پستونک

فردا آخرین روز کار من در شرکت بود و باید همه حساب ها رو تحویل میدادم. در این مدت پنج روزه که برای انجام کار های حسابداری شرکت استخدام بودم ، از جذبه و رفتار مدیریت گرای ایشان بسیار شگفت زده بودم و از آنجایی که سخت شخصیت و رفتار محکمی داشتند در عین حال مهربان و دست دلباز بودند و نمیدانم چرا بیشترین علاقه من به شخصیت ایشان زمانی بود که دستوری صادر میکردند و یا درخواستی میداشتند که بی اختیار زبانم میچرخید و چَشم گفتنم گل میکرد با آفرین گفتن بانو در جواب آلتم سیخ میشد و تن و بدنم میلرزید.
فردا که باید همه حساب ها را تحویل میدادم و میرفتم دلگیر از این بودم که بانویی به این زیبایی و مقتدری را دیگر نخواهم دید و از دستور دادنشان لذت نخواهم برد و عاشقانه و خالصانه و مطیعانه به دستوراتشان چَشم ، بلی بانو و اطاعت امر نخواهم گفت.
یکبار که فاکتور های شرکت و به اتاق ایشان بردم که تحویل دهم ، دستانشان را جلو آوردند که کاغذ ها را از دستم بگیرند در عین حال چشمانم به دست سفیدی که پوست لطیف و حساسی داشت ، طوری که انگار پوست دستش بر روی استخوان و گوشت دستشان شناور بود تکان میخورد.
تحریک شدم مخصوصا که چشمم به صورت زیبایشان که یک ابرو بالاتر از ابرو دیگر برده بودند افتاد و بی اختیار دل بر آن داشتم که زانو بزنم و زبان از دهان بیرون بیاورم و صدای له له و واق واق کردنم همه شرکت را فرا بگیرد.

بیرون اتاق روی صندلی انتظار نشسته بودم و غمگین از آنکه لحظاتی دیگر این بانوی زیبا برای آخرین بار به من دستور ورود به اتاق را میدهد و بابت زحمات من که از دید خودم خدمات و وظایفم به شمار می آمد و در قبالش جز چند تف و له شدن زیر پایشان و بوسیدن دستان و شستن پاهایشان انتظاری نداشتم و حتی حاضر به خدمت کردن بیشتر در منزلشان جهت شستشوی لباس و ظرف و گردگیری بودم صدا بزند و بخواهد پولی پرداخت بکند که برای من خنده دار بود.
دست و پایم می لرزید کاش اصلا به عنوان آبدارچی زیر دستان شما خدمتکار باشم و برای آخرین بار و اتمام آخرین خدمتم مرا فرا نخوانید.
دلم نمیخواست از شرکت خارج شوم و با ایشان خداحافظی کنم. فرصت کمی بود ، روی صندلی نشسته بودم پاهایم را تکان میدادم و مدام فکر میکردم تا راهی چاره ای برای ادامه همکاری یا ماندن زیر دستان این بانو و شنیدن روزی حداقل چند دستور از ایشان فکر میکردم. باید راهی برای ماندن زیر پای او باشد.

ناگهان مرا فراخواندند و وارد اتاق شدم ، به چشمانم نگاه نمی کردند اما در مورد انجام دقیق و بی نقص کارهایم سخن می گفتند ، من که جز حرکت دستان و سینه های برجسته ای که به اندامشان زیبایی داده بود و صدای رسا و خوش آوازه این بانو هیچ نمیفهمیدم و محو زیبایی او بودم و فقط از لحن سخن گفتن او میدانستم از کارم راضی بوده اما باز هم شخصیت حق به جانب او در لحن گفتارش هرگز پنهان نبود طوری که سخنان رضایت بخشش نشان از رضایت انجام وظیفه ام بوده‌.

همین که رو صندلی نشستم دستانم می لرزید و مو به تنم سیخ شده بود ، بانو که فرمودند وقت تسویه حساب هست با بغض گلویم و صدای لرزان و چشم های بی قراری که زیر امواج دردناک نگاه او تار میشد و در نهایت تسلیم بی اختیار ، چون خود را باخته و هیچ چیز برای از دست دادن نداشته میدانستم یک لحظه نور بر مغز کوچکم تاریکی رهانید و به بانو گفتم به خاطر مشکلات اقتصادی ممکن است در خانه شما خدمتکاری کنم و ساعت هایی در روز برای خدمت کردن به شما استخدام شوم؟
بانو گفت: شما که حسابدار هستی و با تجربه. حسابدار ها در آمد تقریبا خوبی دارن ، خدمتکاری و حمالی چرا؟
در جواب گفتم : اونقدر شیفته شخصیت و زیبایی شما هستم که بدون هیچ چشم داشتی وقت و نیروی خودم و برای خوشحال کردن و بهتر کردن حال شما بگذارم.

وارد خانه بانو شدم ، هنوز چشمم به وجود زیبایشان نیفتاده بود ، اما شوق آنکه برای اولین بار بر من نگاه مالکانه کند همه وجودم را مضطرب کرده بود ، اضطراب همراه با شوق رسیدن به لحظه حس حقارت زیر پای بانو. این سو و آن سو را با هیجانی وصف ناپذیر ، ترسی همراه با استرس در یک مثلث پر هیجان که هر سه سر مثلث را شوق اضطراب و ترس گرفته بود نگاه میکردم.
این چنین حسی ، وصف ناپذیر است و تجربه اش برای یک ساب آرزو خواهد بود. چند لحظه دیگر در چشمانی نگاه خواهم کرد که نگاه مالکانه ای به من خواهد داشت و این اوج حقارت شوقی هیجان انگیز بر وجودم تحمیل ساخته بود.
ناگهان ظاهر شدند و قبل از آنکه در میدان دیدم ظهور کنند بوی عطر زنانه و خنکی به مشامم رسید تا لباس بلند و سرتاسر مشکی که برجستگی باسن و سینه هایشان را دیدم بی اختیار سستی پاهایم مرا به زانو خواست و از پایین که بر اندامشان با تنی لرزان نگریستم میدیدم که او چون فرشته و الهه ای تاریخی گویا از زرینی کاغذ های تاریخ تمدن ویل دورانت استخراج شده بود و بهترین لحظات تاریخ را در خود نشان میداد و چون خورشیدی تابان بر زشتی های جهان چیرگی می بخشید و بر خود میبالید ظهور میکرد. آری چون طلوع خورشید بود.
بانو گفت بهترین استفاده ای که از تو میشه کرد دستمال کاغذی بودنت هست. از الان وظایف و برات میگم امیدوارم اون حافظه و مغز گیجت بتونه همه وظایف ثبت کنه و مثل یک ربات بهت یادآوری کنه.
هر بار میرم دستشویی تا زمانی که کارم تموم شه بیرون توالت زبونت و با دستمال کاغذی پاک میکنی تا کامل زبونت خشکه خشک بشه و هر وقت صدات کردم وارد میشی از زبونت برای خشک کردن جلو و عقبم استفاده میکنی تا هم لذت ببرم و هم یک دستمال کاغذی گوشتالو داشته باشم و کامل خشکم کنه.
پیش بند همیشه تنت باشه و هر لحظه که هر ظرفی کثیف میشه میشوری کلا نه عادت دارم نه خوش دارم ظرف کثیفی تو سینک باشه و در ضمن اسکاچ ظرفشویی هم هر روز چک میکنم و حسابی باید برق بزنه وگرنه تنبیهت اینه با سیم ظرفشویی نیم ساعت جلو خودم آلتت و بشوری تا بمیری.
خب تپلم که هستی ، یک دست لباس کلفتی زنونه برات میزارم تو اتاق سر فرصت میپوشی و لباست هر روز باید تمیز باشه و قوز کمر ازت ببینم گردنت شکسته و مهم تر از هرچی زیر سینه هات یه کِش دور کمر میبندی و یه کش زیر گردنت که سینه هات برجسته بشه و هروقت دلم خواست دست بندازم جرش بدم.
خانومی بودن خودتو ثابت میکنی دیگه ، نظافت خونه هم که نگم همه چیو میدونی و باید از پیش تو مغز گچت تعریف شده باشه ، فقط حواست به اتاق کنار در ورودی باشه اتاق پسر کوچولومه.
الانم جیش دارم و میخوام برم بشاشم ، حالا به وقتش لایق بودی جیش خوریمم میکنی. فعلا میرم بشاشم و چند دقیقه کوتاه وقت داری همه لباساتو در بیاری و زبونت با اون دستمال کاغذی ها که رو میز هست آماده کنی ، ببینم اولین امتحانت و چجوری پس میدی.

دست و پام میلرزید استرس وجودم و گرفته بود که مبادا نتونم بانو و راضی کنم ، لخت شدم و با استرس شدیدی دستمال کاغذی هارو رو زبونم میکشیدم تا پرز هاش بلند شه و خشک بشه که هم بانو لذت ببرند و هم اونجاشون خشک بشه.
داشتم دیوونه میشدم ، هنوز یک ساعت از ورودم به خانه بانو نگذشته که باید به عنوان دستمال کاغذی بعد از سرویس نقش آفرینی کنم. هم خوشحال کننده بود هم نگران کننده ، باید در اولین قدم خودم و ثابت کنم. بعد از خشک کردن زبونم پشت درب دستشویی دراز کشیدم و زبونم و بیرون آوردم که بانو تا درب و باز کردن نشستن رو دهنم و زبونم و با همه توانم به جلو عقب ایشان میکشیدم با دستمال زبونم و مجدد خشک میکردم.
سفیدی واژن و بنفشی سوراخ پشت بانو به سختی معلوم بود اما عاشقانه میبوسیدم و میلیسیدم تا نهایت توانم بتوانم او را از خود راضی کنم.
محو صدای آه آه بانو بودم که خراش های ریزی روی سینه ام حس کردم ، کمی گذشت تا متوجه وجود ناخن های بانو روی سینه هایم شدم تا کمی بعد به سخن آمدن و گفتند چه ممه های تپل مپلی داری ، اتفاقا میخواستم برای پسر بچه ۳ ساله ام پستونک بخرم ، به نظرم میتونی یک پستونک خوب واسه پسرم باشی. دیگه لازم نیست واسه خرید پستونک چپ و راست به داروخونه و مغازه برم. پاشو پاشو بریم تو اتاق تا ببینم میتونم ازت یه پستونک بسازم و نظرم و جلب کنی.
وارد اتاق شدم و چهار زانو رو تخت دو نفره ای رو تختی کرم رنگ روشن داشت نشستم و بانو بچه رو بغل من گذاشتن و خودشون هم پشت من نشستن و دستاشون رو کتف من بود و منی که اصلا پیش بینی چنین واقعه ای رو نداشتم تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم و یه سرگیجه ریز مثل سرگیجه های اول مستی داشتم که با اضطراب شدیدی همراه بود و یکدفعه که بانو دست انداخت از پشت ممه راستمو قلمبه کرد و گفت آروم ببر سمت دهن پسرم از استرس شدید داشتم خودمو خیس میکردم که یکدفعه نوک ممه ام تو دهن پسرش حس کردم اما وجود نگاه کردن به صورت پسرک و نداشتم و همین که عرق سرد رو تنم نشست متوجه میک زدن نیپلم از پسر بچه شدم که تپش قلبم میزد به مغزم.
صدای آه گفتن ریز بانو دم گوشمو شنیدم که گفت آه ، آفرین مثل اینکه خیلی هم بی مصرف نیستی و مرحله اول و خوب پاس کردی تا ببینم در ادامه چی کار میکنی پسرم از پستونک جدیدش خوشش میاد یا چی …

نوشته: spilinter08

بازدید 15,704

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “پستونک”

  1. خوردن ممه های پسر واقعا فانتزی منهاگه تپل و بی مو باشه که دیگه آخر عشقه مثلش نیستهمینطور دوس دارم ممه هامو پسر بخوره

  2. یکم اینکه splinter درسته و نه spilinter .دوم اینکه هیچگاه نتونستم این احساس رو درک کنم !سوم اینکه خیلی بسیار زیاد کُسخلی .

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید