مهسا دلبر من

سلام عزیزان.حمید هستم۳۵سالمه.دام پزشکم و کلینیک دامپزشکی دارم.خوشگل خوش‌تیپ و الحمدالله زندگی بر وفق مراده.و در ضمن خوش سایز هستم،یک سابقه طلاق دارم.و جدیدا دوباره بدون اطلاع خانواده ام متاهل شدم…و خیلی خیلی هم از ازدواجم راضی هستم…اما اول بگم از طلاقم.همسر اولم دختر عموم بود من که مدرک دامپزشکی گرفتم اون داشت درس میخوند که بعدا استخدام اداره ای شد که اینجا نه میشه گفت نه ضرورتی داره که بگم…پدر هامون با هم توافق کردن و ما رو به ریش هم بستن…من هنوز مطبی نداشتم و برای همکارم کار می‌کردم… البته اگه میخواستم پدرم برام راه مینداخت ولی چون تجربه نداشتم.نخواسته بودم.‌تا اینکه ازدواج کردم و زودی رفتیم سر خونه زندگی خودمون…شکر خدا بچه دار نشدیم.خداییش هم خوشگل بود و هم توی سکس به اندازه کافی کار هم رو راه می‌انداختیم… زیاد به هم علاقه نداشتیم ولی کم کم باهم خوب شدیم…یکسال گذشته بود.که مجلس بله برون خواهر زنم شد.یعنی دختر عموی کوچیکه،زنم اومد دنبال من تا بریم خرید و آرایشگاه و کوفت و زهر مار…آقا ما هم اون روز کارمون تلقیح مصنوعی گاو رو داشتیم…دست من هم تا آرنج توی کوس گاو بود…این تا این صحنه رو دید حالت تهوع بهش دست داد.و رفت بیرون…خلاصه که حالش که جا اومد گیر داد این چه کاریه،باید شغلتو عوض کنی و فلان.گفتم چرت نگو من مدرک دامپزشکی دارم…پزشکم برم چکاره بشم…خلاصه که زیر بار نمی‌رفت… چند روز بعد دوباره اومد مطب…داشتیم انگل زدایی یک گربه و دوتا سگ رو انجام می‌دادیم… هیچی دیگه رفت خونه پدرش رفت که رفت…بعد از چند ماه و رفت و آمد بالاخره توافقی جدا شدیم…خیلی زود هم دوباره ازدواج کرد.من موندم و یک دل و قلب شکسته…و زندگی توام با افسردگی،بدجور خورد توی پوزم…آخه به کی بگی بخاطر شغل شوهرت اونم دامپزشک بخواهی طلاق بگیری،،بماند دیگه…ما توی شغلشون با دامداری‌های بزرگ قرار داد می‌بندیم و برای القاح مصنوعی…درمان زایمان و خلاصه هزار تا کوفت و زهر مار واکسن و غیره شب و روز نداریم دائما حتی شب ها نیمه وقت باید بریم درمان و سرکشی،آخه گاو و گوساله های نژاد دار خیلی گرون هستن…ممکنه با مریضی و تلفات چندتاشون دامدار ورشکسته بشه…۳یا۴سال قبل،توی یکی از دامداریها.چند باری که رفتم یک سرایدار و کارگر داشت که.دوتا پسر داشت همونجا بهش کمک میکردن با یک دختر و زنش هم بود کمک دست مرده بودن.اسمش براتعلی بود…ساعت۱۱شب مهندس زنگ زد دکتر وقت زایمان چند تا از گاوهاست بی‌زحمت زودتر بیا دامداری،اجبارا رفتم.تا رسیدم و معاینه کردم واقعا نزدیک زایمان حیوون بود و گوساله هم درشت بود…خیلی خسته شدم…ساعت نزدیک۴صبح بود.مهندس خودش نبود…زنگ زدم و گفتم مهندس خیلی خسته شدم من میرم تا ۹صبح وقت وضع حمل اون یکی دیگه برمیگردم.گفت نه خواهش میکنم دکتر نرید…اگه بری هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته،گفتم داداش من چندساعته اینجام حتی ۱چایی نخوردم…مهندس جان پذیراییت ضعیفه…اصلا فک نکن دکترم…فک کن کارگرتم نمیخاد یک لیوان چایی بدی دستم…گفت بخدا شرمندتم…ریدم به قبر پدر مادر اون براتعلی کوسکش،بهش گفتم حواسش بهت باشه…خلاصه توی دفتر خود مهندس بودم.که براتعلی اومد با کلی معذرت خواهی و گفت بخدا زنم مریضه با یکی از پسر ها رفتن تهران دکتر.من و دخترم تنهاییم…من که کمک دست شماهستم…پسره هم اینقدر خسته است که هر کار میکنم بلند نمیشه…ولی دکتر بساط چایی صبحونه و با تریاک آماده کردم…گفتم مرد حسابی مگه من معتادم.همون چاییتو برسون خوبه…گفت نه بساط حاضره بیا بریم اتاق خودم…رفتیم خونه۶۰متری کوچیکش…بخدا تازه دست و رو شسته بودم که.نشستم…صدای یک پریزاد اومد.سلام دکتر.چادر سفید سرش بود.بقران توی فیلم‌ها هم همچین دختری ندیده بودم.۱۶ساله ریزه میزه…سفید چشم و ابرو مشکی.خیلی ناز.نگاهت می‌کرد دلت میخواست بریزه…جوابشو دادم و سینی رو تا بهم داد عمدا دستمو گذاشتم روی دست ناز و قشنگش.خودش هم رنگش سرخ شد پدرش نفهمید.چایی و بساط تخم مرغ نیمرو.و کره پنیر آورد.و پدرش پیک‌نیک روشن کرد نعشه کردن،،۲۰دقیقه ای بود نشسته بودیم گفتم براتعلی برو یکسر به زایشگاه بزن…دوربین نیست طوری نشه.گفت تو هم بیا دو تا دود بزن خوبه خستگیت از بدنت بیرون میره.چندتا دود بهم داد و رفت…همون موقع دخترش اومد لیوانم رو برداشت بره دوبارهٔ چایی پر کنه…بخدا ناخودآگاه پشتش رفتم.دم در آشپزخونه کوچیک نشون از پشت بغلش گرفتم.جیغ کوچیکی زد.گفت دکتر تو رو خدا ولم کن داداشم خونه است.بابام الان میرسه.گفتم چرا تو اینقدر خوشگلی؟گفت ولم کن دیگه.بغلش کرده بودم مث بچه گربه ملوس بود…گفتم زن من میشی؟گفت چی میگی من شوهر دارم.گفتم چی؟دروغ میگی. گفت نه بخدا چرا دروغ بگم…تازه عقد کردم.دو ماه دیگه هم میرم خونه خودم.زودی ولش کردم گفتم ببخشید ببخشید…خدایا منو ببخش…رفتم سر جام نشستم.گفتم آخه خوشبحال اونی که این پریزاد رو گرفته…اون روز گذشت و فهمیدم
دختره اسمش مهسا هستش و۱۶سالشه.و شده زن پسر عموی چلغوز۲۵ساله اش…توی شهر ما ازدواج فامیلی زیاده…انگاری قحطی زن و کوسه،…دختره به قدری زیبا بود حد نداشت.چندباری توی همون منطقه که دامداری و پایین شهر بود توی فروشگاه و یا در حال پیاده روی…یا خرید نون و مایحتاج خونه میدیدمش…منو خیره و زیبا نگاهم می‌کرد.انگار می‌فهمید داره آتیش توی قلبم میپاشه،نه سلام می داد نه هیچ کلامی.فقط نگاهم می‌کرد.من حتی اگه میدیدمش،که از دور داره میاد.ماشین رو نگه می‌داشتم کنار تا بیاد رد بشه باهم چشم تو چشم بشیم…چندین و چند بار دیدمش…تا اینکه یکسال بیشتر بود خیلی بیشتر…صبح برای کار کوچیکی رفتم دادگاه…مدارکم رو کپی رو برابر با اصلشون کنم…شکر خدا مرکز خوبی رو راه انداخته بودم…و فقط کمی کارهاش مونده بود…دیدم این مهسا و پدرش توی دادگاه پشت در منتظر هستن…خلاصه که.دختره دیدم اشک توی چشاشه،،ساعت۱۰توی محضر قرار داشتم.برای سند زدن یک زمین کنار کلینیک که با بدبختی خریدمش تا برای کارم و نگهداری بعضی حیوانات اون محوطه اش لازمم میشد.خوشحال بودم خیلی خوشحال.مرکز خوبی ساخته بودم…حتی جای خواب خوب.اصلا حوصله پدر مادرم رو هم نداشتم.همش گیر میدادن باید زن بگیری.کیس های تخمی رو هم در نظر میگرفتن.معیارشون هم فقط مادیات بود.تو دکتری باید زنت پولدار و از خانواده خوب باشه،.اون روز رفتم ساختمون محضر که دفتر ازدواج طلاق پایین بود و دفتر اسناد رسمی بالا.سر وقت رسیدم و کارم انجام شد.خوشحال بودم.ولی طبقه پایین سر و صدا بود.آقا این بدبخت رو آورده بودن صیغه طلاقش رو بخونند کارهای طلاقش تموم بود و دادگاه حکم طلاق داده بود.دم در ورودی پدرش دو سه تا سیلی بد به مهسا زد.تا منو دید گریه کرد.گفتم براتعلی چکار میکنی؟گفت دکتر دختره خیره سر فقط میگه طلاق و آبروی منو پیش فامیل برده…بعد چند ماه بلاخره با ۵تاسکه توافقی جداشده…امروز هم آمدیم صیغه طلاق بخونند تموم بشه.هر چی میگم دختر جان نکن این کار رو راضی نمیشه،دختره رفت توی محوطه سالن سرویس های ساختمون.گفتم صبر کن من باهاش حرف بزنم…رفتم اونجاداشت سر و صورت می‌شست.