این داستان بیشتر محتوای احساسی و عاشقانه داره، اسامی مستعارند و داستان واقعی با کمی اغراق برای زیبایی نوشته است، امیدوارم دوست داشته باشید بزن بریم.
کدام گزینه راجب غشای یاخته استرپتوکوکوس نومونیا درست بیان شده است؟ اههههه چه سوال سختیه یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت 7 شبه اههههه 4 ساعت کامل درس خوندم اونم زیست درسی که متنفرم ازش واقعا آفرین به خودم
+کوروووش!
_بله مادر؟ کارم داری؟
+نمیخوای از اون اتاق لعنتی بیایی بیرون بیا بریم میخوایمم با خاله ایی بریم پارک توام بیا!
_مامااااااان!
+دورت بگردم نفسم مادر میدونم امسال کنکور داری ولی نیازی نیست این همه خودتو زجر بدی مادر
_مرسی که به فکرمی ممنون ولی باید درس بخونم
+مادر جان تازه الان هفته دوم مهره درس آنچنان نداری بیا بریم دورت بگردم
_مادر جان از امیر خوشم نمیاد بعدشم درس دارم
+مادر جان امیر که پسر خوبیه پسر خاله به این خوبی داری حتما باید آدم به دور باشی بیا یکم باهاش معاشرت کن
_مااااااااامااااااان!
+باشه دور سرت بگردم من رفتم غذا هم آماده رو اجاقه موفق باشی دکی من!
_مرسی! به سلامت!
امیر واقعا پسر بدی نیست ولی زیادی خودمونیه و گرم میگیره من خوشم نمیاد ولی من خودم کلا درونگرام تو مدرسه هیچ دوستی ندارم سر کلاس از حرف زدن جلوی جمع تنفر دارم و میترسم کلا با تنهایی بیشتر حال میکنم البته مجبورم با تنهاییم حال کنم چون تا ابد محکوم به خجالتی بودن هستم.
رفتم نشستم رو مبل پذیرایی داشتم چایی میخوردم و فکر میکنم که ناگهان گریه ام گرفت !! اره گریه من خیلی گریه می کنم تو تنهایی هام شاید عجیب باشه ولی بخاطر همین خجالتی بودن و ضعفم تو شخصیتم تو انداامم که یه لاغر مردنی ام و کلا خیلی گریه میکنم شاید عجیب باشه! زانو هامو تو بغلم گرفته بودم و حالت افسرده ای به خودم گرفته بودم و گریه میکردم آخه خدایا من چرا باید اینقدر ضعیف باشم هیچ کاری نمیتونم بکنم،تو همین فکرا بودم که خوابم برد…
داشتم لباس مدرسه رو میپوشیدم یه نگاه به ساعت انداختم،وااای دیرم شد هفت شد خاک به سرمم
نمیدونم چجوری تو نیم ساعت خودمو رسوندم به مدرسه آخه مدرسه هم نزدیک خونمون بود 2 تا کوچه اونورتر بود
رسیدم به صف مدیر حرف های همیشگیش رو زد رفتیم کلاس ریاضی داشیم درسی که من دییواانه وار عاشقش بودم و واقعا توش خوب بودم. استاد در مورد ترکیب توابع و … صحبت میکرد و من مشتاقانه گوش میدادم…
زنگ به صدا در اومد همه به سرعت رفتن تو حیاط ولی من با طمانینه وسایلم رو جمع کردم ظرف میوه ام رو برداشتم و رفتم حیاط . مشغول خوردن میوه ها گوشه حیاط بودم که دستی رو رو شونه ام احساس کردم پریدم بالا رومو برگردوندم و
+ای واای ببخشید ترسوندمت؟
+کوروش؟
من گیج و منگ بودم این پسره کیه؟ اسمم رو از کجا میدونه؟الان چی بگم بهش وااای کااش بمیرم
کدام گزینه راجب غشای یاخته استرپتوکوکوس نومونیا درست بیان شده است؟ اههههه چه سوال سختیه یه نگاه به ساعت انداختم دیدم ساعت 7 شبه اههههه 4 ساعت کامل درس خوندم اونم زیست درسی که متنفرم ازش واقعا آفرین به خودم
+کوروووش!
_بله مادر؟ کارم داری؟
+نمیخوای از اون اتاق لعنتی بیایی بیرون بیا بریم میخوایمم با خاله ایی بریم پارک توام بیا!
_مامااااااان!
+دورت بگردم نفسم مادر میدونم امسال کنکور داری ولی نیازی نیست این همه خودتو زجر بدی مادر
_مرسی که به فکرمی ممنون ولی باید درس بخونم
+مادر جان تازه الان هفته دوم مهره درس آنچنان نداری بیا بریم دورت بگردم
_مادر جان از امیر خوشم نمیاد بعدشم درس دارم
+مادر جان امیر که پسر خوبیه پسر خاله به این خوبی داری حتما باید آدم به دور باشی بیا یکم باهاش معاشرت کن
_مااااااااامااااااان!
+باشه دور سرت بگردم من رفتم غذا هم آماده رو اجاقه موفق باشی دکی من!
_مرسی! به سلامت!
امیر واقعا پسر بدی نیست ولی زیادی خودمونیه و گرم میگیره من خوشم نمیاد ولی من خودم کلا درونگرام تو مدرسه هیچ دوستی ندارم سر کلاس از حرف زدن جلوی جمع تنفر دارم و میترسم کلا با تنهایی بیشتر حال میکنم البته مجبورم با تنهاییم حال کنم چون تا ابد محکوم به خجالتی بودن هستم.
رفتم نشستم رو مبل پذیرایی داشتم چایی میخوردم و فکر میکنم که ناگهان گریه ام گرفت !! اره گریه من خیلی گریه می کنم تو تنهایی هام شاید عجیب باشه ولی بخاطر همین خجالتی بودن و ضعفم تو شخصیتم تو انداامم که یه لاغر مردنی ام و کلا خیلی گریه میکنم شاید عجیب باشه! زانو هامو تو بغلم گرفته بودم و حالت افسرده ای به خودم گرفته بودم و گریه میکردم آخه خدایا من چرا باید اینقدر ضعیف باشم هیچ کاری نمیتونم بکنم،تو همین فکرا بودم که خوابم برد…
داشتم لباس مدرسه رو میپوشیدم یه نگاه به ساعت انداختم،وااای دیرم شد هفت شد خاک به سرمم
نمیدونم چجوری تو نیم ساعت خودمو رسوندم به مدرسه آخه مدرسه هم نزدیک خونمون بود 2 تا کوچه اونورتر بود
رسیدم به صف مدیر حرف های همیشگیش رو زد رفتیم کلاس ریاضی داشیم درسی که من دییواانه وار عاشقش بودم و واقعا توش خوب بودم. استاد در مورد ترکیب توابع و … صحبت میکرد و من مشتاقانه گوش میدادم…
زنگ به صدا در اومد همه به سرعت رفتن تو حیاط ولی من با طمانینه وسایلم رو جمع کردم ظرف میوه ام رو برداشتم و رفتم حیاط . مشغول خوردن میوه ها گوشه حیاط بودم که دستی رو رو شونه ام احساس کردم پریدم بالا رومو برگردوندم و
+ای واای ببخشید ترسوندمت؟
+کوروش؟
من گیج و منگ بودم این پسره کیه؟ اسمم رو از کجا میدونه؟الان چی بگم بهش وااای کااش بمیرم
- کوروش؟
_ب…بل…بله؟ - ترسوندمت ببخشید!
_ن…نه خواهش میکنم! میگ ،حرفم رو خوردم میخواستم بهش بگم باهم چیکار داره؟ منو از کجا میشناسه؟ ولی مثل همیشه نتونستم. + چیزی میخواستی بگی ؟بگو راحت باش!
_ ن…نه چیزی نمیخواستم بگم!
+حدس میزنم اینکه من کیم ؟ با تو چیکار دارم؟ و از کجا میشناسمت؟ درسته؟
_ار…اره!
+سر کلاس داشتی با استاد راجب ریاضی بحث میکردی خیلی آروم حرف میزدی ولی من زیر نظر داشتمت خیلی برام جذاب بود چجوری انقدر ریاضیت خوبه؟ راستی من ارشیام.
دستشو دراز کرد که دست بده من به زور دستمو بلند کردم و دستشو گرفتم
خیلی خیلی خییییللللی برام عجیب بود این اتفاقات چرا باید منو زیر نظر بگیره چرا اومده و باهم حرف میزنه چرا اسمشو بهم گفت و هزار تا چرا ی دیگه! که برای پیدا کردن جوابش خیلی مشتاق بودم ولی مثل همیشه نتونستم حرف بزنم و به زور فقط گفتم: م…مرسی خیلی ممنون
خواست بیشتر باهام حرف بزنه ولی من تمام بدنمو عرق سرد گرفته بود از خجالت داشتم میمردم
صدای زنگ رفت بالا نفس راحتی کشیدم از تموم شدن وضعیت - مثل اینکه خیلی از اینکه اومدم و خواستم آشنا شیم خوشحال نیستی؟ببخشید مزاحم شدم
_نه نه بد برداشت نشه من خی… آقااا برو کلاست دیگه حتما باید بیام با لگد بندازمتون تو کلاس - اوکی فعلا بریم کلاس
خخخااک بر سر من اشک تو چشمام جمع شده بود چرا باهاش اینجوری رفتار کردم معلومه چون من یه آدم ضعیفم که نمیتونه احساسات واقعیش رو به زبون بیاره حقیقتا هم برام عجیب بود هم جالب که یکی اومده و میخواد باهام دوست شه ! رفتم سر کلاس دینی داشتیم اعتراف میکنم ذره ای حواسم به درس نبود به این بود که چجوری تو زنگ تفریح براش توضیح بدم که مزاحم نیست و من دوست دارم بیشتر آشنا شیم بالاخره زنگ خورد برای اولین بار سریع و بدو بدو رفتم تو حیاط و با خودم تمرین کردم که چی میخوام بهش بگم یه گوشه از حیاط واستادم رو کردم به دیوار و دیوار و ارشیا تصور کردم و به دیوار گفتم : ببین سوتفاهم نشه من هم دوست دارم که بیشتر آشنا شیم فقط یکم زیادی خجالتی ام و نمی تونم اون چیزی که توی دلم هست رو بگم. یه نگاهی به خودم کردم و به خودم گفتم :ههه عمرا تو بتونی چنین چیزی رو بهش بگی که صدایی از پشت سرم گفت
+وااای من ازت واقعا معذرت می خوام نمیخواستم اذیتت کنم واای ببخشید
به زمین میخکوب شدم ارشیا بود چشمام چهارتا شد عرق کردم و سریع سرمو انداختم پایین طوری که دلم نمیخواست به هیچ وجه بالا بیاارمش.
ارشیا اومد جلو تر دستمو گرفت و بهم گفت - کوروش من خیلی ازت عذر میخوام من خیلی اذیتت کردم ببخشید لطفا خودتو اذیت نکن تقصیر منه لعنت بهم اهههه لطفا فراموشش کن بیا از نو شروع کنیم لطفا همه چیزو فراموش کن من دلم میخواد باهات آشنا بشم و رفیق شیم الان هم میدونم نمیتونی حرف بزنی فقط گفتم بهت بگم تصمیم با تو و دستمو ول کرد و رفت.
یکم آروم شدم ولی هنوزم خجالت تو وجودم بود و سریع به ارشیا چشم دوختم واقعا برام جالب بود شجاعتش و مهربونیش و… و دوباره اون حس لعنتی خجالت برگشت واای من جلوش گفتم اونم همچیو شنید واای…
اون روز تموم شد و من اومدم خونه کار های معمولم رو انجام دادم و اومدم تو تخت دراز کشیدم و رفتم تو فکر و در مورد امروز فکر میکردم مدرسه ریاضی دینی مامانم که سریع فکر ارشیا جاشو به تمام فکر های دیگه داد برای خودمم عجیب بود این اولین بار بود یه همچین حسی داشتم من حس رفاقت رو تا الان تجربه نکردم ولی اینکه مداام دلم میخواست فردا بشه و دوباره ببینمش برام خیلی عجیب بود! آیا حس رفاقت اینجوریه؟یا این رفاقت نیستو…؟ تو این فکرا بودم که خوابم برد
تق تق تق تتتق مادر جان پاشو حاضر شو دیرت میشه!
