تمام بچگیامون با هم بود.ده روز من ازش بزرگتر بودم.مهد کودکی که با هم رفتیم وقتی میفهمیدن من خالهاشم و اون خواهرزاده یه سریا ذوق مرگ میشدن یه سریا هم مسخره میکردن که من زنگوله پای تابوتم و این حرفا که همه میزنن.اتفاقا همینجوریم شد. سال اول مدرسه بودم.که پدر مادرم جفتشون تب مالت گرفتن. زیادم دکتر رفتن ،ولی وقتی متوجه شدن که دیگه خیلی دیر بود و پدر و مادرم بخاطر شیر گوسفندی که تو شمال خریده بودن، با اینکه جوشانده هم بودن، تب مالت بهشون رحم نکرد و من تو هفت سالگی تنها شدم.
اسم من روشناس الان 27 سالمه، دوتا خواهر و سه تا برادر دارم.مامانم 65 سال، بابامم 67 سال داشت که من بدنیا اومدم.اختلاف سنی من با خواهر کوچیکم 32 ساله.بقیه بچه ها هم با اختلاف دو سال از هم بدنیا اومدن.اولش مامان بابام زیاد خجالت میکشیدن از اینکه تو این سن بچه دار شدن.ولی بعد از اینکه به زبون افتادم و دلبری های بچگیمو دیدن نظرشون عوض شدو من شدم سرگرمی زندگیشون و امید تو چشماشون دیده میشد.مخصوصا وقتی با خواهر زادهام همبازی شده بودم.بعد از فوت مامان بابام خواهرم تصمیم گرفت از من نگهداری کنه چون هم بچه اش تنها نبود و یه هم بازی داشت، هم بقیه بچه ها میخواستن ارث تقسیم کنن.سهم من و خواهرم شده یه آپارتمان چهار واحدی.هر کدام دو واحد.برای من و داده بودن اجاره و به یه حساب برام اجاره ها رو میریختن.همه چی نرمال بود.حتی تا هفت سالگیم با خواهر زادهام که اسمش نیماس حموم میرفتم.واقعا هم چیزی از مسائل جنسی نمیفهمیدیم. تا اینکه من نه سالم شدو اواسط نه سالگی تغییرات هورمونی رو احساس میکردم.پریود شدم.پشمای دور کصم زمخت شده بود. سینه هام داشتن بزرگ میشدن.نیما همش میگفت روشنا چرا ممه هات اینجوری شدن؟ یعنی توام داری مثل مامانم میشی؟ و کلی سوالای دیگه. من هیچ سواد جنسی نداشتم تا بهش توضیح بدم.خودمم سردرگم بود.یه بار که خونه تنها بودیم، من میخواستم برم حموم.نیما هم گفت منم بیام؟ ولی چون آبجی گفته بود شما دو تا دیگه بزرگ شدین و نمیتونید باهم حمام برید من مخالفت کردم و مامانشو بهونه کردم.یه ذره خواهش التماس کرد گفتم باشه فقط باید زود بریم بیرون تا مامانت نیومده.روم نمیشد جلوش لباسمو در بیارم.سینه هام اندازه پرتقال شده بود.سفت و حساس.با سوتین رفتم حموم اونم منتظر من نشسته بود.با تعجب گفت: چرا اینو در نمیاری؟گفتم خجالت میکشم.گفت خجالت نداره که ما این همه بچگی با هم میرفتیم حموم و دریا ، آب بازی میکردیم.منم با خجالت سوتینمو درآورد.نیما همینجور با دهن باز داشت نگاهشون میکرد.گفت چه باحالن.میتونم دست بزنم؟تا اومدم بگم نه ، دستاشو گذاشت روش فشار داد.به من انگار برق وصل شد.نمیدونم از شدت هیجان بود یا استرس گریم گرفت.بهش گفتم تورو خدا دستتو بردار.اونم که دید من اینجوری شدم دستشو برداشت.ولی من متوجه بزرگ شدن کیره کوچولوش شدم.بعد از یکی دو دقیقه یه ذره که حالم بهتر شد.بهش گفتم چرا وقتی به سینه هام دست زدی شورتت اومد جلو.نیما گفت نمیدونم چرا اینجوری میشم بعضی وقتا. ولی بعضی وقتا که مامانم آرایش میکنه یا میریم تولد و عروسی ، خانوما رو میبینم که لباساشون یکم لختیه اینجوری میشم.بهش گفتم منم میتونم ببینم؟با تردید گفت باشه.شورتشو دراورد دیدم .کیرش کلا پنج سانت به زور بود.برام عجیب بود.بدون اینکه ازش اجازه بگیرم بهش دست زدم.دیدم داره نفس نفس میزنه.یه ذره که باهاش بازی کردم دستمو برداشتم.گفت یه ذره دیگه باهاش بازی میکنی؟منم گرفتم تو دستم و شروع کردم مالیدن.بعد سی ثانیه گفت وای داره جیشم میاد.یهو یکی دو قطره یه مایع بی رنگ از سوراخ کیرش زد بیرون.اینقدر خوشحال بود.گفت چیکار کردی؟ خیلی بهم حال داد.خیلی خوب بود.بزار منم برای تو رو بمالم شاید توهم مثل من شدی.منم شورتمو دراوردم و گفتم خوب بمال.اونم شروع کرد مالیدن.اون موقعه نمیدونستیم چوچول چیه که.دستشو که کشید لای کصم نفسم گرفت.بهش گفتم اهههه همون کارو تکرار کن.بعد چند بار تکرار منم یهو لرزیدم از شدت ارگاسم بی حال شدم.هی بهم میگفت خوبی؟ببخشید تورو خدا.غلط کردم. یه چیزی بگو.منم فقط صداشو میشنیدم.بعد یه مدت گفتم اره خوبم برو بیرون خودتو خوب خشک کن الان مامانت میاد.خلاصه یه مدت گذشت و ما اصن حرفی راجع به اون موضوع با هم نزدیم.که شوهر خواهرم یه روز اومد خونه گفت.اینترنت پر سرعت خریدم میخوان بیان وصل کنن.سال 88 بود .ماهم چون DIAL UP داشتیم و فقط از دوستام شنیده بودم که اینترنت پرسرعت چقدر خوبه ذوق داشتیم.خلاصه اینترنت شد منبع آگاهی ما از دنیای جنسیت.دقیقا تابستون بود که بعد از نصب ADSL منو نیما اسرار کردیم که بریم کلاس کامپیوتر.که بخاطر اعتراضات و تظاهرات ،ابجیم نمیزاشت بریم آموزشگاه و قرار شد معلم بیاد خونمون و بهمون همشو یاد بده.همون جلسه اول ازش خواهش کردیم که بهمون اینترنتو یاد بده.که گفت دو سه جلسه دیگه.بعد جلسه سوم که اینقدر ذوق داشتیم که بهمون نحوه سرچ کردن و ایمیل و چت و وب کم و یاهو و این چیزارو یاد داد.شب که همه خواب بودن.به نیما گفتم بیا بریم تو اینترنت سرچ کنیم چرا اون اتفاق برامون افتاد.نیما گفت وا مگه میشه؟من گفتم مگه ندیدی معلم گفت راجع به هر چیزی که میخواید بدونید تو گوگل سرچ کنید.
ماهم اولین چیزی که زدیم این بود:دلیل بزرگ شدن دودول پسرها. چیزایی که میخوندیم و نمیتونستیم باور کنیم.تا صبح بیدار بودیم.صد بار کیر نیما رو دراوردیم بررسی کردیم.حتی تا روابط زناشوییم رو متوجه شدیم و داشتیم سکته می کردیم هم از ترس،هم از هیجان.تو یکی از مقاله ها روش های ارضا رو نوشته بود اونجا بود فهمیدیم میشه برای هم دیگرو بخوریم و چوچول و ارضا و ارگاسم و سکس چیه.کامپیوترو خاموش کردیم.رفتیم رو تخت نشستیم.به همدیگه نیگاه کردیم.شلوارو شورتمونو درواردیم. 69 نمیدونستیم که چیه. بهم گفت تو اول برا منو بخور بعد من برای تو رو.گفتم کثیف نباشه؟گفت نه بخدا داشتم با مایع دستشویی میمالیدمش تمیزه.با تعجب گفتم مایع دستشویی چرا؟؟؟.گفت وقتی لیز میشه میمالیش خیلی حال میده منم نشستم جلو پاش و آروم شروع کردن خوردن.چشامو بستم فکر کردم دارم بستنی میخورم.به کصم دست زدم دیدم خیسه خیسه. شروع کردم مالیدن همون چوچولم.تو ابرا بودیم که دیدم یه مایع شور از کیر نیما زد بیرون.بهش گفتم اه کثافت چرا نگفتی داره آبت میاد.اونم خجالت زده و شرمسار بود.وقتی صورتمو با دستمال مرتب کردم نشستم پیشش.گفت خیلی حال داد و از این حرفا.کاره ما تو سه ماهه تابستون شده بود سرچ کردن مسائل سکسی .همه کار باهم کردیم به جز اینکه منو بکنه.زندگیمون گذشت و جفتمون بزرگتر شدیم 18 سالمون شده بود.باهم قرار گذاشتیم دانشگاه یه شهرستان بزنیم که بتونیم آزادانه زندگی کنیم.جفتمون معماری شیراز قبول شدیم و رفتیم.یه طبقه از خونه های روبروی باغ ارم رو کرایه کردیم.و با پولی که بعد از این همه سال برام جمع شده بود رفتیم وسایل خونه خریدیم.انقدر ذوق داشتیم که حد نداشت.با خواهرم و شوهرش و نیما رفتیم برای خرید لوازم خونه و یه دو هفته ای شد که تا تکمیل بشه و کارای ثبت نام دانشگاه و اداریاش تموم بشه.بعد دو هفته ما تنها شدیم.جفتمون میدونستیم قراره چی بشه.من عروس و اون داماد.ولی میخواستیم با آگاهی بالا بریم استقبالش که بهترین لذت رو تو اولین دفعه ببریم.کلی تحقیق کردیم.تو خونه که کلا لخت بودیم از بدن هم لذت میبردیم.بعد دانشگاه کارمون فقط سکس و ارضا کردن همدیگه بود.سه ماهی گذشته بود.دوستای خوبی پیدا کرده بودیم.نسترن و نبات و زهرا و سعید و احسان شده بودن دوستای صمیمیمون.همه میدونستن ما خاله و خواهرزاده ایم.اویل که میومدن خونمون برای شب نشینی و مهمونی از مدل لباس پوشیدن من تعجب میکردن.میگفتن فقط دوست دختر ، دوست پسرا اینقدر راحتن و تو بغل هم وول میخورن.ولی بعدش عادی شد.اما این وسط نبات یه بوهایی برده بود.یه شب که تولد یکی از بچه ها دعوت بودیم.اینقدر مست بودیم که فقط دلمون سکس میخواست.(منظورم از سکس همون make love ارضای بعدشه).نیما طاقت نیاورد. هوا سرد بود.رفتیم ته باغ شلوارشو دراورد و من شروع کردم براش ساک زدن.یهو صدای نبات اومد که گفت: میدونستم شما دوتا باهم سکس دارین.منو نیما از ترس سکته کردیم و لال شده بودیم.نبات اومد جلو گفت: از نظر من موردی نداره ولی منم باید بازی باشم.اینو گفت و رفت.من نیماهم خودمون مرتب کردیم و رفتیم تو.موقع رقص نبات همش میومد بین من و نیما.دست میکشید رو کیر نیما، کون منو لمس میکرد.خلاصه مهمونی تموم شد و ما سوار ماشین شدیم داشتیم میرفتیم خونه.که در باز شد و نبات نشست تو ماشین.گفت منم امشب میام خونه شما.خیلی مستم ، مامانم دهنمو میگاد.منو نیما به هم نگاه کردیم و بدون هیچ حرفی تا خونه رفتیم.رسیدیم خونه، نبات لباساشو دراورد و با شورت سوتین افتاد رو مبل.اکیپ ما خیلی باهم راحت بودیم.استخر رفته بودیم دخترا با بیکینی بودن.اما این دفعه فرق میکرد.رفتیم تو اتاق لباسامون عوض کنیم. نیما گفت: چیکار کنیم؟ این آبرومونو میبره.منم داشتم فک میکردم.گفتم: میتونیم ازش استفاده کنیم و چیزایی و که نمیدونیم و ازش یاد بگیریم.اخه برای من از سکساش با دوست پسراش تعریف کرده.خلاصه من با شورت و نیم تنه که اکثرا اینجوری می پوشیدم اومدم بیرون و نیماهم فقط شورت پاش بود.نبات بلند شد گفت: اوووووف، چقدر سکسی.اون خیلی مست بود.یه ذره کره خوری کردیم که بیاد پایین.بعدش نشستیم از زندگیمون گفتیم.ساعت 3 صبح بود.ولی نبات داشت از هیجان چشماش برق میزد ،از هیجانه این 18 سالو خورده ای که براش تعریف میکردیم.وقتی سرگذشتمون تموم شد اون گفت چند تا مساله اینجا داریم.اول اینکه شما خاله و خواهر زاده اید.دوما تو پرده داری دختر.(سال 90 هنوز اینقدر بدون پرده بودن راحت نبود و یه تابلوی بزرگ بود که خیلی از دخترا به خاطر نداشتنش خودکشی میکردن که آبروشون نره)بعد من گفتم ما میخوایم بعد لیسانس بریم از ایران و باهم زندگی راحتی داشته باشیم.نبات گفت من بهتون کامل میگم که چیکار کنید ولی یه شرطی داره.گفتیم چی؟گفت من عاشق سکس واین مدل روابطم.منم بازی.قبول؟منو نیما به همدیگه نگاه کردیم و سرمونو به نشونه تایید تکون دادیم.نبات گفت خوب الان که خسته ایم.از خواب بیدار شدیم شروع میکنیم. یه پتو به من بدین من رو همین مبل میخوابم.من و نیما هم رفتیم تو اتاقمون.رفتیم تو بغل هم یه ذره همدیگرو نوازش کردیم و بیهوش شدیم.چشمامو که باز کردم هنوز هوا تاریک بود.زمان و گم کرده بودم.دیدم نیما همخوابه.از گرسنگی رفت آشپزخونه چیزی بخورم.دیدم نباتم رو مبل بیهوشه.یه ذره به خودم اومدم و اتفاقات و مرور کردم که فهمیدم ما 12 ساعت خواب بودیم.زنگ زدم رستوران غذا سفارش دادم.نشستم بغل نبات.اولین بار بود که به یه دختر نگاه جنسی داشتم.بدون مقدمه دستمو گذاشتم رو شکمش. آروم دستمو بردم زیر شورتش.شروع کردم کصشو مالیدن.نبات یه تکونی خورد و چشماش باز شد.یه جووون کشدار گفت.گفت عاشق اینم که این مدلی از خواب بیدار بشم.منو کشوند سمت خودش.رفتم روش دستمو گذاشتم رو صورتش.گفتم: نبات میخوام تو سکسام هیچ حد مرزی وجود نداشته باشه و لبامون بهم گره خورد.من وحشی شده بودم.سینشو کشیدم بیرون شروع کردن خوردنش.اونم بی پروا فریاد میزد و آه و ناله میکرد.که زنگ در خورد.در باز کردم پیکیه تا منو دید که با شورت نیم تنه جلوش وایسادم اب دهنشو قورت داد.بهش گفتم وایستا برم پول بیارم.در باز تر کردم تا نبات و کامل ببینه.نبات سینش بیرون بود.یه سلامی هم به یارو کرد و خندید.گفت روشنا بدو پولو بیار.این بنده خدا الان سکته میکنه.پولو دادم بهش و در بستم.از اینکه تونستم یه پسر و حشری کنم خیلی حس خوبی داشتم.نبات سوتینشو دراورد و منم نیما رو صدا کردم.ما داشتیم غذارو آماده میکردیم که نیما اومد.وقتی نبات و اونجوری دید هنگ کرد.نبات بهش گفت بیا بشین از امروز برنامه همینه.
پایان قسمت اول…
اسم من روشناس الان 27 سالمه، دوتا خواهر و سه تا برادر دارم.مامانم 65 سال، بابامم 67 سال داشت که من بدنیا اومدم.اختلاف سنی من با خواهر کوچیکم 32 ساله.بقیه بچه ها هم با اختلاف دو سال از هم بدنیا اومدن.اولش مامان بابام زیاد خجالت میکشیدن از اینکه تو این سن بچه دار شدن.ولی بعد از اینکه به زبون افتادم و دلبری های بچگیمو دیدن نظرشون عوض شدو من شدم سرگرمی زندگیشون و امید تو چشماشون دیده میشد.مخصوصا وقتی با خواهر زادهام همبازی شده بودم.بعد از فوت مامان بابام خواهرم تصمیم گرفت از من نگهداری کنه چون هم بچه اش تنها نبود و یه هم بازی داشت، هم بقیه بچه ها میخواستن ارث تقسیم کنن.سهم من و خواهرم شده یه آپارتمان چهار واحدی.هر کدام دو واحد.برای من و داده بودن اجاره و به یه حساب برام اجاره ها رو میریختن.همه چی نرمال بود.حتی تا هفت سالگیم با خواهر زادهام که اسمش نیماس حموم میرفتم.واقعا هم چیزی از مسائل جنسی نمیفهمیدیم. تا اینکه من نه سالم شدو اواسط نه سالگی تغییرات هورمونی رو احساس میکردم.پریود شدم.پشمای دور کصم زمخت شده بود. سینه هام داشتن بزرگ میشدن.نیما همش میگفت روشنا چرا ممه هات اینجوری شدن؟ یعنی توام داری مثل مامانم میشی؟ و کلی سوالای دیگه. من هیچ سواد جنسی نداشتم تا بهش توضیح بدم.خودمم سردرگم بود.یه بار که خونه تنها بودیم، من میخواستم برم حموم.نیما هم گفت منم بیام؟ ولی چون آبجی گفته بود شما دو تا دیگه بزرگ شدین و نمیتونید باهم حمام برید من مخالفت کردم و مامانشو بهونه کردم.یه ذره خواهش التماس کرد گفتم باشه فقط باید زود بریم بیرون تا مامانت نیومده.روم نمیشد جلوش لباسمو در بیارم.سینه هام اندازه پرتقال شده بود.سفت و حساس.با سوتین رفتم حموم اونم منتظر من نشسته بود.با تعجب گفت: چرا اینو در نمیاری؟گفتم خجالت میکشم.گفت خجالت نداره که ما این همه بچگی با هم میرفتیم حموم و دریا ، آب بازی میکردیم.منم با خجالت سوتینمو درآورد.نیما همینجور با دهن باز داشت نگاهشون میکرد.گفت چه باحالن.میتونم دست بزنم؟تا اومدم بگم نه ، دستاشو گذاشت روش فشار داد.به من انگار برق وصل شد.نمیدونم از شدت هیجان بود یا استرس گریم گرفت.بهش گفتم تورو خدا دستتو بردار.اونم که دید من اینجوری شدم دستشو برداشت.ولی من متوجه بزرگ شدن کیره کوچولوش شدم.بعد از یکی دو دقیقه یه ذره که حالم بهتر شد.بهش گفتم چرا وقتی به سینه هام دست زدی شورتت اومد جلو.نیما گفت نمیدونم چرا اینجوری میشم بعضی وقتا. ولی بعضی وقتا که مامانم آرایش میکنه یا میریم تولد و عروسی ، خانوما رو میبینم که لباساشون یکم لختیه اینجوری میشم.بهش گفتم منم میتونم ببینم؟با تردید گفت باشه.شورتشو دراورد دیدم .کیرش کلا پنج سانت به زور بود.برام عجیب بود.بدون اینکه ازش اجازه بگیرم بهش دست زدم.دیدم داره نفس نفس میزنه.یه ذره که باهاش بازی کردم دستمو برداشتم.گفت یه ذره دیگه باهاش بازی میکنی؟منم گرفتم تو دستم و شروع کردم مالیدن.بعد سی ثانیه گفت وای داره جیشم میاد.یهو یکی دو قطره یه مایع بی رنگ از سوراخ کیرش زد بیرون.اینقدر خوشحال بود.گفت چیکار کردی؟ خیلی بهم حال داد.خیلی خوب بود.بزار منم برای تو رو بمالم شاید توهم مثل من شدی.منم شورتمو دراوردم و گفتم خوب بمال.اونم شروع کرد مالیدن.اون موقعه نمیدونستیم چوچول چیه که.دستشو که کشید لای کصم نفسم گرفت.بهش گفتم اهههه همون کارو تکرار کن.بعد چند بار تکرار منم یهو لرزیدم از شدت ارگاسم بی حال شدم.هی بهم میگفت خوبی؟ببخشید تورو خدا.غلط کردم. یه چیزی بگو.منم فقط صداشو میشنیدم.بعد یه مدت گفتم اره خوبم برو بیرون خودتو خوب خشک کن الان مامانت میاد.خلاصه یه مدت گذشت و ما اصن حرفی راجع به اون موضوع با هم نزدیم.که شوهر خواهرم یه روز اومد خونه گفت.اینترنت پر سرعت خریدم میخوان بیان وصل کنن.سال 88 بود .ماهم چون DIAL UP داشتیم و فقط از دوستام شنیده بودم که اینترنت پرسرعت چقدر خوبه ذوق داشتیم.خلاصه اینترنت شد منبع آگاهی ما از دنیای جنسیت.دقیقا تابستون بود که بعد از نصب ADSL منو نیما اسرار کردیم که بریم کلاس کامپیوتر.که بخاطر اعتراضات و تظاهرات ،ابجیم نمیزاشت بریم آموزشگاه و قرار شد معلم بیاد خونمون و بهمون همشو یاد بده.همون جلسه اول ازش خواهش کردیم که بهمون اینترنتو یاد بده.که گفت دو سه جلسه دیگه.بعد جلسه سوم که اینقدر ذوق داشتیم که بهمون نحوه سرچ کردن و ایمیل و چت و وب کم و یاهو و این چیزارو یاد داد.شب که همه خواب بودن.به نیما گفتم بیا بریم تو اینترنت سرچ کنیم چرا اون اتفاق برامون افتاد.نیما گفت وا مگه میشه؟من گفتم مگه ندیدی معلم گفت راجع به هر چیزی که میخواید بدونید تو گوگل سرچ کنید.
ماهم اولین چیزی که زدیم این بود:دلیل بزرگ شدن دودول پسرها. چیزایی که میخوندیم و نمیتونستیم باور کنیم.تا صبح بیدار بودیم.صد بار کیر نیما رو دراوردیم بررسی کردیم.حتی تا روابط زناشوییم رو متوجه شدیم و داشتیم سکته می کردیم هم از ترس،هم از هیجان.تو یکی از مقاله ها روش های ارضا رو نوشته بود اونجا بود فهمیدیم میشه برای هم دیگرو بخوریم و چوچول و ارضا و ارگاسم و سکس چیه.کامپیوترو خاموش کردیم.رفتیم رو تخت نشستیم.به همدیگه نیگاه کردیم.شلوارو شورتمونو درواردیم. 69 نمیدونستیم که چیه. بهم گفت تو اول برا منو بخور بعد من برای تو رو.گفتم کثیف نباشه؟گفت نه بخدا داشتم با مایع دستشویی میمالیدمش تمیزه.با تعجب گفتم مایع دستشویی چرا؟؟؟.گفت وقتی لیز میشه میمالیش خیلی حال میده منم نشستم جلو پاش و آروم شروع کردن خوردن.چشامو بستم فکر کردم دارم بستنی میخورم.به کصم دست زدم دیدم خیسه خیسه. شروع کردم مالیدن همون چوچولم.تو ابرا بودیم که دیدم یه مایع شور از کیر نیما زد بیرون.بهش گفتم اه کثافت چرا نگفتی داره آبت میاد.اونم خجالت زده و شرمسار بود.وقتی صورتمو با دستمال مرتب کردم نشستم پیشش.گفت خیلی حال داد و از این حرفا.کاره ما تو سه ماهه تابستون شده بود سرچ کردن مسائل سکسی .همه کار باهم کردیم به جز اینکه منو بکنه.زندگیمون گذشت و جفتمون بزرگتر شدیم 18 سالمون شده بود.باهم قرار گذاشتیم دانشگاه یه شهرستان بزنیم که بتونیم آزادانه زندگی کنیم.جفتمون معماری شیراز قبول شدیم و رفتیم.یه طبقه از خونه های روبروی باغ ارم رو کرایه کردیم.و با پولی که بعد از این همه سال برام جمع شده بود رفتیم وسایل خونه خریدیم.انقدر ذوق داشتیم که حد نداشت.با خواهرم و شوهرش و نیما رفتیم برای خرید لوازم خونه و یه دو هفته ای شد که تا تکمیل بشه و کارای ثبت نام دانشگاه و اداریاش تموم بشه.بعد دو هفته ما تنها شدیم.جفتمون میدونستیم قراره چی بشه.من عروس و اون داماد.ولی میخواستیم با آگاهی بالا بریم استقبالش که بهترین لذت رو تو اولین دفعه ببریم.کلی تحقیق کردیم.تو خونه که کلا لخت بودیم از بدن هم لذت میبردیم.بعد دانشگاه کارمون فقط سکس و ارضا کردن همدیگه بود.سه ماهی گذشته بود.دوستای خوبی پیدا کرده بودیم.نسترن و نبات و زهرا و سعید و احسان شده بودن دوستای صمیمیمون.همه میدونستن ما خاله و خواهرزاده ایم.اویل که میومدن خونمون برای شب نشینی و مهمونی از مدل لباس پوشیدن من تعجب میکردن.میگفتن فقط دوست دختر ، دوست پسرا اینقدر راحتن و تو بغل هم وول میخورن.ولی بعدش عادی شد.اما این وسط نبات یه بوهایی برده بود.یه شب که تولد یکی از بچه ها دعوت بودیم.اینقدر مست بودیم که فقط دلمون سکس میخواست.(منظورم از سکس همون make love ارضای بعدشه).نیما طاقت نیاورد. هوا سرد بود.رفتیم ته باغ شلوارشو دراورد و من شروع کردم براش ساک زدن.یهو صدای نبات اومد که گفت: میدونستم شما دوتا باهم سکس دارین.منو نیما از ترس سکته کردیم و لال شده بودیم.نبات اومد جلو گفت: از نظر من موردی نداره ولی منم باید بازی باشم.اینو گفت و رفت.من نیماهم خودمون مرتب کردیم و رفتیم تو.موقع رقص نبات همش میومد بین من و نیما.دست میکشید رو کیر نیما، کون منو لمس میکرد.خلاصه مهمونی تموم شد و ما سوار ماشین شدیم داشتیم میرفتیم خونه.که در باز شد و نبات نشست تو ماشین.گفت منم امشب میام خونه شما.خیلی مستم ، مامانم دهنمو میگاد.منو نیما به هم نگاه کردیم و بدون هیچ حرفی تا خونه رفتیم.رسیدیم خونه، نبات لباساشو دراورد و با شورت سوتین افتاد رو مبل.اکیپ ما خیلی باهم راحت بودیم.استخر رفته بودیم دخترا با بیکینی بودن.اما این دفعه فرق میکرد.رفتیم تو اتاق لباسامون عوض کنیم. نیما گفت: چیکار کنیم؟ این آبرومونو میبره.منم داشتم فک میکردم.گفتم: میتونیم ازش استفاده کنیم و چیزایی و که نمیدونیم و ازش یاد بگیریم.اخه برای من از سکساش با دوست پسراش تعریف کرده.خلاصه من با شورت و نیم تنه که اکثرا اینجوری می پوشیدم اومدم بیرون و نیماهم فقط شورت پاش بود.نبات بلند شد گفت: اوووووف، چقدر سکسی.اون خیلی مست بود.یه ذره کره خوری کردیم که بیاد پایین.بعدش نشستیم از زندگیمون گفتیم.ساعت 3 صبح بود.ولی نبات داشت از هیجان چشماش برق میزد ،از هیجانه این 18 سالو خورده ای که براش تعریف میکردیم.وقتی سرگذشتمون تموم شد اون گفت چند تا مساله اینجا داریم.اول اینکه شما خاله و خواهر زاده اید.دوما تو پرده داری دختر.(سال 90 هنوز اینقدر بدون پرده بودن راحت نبود و یه تابلوی بزرگ بود که خیلی از دخترا به خاطر نداشتنش خودکشی میکردن که آبروشون نره)بعد من گفتم ما میخوایم بعد لیسانس بریم از ایران و باهم زندگی راحتی داشته باشیم.نبات گفت من بهتون کامل میگم که چیکار کنید ولی یه شرطی داره.گفتیم چی؟گفت من عاشق سکس واین مدل روابطم.منم بازی.قبول؟منو نیما به همدیگه نگاه کردیم و سرمونو به نشونه تایید تکون دادیم.نبات گفت خوب الان که خسته ایم.از خواب بیدار شدیم شروع میکنیم. یه پتو به من بدین من رو همین مبل میخوابم.من و نیما هم رفتیم تو اتاقمون.رفتیم تو بغل هم یه ذره همدیگرو نوازش کردیم و بیهوش شدیم.چشمامو که باز کردم هنوز هوا تاریک بود.زمان و گم کرده بودم.دیدم نیما همخوابه.از گرسنگی رفت آشپزخونه چیزی بخورم.دیدم نباتم رو مبل بیهوشه.یه ذره به خودم اومدم و اتفاقات و مرور کردم که فهمیدم ما 12 ساعت خواب بودیم.زنگ زدم رستوران غذا سفارش دادم.نشستم بغل نبات.اولین بار بود که به یه دختر نگاه جنسی داشتم.بدون مقدمه دستمو گذاشتم رو شکمش. آروم دستمو بردم زیر شورتش.شروع کردم کصشو مالیدن.نبات یه تکونی خورد و چشماش باز شد.یه جووون کشدار گفت.گفت عاشق اینم که این مدلی از خواب بیدار بشم.منو کشوند سمت خودش.رفتم روش دستمو گذاشتم رو صورتش.گفتم: نبات میخوام تو سکسام هیچ حد مرزی وجود نداشته باشه و لبامون بهم گره خورد.من وحشی شده بودم.سینشو کشیدم بیرون شروع کردن خوردنش.اونم بی پروا فریاد میزد و آه و ناله میکرد.که زنگ در خورد.در باز کردم پیکیه تا منو دید که با شورت نیم تنه جلوش وایسادم اب دهنشو قورت داد.بهش گفتم وایستا برم پول بیارم.در باز تر کردم تا نبات و کامل ببینه.نبات سینش بیرون بود.یه سلامی هم به یارو کرد و خندید.گفت روشنا بدو پولو بیار.این بنده خدا الان سکته میکنه.پولو دادم بهش و در بستم.از اینکه تونستم یه پسر و حشری کنم خیلی حس خوبی داشتم.نبات سوتینشو دراورد و منم نیما رو صدا کردم.ما داشتیم غذارو آماده میکردیم که نیما اومد.وقتی نبات و اونجوری دید هنگ کرد.نبات بهش گفت بیا بشین از امروز برنامه همینه.
پایان قسمت اول…
نوشته: شاه زد
19 پاسخ به “من و خواهرزادم (۱)”
تارزان و نوشته به سبک جدید ، یه چیز باحال داره به اسم کس مغزی مفرط طرف حتی دوزار از بلوغ دختر و پسر و حتی زایمان توی زمان یائسگی نمیدونه ، همه ی اینا یک طرف آسمون ریسمان بافتناش سر کس دادنش یه طرف
حالا خودخواهر زاده ای رو خالت کراس داری بماند بد هم تعریف نکردی ولی یه چیزهای بگو یکم باور کردنی باشه بابام۶۷ سالو مادرم ۶۵سال باعث میشه برو بچ چوب بکنن کونت بخاطر این که ننت تو این سن چطور حامله شده ؟تن اون ننه بزرگ بیچاره رو تو گورنلرزون
قشنگ تعریف کردی ، خیلی خوب
کوص نباتو مثل شکلات میک بزن، کم کم پولکی ، کلوچه و پسته رو هم وارد بازی کنین ظرف آجیلتون کامل شه
تو نه سالگی با پنج سانت کیر ابشو اوردی😂😂😂
همون چهار خط اولو خوندم:۷ سالت بوده مادرت فوت کرده اونم در سن ۶۵ سالگی! یعنی تو رو در سن ۵۷-۵۸ سالگی حامله شده و زاییده!!!پسرم مردها تا ۹۰ سالگی و ۱۰۰ سالگی هم مستونن بارور کنن اما زنها بالای ۴۵ تا ۵۰ سالگی وقتی پریود نمیشن بهش میگن یائسه، یعنی نمیتونه تو سن ۵۸ سالگی حامله بشه.
ادامه شو سریع بنویس عالی بود
لطفاً داستان رو چندین قسمتی و طولانیش نکن.
کمی عجیب، کمی اغراق، و بشدت خبیثانه
دوازده ساعت خوابیده بودین بعد هنوز هوا تاریک بود،،،لاقل میخا کسشر بگی،حواستو جمع و جور کن،سوتی ندی
شروع داستان متفاوت و جالب بود. ادامه بده.👍
کیرم؛توکوس وکونتون.
مگه میشه؟ مگه داریم؟
حاجی من چقدر بدشانسم، اولین داستانی که خوندم باسه این شاسکول شاه زد بود 😂
بابا کیرم تو مغزتون، اسمش روشه داستان، اقا این داستانه، چرا اینقدر شلوغش میکنید، مثل قصه های شیوا، هر غصه بالاخره یه ایرادی داره. بعد در ضمن یه سرچم تو اینترنت کنید ببینید در سال چند تا زن بالای شصت سال حامله میشن، جرا برای همه جی گارد میگیرید. کیرم تو اون قضاوتتون
خیلی کصشعر نوشتی
دانشجوی معماری که اصرار رو اسرار بنویسه و تابو رو تابلو کاملا مشخصه بقیه نوشته هاش هم همینطوریه!!
ببخشید من وقتی دیدم مادرت توی سن 65 سالگی در یائسه گی بچه دار شده کلا قید داستان را زدم و ادامه ندادم … 65 اکر توی سن 65 توی ایران بچه دار شده بود تلویزیون اونو تا ده سال پخش میکرد
خداشانس بده