گفتم مهسا خانوم چرا داری جدا میشی.چرا اصلا از اول ازدواج کردی،گفت ازدواج نکردم به زور شوهرم دادن.پسره معتاده شیشه میکشه ثابت هم شده.اونهم از خداشه طلاقم بده‌.بیکاره بد جور کتکم میزنه…باهام کارای بی تربیتی میکنه…بمیرم هم برنمیگردم خونه اونها…با پدر مادرش که عمو زن عموی من هستن زندگی میکنم.همش منو می‌برند سرزمین انگار من کلفت اونهام…دستامو ببین.بخدا خودمو میکشم از دست این پدر مادرم و این زندگی راحت بشم.گفتم نه دیوونه بازی درنیار…رفتم پیش پدرش گفتم والله این حق داره.چرا آزارش میدی.اون که داره مفتی برای اونها سر زمین کار میکنه…خب بزار بیاد دامداری کنار خودت باشه.گفت دکتر طلاق توی فامیل ما عیبه.خلاصه اون روز من رفتم و دیگه ندیدمشون.تا چند ماه بعد که دوباره شب رفتم دامداری مهندس.سرکشی گاو ها…بخدا نیم‌ساعت نبود توی خود محوطه طویله بودم…مهسا با مانتو بود سینی چایی بدست اومد…مهندس و پدرش هم بودن…چقدر خوشگل شده بود و رنگ و رو باز کرده بود.سلام آرومی داد.و جوابشو دادم.پدرش دور بود مهندس با گوشی حرف میزد.من هم الکی بیخودی یعنی گوشیم زنگ خورده.سینی رو گرفتم گفتم.خوشگل شدی نازی خانوم لبخند زد.برگشت بره گفتم کجا.گفت الان داداشم میاد باید برم.گفتم گاه گداری بیا کلینیک.گفت نه نمیشه هر جا بیام اینها دنبالم هستن.گفتم بهم زنگ بزن…کارت ویزیتم رو گذاشتم گوشه دیوار خودش فهمید.لبخند زد.گفتم خیلی خوشگلی …زود رفت…الکی الکی دلم گرفتار این دختر کوچولو شده بود.چقدر خوشگل و مامانی هست خدا میدونه،.دو روز بعد ساعت۳تازه ناهار میخوردم بهم زنگ زد…اولش نفهمیدم اونه…ولی تلفن مال دامداری مهندس بود.رفته بود نظافت اتاق مهندس…با اون گوشی زنگ میزد.پرسیدم مهسامنو دوستم داری یا نه؟اولش مکث کرد.بعدش گفت خیلی زیاد…و قطعش کرد…فرداش ۲باره بهم زنگ زد.بهش گفتم میتونی بیایی ببینمت.گفت میام ولی زود باید برگردم ها.گفتم باشه عزیزم…گفت آخر شب بهت زنگ میزنم.اخر شب منتظر بودم.ولی زنگ نزد.ساعت۵صبح بهم زنگ زد گفت اونموقع نشد…الان هم به بهانه شیر دوشی اومدم بیرون تونستم بهت زنگ زدم…گفت دکتر فقط میتونم ساعت۵غروب بیام دم باغ ملی ببینمت.اون هم یکساعت به بهانه خرید میام بیرون.گفتم باشه عزیزم خیلی خوبه…دل تو دلم نبود.ساعت ۴ونیم دم در باغ ملی بودم.درست قبل۵رسید ماشین منو شناخت زود سوار شد با چادر بود.خوشگل ناز خانوم…عقب نشست.سلام داد.گفتم علیک سلام عزیزجونم…خوبکاری کردی اومدی.گفتم بریم کافی شاپ.ابمیوه…گفت نه فقط دور بزن.بخدا خانواده ام بفهمند منو میکشن…گفتم غلط می‌کنند.گفتم میایی بریم آپارتمان من؟اولش تردید داشت ولی بعدش گفت برو فقط زود باش…تندی رفتم سمت خونه،گفت کجا میری دکتر؟گفتم
خونه دیگه،گفت مگه خونه تو کنار کلینیک نیست.گفتم نه عزیزم اونجا برای استراحت موقت منه.خونه خودم آپارتمان بالاشهره. گفت نه میترسم برو کلینیک،گفتم عزیزم مهسا جان.اونجا همیشه وقت و بی وقت.روستایی و مردم میاند.ولی اینجا کسی نمیاد.گفت آخه،گفتم نترس آخه نداره.من خیلی دوستت دارم نگران نباش.با ماشین رفتم داخل پارکینگ.بعدشم توی آسانسور کنارم بود.دستشو گرفتم منو نگاهم کرد.طبقه۶بود.رفتیم داخل.گفت وای اینجا خونه خودته.گفتم آره تنها زندگی میکنم.یکهو گفت خوشبحال خانومت،گفتم خانومم کجا بود من تنهام زن ندارم،گفت ولی بابام گفت با دختر عموتون ازدواج کردین.گفتم جدا شدم خیلی وقته اون هم ازدواج کرده.دیگه تنهام.فقط هم توی این سالها تو رو پسندیدم.گفت چرا جدا شدی،گفتم زن من هم احمقی بود مث شوهر تو.گفت یعنی معتاد بود کتک میزد.گفتم نه اتفاقا،خیلی باکلاس بود شغل منو دوست نداشت ایراد میگرفت.قهر کرد رفت دیگه نیومد.توی خونه با چادر راه میرفت،گفتم بشین عزیزم راحت باش چادرت رو درش بیار.چادرش رو گذاشت کنار.خیلی مرتب بود،چادرش رو مرتب کرد.با مانتو کوتاه بود.رفتم۲تا آبمیوه ریختم براش آوردم.آروم خورد.چه لبهایی داشت ناز کوچولو چشمان درشت.سینه های کمی بزرگتر از سن و سالش.از زیر مانتو معلوم بود سینه های نابی داره.خواستم لیوان‌ها رو جمع کنم خودش برداشت.گفت نه بده مرد از زن پذیرایی کنه.شمابشینید.ممنونم عجب آبمیوه خنکی بود.برگشت اومد نزدیکم.دستمو دراز کردم.گرفت دستمو.من نشسته بودم و اون سرپا بود.آروم کشیدمش جلو.بلاخره درسته کم سن بود اما چون مطلقه بود میدونست که۱مرد از ۱زن اون هم مطلقه وقتی تنها باشن چی میخاد دیگه؟آروم دکمه های مانتوش رو باز کردم.مقنعه رو خودش درآورد.ایوالله و ماشالله عجب موهایی داشت.بلند مشکی زیبا.با یک بلوز تنگ و شلوار جین تنگ روبروی من بود.ساکت بود.رژ کم رنگی زده بود.دستامو انداختم دور کمرش کشیدمش جلو لبهامون رفت روی هم.ساکته ساکت بود.بلندش کردم روی دستم بردمش توی اتاق خواب.گذاشتمش روی تخت.از چیدمان داخل اتاق خواب کیف کرده بود.روی تخت خودشو کشید بالاتر.گفتم لباساتو برام در میاری،گفت من میدونم بکنی منو دیگه دلت رو میزنم…منو دیگه نمیخای،اما نمیدونم چرا دوستت دارم.از همون شب که خونه ما بغلم کردی.دوستت دارم.اشکال نداره ولی نامردی نکنی آبروم بره.حامله نشم ها.گفتم من نامرد نیستم و تو رو ولت نمیکنم.نترس.نگاهش میکردم.اول تی شرتش رو در آورد بعدشم شلوارشو…ست لباس زیر مشکی تنش بود.با اون بدن سفید و قشنگش عین بلور بود.برگشت گفت بازش کن…وای تا سوتین رو در آوردم.دوتا انار سفت و بزرگ خوشگل روبروی من سبز شدن…دراز کشید روی تخت.خودم شورتشو در آوردم… بخدا یک کوس کوچیک و تپل بدون مو روبروم ظاهر شد.که کفم برید.شق کردم سریع.بلند شدم لخت شدم.شورتمو که درش آوردم اومد جلو روی دو زانو بلند شد لب تو لب بودیم کیرم رو گرفت گفت ماشالله عجب کلفت وبزرگه.آفرین.لبهاشو خوردم کیرمو با دستای کوچولوش می‌مالید.لبهاشو ول کردم.رفتم سراغ سینه های قشنگش و میخوردمشون،خوب خوشش میومد ناله اش بلند شد.گفت وای دکتر.گفتم عشقم اسمم حمید هستش.گفت حمید جان نوبتی دوتاشون رو بخور.چند دقیقه گردن و سینه هاشو خوردم پوستش چنان سفید بود لک کبودی روش میفتاد.رفتم سراغ کوسش.لیسیدمش،گفت مرسی حمید جان.خیلی دوست دارم کسی کوسمو بخوره.بخورش حمید بخورش وای نستا،تند و محکم و بلند حرف میزد.حمید بخور.چوچوله اش رو محکم خوردم.آبش ریخت توی دهنم…گفت آخ خدا راحت شدم.خندیدم.گفتم چته دختر؟گفت حمیدجان از وقتی جدا شدم که کسی نبوده و نتونستم کاری بکنم،امروز خودم خواستم بیام پیش تو.ببین چقدر برای تو صاف و صوف کردمش.گفتم مرسی عزیزم.گفت بیا بکن.پاهاشو زدم بالا کوسش خیس بود.کیر کلفتمو چپوندم توی کوس تنگ و قشنگش.تا نصفه دادم داخل.جیغ کوچیکی زد.گفتم چی شد.گفت خیلی کلفته.مال شوهرم نصف این هم نبود.گفتم اونو ولش کن.از این به بعد شوهرت خودمم.لبخند قشنگی زد.گفتم چیه.میخندی؟گفت یعنی توی دکتر منه بچه کارگر یک لاقبا رو میگیری؟گفتم کو دختر خوشگل مدل تو توی پولدارها باشه؟فدای چشات…گفت خدا نکنه…حالا بکن آبت بیاد بعد ببینم باز هم دوستم داری یا فقط الان که مست بدنم هستی همچین چیزی میگی؟گفتم بچه چقدرتو زرنگ و زبلی.مگه چند سالته؟گفت به سن وسال نیست که…همه تا وقتی کارشون گیره دوستت دارند همین که خرشون از پل میگذره آدم رو یادشون هم نمیاد.گفتم معلومه تلخی و رنج زیاد کشیدی ها،گفت تا دلت بخاد.زیر بدنم بود آروم آروم تلمبه میزدم.چقدر نازک نارنجی و زیبا بود مست کیر شد.چرخوندمش داگی کردم توی کوسش تاته میدادم داخل گفت بکن عزیزم بکن حمید جون.تازه داره حالم جا میاد.آبت نیاد ها مهسا تازه دلش چیزتو میخاد خندیدم.کمر باریکش توی دستام بودبا حرف زدنش بیشتر وتندتر میکردم.خم شدم سوراخ کونشو لیسیدم.اون هم برگشت ساک کوچیکی برام زد.دوباره بیشتر
