انتقام از برادرِ سوءاستفادە‌گرم

در خوابی عمیق بودم که ناگهان بیدار شدم. متوجه شدم دستی در حال مالوندن سینه هامه. اون موقع سینه هام کمی برجستگی داشت و با کمی دقت ، هر بیننده ایی متوجه سینه هام میشد. خودم خوشم می اومد. وقتی تنها بودم ، جلوی آینه ، بالا تنه رولُخت میکردم و با سینه های برجسته شدم ور میرفتم و نگاشون میکردم. نُوکشون کمی تیره تر بود و به نوعی زیبا ، سفت و برافراشته بودند. حالا دستیِ غیر در حال مالوندن اونا بود. به روی خودم نیاوردم. حسِ بدی باید باشه اما من خوشم اومد. با نوکشون بازی میکرد و فشارشون میداد. از اون یکی خسته میشد میرفت سراغ اون یکی ، هی نوکشون رو میکشید و فشار میداد. عجیب منو حالی به حالی کرده بود و بی اختیار شق کرده بودم و کم مونده بود کیرِ شق کرده ام شورتم رو بترکونه. آروم دستش رو برد سراغ کیرم. سرش رو گرفت و کمی فشار داد. بنظرم میخواست باعث بشه دیر تر آبم بیاد. این کارش منو دیگه از حال برد. کمی تکون خوردم و آبم اومد. دستش رو خیس کردم و اونم فوراً دستش رو از شورتم کشید بیرون و رطوبتش رو به تنم مالید. هنوز حشری بودم. دو مرتبه اومد سراغ سینه هام و با شدتی بیشتر مالوندشون. خودش رو از پهلو بهم میمالوند و فشارم میداد. بخوبی برجستگی کیرش رو حس میکردم. فکر کنم فهمیده بود که بیدارم. یه پاش رو انداخت روم و فشارِ کیرش رو بیشتر کرد. معلوم بود نزدیکه که آبش بیاد. حسابی فشارم میداد و نفس نفس میزد. یه فشار محکم و دیگه شُل کرد. اونم ارضاء شد. همینطور بهم چسبیده بود. رطوبتش به من هم رسید. دستش رو از تو سینه هام در آورد. صورتش رو نزدیک کرد و گونه ام رو بوسید و دور شد.
برادرم بود. از من پنج سالی بزرگ تره ، کس دیگه ایی تو خونه نیست که این جسارت رو داشته باشه. مامان و بابام که تو اتاق خودشون خواب بودند. منم تو اتاق خودم ، پس میمونه برادرم که از این وضعیت من سوء استفاده کرده و بهم دست درازی کرد. این مراسم مالوندن و آب گیری ، بدون هیچ حرف و صحبتی تمام شد. ازم اجازه هم نگرفت و خودش رو سبک کرد. این حرکت برادرم باعث شد تا رُومون به هم باز بشه و شروعی باشه برای حرکات بعدی. یکی دو روز برادرم سعی داشت جلوی چشام نباشه و همو نبینیم. بنظرم میخواست بدونه من پا میدم یا اینکه معترض میشم و پَتشُو میریزم رو آب ، اما من پا دادم. چشم تو چشم هم می شدیم اما خبری از اعتراض و شکایت نبود. وقتی پی برد که منم اهلشم ، یه شب دیگه اومد سراغم. با صدای باز شدن درِ اتاقم ، بیدار شدم. فهمیدم که اونه. درِ اتاقم بسته شد. صدای چرخیدن کلید تو قفل اومد. خودم رو زده بودم به خواب ، صدام کرد ” لادن خوابی “؟ جوابش رو ندادم. اومد نزدیک تر ، کنار تختم زانو زد و آهسته تکرار کرد. پشتم بهش بود. تکونی به خودم دادم که مثلاً بیدار شدم. دستش رو ، رُو بازوم گذاشت و کمی فشار داد. ” چیه چه خبره ” ؟ آروم گفت ” هیس ! ! سرو صدا نکن ، منم ” ! گفتم ” چیه بازم بادت تند شده اومدی سراغم “؟ گفت “راستش آره ، بذار کمی باهات باشم ، اذیتت نمی کنم ” ! موندم چی بگم. سکوت من ، براش معنی پاسخ مثبت بود. اومد پهلوم خوابید و فوراً دستش رو برد زیر لباسم و سینه هام رو لمس کرد. با شدتی عجیب می مالوندشون. همزمان خودش رو بهم چسبوند. کیرش حسابی شق کرده بود. معلوم بود راست میگه ، بادش تند بود. تند تند نفس می کشید. بازدمش بهم میخورد. بنظرم کنترلی رو خودش نداشت. پاش رو انداخت روم و فشارش رو هم بیشتر کرد. داشتم له میشدم. اعتراضی نکردم. دستش رو برد اون طرف تر تا زیر بغلام رو هم لمس کنه. خیلی وقت بود که اصلاح نکرده بودم و موهای زیر بغلام بلند بودند ، موهاش رو می کشید و می مالوند. لذت میبردم اما به روم نمی آوردم. نمی خواستم پُرو بشه. از کنارم بلند شد و سعی کرد که لباسم رو بالا بزنه و بالا تنه اَم رو لخت کنه ، مخالفتی از من ندید. بلافاصله بلوزم رو درآورد و از بالا تنه لختم کرد. هنوز سینه هام اونقدر بزرگ نبودند که کُرست ببندم.
نوری ملایم اتاق رو روشن می کرد و همون اندازه کافی بود که برادرم رو با دیدن سینه های برافراشته و سفت اَم ، حشری بکنه. افتاد روشون و شروع کرد به خوردنشون. میکشون میزد و نوکشون رو گاز میگرفت. دیگه نتونستم تحمل کنم ، به خودم حرکتی دادم که نشونه هایی از لذت بردن بود ، اونم فهمید و با شدتی بیشتر به کارش ادامه میداد. یکی از سینه هام تو دهنش بود و اون یکی رو می مالوند و با دست دیگش ، زیر بغلم رو نوازش میکرد. تو آسمونها بودم. کیرم شق کرده بود و تحملم رو از دست داده بودم. ازم خواست که برگردم و به سینه بخوابم. دستورش رو اجرا کردم. شلوار و بعد شورتش رو در آورد و خوابید روم. کیرش رو لای درزِ کونم حس میکردم. بشدت خودش رو تکون میداد و فشارم میداد. سینش مماسِ پشتم بود. دستش رو آورد زیرم و سینه هام رو تو دستش گرفت و فشارشون داد. اون زیر داشتم له میشدم و نفسم بند اومده بود. میخواست شلوارم رو هم در بیاره که به اینجا نرسید. آبش اومد و منو حسابی خیس کرد. از بس فشارم می داد فرصتی رو برام نذاشته بود تا من هم ارضاء بشم. بعد از رفتنش ، جلق زدم و کمی خودم رو آروم کردم. حسِ خوبی بود. راستش خوشم اومد. کم بود اما بامزه بود. دوست داشتم به من هم فرصتی میداد تا خودم رو خالی کنم اما برادرم اینکار رو نکرد.
