همکار مهربون و سگ نگهبان

درود به همه دوستان… داستانی که براتون می نویسم همین ۳ ، ۴ ماه پیش تو شرکتمون اتفاق افتاد. بخاطر اینکه داستان خودش خاصه اسامی رو عوض میکنم.
فرمون ماشینمو چرخاندم که تو جای پارک ماشینم جا گیر بشم، دیدم دو سه تا از همکارهای خانوم شرکت سراسیمه دور ماشینم جمع شدن… آقا آرش… مهندس … تو رو خدا یه کاری کنین… صدای خانوم های قسمت اداری و حسابداری شرکت بود که داشتن از من میخواستن که اگه میشه کمکی کنم، سگ نگهبان شرکت که بیشتر یه سگ عادی بود که از تولگی تو محیط شرکت پرسه میزد ظاهرا یه ماشین بهش زده بود و زبان بسته داشت جون میداد… بگذریم، همکارها میدونستن من حامی حیوانات هستم و با یکی دو نفر دامپزشک هم دوستی دارم. یه زیر انداز انداختم رو صندلی عقب و سگ بیچاره رو با کمک نگهبان شرکت گذاشتیم رو صندلی، معلوم بود حیوونی دووم نمیاره، ولی بخاطر یکی از همکارهای خانوم که هر روز صبح به این سگ غذا می داد و … پیش خودم گفتم هر کاری بتونم براش میکنم. خود این خانوم هم که گریه امانش نمی داد نشست صندلی جلو و راهی شدیم…
نیم ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم مطب دوستم که دامپزشکه، تو این نیم ساعت من کارم شده بود دلداری دادن به این خانوم… ایشون اسمشون غزل هستش. تو مسیر به فکرم رسید بهش سیگار تعارف کنم، …با اسم کوچیک صداش کردم غزل جان سیگار؟!!.. گفت ممنون و پاکت رو ازم گرفت و یک نخ برداشت و گفت فقط مهندس تو شرکت … حرفشو قطع کردم گفتم خیالت راحت…
سگ زنده نموند…‌. و گریه های غزل تمومی نداشت… از غزل رو بردمش یه کافه تریای دنج که معمولا وقتی میخوام راحت باشم یه ساعتی اونجا موندیم تا آروم شد و برگشتیم شرکت…
بخاطر این جریان مجبور شدم از غزل بخوام یکی دو ساعت آخر وقت بمونیم تا کارای عقب افتاده رو انجام بدیم… ساعت ۴ بعد از ظهر همه رفتن. به اتاقش زنگ زدم که بیاد تو اتاقم دو تایی سریع کارا رو جمع کنیم…
اون روز باعث شد که روشی پیدا کنیم تا هفته ای یه روز دو ساعت بمونیم و دو نفری کارا رو جمع کنیم. همین کار رابطه ما رو دوستانه کرده بود و با هم شوخی هم میکردیم. دیگه غزل تا با من تنها میشد مانتو رو در میاورد و با یه تاپ میگشت… هر دومون فهمیده بودیم که داریم با هم یه جور رابطه برقرار میکنیم…
مثل سردرد میگرن من و ماساژ سر و پیشانی که غزل داد…
تا اینکه روزی که میدونستم فردا باهاش تنها میشم یه مرتبه بهش گفتم غزل واسه فردا اگه نوشیدنی بیارم میخوری… خندید گفت ایول…
فردا رسید و ساعت ۴ همه رفتن… من و غزل سریع روی میز بساط رو چیدیم و لباسمونو راحت کردیم و…
عرق کشمش بود، غزل خیلی سخت می خورد، سه چهار تا پیک که خورد حسابی منگ شد…چرخوندمش و به سینه ام تکیه دادمش… براش سیگار روشن کردم… تا دادم دستش دیدم داره به لبهام نگاه میکنه…
هر دومون افتادیم به جون هم… لب و بوسه … لخت شدیم…
تو مستی چه سکسی کردیم بماند…
توضیح نمیدم چون فقط خودم و خودش میدونیم…
غزل و من هر دو طلاق گرفته هستیم… اون عصر و شب گذشت و از فرداش هر دومون با هم سرسنگین تر شدیم… نمیدونم چرا… الان دو ماه میشه ازون جریان گذشته… و دیگه نموندیم با هم اضافه کار… قسمتش هم خودم عوض کردم و رفت توی قسمت فروش…
فردای اون روز فقط بهم پیام داد که هر دومون باید فراموش کنیم…
نمیدونم چرا … شاید فکر میکنه ازش سواستفاده کردم…
دوستش دارم…

نوشته: آرش

بازدید 14,557

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “همکار مهربون و سگ نگهبان”

  1. کوس گفتی و آی کوس گفتیعین یه کونی گفتیکیر مدیر رفت به کونتعین کونی کوس گفتی

  2. خر چوسنه اومدی مشورت بکنی یا داستان سکسی بگی کلنگ حسن بنا تو کس زن ثابقت

  3. قضیه اون یارو هست که کتک خورده ومیگه مابه هم میگیم زده شماهم بگید زده اره خوبیت نداره واردین که، حالاتوهم زنِ کیرت کرده خودت میگی کردیش

  4. ارش کیرم تو کون پاره اتخو کونی وقتی نمیخواستی توضیح بدی نمینوشتی کیرم به پهنا تودهنت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید