+ببین این دست رو هر کی ببازه شام باید بده
_سهراب بسه،ببازی من مثل اون شب با فلافل سیر نمیشمااا
.
.
.
+آقا کسری بازم که باختی،بریم کوبیده رو بزنیم که حسابی گشنم
_خیلی خب بازیه دیگه این همه شعبون یه بارم رمضون
داشتم دنبال کلیدم میگشتم که گوشی رو نگاه کردم سایلنت بود ۵ تا تماس بی پاسخ از یاسمن،سریع گرفتمش…
_سلام عزیزم چرا گوشیتو جواب نمیدی نصف عمر شدم
+عذر میخوام خانومم این سهراب انقد سر و صدا کرد کلا متوجه نشدم
_کجایی تو،فکر کردم میری واسه باز کردن تخت مامانت صبح گفتی
+زنگ زدم گفت نیستم با بابات رفتیم بیرون
+سهراب زنگ زد گفت بیا مغازه بینیمت کلی وقت
اومدم اینجا
_کسری ساعت ۱۱ شب،یعنی تو نمیخوای فکر کنی تا این وقت شب چرا من باید تنها باشم؟یا تو تنها بیرون باشی،واقعا که…
تماس قطع شد،رشته افکارم با صدای سهراب پاره شد که میگفت چی شد پیدا کردی کلیدو…
_سهراب بریم تا در خونه پاورم رو بردارم گوشیم داره خاموش میشه
پاور بهونه بود میخواستم یاسمن رو ببرم بیرون از دلش در بیارم به محض ورود بعد از کلی عذرخواهی گفتم ماجرای شرط رو که اونم گفت منم گشنم بریم منم میام،خواستم بگم نمیشه خوشم نمیاد با مرد غریبه بیرون بریم که حرفمو خوردم،به سهراب زنگ زدم گفت صبر کن خانومم هم میاد
+باشه
تو راه داشتیم از خاطرات قدیمی و باحال گذشته با سهراب می گفتیم که با استقبال خانومم روبرو شد همون خنده های خوشگلی که من عاشقشون شده بودم
_سهراب محمد سلوکی رو یادته؟
+محمد؟که خونشون خیابون زرند بود
_اره چند روز پیش تصادف کرد فوت کرد
+واقعا؟چه بچه نازنینی بود خدا رحمتش کنه
خط خنده های یاسمن خشک شد شایدم مرگ ماهان اومد جلوی چشمش،داداش بزرگترش بود… ماهان بتش بود،از سال گذشته که رفت،یاسمن رو
ندیده بودم که بخنده،همون لحظه چشمم افتاد به نور سقف ماشین روشنه،همون لحظه خط نگاه سهراب از تو اینه به یاسمن نظرم رو جلب کرد
نمیدونم شایدم من اشتباه دیدم
موقع شام فقط ذهنم درگیر لبخند یاسمن جلوی سهراب بود چرا من یه سال خندشو ندیدم ولی الان جلوی سهراب!!!
سر میز همش به نگاه سهراب به یاسمن نگاه میکردم البته زیر زیرکی،مردک بسه دیگه خوردی زنمو،تو دلم گفتم،آدم اینقدر بی عرضه داشتم خودم رو شماتت میکردم که نهمیدم چی خوردم
.
.
.
با جمله ممنون خدافظِ سهراب به خودم اومدم…
بارون شدید شد،بخاری رو روشن کردم
_عشقم قرص مسکن داریم خونه نمیدونم چرا انقدر سرم درد میکنه
یه اره هست گفت و مشغول گوشیش شد
.
.
.
وقتی توی آسانسور بغلش کردم و لبشو بوسیدم
استقبال نکرد،شایدم کرد مثل همیشه نمیدونم چرا انقد امروز احساس بدی دارم
من چرا امشب انقدر فکری شدم…
تو این سه سال جز وفاداری و عشق ندیده بودم
دختر داییم بود،هم رفیق هم همسر،از وقتی منو ماهان باهم بیشتر از یه نسبت فامیلی رفیق بودیم،نگاه های یاسمن رو از همون بچگی میشد تشخیص داد،شب عروسی ماهان ازم قول گرفت که خوشبختش کنم،هیچ موقع صداش از ذهنم پاک نمیشه،موقع بستن کمر عروس یه نگاه بهم کرد و گفت کسری خم به ابروش بیاد ملاحضه هیچکس رو نمیکنم،با خنده یه چشم داداش گفتم و بغلش کردم
.
.
.
وقتی داشت لباس خوابشو میپوشید از پشت بغلش کردم،بوسیدن گردنش لذت بخش ترین کار دنیا بود،برش گردوندمو،سرشو بین دستام گرفتم و لبامون توهم قفل شد،سعی میکرد زبونشو از تو دهنم در بیاره
+کثافت داشتم خفه میشدم
_نترس نمیشی،تو باید تا آخر عمر زنده و حاضر کنارم باشی
با دستش پهلوی راستمو نیشگون گرفت
انداختمش رو تخت و شروع کردم به بوسیدن سانت گردن تا سینه هاش…
مگه میشه همه چی تو یه بدن انقد جذاب کنار هم باشه
سینه هایی که اوایل ازدواج ۶۵ بود الان دیگه تو دستم جا نمیشد
انقدر سینه هاشو خوردم و چلوندم که ناخوداگاه سرمو به پایین فشار میداد
زبونمو روی شکم تختش کشیدم و پاهاش و گذاشت رو شونم
+زود باش کسری بخوررررش…
_اووووم انقد میخورم تا صورتم خیس کنی ملکه من
بغل روناش و حسابی خوردم و چوچولش رو بین لبام میکشیدم،زبونم و میکردم توش و میمکیدم
موهامو چنگ میزد و سرمو به بهشتش فشار میداد،داگیش کردم و سوراخ کونش خودنمایی میکرد،زبونمو بین شیار کونش کشیدم و حسابی لیسش زدم
اه و نالش خونه رو برداشته بود…
صدای زنگ آلارم گوشیش حسمو بهم ریخت
_عشقم گوشیت داره زنگ میخوره ببین کیه
وقتی از چارچوب در رد شد بازم اون فکرای مسخره اومد سراغم…
چرا یاسمن برای سهراب میخندید؟چرا سر میز وقتی سهراب گفت نمک رو بده داداش،یاسمش پیش دستی کرد و بهش داد؟چرا سهراب روبروی من ننشست…
+سیمین بود میگه بابا حالش بد شده باید بریم بیمارستان…
نمیدونم چجوری اماده شدیم و خودمون رو رسوندیم بیمارستان
سیمین در حالی که جلوی در اورژانس ایستاده بود تا مارو دید، گفت نگران نباش یه سکته خفیف بود،الان حالش خوبه،دکترش گفت خطر رفع شده…
.
.
.
موقع گرفتن داروها یکی زد رو شونم
+خدا بد نده اینجا چیکار میکنی؟
چشمام چهارتا شد،ساعت پنج صبح سهراب اینجا چیکار میکنه…
_تو اینجا چیکار میکنی؟بابام حالش بد شده اوردیمش بیمارستان…
با نگرانی گفت خوبه الان؟
_اره خداروشکر
+خداروشکری گفت و با یه خداحافظ دور شد
خدایا سهراب این وقت شب اینجا چیکار میکنه؟
.
.
.
نوشته: فروشنده
2 پاسخ به “نیمه شب (۱)”
همین الان با کلی سوال ما رو بیخیال شدی داداش آخر حداقل چند سطر دیگه مینوشتی توضیح میدادی تازه میخواستیم همزاد پنداری کنیم
اینها رو توی دفتر خاطراتت بنویسبه یه مشاور هم مراجعه کن