از اون شب به بعد دیگه شده بود کارش ، می اومد تو اتاقم و باهام حال میکرد. منم بهش حال میدادم. بعد یه مدتی ، دیگه سینه و زیر بغل و مالوندن براش جذابیتِ قدیم رو نداشت ، میخواست منو بکنه. اون شب با خودش وازلین آورده بود و تو تاریکی موقعی که داشت عقبم رو دستمالی می کرد ، انگشتش رو چرب کرد و فرستاد تو. اولش کمی درد داشت اما به زودی اون درد به لذت تبدیل شد. منو به صورت داگی نشوند و پهلوم قرار گرفت. باسنم رو به سینه اَش چسبوند و منو سفت گرفت. کمی دیگه چربم کرد و انگشتش رو فرو کرد تو کونم. تا ته می کرد تو و می چرخوند. همزمان می پرسید ” چطوره ، مزه میده ” ؟ من چیزی نمی گفتم و فقط خودم رو تکون میدادم که براش حکم رضایت رو داشت. دو انگشتی فرو کرد. کمی درد گرفت. بلافاصله تا ته فرستاد تو. کمی ازم فاصله گرفت و کیرم رو که حسابی شق کرده بود را تو دستش گرفت و شروع کرد به مالوندنش. دستاش چرب بود و کیرم رو فشار میداد و از لای دستای چربش لیز میخورد و لذتی عجیب بهم میداد. انگشتِ شصتش رو کرد تو کونم و تا ته فشار داد. در حالی که انگشتش تو کونم بود دیگر انگشتای همُون دستش رو به سمت خایه هام برد و شروع کرد به مالوندنشون. دیگه داشتم از حال میرفتم. لرزشی تو بدنم افتاد و آبم اومد. دستش رو خیس کردم. هنوز به صورت داگی بودم. زانو هام دیگه رمقی نداشت ، سُست شده بودم. از پهلوم بلند شد و رفت لای پاهام نشست. هنوز با سوراخِ کونم بازی میکرد. از پشت خودش رو بهم چسبوند و کیرش رو لای درزِ کونم گذاشت. لیزش میداد و با اون دستش کیر و خایه هام رو میمالوند. دو مرتبه حسِ حشری اَم زیاد شد. سر کیرش رو دمِ سوراخ کونم حس کردم. فهمیدم میخواد چیکار کنه. کمی خودم رو جمع کردم اما اون دستش رو برد زیر خایه هام و ملایم اونا رو مالوند تا شُل بشم. آهسته فرو کرد تو. دردی شدید منو گرفت. سرم رو بردم پایین و بالش رو گاز گرفتم. با دستم سعی کردم بین خودم و اون فاصله بندازم اما اون ول کن نبود. فشار رو فشار. با دو دستم ملحفه ها رو چنگ میزدم. میخواستم داد بزنم اما ترسیدم مامان و بابا بیدار بشن ، اونوقت آبرومون میرفت. تو دلم بهش بد و بیرا گفتم و با دستم هی میزدم به اون اما ول کن نبود. لحظه ایی توقف کرد. کمی آروم گرفتم. نفسم بند اومده بود. دو مرتبه فشارم داد. به روی سینه هام خوابیدم. نمی تونستم اون درد رو تحمل کنم. در همون حال حس کردم داغ شدم و گرمم شده بود. به خوبی حس کردم که کیرش از اون شقی در اومده و شُل شده بود. فهمیدم که آبش اومده و برای همین شُل کرده بود. ازم کشید بیرون. هنوز درد داشتم. حسابی منو خیس کرده بود. هنوز روم بود. نمی خواست بلند شه. گفتم ” بلند شو دیگه له شدم ، خیسم کردی ” ! بلند شد. خودشو پاک کرد و از اتاق رفت بیرون. هنوز درد داشتم و نمیتونستم از جام بلند شم. همونطور از درد خوابیدم و خوابم بُرد.
تا چند روز سوراخ کونم درد میکرد و نمیتونستم خوب راه برم. تو دلم بهش فُحش میدادم. با این کارش تمام اون لذت ها رو از بین برد. از اون شب دیگه درِ اتاقم رو از تو قفل میکردم تا نیاد سراغم. همون شب ، بیدار بودم دیدم دستگیره در تکون خود ، اما باز نشد. آروم به در زد اما من جوابش رو ندادم. بعد رفت. فرداش هم همینطور. یه یه هفته ایی همینطوری گذشت تا اینکه دردم خوب شده و دیگه خبری از اون سوزش نبود. دلم نوازش میخواست اما وقتی به درد اون شب فکر میکنم می ترسیدم. شب درِ اتاقم رو قفل نکردم. اجازه دادم بیاد تو. همین کار رو کرد. آخرای شب سر و کلش پیدا شد. تا در رو بست ، برگشتم و گفتم ” اگه میخوای بکنی تو ، برو ، تازه دردم خوب شده ، تا چند روز زخم بود ” ! اومد جلو بوسید منو و دستش رو گذاشت رو سینه هام و فشارشون داد. آروم گفت ” خُب بالاخره چی ، باید بره تو یا نه ، اولش کمی درد داره اما بعدش که عادت کردی خودت میگی بکن تو ، میگی نه ببین ” ! گفتم ” پس بذار منم بکنم تو ، تا منم کیف کنم ” ! با کمی جدیت گفت ” اصلاً ، من که شیمیل نیستم ، من پسرم و منم که میکنم ، افرادی مثل تو باید بدن” ! ناراحت شدم. پشتم رو کردم بهش. انتظار داشتم از اتاق بره اما نرفت. خوب کاری کرد. بادم تند بود و حسابی حشری بودم. اون شب خیلی اذیتم نکرد. حسابی منو سرحال آورد و هی انگشتم میکرد. اولش کمی می سوخت اما بعدش تبدیل به لذت شد. حسابی چربم کرد و دو انگشتی میکرد تو عقبم و می چرخوند. اگه بهش رُو میدادم حتماً کیرش رو میفرستاد تو. خودشم خیلی حشری بود. حسابی فشارم داد تا دوتایی با هم آبمون اُمد و ارضاء شدیم. یه چند روزی باهام کار کرد تا بالاخره منو از عقب کرد. راست می گفت اولش درد داشت اما وقتی عادت کردم تبدیل به لذت شد. هفته ایی دو ، سه شب میومد پیشم و خدمتم میرسید. سوراخم و کیرش رو کمی چرب میکرد و میفرستاد تو ، تلمبه میزد و حسابی کیر و خایم رو میمالوند. کمتر سراغِ سینه هام میرفت. فعلاً از کون کردن براش لذت بخش تر بود. بعد آبش رو با فشار توم خالی میکرد.
رفتن برادرم به سربازی باعث شد تا دست از سرم برداره و منم کمی آروم تر بشم. عادت کرده بودم اما وقتی اون نبود ، چاره ایی نداشتم جزء جلق زدن تا خودم رو آروم کنم. خیلی کم مرخصی میومد. تو دوران مرخصی ، یه چند باری اومد سراغم و دو تایی حسابی دلی از عزا در آوردیم. سربازیش خیلی زود تموم شد ، شاید هم من چنین تصوری داشتم. تو مغازه جای بابام رو گرفت و بعدش هم ازدواج و جدا شدن از خانواده ، خیلی سریع اتفاق افتاد. دیگه بزرگ شده بودیم و بایستی کم کم دست از اون کارا بر می داشتیم. راستش بعد از پایان خدمتش و رفتن به مغازه ، کمتر سراغم میومد و منم کمتر پا می دادم. بنظر میرسید باید هر دو سر به راه می شدیم ، اما اینطور نبود. با اینکه هر دو بزرگ شده بودیم و در شُرفِ ازدواج بود اما هر از چند وقتی می اُمد سراغم. نازم رو میکشید و التماس می کرد و بالاخره هم رضایت منو میگرفت و دلی از عزا در می اورد ، منم خُب حشری میشدم و زیرش لذت میبردم. ازدواجش با یه دختر هم سن و سال من ، موقتاً اون فکرا رو از سرمون خارج کردم. عروس خوبی بود ، با من خیلی صمیمی شد و مثل دو تا خواهر با هم جیک و پیک داشتیم. عروس خانم هنوز درس میخوند و قصد ادامه تحصیل داشت و برادرم هم مخالفتی نداشت. سال بعد پدرم رو از دست دادم و من و مادرم تنها تو خونه بودیم. مادرِ پیرم ، بیشتر مواقع خواب بود ، قرصهای افسردگی و خواب آور روش تأثیر زیادی میکرد و من تنهایی رو بیشتر حس می کردم و تنها مونس من ، زن داداشم بود که می رفتم خُونش ، تو کار خونه کمکش میکردم و حتی موقع امتحاناتش ، براش غذا هم می پختم. این کارام باعث شده بود تا خیلی قربون صدقم بره و ازم تعریف کنه. منم راضی بودم.
یه روز رفتم خونه داداشم ، دیدم عروس خانم خونه اَس و رنگ به رو نداره. تا متوجه من شد گفت ” لادن ، خوب شد که اومدی ، به دادم برس ، کمر درد داره بیچارم میکنه ” ، بنظرم خیلی درد نداشت اما خُب دوست داشت کمی اغراق کنه. داداشم هم سر کار نرفته بود و سعی داشت مراقبِ زنش باشه. رفتم سراغِ عروس خانم و کمی نوازش کردم. بنظر دردش خیلی مهم نبود. برای همین خیال داداشم رو راحت کردم که من مراقبش هستم و اون میتونه بره. اونم رفت. کمکش کردم از رو مبل بلند شه و رو تخت بخوابه. به سینه خوابید و منم کمی با پماد پشت و کمرش رو ماساژ دادم. کمی آروم تر شد و دیگه ناله نمی کرد. نفسهای عمیق می کشید. با حوصله کمی دیگه پمُاد بهش زدم و شعاع ماساژم رو بیشتر کردم. بند کُرستش رو باز کردم تا شونه هاش رو هم ماساژ بدم. بدنِ نرم و وسوسه کننده ایی داشت. دیگه آروم شده بود. دستم رو چرب تر کردم و از قسمت کمر به پایین تر رو هم مالوندم. تکون نمی خورد. باسنش رو مالوندم و از درز کونش کمی پایین تر رفتم. خودش رو جمع کرد و اجازه نداد تا بیشتر پیشروی داشته باشم. دستم رو برگردوندم و رفتم سراغِ سینه هاش. از پهلو میمالوندم و به سمت سینه هاش می رفتم. هنوز سینه هاش سفت بودند. مزه میداد. با دستهای چربم سینه هاش رو می گرفتم و فشارشون میدادم. تو دستم لیز میخورد ، حسِ خوبی داشتم ، بنظرم اون زیر لذت میبرد ، حس کردم آه و ناله هم میکنه. دو مرتبه به سراغ درز کونش رفتم. دیگه مخالفتی نداشت. پاش رو کمی بازتر کرد و اجازه داد تا دستم لای کونش رو هم بمالونه. خودش رو کمی تکون میداد. بنظر میومد حشری شده. منم سعی کردم کمی بهش حال بدم. نگاهی به خودم کردم. کیرم شق کرده بود و میخواست شلوارم رو بترکونه. عروس خانم هنوز از وضعیت من اطلاعی نداشت و منو خواهر شوهر میپنداشت. دست از کار نکشیدم. با یه دستم کونش رو باز می کردم و با دست دیگم تا نزدیک کُصش پیشروی داشتم. مخالفتی نداشت. بلکه میتونم بگم همراهی هم میکرد. باسنش رو داده بود بالا تا دستم به زیرش هم برسه. انگشتم وقتی به دمِ سوراخ کونش می رسید ، کمی فشار میدادم و به راحتی کمی میرفت تو. چند بار اینکار رو تکرار کردم و اونم لذت میبرد ، خوشش اومده بود. وقتی انگشتم به سوراخ کونش میرسید خودش رو بالا میداد تا انگشتم بیشتر بره تو و منم همکاری میکردم. الآن دو بندِ انگشتم تو کونشه ، تند تند نفس میکشید. تغییر موضع دادم و انگشت شصتم رو کردم تو سوراخ کونش. آه بلندی کشید. مخالفتی نکرد ، منم فشارش دادم. انگشتم رو تو سوراخ کونش میچرخوندم. کمی آوردم بیرون و دومرتبه با فشار فرستادم تو. به راحتی تا ته رفت. خودش رو هی تکون میداد و باسنش رو بالا میداد. حسابی حشری بود. در حالی که انگشتِ شصتم تو کونش بود با دیگر انگشتای همون دست ، کُصش رو مالوندم. چه آبی ترشح کرده بود. چربی دستم با آبِ کُصش مخلوط شد. یکی از انگشتام به راحتی رفت تو کُصش و عروس خانم هم آه بلندی سر داد. داشت از حال میرفت. پیش خودم گفتم ” پس داداشم شبها چیکار میکنه ؟ فقط بلد بود منو بکنه ؟ به زنش دست هم نمی زد و سرحال نمی آورد ؟ حالا باید من جورش رو بکشم “. یه فکرایی به سرم زد. داداشم منو میکرد ، حالا موقع تلافیه ، چطوره منم زنش رو بکنم !
