+همین امروز صبح حرف زدیم باهم.
-توکه جای من نیستی بفهمی حرف نزن.
حالا چیکار کردی ، طبق قرار همه زدم اردبیل تو چی ؟
+خب منم زدم اردبیل دیگه.
-آخ مهدیس اگه بیام پیشت همش عشق حال بریز بپاش کافه، سینما ، و کلی چیزای دیگه.
+حالا آقای عاشق لطفاً تند نرو ، آخ ببخشید محمد جون مامانم صدام میزنه برم ببینم چی میگه فعلا خداحافظ میبوسمت.
-خداحافظ عزیزم.
لعنتی یک سال تموم برای کنکور خوندم ، که اردبیل قبول شم آخ اگه پزشکی باشه برم پهلوی دلبرم.🙂
محمد: علی کدوم گوری هستی دوساعت منو کاشتی اینجا
علی : بابا گاییدی دیگه تو راهم ترافیک سگی
میرسم .
علی از اون بچه خفن های بابا پولداره که رفیق بامرامیه برام تنها کسیه که میدونه چرا اینقدر برای کنکور خوندم. آخ مهدیس دارم میام و مدتی به همین فکرو خیال ها رویا بافی ها گذشت و منتظر علی بودم.
علی: کجایی تو پسر رفتی تو فکری هاااا
محمد: چه عجب رسیدی تو، میخواستی نیا به به آیناز خانوم هم که هست. میگفتی خب من میرفتم راحت باشید پوزش بانو زیبا رو .
آیناز: مرتیکه ،لفظ قلم هم حرف میزنه 😂 بیا بالا بچه .
نمیدونم چرا احساس میکنم قرار همه چی رویایی تموم شه همه با هم بریم اردبیل زندگی رویایو بسازیم اما ته دلم یه درصد کوچولو آشوب هست که ترسناک آخه تو نقطه شیرین تلخی اومده وسط همیشه.
آیناز: چرا واقعا تاوان عاشقی آقا ما باید بدیم؟
علی: عه محمد داشمه تا جهنم میرم باهاش. مگه نه محمد .
محمد: آره علی جان منم باهات میام تا ته جهنم.
آیناز: دوتا پسر بچه دست به یکی کردن منو ضایع کنن.
شبو رفتیم طاق بستان کلی چرخیدیم دنده کباب خوردیم بستنی خوردیم به افتخار آخرین روز انتخاب رشته کنکور و تموم شدن دانش آموزی مون .
ساعت یک شب بود که رسیدم خونه جنازه جنازه بودم بودم از خستگی فراوان مادرم جلومو گرفت .
مادر: پسر گلم پزشک خودم خوش گذشت بهت پسرکم.
محمد: مامان کجا تا پزشک بشم😂 عزیزم حالا وایسا نتیجه ها بیاد خیلی خستم میشه برم بخوابم فعلآ .
مادر : برو برو شبت بخیر .
با کلی بدبختی لباس عوض کردمو مسواک اینا زدم و خوابیدم صبح با کلی سروصدا اینا بیدار شدم .
محمد: مامان چرا خونه ریختی بهم بیکاری هاا این میوه ها چیه خریدین این همه . آبجی کو.
مامان : پسرم امشب خواستگار داره میاد برای خواهرت. خواهرت هم رفته پیش دوستش .
اینو شنیدم کلا گیج شدم گوشم دیگه نشنید شوکه شدم برای خواهر گلم خواستگار میخواد نه این ممکن نیست یعنی قراره ازم دور شه بره تو بغل یه پسر دیگه ، یعنی سکس کنه، تو بغلش برقصه نه نه من نمیتونم ببینم خدایا اینا کابوسه؟
مامان: محمد ،محمد ، محمد.
محمد: جان مامان ، ببخشید باید برم بیرون .
مامان :دست تنهام کجا میخوای بری عه باتوم. همش ولی با دوست هات اینو اون رو.
محمد : ولم کن اعصاب ندارم .
سریع از خونه زدم بیرون اشکم جاری شد بدجور گریم گرفته بود حالم خرابه خیلی خراب.
-الو مهدیس سلام عزیزم خوبی؟
+سلام خوبم تو خوبی؟
-نه اصلا
+چی شده که خوب نیستی.
-همونی که میترسیدم شد خواهرم داره میره امشب خواستگاریشه .
+عزیزم خیلی خوبه که خواهرت ۲۷ سالشه باید سروسامون بگیره آرزو هر دختر یه این شب بیخیال لذت ببر از مراسم.
-مهدیس میفهمی چی میگی برم چیکار کنم خواهرم داره میره .
+وا خب خودت هم یه روز میای خواستگاری من باید داداشم اینطوری کنه.
دیدم راست میگه اما دلم آروم نشد.
کمی حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم.
بی هدف میگشتم دیدم دمه در خونه علیم
نگاه کردم دیدم ماشین پدرش نیست حتماً تنهاست. زنگ خونه زدم جواب نداد چندبار زنگ خونه زدم جواب نداد که داشتم میگرفتمش که با ظاهری داغون اومد دمه در
علی: داداش زنگ در سوراخ کردی گاییدیش چته
محمد: تو کجایی احمق خب برو کنار.
علی : وایسا وایسا آیناز خونه.
با دقت نگاه کردم دیدم معلومه وسط سکس بوده خجالت کشیدم .
محمد: ببخشید بد موقع اومدم شرمنده بعدا میام.
علی : نه بابا کارمون تموم شده بود بیا بالا .
علی زنگ خونه زد. آیناز جواب داد و علی گفت محمد داره میاد عزیزم .
یه کم معطل کرد رفتیم بالا .
از در تو که رفتم شوکه شدم
آخه آیناز هیچوقت این مدلی ندیده بودم.
راحت بودیم میرقصیدیم اما خب هیچوقت این مدلی با تاب شلوارک به تنگی ندیده بودمش .
متوجه نگاهم شد و به آشپزخونه پناه برد .
میدونستم سکس دارن وقتی که علی پردشو زد، یه جشن چهار نفره گرفتیم من بودم خودشون اما مهدیس عزیزم چون رابطمون لانگ تماس تصویری بود.
علی: چی شده محمد خیلی داغونی.
محمد: راستش علی منو میشناسی امروز فهمیدم برای ابجیم خواستگار اومده .
علی : چی بگم داداش چقدر گفتم برو روانپزشک گوش نکردی .
مکالممون یادم نیست چون دوباره رفتم تو فکر از خونه اومدم بیرون.
پ.ن : ببخشید دوستان این اولین داستانم برای بخش
توصیه ها و تمام نکات گوش میکنم و اگه خوشتون اومد حمایت کنید. و اینکه این داستان اصلا برای خودارضایی نیست . قسمت های تماما سکسی در آینده اضافه میشه.
دوستدار شما.
نیلوفر
نوشته: نیلو far
6 پاسخ به “ماجراهای نیلو (۱)”
سلام دوستان حقیقتا من تا الان این سبکی ننوشتم بار اولمه وارد این سبک شدم .خط فکری داستان خیلی دراماتیک و حرف دل بعضی از پسرهای زحمت کشاگه حمایت کنید انرژی میگیرم تا با قدرت پیش ببرمشممنون
لطفا دیگه ننویس
نویسندگی واقعا سخته و انتقاد راحتترین کاراماپرش بی مقدمه توی داستان هستمثلااینهمه از اردبیل گفتییهو رفتی طاق بستان کرمانشاه
اولا رو شخصیت پردازی و فضا سازی داستان بیشتر کار کن.دوما خیلی جاها ساختار جملاتت ناقصه مثلا تو این جمله : ((علی : وایسا وایسا آیناز خونه.)) خب آیناز خونه چی؟؟؟ یا این جمله: ((از در تو که رفتم شوکه شدم)) اگه می نوشتی از در که تو رفتم شوکه شدم. جذاب تر می شد.سوما سبک نوشتنت رو به سمتی ببر که مخاطبت بتونه با شخصیت های داستانت همزاد پنداری کنه.ولی در کل برای تجربه اولت بد نیست. معلومه استعدادش رو داری فقط یکم مطالعه، تمرین و تجربه نیاز داری که اونم بعد یه مدت بدست میاری.و در آخر اینکه با کامنتای با انرژی منفی حتی دیس لایک ها به هیچ عنوان نه ناراحت شو نه نامید. اکثر آدمایی که می آن داستان می خونن برای ارضای شهوتشون میان و وقتی چیزی پیدا نمی کنن هر اراجیفی رو می گن. خیلی ها هم مریضن حتی اگه ویکتور هوگو و تولستوی و صادق هدایت و جمالزاده هم داستان بنویسن میان یسری جفنگیات و چرت و پرت می ذارن که فقط بگن ما هستیم. پس توجه نکن و به راهت ادامه بده. معایبی که داری رو برطرف کن و رو نقاط ضعفت کار کن.مطمئنم موفق می شی.
لایک کردم… امیدوارم داستانهای بهتری ازت بخونم
ارزش خوندن و نقد نداره🐐