وحشی شدم و محکم تر گاییدمش…صدای ناله قشنگش بلند شد چه کون تپل و کوچیک و نرمی داشت…انگشتمو کردم توی سوراخش.داد زد نه حمید نه…دوست ندارم.گفتم باشه عشقم باشه جیغ نزن خب.برگشت زیرم خوابید گفت از جلو بکن…توی بغلم بود گفتم.می‌ترسی کون بدی قبلا اذیت شدی؟گفت خیلی حمید جون خیلی، نکن خب دردم میاد هیچوقت اگه مهسا تو دوست داری از پشت نکن.گفتم باشه عزیزم باشه.اینقدر چشماش اشک داشت قشنگ شد بهتر گاییدمش حد نداشت.آبم اومد ریختم بیرون.گفت نریختی توش که؟گفتم نه مگه خرم.هر وقت خانوم خودم شدی بعد.خودمون رو مرتب کردیم…بغلش کردم نشوندمش روی پام.گفتم مهسا دوستم داری یانه؟گفت خیلی خیلی زیاد.بوسیدمش.گفت تو چی؟گفتم من بیشتر از قبل خاطرخوات شدم…میام خواستگاریت،لبخند نازی زد.بهم لب داد.گفت منو میرسونی خونه؟گفتم صددرصد.گفتم شمار هاتو بهم بده،گفت گوشی ندارم یکی از این بیخودیها داشتم بابام ازم گرفته.گفتم ای بابا…باشه…بهم زنگ بزن.هر وقت بزنی برمیدارم…کمی توی شهر گردوندمش و رسوندمش تا خود دامداری…به پدرش گفتم سر خط منتظر تاکسی بود خودم دیدم آوردمش.آخه وقت معاینه گاوهای مهندسه،با خودم گفتم حیف این دختر که کون نمیده.ولی اونم میکنم…مسلمونی آهسته آهسته،دو هفته گذشت.گاه گداری شبها بهم زنگ میزد.یکشب گفت حمید جان پس چرا نیومدی خواستگاریم.گفتم میام بخدا بزار به مادرم بگم.اون کمی سختگیره.وقتی به پدر مادرم گفتم.چنان غشغرقی کردن که نگو.تازه از فرداش افتادن دنبال زن و دختر.من باید یک فکری برای مهسا میکردم.کلینیک دیگه تکمیل تکمیل بود.یکشب که جای براتعلی بودم حتی مهسا و داداشش هم بودن گفتم براتعلی بفرست دخترت بیاد کلینیک من کار کنه.حقوق خوبی بهش میدم و بیمه هم میکنمش،گفت بزار پسرم بیاد.گفتم نه منشی خانوم میخام.چون بعضی خانومها سگ و گربه دارند ویزیتور خانوم ندارم اونها پشیمون میشن.گفت بزار فک کنم بعد.چند روز بعد خودش صبح دخترش رو برداشت آوردش.با مدارک کامل.‌قرار داد نوشتم و استخدامش کردم.گفتم اینجا اگه واسه من ناهار درست کنه ناراحت نمیشی؟گفت نه شما مواظبش باش.کار میکنه حقوق میگیره.گفتم باید اول یک گوشی داشته باشه همیشه در دسترس من باشه.گفت گوشی داشت زدم شکوندم.گفتم خودم بهش گوشی میدم.فقط گفتم بدونی در جریان باشی نزنی بشکونی،خندید و رفت.توی دفتر کارم بودم تا براتعلی رفت.مهسا پرید بغلم چقدر بوسم کرد.گفت عاشقتم حمید جان…منو از اون گوه دونی نجات دادی،.تاظهر کار کردیم.ظهر درها رو بستم.بردمش توی اتاق استراحت.البته۳نفر دیگه هم بودن که ظهر میرفتن خونه…یکی مسئول داروخانه بود و یکی نظافت…یکی کمک دست خودم.برای جراحی،البته گهگداری ازین نیمچه پزشکان کار آموز هم کمکم میکردن…ولی همه ساعت۲میرفتن خونه…ولی قرار من با پدر مهسا تا غروب بود.بعد ناهار خوشگل خانوم خودش لخت کرد.چنان کوسی بهم داد حد نداشت.پرسیدم مهسا وقتی کون دادی خیلی دردت اومد.گفت حمید مسئله دردش نیست.بهم تجاوز شد.برای پول موادش منو برد دامداری کسی.‌.اون هم کارگر بود.یارو اندازه خرس بود.این رفت تا نعشه کنه.یارو با اون کیر گنده اش منو فقط از کونم گایید.پاره شدم.خونریزی کردم.تازه برگشت،بهم بهتون زده خودت خواستی،زد زیر گریه،بهم گفت حمیدجان شوهر سابقم،خیلی بی ناموس بود.بیغیرت.برای همین ازش جدا شدم.دلم از شنیدن این ماجرا چرکی شد آخه اونی که اینو گاییده بود مشتری خودم بود،.گفتم عزیزم ولی من که مث اونا نیستم،،نه اگه ازم کون بخواد حتی پیش تو هم دیگه نمیام.خلاصه خیلی وقت بود پیش من بود.دوستش داشتم.تا اینکه مادرم با خواهرم و یک دختر خوشگل و مادرش اومدن محل کار من.خیلی دختره ناز بود.داشت دندون پزشکی میخوند.فامیل دامادمون بودن مهمون شهر ما بودن.خیلی ازش خوشم اومد.مادرم توی کونش عروسی بود.مهسا خیلی بدبه دختره خیره شده بود.تقریبا صدای حرف زدنمون رو هم میشنید.۲روز بودیکسره ما وخانواده همش مهمونی بودیم.مادرم میخواست ما بیشتر با هم آشنا بشیم.دختره توی کلاس کاری خودم بود.خیلی خانوم کمی تپلی ۲۵ساله خوش قد وبالا.باکره.چندروز بعدش برگشتن شهر خودشون ولی نگو مادرم باهاشون تمام قول و قرارها رو گذاشته بود.اومدبهم بگه که هفته دیگه بایدبریم خواستگاری.آقا منو ومهسا توی اتاق بودیم.گفت حمید جان من میدونم تو هم از دختره خوشت اومده.من هم خواستگار دارم.توی اینمدت ممنونم که خیلی بهم رسیدی،میدونم تو با این مامانت نمیتونی زندگی خوبی برام بسازی.گفتم مهسا من خیلی میخامت.گفت باشه ولی باید بدونی من و تو که بدرد هم نمیخوریم.بعدشم بخدا من خواستگار خوبی دارم.فقط منو ننداز بیرون.چون میدونم که میدونه سر کار هستم حقوق دارم منو میخاد.گفتم نه چرا بندازمت بیرون.مادرم اومد داخل گفت.بخدا نمیزارم بندازتت بیرون.چون دختر خوبی هستی عین دخترم خودم بهت جهیزیه هم میدم.آفرین دخترم.فک نکنی من نمیدونستم که تو چند وقته پیش حمید هستی ها،و چه رابطه ای باهاش داری،میدونستم اما نخواستم،بهتون گیر بدم.خلاصه که مادرم با وعده وعید مخ اینو زد و این هم به خواستگارش جواب بله رو داد.و مادرم چند تکه جهیزیه بهش داد…این ازدواج کرد.و چون مطلقه بود زودی رفت خونه یارو…اون طرف یکدونه بچه هم داشت زنش مرده بود…دیگه روزها تا۲ظهر بیشتر نمی‌موند و عصر نمیومد.باز من تنها شدم.رفتیم خواستگاری خانوم دکتر اما پدر و مادرش چنان توقعی داشتن که حد نداشت.حتی حق طلاق هم میخواستن…نشد که نشد.فقط دست من موند توی پوست گردو.دوباره تنها شدم و دیگه با پدر مادرم قهر کامل شدم.چون واقعا مهسا رو دوست داشتم…چند وقتی با بودنش زندگی من خیلی شیرین بود.اما الان با دیدن هر روزه چهره قشنگش دلم آتیش میگرفت،مرده هر روز میومد دنبالش و اینو سوار موتورش می‌کرد این هم از پشت محکم بغلش می‌کرد.با هم میگفتن میخندیدن،خدا شاهده من از خوشی اینها خوش بودم…و حسرت زندگی اینها رو نمیخوردم…حرصم از خودم و پدر مادرم در میومد…یکسال دیگه موندم شهر خودمون و بعدش تمام هست و نیستم رو بدون اینکه به پدر مادرم بگم فروختم و اومدم به یک شهر بزرگ…بخاطر شغلم نمیتونم اطلاعات کامل بگم شرمنده همتون هستم…فقط حق و حقوق پرسنل خودم رو حتی مهسا رو خوب دادم…ازم پرسید حمید جان چرا داری از این شهر میری،گفت نپرس ولی باید برم…عاشقش بودم عاشق…ولی هر روز میدیدم کسی که حق من بود عشق من بود با کلک مادرم از دستم رفت و هر روز با یک چلغوز دو زاری میچرخه دلم آتیش میگرفت،پدر مادرم وقتی فهمیدن دیگه دیر شده بود و من کوچ کردم…جای جدید کار و بارم بهتر و بهتر از قبل بود…توی پرسنل جدیدم خانوم دکتری جوون و زیبا همکارم شد.اهل تسنن بود…بعدا فهمیدم پدر افغانه مادر ایرانی…۲۶سالش بود.بسیار سفید زیبا و دوست داشتنی،برای من کار می‌کرد.البته پرسنل زیادی دارم ولی این یکی رو با خودم همه جا میبرمش،،حتی ناهار و عصرونه وشام هم اکثرا با هم میخوریم،قرار داد بزرگی با چندتا دامداری داریم…خیلی خوش خنده و زیبا چهره است.چند باری توی ماشین دستشو گرفتم و اخرش یکبار بوسیدمش،قهر کرد.اسمش رعنا بود.رفتم خواستگاریش برام چایی نیاورد.با اجازه پدرش رفتم اتاقش.گفت نمیخامت…گفتم آخه چرا؟گفت فک نمیکردم اینقدر پررو باشی.گفتم رعناجان هدفم فقط جلب رضایت و خوبی تو بود…من و تو چند وقته کنار هم هستیم از من چه بدی دیدی،ولی حاضر نشد باهام ازدواج کنه و دیگه سر کار هم نیومد…اصلا نمیدونستم باید چکار کنم…چندتا منشی و کارمند داشتم.یکیشون زن زیبایی بود.مسیرمون برای خونه یک سمت بود شبها میرسوندمش…شوهر داشت.خیلی خوشگل بود.کمی درشت اندام بود.سینه ها و کون بزرگی داشت…یکشب خودش گفت دکتر چرا ازدواج نمیکنی،گفتم طلاق دادم.ولی بقیه ماجرا ها رو نگفتم…لازم نبود.چندتا سوال پرسید.گفتم منیره خانم چقدر فضولی،؟بهش برخورد…فرداشبش دیگه سوار ماشینم نمیشد.صداش زدم گفتم بیا قهر نکن.نشست عقب.گفتم معلومه قهری،گفت خیلی رک و بدی…دیشب خرابم کردی و دلمو شکوندی،،تا صبح نخوابیدم.گفتم آخه چرا.مگه من چه کاره توام…باباتم شوهرتم داداشتم…که از حرفم دلخور بشی،گفت یعنی نمیفهمی که دوستت دارم.گفتم منو دوست داری؟گفت آره خیلی وقته.گفتم بعدا خجالت نمیکشی چون شوهر داری،گفت مگه اون خجالت میکشه،که با وجود زنی مث من میره دنبال کثافتکاری؟گفتم حالا تو هم میخوای تلافی کنی،اونم توسط من.گفت نکنه بدت میاد.تو نخوای هستن که بخوان، من و شوهرم آخرای خط هستیم…فقط مونده سر مبلغ مهریه توافق کنیم،.گفتم من نمیدونم چی بگم.خودت میدونی…چند روز بعدظهر داشتم میرفتم رستوران دیدم نشست توی ماشینم…گفتم کجا،گفت سر راهت منو هم برسون.گفتم مث اینکه من رئیس هستم و تو کارمند…گفت خب رئیس جونم خودت دلت نمیخاد من بهت حال بدم…دیگران استفاده می‌کنند تو کف میکنی،،دلم بد جور سکس میخواست.مستقیم بردمش خونه…نا کس بی معطلی لخت کرد.چی بدنی داشت چه سینه های بزرگی چه کوس چاقی…اوف امان از کونش…لامصب طوری ساک زد۳دقیقه نشد ابم اومد…گفت نگران نباش و غصه نخور…هنوز کسی نتونسته بیشتر از۳دقیقه ساک زدن منو تحمل کنه…من عاشق کیرم…چرخید داگی کرد گفت ببین کوس کون رو…تا حالا مدلش رو فک نکنم حتی توی فیلم‌ها هم دیده باشی…خداییش راست می‌گفت… دست خودم نبود.فهمیدم جنده است…ولی مگه میشد تحمل کرد…طوری لیسیدم کوسشو…بلند خندید…چی شد…حالا فهمیدی چی نعمتی دم دستت بود استفاده نمیکردی،کیرم خیلی زود دوباره شق شد…چه کوسی داشت…طوری تلمبه میزدم حال می‌کرد صدای قشنگش گوشهامو نوازش می‌کرد… گفت بزارش توی کونم تا بفهمی کون ایرانی تپل اصیل چیه…آخ راست می‌گفت… ابمو ریختم توی کونش…اون روز تا شب نرفتم کلینیک،چند بار باهاش سکس کردم…آخه پدرسگ خوشگل هم بود.خودش نرخش رو گفت و براش کارت به کارت زدم…قسم خورد…شوهرش میدونه که این جنده است…و میخان توافقی جدا بشن…چند وقتی باهاش بودم تا که دلمو زد…برای شب عید برگشتم خونه پدرم و فقط یک شب
موندم فرداش توی خیابون های شهرمون میچرخیدم…از کنار کلینیک خودم رد شدم… روز اول عید بود ولی درش باز بود…رفتم داخل دکتر مسؤول جدیدش تنها بود منو شناخت کلی سلام و احوال پرسی کردیم.از گوشه کنار سوال کردم.و بلاخره از مهسا پرسیدم.گفت بعد از تصادفش با شوهرش که با موتور بودن…پاش شکست و بچه اش رو که حامله بود انداخت۳ماهه ندیدمش.گفتم شوهرش چی شد.گفت اون بدبخت که ضربه مغزی شد تموم کرد…بخدا نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت.دست خودم نبود…اومدم بیرون سریع از توی ماشین زنگ زدم بهش…همون خط و گوشی که خودم واسش خریده بودم…بخدا۲تا زنگ نخورده بود گوشیو برداشت…سلام دادم گفتم چطوری عزیزم چکار میکنی،چیزی نمی‌گفت.مهسا من بقران تازه الان شنیدم چه اتفاقی برات افتاده…خودم تا دیشب اصلا حتی از پدر مادرم هم خبر نداشتم.مهسا تسلیت میگم.خیلی متاسفم واسه فوت همسرت…زبون باز کرد.گفت خانومت چطوره؟گفتم کدوم خانوم بخدا من اصلا ازدواج نکردم…بخاطر تو با پدر مادرم هم قهرم این عید هم به زور اومدم دیدنشون.پرسیدم الان کجایی؟گفت خونه مادرم هستم…تازه پام خوب شده میتونم راه برم…پرسیدم میتونی بیایی بیرون.گفت آره چرا نتونم…گفتم آخه پدرت خیلی گیر بود…گفت حمید جان من الان دیگه۲۰سالم شده ها…بچه که نیستم.گفتم ده دقیقه دیگه دم در دامداری هستم…رسیدم اونجا تازه اومد بیرون…بخدا نشناختمش…تپل شده بود خوشگلتر و جا افتاده تر…آرایش قشنگی داشت…تیپ تمیزی داشت…نشست جلو.سلام قشنگی بهم داد.از اون منطقه دور شدم بیرون شهر زیر درختی نگه داشتم…تا برگشتم بهش نگاه کردم…اومد جلو چسبید بهم لب تو لب شدیم…چنان همدیگه رو میبوسیدیم که چند تا ماشینی که رد شدن بوق بوق…خلاصه گفتم هیچچی بهت نمیگم…چند وقته شوهرت مرده…گفت۴ماهه.گفتم۵عید شناسنامه به دست میایی محضر ازدواج…به هیچکس هم نگو…گفت حتی پدر مادرم.حمید مخالف نیستن ها…گفتم پس بهشون بگو به خانواده من اصلا اطلاعاتی ندن…۵عید۴۰۳عقدش کردم.همون شب چنان عشق و حالی کردم باهاش که حد نداشت…بخداطی یکسال فقط تلفنی با خانواده ام ارتباط داشتم…ولی خانواده اون میومدن خونه ما.و خانواده اش خیلی هم خوشحال بودن…عید امسال بچه بغل دست زن و بچه امو گرفتم رفتم خونه والدینم.اصلا خبر نداشتن…مهسا با تیپ درست اصلا اولش نفهمیدن مهسای قبلی خودمه…وقتی اسمش رو بردم تازه مادرم فهمید…لپهاش آویزون شد…ولی خداییش بابام از دیدن بچه ام کیف کرد…فقط چند سال عمر منو هدر دادن…مهسا توی زندگی دختر بی نظیریه…اصلا عشق یک چیز دیگه است…نفس کشیدن معشوقه جون تازه میده به دلداده اش…توی عشق بخدا سکس مرحله آخره…

نوشته: حمید خان

بازدید 19,456

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

14 پاسخ به “مهسا دلبر من”

  1. سلام داستان زندگی شما بسیار زیبا بودانشاءالله خوشبخت بشی خیلی داداش بخدا خوشحال شدم بهش رسید خدا یا شکرت

  2. خیلی داستان زیبایی بود ایول وقتی یکی مال خودت باشه دیگه ماله خودته این کوتاهی از خودت بود که از اول مهسارو ول کردی بخاطر حرف ننه جونتحداقل اول میرقتی خواستگاری اگر نمیدادن بهت بعدش مهسارو زیر خواب یه کیر دیگه میکردی

  3. کاش بجای کصشرات سیکیم خیاری داستانای خوب اینجوری بیشتر بشه تو سایتراضیم ازت

  4. نویسنده همونی نیست که توی داستانهاش از عبارت “خدا رحمتی” استفاده می کرد؟ توی همه داستانهاش، نقش اول داستان پولداره و جوانمرد. نصف خانمهای شهر التماس می کنند این بکندشون و این چون جوانمرده، همه شون‌ رو می کنه 😂 😂خلاصه تم همه داستانهاش فردین بازیه

  5. تو باز پیدات شد؟!!!دیگه دستت رو شده، به قول اون کامنت نگی هم تخم مرغ ساخت لو میری.اول داستانت صادقانه بگو داستانه،هم دستت بازتر میشه هم اینقدر فحش نمی‌خوری

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید