به پارتی منجر شود؟ باید جواب این سوال را می فهمیدم.
«متاسفم، سوال احمقانه ای بود. امکانش هست که در مهمانی بعدی هم منو دعوت کنی؟»
«باید صادقانه بهت بگم که احتمالش کمه. من دوستان زیادی دارم و می دونی که هر ماه فقط دو نفر رو میتونم دعوت کنم.»
به این فکر کردم که از او بیشتر خواهش کنم و حتی پیشنهاد پول بدهم. اما این کار ممکن بود وضع را بدتر کند و آن شانس اندکی را که برای دعوت به پارتی بعدی و ماههای بعدتر داشتم را از بین ببرد. پس ، تا فرا رسیدن ماه بعد سعی کردم طوری رفتار کنم که بتونم کارت دعوت آن مهمانی را داشته باشم. من کتابهای زیادی از برتی خریدم که بعضی از آنها را در واقع نیاز نداشتم و وقتی که آنجا ، پیش برتی بودم سعی می کردم که رفتارم عالی باشد. حتی بهش کمک کردم که چند تا از قفسه ها را که لق می زدند در جای خودشان محکم کند. آن روز جمعه بود و می دانستم که قرار است دوشنبه بعد پارتی برقرار باشد. من توی کتابفروشی بودم ، مشتاق و منتظر اینکه ببینم آیا برتی از من دعوت می کند که دوشنبه آنجا باشم یا نه؟ وقتی او به من نزدیک شد ، لبخند می زد. این نشانه خوبی بود و من امیدوار شدم. اما او گفت:
«متاسفم جفری ، این دفعه نشد. اما ماه بعد دعوتت می کنم.»
ناراحت شدم اما همین که ماه بعد ، در مهمانی او دعوت شده بودم هم خوب بود. از او تشکر کردم. روزها یکی یکی می گذشت و من آنها را می شمردم تا به آن روز خاص برسم. وقتی آن دوشنبه رسید نمی توانستم جلو لبخندم را بگیرم. و وقتی دفترم را ترک کردم تا به کتابفروشی بروم آرزو کردم که تا ساعتی دیگر بتوانم ویکسن را ببینم. اما اگر این اتفاق نمی افتاد هم آسمان به زمین نمی آمد ، جون می دانستم که یک دختر جوان و زیبای دیگر را ملاقات خواهم کرد. وقتی به کتابفروشی رسیدم در بسته بود. بعد از اینکه چند بار در زدم برتی در را برای من باز کرد و گفت:
« بیا داخل جفری ، تو مهمان دیگرم را می شناسی.»
وقتی او را دیدم قلبم از حرکت ایستاد. چارلز بود. او هم همان اندازه که من از دیدن او تعجب کردم ، از ملاقات با من حیرت زده می نمود. اگر کسی ممکن بود با تیر نگاه فرد دیگری بمیرد الان من باید یک فرد مرده می بودم. برتی بهم گفت:
«نگران نباش جفری ، چارلز به من قول داده امروز مواظب رفتارش باشه.»
حرف برتی خیالم را راحت نکرد. نمی توانستم قبول کنم که اون می تواند مودب هم باشد. هرچند اگر قرار بود دعوایی بین ما انجام بشود ، می دانستم من هرگز شروع کننده آن نخواهم بود. غذایی که آن روز برتی برای ما تهیه کرده بود حتی از دفعه پیش هم خوش مزه تر و شراب هم عالی به نظر می رسید. وقتی از خوردن و نوشیدن لذت می بردیم و صحبت می کردیم ، ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. من احساس کردم ، کم کم دارد از چارلز خوشم می آید و بعد از نوشیدن دو لیوان شراب ، دیگر با یکدیگر دوست شده بودیم. جوک هایی که تعریف می کرد واقعاً خنده دار بود. وقتی وقت قرعه کشی شد دوست داشتم به امید اینکه دوباره با ویکسن باشم به اتاق شماره ۳ بروم. اما برتی بهم گفت که امروز من در اتاق شماره یک (سالن ماساژ) خواهم بود. وقتی داشتیم غذا می خوردیم از برتی سوالی پرسیدم و آن موضوعی بود که از دو ماه پیش ذهنم را مشغول خود کرده بود. چرا اتاق شماره ۳ اینقدر خالی ، ساده و بدون هیچ نوع وسیله ای هست؟ نه تابلو نقاشی ، نه قالیچه و نه حتی یک صندلی ؟ و برعکس ، اتاقی که ما الان در آن هستیم ، با تزیینات گران قیمت پر شده؟ برتی به من گفت که برای پاسخ به این سوال لازم است که کمی بیشتر درباره خودش برای من حرف بزند. مخصوصاً در باره زمانی که جوان بود و در زمان جنگ ، به عنوان مهندس ، در کشتی های تجاری خدمت می کرد. او توضیح داد که آن سه اتاق ، سه دوره زمانی از زندگی او را برایش تداعی می کند.
«من اولین سکس خودم رو زمانی که ۱۹ ساله بودم در یک سالن ماساژ در سنگاپور تجربه کردم. یک سال بعد در یک سونا در اسراییل ، من زنی به نام گریس را دیدم. ما عاشق هم شدیم. عشق ما زیاد طول نکشید. اما با همدیگه در ارتباط بودیم و دوست باقی موندیم وقتی من از کار در کشتی کناره گیری کردم ، شریک کاری هم شدیم. اگر آشنایی با گریس نبود شاید هیچ وقت به موفقیت مالی و تجاری که الان دارم نمی رسیدم. پس حالا تو می دونی که چرا من اینجا یک اتاق ماساژ و یک اتاق سونا دارم. اما برای من اتاق شماره ۳ مهمترین اتاق این ساختمون هست. »
صحبتش را قطع کرد و در سکوت کمی شراب نوشید. فکر کردم دوست نداره درباره اتاق سوم برای من حرف بزنه . اما بعد از اینکه آه بلندی کشید، ادامه داد:
«اونجا جایی بود که من ربکا رو ملاقات کردم. عشق بزرگ زندگی من. اون ۴ سال بعد از اینکه ازدواج کردیم در یک تصادف رانندگی کشته شد.»
متاثر شدم و حال خوب ما با این خاطره تلخ ، خراب شد. کاش در این باره سوال نکرده بودم. اما کمی که برتی به صحبت های خودش ادامه داد و از ربکا بیشتر تعریف کرد ، همه شروع به خنده کردیم.
«اون زن خیلی شیرینی بود ، اما این توانایی رو داشت که مثل یک جنده کس بده.»
سرانجام ، فهمیدم که چرا آن اتاق در چنین وضعی است. به این دلیل که برتی می خواست آن اتاق دقیقاً به همان شکل باشد که ربکا ، همسرش را برای اولین بار در آن محل ملاقات کرده بود. برعکس دفعه پیش ، این بار وقتی به اتاق شماره یک رفتم ، از قبل حدس می زدم که وارد چه جور جایی قرار است بشوم. اتاق ، دقیقاً مانند یک اتاق ماساژ در کشور سنگاپور تزیین شده بود. تحت تاثیر قرار گرفته بودم. دکوراسیون ، رنگ های استفاده شده ، پرده ها و … مانند این بود که در کشور سنگاپور باشم. در وسط اتاق یک میز ماساژ بزرگ خودنمایی می کرد. روی آن نشستم و سعی کردم تکانش بدم. خوب و محکم بود و برای اینکه دو نفر روی آن سکس کنند ، عالی به نظر می رسید. البته برای این کار لازم بود یک زن هم در این اتاق حضور داشته باشد ، اما من در آن لحظه تنها بودم. بعد از کمی انتظار از ته پستویی که در انتهای این اتاق بود ، صدای گنگ دختری را که با من صحبت کرد ، را شنیدم.
«یک دقیقه دیگه میام. دارم خودم رو برات خوشگل می کنم.»
از اینکه منتظرش بمانم خوشحال بودم. این ، به من فرصت می داد تا در مورد اینکه اون ممکنه چه شکلی باشد، خیال پردازی کنم. به من گفته شده بود که او دختر زیبایی است و اینکه بدن فوق العاده ای دارد. ولی آیا او زنی ریز اندام و ظریف بود یا دختری درشت اندام؟ فکر می کنم در این شرایط حق انتخاب زیادی قرار نبود که داشته باشم. اما اگر از من سوال می شد ، دختری با سینه ها بزرگ را ترجیح می دادم. وقتی از پستو بیرون آمد ، لبخندی صورتش را پر کرده بود که البته بلافاصله محو شد. زیر لب گفت:
«لعنت به این شانس!»
من قادر صحبت کردن نبودم. اما اگر توانایی حرف زدن هم ، برای من فراهم بود ، احتمالاً اینها همان کلماتی بود که از دهان من هم خارج می شد. من پنجاه ساله بودم ، چند بار به دور دنیا سفر کرده بودم اما همه تجربیات زندگی که من تا امروز داشتم ، نتوانسته بود مرا برای روبرو شدن با این لحظه از زندگیم ، آماده کند. هیچ ایده ای در مورد اینکه چه می توانم بگویم نداشتم. اما خوشبختانه زنی که در مقابلم ایستاده بود می دانست. ظاهراً توانسته بود خودش را جمع و جور کند. چون وقتی دوباره توانست لبخند بزند. گفت:
«خب ، پسر شیطونه کیه؟»
جواب ، معلوم بود. من! اما به نظرم بامزه نیامد. ولی اگه قرار بود در مورد شیطنت یک نفر صحبت بشه آیا این کلمه بیشتر برازنده او نبود؟ ناباورانه سرم را تکان دادم. در نهایت شگفتی ، زنی که به داخل این اتاق پا گذاشته بود تا با من سکس کند ، دختر خودم بود. با کمال تعجب من و شاید هم او ، فقط بعد از گذشت چند دقیقه هر دو ما شروع به خندیدن کردیم و بعد از کمی صحبت با هم ، قرار گذاشتیم که هیچ وقت ، هیچ کس در مورد حضور ما در مهمانی های برتی چیزی نداند. حالا که ما مسئله کوچک خودمان را با کمک هم ، حل کرده بودیم، دیگر می توانستم آن اتاق را ترک کنم. وقتی به او گفتم که در حال رفتن هستم، سرش را تکان داد و گفت:
«نه ، باید بمونی، می تونم یه ماساژ خوب مهمونت کنم.»
این یک پیشنهاد وسوسه انگیز بود. اما آیا این عاقلانه بود که اجازه بدم دخترم بدنم را لمس کنه؟ بلافاصله از این فکرم خنده ام گرفت. من فقط یه پیرمرد هستم . جسیکا می تونه تا هر وقت که بخواد بدون اینکه به فکر اون کارهای شیطنت آمیز باشه، منو ماساژ بده. حالا ، در حالی که صورتم به طرف پایین بود روی تخت ماساژ دراز کشیده بودم. یک حوله پایین تنه مرا پوشانده بود و زیر آن ، من کاملاً لخت بودم. می خواستم شورتم را در نیاورم ، اما جسیکا اصرار کرد که من باید بر اساس سنت سالن های ماساژ عمل کنم. او با ماساژ شانه هایم شروع کرد و بعد پشتم را مالش داد. این کار او خیلی برای من آرامش بخش بود تا حدی که نزدیک بود خوابم ببره. بهش گفتم:
«ممنون جسیکا، خیلی خوبه»
«خواهش میکنم، اما تا وقتی که اینجا هستم ، دوست دارم به اسم دیگه ای صدام کنی ، به من بگو ویکسن!»
چند لحظه ای طول کشید تا درست متوجه بشم دخترم بهم چی گفته و این حرفش چه معنایی دارد و به محض اینکه فهمیدم ، خواب از سرم پرید و قلبم با سرعت به تپش درآمد. زنی که در اتاق گلوری هول دو ماه پیش با او بودم هم ، نامش ویکسن بود. این یعنی آن روز ، من دختر خودم رو کردم؟ فکرش هم ترسناک بود. نمی خواستم باور کنم مگر اینکه بطور قطعی بهم ثابت بشه. شاید اینجا رسم هست که همه زن ها خودشون رو ویکسن معرفی می کنند. این یک کمی غیر معمول ، ولی محتمل بود. از او پرسیدم:
«توی پارتی دوماه پیش برتی ، تو هم بودی؟» و در دلم خدا خدا کردم که بگوید نه.
«بله!»
«و اون روز هم توی اتاق ماساژ بودی؟»
«نه!»
پس او آن روز یا توی اتاق سونا بوده و یا گلوری هول! باید می فهمیدم کدام اتاق. پس پرسیدم:
«هوای داخل اتاق سونا خیلی داغه؟»
«نمیدونم. من تا حالا هیچ وقت توی اون اتاق نرفتم. اون روز من توی اتاق سوم بودم»
و این پایان مکالمه ما بود یا شاید باید می بود. به این دلیل که به هیچ طریقی نمی تونستم به دخترم بگم که آن راکی نامی ، که آن روز همه آبش رو توی کسش خالی کرده ، در واقع ، من بوده ام. این برای او بهتر بود که هیچ وقت این راز را نداند. او حالا در حال ماساژ پاهایم بود. و من هم تلاش می کردم از این کارش لذت ببرم. اما متاسفانه ، فکر من روی آن روز خاص و همه کارهایی که با او در آن اتاق انجام داده بودم متمرکز شده بود. به این دلیل ، از وقتی او حوله را از روی من برداشت تا زمانی که دستهایش روی باسن من قرار گرفت و من اصلاً متوجه نشدم که او چنین کاری را انجام داده است. می تونستم جلو ادامه کارش رو بگیرم و شاید باید چنین می کردم ، اما خیلی کیف می داد. ما با همدیگه سکس کرده بودیم و مالش باسن من در مقایسه با آن ، چیز پیش پا افتاده ای بود. پس شاید ، اگر او ، فقط یک کمی ، در ماساژ دادن من زیاده روی کند ایرادی نداشته باشد. وقتی از من خواست که برگردم ، بدون مکث از فرمانش تبعیت کردم. او بعد از برگشتن من حوله را روی شرمگاهم انداخت و از من پرسید:
«راکی از ماساژش لذت می بره؟»
با چشمان از حدقه بیرون زده ، به او خیره شدم. پس او می دانست. اما او چطور و چه زمانی به این راز پی برد؟ قبل از اینکه من چیزی بپرسم او خودش توضیج داد:
«وقتی دستت رو توی اون دریچه فرستادی تا انگشت تحریکم کنی ، فهمیدم. اون دوتا حلقه که توی انگشتت هست ، تورو لو داد. اون حلقه ها خیلی خاص هستند.» بلافاصله پرسیدم:
«چرا همون لحظه تمومش نکردی؟»
« بابای عزیز خنگ من ، آخه چرا باید این کار رو می کردم؟ همه دخترهای دنیا یک چنین فانتزی رو دارند. من به صورت تصادفی و بدون اینکه تو چیزی بدونی ، در موقعیتی قرار گرفته بودم که میتونستم این فانتزی رو به واقعیت تبدیل کنم. تو خیلی جنتلمن تر از این هستی که اگه میدونستی ویکسن در واقع کی هست به این کار تن بدی. »
«امشب چی؟ وقتی از توی پستوی اتاق بیرون اومدی ، به نظر می رسید شکه شدی و تعجب کردی.»
«کار برتی بود. برتی به من گفته بود که چقدر ازم خوشت اومده و دوست داری دوباره منو ببینی و من هم موافقت کردم. البته اون نمی دونه ما چه نسبتی با هم داریم. برتی کاری کرد که تو بیای توی اتاق شماره یک و من انتظار دیدنت رو داشتم. داشتم نقش بازی می کردم که فکر کنی از دیدنت شکه شدم.»
ماساژ را متوقف کرد ایستاد. لبخند زد و بعد لبخندش را محو کرد و با همان لحن قبلی همان کلمات را دوباره ادا کرد و زیر لب گفت:
«لعنت به این شانس!»
این کار او به قدری متقاعد کننده بود که مرا به خنده انداخت. توانسته بود با این نقش بازی کردن درست و حسابی گولم بزند. اما چرا او چنین کاری کرده بود. وقتی از او پرسیدم گفت:
«می خواستم اذیتت کنم. وقتی بهت گفتم اینجا ویکسن صدام میکنن خوشت اومد؟» این دیگه برای من بیشتر از یک اذیت کردن با شوخی ساده بود و با شنیدن این حرفش نزدیک بود سکته کنم. بدون اینکه منتظر جواب من بمونه ادامه داد:
«حالا که تو می دونی ما قبلاً با هم سکس داشتیم ، دیگه دلیلی نداره که ما نتونیم دوباره این کار رو تکرار کنیم.»
این استدلال او ناقص و غلط بود. دفعه اول -حداقل برای من -تصادفی بود. اما این بار این یک کار عمدی و با آگاهی دو طرفه بود. می خواستم به او یک نه قاطع بگویم ، اما کاری کرد که اراده ام برای مقاومت در برابرش ضعیف شد. حوله را برداشت و کیرم را توی دستش گرفت که لحظه ای بعد ، کاملاً سفت شده بود. آن موقع بود که دانستم ، او به آن چیزی می خواهد دست خواهد یافت. در تمام مدت زمانی که دستش را روی کیرم بالا و پایین میبرد ، تماس چشمی با من را حفظ کرده بود و این کار او ، لذت مرا دو چندان کرد. در ادامه حرکتی دیگری کرد که انتظارش را نداشتم. سرش را پایین آورد و لبم را بوسید. وقتی لبهایش روی لبم قرا گرفت ضربان قلبم تند تر شد و وقتی لبهایش را بیشتر به لبهام فشرد دیگر کنترل خودم را از دست دادم. یکی از دستهایم را روی سینه اش گذاشتم و آن دیگری به زیر دامن کوتاهش رفت. با کمی تلاش حالا نوک سینه و کلیتوریس او بطور همزمان زیر انگشتان دو تا دستم بود. مالش نوک سینه اش او را هیجان زده کرد اما نوازش کلیت او از روی شورت توری اش صدای ناله اش را درآورد. وقتی فهمیدم این کار من ، او را شهوتی کرده با جدیت بیشتری تحریکش کردم و کمی بعد ، به سادگی ارضا شد و چند لحظه بعد از آن ، شنیدم که گفت:
«بسه. میخوام کسم رو بخوری.»
می دانستم که باید کاری که می خواهد را برایش انجام بدهم. خیلی طول نکشید که آماده شد. حالا او روی تخت ماساژ بود. شورتش را درآورده بودم و پاهایش را از هم باز کرده بود. منتظر من بود که به سراغش بروم. کمی بی حرکت ماندم تا از تماشای صحنه زیبایی که در برابر من قرار داشت لذت ببرم. فقط نگاه به بدن زیبایش ، باعث شده بود کیر من از شدت تحریک تکان تکان بخورد. چند لحظه دیگر قرار بود آن لبهای گوشتین بهشتش توی دهنم باشه و حرکت زبانم به کلیت او لذت بده.
«آه … بابایی !»
دوست داشتم وقت بیشتری رو به نگاه کردن به کس فوق العاده زیبایش بگذرانم اما او برای من آشکارکرده بود که دیگه تحمل ندارد و می خواهد همین الان کارم رو شروع کنم. همانطور که قدیمی ها گفته اند یک جنتلمن نباید هیچ وقت یک خانم را منتظر بگذارد. پس سرم را لای پاهایش بردم و زبانم را بین لبهای کسش گذاشتم. این کار من تن او را به لرزه انداخت. زبانم را تا جایی که می توانستم به ورودی کسش فشردم. می توانستم مزه ترشحاتش رو حس کنم. لبهای بزرگ کسش توجه منو جلب کرد. پس آنها را توی دهانم گرفتم و مکیدم. این کارم دیوانه اش کرد. اما این واکنش او ، در برابر وقتی که ، زبانم روی کلیتوریس او قرار گرفت ، هیچ بود.
«آه … همون جا ، بلیسش تا ارضا بشم.»
دستورش را که دریافت کردم ، فهمیدم که باید تمام سعی خودم را انجام بدهم و این وظیفه ای بود که با کمال میل ، مایل به انجام آن بودم. خیلی طول نکشید که به نفس نفس افتاد و نزدیک بود ارضا بشه. به نظر می رسید ، چند لحظه بعد ، زبانم او را به نقطه اوج خودش می رساند. اما با کمال تعجب کار من دو دقیقه دیگر هم ادامه یافت تا در نهایت ، بعد از سر دادن ناله ای بلند ارضا شد. وقتی ارضای او شروع شد سرم رو بلند کردم ، چون می خواستم صورتش رو در لحظه ارضا شدن ببینم. در صورت او ، احساس تجربه همزمان درد و لذت دیده می شد. وقتی ارضای او تمام شد ، تن او آرام گرفت. انگار که خوابش برده باشد. منتظر شدم تا دوباره به حس و حال طبیعی خودش برگردد. انتظارم خیلی بیشتر از آنچه فکر می کردم طول کشید. تا حدی که فکر کردم شاید خوابش برده است. چشمهاش که دوباره باز شد و سعی کرد چیزی بگه:
«اون…»
هنوز به حالت عادی برنگشته بود. انگار به دنبال کلمات مناسبی برای ادای جمله اش می گشت تا حق مطلب رو در مورد احساسش بیان کنه . سعی کردم بهش کمک کنم . پس گفتم:
«فوق العاده؟»
اون سرش رو به علامت منفی تکان داد. دوباره تلاش کردم و گفتم:
«عالی؟»
دوباره سرش را به علامت منفی تکان داد و دخترک شیطانم خودش گفت:
«می خواستم بگم دوبار ارضا شدم. خوب بود. »
حرفش من را به خنده انداخت و بعدش او هم با من خندید. چون هر دو ما می دانستیم که چیزی که اتفاق افتاده بود ، خیلی بهتر از خوب بوده است. حالا نوبت من بود و به او گفتم که می خواهم از پشت کسش را بکنم. این پوزیشن مورد علاقه من است. من با مادرش هم بیشتر توی همین پوزیشن سکس دارم و وقتی این کار رو می کردم از پشت دستم رو جلو می بردم و با سینه هاش بازی می کردم. می خواستم با اون هم همین طوری سکس داشته باشم. دوباره بهش گفتم:
«تاپ و سوتین خودت رو در بیار و چهار دست و پا شو.»
اون این کار رو اینقدر سریع انجام داد که به نظرم رسید ، بیشتر از من علاقه داره هر چه سریعتر من رو توی خودش حس کنه.
«اینطوری خوبه؟»
خوبه؟ خیلی بیشتر از خوب بود. این همه آن چیزی بود که یک مرد میتونه آرزویش را داشته باشد. او روی زمین چهار دست و پا نشسته بود. سینه اش تقریباً روی زمین و باسنش را تا جایی که ممکن بود بالا گرفته بود. وقتی به پشت او رفتم نمی تونستم صحنه ای که در برابرم بود رو ستایش نکنم. اما می خواستم هر چه سریعتر کارم را شروع کنم. بعد از اینکه لبهای کسش را از هم کمی باز کردم کیرم را محکم به ورودی بهشت او فشردم. می دانستم که کس تنگی دارد و بنابراین برای ورود تلاش بیشتری مورد نیاز است. فشار بیشتر ، جواب داد و حالا تمام کیرم توی کسش بود. اون گفت:
«آه…خوبه…»
و می خواست چیز دیگه ای بگه ، اما اولین حرکت کیرم باعث شد نتونه حرفش رو ادامه بده. بعد از دومین ضربه دهانش از هم باز شد ، اما تنها ناله ای از آن بیرون آمد. اولین سکس ما سریع و خشن بود و باعث شده بود ، هر دو را به یک ارضای خوب برسیم. پس تصمیم گرفتم دوباره به همین روش کارمان را پیش ببریم. چون از قدیم گفته اند اگه چیزی نشکسته ، تعمیرش نکن. حرکاتم که ادامه یافت قدری نگران شدم. من تمام تلاشم را می کردم ولی انگار کافی نبود. بله ، او هیجان زده بود و داشت از سکس لذت می برد ، اما به نظر می رسید راه درازی در پیش دارم تا دوباره بتونم ارضایش کنم.
« بیشتر بکن!»
پشتم را انحنا دادم و به این ترتیب مقدار بیشتری از کیرم را توی کسش فرستادم. بعد دستم را دراز کردم تا بتوانم نوک سینه هایش را تحریک کنم. وقتی من و ماری سکس می کنیم ، این کار باعث تحریک بیشتر زنم می شد. اما انگار سینه های جسیکا در این لحظه ، حساس تر از این بود که این حرکت من ، تو این پوزیشن ، احساس خوبی به او بدهد.
«این کارو نکن… فقط منو محکم تر بکن!»
کار دیگری هم از دستم برمی آمد. من گاهی این شیطنت را با مادرش وقتی نزدیک ارضا شدنش بود ، می کردم و معمولاً جواب می داد و زمانی که شروع کردم ، نتیجه شگفت انگیز بود.
«آه ه ه ه …»
این نشانه خوبی بود. و وقتی دوباره کارم رو تکرار کردم. ناله بلندتری سر داد. جواب داده بود. حالا در عین حال که کس او با کیر من تند تند و محکم پر و خالی می شد ، بطور همزمان کلیتوریسش را هم با انگشتم تحریک می کردم. این همان چیزی بود که لازم بود او را به ارگاسم برساند و چه ارگاسمی هم بود. وقتی که شروع شد بقدری تن او به لرزش افتاد که نزدیک بود کیرم از توی کسش بیرون بیاید. اما من یک جوری سعی کردم که کارم رو ادامه بدم و وقتی ارگاسم او به انتها رسید ، من هم به اوج رسیدم و چه ارضای فوق العاده ای. حساب دفعاتی که کیرم تکون خورد و هر بار مقداری از شیره وجودم رو به داخل اون کس تنگ پمپ کرد از دستم در رفت. دفعه پیش وقتی کارمان تمام شد من سریع اتاق را ترک کرده بودم اما این بار من می خواستم بمانم و از در آغوش گرفتن او بعد از سکس مان لذت ببرم. وقتی توی بغلم گرفته بودم و موهای زیبایش را نوازش می کردم. از او پرسیدم:
«خوب ، حالا چه اتفاقی می افته؟»
«خب ، این بار ، ما با هم می ریم خونه!»
این جواب من نبود و او هم این را می دانست. چیزی نگفتم و منتظر شدم که تا آن پاسخی که می خواهم را بشنوم و البته خیلی منتظر نشدم. چون او گفت:
«همونطور که میدونی دو راه داریم. کل این ماجرا را فراموش می کنیم و یا ادامه بدیم»
به نظر منطقی می رسید. پرسیدم:
«پس ما فراموش می کنیم چه اتفاقاتی افتاده و به زندگی خودمون بر می گردیم؟»
این حرف من او را به خنده انداخت و گفت:
«لوس نشو ، بابایی.»
مطمئن نبودم کار درستی هست که روابط ما ادامه پیدا کنه یا نه ، اما دوست هم نداشتم که با او مخالفت کنم.
«باشه، اما باید خیلی مراقب باشیم. اگر مادرت بویی ببره حسابی توی دردسر می افتیم.»
به دلیلی که من نمی دانستم این حرف من دوباره او را به خنده انداخت و این بار به نظر می رسید به این زودی خنده او تمام نمی شود.
« تو خیلی ساده ای. اگه مامان بفهمه هیچی نمی گه. هیچ فکر کردی پدربزرگ چرا اینقدر زیاد به ما سر میزنه؟ مخصوصاْ وقتی که تو خونه نیستی؟»
در حالی با تعجب به او خیره شده بودم ، نمی توانستم حدس بزنم او به چه چیزی اشاره می کند. همچنان گیج بودم تا این که گفت:
« اونها سالهاست با هم سکس می کنند.»
پایان

ممنون که این داستان را خواندید. لطفاْ به این داستان ترجمه شده لایک یا دیسلایک بدهید و یا کامنتی بگذارید. کامنت های مثبت شما مرا تشویق می کنند که بیشتر و کامنت های منفی به من کمک می کنند بهتر بنویسم.
پی نوشت:
در صورتی که تمایل دارید داستان اصلی را به زبان انگلیسی بخوانید روی لینک زیر کلیک نمائید.
https://www.literotica.com/s/a-bookshop-with-a-difference

نوشته: بهروز

بازدید 14,833

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

3 پاسخ به “ویکسن (۲ و پایانی)”

  1. من این سبک رو دوست ندارم اماااااچون دوستان گفتند خوبهمنم دوتا داستانت رو لایک کردمتشکر بابت نوشتنت 👏

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید