مرد مامور قطار قسمت چهارم ( عشقولانه)
“پذیرفتن خود واقعیات، زیباترین و شجاعانهترین کاری است که میتوانی انجام دهی.” (ریکی مارتین)
خلاصه بخوام بگم که در عرض یکهفته من کون دادم به یه مرد به نسبت رویایی و دوست داشتنی که مامور قطار بود. توی سفر باهاش آشنا شدم و اولین بار هم توی کوپه قطار سکس داشتیم. البته کامل نبود ولی عالی بود. بعد از چند روزم ویلا اجاره کردیم و رفتیم بکنبکن و حال اساسی. رسید به جای خطرناکش.
دوباره یه نفس بلند کشید و سرشو فرو برد توی گردنم. دم گوشم نفس نفس زد و گفت: “عاشقت شدم”.
شنیدن این جمله، اونم دم گوش، آرزوی هر کسیه که کنار مرد دوست داشتنیش دراز کشیده و تا همین چند دقیقه پیش هم زیرش داشته بهش میداده ولی برای من یه کمی ترسناک شد. مشکل بعدی این بود که درونم زنه ولی جسمم مَرده و پس بعد از ارضا شدن یه کمی بیحال و غیر حشر هم شده بودم. تنها عکسالعملم یه لبخند بود. رنگش صورتی شد. یه اوف گفت و کنارم دراز کشید. دستشو از زیر سرم کشید بیرون و روی سرشو مالید.
” تو از من خوشت نمیاد.”
خوشم میاد ازت لعنتی؛ فقط نمیشه اینطوری ادامه داد؛ چون زندگی واقعیه، نه رویا. دستشو گرفتم. انگشت اشاره شو توی دهنم کردم و مک زدم. بعد انگشت وسطی. خوشش اومد. اومد سمت لبام. با دستم نگهش داشتم.
” بهم بگو چرا اینو گفتی؟ در گوشم بگو. خیلی هم سکسی بگو”
دستشو به سرش مالید. طبق معمول همیشه که میخواد فکر کنه و جملههای درست بگه. دوباره انگشتشو مکیدم. سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت:” اینو نمیدونم فقط میدونم خیلی دوستداشتنی هستی و…دیگه اینکه…خیلی آرومم کنارت…خیلی باهات حال کردم و اذیت هم نکردی… و دیگه اینکه… خیلی هم حال میدی. کلا دوست دارم حال میدی. مگه یه مرد چی میخواد از عشقش؟ باحالی و مهربونی که تو همشو داری. اصلا یه جوری رفتی توی دلم که نمیدونم چطوریه… دیگه…دیگه… خرس قطبی مهربون منم هستی.”
با نفساش و با صدای مردونه بمتر از صدای اصلیش، طوری اینا رو گفت که دیوونه شدم. دوست داشتم همینجوری بگه. اصلا باورم نمیشد یه مرد اینطوری روم اثر بذاره. من فقط دید سکس و کیر به مردها داشتم ولی این داشت به جاهای باریک میکشید. من زندگی معمولی داشتم و ممکن بود به گند کشیده بشه. یه بار توی کوپه بهش داده بودم و کل یه روز قبل تا الان… بچه لابد کلی عاشقپیشه است که به این زودی ابراز عشق میکنه اونم علنی. من یه پونزده سالی ازش بزرگتر بودم و به قول گفتنی تجربه زیستی زندگیم بیشتر بود. توی این فکرا بودم که دیدم کل لب و دهن و بینیام توی دهنشه و داره مکیده میشه.
” جون! حشری شدی اینطوری نفسنفس میزنی؟”
تازه متوجه شدم حین این فکرا تنفسم بیشتر شده. اون فکر کرده بود من حشری شدم ولی در واقع ترسیده بودم. هنوز نمیدونستم عکسالعملش در مقابل حرفایی که باید بهش میزدم چطوری ممکنه باشه. گوشیم زنگ خورد. خدا رو شکر کردم که میتونم به این بهانه برم توی ویلا و کمی فکر کنم.
” کیه؟”
گفتم: ” خب باید برم ببینم تا بفهمم کیه دیگه!”
با نگاهش، که سوراخ کننده روحم بود، دنبالم کرد. دیدم صاحب ویلاست. ترسیدم؛ فکر کردم حتما سر و صدامونو شنیده و میخواد تذکر بده. آخیش! میخواست بدونه همه چی اوکیه و چیزی لازم داریم یا نه. قطع که کردم صدای نفس شنیدم که یه خورده هم همچین تندتند بود. نه حشری بلکه عصبی.
” چرا نمیگی کی بود؟”
گفتم: “صاحاب اینجا… چطور؟! “
” چیکارت داشت؟”
گفتم: “هیچی! میخواست ببینه چیزی لازم نداریم!”
” مرتیکه! خو به من زنگ میزد!”
” مگه تو ازش اینجا رو اجاره کردی؟ خب شماره منو داره دیگه. حالا چطور مگه؟ چرا اینا رو میگی؟”
” دوست ندارم خو. غریبه است.”
سکوتی کردم. قشنگ میدونستم چشه ولی میخواستم به روی خودم نیارم. تازه برخلاف عقیدهام بود که چرا مردها دوست دختر یا زنشونو مال خودشون میدونن و کلا از این غیرت بازی و اینا متنفر بودم ولی به طرز عجیبی دوست داشتم این حرفا و حرکتشو. تازه فهمیدم اوضاع غیرت بازی خیلی اساسیتر از این حرفاست هم این طرف مفعول کیف میکنه هم طرف فاعل از این حرکت که ظاهرا غریزه هم است خوشش میاد.
” من زیاد از این حرفات خوشم نمیاد.”
گفت:” یعنی چی؟ یعنی بذارم با هر مردی حرف بزنی؟”
نگاهش کردم. دستشو روی سرش گذاشت و نگاه نافذ شو بهم انداخت. گفت:” اینطوری نگام نکن دیوونه میشما.”
دیدم کیرشم داره باد میکنه. نمیدونم چرا این کیر لامصب مواقع عصبانیت هم باید شق شه بدبختییهها! باز نگاهش کردم. ” مرد من! تو خر شدی منو میکنی کس دیگه خر نمیشه نگران نباش. حتی نگاهمم نمیکنن. بعدشم بهم اعتماد داری یا نداری؟ ” دیدم هنوز صورتیه گفتم:” یه کمی منو نگاه کن. من مَردم همه جام مَرده…چرا فکر میکنی اون یا مرد دیگهای باید بهم نظر داشته باشه؟!.. چرا فکر میکنی همه مردا عین خودت خرن؟”
اومد سمتم. صورتمو توی دستاش گرفت. دستاش از همیشه داغتر شده بود. کل صورتمو بوسید. روی چشمام بیشتر نگه داشت و نفسشو روی صورتم بیرون داد. بعد نگاهم کرد و گفت:
” اینه که قشنگه. من خر این شدم”
با دستای بزرگش کونمو محکم گرفت. ” خر اینا هم شدم. نرمی اینا است که قشنگه. اینا همش مال منه.” با دستهاش منو کشوند توی بغلش. دهنش روی صورتم بود و نفسش روی صورتم میوزید. نفسی با بوی مردونه و دیوونهکنندهاش. ” همین که اینجایی توی بغلم و لای دستهام قشنگه. اینا قشنگه، مستر سیبیل قشنگ؛ خرت شدم چون تو همهجات قشنگه و میترسم ازم بدزدنت… اینا هر مرد دیگهای رو ممکنه حالبهحالی کنه. اون یارو صاحب اینجا هم بادی بیلدینگی بود میترسم از اون خوشت بیاد یهویی. اتفاقا برعکس چیزی که فکر میکنی خیلی هم تو دل برویی. تو واسه منی؛ جذاب منی… همون اول که اومدم توی کوپه دلمو بردی به رو خودم نیاوردم چون نمیدونستم تو هم میخوای یا نه. اما میخواستی. میخواستی دیگه؟”
سرمو بردم توی گردنش و بوش کردم. سرمو بوسید.
” خب الان بهم بگو دقیقا چی میخواست؟”
سرمو از بدنش جدا کردم و گفتم: ” هیچی بابا! خب صاحب ویلاست؛ میخواست ببینه اوضاع خونهاش خوبه یا نه.”
ازم فاصله گرفت. جای داغی بوسهاش رو چشمم ذوقذوق میکرد. جای دستهاش روی کونم داشت ذوبم میکرد. نتونستم خودمو نگه دارم نشستم روی کاناپه. متوجهم شد و با عجله اومد کنارم. بغلم کرد و سرمو ماچ کرد هی میگفت:” چته؟ چی شده؟ ببرمت درمانگاه؟” نگاهش کردم و گفتم: ” نه فقط بوسم کن” بدون معطلی لباشو گذاشت روی لبام. من هیچ کاری نکردم. گذاشتم اون بمکه و بخوره و لیس بزنه.
سرمو بردم زیر بغلش. این برای اولین بار بود که از بوی عرق تنش بدم اومد. نگران شدم چون این یعنی بدنم داره واکنش نشون میده و ممکنه سمت پس زدنش بره. فکر کردم باید اینا رو از سرش دور کنم و سرگرمش کنم. پاشدم و رفتم بیرون مایومو بذارم جایی تا خشک شه. با دقت نگاهم میکرد زیر چشمی حواسم بهش بود. اومدم داخل. گفتم: “میخوای برم ناهار بگیرم یا خودت میری؟ “
“اشتها ندارم”
گفتم: ” منم همینطور”. رفتم توی اتاق اما دلم براش ضعف رفت. عین بچهها با نگاهش طلب منو میکرد. ایستادم. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: ” صبحونهای که خوردم سنگین بود. فعلا سیرم.” صدای پوزخند حشری شو شنیدم. ولی نگاهش نکردم و رفتم توی اتاق لباس تنم کردم. نقشه خوبی به سرم زده بود. اومدم بیرون و گوشیمو برداشتم. “بریم با موتورت یه دوری اطراف بزنیم. رودخونه داره اون بالا، خوشگله.”
گفت: ” آره خوبه… الان میام” همون تیشرت و جین آبیشو که روی مبلها انداخته بود برداشت و پوشید. منم داشتم با لذت به شونههای پهنش نگاه میکردم. داشت شلوارشو بالا میکشید و پشتش به من بود که گفت: ” شماره این یارو رو بفرست برام. از این به بعد خودم باهاش حرف میزنم.”
گفتم:” صاحاب اینجا ممکنه هیکلش قشنگ باشه، اما مرد مامور قطار من نیست. ریشم نداره من دوست ندارم.”
برگشت رو به من و کیر و شلوارشو تنظیم کرد و لبخند ملیحی زد و دیوونم کرد دوباره.
” بفرست برام”
یه باشه گفتم ولی بیخیالی طی کردم باید یه کمی با احتیاط جلو برم. سوار موتور شدیم و رفتیم گردش.
یه بار سر کار از یکی از همکارام خوشم اومد ولی اون همجنسگرا نبود. چند باری با موتور رسوندم خونه و من آرزو داشتم که یه بار با یکی که میدونه من چیم و کیم و حتی قبلش سکس هم کرده باشیم این اتفاق برام بیفته. قبل از ماجرای قطار دیگه مطمئن شده بودم باید این آرزو رو مثل آرزوی رفتن به یه کنسرت معین داخل گور ببرم؛ ولی الان دقیقا داشت اتفاق میافتاد. تازه اجازه داشتم بهش دست بزنم. بمالمش. بوش کنم. وای بوش… باد موتور با بوش میومد عقب، مستقیم توی بینی من. بدون ذرهای بوی عرق یا هر چیز منزجر کننده دیگه. سرمو روی کمرش گذاشتم و فقط بوش کردم. خوشبختانه بعد از ظهر شده بود و خیلی خلوت بود. دستامو محکم دورش گرفتم و فشارش دادم. یاد حرفهایی که باید بهش میزدم هم بودم ولی نمیتونستم در مقابل این لحظههای شیرین و رویایی مقاومت کنم. همش میترسیدم از خواب بیدار شم و کلی حسرت این خواب شیرین رو بخورم. باید اعتراف کنم ظاهرا منم عین خودش داشتم به مرد مامور قطار وابسته میشدم. باید مقاومت کنم اما لامصب اونم با یه دستش دستامو گرفته بود. دستهامون با هم روی سینهاش بودن. ماشین از رو به رو پیداش شد. دوباره عادی شدیم. سکوتمون خیلی زیاد شده بود.
” این رنگ خیلی بهت میاد.”
گفت:” دیگه همش همینو میپوشم.”
” نه؛ توی لباس فرمت یه مرد دیگه بودی”
گفت:” پس دیگه همش همونو میپوشم.”
بعد چند لحظه سکوت گفت:” من زشتم؟”
” نه خیلی لامصبی. به طرز لامصبانهای خیلی خوشتیپی واسم؛ برای همین سکوت چهل سالمو شکستم”
گفت:” خب تو هم همون لامصبانه بگو عاشقمی!”
سرمو روی کمرش گذاشتم. یه کمی با لبام پس گردن تپلیش رو چلوندم. قلقلکش اومد.
” میگفتی خو…همونو برات میپوشیدم.”
گفتم:” من کیم که واسه تو تعیین تکلیف کنم؟! شاید خوشت نیاد بیرون لباس فرم بپوشی”
” هر چی تو بگی همونو میپوشم و میکنم.”
گفتم:” باشه پس از این به بعد هر جا با همیم لباس فرم تنت باید باشه. باید پشمای زیر بغل و کیر و تخمتو بزنی. برو روی سینهات مو بکار. ریشت هرگز نباید زده بشه. همیشه باید بوی خوب بدی. یه کرم طلسم میگیری و میزنی که بو ندی. مهمتر از همه هیچکدوم از اون زنایی که گفتی رو دیگه نمیکنی. دیگه اینکه مدام باید میوه و آب بخوری. اگه پیش اومد میتونی با یه دختر خوب و خوشگل دوست بشی و چه میدونم، بگیریش.”
سکوت شکل گرفت. ادامه دادم:” البته اگه من پسند کردم.”
صدای موتور بود و همین. راستش تمام حرفهای بالا رو بابت صدای موتور با داد به هم زدیم. واسه همین زیاد مکالمه قشنگی شکل نگرفته بود. خدا خدا میکردم که توی حرفهام منظورمو بهش رسونده باشم.
” اگه این کار رو بکنم، به جز آخریه، عاقشم میشی. باهام میمونی؟”
گفتم:” مگه الان دارم از پیشت میرم؟”
رسیدیم به لب رودخونه. پیاده شدیم و من همش سعی میکردم یه جوری سکوتو بشکنم ولی واقعا یه چیزیش بود. مرد قطاری من که مدام حرف میزد توی خودش رفته بود. جالب این بود که منم یه چیزیم بود. دلم براش ضعف میرفت.
” حالا نری زیر بغلتو بزنیا!”
لبخندی زد. گفت:” جون من؟! اوف! خیالم راحت شد.”
خندیدم. یه جون گفت و اومد سمتم که جلوشو گرفتم اطرافو نشونش دادم. چند نفر لب رودخونه بودن. محل نذاشت و اومد دستمو گرفت. کار دیگه ای نکرد. دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند. کنار رودخونه نشستیم.
” نکنه خوب نتونستم آبتو بیارم و ارضات کنم؟”
گفتم:” بهترین سکس زندگیم بوده تا الان”
خندید و چند تا ضربه به پاهاش زد.
گفتم:” شاید بهترش پیش بیاد”
صورتی شد داشت رو به سرخی میرفت که سریع گفتم:” هنوز تا فردا صبح کلی مونده”
خنده حشری که میکنه معمولا شرق تا غرب صورتش باز میشه. اطراف رو نگاه کرد دید چند نفر هستن نتونست بیاد سمت لبام. دستمو به جاش فشار داد که خیلی هم درد داشت. متاسفانه اون لحظه انگار کل هورمونهای زنانه توی بدنم جاری بود و کاملا احساساتی شده بودم و عقلمو از دست داده بودم. شده بودم یه دختر بیست ساله بیتجربه.
پاچهمو زدم بالا و رفتم توی آب. خیلی سرد بود. همین خنکی یه خورده عقلمو سر جاش آورد. اونم همین کارو کرد. مرد مامور قطار معلوم بود زیاد از آب خوشش نمیاد و به خاطر همراهی با من داره تحمل میکنه. از همون استخر ویلا متوجه شده بودم ولی گذاشتم همراهیشو داشته باشه. یه کمی قدم زدیم. دست تو دست ولی نه چیک تو چیک. روی یه سنگ نشستم. اونم کنارم نشست. یه خورده چرخیدم تا چشمم به چشماش نیفته که همه حرفای ذهنم رو خراب کنه.
” چرا میخوای خرابش کنی؟ بذاریم همینطوری قشنگ بمونه؟” میخواست چیزی بگه نگذاشتم و توی حرفش پریدم: ” بذار حرفم تموم شه.” سکوت کرد. البته سکوت مرد مامور قطار با صدای بم نفسهاشه که خیلی جذابه. لامصب خیلی باحاله. زشت جذابیه.
” من از شب قطار تا الان بهترین روزهای زندگیمو گذروندم. از دیروز تا الان کنار بهترین آدم زندگیم بودم. ولی قبول کن در مورد عشق حرف زدن هم زوده هم تقریبا غیر ممکن.” سریع گفت:” غیرممکن غیرممکنه!”
با عصبانیت گفتم:” یه کمی سکوت کن نذار بیشتر از این دیوونهات بشم.” ولی شدم و به سمت لبهاش رفتم. اصلا فکر نکردم اطرافمون آدم هست و چه اتفاقاتی ممکنه بیفته. قبلش دیده بودم همه گوشی به دست در حال عکاسی و فیلمبرداری هستن ولی من دیوونه شدم و رفتم سمتش و اونم بدون هیچ نگرانیی منو بغل کرد و لبهای همو جوریدیم. زبون همو توی هم گره زدیم؛ نفس به نفس توی صورت همدیگه تنفس کردیم. خلاص که شدیم متوجه سکوت محض اونجا شدم. نمیدونم چی شده بود که فقط ما دوتا بودیم. هیچکس دیگهای نبود. مرد منم متوجه شد و یکی زد روی پاشو و خندید. منم خندیدم.
گفت:” دیدی عاشقمی.”
” اگه یکی فیلم میگرفت که دیگه هیچی!”
گفت:” عاشقمی؟”
” بیخیال این جمله میشی؟ میشه هی اینو نگی؟ الان کنار همیم چی از این بهتر؟!”
نگران شده بودم که نکنه کسی از پشت درختی چیزی ازمون فیلم گرفته باشه. کمی توی آب قدم زدم و اونم مدام خیره بهم نگاه میکرد. اشاره کردم که بریم. ازش خواستم بریم موتورگردی. نزدیکای عصر برگشتیم سمت ویلا. به مرد مامور قطار گفتم که بره خرید و یه چیزایی بگیره تا بخوریم. دیگه خیلی گشنه شده بودم. از این حرکتم خوشش اومد چون صورتی شد و لبخند ملیحی زد.
داخل ویلا رفتم حموم کمی خودمو تر و تازه کنم. یه حرکت زده بود به سرم که باید انجامش میدادم. صورتمو سه تیغه کردم و سیبیل رو آب و تاب دادم. کون و همه چیو سفید و بیمو کردم. بعد رفتم زیر درخت بید توی حیاط آماده نشستم و خودمو مشغول گوشی کردم. مرد من خرید به دست برگشت. یه رکابی و شورت تنم بود. دمر خوابیده بودم و کونمو کمی بیرون داده بودم. زیر چشمی هم حواسم به مرد مامور قطار بود.
گفتم:” اینقدر دلم میخواد یکی زیر درخت بید مجنون بکنتم. خیلی هم خشن. اونم یه غریبه.”
صدای جون بلند شو شنیدم. ادامه دادم:” نمی دونم بگم صاحاب ویلا بیاد یا یه مامور مرد قطار؟!”
دم در حیاط ایستاد و منو نگاه کرد. سکوتش باعث شد که یه نگاه گذری به سمتش بکنم و دیدم عصبانی شده. دوباره رفتم توی گوشی. اومد نزدیک. سرخ بود و نفسهای عصبانیش روانیم کرد. از حرکتم خوشم اومد. کیسهها رو انداخت کنار درخت و گفت:
” اجازه هست؟”
گفتم: ” واسه چی؟”
” واسه نشستن.”
چیزی نگفتم و یه کمی تکون خوردم. نشست کنارم. انگار بازیو گرفته بود. وقتی میخواست بشینه یه نفسی کشید و صدایی با بازدمش داد بیرون که حسابی حشری کننده بود. نشست و بهم نگاهی انداخت.
” عجب هواییه!”
سرمو تکون دادم که یعنی آره. به نفسنفس افتاده بود. رنگ سرخ صورتشو از کنار چشمم حس کردم. دلم ریش ریش شده بود.
” ببخشید اسمتون؟”
گفتم:” واسه چی؟”
” واسه آشناییت بیشتر#34;
گفتم: ” لزومی نمیبینم. ببخشید.”
یه جون زیر لبی گفت. میخواستم نخندم ولی داشتم میترکیدم.
” چه ادکلنی میزنی شما؟ خیلی خوشبوئه#34;
گفتم:” میبخشید اگه اجازه بدی کار دارم.” خواستم پا شم برم که با دستاش دستمو گرفت. از حرارت داشت میسوخت دستاش.
” بشین یه کم اختلاط کنیم” بعد دستش رو به صورتم مالید و ادامه داد:” جون! دوباره نرم شدی که؛ آفرین قشنگ من!”
دستشو از روی صورتم پس زدم و گفتم:” شرمنده من اهل صحبت و…” یه هو داد زد:” میگم بشین!”
جا خوردم ولی عالی بود. زیر لب گفتم:” جانم! چه بازیگری!”
نشستم.
” میدی یا بکنمت؟”
گفتم:” بله؟! اشتباه گرفتی. مگه من زنم؟”
” الان و واسه من از صدتا زنم زنتری. چیکار میکنی؟”
گفتم:” پس بهتره حرفی نزنی که یه زن بهش بربخوره.”
دوباره خواستم بلند شم. ایندفعه هم دستم هم کونمو گرفت و سمت خودش کشوند.
” پس میخوای بکنمت. میدادی راحتتر بودا.”
داشتم توی آسمون پرواز میکردم خیلی خوب داشت پیش میرفت. منو کشوند سمت خودش. خواستم دوباره بلند شم ولی نشد. محکم منو گرفته بود. میدونین که قبلا هم وقتی محکم میگرفت نمیگذاشت تکون بخورم و این حرکتش مجنونم میکرد. دوباره منو سمت خودش کشید. هم صورتش خشنتر شده بود هم صدای نفسهاش به شماره افتاده بود. کمی عرق هم کرده بود و با بوی ادکلنش خیلی هوسانگیز شده بود. تقلای بیشتری کردم که برم؛ دستمو گرفت و گذاشت روی کیرش. کیرشو یه فشار محکم دادم و ول کردم. صورتش در هم رفت. دردش اومده بود. عصبانیطور گفت:
” عصبانیم کردی خو. میگیرم چنان میکنمت که کونت صد تا بخیه بخواد.”
گفتم: ” دقت کردی کیرت بزرگتر از قبل شده!”
گفت:” آره میخواستم بگم گفتم حالا میگی طرف متوهم …متوهه…چه میدونم خیالاتی شده.”
بعد ادامه داد:” همش به خاطر توئه الهی من قربون اون شکل ماهت بشم.”
داد زدم:” ولم نکنی دادوبیداد راه میاندازم.”
به خودش اومد و گفت:” راه بینداز بینم پیری. راه بینداز بینم کی به دادت میرسه!”
دوباره بیشتر سمت خودش کشید. یه هو دست انداخت به پاهام و انداختم روی زمین. عقبعقب خواستم در برم خودشو انداخت روم و نتونستم دیگه جم بخوردم.
” هیشکی باور نمیکنه من بخوام کاری باهات بکنم. فکر میکنن آلزایمر گرفتی بدبخت. زنم که نیستی. پس خودتو ول کن بذار ما کیفمونو بکنیم.”
بعد با دستهاش صورتمو محکم گرفت. یه کمی چپ و راستش کرد. اومد نزدیکتر. خواستم صورتمو برگردونم ولی نگذاشت. یه لیس حشری وحشیانه روی صورتم کشید. خیلی محکم زبونشو همه جای صورتم مالوند.
” ازت خواهش میکنم. آبرو دارم.”
گفت:” داشته باش. مگه چیه؟ همه دارن. میدادی خو؛ اینش برات بهتر بود؛ ولی خودت خواستی بکنمت. حالا هم باید تحمل کنی… راستی ظهری با زبونت پیشونیمو میلیسیدی، دقیقا چیاشو زبون میزدی؟”
” رگهای شق شده”
خندید و بلند شد و روی شکمم نشست. دیدم وقت خوبیه اومدم در برم اما محکم تر نشست. تیشرتشو درآورد. تن قشنگش جلوی چشمام میدرخشید. رنگ صورتشم سرخ شده بود و مثل همیشه موقع سکسهامون جذابیت ازش میبارید. رکابیمو زد بالا و شرتمو کشید پایین. بعد افتاد روم. سعی کردم با دستهام بلندش کنم ولی اگه بگین تونستم یه ذره تن سنگینشو حرکت بدم، نتونستم. صدای باز کردن دکمه و زیپشو شنیدم و بعدشم کیرشو مالوند به کیرم.
” ببین! خوشت میاد. خودتم شق کردی.”
بعدش با دندون و لب و زبون به صورتم و گردنم حمله کرد. یه کم بعدتر هم با دو دستش غلتم داد و منو به پشت کرد. خواستم سینه خیز در برم. خیلی سخت یه تکونی خوردم. اونم همینطور سوارِ روم همراهیم کرد.
گفت: ” از درخت اونورتر نرو. اینجا بیشتر حال میده”
نگاهش کردم. همون چشمهای حشری مهربون و مردونه.
گفتم:” خواهش میکنم منو نکن”
دوباره خشن شد. ابروهاش رفت تو هم و کیرشو روی سوراخم فشار داد. درد بدی اومد سراغم. یه آخ بلند گفتم که با دستش دهنمو گرفت.
” جیکت در نیاد. از الان تا وقتی آبم بیاد مردتم. جم بخوری چیزیت میکنم…چیز… کار بد…” اینا رو میگفت و کیرشو بدون توقف توی کونم فشار میداد. خیلی درد داشتم. وحشتناک بود. دهنمو گرفته بود. من زیر دهنش آخ و اوخ میکردم. تلمبههاشو شروع کرد. بازوهاشو انداخت دور گردن و سینهام و فشار بیشتری داد. هر چی تعریف کنم چقدر داشتم حال میکردم نمیتونین درک کنین. با هر تلمبهاش تکون شدیدی میخوردم و حسابی زیرش حال میکردم. درد زیاد با لذت فراوون. سرشو نزدیک گوشم آورده بود. تلمبه میزد و توی گوشم حرف میزد. خیلی جالب بود که دقت میکرد از کلمه کونی استفاده نکنه.
” آه…آخ…آره…دارم میکنمت کثافت…کو…کونت پر کیر منه…وای وای وای چه کون داغی داری. کو… میبینی راحت کردمت. زن بودی سختتر میشد ولی نیستی …کلا پیرمردای…کو… بهتر توی دسترسن. …بهم بده جنده من…دارم میکنمت …آه آه آه … میکنمت…دارم میکنمت… مال خودمی…خود خودم…الان بدنت پر آب من میشه…میدونی…کو… آب من خیلی مقویه، شاید آب حیات باشه جوونترت کنه.”
افتادم رو خنده. اونم فهمید و خندید. دستشو از روی دهنم برداشت. گفت:” آخه این چیه ازم خواستی!؟”
گفتم:” خواهش میکنم بس کن…باشه باشه اصلا میدم بهت ولی برو کاندوم بیار ممکنه ایدز داشته باشی.”
گوشمو گاز محکمی گرفت، دوباره دهنمو فشار داد و گفت:” خفه شو پیرمرد بدبخت…من باید از تو بترسم که ایدز داشته باشی. اصلا اینقدر بدون کاندوم میکنمت تا مجبور شی پیوند کون بکنی.”
نمیدونم این حرفا از کجاش میومد بیرون اصلا ازش انتظار نداشتم. همین چون دم ظهری با یه ساک حسابی آبش رو ریخته بودم؛ هر چی تلمبه میزد آبش نمیومد. یه کمی کونمو تنگ کردم. دردش بیشتر شد. یواشکی با زبونم کف دستشو خیس کردم. فهمید و دستشو برد داخل میدون جنگ کیر و کونمون و مالید به کیرش تا روونتر بشه.
” جون! آره همین جوری خوبه…آه آه آه …اینطوری خوبه…بده بهم…کونتو بهم بده.”
فشارشو دور تنم بیشتر کرد. خودشو قشنگ روم ول کرده بود و از همیشه سنگینتر شده بود. این خیلی حال میداد. با وجودیکه نفسم تنگ شده بود ولی خیلی داشتم کیف میکردم. با نعره و صدای زیاد هی تلمبه زد تا رخ ارضا شدنش شروع شد. کونمو یه کم بالا دادم و یه کمی هم تکونش دادم تا قشنگ حال کنه. یه هو کیرشو در آورد. منو به پشت کرد و نشست روی سینهام. کیرشو جلوی صورتم گرفت و مالوند. دهنشو باز کرد و آه و اوه بلندی کرد. از سرخی زیاد نزدیک بنفش رنگ شده بود. دوباره آبشو پخش کرد روی شکم و صورت و سینهام. با نعره و نفس زیاد. برگشت نگاه کرد ببینه آبم اومده یا نه. وقتی دید شکمم خیسه. همونطور که نشسته بود روم بهم لبخند زد. بعد خوابید روم. شروع کرد به بوس و لیس زیاد ولی آروم.
” وای وای ببخشید…توروخدا ببخش. دردت زیاد بود نه. بذار ببینم کونت در چه حاله.”
هیش هیش کردم و آرومش کردم. رفتم سراغ کیرش و باقیمونده آبشو خوردم و با دهنم کیرشو تمیز کردم. دوباره رفتم لای بازوهاش. لباشو توی دهنم گرفتم و بوسیدم. اونم زبونشو چپوند توی دهنم. راستش آبم نیومده بود. آب خودشو دیده بود فکر کرده بود مال منه. هنوز کارش داشتم و باید پرحرارت میموندم. گفتم:
” خیلی حال داد.”
گفت:” آره لامصب. چرا به زور کردن اینقدر حال میده؟”
” خب مردا قدرتو دوست دارن.”
گفت:” آره راست میگی خو. دوست داریم.”
” البته من که مرد نیستم مرد من. “
سرشو فرو کرد توی گردنم و گفت:” آره تو زن خودمی.”
” حالا فاز برت نداره بری به مردم تجاوز کنی!”
همونجا توی گردنم خندید. این بیرون دادن نفساش دیوونم میکرد. دیگه خسته شده بود و کنارم دراز کشید. منو کشوند توی بغلش. با لباش پیشونی و سرم و چشمامو میجورید. اصلا بوی عرق نمیداد. اگر هم بویی بود بوی خوش تنش بود. دوباره خوشحال شدم که ازش خوشم میاد.
” کاش امروز تموم نشه.”
گفتم: ” حالا لابد میخوای ادای سعید کنگرانی رو در بیاری که آفتاب چرا رفتی، چرا اومدی؟” بعد کمی سکوت ادامه دادم:” میبینی نصفش حیوونیم نصفش آدم. اون بخش حیوونی کارای لذتبخشی میکنه که بالاخره تموم میشه؛ ارضا میشه.”
نگاهم کرد. نگاهش واقعا سوراخ میکرد روح آدمو. آخه یه خشونتی هم داشت که آدم دوست داره مردش اونو داشته باشه. باید الان باهاش حرف میزدم. باید بهش بگم واقعیت ماجرا چیه. الان که ارضا شده و آرومتره.
” ببین مرد مامور قطار! من خیلی ازت خوشم میاد. خیلی زیاد. میدونم تو هم خوشت میاد …”
دستشو گذاشت روی دهنم. گفت:” هیس! بذار همینطوری قشنگ بمونه”
به درخت بید نگاه کردم و گذاشتم همینطوری قشنگ بمونه.
ادامه دارد…
“پذیرفتن خود واقعیات، زیباترین و شجاعانهترین کاری است که میتوانی انجام دهی.” (ریکی مارتین)
خلاصه بخوام بگم که در عرض یکهفته من کون دادم به یه مرد به نسبت رویایی و دوست داشتنی که مامور قطار بود. توی سفر باهاش آشنا شدم و اولین بار هم توی کوپه قطار سکس داشتیم. البته کامل نبود ولی عالی بود. بعد از چند روزم ویلا اجاره کردیم و رفتیم بکنبکن و حال اساسی. رسید به جای خطرناکش.
دوباره یه نفس بلند کشید و سرشو فرو برد توی گردنم. دم گوشم نفس نفس زد و گفت: “عاشقت شدم”.
شنیدن این جمله، اونم دم گوش، آرزوی هر کسیه که کنار مرد دوست داشتنیش دراز کشیده و تا همین چند دقیقه پیش هم زیرش داشته بهش میداده ولی برای من یه کمی ترسناک شد. مشکل بعدی این بود که درونم زنه ولی جسمم مَرده و پس بعد از ارضا شدن یه کمی بیحال و غیر حشر هم شده بودم. تنها عکسالعملم یه لبخند بود. رنگش صورتی شد. یه اوف گفت و کنارم دراز کشید. دستشو از زیر سرم کشید بیرون و روی سرشو مالید.
” تو از من خوشت نمیاد.”
خوشم میاد ازت لعنتی؛ فقط نمیشه اینطوری ادامه داد؛ چون زندگی واقعیه، نه رویا. دستشو گرفتم. انگشت اشاره شو توی دهنم کردم و مک زدم. بعد انگشت وسطی. خوشش اومد. اومد سمت لبام. با دستم نگهش داشتم.
” بهم بگو چرا اینو گفتی؟ در گوشم بگو. خیلی هم سکسی بگو”
دستشو به سرش مالید. طبق معمول همیشه که میخواد فکر کنه و جملههای درست بگه. دوباره انگشتشو مکیدم. سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت:” اینو نمیدونم فقط میدونم خیلی دوستداشتنی هستی و…دیگه اینکه…خیلی آرومم کنارت…خیلی باهات حال کردم و اذیت هم نکردی… و دیگه اینکه… خیلی هم حال میدی. کلا دوست دارم حال میدی. مگه یه مرد چی میخواد از عشقش؟ باحالی و مهربونی که تو همشو داری. اصلا یه جوری رفتی توی دلم که نمیدونم چطوریه… دیگه…دیگه… خرس قطبی مهربون منم هستی.”
با نفساش و با صدای مردونه بمتر از صدای اصلیش، طوری اینا رو گفت که دیوونه شدم. دوست داشتم همینجوری بگه. اصلا باورم نمیشد یه مرد اینطوری روم اثر بذاره. من فقط دید سکس و کیر به مردها داشتم ولی این داشت به جاهای باریک میکشید. من زندگی معمولی داشتم و ممکن بود به گند کشیده بشه. یه بار توی کوپه بهش داده بودم و کل یه روز قبل تا الان… بچه لابد کلی عاشقپیشه است که به این زودی ابراز عشق میکنه اونم علنی. من یه پونزده سالی ازش بزرگتر بودم و به قول گفتنی تجربه زیستی زندگیم بیشتر بود. توی این فکرا بودم که دیدم کل لب و دهن و بینیام توی دهنشه و داره مکیده میشه.
” جون! حشری شدی اینطوری نفسنفس میزنی؟”
تازه متوجه شدم حین این فکرا تنفسم بیشتر شده. اون فکر کرده بود من حشری شدم ولی در واقع ترسیده بودم. هنوز نمیدونستم عکسالعملش در مقابل حرفایی که باید بهش میزدم چطوری ممکنه باشه. گوشیم زنگ خورد. خدا رو شکر کردم که میتونم به این بهانه برم توی ویلا و کمی فکر کنم.
” کیه؟”
گفتم: ” خب باید برم ببینم تا بفهمم کیه دیگه!”
با نگاهش، که سوراخ کننده روحم بود، دنبالم کرد. دیدم صاحب ویلاست. ترسیدم؛ فکر کردم حتما سر و صدامونو شنیده و میخواد تذکر بده. آخیش! میخواست بدونه همه چی اوکیه و چیزی لازم داریم یا نه. قطع که کردم صدای نفس شنیدم که یه خورده هم همچین تندتند بود. نه حشری بلکه عصبی.
” چرا نمیگی کی بود؟”
گفتم: “صاحاب اینجا… چطور؟! “
” چیکارت داشت؟”
گفتم: “هیچی! میخواست ببینه چیزی لازم نداریم!”
” مرتیکه! خو به من زنگ میزد!”
” مگه تو ازش اینجا رو اجاره کردی؟ خب شماره منو داره دیگه. حالا چطور مگه؟ چرا اینا رو میگی؟”
” دوست ندارم خو. غریبه است.”
سکوتی کردم. قشنگ میدونستم چشه ولی میخواستم به روی خودم نیارم. تازه برخلاف عقیدهام بود که چرا مردها دوست دختر یا زنشونو مال خودشون میدونن و کلا از این غیرت بازی و اینا متنفر بودم ولی به طرز عجیبی دوست داشتم این حرفا و حرکتشو. تازه فهمیدم اوضاع غیرت بازی خیلی اساسیتر از این حرفاست هم این طرف مفعول کیف میکنه هم طرف فاعل از این حرکت که ظاهرا غریزه هم است خوشش میاد.
” من زیاد از این حرفات خوشم نمیاد.”
گفت:” یعنی چی؟ یعنی بذارم با هر مردی حرف بزنی؟”
نگاهش کردم. دستشو روی سرش گذاشت و نگاه نافذ شو بهم انداخت. گفت:” اینطوری نگام نکن دیوونه میشما.”
دیدم کیرشم داره باد میکنه. نمیدونم چرا این کیر لامصب مواقع عصبانیت هم باید شق شه بدبختییهها! باز نگاهش کردم. ” مرد من! تو خر شدی منو میکنی کس دیگه خر نمیشه نگران نباش. حتی نگاهمم نمیکنن. بعدشم بهم اعتماد داری یا نداری؟ ” دیدم هنوز صورتیه گفتم:” یه کمی منو نگاه کن. من مَردم همه جام مَرده…چرا فکر میکنی اون یا مرد دیگهای باید بهم نظر داشته باشه؟!.. چرا فکر میکنی همه مردا عین خودت خرن؟”
اومد سمتم. صورتمو توی دستاش گرفت. دستاش از همیشه داغتر شده بود. کل صورتمو بوسید. روی چشمام بیشتر نگه داشت و نفسشو روی صورتم بیرون داد. بعد نگاهم کرد و گفت:
” اینه که قشنگه. من خر این شدم”
با دستای بزرگش کونمو محکم گرفت. ” خر اینا هم شدم. نرمی اینا است که قشنگه. اینا همش مال منه.” با دستهاش منو کشوند توی بغلش. دهنش روی صورتم بود و نفسش روی صورتم میوزید. نفسی با بوی مردونه و دیوونهکنندهاش. ” همین که اینجایی توی بغلم و لای دستهام قشنگه. اینا قشنگه، مستر سیبیل قشنگ؛ خرت شدم چون تو همهجات قشنگه و میترسم ازم بدزدنت… اینا هر مرد دیگهای رو ممکنه حالبهحالی کنه. اون یارو صاحب اینجا هم بادی بیلدینگی بود میترسم از اون خوشت بیاد یهویی. اتفاقا برعکس چیزی که فکر میکنی خیلی هم تو دل برویی. تو واسه منی؛ جذاب منی… همون اول که اومدم توی کوپه دلمو بردی به رو خودم نیاوردم چون نمیدونستم تو هم میخوای یا نه. اما میخواستی. میخواستی دیگه؟”
سرمو بردم توی گردنش و بوش کردم. سرمو بوسید.
” خب الان بهم بگو دقیقا چی میخواست؟”
سرمو از بدنش جدا کردم و گفتم: ” هیچی بابا! خب صاحب ویلاست؛ میخواست ببینه اوضاع خونهاش خوبه یا نه.”
ازم فاصله گرفت. جای داغی بوسهاش رو چشمم ذوقذوق میکرد. جای دستهاش روی کونم داشت ذوبم میکرد. نتونستم خودمو نگه دارم نشستم روی کاناپه. متوجهم شد و با عجله اومد کنارم. بغلم کرد و سرمو ماچ کرد هی میگفت:” چته؟ چی شده؟ ببرمت درمانگاه؟” نگاهش کردم و گفتم: ” نه فقط بوسم کن” بدون معطلی لباشو گذاشت روی لبام. من هیچ کاری نکردم. گذاشتم اون بمکه و بخوره و لیس بزنه.
سرمو بردم زیر بغلش. این برای اولین بار بود که از بوی عرق تنش بدم اومد. نگران شدم چون این یعنی بدنم داره واکنش نشون میده و ممکنه سمت پس زدنش بره. فکر کردم باید اینا رو از سرش دور کنم و سرگرمش کنم. پاشدم و رفتم بیرون مایومو بذارم جایی تا خشک شه. با دقت نگاهم میکرد زیر چشمی حواسم بهش بود. اومدم داخل. گفتم: “میخوای برم ناهار بگیرم یا خودت میری؟ “
“اشتها ندارم”
گفتم: ” منم همینطور”. رفتم توی اتاق اما دلم براش ضعف رفت. عین بچهها با نگاهش طلب منو میکرد. ایستادم. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: ” صبحونهای که خوردم سنگین بود. فعلا سیرم.” صدای پوزخند حشری شو شنیدم. ولی نگاهش نکردم و رفتم توی اتاق لباس تنم کردم. نقشه خوبی به سرم زده بود. اومدم بیرون و گوشیمو برداشتم. “بریم با موتورت یه دوری اطراف بزنیم. رودخونه داره اون بالا، خوشگله.”
گفت: ” آره خوبه… الان میام” همون تیشرت و جین آبیشو که روی مبلها انداخته بود برداشت و پوشید. منم داشتم با لذت به شونههای پهنش نگاه میکردم. داشت شلوارشو بالا میکشید و پشتش به من بود که گفت: ” شماره این یارو رو بفرست برام. از این به بعد خودم باهاش حرف میزنم.”
گفتم:” صاحاب اینجا ممکنه هیکلش قشنگ باشه، اما مرد مامور قطار من نیست. ریشم نداره من دوست ندارم.”
برگشت رو به من و کیر و شلوارشو تنظیم کرد و لبخند ملیحی زد و دیوونم کرد دوباره.
” بفرست برام”
یه باشه گفتم ولی بیخیالی طی کردم باید یه کمی با احتیاط جلو برم. سوار موتور شدیم و رفتیم گردش.
یه بار سر کار از یکی از همکارام خوشم اومد ولی اون همجنسگرا نبود. چند باری با موتور رسوندم خونه و من آرزو داشتم که یه بار با یکی که میدونه من چیم و کیم و حتی قبلش سکس هم کرده باشیم این اتفاق برام بیفته. قبل از ماجرای قطار دیگه مطمئن شده بودم باید این آرزو رو مثل آرزوی رفتن به یه کنسرت معین داخل گور ببرم؛ ولی الان دقیقا داشت اتفاق میافتاد. تازه اجازه داشتم بهش دست بزنم. بمالمش. بوش کنم. وای بوش… باد موتور با بوش میومد عقب، مستقیم توی بینی من. بدون ذرهای بوی عرق یا هر چیز منزجر کننده دیگه. سرمو روی کمرش گذاشتم و فقط بوش کردم. خوشبختانه بعد از ظهر شده بود و خیلی خلوت بود. دستامو محکم دورش گرفتم و فشارش دادم. یاد حرفهایی که باید بهش میزدم هم بودم ولی نمیتونستم در مقابل این لحظههای شیرین و رویایی مقاومت کنم. همش میترسیدم از خواب بیدار شم و کلی حسرت این خواب شیرین رو بخورم. باید اعتراف کنم ظاهرا منم عین خودش داشتم به مرد مامور قطار وابسته میشدم. باید مقاومت کنم اما لامصب اونم با یه دستش دستامو گرفته بود. دستهامون با هم روی سینهاش بودن. ماشین از رو به رو پیداش شد. دوباره عادی شدیم. سکوتمون خیلی زیاد شده بود.
” این رنگ خیلی بهت میاد.”
گفت:” دیگه همش همینو میپوشم.”
” نه؛ توی لباس فرمت یه مرد دیگه بودی”
گفت:” پس دیگه همش همونو میپوشم.”
بعد چند لحظه سکوت گفت:” من زشتم؟”
” نه خیلی لامصبی. به طرز لامصبانهای خیلی خوشتیپی واسم؛ برای همین سکوت چهل سالمو شکستم”
گفت:” خب تو هم همون لامصبانه بگو عاشقمی!”
سرمو روی کمرش گذاشتم. یه کمی با لبام پس گردن تپلیش رو چلوندم. قلقلکش اومد.
” میگفتی خو…همونو برات میپوشیدم.”
گفتم:” من کیم که واسه تو تعیین تکلیف کنم؟! شاید خوشت نیاد بیرون لباس فرم بپوشی”
” هر چی تو بگی همونو میپوشم و میکنم.”
گفتم:” باشه پس از این به بعد هر جا با همیم لباس فرم تنت باید باشه. باید پشمای زیر بغل و کیر و تخمتو بزنی. برو روی سینهات مو بکار. ریشت هرگز نباید زده بشه. همیشه باید بوی خوب بدی. یه کرم طلسم میگیری و میزنی که بو ندی. مهمتر از همه هیچکدوم از اون زنایی که گفتی رو دیگه نمیکنی. دیگه اینکه مدام باید میوه و آب بخوری. اگه پیش اومد میتونی با یه دختر خوب و خوشگل دوست بشی و چه میدونم، بگیریش.”
سکوت شکل گرفت. ادامه دادم:” البته اگه من پسند کردم.”
صدای موتور بود و همین. راستش تمام حرفهای بالا رو بابت صدای موتور با داد به هم زدیم. واسه همین زیاد مکالمه قشنگی شکل نگرفته بود. خدا خدا میکردم که توی حرفهام منظورمو بهش رسونده باشم.
” اگه این کار رو بکنم، به جز آخریه، عاقشم میشی. باهام میمونی؟”
گفتم:” مگه الان دارم از پیشت میرم؟”
رسیدیم به لب رودخونه. پیاده شدیم و من همش سعی میکردم یه جوری سکوتو بشکنم ولی واقعا یه چیزیش بود. مرد قطاری من که مدام حرف میزد توی خودش رفته بود. جالب این بود که منم یه چیزیم بود. دلم براش ضعف میرفت.
” حالا نری زیر بغلتو بزنیا!”
لبخندی زد. گفت:” جون من؟! اوف! خیالم راحت شد.”
خندیدم. یه جون گفت و اومد سمتم که جلوشو گرفتم اطرافو نشونش دادم. چند نفر لب رودخونه بودن. محل نذاشت و اومد دستمو گرفت. کار دیگه ای نکرد. دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند. کنار رودخونه نشستیم.
” نکنه خوب نتونستم آبتو بیارم و ارضات کنم؟”
گفتم:” بهترین سکس زندگیم بوده تا الان”
خندید و چند تا ضربه به پاهاش زد.
گفتم:” شاید بهترش پیش بیاد”
صورتی شد داشت رو به سرخی میرفت که سریع گفتم:” هنوز تا فردا صبح کلی مونده”
خنده حشری که میکنه معمولا شرق تا غرب صورتش باز میشه. اطراف رو نگاه کرد دید چند نفر هستن نتونست بیاد سمت لبام. دستمو به جاش فشار داد که خیلی هم درد داشت. متاسفانه اون لحظه انگار کل هورمونهای زنانه توی بدنم جاری بود و کاملا احساساتی شده بودم و عقلمو از دست داده بودم. شده بودم یه دختر بیست ساله بیتجربه.
پاچهمو زدم بالا و رفتم توی آب. خیلی سرد بود. همین خنکی یه خورده عقلمو سر جاش آورد. اونم همین کارو کرد. مرد مامور قطار معلوم بود زیاد از آب خوشش نمیاد و به خاطر همراهی با من داره تحمل میکنه. از همون استخر ویلا متوجه شده بودم ولی گذاشتم همراهیشو داشته باشه. یه کمی قدم زدیم. دست تو دست ولی نه چیک تو چیک. روی یه سنگ نشستم. اونم کنارم نشست. یه خورده چرخیدم تا چشمم به چشماش نیفته که همه حرفای ذهنم رو خراب کنه.
” چرا میخوای خرابش کنی؟ بذاریم همینطوری قشنگ بمونه؟” میخواست چیزی بگه نگذاشتم و توی حرفش پریدم: ” بذار حرفم تموم شه.” سکوت کرد. البته سکوت مرد مامور قطار با صدای بم نفسهاشه که خیلی جذابه. لامصب خیلی باحاله. زشت جذابیه.
” من از شب قطار تا الان بهترین روزهای زندگیمو گذروندم. از دیروز تا الان کنار بهترین آدم زندگیم بودم. ولی قبول کن در مورد عشق حرف زدن هم زوده هم تقریبا غیر ممکن.” سریع گفت:” غیرممکن غیرممکنه!”
با عصبانیت گفتم:” یه کمی سکوت کن نذار بیشتر از این دیوونهات بشم.” ولی شدم و به سمت لبهاش رفتم. اصلا فکر نکردم اطرافمون آدم هست و چه اتفاقاتی ممکنه بیفته. قبلش دیده بودم همه گوشی به دست در حال عکاسی و فیلمبرداری هستن ولی من دیوونه شدم و رفتم سمتش و اونم بدون هیچ نگرانیی منو بغل کرد و لبهای همو جوریدیم. زبون همو توی هم گره زدیم؛ نفس به نفس توی صورت همدیگه تنفس کردیم. خلاص که شدیم متوجه سکوت محض اونجا شدم. نمیدونم چی شده بود که فقط ما دوتا بودیم. هیچکس دیگهای نبود. مرد منم متوجه شد و یکی زد روی پاشو و خندید. منم خندیدم.
گفت:” دیدی عاشقمی.”
” اگه یکی فیلم میگرفت که دیگه هیچی!”
گفت:” عاشقمی؟”
” بیخیال این جمله میشی؟ میشه هی اینو نگی؟ الان کنار همیم چی از این بهتر؟!”
نگران شده بودم که نکنه کسی از پشت درختی چیزی ازمون فیلم گرفته باشه. کمی توی آب قدم زدم و اونم مدام خیره بهم نگاه میکرد. اشاره کردم که بریم. ازش خواستم بریم موتورگردی. نزدیکای عصر برگشتیم سمت ویلا. به مرد مامور قطار گفتم که بره خرید و یه چیزایی بگیره تا بخوریم. دیگه خیلی گشنه شده بودم. از این حرکتم خوشش اومد چون صورتی شد و لبخند ملیحی زد.
داخل ویلا رفتم حموم کمی خودمو تر و تازه کنم. یه حرکت زده بود به سرم که باید انجامش میدادم. صورتمو سه تیغه کردم و سیبیل رو آب و تاب دادم. کون و همه چیو سفید و بیمو کردم. بعد رفتم زیر درخت بید توی حیاط آماده نشستم و خودمو مشغول گوشی کردم. مرد من خرید به دست برگشت. یه رکابی و شورت تنم بود. دمر خوابیده بودم و کونمو کمی بیرون داده بودم. زیر چشمی هم حواسم به مرد مامور قطار بود.
گفتم:” اینقدر دلم میخواد یکی زیر درخت بید مجنون بکنتم. خیلی هم خشن. اونم یه غریبه.”
صدای جون بلند شو شنیدم. ادامه دادم:” نمی دونم بگم صاحاب ویلا بیاد یا یه مامور مرد قطار؟!”
دم در حیاط ایستاد و منو نگاه کرد. سکوتش باعث شد که یه نگاه گذری به سمتش بکنم و دیدم عصبانی شده. دوباره رفتم توی گوشی. اومد نزدیک. سرخ بود و نفسهای عصبانیش روانیم کرد. از حرکتم خوشم اومد. کیسهها رو انداخت کنار درخت و گفت:
” اجازه هست؟”
گفتم: ” واسه چی؟”
” واسه نشستن.”
چیزی نگفتم و یه کمی تکون خوردم. نشست کنارم. انگار بازیو گرفته بود. وقتی میخواست بشینه یه نفسی کشید و صدایی با بازدمش داد بیرون که حسابی حشری کننده بود. نشست و بهم نگاهی انداخت.
” عجب هواییه!”
سرمو تکون دادم که یعنی آره. به نفسنفس افتاده بود. رنگ سرخ صورتشو از کنار چشمم حس کردم. دلم ریش ریش شده بود.
” ببخشید اسمتون؟”
گفتم:” واسه چی؟”
” واسه آشناییت بیشتر#34;
گفتم: ” لزومی نمیبینم. ببخشید.”
یه جون زیر لبی گفت. میخواستم نخندم ولی داشتم میترکیدم.
” چه ادکلنی میزنی شما؟ خیلی خوشبوئه#34;
گفتم:” میبخشید اگه اجازه بدی کار دارم.” خواستم پا شم برم که با دستاش دستمو گرفت. از حرارت داشت میسوخت دستاش.
” بشین یه کم اختلاط کنیم” بعد دستش رو به صورتم مالید و ادامه داد:” جون! دوباره نرم شدی که؛ آفرین قشنگ من!”
دستشو از روی صورتم پس زدم و گفتم:” شرمنده من اهل صحبت و…” یه هو داد زد:” میگم بشین!”
جا خوردم ولی عالی بود. زیر لب گفتم:” جانم! چه بازیگری!”
نشستم.
” میدی یا بکنمت؟”
گفتم:” بله؟! اشتباه گرفتی. مگه من زنم؟”
” الان و واسه من از صدتا زنم زنتری. چیکار میکنی؟”
گفتم:” پس بهتره حرفی نزنی که یه زن بهش بربخوره.”
دوباره خواستم بلند شم. ایندفعه هم دستم هم کونمو گرفت و سمت خودش کشوند.
” پس میخوای بکنمت. میدادی راحتتر بودا.”
داشتم توی آسمون پرواز میکردم خیلی خوب داشت پیش میرفت. منو کشوند سمت خودش. خواستم دوباره بلند شم ولی نشد. محکم منو گرفته بود. میدونین که قبلا هم وقتی محکم میگرفت نمیگذاشت تکون بخورم و این حرکتش مجنونم میکرد. دوباره منو سمت خودش کشید. هم صورتش خشنتر شده بود هم صدای نفسهاش به شماره افتاده بود. کمی عرق هم کرده بود و با بوی ادکلنش خیلی هوسانگیز شده بود. تقلای بیشتری کردم که برم؛ دستمو گرفت و گذاشت روی کیرش. کیرشو یه فشار محکم دادم و ول کردم. صورتش در هم رفت. دردش اومده بود. عصبانیطور گفت:
” عصبانیم کردی خو. میگیرم چنان میکنمت که کونت صد تا بخیه بخواد.”
گفتم: ” دقت کردی کیرت بزرگتر از قبل شده!”
گفت:” آره میخواستم بگم گفتم حالا میگی طرف متوهم …متوهه…چه میدونم خیالاتی شده.”
بعد ادامه داد:” همش به خاطر توئه الهی من قربون اون شکل ماهت بشم.”
داد زدم:” ولم نکنی دادوبیداد راه میاندازم.”
به خودش اومد و گفت:” راه بینداز بینم پیری. راه بینداز بینم کی به دادت میرسه!”
دوباره بیشتر سمت خودش کشید. یه هو دست انداخت به پاهام و انداختم روی زمین. عقبعقب خواستم در برم خودشو انداخت روم و نتونستم دیگه جم بخوردم.
” هیشکی باور نمیکنه من بخوام کاری باهات بکنم. فکر میکنن آلزایمر گرفتی بدبخت. زنم که نیستی. پس خودتو ول کن بذار ما کیفمونو بکنیم.”
بعد با دستهاش صورتمو محکم گرفت. یه کمی چپ و راستش کرد. اومد نزدیکتر. خواستم صورتمو برگردونم ولی نگذاشت. یه لیس حشری وحشیانه روی صورتم کشید. خیلی محکم زبونشو همه جای صورتم مالوند.
” ازت خواهش میکنم. آبرو دارم.”
گفت:” داشته باش. مگه چیه؟ همه دارن. میدادی خو؛ اینش برات بهتر بود؛ ولی خودت خواستی بکنمت. حالا هم باید تحمل کنی… راستی ظهری با زبونت پیشونیمو میلیسیدی، دقیقا چیاشو زبون میزدی؟”
” رگهای شق شده”
خندید و بلند شد و روی شکمم نشست. دیدم وقت خوبیه اومدم در برم اما محکم تر نشست. تیشرتشو درآورد. تن قشنگش جلوی چشمام میدرخشید. رنگ صورتشم سرخ شده بود و مثل همیشه موقع سکسهامون جذابیت ازش میبارید. رکابیمو زد بالا و شرتمو کشید پایین. بعد افتاد روم. سعی کردم با دستهام بلندش کنم ولی اگه بگین تونستم یه ذره تن سنگینشو حرکت بدم، نتونستم. صدای باز کردن دکمه و زیپشو شنیدم و بعدشم کیرشو مالوند به کیرم.
” ببین! خوشت میاد. خودتم شق کردی.”
بعدش با دندون و لب و زبون به صورتم و گردنم حمله کرد. یه کم بعدتر هم با دو دستش غلتم داد و منو به پشت کرد. خواستم سینه خیز در برم. خیلی سخت یه تکونی خوردم. اونم همینطور سوارِ روم همراهیم کرد.
گفت: ” از درخت اونورتر نرو. اینجا بیشتر حال میده”
نگاهش کردم. همون چشمهای حشری مهربون و مردونه.
گفتم:” خواهش میکنم منو نکن”
دوباره خشن شد. ابروهاش رفت تو هم و کیرشو روی سوراخم فشار داد. درد بدی اومد سراغم. یه آخ بلند گفتم که با دستش دهنمو گرفت.
” جیکت در نیاد. از الان تا وقتی آبم بیاد مردتم. جم بخوری چیزیت میکنم…چیز… کار بد…” اینا رو میگفت و کیرشو بدون توقف توی کونم فشار میداد. خیلی درد داشتم. وحشتناک بود. دهنمو گرفته بود. من زیر دهنش آخ و اوخ میکردم. تلمبههاشو شروع کرد. بازوهاشو انداخت دور گردن و سینهام و فشار بیشتری داد. هر چی تعریف کنم چقدر داشتم حال میکردم نمیتونین درک کنین. با هر تلمبهاش تکون شدیدی میخوردم و حسابی زیرش حال میکردم. درد زیاد با لذت فراوون. سرشو نزدیک گوشم آورده بود. تلمبه میزد و توی گوشم حرف میزد. خیلی جالب بود که دقت میکرد از کلمه کونی استفاده نکنه.
” آه…آخ…آره…دارم میکنمت کثافت…کو…کونت پر کیر منه…وای وای وای چه کون داغی داری. کو… میبینی راحت کردمت. زن بودی سختتر میشد ولی نیستی …کلا پیرمردای…کو… بهتر توی دسترسن. …بهم بده جنده من…دارم میکنمت …آه آه آه … میکنمت…دارم میکنمت… مال خودمی…خود خودم…الان بدنت پر آب من میشه…میدونی…کو… آب من خیلی مقویه، شاید آب حیات باشه جوونترت کنه.”
افتادم رو خنده. اونم فهمید و خندید. دستشو از روی دهنم برداشت. گفت:” آخه این چیه ازم خواستی!؟”
گفتم:” خواهش میکنم بس کن…باشه باشه اصلا میدم بهت ولی برو کاندوم بیار ممکنه ایدز داشته باشی.”
گوشمو گاز محکمی گرفت، دوباره دهنمو فشار داد و گفت:” خفه شو پیرمرد بدبخت…من باید از تو بترسم که ایدز داشته باشی. اصلا اینقدر بدون کاندوم میکنمت تا مجبور شی پیوند کون بکنی.”
نمیدونم این حرفا از کجاش میومد بیرون اصلا ازش انتظار نداشتم. همین چون دم ظهری با یه ساک حسابی آبش رو ریخته بودم؛ هر چی تلمبه میزد آبش نمیومد. یه کمی کونمو تنگ کردم. دردش بیشتر شد. یواشکی با زبونم کف دستشو خیس کردم. فهمید و دستشو برد داخل میدون جنگ کیر و کونمون و مالید به کیرش تا روونتر بشه.
” جون! آره همین جوری خوبه…آه آه آه …اینطوری خوبه…بده بهم…کونتو بهم بده.”
فشارشو دور تنم بیشتر کرد. خودشو قشنگ روم ول کرده بود و از همیشه سنگینتر شده بود. این خیلی حال میداد. با وجودیکه نفسم تنگ شده بود ولی خیلی داشتم کیف میکردم. با نعره و صدای زیاد هی تلمبه زد تا رخ ارضا شدنش شروع شد. کونمو یه کم بالا دادم و یه کمی هم تکونش دادم تا قشنگ حال کنه. یه هو کیرشو در آورد. منو به پشت کرد و نشست روی سینهام. کیرشو جلوی صورتم گرفت و مالوند. دهنشو باز کرد و آه و اوه بلندی کرد. از سرخی زیاد نزدیک بنفش رنگ شده بود. دوباره آبشو پخش کرد روی شکم و صورت و سینهام. با نعره و نفس زیاد. برگشت نگاه کرد ببینه آبم اومده یا نه. وقتی دید شکمم خیسه. همونطور که نشسته بود روم بهم لبخند زد. بعد خوابید روم. شروع کرد به بوس و لیس زیاد ولی آروم.
” وای وای ببخشید…توروخدا ببخش. دردت زیاد بود نه. بذار ببینم کونت در چه حاله.”
هیش هیش کردم و آرومش کردم. رفتم سراغ کیرش و باقیمونده آبشو خوردم و با دهنم کیرشو تمیز کردم. دوباره رفتم لای بازوهاش. لباشو توی دهنم گرفتم و بوسیدم. اونم زبونشو چپوند توی دهنم. راستش آبم نیومده بود. آب خودشو دیده بود فکر کرده بود مال منه. هنوز کارش داشتم و باید پرحرارت میموندم. گفتم:
” خیلی حال داد.”
گفت:” آره لامصب. چرا به زور کردن اینقدر حال میده؟”
” خب مردا قدرتو دوست دارن.”
گفت:” آره راست میگی خو. دوست داریم.”
” البته من که مرد نیستم مرد من. “
سرشو فرو کرد توی گردنم و گفت:” آره تو زن خودمی.”
” حالا فاز برت نداره بری به مردم تجاوز کنی!”
همونجا توی گردنم خندید. این بیرون دادن نفساش دیوونم میکرد. دیگه خسته شده بود و کنارم دراز کشید. منو کشوند توی بغلش. با لباش پیشونی و سرم و چشمامو میجورید. اصلا بوی عرق نمیداد. اگر هم بویی بود بوی خوش تنش بود. دوباره خوشحال شدم که ازش خوشم میاد.
” کاش امروز تموم نشه.”
گفتم: ” حالا لابد میخوای ادای سعید کنگرانی رو در بیاری که آفتاب چرا رفتی، چرا اومدی؟” بعد کمی سکوت ادامه دادم:” میبینی نصفش حیوونیم نصفش آدم. اون بخش حیوونی کارای لذتبخشی میکنه که بالاخره تموم میشه؛ ارضا میشه.”
نگاهم کرد. نگاهش واقعا سوراخ میکرد روح آدمو. آخه یه خشونتی هم داشت که آدم دوست داره مردش اونو داشته باشه. باید الان باهاش حرف میزدم. باید بهش بگم واقعیت ماجرا چیه. الان که ارضا شده و آرومتره.
” ببین مرد مامور قطار! من خیلی ازت خوشم میاد. خیلی زیاد. میدونم تو هم خوشت میاد …”
دستشو گذاشت روی دهنم. گفت:” هیس! بذار همینطوری قشنگ بمونه”
به درخت بید نگاه کردم و گذاشتم همینطوری قشنگ بمونه.
ادامه دارد…
نوشته: Adeleh
یک پاسخ به “مرد مامور قطار (۴)”
قشنگ نوشتی ولی اگر واقعیه بنظر خودت یکم روت زیاد نیست ؟؟ یه کیس عالی عاشقت شده تو این سن بالا و قیافه ای ک تعریفی نداره باید از خداتم باشه ناز و نوزت برا چیه دیگه ؟؟؟ پررو