کی صبح شد؟ بلند شدم رفتم دستشویی و کارام و انجام دادم لباسمو پوشیدم و رفتم رو میز صبحانه بقیه مشتاقانه صبحانه میخوردن من تو فکر بودم فکر ارشیا ! - بابا جون چرا با غذات ور میری بخور دیگه!
- چ…چیی؟ اها نه هیچی تو فکر درسامم
- بخور پسر جان یکمم به خودت اهمیت بده
_ اوه اوه فک کنم داره دیرم میشه من برم فعلا - مامان جان غذا تموم نشده کجاا؟
- مرسی مادر جان سیر شدم فعلا!
- مراقب خودت باش پسر گلم
رسیدم در مدرسه رفتم داخل نشستم رو نیمکت حیاط هنوز صف شروع نشده بود یهو ارشیا وارد مدرسه شد تپش های قبلم تند تر شد و خجالت وجودمو فرا گرفت اون منو دید لبخند روی لباش نشست و اومد سمتم - سلاام صبحت بخیر
- س…سلام ، مرسی صبح توام بخیر
+خوبی؟ اوضاع ؟ - م…مرسی سلامتی شما خوبی؟
- ممنون خوبم
عزمم رو جذب کردم تا حرفم رو بزنم با لحنی آروم تو چشماش زل زدم نفس عمیق کشیدم و گفتم
- بعد از حرف دیروزت خیلی فکر کردم ببین من تا الان این اتفاق برام نیفتاده بود و کسی بهم پیشنهاد دوستی نداده بود ولی وقتی بهم این پیشنهاد رو دادی خیلی برام عجیب و جالب بود و نظم مث… هوووف مثبته!
ارشیا خشکش زده بود که من خجالتی چجوری تونستم اینجوری حرف بزنم حقیقتا دیگه خسته شده بودم از بس تو فکرم بود
- خیلی خوشحال شددممم کووروش بزن بریم واسه شروع یه رفاقت خفن.
لپم سرخ شد سرمو خاروندم و گفتم: خیلیم عالی - بیشتر از این میگفتی تعجب میکردم و خندید
منم خجالت پشت خجالت - من برم کیفمو بزارم کلاس و بیام و پاشد رفت
بازم بهش چشم دوختم حس خوبی بهم میاد که کنارش باشم بالاخره منم میتونم بگم منم رفیق دااررم ای ووای حواسم به صف نبووود هیییی خاک بر سرم
زنگ اول مثل باد گذشت و زنگ تفریح رسید تو حیاط بودم که ارشیا اومد کنارم و گفت - نظرت چیه امروز بریم کافه یه قهوه دبش مهمون من !
_چییی؟ کا…کافه؟ - اره کافه! چرا انقدر تعجب کردی ؟ یکم حرف بزنیم بیشتر آشنا شیم باهم یکم یخت با من آب شه! و خندید
- آخه ما تازه امروز باهام دوست شدیم!
- چه اشکالی داره ؟ ولی باشه اگه اذیت میشی بزاریم واسه یه وقت دیگه
_ ن…نه اوکیه ! ب…بر…بری…بریم! - واااقعا؟ آخ جون پس شمارتو بده تا آدرس و ساعتو بعد مدرسه برات بفرستم
- اوکی شمارم 09…
- حله! بستنی میخوری بگیرم؟
-چ…چی؟ نه ممنون زحمت میشه! - ای بابااااا چه زحمتی ناسلامتی رفیقمی بیا بریم بگیرم!
_ب…بریم!
چه حس خوبی به این جملش داشتم (ناسلامتی رفیقمی).
اون روز در کنار ارشیا خیلی بهتر از روزای دیگه مدرسه گذشت کنارش خوشحال بودم
مدرسه که تموم شد رفتم خونه با لب خندون وارد شدم
+به به سلام پسر گلم چه خبره نیشت تا بناگوش بازه؟
_ سلام مادر جان امروز دوست جدید پیدا کردم خوشحالم. - دووووستتتت جدیدددددد؟ تووووو؟ اللله اکبررر!!!
- برای خودمم عجبه ولی خب پیدا کردم دیگه
- خداروشکر مااادر جان خوشحالم کردی
- مرسی من برم دوش بگیرم بعدش میام ناهار
- برو مامان جون غذا هم حاضره.
از حموم اومدم بیرون بعد انجام کارام و پوشیدن لباسام رفتم سر میز ناهار
مشغول خوردن ناهار بودم که مامانم پرسید - مادر جان یکم از دوستت بگو کیه ؟ چجوریه؟
_ اسمش عرشیاست خیلی پسر خوبیه خوش مشرب هست تازه امروز ساعت 5 میخوام باهاش برم کافه - اوهو مادر جان آسمون اومده زمین ؟ زمین اومده آسمون چی شده؟
_ هه هه ! - بخور سرد میشه!
_ چشم!
غذامو خوردمو رفتم تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم به فکر فرو رفتم یه استرس خاصی داشتم احساس میکردم این من نیستم احساس میکردم همچی خیلی داره یهویی پیش میره ولی به ارشیا که فکر میکردم استرسم محو میشد… خوابم برد با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم ساعت سه و نیم بود شمارش ناشناس بود جواب دادم
- الو؟
- الو سلام ارشیام
- اهان تویی، سلام خوبی؟
- مرسی خوبم میگم کوروش آدرس رو تو واتساپ برات ارسال کردم ساعت 5 منتظرتم!
- اهان باشه خیلی ممنون، فعلا کاری نداری؟
- نه قربونت میبینمت
- خداحافظ
ساعت 4 بود رفتم سر کمدم یه تیشرت آبی آسمونی با یه جین آبی پررنگ برداشتم و پوشیدم موهام فر بود نیازی به درست کردن نداشت 😀 خلاصه حاضر شدم و رفتم بیرون از اتاقم !
- به به خوشگل پسر کجا بسلامتی؟
- با دوستم میریم کافه بابا جون
+دووووست؟
-سرمو از خجالت انداختم پایین لپام گل انداخت!
- بعدا برات توضیح میدم آقا رضا بزار بچه بره دیرش میشه!
- اوکی اوکی من تسلیمم ، خدا به همرات پسرم مراقب خودت باش!
-خداحافظ
سریع اسنپو گرفتم و رفتم به آدرسی که ارشیا فرستاده بود رسیدم پیاده شدم و رفتم داخل کافه چه جای قشنگی بود خدایی رفتم رو یکی از میز ها نشستم و منتظر ارشیا شدم تو خودم بودم که - سلام چیزی میل دارید؟
- ن…نه ممنون منتظر دوستمم هنوز جملم تموم نشده بود که ارشیا رسید
- اینم دوستتون
- س…سلا…سلام! خوبی ار…ارشیا!
- سلام کوروش جان خوبی عزیزم؟ و نسشت !
- دوتا اسپرسو و یه چیز کیک لطفا مرسی !
- حالت چطوره ؟
_ ممنون شما خوبی؟ - شما؟ باهام راحت باش
_ با…شه پس تو خوبی؟ - اهااا این شد مرسی خوبم راستش هدفم از دعوتت شناخت بیشترت بود
- م…منم!
+راستی چقدر خوشتیپ شدی 😀
_م…مرر…مرسی! توام!
- به به چه عجب اقا یه چیزی گفت 😂 ، لپام از خجالت گل انداخت!
- بفرمایید سفارشتون
-+ ممنون! - خب کوروش خان اهل تهرانی؟
_ اره تهرانیم تو چی؟ - من جنوبیم به واسطه شغل پدرم اومدیم اینجا!
- چه عالی
+مرسی ، خواهر و برادر داری ؟
_ نه تکم
- به پس مثل خودمی !
_ عه واقعا - راستی کوروش چرا انقدر زیاد خجالتیی؟
نمیدونم چرا اینو که گفت بغض گلومو گرفت اشک تو چشام جمع شد احساس ضعف کردم - عه چیزی شده؟ واای ببخشید من چیزی گفتم؟ چیزی گفتم که اذیتت کرده؟؟
- نه نه ببخشید چیزی نیست ، همینجوریم خجالتی بدردنخور
- چیی؟ بدرد نخور؟ ببخشید اینجوری میگم ولی خفه شو بدرد نخور چیه فک کردی من واسه چی اومدم و تلاش کردم باهات رفیق شم چون وقتی دیدمت دلم رفت برات!!! نه چیز یعنی
دنیا پیش چشمم سیاه شد انگار یه سطل آب یخ ریختن روم و مدااام این جمله تو ذهنم تکرار میشد ( دلم رفت برات) اگه بخوام از حس درونیم بگم آنچنان بدم نیومد ولی خیلی تعجب کردم راجب گرایش گی شنیده بودم ولی هیچوقت خودمو گی تصور نمیکردم ولی یجوری دلم از این حرفش ریش ریش شد از جام بلند شدم چشمام پر اشک بود و از کافه زدم بیرون ارشیا پشت سرم هی اسممو صدا میزد صداش ترکیبی از گرفتگی و بغض بود از کافه زدم بیرون ارشیا بی توجه به نگاه هاو پچ پچ های مردم دنبالم دوید بیرون کافه - کوروش کوروش غلط کردم کوروش گوه خوردم اشتباه شده کوروش واستا بهم رسید و بازومو گرفت
-ولم کن - تو رو خدا واستا توضیح بدم
- نیازی به توضیح نیست اون همه لطفت به خاطر نظر سو بوده ولللم کنن برم
- نه نه نه کوروش بخدا اینجوری که فکر میکنی نیست نههه
دستمو ازش رها کردم و پا تند کردم و رفتم لعنت بهم چرا این کارو کردم چرا بهش نگفتم از روزی که دیدمش از فکرم نمیره بیرون چرا بهش نگفتم چجوری بگم بهش نگفتم یه جورایی منم دلم رفته براش، چرا اونجوری ولش کردم چرااا ؟هه میدونم چون من یه بدبخت خجالتی ضعیفم که نمیتونه حرف دلشو بزنه هنوز صداشو میشنیدم - کووورووش وااستاااا
- برام زجر آور بود تاکسیی و استاد و سوار شدم بی توجه به مسیر و پولش فقط میخواستم برم
از شیشه پشتمو نگاه کردم دیدم هنوز داره صدام میزنه! زدم زیر گریه
- پسر جان خوبی ؟
- آقااا واااستاااا نگهههه داررررر(حقیقتا لحظه آخر تاب نیاوردم تا دیدمش تو اون حالت قلبم تو سینمه ام کنده شد)
- الان چشممم
سریع پیاده شدم دویدم سمتش اون نا امید شده بود و از پشت با صدای گریه بلد میرفت رفتم پیشش و با صدای آرومی و گریه ایی گفتم :
- ار…ارشیا!
سریع برگشت تا منو دید پرید تو بغلم با صدای بلند می گفت ببخشید تو رو جون کوروش ببخشید غلط کردم من از اینکه تو آغوشم بود راضی بودم و چیزی نمیگفتم فقط آروم گریه میکردم
یه نگاه اطرافم کردم تمااام خیابون مارو نگاه میکرد من سریعع گفتم - ارشیا ممردممم ! اون سریع به خودش اومد و منو رها کرد
- بیا سوار تاکسیه بشیم بریم تو پارک بغل بشینیم یکم حالم سر جاش بیاد بعد میریم خونه باشه؟
-باشه بریم - آقا پسرا خوبین ؟
- بله ممنون بریم پارک ملت لطفا
- تو ماشین هیچی نمی گفتیم . تا رسیدیم به پارک یه جاییو پیدا کردیم و نشستیم خلوت بود نسبتا سکوت عجیبی بینمون بود انگار هیچ کدوم روی حرف زدن نداشتیم
- عهه ببین کوروش من واقعا ازت معذرت میخوام من نمیخوام به خاطر این اتفاق دوستی مون خراب شه لعنتت به زبون من که همه چیو خراب کرد
من حرف زدن برام خیلی سخت بود ولی خیلی مهم بود من دلم میخواست حرف دلمو بهش بگم نمیتونستم سکوت کنم نفس عمیقی کشیدم و گفتم!:
- راستش عرشیا من ازت معذرت میخوام که اونجوری ولت کردم و رفتم خیلی کارم بد بود
- نه حق داری من نباید، حرفشو قطع کردم
- نه راستش خب چجوری بگم راستش از همون اول برام خاص بودی، اینجا چهره عرشیا رنگ تعجب به خودش گرفت و مشتاقانه منتظر ادامه حرفم بود، یعنی اون رفتاری که ازم دیدی واقعی و رفتار ته دلم نبود! میدونی نمیتونم بیشتر از این بگم نفسم بالا نمیاد
- وااو یعنی تو مخالف نیستی؟
- نه !
ارشیا اومد جلو تر دوتا دستمو گرفت من سرخ شدم از خجالت
- ببین کوروش من دیوونه ات شدم روز اولی که دیدمت حس میکردم قلبم تو سینم نیست من خیلی دوستت دارم و بغلم کرد
- م…منم!
یعنی وصف اون لحظه زیبا برام خیلی سخته انقدر راضی بودم از آغوش گرمش که نگو و نپرس قلبم خیلی تند میزد نفسم قطع شده بود جوشش عشق رو تو رگ هام احساس میکردم با اکراه از بغل هم جدا شدیم ارشیا تو چشمام نگاه کرد و گفت
- خیلی دوستت دارم کوروش!
- م…من…منم!
- کوروش؟
- بله؟
+میدونستی وقتی خجالت میکشی من بیشتر روانیت میشم!
-عهه وا 😀 - اوه اوه ساعتو نگاه دیر شد پاشو بریم
+اوکی بریم ولی من سیر نشدم! - سیر نشدی؟ واسه چیی ؟ از چی ؟
اومد نزدیک گوشم و گفت - از آغوشت!
مور مورم شد اینو که گفت و سرمو انداختم پایین و اون گفت
واااییی! نکننن! وقتی خجالت میکشی دلم میلرزه - بریم؟
- اوکی بریم
تو راه داشتم به این فکر میکردم که چقدر عشق قشنگه و همینطور عجیب من چجوری این حسو تو خودم ندیدم الان که فکر میکنم اون حس مشتاقانه واسه دیدار دوبارش که شبانه روز مو گرفته بود حس رفاقت نبود عشق بود منم از اول عاشقش بودم یه نگاه بهش انداختم و با چشمام انگار قربون صدقش میرفتم - چرا اینجوری نگام میکنی؟
- نگاه نکنم ؟ چشمامو ببندم ؟
- نه نه هه هه نگاه کن
حس عشق وصف نشدنی داره و عشق منو ارشیا تازه جوانه زده بود و هنوز خیلی فراز و نشیب تو راه داریم ولی مهم اینکه الان من خیلی دوستش دارررم و الان میتونم بهش بگم نیمه ی وجودم !
ادامه دارد…
امیدوارم خوشتون بیاد منتظر نظرات زیباتون هستم!
نوشته: کوروش
6 پاسخ به “نیمه ی وجودم…”
خسته شدم،ولش کن به …
بازتکراری کردنتو پاچمون😂👉
بالخره قسمت بعدی این داستان تکراریتو بزار چند بار همینو گزاشتی پس بقیش چی؟
چقدر با احساس و زیبا نوشتی
آقا خیلی قشنگ و احساسی نوشتی👌💖از لحظه ای که گوشی رو گرفتم تا آخر داستان رد خوندنم
عالیه عزیزم حتما ادامه بده کسی از انزلی هست همچین رابطه سالمی داشته باشیم در حد فقط لب و بوس؟