دست بردم و شلوار و شورتش رو که تا روُنهاش پایین رفته بودند ، در آوردم. دیگه لُخت رو تخت خوابیده بود. به سرعت لُخت شدم. سرش اون طرف بود و منو نمی دید ، شاید خجالت میکشید ، اینطوری برام بهتر بود. خودم رو انداختم روش ، باسنم رو بالا نگه داشته بود تا کیرم بهش نخوره ، میدونستم که تا حس کنه ، بلند میشه و نمی تونم بکنمش. بدش نیومد. سینه هام به پشتش مماس بود و اونم لذت میبرد. هنوز با دستم کُص و کونش رو میمالوندم. آماده که شد ، خودم رو شُل کردم و کیرم رو گذاشتم لای پاش و تا اومد بجنبه ، فرستادم تو کُصش. کیرم به حدی شق کرده بود که غیر قابل کنترل شده بودم. با یه فشار رفت تو کُصش. سفت عروس خانم رو گرفته بودم تا در نره. جیغی زد. خودش رو تکون داد. میخواست از زیرم در بره. نمیذاشتم. چند بار تلمبه زدم اما اون میخواست به هر ترتیبی که شده از زیرم در بره. آخر سر هم درش آورد و منم که در حال ارضاء شدن بودم ، آبم رو ریختم رو کمرش ، هم خودم و هم عروس خانم خیس و مرطوب شدیم.
منو پرت کرد از تخت پایین ، بلند شد و رو تخت نشست. نگاش به کیرم بود. بخوبی تعجب رو می شد از چشماش خوند. داشت شاخ در میاورد. نگاهی به سینه هام کرد و بعد هم به کیرم که دیگه از اون شق بودن خارج شده و کوچیک شده بود. این چیه ؟ تغییر جنسیت دادی ؟ تو دختری یا پسر ؟ پاسخی نداشتم که بدم. دنبال شورت و شلوارم می گشتم تا بپوشم. پیداشون کردم و فوراً پوشیدمشون. لباسام رو تنم کردم و به سرعت از خونشون زدم بیرون. با سرعت راه میرفتم. تو حال خودم نبودم. نمیدونستم باید چیکار کنم. بدون اینکه به عواقبش توجه کنم ، به زن داداشم تجاوز کرده بودم. حالا اگه همه بفهمن چی میشد. میخواستم برم و گُم و گور بشم ، اما جایی رو نداشتم. رفتم خونه. مادرم خواب بود. رفتم حموم و یه دوش گرفتم و لباسام رو هم عوض کردم. منتظر بودم تا داداشم از راه برسه و منو حسابی تنبیه کنه. اگه گیرم میاورد حسابی منو می زد. آخرای شب بود. هنوز ترس داشتم. نمیدونم کی خوابم برد. وقتی چشم باز کردم هوا کاملاً روشن بود. سر و صدای مامان میومد. خبری نبود. شاید آرامش قبل از طوفان باشه. خلاصه دو ، سه روزی گذشت اما هیچ خبری نشد. نه میتونستم برم خونه داداشم و نه اینکه به عروس خانم زنگ بزنم. بلاتکلیف بودم. بعدازظهر داداشم زنگ زد و گفت که شب شام میایم اونجا. دلم ریخت پایین. حتماً میان تا تکلیفم رو یه سره کنن. باید فرار میکردم ، کجا دارم که برم. مجبور شدم بمونم و جزای کاری رو که کرده بودم رو بدم. با نگرانی شام درست کردم و با دلهره منتظر شدم.
داداشم با زنش اومدن. همه خوشحال و خندون ، حرفی پیش نیومد و اتفاقی نیُفتاد. موقع ظرف شُستن با عروس خانم چشم تو چشم نمی شدم. خجالت میکشیدم. اما اون اصلاً انگار نه نگار. موقع رفتن منو بوسید و یه چشمکی هم بهم زد و رفتن. یعنی چیزی به داداشم نگفته و منو لُو نداده. خُب اگه اینطوری بود که الان باید یه وری راه میرفتم و دهنم پُر خون بود. پس معلومه که عروسمون ، خانمی کرده و حرفی نزده. ماشاالله به این عروس. هنوز روم نمی شد که برم خونه داداشم. یه یه هفته ایی گذشته بود و من هنوز به خودم جرأت نمی دادم که با عروس خانم چشم تو چشم بشم. دیروز حال مامان بد شد و مجبور شدیم تو قسمت سی سی یوِ بیمارستان بستریش کنیم. من تا بعد از ظهر بیمارستان بودم. دیگه خسته شدم و منو بیرون کردن. اجازه نمی دادن تا پیش مادرم بمونم. اومدم خونه. یه دوش گرفتم. حوصله اَم نداشتم برای خودم شام تهیه ببینم. یه مرتبه زنگ در خونه بصدا در اُومد. عروس خانم بود با ظرف غذا. اومد جلو منو بوسید و احوال پرسی کرد. خجالت میکشیدم. فوری سفره پهن و غذا رو آماده کرد تا دوتایی بخوریم. نگاش نمی کردم. گرسنه بودم و با ولع غذا رو خوردم. گفت که قراره شب پیشم بمونه تا تنها نباشم. تعجب کردم. با اون کاری که باهاش کردم و حالا اینطور قربون صدقم میره.
