پوستش سفیدِ مات بود، سفیدی که در سایهها به رنگِ صدفِ دریایی میزد و زیر نورِ خورشید، همچون برفِ تابستان میدرخشید. گونههایش کمی گود رفته بودند، خطوطِ ظریفِ استخوانهای صورتش را برجسته میکردند، و بینیِ کوچک و صافش، حالتی کودکانه به چهرهی اغواگرش میبخشید. اما آنچه نگاه را میدزدید، چشمهایش بود: دو حوضچهی سبز-خاکستری که عمقِ آنها گویی تا بینهایت ادامه داشت. مژههای سیاه و بلندش مانند پردهای روی این حوضچهها میلرزیدند، و هر بار که پلک برمیزد، دنیایی از رازها در آنها موج میزد.
لباسِ زیرِ ساتنِ مشکیاش، که خودش آن را با دست دوخته بود، مانند دومین پوست به تنش چسبیده بود. بالاتنهی نازکِ آن، سینههای برجستهاش را به شکلی هنرمندانه بالا میکشید، طوری که تتوی زیر سینهی چپش – یک مار کبرا که حلقه زده بود و زبانی دو شاخه بیرون انداخته بود – کاملاً پیداست. روی شکمِ صافش، که کمی برآمدگیِ نرمِ زنانه داشت، تتوی کلمهی «نپتون» به خطِ کوفیِ مدرن حکاکی شده بود، حروفِ طلاییرنگ که با هر نفس، بر پوستِ سفیدش میلرزیدند. پایینتر، درست بالای خطِ باسن، گلِ انار پیچانی نقش بسته بود که در حرکتی شیطنتآمیز، به مارمولکی با چشمانِ یاقوت کبود تبدیل میشد. این طرح وقتی که در حالتِ داگی میخوابید، همچون تابلویی زنده میدرخشید.
او دستمالِ ابریشمیِ سرمهای را که دور کمرش بسته بود، باز کرد و به آرامی روی میزِ آرایشِ مرمرین انداخت. میزی که پر از شیشههای بلورینِ عطر، سوهانهای ناخنِ نقرهای، و جعبههای چوبِ صندلِ حکاکیشده بود. سپس به آهستگی به سمت کمدِ دیواری رفت، کمدی که بیشتر شبیه گنجینهای از هنرِ پارچهبافی بود. ردیفهای بیپایانِ لباسهای زیرِ دستدوزش، هر کدام داستانی را روایت میکردند: نیمبندِ طلاییِ توری که با مرواریدهای ریز تزئین شده بود، شورتِ چرمِ قرمزِ لاکی که زنجیرهای نازکِ نقرهای از کنارِ آن آویزان بود، و مجموعهای از ابریشمهای رنگی که هر کدام به رنگِ گلی خاص – ارکیدهی سیاه، یاسِ سفید، شقایقِ خونین – دوخته شده بودند.
تارا پیراهنِ ابریشمیِ سبزِ زیتونی را برگزید، همان که پشتش تا کمر باز بود و تتوی مارمولکِ یاقوتیاش را آشکار میکرد. پارچه به نرمی بر پوستش لغزید، و او در حالی که به آینه نگاه میکرد، با نوکِ انگشتانش خطِ باسنِ خود را لمس کرد. «رامین عزیز… امروز میخواهم تو را مجبور کنم که تمامِ روز به پشتِ این لباس خیره شوی.» صدایش همچون شرابی کهنه بود، گرم و مایع، با تهمایهای از لهجهی شیرازیِ نرم که هرگز از بین نرفته بود.
اتاق خواب، فضایی بود میان رؤیا و واقعیت. دیوارها به رنگِ بنفشِ تیره بودند، رنگی به نامِ «شبِ پرستاره» که خودِ تارا آن را از ترکیبِ رنگهای طبیعی ساخته بود. روی دیوارها، قابهای سیاهوسفیدِ عکسهای اروتیکِ قدیمی آویزان بود: زنی در حالِ کشیدنِ سیگار بر لبهی پنجره، دو بدنِ درهمتنیده زیرِ نورِ شمع، و دستی که بر پشتِ برهنهی دیگری نقش میبست. تختخوابِ بزرگِ چوبِ گردو با پردههای مخملِ شرابی پوشیده شده بود، و روی میزِ کنارِ تخت، مجسمهی برنزیِ دو بدنِ در حالِ رقصِ تانگو قرار داشت.
هوا پر از بوی شمعهای اسانسدار بود – نرولی، چوبِ صندل، و کمی وانیل. تارا به سمت تراسِ شیشهای حرکت کرد، جایی که نورِ صبحگاهی از میان برگهای پیچکِ آویزان میگذشت و سایههایی رقصان روی زمین میانداخت. در گوشهای از تراس، آبنمای کوچکی با مجسمهی زنِ برهنهای که کوزهای بر دوش داشت، آب را به آرامی در حوضچهی مرمرین میریخت. او کنار نردههای چدنی ایستاد و به شهرِ زیر پا خیره شد. بادِ ملایمِ صبحگاهی، پارچهی سبزِ ابریشمی را به تنش میچسباند و خطوطِ بدنش را برجسته میکرد.
ناگهان صدای قدمها از پشت سرش شنیده شد. رامین وارد تراس شد، با پیراهنِ کتانِ سفیدِ آستینکوتاه که روی شکمِ کمی برجستهاش چین میخورد، و شلوارِ جینِ دگفاش که بوی کاغذِ قدیمی و عطرِ اُودِ چوب صندل میداد. موهای نمکفلفلیاش به سبکی ژل زده بود، و عینکِ گردِ تیتانیومی بر چهرهی متفکرانهاش نشسته بود. چشمانِ خاکستریاش پشتِ شیشهی عینک، عمقی دیالوگخواه داشتند، عمقی که فقط با کتابها و تابلوهای نقاشیِ پر از نماد راضی میشد.
«صبحت بخیر، الههی من…» صدایش خسته اما گرم بود، صدایی که انگار از تهِ گلو بیرون میآمد و همیشه تهمایهای از طنز در آن بود. دستهایش – دستهایی با انگشتانِ بلند و کمی زمخت، نشاندهندهی ساعتها نوشتن و ورق زدنِ کتاب – روی شانههای برهنهی تارا قرار گرفت. «امروز چقدر زیبایی… انگار ونوس از دلِ دریای آبیِ کاپری بیرون آمده تا مرا به جنون بکشد.»
تارا سرش را به عقب برگرداند و به چشمانش خیره شد. «ونوس؟ نه، عزیزم… من بیشتر شبیهِ مدوسا هستم. مواظب باش که سنگت نکند.» خندهای نرم از گلویش بیرون آمد، خندهای که مانند زنگولهای در فضای تراس پیچید. سپس دستش را به آرامی روی سینهی رامین کشید و انگشتانش را میان موهای سینهی او فرو برد. «صبحانه آماده است: نان تُست با آووکادو، انارِ تازه، و قهوهایت که دقیقاً سه دقیقه است دم کشیده.»
رامین خم شد و لبهایش را روی گردنِ تارا گذاشت، جایی که نبضش تند میزد. «مطمئنی که صبحانه تنها چیزی است که امروز میخواهم؟» نفسش گرم بود و بوی قهوه و تنباکوی سیاه میداد. تارا سرک کشید و در گوشش زمزمه کرد: «نه… اما باید صبر کنی تا شب برسد. امشب قرار است نقابِ جدیدم را امتحان کنی، یادت هست؟»
در همین لحظه، صدای ویولنِ «چهار فصلِ» ویوالدی از بلندگوهای نامرئیِ اتاق نشیمن به گوش رسید. رامین به آرامی از او فاصله گرفت و به میزِ صبحانه نگاه کرد، میزی که با ظرفهای چینیِ آبی-سفیدِ قدیمی تزئین شده بود. کنار قهوهی اسپرسو، کتابِ «سیرِ عشق» از آلن دوباتن باز بود، صفحهای که با مدادِ قرمز زیر جملاتی خط کشیده شده بود: «عشقِ واقعی آن است که دیگری را در آزادیِ مطلقش بپذیری.»
تارا به نشانهی تمسخر، کتاب را برداشت و جمله را بلند خواند: «آزادیِ مطلق… مثلِ اینکه تو همیشه حاضری مرا در آغوشِ دیگری ببینی؟» نگاهش را به رامین دوخت، نگاهی که در آن بازیگوشی و چالشی عمیق موج میزد. رامین لبخندی مرموز زد و انگشتش را به آرامی روی لبهی عینکش کشید: «اگر گفتم آزادی مطلق، یعنی حتی آزادیِ تو برای تبدیلِ این سوال به یک شوخی… یا شاید نه.» سپس قهوهاش را سر کشید و با چشمانی نیمهبسته افزود: «ولی راستش را بخواهی، اگر روزی چنین اتفاقی بیفتد، احتمالاً اول باید از خودم بپرسم که آیا واقعاً آن کتابها را خوانده بودم یا فقط قفسهها را پر میکردم.»
تارا خندید، خندهای که صدایش مانند جرعهای شرابِ شیراز در فضا پخش شد. «پس فعلاً قفسهها امن هستند… برای همین است که عاشقِ منی.» دستش را به گونهی رامین کشید و سپس به سمت میزِ صبحانه چرخید. نان تُستِ آووکادو را برداشت و لایهای نازک از عسلِ وحشی رویش مالید. «امروز برنامهات چیست؟ باز هم میخواهی همان مقالهی بیپایانِ فلسفهات را بنویسی؟»
رامین با چنگالِ نقرهای به آرامی دانههای انار را از هم جدا میکرد. «نه… امروز میخواهم به گالریِ شهر سر بزنم. نمایشگاهِ جدیدی از نقاشیهای آبستره هست که میگویند ترکیبی از کوبیسم و خطخالهای شرقی است. تو هم میایی؟»
تارا ابروهایش را بالا انداخت. «کوبیسم؟ یعنی باز هم باید تظاهر کنم که آن خطهای درهموبرهم را “عمیق” میدانم؟» اما در چشمانش برقی از کنجکاوی بود. «باشد، ولی به شرطی که بعد از آن به کافهی محبوبم برویم. میخواهم آن کیکِ شکلاتیِ تلخ با رویهٔ گلسرخ را بخورم… و تو هم باید قهوهایت را بدونِ شکر بنوشی، قول می دهی؟»
رامین به نشانهی تسلیم دستهایش را بالا برد. «هرچه الهه بگوید!»
سپس سکوتِ راحتی بینشان افتاد، سکوتی که تنها با صدای قاشقهای نقرهای بر ظرفهای چینی و نالهی ملایم ویولن پر میشد. تارا نگاهش به دستهای رامین دوخته شده بود، دستهایی که حالا مشغول پوست کندنِ پرتقال بود، حرکتی آرام و دقیق که انگار داشت اثری هنری خلق میکند. «راستی، دیشب آن ایدهات دربارهٔ ترکیبِ موسیقیِ کلاسیک با صداهای طبیعت چطور پیش رفت؟»
رامین بدونِ آنکه سرش را بلند کند پاسخ داد: «تبدیل به یک فاجعهٔ شیرین شد. سعی کردم صدای باران را با سمفونیِ نهم بتهوون تلفیق کنم، ولی انگار دارم به جنگِ خدایانِ المپ میرم.»
تارا خندید. «شاید باید از چیزِ سادهتری شروع کنی… مثلاً آوازِ پرندهها با ملودیِ پیانو.» سپس ناگهان برخاست و به سمت آبنما رفت. پارچهٔ سبزِ ابریشمی با حرکتش موج زد و تتوی نپتون زیر نورِ خورشید درخشان شد. «میخواهی امشب شومینه را روشن کنیم؟ شاید بتوانیم آن ایدهٔ تو را با صدای آتش آزمایش کنیم…»
رامین چشمانش را تنگ کرد. «به شرطی که تو هم همان لباسِ شبِ تولدت را بپوشی… همان ابریشم مشکی که تتوی زیر سینههایت را نشان میداد.»
تارا برگشت و با نگاهی از سرِ شیطنت گفت: «حالا که گفتی، شاید.» سپس به سرعت به داخلِ آپارتمان برگشت، ردِ عطرِ اسطوخودوس در هوا معلق ماند. رامین همچنان نشسته بود، با چهرهای که میان شوق و حیرت معلق بود. دستش را به سوی کتابِ «سیرِ عشق» دراز کرد، اما در نیمهی راه متوقف شد. به جای آن، قهوهی باقیمانده را سر کشید و به صدای قدمهای تارا که در طبقهٔ بالا محو میشد گوش سپرد.
گالریِ شهر، با دیوارهای سفید و بلندش، بیشتر شبیه معبدی مدرن برای پرستش هنر بود. نورهای اسپاتلایتِ زاویهدار، هر تابلو را همچون گوهری در تاریکی برجسته میکرد. تارا و رامین از درِ شیشهایِ بزرگ وارد شدند، جایی که بوی رنگِ اکریلیک و قهوهی تازه در هوا درهم میپیچید. تارا لباسِ ابریشمیِ سبزِ زیتونی را با کفشهای پاشنهبلندِ مشکیِ ساده ست کرده بود، در حالی که یک شالِ حریرِ طلایی به شکلِ غیرمتعارفی دور کمرش بسته بود، طوری که تتوی مارمولکِ یاقوتی گاه از زیر آن سرک میکشید. رامین، با کتِ توییدیِ خاکستری و شلوارِ راستهی مشکی، بیشتر شبیه استادِ دانشگاهی بود که به طور تصادفی وارد دنیای هنر شده است. عینکِ گردش برق میزد و دستهایش را در جیبهای کت فرو برده بود، انگار میخواست وسوسهٔ لمسِ تابلوها را کنترل کند.
اولین تابلوی که توجهشان را جلب کرد، اثرِ بزرگی با عنوانِ «سکوتِ فریادها» بود: ترکیبی از خطوطِ شکستهٔ کوبیستی و رنگهای تندِ اکسپرسیونیستی که صورتِ زنی نیمهویران را نشان میداد. رامین به جلو خم شد و با انگشت اشارهاش خطوطِ تیزِ نقاشی را دنبال کرد. «به نظرت اینجا… در این تقاطعِ خطوط، هنرمند میخواهد تضادِ عقل و احساس را نشان دهد؟ مثلِ فلسفهٔ کانت که میگوید زیبایی در تناقضهاست.»
تارا کمی سرش را کج کرد و موهای شرابیاش به شانههایش لغزید. «نه، فکر میکنم بیشتر شبیه تلاشی است برای فرار از چهارچوبها. مثلِ زنی که میخواهد همزمان در ده نقش مختلف باشد… مادر، معشوقه، هنرمند، شیطان.» دستش را به سوی بخشی از تابلو دراز کرد که رنگهای قرمز و سیاه به شکلِ انفجاری درهم میپیچیدند. «این قسمت، دقیقاً شبیه تتوهای من است… هر خط یک راز است، هر رنگ یک وسوسه.»
رامین خندهای آرام سر داد. «پس طبق این منطق، بدنِ تو خودش یک گالریِ سیار است.» نگاهش را به گردنِ تارا دوخت، جایی که رشتهی نقرهایِ نازکی با آویزِ یاقوتِ کبود آویزان بود.
آنها به آرامی در سالن حرکت کردند، از مقابل تابلوهایی با عنوانهای عجیب مثل «زمانی که خیابانها خوابند» و «پوستِ دوم» گذشتند. بحثهایشان از فلسفهٔ هنر به روانشناسیِ خلاقیت کشیده شد. رامین در حالی که به تابلوی آبسترهای خیره شده بود که شبیه طوفانی از خطوطِ سیاه و سفید بود، گفت: «نگاه کن، اینجا هنرمند از «ناخودآگاه جمعی» یونگ الهام گرفته. خطوطِ درهمپیچیده، نمادِ ترسهای مشترکِ بشرند.»
تارا ابروهایش را بالا انداخت. «یا شاید فقط دیشب شرابِ زیاد خورده بوده و دستش میلرزیده.» سپس با چرخشی نرم به سمتِ تابلوی بعدی رفت، حرکتی که پارچهٔ سبزِ ابریشمی را بر بدنش کشید و سایهای از سینههایش را بر دیوارِ سفید انداخت.
رامین به دنبالش رفت و در گوشش زمزمه کرد: «هنرِ واقعی همین است… تواناییِ تو در تبدیلِ هر حرکتِ ساده به یک اجرای مرموز.»
پس از دو ساعت گردش در گالری، به کافهٔ محبوبشان رسیدند؛ جایی به نام «پرسهزنانِ شب». فضای کافه ترکیبی از مدرنیته و نوستالژی بود: میزهای چوبِ گردوی قدیمی، صندلیهای مخملِ بورگوندی، و دیوارهایی پوشیده از کتابهای عتیقه. نورِ ملایمِ لوسترهای برنجی، پوستِ تارا را همچون مجسمهای از مرمر روشن میکرد. او پیراهنِ سبزش را با ژاکتِ نازکِ کرومیِ طلایی پوشانده بود، ژاکتی که فقط سه دکمهٔ بالایش بسته بود و فرورفتگیِ بین سینههایش را آشکار میکرد. رامین ژاکتِ توییدی را درآورده بود و آستینهای پیراهنِ سفیدش را بالا زده بود، طوری که تتوی کوچکِ واژهٔ «اومانیته» به خطِ فارسی روی ساعدِ چپش پیداست.
پیشخدمتی با پیشانیبندِ سیاه و لبخندی مرموز پیش آمد. تارا بدونِ نگاه کردن به منو گفت: «کیکِ شکلاتیِ تلخ با رویهٔ گلِ سرخ و دو قهوهٔ اسپرسو… یکی بدون شکر.» سپس به رامین چشمک زد: «چون قول دادهای.»
وقتی قهوهها آمدند، تارا شالِ طلایی را از کمرش باز کرد و آن را روی پشتِ صندلی انداخت. حالا تتوی نپتون زیر نافش کاملاً پیداست، حروفِ طلایی که با حرکتِ شکمش برق میزدند. رامین لیوانش را برداشت و پیش از نوشیدن، بوی دودیِ قهوه را استنشاق کرد. «هنوز هم معتقدی که عشق باید چهارچوبهای از پیش تعیین شده داشته باشد؟ مثلاً وفاداری، مالکیت…»
تارا قاشقِ نقرهای را در کیک فرو برد و تکّهای از آن را به آرامی به دهان گذاشت. شکلاتِ تلخ روی لبِ بالاییاش ماند، طوری که رامین ناخودآگاه زبانش را به لبهای خود کشید. «عشق مثلِ هنرِ آبستره است… باید بتواند از خطوطِ بیرون پر بکشد. وفاداری؟ شاید وفاداری به ذاتِ رابطه مهمتر باشد تا جسم.» سپس چشمانش را نیمهبسته کرد و افزود: «اما راستش را بخواهی، گاهی دلم میخواهد تو مرا مالکیت کنی… آنقدر سفت که حتی نفس هم نتواند از تنم فرار کند.»
سپس ناگهان به پیشخدمت اشاره کرد و با لهجهٔ غلیظِ عربی گفت: «موسیقی… حبیبی تعالی الحقنی از أسمهان.» پیشخدمت با ابرویی بالا انداخته تأیید کرد و لحظاتی بعد، صدای ملودیِ سوزناکِ عود و ویولن فضای کافه را پر کرد.
تارا چشمانش را بست و سرش را به عقب تکیه داد. دستانش به آرامی روی میز حرکت کرد، انگار با هر نتِ موسیقی، جادویی از سر انگشتانش تراوش میکرد. پارچهٔ ابریشمیِ سبز با هر نفسش بالا و پایین میرفت، و تتوی مار کبرا زیر سینهاش گویی زنده شده بود. «این آهنگ… انگار خونِ من را به جوش میآورد.» سپس با حرکتی نرم از جا برخاست و به آرامی شروع به رقصیدن کرد، رقصی که بیشتر شبیه پیچشِ مار به دور شمع بود. باسنش با ضربآهنگِ موسیقی میلرزید، و دستانش در هوا نقشی از حروفِ عربی میکشید.
رامین بیحرکت نشسته بود، لیوانِ قهوه در دستش یخ زده بود. چشمانش از پشتِ عینک، هر حرکتِ تارا را دنبال میکرد، گویی میخواست هر ثانیه را در حافظهٔ همیشگیاش حک کند. وقتی تارا نزدیک شد و دستش را به سوی او دراز کرد، صدایش را پایین آورد: «میدانی چقدر خطرناک هستی؟ مثلِ شعری که هر بار خوانده شود، معنایش عوض میشود.»
تارا خم شد و لبهایش را نزدیکِ گوشِ او برد. «خطرناک؟ نه… من فقط نسخهٔ زندهٔ همان تابلوهای گالری هستم. تو خودت گفتی: هنر باید آزاد باشد.» سپس به صندلیاش برگشت و با انگشتِ اشارهاش، باقیماندهٔ شکلاتِ روی لبش را پاک کرد. «اما راستی، امشب وقتی شومینه را روشن کنیم، میخواهم تمامِ آن حرفهای فلسفی را به عمل تبدیل کنی… مثلِ تبدیلِ تئوری به پراتیک.»
رامین عینکش را تنظیم کرد و لبخندی زد که برای اولین بار تهداشتی از اضطراب داشت. «پراتیک؟ فکر میکنی میتوانم از پسِ شاهکارهای تو بربیایم؟»
تارا سرش را به طرفین تکان داد و موهایش بوی طوفانِ اسطوخودوس را پراکند. «نه… اما مطمئنم که شکستِ تو هم زیبا خواهد بود.»
سپس سکوتِ سنگینی بینشان افتاد، سکوتی که تنها با صدای خندههای مبهمِ مهمانانِ دیگر و زمزمهٔ أسمهان پر میشد. نورِ لوستر بر تتوهای پنهانِ تارا میلغزید و سایههایی رقصان روی پوستِ سفیدش میانداخت. رامین دستش را به آرامی روی دستِ تارا گذاشت و انگشتانش را در میان انگشتانِ او قفل کرد. «امشب… میخواهم تمامِ خطوطِ بدنِ تو را مثلِ یک نقشهٔ گنج مطالعه کنم. هر تتو، هر انحنا… حتی آنهایی که زیر پارچه پنهان شدهاند.»
تارا به جلو خم شد، طوری که سینههایش روی میز قرار گرفت و ابریشمِ سبز بر پوستش کشیده شد. «پس باید قول بدهی که گم نشوی… چون این نقشه پر از تلههای شیطانی است.»
و در آن لحظه، موسیقیِ عربی به اوجِ خود رسید، صدای أسمهان که عشق و حسرت را در هم میپیچاند. تارا دوباره برخاست و دستِ رامین را گرفت: «بیا… دلم میخواهد در این خیابانِ تاریکِ عشق، گم شویم.»
آنها کافه را ترک کردند، در حالی که ردِّ عطرِ تارا و نوای أسمهان همچون رازی سر به مهر در هوا باقی ماند.
ادامه در قسمت بعدی میذارم.
نوشته: ص.ف.ن
4 پاسخ به “نقاب های شرابی (۱)”
کیرم تو خودت و داستانت گیری
کیر تو طراح این داستان
داستانت رو دوست داشتم.فضایی که ساختی رو تونستم لمس کنم. پر از نمادهای اساطیری بود که درست و به جا استفاده شد.اگر این نوشته ترجمه نیست و داستان خودته، احتمالا کتاب خارجی زیاد میخونی چون فضاش به من حس ایرانی بودن نمیداد و بیشتر غربی بود.منظورت از روغن ضروری احتمالا اینه: Essential Oilکه بهتره روغن معطر ترجمه بشه.شاید خیلیها لایک نکنن چون درمورد نمادها و داستانهای اساطیری خیلی نمیدونن و لحن هم ادبیه که درکش سخت میشه. مثلا منظورت از نرولی روغن بهار نارنجه؟ فکر میکنی چقدر از مخاطبها اینو میدونن؟ وقتی نمیدونن چیه نمیتونن حسش کنن.دوست دارم بازم ازت چیزی بخونم، ممنون که نوشتی.🫱🏻🫲🏾
دوست عزیزروشنفکر،داستانت فوق العاده دارای اصالت و محتوای زیبا یی شناسی هست،سپاس.