مهران دو خیابون پایین تر از دانشگاه کافی نت داشت،گرچه همونجا باهاش آشنا نشده بودم اما پسر خوب و بامعرفتی بود که تو تهران خیلی بهم کمک کرد.یه پسر قدبلند و هیکلی و سرشار از تستسترون.عاشقش نبودم،ظاهرش برام جذاب نبود اما خوش سکس بودنش هم من رو از روابط ناپایدار بی نیاز کرده بود هم بهش اعتماد داشتم.ولی این ترم هنوز ندیده بودمش.عشق شهیر کل ذهن و قلبمو چنان درگیر کرده بود که نه یاد مهران میفتادم نه کس دیگه.چندباری باهام تماس گرفته بود که برم دیدنش ولی هربار پیچونده بودمش.
_به به سلام خااانوم چه عجب،شماره ما رو هم گرفتی،علیک سلام
+مزه نریز مهران،سلام.کجایی؟
_مغازه م کجا میخوای باشم؟
+خلوته؟
_اره تقریبا؟ چطور؟
+میرسم یکم دیگه.
وسیله هام خیلی سنگین تر از صبح بود.صبح انگار پر قو تو دستم داشتم،الان ولی انگار دنیارو داشتم می کشیدم پشت سرم.
داخل کافی نت که شدم مهران با خوشرویی حالمو پرسید،سعی کردم منم خوش اخلاق باشم.
یکی دو نفر منتظر بودن کارشون راه بیفته.بعد رفتن اونا مهران زنگ زد کافه بغل سفارش دوتا شکلات داغ رو داد.میدونست الان فقط شکلات حالمو عوض میکنه.شکلات داغ رو که شنیدم نیشم تا بناگوش باز شد.
_هااا دیدی بلدمت.خوش اومدی،چطوری؟ چرا نیستی؟ گفتم دوست پسر پیدا کردی منو محل نمیزاری!
+خوبم بچه…(مهران دو سال از من کوچیکتر بود برا همین گاهی بچه صداش میکردم) سرم شلوغ بود یکمی،میدونی که…
_آااره بابا میدونم میدونم.قیافت ولی غمگینه،بیشتر از سر شلوغی.چیزی که نشده؟ روبراهی؟ چیزی لازم نداری؟
لپشو کشیدم گفتم +نه عزیزم مرسی که بفکر منی.خوبم.
شاگرد کافه با دوتا لیوان سیلیکونی اومد تو گذاشت رومیز ورفت.
_سرده ولی هوا…
+آره سرده،کاش برف بیاد.
_برف عید…
عید؟ یادم نبود عید داشت می رسید و قرار بود بریم تعطیلات.قلبم جوری مچاله شد از دلتنگی شهیر که انگار نه انگار همین یک ساعت پیش ریده بود بهم.
_چی شد مرجان؟ عید که خوبه.تو که همیشه دنبال بهانه ای بری خونه.
+نه بچه قضیه این نیست
_پس چی؟
سرمو آوردم بالا یه نگاه به بالا انداختم گفتم میشه بریم؟
برق شیطنت توچشمای مهران دوید.هم من میدونستم داره به چی فکر میکنه هم اون میدونست برای چی اومدم.
_گفت پاشو من درو ببندم.
در مغازه رو از داخل قفل کرد رفتیم طبقه ی بالا.نیمچه طبقه ای بود که کلا شاید ۱۲ متر بود با سقف کوتاه.
یه تخت گذاشته بود وکمی خرت و پرت و لباس و یه یخچال تو یه گوشه که پرش کرده بود از کالباس ونوشابه و هرچی که بین روز شکم نسبتا گنده شو پر کنه.
سرمو خم کردم رفتم نشستم روتخت،کفشمو در اوردم تکیه دادم به دیوار و شکلاتمو قلپ قلپ خوردم.
اونم دو برابر من خم شد و نشست کنارم از بالای تخت یه بالش کشید زیر آرنجش،سرشو گذاشت زیر سرش و گفت خب بگو ميشنوم.
+ول کن حالا حوصله ندارم.
_حوصله ت روهم میارم سر جاش،بگو ببینم چی شده؟ و دستشو گذاشت روی قسمت لخت مچ پاهام.نگاه به دستاش کردم،یه پیچ و تاب بهخودم دادم و یه آه کشیدم.
+فکر کنم عاشق شدم مهران
_اوهوووع نه بابا تو؟! عاشق کی؟
یه قلپ خوردم و گفتم استادم.
کمی نیم خیز شد ابروشو انداخت بالا و گفت کدوم استاد؟
+نمیشناسی تو،این ترم اومده…اگه بدونی… دوباره یاد رفتار شهیر افتادم و سکوت کردم.
مهران نصف لیوانو سر کشید و گذاشت کنار و خودشو نزدیک کرد بهم.از پایین نگام کرد
_اسمش چیه؟ چه درسی؟ اونم چیزی بروز داده؟
+آره امروز با خاک یکسانم کرد و قضیه ی یک ماه رو براش توضیح دادم.حالا هردومون دراز کشیده بودیم و من دستام زیر سرم داشتم سقف کوتاه و خفه رو تماشا میکردم.
مهران هم گاهی دستشو به یه جاییم می کشید.قصد رفتن پیش مهران رو که کردم فکر میکردممثل همیشه قراره بپریم روهم.
ولی انگار حال من رو اون هم تاثیر گذاشته بود.
_مرجان؟
+چیه؟
_باید میبوسیدش
با پشت دستم زدم رو شکمش : چی میگی تو
_بخدا راس میگم باید میبوسیدش
+که اخراجم میکرد؟
_به نظر خودت نتیجه ش اخراج بود؟
اینو که میگفت دستاش آروم سُرید لای پاهام.خودمو به زور نگه داشتم که آه نکشم.
گفتم پس چی؟ تو نمیشناسیش.
از روی شلوار تلاش میکرد دستش رو برسونه به کلیتوریسم.منم پاهامو وا کردم که راحت تر باشه.
_اونو نمیشناسم ولی با این چیزایی که تو تعریف کردی اون منتظر جان دوم بود.
اینو که گفت کل کسم رو گرفت کف دستش.
+آخ آروم… نمیفهمم مهران،اون خیلی عصبانی بود!
_اون صدات کرده بوده اتاق که ببینه دوباره بهش میگی جان یا نه.اوقدر از نزدیک بودن به تو فقط یه معنی داره،که اونم بعلههه.
مهران طوری حرف میزد وعمل میکرد که انگار از همه چی خبر داره،دلم میخواست حرفاشو باور کنم ولی الان دیگه نمیتونستم منطقی فکر کنم،مهران دکمه ی شلوارمو باز کرده بود و انگشت وسطش که مثل یه آلت کوچولو بود رو داشت جا می داد داخل کسم.
با همون انگشت طوری ضربه میزد که صدای شالاپ شلوپ آب کسم هردومونو حشری تر میکرد.
دستشو از شلوارم در اورد و شلوار و کشید پایین،کمی سردم شد ولی این تا وقتی بود که سر بزرگمهران رفت لای پاهام.از کنار شورتم چنان می لیسید ومیمکید که انگار قراره هر آن جونم از بدنم دربیاد.مهران همه چیش بزرگ بود حتی زبونش،وقتی دور دهنش رو مماس میکرد با اطراف کسم و شروع میکرد به مکیدن،همزمان زبون بزرگ وخیسش رو لوله میکرد مینداخت داخل واونجا وا میکرد و داخل واژن رو لیس میزد.
مثل یه سگ شکاری بود که طعمه شو با همه ی وجود داره می بلعه.این پسر استعداد عجیبی تو سکس داشت که کمتر زنی پیدا میشه طعمشو بچشه.و من با اینکه مهران اولین پسری نبود که باهاش بودم،اما تنها کسی بود که سکس واقعی رو نشونم داده بود.
مهران سرش لای پاهام بود و من محکم فشارش میدادم سمت خودم.دور خودم میپیچیدم و نعره ی ریز میزدم.دستاشو از کنار رونم آورد بالا و رسوند به سینه هام.از زیر لباس چنگ میزد می کشید سمت پایین.سینه هام تنها قسمتی بود که تودستاش جا نمیشد.اگه همینجور ادامه میداد لباسام پاره میشد،تند تند دکمه های لباسمو وا کردم و سوتینمو دادم بالا.مهران چشماشو اورد بالا و سینه هام رو نگاه کرد و با هر دوتا دستش سیلی محکمی از کناره ها زد،طوری که چند بار تکون خوردن.
زبونشو از کسم بیرون کشید و با ولع افتاد به جون سینه هام.
وقتی میومد بالا از دهنش اب میچکید،نمیدونم آب دهن خودش بود یا آب کس من،همه رو تف کرد لای سینه م،با دستاش سینه هام روچسبوند به هم و شروع کرد به مکیدن.همیشه طوری میخورد و میک میزد که تا یک هفته کبودی اطرافش درد میکرد.اون وسط یکی یکی لباس های خودشم درآورده بود.هیکل بزرگش گرچه ایده آلم نبود اما موقع سکس تسلطش روی خودم لذت روچندبرابر می کرد.سینه هام هنوز تو دهنش بود و لای سینه م رو لیس میزد که با پاهاش پاهام رو وا کرد و…فقط سیاهی رفتن چشمامو فهمیدم.لعنتی جوری کیرشو فروکرده بود که حتی مهلت آخ گفتن هم بهم نداده بود.کیرشو که داخل کرد خودش آاااه بلندی کشید و از روم بلند شد.
یکی از پاهاش رو زمین بود و اون یکی رو گذاشت لبه ی تخت،دستش رو گذاشت کنار کمرشو و با شدت تمام گایید.گایید و به معنای واقعی گایید.یک گایش عظیم…
گاهی حس میکردم زیرش بیهوش شدم اما از لذت و درد فقط اه وناله میکردم.
_مرجاااان
+جاااان
_هاااا بگو جاااان
+جاااااان
_من کی ام مرجان؟
+مهرااان
_نهههه من کی ام مرجان؟ من مسعودم مسعود.مسعود داره تو رو میگاااد.
با شنیدن اسم مسعود یهو انگار که بهم برق وصل کرده باشن سرمو از بالش جدا کردم و نگاهش کردم.مهران هنوز می گایید،یکلحظه هم وایمیستاد.
_مرجان من کی ام؟
فهمیدم داره خیال میبافه.گاهی از این فانتزی ها اعمال می کردیم ولی با مسعود…؟
که یه سیلی زد توگوشم.بگو کی ام؟ یه سیلی دیگه سمت دیگه ی صورتم
+نزن مسعود
مهران نعره زد هاااا الان شد بگو
+نزن مسعود،نزن استاد ااااه
با تصور اینکهوسط سکس با شوهرم دوباره از نو منو حشری کرد،اینبار چند برابر.
_چرا اومدی تواتاقم بهم ندادی؟ چرا لبمو پاره نکردی؟
+آخه نخواستی نگفتی
_من که دستمو کرده بودم توکست چرا نزاشتی بکنمت؟
+آخه در باز بود،باید میبستی میکردی تو کسم
_ایندفعه که اومدی میکنمت مرجان،درست مثل همین الان که دارم جرت میدم.دوس داری؟
+ااااخ مسعود من عاشقتم،من هرشب با فکر وخیالت خودمو میمالم مسعود…مسعود دارم میام آااخ منو بکن مسعوووود ااااااه
صدای اه و ناله ی منو مهران قاطی شده بود و دیگه نمیشد تشخیص داد کدوم صدا مال کیه.هر دو داد میزدیم.
من جوری آبم پاشید که تا بحال تجربه ش نکرده بودم.فقط پاشیدن آبم یادم میاد و بعدش بیهوش شدنم…
_به به سلام خااانوم چه عجب،شماره ما رو هم گرفتی،علیک سلام
+مزه نریز مهران،سلام.کجایی؟
_مغازه م کجا میخوای باشم؟
+خلوته؟
_اره تقریبا؟ چطور؟
+میرسم یکم دیگه.
وسیله هام خیلی سنگین تر از صبح بود.صبح انگار پر قو تو دستم داشتم،الان ولی انگار دنیارو داشتم می کشیدم پشت سرم.
داخل کافی نت که شدم مهران با خوشرویی حالمو پرسید،سعی کردم منم خوش اخلاق باشم.
یکی دو نفر منتظر بودن کارشون راه بیفته.بعد رفتن اونا مهران زنگ زد کافه بغل سفارش دوتا شکلات داغ رو داد.میدونست الان فقط شکلات حالمو عوض میکنه.شکلات داغ رو که شنیدم نیشم تا بناگوش باز شد.
_هااا دیدی بلدمت.خوش اومدی،چطوری؟ چرا نیستی؟ گفتم دوست پسر پیدا کردی منو محل نمیزاری!
+خوبم بچه…(مهران دو سال از من کوچیکتر بود برا همین گاهی بچه صداش میکردم) سرم شلوغ بود یکمی،میدونی که…
_آااره بابا میدونم میدونم.قیافت ولی غمگینه،بیشتر از سر شلوغی.چیزی که نشده؟ روبراهی؟ چیزی لازم نداری؟
لپشو کشیدم گفتم +نه عزیزم مرسی که بفکر منی.خوبم.
شاگرد کافه با دوتا لیوان سیلیکونی اومد تو گذاشت رومیز ورفت.
_سرده ولی هوا…
+آره سرده،کاش برف بیاد.
_برف عید…
عید؟ یادم نبود عید داشت می رسید و قرار بود بریم تعطیلات.قلبم جوری مچاله شد از دلتنگی شهیر که انگار نه انگار همین یک ساعت پیش ریده بود بهم.
_چی شد مرجان؟ عید که خوبه.تو که همیشه دنبال بهانه ای بری خونه.
+نه بچه قضیه این نیست
_پس چی؟
سرمو آوردم بالا یه نگاه به بالا انداختم گفتم میشه بریم؟
برق شیطنت توچشمای مهران دوید.هم من میدونستم داره به چی فکر میکنه هم اون میدونست برای چی اومدم.
_گفت پاشو من درو ببندم.
در مغازه رو از داخل قفل کرد رفتیم طبقه ی بالا.نیمچه طبقه ای بود که کلا شاید ۱۲ متر بود با سقف کوتاه.
یه تخت گذاشته بود وکمی خرت و پرت و لباس و یه یخچال تو یه گوشه که پرش کرده بود از کالباس ونوشابه و هرچی که بین روز شکم نسبتا گنده شو پر کنه.
سرمو خم کردم رفتم نشستم روتخت،کفشمو در اوردم تکیه دادم به دیوار و شکلاتمو قلپ قلپ خوردم.
اونم دو برابر من خم شد و نشست کنارم از بالای تخت یه بالش کشید زیر آرنجش،سرشو گذاشت زیر سرش و گفت خب بگو ميشنوم.
+ول کن حالا حوصله ندارم.
_حوصله ت روهم میارم سر جاش،بگو ببینم چی شده؟ و دستشو گذاشت روی قسمت لخت مچ پاهام.نگاه به دستاش کردم،یه پیچ و تاب بهخودم دادم و یه آه کشیدم.
+فکر کنم عاشق شدم مهران
_اوهوووع نه بابا تو؟! عاشق کی؟
یه قلپ خوردم و گفتم استادم.
کمی نیم خیز شد ابروشو انداخت بالا و گفت کدوم استاد؟
+نمیشناسی تو،این ترم اومده…اگه بدونی… دوباره یاد رفتار شهیر افتادم و سکوت کردم.
مهران نصف لیوانو سر کشید و گذاشت کنار و خودشو نزدیک کرد بهم.از پایین نگام کرد
_اسمش چیه؟ چه درسی؟ اونم چیزی بروز داده؟
+آره امروز با خاک یکسانم کرد و قضیه ی یک ماه رو براش توضیح دادم.حالا هردومون دراز کشیده بودیم و من دستام زیر سرم داشتم سقف کوتاه و خفه رو تماشا میکردم.
مهران هم گاهی دستشو به یه جاییم می کشید.قصد رفتن پیش مهران رو که کردم فکر میکردممثل همیشه قراره بپریم روهم.
ولی انگار حال من رو اون هم تاثیر گذاشته بود.
_مرجان؟
+چیه؟
_باید میبوسیدش
با پشت دستم زدم رو شکمش : چی میگی تو
_بخدا راس میگم باید میبوسیدش
+که اخراجم میکرد؟
_به نظر خودت نتیجه ش اخراج بود؟
اینو که میگفت دستاش آروم سُرید لای پاهام.خودمو به زور نگه داشتم که آه نکشم.
گفتم پس چی؟ تو نمیشناسیش.
از روی شلوار تلاش میکرد دستش رو برسونه به کلیتوریسم.منم پاهامو وا کردم که راحت تر باشه.
_اونو نمیشناسم ولی با این چیزایی که تو تعریف کردی اون منتظر جان دوم بود.
اینو که گفت کل کسم رو گرفت کف دستش.
+آخ آروم… نمیفهمم مهران،اون خیلی عصبانی بود!
_اون صدات کرده بوده اتاق که ببینه دوباره بهش میگی جان یا نه.اوقدر از نزدیک بودن به تو فقط یه معنی داره،که اونم بعلههه.
مهران طوری حرف میزد وعمل میکرد که انگار از همه چی خبر داره،دلم میخواست حرفاشو باور کنم ولی الان دیگه نمیتونستم منطقی فکر کنم،مهران دکمه ی شلوارمو باز کرده بود و انگشت وسطش که مثل یه آلت کوچولو بود رو داشت جا می داد داخل کسم.
با همون انگشت طوری ضربه میزد که صدای شالاپ شلوپ آب کسم هردومونو حشری تر میکرد.
دستشو از شلوارم در اورد و شلوار و کشید پایین،کمی سردم شد ولی این تا وقتی بود که سر بزرگمهران رفت لای پاهام.از کنار شورتم چنان می لیسید ومیمکید که انگار قراره هر آن جونم از بدنم دربیاد.مهران همه چیش بزرگ بود حتی زبونش،وقتی دور دهنش رو مماس میکرد با اطراف کسم و شروع میکرد به مکیدن،همزمان زبون بزرگ وخیسش رو لوله میکرد مینداخت داخل واونجا وا میکرد و داخل واژن رو لیس میزد.
مثل یه سگ شکاری بود که طعمه شو با همه ی وجود داره می بلعه.این پسر استعداد عجیبی تو سکس داشت که کمتر زنی پیدا میشه طعمشو بچشه.و من با اینکه مهران اولین پسری نبود که باهاش بودم،اما تنها کسی بود که سکس واقعی رو نشونم داده بود.
مهران سرش لای پاهام بود و من محکم فشارش میدادم سمت خودم.دور خودم میپیچیدم و نعره ی ریز میزدم.دستاشو از کنار رونم آورد بالا و رسوند به سینه هام.از زیر لباس چنگ میزد می کشید سمت پایین.سینه هام تنها قسمتی بود که تودستاش جا نمیشد.اگه همینجور ادامه میداد لباسام پاره میشد،تند تند دکمه های لباسمو وا کردم و سوتینمو دادم بالا.مهران چشماشو اورد بالا و سینه هام رو نگاه کرد و با هر دوتا دستش سیلی محکمی از کناره ها زد،طوری که چند بار تکون خوردن.
زبونشو از کسم بیرون کشید و با ولع افتاد به جون سینه هام.
وقتی میومد بالا از دهنش اب میچکید،نمیدونم آب دهن خودش بود یا آب کس من،همه رو تف کرد لای سینه م،با دستاش سینه هام روچسبوند به هم و شروع کرد به مکیدن.همیشه طوری میخورد و میک میزد که تا یک هفته کبودی اطرافش درد میکرد.اون وسط یکی یکی لباس های خودشم درآورده بود.هیکل بزرگش گرچه ایده آلم نبود اما موقع سکس تسلطش روی خودم لذت روچندبرابر می کرد.سینه هام هنوز تو دهنش بود و لای سینه م رو لیس میزد که با پاهاش پاهام رو وا کرد و…فقط سیاهی رفتن چشمامو فهمیدم.لعنتی جوری کیرشو فروکرده بود که حتی مهلت آخ گفتن هم بهم نداده بود.کیرشو که داخل کرد خودش آاااه بلندی کشید و از روم بلند شد.
یکی از پاهاش رو زمین بود و اون یکی رو گذاشت لبه ی تخت،دستش رو گذاشت کنار کمرشو و با شدت تمام گایید.گایید و به معنای واقعی گایید.یک گایش عظیم…
گاهی حس میکردم زیرش بیهوش شدم اما از لذت و درد فقط اه وناله میکردم.
_مرجاااان
+جاااان
_هاااا بگو جاااان
+جاااااان
_من کی ام مرجان؟
+مهرااان
_نهههه من کی ام مرجان؟ من مسعودم مسعود.مسعود داره تو رو میگاااد.
با شنیدن اسم مسعود یهو انگار که بهم برق وصل کرده باشن سرمو از بالش جدا کردم و نگاهش کردم.مهران هنوز می گایید،یکلحظه هم وایمیستاد.
_مرجان من کی ام؟
فهمیدم داره خیال میبافه.گاهی از این فانتزی ها اعمال می کردیم ولی با مسعود…؟
که یه سیلی زد توگوشم.بگو کی ام؟ یه سیلی دیگه سمت دیگه ی صورتم
+نزن مسعود
مهران نعره زد هاااا الان شد بگو
+نزن مسعود،نزن استاد ااااه
با تصور اینکهوسط سکس با شوهرم دوباره از نو منو حشری کرد،اینبار چند برابر.
_چرا اومدی تواتاقم بهم ندادی؟ چرا لبمو پاره نکردی؟
+آخه نخواستی نگفتی
_من که دستمو کرده بودم توکست چرا نزاشتی بکنمت؟
+آخه در باز بود،باید میبستی میکردی تو کسم
_ایندفعه که اومدی میکنمت مرجان،درست مثل همین الان که دارم جرت میدم.دوس داری؟
+ااااخ مسعود من عاشقتم،من هرشب با فکر وخیالت خودمو میمالم مسعود…مسعود دارم میام آااخ منو بکن مسعوووود ااااااه
صدای اه و ناله ی منو مهران قاطی شده بود و دیگه نمیشد تشخیص داد کدوم صدا مال کیه.هر دو داد میزدیم.
من جوری آبم پاشید که تا بحال تجربه ش نکرده بودم.فقط پاشیدن آبم یادم میاد و بعدش بیهوش شدنم…
نوشته: دنیای سوفی
3 پاسخ به “منِ او (۳)”
مگه اب هم میپاشه
دمت گرم 🌹
بی صبرانه منتظر قسمت بعدیم حتما ادامه بده