داشتیم تلویزیون میدیدم. کنارم نشسته بود. یه مرتبه دستش رفت سراغ کیرم. همزمان گفت ” چیزه خوبیه ها ، خودت رو جای دختر جا میزنی و بعد سر فرصت طرف رو میکنی ، اون روز خوب حال کردی” ! گفتم ” ببخشید ، دستم خودم نبود ” ! با دستش آروم صورتم رو به سمت خودش برگردوند و ازم لب گرفت. ” بخشیدمت ” ! ادامه داد : “خودتو زیاد اذیت نکن ، کاریه که شده ” ! صورتش رو آورد جلو و دومرتبه لباش رو با لبام مماس کرد و محکم ماچم کرد. همزمان زبونش رو کرد تو دهنم و کمی چرخوند. بنظر میومد که حالی به حالی باشه. دستش رو به سمت سینه هام برد و اونارو تو دستاش گرفت. صحنۀ عجیبی بود. عروس خانم خودش می خواست پیش دستی کنه تا صحنۀ اون روز بازسازی بشه. منم که دیگه از خجالت خارج شده بودم ، پا دادم. دستم رو از زیر بلوزش بردم تو سینه هاش و درز سینه هاش رو نوازش کردم. عرق کرده بود و لای درزِ سینه هاش خیس بود. آروم و ملایم شروع کردم به نوازش کردن اون قسمت. چشماش رو بست و آهی ملایم سر داد. حدسم درست بود ، عروس خانم حشری تشریف دارند و اومده بود تا بادش رو بخوابونم. کمکش کردم تا بالا تنه اَش رو لُخت کنه ، خودش کُرستش رو در آورد. سینه هاش از سینه های من هم سفت تر و برافراشته تر بود. خیلی ناز بودند. دستم رو بردم زیر سینه اَش و کمی اونو آوردم بالا ، همزمان یه بوسه ازشون گرفتم. رایحه ملایمی از بوی خوشِ عطر به مشامم خورد. بلد بود چیکار کنه تا منم حشری بشم. لای سینه هاش رو خوش بو کرده بود. بینی اَم رو از اون رایحۀ وسوسه کننده پُر کردم. سینه هاش رو بوسه بارون و اومدم بالا تر و گردنشو هم ماچ کردم. سرش رو داده بود بالا تا بهتر گردنش رو ببوسم. لیسش زدم. آه و نالش بلند شد. میدونست کسی خونه نیست برای همین بی پروا بود و بلند آه و ناله میکرد. بلند شدم و رو زمین و جلوش زانو زدم.
خودم رو کشیدم بالا و حرکاتم رو از سر گرفتم. مالش سینه ها و بعد هم بوسه بارون گردن حسابی عروس خانم رو حشری کرده بود. دستاش رو دادم بالا تا زیر بغلاش رو هم بمالونم. در حالی که سینه هاش تو دستم بود ، صورتم رو بردم سمت زیر بغلش. کمی عرق کرده بود و اون قسمت خیس بود. توجهی نکردم و ماچش کردم و براش مالوندم. فکر کنم تو آسمونها سیر میکرد. چشماش رو بسته بود و آه و ناله میکرد. به سرعت بالا تنه اَم رو لُخت کردم و کُرستم رو هم در آوردم. عروس خانم هنوز رو مبل نشسته بود و تو عالم خودش سیر می کرد. خودم رو بالا آوردم و سینه هام رو به صورتش چسبوندم. مثل بچه ایی که میخواست شیر بخوره ، یکی از سینه هام رو به دهن گرفت و شروع کرد به میک زدن. چشماش رو باز کرد و نگام کرد. همزمان صورتش رو برد عقب و نگاشون کرد و تو دستش گرفتشون و گفت وای چه لیموهایی ! چقدر نازن ! معلومه که هنوز دست نخوردن ! شروع کرد به بازی کردن با سرشون و گاز گرفتنشون. اون لحظه به یاد داداشم افتادم که هفته ایی دو ، سه بار میومد سراغم و سینه هام رو میخورد. میخواستم بگم که شوهرت قبلاً خدمتشون رسیده و همچین دست نخورده هم نیست ، اما نگفتم.
نمی دونم ، عروس خانم میخواست که بکنمش یا اینکه به همین نوازش ها بسنده داشت. کیرم حسابی شق بود و آماده کردنش ، وسوسه شده بودم و میخواستم که تلافی اون کردنهای داداشم رو کرده باشم اما کمی دلهره داشتم. با کمی پُرو گری دستم رو از زیر دامنش بردم سمت لای پاش تا ببینم اهلش هست یا نه. یه مرتبه جا خود و خودش رو سفت کرد. دستم رو در نیاوردم و همون جا نگه داشتم. لحظه ایی بعد پاش رو باز کرد تا ادامه بدم. بنظرم میخواست. منم آروم دستم رو لیز دادم و به سمت کُصش پیشروی کردم. شورتش خیس آب بود. شورتش رو کنار زدم و کمی مالوندمش. یه تکونی خورد و ناله ایی سر داد. اینقدر حشری بود که پاش رو سفت کرد و دستم اون لا موند. همزمان خودش رو تکون داد. من حرکتی نکردم. با دست دیگم دامنش رو بالا دادم تا رونهاش معلوم شد. رونهاش رو مالوندم و بوسه بارون کردم. خوشش اومد. پاهاش رو باز کرد و دستم آزاد شد. فوری دست بکار شدم. شورتش رو به حالت معمولی در آوردم و از روی شوت ، کُصش رو میمالوندم. آبش از زیر شورتش بیرون زده بود و تراوش میکرد. نوازش رانها ، بوسه از سینه ها و گردن و حالا هم از روی شورت انگشت کردن تو کُصش ، دیگه عروس خانم داشت از حال میرفت و رو مبل ولو میشد. تکه ایی از شورتش با فشار انگشتم می رفت تو کُصش و اونم حسابی لذت میبرد. چند باری این کار رو کردم و بعد آروم شورتش رو از پاش درآوردم. خودش هم همکاری کرد. وسط پاهاش بودم و آروم پاهاش رو بلند کردم و رو شونه هام گذاشتم. همزمان رونهاش رو بوسه زدم. سرم رو بردم لای پاش و با زبونم چوچولش رو زبون زدم. یه مرتبه تکونی شدید خورد و ناله ایی بلند سر داد. معلوم بود دیگه نمی تونست خودش رو کنترل کنه. دوتا روناش رو محکم کرد و منو او وسط گیر انداخت. به سختی نفس میکشیدم. زبونم طعمِ آبِ کُصش رو چشید. وصفش کمی سخته ، بیشتر رایحه اَش وسوسه کننده است. اگه لحظه ایی دیر تر پاهاش رو از هم باز نمی کرد دیگه نمیتونستم نفس بکشم. یه نفس عمیق کشیدم و دومرتبه شروع کردم به زبون زدم. سرم رو به خودش می چسبوند و فشار میداد. منم کم نذاشتم و حسابی براش زبون زدم. عروس خانم حسابی حشری شده بود و منم دستِ کمی ازش نداشتم. کیرم داشت شلوارم رو می ترکوند. کمی جابجاش کردم تا خودنمایی نکنه. اون متوجه شد. دست برد و کیرم رو از روی شلوارم گرفت و فشار داد. الآنه که آبش بیاد. کمی خودم رو عقب کشیدم و از دستش رهاش کردم. نمی خواستم به این زودی ارضاء بشم. حرکتی به خودم دادم و شلوارم رو از پام در آوردم. شورت مردونه پام بود. کیرم تو شورت زنونه که جا نمیشه. عروس خانم از روی شورت کیرم رو گرفت و شروع کرد به مالوندن. خیلی لذت بخش بود. حالی به حالی شدم و یه مرتبه آبم اومد و شورتم رو خیس کرد و کمی هم از لای اون زد بیرون. عروس خانم هنوز در حال مالوندن بود و توجهی به مرطوب شدن شورت و دستش نداشت. یه کم که مالوند ، شورتم رو در آورد و با شورتم شروع کرد به تمیز کردن کیرم. کمی خجالت کشیدم و خودم رو سفت کردم اما اون به کارش ادامه داد.
بدن وسوسه کننده زن داداشم و مالش کیرم توسط دستای نرم و لطیف اون ، باعث شد تا کیرم شروع کنه به سفت شدن و آماده شدن. عروس خانم رو کاناپه دراز کشید و به پشت خوابید. من دیگه نمیتونستم تحمل کنم ، روش خوابیدم. کمی لب گرفتن و بوسه بارون کردن و همزمان لاپایی ، دوتاییمون رو حشری کرد. هنوز کُصش پُر آب بود و نیازی به سختی نداشت. سرم رو بالا آوردم و تو چشماش نگاه کردم و همزمان کیرم رو فرستادم تو کُصش. چشماش خمار شد و لبش رو گاز گرفت و ناله سر داد. این کارش منو حشری تر کرد. کیرم تا ته تو کُصش بود. لحظه ایی تأمل کردم. آروم درش آوردم. اون زیر کیف میکرد. دومرتبه فرستادم تو و شروع کردم به تلمبه زدن. عجب لذتی داشت. من داشتم با ولع نگاه میکردم که چطوری کیرم میرفت تو کُصِ زن داداشم. می کشیدم بیرون و بعد با شدتی بیشتر میکردم تو. اینقدر ترشح اَش زیاد بود که مجبور شدم با شورتش کمی خشکش کنم. عروس خانم ناله میکرد و آه میکشید و منم تند تند نفس میکشیدم و با تمام قدرت کیرم رو میچپوندم تو کُصش و هر دو حال میکردیم. پاهاش رو بلند کردم و انداختم رو شونه هام و همزمان ساق پاش رو بوسه میزدم. صدای شلپ شلوپ تو خونه پیچیده بود و رایحه حشری بودنمون ، نوعی نوازش بینی محسوب میشد. آبم داشت میومد. درش آوردم. پاهاش رو صاف کردم و رو سینه اش نشستم. کیرم رو گذاشتم لای سینه هاش و جلو عقب کردم. عروس خانم سینه هاش رو به هم چسبوند تا کیرم با کمی فشار از لای سینه هاش عبور کنه. لای سینه هاش خیس عرق شده بود. کیرم از روی خیسی سینه هاش رد میشد و تا نزدیکی دهنش می رفت. تو همون حال آبم اومد و پاشید بهش. جهشِ کمی داشت ، چون لحظاتی قبل ارضاء شده بودم ، هم پرتابش کم بود و هم مقدارش اما همین مقدار هم کافی بود تا سینه های قشنگش رو مرطوب تر کنه. خودم رو لیز دادم و روش خوابیدم. عروس خانم زیرم بود و من روش خوابیده بود. مزه دار بود و هیچ کدام اعتراضی نداشتیم. یه بوسه سفت از لباش گرفتم و برای اتمام کار ، زبونم رو کردم تو دهنش و تو دهنش چرخوندم. اونم زبونم رو شروع کرد به مکیدن. نمی خواستم زود تموم کنم. دستش رو دادم بالا و زیر بغلاش رو بوسه بارون کردم. هنوز حشری بود. زیرم تکون میخورد و سعی داشت اون زیر لذت ببره. خسته شده بودم.
دیگه برای اَمروز بس بود. از روش بلند شدم و رو زمین نشستم. عروس خانم هنوز لُخت روی کاناپه خوابیده بود و به یاد دقایقی قبل لذت میبرد. به خوبی معلوم بود که حسابی کیف کرده و به قولی هنوز مزه کُص دادنش زیر زبونش هست. لباسام رو جمع کردم و خواستم برم حمام. گفتم ” من میرم حمام ، دیگه کاری نداری ” ؟ ! ! یه وری شد و پاسخ داد :” میخوای باهات بیام حمام ” ؟ نگاش کردم ، هنوز لُخت بود و وسوسه انگیز ، جلوی خودم رو گرفتم ، دیگه جونِ کردن نداشتم ، گفتم ، ” بست نیست ، یه کمی هم واسه داداشم بذار#34; ! ! دوتایی خندیدم. ادامه دادم ، ” میخوای بیا ، اما بخدا دیگه کمر برام نمونده ، برای اَمروز بسه ” ! ! با کمی طنازی گفت ، ” خُب برو ، دیگه دو تا قطره آب که اینقدر عشوه و ناز کردن نداره ” ! !.
یکی ، دو روز از این موضوع گذشت. چند باری تلفنی با عروس خانم حرف زدم. پای تلفن طنازی می کرد و عشوه میومد و از کلمات سکسی استفاده میکرد. به خوبی مشخص بود که دلش میخواست اما فرصت بدست نمی اومد. مادرم رو به بخش منتقل کرده بودند و من مجبور بودم بیشتر وقتم رو تو بیمارستان بگذرونم. خودم هم بدم نمی اومد. هنوز تلافی داداشم رو در نیاورده بودم اما خُب چاره ایی نداشتم بایستی پیش مادرم می موندم. بالاخره مادر رو مرخص کردند و هر دو به خونه برگشتیم. مادر از نظر جسمی کمی کم توان شده بود. اما با گذشت زمان ، بهتر شد و تونست مثل قبل کاراش رو خودش انجام بده.
عروس خانم تماس گرفت و ازم خواست که به خونشون برم و براش غذا درست کنم. درس ها زیاد بود و کلاس هم داشت ، فرصت درست کردن غذا نداشت. منم قبول کردم. به قولی هم فال بود و هم تماشا. غذا دست می کنم و بعد هم حالی به عروس خانم میدم. میدونستم که این کار ابُهتِ خواهر شوهر بودن رو پایین میاره اما خُب چیکار کنم ، مهربونی تو ذاتمه ! دوش گرفتم و خودم رو تر و تمیز کردم. کمی حالی به حالی بودم. یه 10 روزی بود که نه خبری از داداشم بود و نه عروس خانم ، مریضی مادر باعث شده بود تا تمام این کارها عقب بمونه و من هم از قافله عقب بمونم. اَمروز باید تلافی این مدت رو در میاوردم. کلید خونۀ داداشم رو داشتم با این حال زنگ زدم. کسی جواب نداد. کمی مایوس شدم. دوست داشتم عروس خانم خونه می بود و حالی با هم میکردیم اما نبود. رفتم تو خونه. تو خونه ساکت و آروم بود. کیفم رو جلوی جالباسی گذاشتم و شروع کردم به کم کردن لباسم ، برای خودم اونجا لباسِ راحتی داشتم. لُخت شدم. جلوی آینه خودم رو برانداز کردم. هنوز تو فُرم بودم. یه مرتبه درِ حمام باز شد و داداشم در حالی که یه حوله دور کمرش بسته بود ، اومد بیرون. دستپاچه شدم. اونم از دیدن من ، تعجب کرد. در همون حالی که فقط شورت و کُرست تنم بود ، جلوش قرار گرفته بودم و اونم فقط حوله حمام داشت. لبخندی زد و گفت : ” به به لادن خانم ، خوش اُومدی” ! نگاهش شیطانی شد و من پی به این موضوع بردم. خواستم به سرعت لباس تنم کنم ، اومد جلو و دستم رو گرفت و گفت ” عجله نکن ، چرا هُول شدی” ؟ گفتم ” آخه بدِ ، یه مرتبه زنت سر میرسه و منو و تو رو اینجوری می بینه و فکرای ناجور میکنه ” ! گفت ” اَمروز دیرتر میاد ، کلاس داره “. با کمی شیطنت ادامه داد ” ما هم وقت داریم ! تازه چه فکرایی ، منو تو خواهر برادریم ، مگه غیر اینه ” ؟ !. اینو گفت و دستم رو گرفت و برد سمت اتاق خواب. معلوم بود حسابی حالی به حالیه و الآن هم که من جلوش حاضر و آماده ، چه بهتر از این.
گرۀ حوله اَش رو شُل کرد و حوله افتاد پایین ، الان جلوم لُخت بود. منو از پشت گرفت و به سینه اَش چسبوند. فشارم داد. برآمدگی کیرش رو حس می کردم. کمی خودش رو بیشتر بهم چسبوند. دست برد تا بند کُرستم رو باز کنه ، جلوش رو گرفتم. گفتم ” تُودیگه زن داری ، این کار برات بده ” ! در حالی که دستم رو پس میزد تا بند کُرستم رو باز کنه جواب داد ، ” خُب زن داشته باشم ، تو جای خود داری “. با کمی خشونت ، بندِ کُرستم رو باز کرد و از تنم در آورد و رو تخت خوابوندم. گفت ” حالا راضی شُو”. کمی التماسش کردم تا منصرف بشه ، اما بنظر التماس کردنام باعث حشری تر شدنش شد. گفت ” حالا آماده شو ، ببینم چی میشه “. رفت و وازلین آورد. منو به حالت داگی کرد و شروع کرد به چرب کردن سوراخ کونم. فوری انگشتم کرد و عقب جلو می کرد و بعد دو انگشتی ، گفت ” آماده ایی ” ؟ گفتم ” نه ، دردم میاد “. از زیر دستش رو برد و کیر و خایم رو مالوند و چربشون کرد. داشتم حالی به حالی میشدم. کیرش رو هم وازلینی کرد و گذاشت دَمِ سوراخ کونم. فشار داد. همزمان گفت ” دیگه بایستی عادت کرده باشی ، اولین بارت که نیست “. کمی رفت تو. دردم گفت. سرم رو دادم پایین و بالش رو گاز گرفتم. توجهی به من نداشت و فقط فشار میداد. ترحم تو کارش نبود. کمی در آورد. دو مرتبه انگشتم کرد تا سوراخم گشاد بشه. کیرم رو می مالوند تا حشری بشم. شق کرده بودم. گفت ، خودتم که حاضری ، پس دیگه معطل نکنیم. یه فشار محکم ، تمام کیرش رو کرد تو. بخوبی حسش میکردم. اشکم دراُمد. ملحفه رو تخت رو چنگ میزدم. داد زدم. گفت ” داد بزن کسی خونه نیست “. محکم گرفته بودنم و هی تلمبه میزد. داشتم از حال میرفتم. یه کم که عقب جلو کرد ، آروم تر شدم. حسابی حشری بود ، تو همون حال گفت ” وای لادن ، خدا تو رو برام فرستاده “. تا ته میکرد تو. سعی داشت درزِ کونم رو باز کنه تا به خوبی ببینه چه جوری میکنه. زودی آبش اُومد. ریخت تو کونم. پاهاش سُست شد و رو دو پا نشست. من هنوز داگی بودم. اینقدر ریخته بود تو که از کونم میریخت بیرون و ملحفه رو خیس کرد. بلند شدم و رو تخت نشستم. اونم پهلوم نشست. گونه ام رو بوسید و ازم تشکر کرد. گفت ” ببخشید اذیت شدی ، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ” گفتم ” آخه این چه کاریه ؟ تو زن داری ! اون وقت هنوز چشتِ دنبال منه ” ! گفت ” راستش زنم از عقب بهم نمیده ، میگه درد داره و اجازه نمی ده تا از عقب بکنمش ” ! گفتم : ” حالا من باید جورِ عروس خانم رو بکشم “؟ ! سینم رو نوازش کرد و گفت ” حالا ناراحت نباش ، تو شیمیل هستی و برات فرقی نمیکنه که بدی یا بکنی ! این حرفش خیلی منو ناراحت کرد. لباس تنمون کردیم ، از دستش ناراحت بودم ، نه بخاطر کردنش ، بخاطر حرفش. لازم نبود این عیب منو به رُخم بکشه ، اما اون این کارو کرد. کاری از دستم بر نمی اومد. راستش از دادن به داداشم بدم هم نمی اومد اما این حرفاش تمامِ اون لذتها رو از بین میبره. دنبال فرصت می گشتم تا تلافی او حرفها رو سر زنش خالی کنم. اما وقتی خوب فکر می کنم می بینم که عروس خانم چه گناهی کرده که باید تاوان شوهرش رو بده. داداشم از اون روز به بعد ، به یاد جوونی هاش ، هر از چند وقتی می اومد سراغم و حسابی منو میکرد.
مادر تو همون سال فوت کرد و من موندم و یه خونه خالی. برای خودم کار پیدا کردم و تو همون خونه پدری ساکن بودم. تو محل کارم خواستگار برام پیدا شد اما از همون اولش جواب منفی دادم. نمی خواستم آبروم تو محل کار بره. به کسی نزدیک نمی شدم و نمی ذاشتم کسی هم ب من نزدیک بشه. به مهمونی های زنونه هم نمی رفتم. فوت مامان یه جورایی به نفع همه شد. گفتنش درست نبود اما خُب همینطوره دیگه. برای داداشم که هر وقت هوس میکرد راحت می اومد خونه و منو میکرد و کسی هم با خبر نمی شد. یه موقع هایی دوست نداشتم که دیگه تحتِ فرمان اون باشم اما خُب منم دلم میخواست و بدم نمی اومد. وقتی خیلی التماس میکرد ، بله میگفتم و خودم رو در اختیارش میذاشتم. تقریبا دیگه عادتم شده بود. وقتی داداشم تنها می اومد خونه می فهمیدم که میخواد بکنه و منم پا میدادم و اونم حسابی باهام حال میکرد. خدا نکنه موقعی که عروس خانم پریود میشد. اون وقت بود که اضافه کاری داشتم و هفته ایی دو ، سه بار مجبور بودم به داداشم بدم و به قولی عقبم می شد اتوبان. برای عروس خانم هم که تنها بودنم بد نشد. هر وقت هوس میکرد و به قولی بادش تند میشد ، بهم سر میزد و بادش رُو براش کم می کردم. منم براش کم نمی گذاشتم و هر وقتی دست نوازش به سر عروس خانم می کشیدم و اونو سر حال می آوردم. یه دفعه که حسابی حشری بود و منم براش سنگ تموم گذاشته بودم ، ازم خواست تا آبم رو تو کُصش بریزم تا حامله بشه. نمی دونستم که می تونم یا نه ، منم حالی به حالی بودم و آبم رو توش ریختم. آخه داداشم برای پدر شدن ، مشکل داشت و اینجا هم بایستی جورش رو میکشیدم. اون موقع تو حالِ خودم نبودم اما حالا که فکرش رو میکنم اگه حامله بشه چه جوابی باید بدم ؟ من باباش می شدم ؟ ولی فکر کنم که آبم این قدرت رو نداشته باشه که کسی رو حامله کنه !
الآن که اینارو مینویسم ، 3 سالی از این ماجراها میگذره. نه بچه ایی در کاره و نه اینکه داداشم دست از این شیطنت بازی هاش کشیده ، خونه پدری رو به اسمم کرده تا تلافی اون کاراش رو داده باشه ، منم برای تلافی ، هر از چند وقتی خدمت زن داداشم میرسم تا مدیون نباشم. بعضی مواقع حسِ گناه می کنم اما وقتی به واقعیتها می نگرم ، می بینم که خداوند این وضعیت رو برام ایجاد کرده. یکی رو مرد آفریده تا بکنه تو و یکی رو زن آفریده تا بده ، و منو نیمه زن و نیمه مرد تا بتونم خودم رو جای زن جا بزنم و به موقش هم بکنم. بنظرتون بده ؟ خداوند منو اینطوری آفریده حتما هم از این موضوع راضیه. بنظرتون کارم گناه محسوب میشه ؟

نوشته: لادن رحیمی

بازدید 4,104

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

25 پاسخ به “انتقام از برادرِ سوءاستفادە‌گرم”

  1. خیلی روان و جذاب نوشته بودی،استعداد خوبی در نگارش داستان داری.👏👏👏👏👍👍👍👍

  2. بعنوان داستان خوب بود ولی واقعیت نهچون معلوم نیست چند سالته که میگی هنوز سینم خوب مونده و دومش معلومه که پسری و هیچ شیمیلی درکار نیست با کلمه تنوری که گفتی . بعدش هم این طوری که داری پیش میری فکر کنم دیگه تا سال دیگه چیزی ازت نمونه.چرا اینقدر چیز مرطوب و خیس دوست داری.نکنه توی انبار دستمال مرطوب یا شاید هم کارواش کارمیکنی😅😅

  3. راستی این پمپ هواتو خاموش که بچه ها رو باد می‌بره(توی هر ۲خط درمیونبادش زیاد بودحالی به حالیمیشد)🙃🙂🙃

  4. جالب بود نسبت به داستانهای که خوندم این چند مدت تعریف از اندام و خودشیرینی نداشتی و به نظر من واقعی بود

  5. جالب بود نسبت به داستانهای که خوندم این چند مدت تعریف از اندام و خودشیرینی نداشتی و به نظر من واقعی بود ❤️ 👏

  6. در مورد داستان که چیزی نمیتونم بگم ولی در مورد کامنتا چقدر کوووونی داریم😂

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید