نقاب های شرابی (۲)

ساعت‌ها پس از بازگشت از کافه، آپارتمانِ مدرنِ آنها در نورِ کهرباییِ شمع‌های معطرِ «نرولی و چوب صندل» غرق شده بود. تارا در آشپزخانهٔ بازِ طرحِ صنعتی، با دیوارهای سیمانیِ خاکستری و کابینت‌های ماتِ مشکی، همچون الهه‌ای در حالِ آفرینشِ جهان ایستاده بود. لباسِ خانه‌اش را به ظاهر ساده اما حساب‌شده انتخاب کرده بود: تاپِ ابریشمیِ سفیدِ بدونِ بند که سینه‌های برجسته‌اش را تنها با حریری نازک می‌پوشاند، و شلوارِ جینِ دگفاشِ سفیدی که کمرِ باریکش را با کمربندِ چرمیِ باریکِ طلایی محکم کرده بود. تتوی «نپتون» زیر نافش، با هر خم شدن به سمتِ اجاق گاز، زیر نورِ لوسترِ مسی می‌درخشید.

دستانش با حرکتی رقصنده میان قابلمه‌ها و سبزی‌های تازه می‌چرخید. پیاز را با چاقوی سانتوکوِ ژاپنی به نازکیِ کاغذ می‌برید، طوری که انگار دارد موسیقیِ بی‌کلامی را رهبری می‌کند. بوی سیرِ تفت‌داده در روغنِ زیتونِ فرابکر، همراه با رزماریِ تازه، فضای آشپزخانه را پر کرده بود. رامین روی مبلِ چرمِ مشکیِ نشیمن لمیده بود، کتابِ «سیرِ عشق» را در دست گرفته و زیر لب جملاتی را می‌خواند. عینکش روی پیشانی رفته بود و چشمانِ خاکستری‌اش گاهی از لابه لای سطرها به تارا خیره می‌شد، گویی می‌خواست هر حرکتش را در حافظه حک کند.

«گوش کن به این جمله…» صدایش را کمی بالا برد تا بر صدای تفت‌خوردنِ سبزیجات غلبه کند. ««عشقِ واقعی نیاز به شجاعت دارد، شجاعتِ دیدنِ دیگری در اوجِ انسانیت و پستی‌اش.» تو چه فکر می‌کنی؟»

تارا بدونِ آنکه برگردد، قاشقِ چوبی را در سسِ گوجه فرنگی چرخاند. «انسانیت و پستی؟ فکر می‌کنم نویسنده هرگز عاشقِ یک مدوسا نشده… کسی که همزمان می‌تواند تو را به بهشت ببرد و در جهنم رهایت کند.» سپس برگشت و با دستمالِ آشپزخانهٔ صورتی، عرقِ روی پیشانی‌اش را پاک کرد. نورِ لوستر بر قطراتِ ریزِ عرقِ گردنش تابید و آن‌ها را به الماس‌های کوچک تبدیل کرد.

رامین کتاب را روی میزِ قهوه‌خوری انداخت و به آشپزخانه آمد. پشتِ تارا ایستاد و دستانش را دور کمرِ باریکش حلقه کرد. صورتش را در گردنِ برهنهٔ او فرو برد و نفسِ گرمش را روی پوستِ سفیدش حس کرد. «اما تو جهنمِ من هم بهشت است… مخصوصاً وقتی دارید خیارشورهای شور درست می‌کنید.»

تارا سرش را به عقب تکیه داد و پشتش را به سینهٔ رامین چسباند. «خیارشور؟ اینجا دارم ریزوتؤ قارچِ وحشی با ترافلِ سفید درست می‌کنم، عزیزم.» دستش را به آرامی روی دست‌های رامین کشید و اضافه کرد: «ولی اگر همین حالا از من فاصله نگیری، مطمئن باش شام به جای عطرِ ترافل، بوی سوختگی می‌گیرد.»

شام، سرانجام روی میزِ غذاخوریِ مرمرینِ سیاه چیده شد. تارا شمع‌های بلندِ باریک را روشن کرد و نورِ مهتابیِ لوستر را کم کرد. لباسش را عوض کرده بود: لباسِ مجلسیِ ابریشمیِ مشکی که تا وسطِ ران‌هایش کوتاه بود و پشتش کاملاً باز، طوری که تتوی گلِ اناری و مارمولکِ یاقوتی تمامِ مسیرِ ستون فقراتش را تا خطِ باسن دنبال می‌کرد. گوشواره‌های الماسِ آبی‌رنگ به شکلِ قطره‌های اشک، با هر حرکتِ سرش نور را می‌گرفتند و منعکس می‌کردند.

رامین، با پیراهنِ ابریشمیِ شرابی و شلوارِ جینِ مشکی، مقابلش نشسته بود. چشم‌هایش از پشتِ شیشهٔ عینک، با حرصی کنترل‌شده بدنِ تارا را می‌پایید، از گردنِ کشیده تا قوزکِ پاهای برهنه‌ای که زیر میز به آرامی به هم ساییده می‌شدند. «این لباس… انگار خاصِ امشب دوخته شده؟»

تارا چنگالِ نقره‌ای را به آرامی میان ریزوتؤ کرمی فرو برد. «نه، عزیزم… این لباس را برای روزی دوخته بودم که تصمیم بگیرم دیگر نقاب نپوشم.» سپس تک‌های قارچ را به دهان گذاشت و با چشمانِ نیمه‌بسته اضافه کرد: «اما ظاهراً نقابِ من به پوستم چسبیده.»

مکالمه‌هایشان آرام و پر از مکث‌های سنگین بود، گویی هر کلمه را پیش از گفتن وزن می‌کردند. رامین دربارهٔ نمایشگاهِ نقاشی حرف زد، دربارهٔ تابلویی که شبیه طوفانِ ذهن بود، و تارا در پاسخ، از تأثیرِ موسیقیِ عربی بر ریتمِ بدنش گفت. وقتی صحبت به شب‌های تنهاییِ رامین پیش از آشنایی‌شان کشید، تارا پایش را به آرامی روی پای او کشید و پرسید: «هیچوقت فکر می‌کردی عاشقِ زنی شی که تتوهایش نقشهٔ گنج‌های ممنوعه است؟»

رامین لیوانِ شرابِ قرمز را به سمتِ نور گرفت و رنگِ یاقوتیِ آن را بر صورتش تاباند. «نه… اما همیشه می‌دانستم که عشقِ واقعی باید کمی خطرناک باشد، مثلِ قدم زدن روی لبهٔ تیغ.» سپس لیوان را سر کشید و ادامه داد: «و تو… خطرناک‌ترین اثرِ هنری هستی که تا به حال دیده‌ام.»

شام پایان یافت، اما میزِ غذا همچنان صحنهٔ نبردِ نگاه‌ها و اشاراتِ بدن بود. تارا هنگام جمع کردنِ ظرف‌ها، عمداً به جلو خم می‌شد تا خطِ باسنش را در معرضِ دید قرار دهد، و رامین که در حالِ روشن کردنِ شومینه بود، هر چند ثانیه یک‌بار به پشتِ برهنهٔ او خیره می‌شد. شعله‌های آتش در شومینهٔ سنگیِ دست‌ساز زبانه می‌کشیدند و سایه‌های رقصانِ بدن‌هایشان بر دیوارهای بنفش می‌افتاد.

تارا آخرین لیوانِ شراب را برداشت و به سمتِ مبلِ مخملِ شرابی رفت. رامین روی زمین، کنارِ شومینه نشسته بود و کتاب را ورق می‌زد. تارا پاهای برهنه‌اش را به آرامی روی شانه‌های او گذاشت و انگشتانِ پایش را در موهای نمک‌فلفلیِ او فرو برد. «حالا که اینقدر از خطر حرف می‌زنی… بیا خطرناک باشیم.»

رامین کتاب را بست و به آرامی برگشت. دستانش را به مچِ پاهای تارا قفل کرد و آنها را به سمتِ خود کشید. تارا روی مبل دراز کشید، ابریشمِ مشکیِ لباسش به بالا لغزید و تتوی «نپتون» زیر نافش در نورِ آتش می‌درخشید. رامین به جلو خم شد و لب‌هایش را روی حروفِ طلاییِ تتو گذاشت: «اولین ایستگاهِ نقشهٔ گنج… نپتون، خدای دریاها.»

تارا سرش را به عقب انداخت و نفسش به لرزه افتاد. «مواظب باش… دریاها طوفانی‌اند امشب.»

و شومینه، شعله‌های سرخش را بالاتر کشید، گویی می‌خواست تبدیلِ کلمات به عمل باشد.
شعله‌های شومینه، همچون مارهای قرمزِ درخشان، بر دیوارهای بنفشِ اتاق نشیمن می‌لرزیدند. سایه‌های تارا و رامین، دو اژدهای درهم‌تنیده، بر پرده‌های مخملِ شرابیِ پنجره می‌رقصیدند. تارا روی فرشِ پرزبلندِ ابریشمی دراز کشیده بود، بدنش نیمه برهنه زیر نورِ مایلِ آتش. پیراهنِ ابریشمیِ مشکی از یک شانه لغزیده بود، سینه‌های سفید و سفتش که تتوی مار کبرا زیر آن می‌خزید، در معرض دید بود. رامین، زانو زده کنارش، انگشتانش را در موهای شرابیِ او فرو برده بود و نفس‌هایش را بر گردنش می‌ریخت.

«همه‌چی رو نقشه‌ست… حتی نفس کشیدنات»، او با صدایی گرفته زمزمه کرد.
تارا خم شد و نوکِ زبانش را روی لبهٔ گوشِ او کشید: «نقشه؟ نه… این فقط شروعِ بازی‌ست.» سپس با حرکتی مارگونه از زیر او لغزید و به آرامی برخاست. پارچهٔ ابریشمیِ مشکی، که حالا تنها از یک طرف به تنش چسبیده بود، با هر قدم از باسنِ کمرِ کمانی‌اش سر می‌خورد. رامین روی زمین ماند، چشمانش گشاد شده بود، دستانش مشت شده روی فرش.

تارا به سمت میزِ بار رفت و بطریِ شرابِ قرمزِ نیمه‌خالی را برداشت. شیشه را به لب‌هایش چسباند و جرعه‌ای بلند سر کشید، طوری که قطره‌ای از گوشهٔ دهانش روی سینهٔ برهنه‌اش لغزید. «برای تکمیلِ این اثر… نیاز به دود داریم.» صدایش را کش داد و بطری را به سمت رامین تکان داد. سپس، با حرکتی نمایشی، به سمت تراسِ شیشه‌ای حرکت کرد.

بادِ شب از لای پنجره‌های باز تراس می‌وزید، بادی که بوی نمِ بارانِ تازه و عطرِ یاس‌های وحشیِ بالکنِ همسایه را می‌آورد. تارا کنار نرده‌های چدنی ایستاد و کبریت را روشن کرد. شعلهٔ کوچکِ آبی‌رنگ، صورتِ او را برای لحظه‌ای روشن کرد: چشمانِ سبز-خاکستری که همچون دریاچه‌ای مه‌آلود می‌درخشید، لب‌های شرابیِ نیمه‌باز، و دودِ سیگار که از میان آن‌ها خارج می‌شد. سیگارِ برگِ کوباییِ نازکی بین انگشتانِ بلندش بود، همانی که رامین همیشه در جیب کتش داشت.

رامین، هنوز کنار شومینه، بدنش را به دیوار تکیه داده بود. دستانش را به سینه قفل کرده بود، طوری که رگ‌های گردنش برجسته شده بودند. «تارا…»، صدایش لرزید، اما ادامه نداد.

تارا به آرامی شروع به درآوردن لباس کرد. ابتدا کمربندِ طلایی را باز کرد و آن را به باد سپرد. سپس دکمه‌های پهلوهای شلوارِ جینِ سفید را باز کرد و پارچه را به آهستگی از پاهای کشیده و بی‌نقصش پایین کشید. پوستِ سفیدِ ران‌هایش، زیر نورِ مهتاب، همچون مرمرِ صیقلی می‌درخشید. حالا تنها تاپِ ابریشمیِ مشکی بر تن داشت، که آن را هم با حرکتی مارپیچ از تن درآورد و بر نردهٔ تراس انداخت.

بدنِ برهنه‌اش در نورِ مهتاب و چراغ‌های شهری که زیر پا می‌درخشیدند، به تندیسی زنده می‌مانست. سینه‌هایش سفت و بالا آمده، نوک‌پستان‌های صورتی‌اش همچون گیلاس‌های رسیده، تتوی مار کبرا که از زیر سینهٔ چپ تا پهلو می‌خزید، و پایین‌تر، آن «نپتونِ» طلایی که زیر نافِ صافش می‌لرزید. باسنِ گرد و برجسته‌اش، که خطِ میانِ آن همچون شکافی مهتابی در تاریکی می‌درخشید، و ران‌هایی که حتی در سردترین شب‌ها گرمای حیات را فریاد می‌زدند.

مردانِ بسیاری در آن شهر، چه مجرد و چه متاهل، در تاریکیِ اتاق‌های خالی‌شان، به خیالِ این بدن با خود ور می‌رفتند. برخی با یادآوری نگاهِ سبزِ مسمومش، برخی با تصویرِ باسنِ برهنه‌اش پشتِ ویترینِ مغازه‌ها، و برخی حتی با داستان‌های اغراق‌شده‌ای که دربارهٔ تاتو های پنهانش شنیده بودند. زیباییِ او از مرزِ فیزیک فراتر رفته بود؛ نوعی طلسم بود، جادویی که ذهن و جسم را به بردگی می‌کشید.

ناگهان، صدای سوت‌های کشیده و خنده‌ای زننده از خیابانِ پایین به گوش رسید. گروهی از جوانان، که احتمالاً از بارِ آن طرفِ خیابان بیرون زده بودند، به سمت تراس اشاره می‌کردند. یکی از آن‌ها فریاد زد: «عزیزم! اون خطِ وسطِ باسنت رو بده روش امضا کنیم!» دیگری خندید: «یا شاید هم بریم تو بازیِ داغون‌کننده‌ات!»

تارا حتی سرش را برنگرداند. به جای آن، دستش را به کمر زد و باسنش را به آرامی به طرف آن‌ها چرخاند. خطِ میانِ باسنش، که حالا در نورِ مهتاب کاملاً آشکار بود، همچون تیغی نقره ای بر پوستِ سفیدش می‌درخشید. سپس رو به رامین، که همچون مجسمه‌ای در اتاق نشیمن ایستاده بود، گفت: «میدونی چیه؟ اینا فکر میکنن زیبایی یه کالاست… یه چیزی که میتونن با چند تا سوت بدزدنش.»

رامین، با چهره‌ای که از شهوت و خشم می‌سوخت، قدم به جلو گذاشت. «ولی نمیدونن که زیباییِ واقعی آتشه… میسوزونه.»

تارا خندید و سیگارش را به لب‌هایش چسباند. «درسته… و من امروز حسابی آتیشم روشنه.» سپس به جوانان رو کرد و فریاد زد: «پسرا! اگه میخواین امضا کنین، باید اول از آتش رد شین!» و دستش را به سوی شومینه اشاره کرد.

جوانان، که حالا سکوت کرده بودند، زیر لب غرغر کنان به راهشان ادامه دادند. تارا به رامین نگاه کرد و چشمک زد: «ببین چقدر راحت میشه مارو تو ذهنشون حک کرد… تا فردا صبح دارن با تصویرِ من بازی می‌کنن.»

رامین به تراس آمد، قدم‌هایش سنگین و پر از میلِ مهارنشده. دستش را به کمرِ تارا قفل کرد و او را به خود چسباند. بوی دودِ سیگار و عطرِ اسطوخودوسِ پوستِ تارا با هم درآمیخته بود. «حالا که آتیش روشن کردی… بیا بریم به اتاقی که میتونه این آتیش رو کنترل کنه.»

تارا سرش را به عقب انداخت و خنده‌ای عمیق سر داد: «کنترل؟ تو هنوزم نفهمیدی که آتیش من نیازی به کنترل نداره… فقط به سوخت.»

رامین او را به سمت اتاق خواب هدایت کرد، اتاقی که خود گویی معبدِ عشق بود. دیوارها به رنگِ بنفشِ تیره، با نقاشی‌های دیواریِ برهنه‌ای از الهه‌های یونانی که در حالِ رقصِ دیونیزوسی بودند. تختخوابِ بزرگِ چوبِ گردو، با پرده‌های مخملِ شرابیِ باز، همچون دری به دنیایی دیگر بود. روی میزِ کنارِ تخت، شمع‌های دست‌سازِ معطر با اسانس‌های «یلانگ یلانگ» و «مشک» روشن شده بودند، و نورِ آبی‌رنگِ چراغ‌های LED زیر تخت، اتاق را به رنگِ اعماقِ اقیانوس درآورده بود.

تارا روی تخت دراز کشید، بدنش بر روی ملحفه‌های ابریشمیِ سرمه‌ای همچون نگینی می‌درخشید. رامین، کنار پنجرهٔ بزرگِ رو به تراس ایستاده بود، دستگاهِ پخشِ موسیقیِ قدیمی‌اش را روشن کرد. صدای سینتی سایزر های تجربی، که خودش آن‌ها را ترکیب کرده بود، با صدای زمزمهٔ باد و ناله‌های دوردستِ شهر درهم آمیخت.

«این همون قطعس که گفتی؟»، تارا پرسید و دستش را به آرامی روی سینهٔ برهنه‌اش کشید.
رامین بدونِ برنگشتن پاسخ داد: «نه… این موسیقیِ الان، صدای ذهنِ منه وقتی تو رو نگاه می‌کنم.»

تارا برخاست و به او نزدیک شد. هر قدمِ او بر روی فرشِ پرزبلند، صدایی نرم ایجاد می‌کرد. دستش را به گونهٔ رامین کشید و گفت: «پس باید بهش گوش بدیم… تا ته.»

ادامه در قسمت بعدی مینویسم

نوشته: ص.ف.ن

بازدید 13,184

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “نقاب های شرابی (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید