اما من سخت تر از این حرفا بودم و همیشه برای چیزی که میخواستم می جنگیدم و به دستش میاوردم و قبول نمی کردم!
می گفت: اصرار نکن دختر جان، خدا کار زورکی دوست نداره!
اشک میریختم: من بچه میخوام؛ زورکی یا هرچی!
آرزوم عقب افتادن عادت ماهیانم بود؛ دوست داشتم این هیجان رو تجربه کنم. جین جین بیبی چک خارجی توی خونه داشتم و گاهی الکی یکیشو تست میکردم و کاملا احمقانه ته دلم امیدوار بودم مثبت باشه. اما همیشه من بودم و فقط یک خط.
وقتی سر ماه قبل؛ یک روز پریودم عقب افتاد از خوشحالی داشتم دیوونه می شدم. دوتا بیبی چک برداشتم و به دستشویی رفتم. دستم میلرزید، جیغ کشیدم، یک جیغ ممتد و لذت بخش! دوتا خط داشتم، تنها بودم. همسرم یا سر کار بود یا خواب! تنهایی توی خونه گریه میکردم و مثل دیوونه ها با یک تکه پلاستیک آغشته به ادرار میرقصیدم. جرات نداشتم به کسی بگم .اگر اشتباه بود چی؟
تا صبح نخوابیدم. زل زده بودم به سقف و سعی می کردم به لباس های رنگی و کوچک فکر نکنم، به دهن کوچک و بی دندون و به دستای کوچکی که قراره بی اراده انگشتامو بگیره…
قبل از باز شدن آزمایشگاه پشت در ایستاده بودم و ترس از سوزن رو فراموش کرده بودم. با ذوق به خون غلیظی که سرنگ رو پر می کرد زل زده بودم.
سر ناهار به شوهرم گفتم: رفتم آزمایش خون دادم، بیبی چک مثبت بود.
منتظر شوق بودم و بوسه، مثل فیلم ها…
حتی سرشو از روی بشقاب بلند نکرد: حالا میگی چیکار کنم!؟
خشکم زد اما به روی خودم نیاوردم، سالادم رو پر از نمک و آبلیمو کردم و با بغض خوردم.
.
جواب آزمایش رو که گرفتم دکتر مثه فیلما لبخند زد و گفت: تبریک میگم شما باردارین.
منم مثه فیلما بغض کردم و جیغ کوتاهی کشیدم!
شب غذای مورد علاقه شوهرم رو پختم، دوش گرفتم، پیراهن تنگ و کوتاهی که اندام متناسبمو زیبا تر نشون میداد پوشیدم و جلوی آیینه به خودم خندیدم. موهامو بالا سرم جمع کردم و منتظر نشستم. با خودم فکر کردم، ظهر حتما فکر کرده مثل هر بار توهم زدم برای همین باور نکرد و این برخورد رو داشت.
برگه آزمایش رو گذاشتم کنار بشقابش…یک عود کامل سوخت و نیامد، عود دیگه ای روشن کردم و یکی از چراغهای خونه رو خاموش…عود دوم هم تموم شد و باقی چراغها رو خاموش کردم. نشمردم چند بار بهش زنگ زدم و جواب بی جواب…
نگران بودم، عصبی و خشمگین…
نصف شب با صدای کلید و در از خواب پریدم. آماده انفجار پرسیدم: هیچ معلومه کجایی؟ از نگرانی مُردم.
ساعت و سوییچش رو پرت کرد روی میز، توی مسیر دستشویی خیلی بی تفاوت گفت: ماشین خراب شده بود!
رفتم پشت در دستشویی، سرمو چسبوندم به در و پرسیدم: نمیتونستی یه زنگ بزنی؟ چرا تلفنای منو جواب نمیدادی؟
صدای کوبیده شدن در توالت فرنگی اومد: اه اه، اخلاق گند، هیچوقت درک نمیکنی همیشه خودرایی و دیکتاتور…
اشک از گوشه چشمم چکید. اینکه توقع داشتم به تلفنم جواب بده زورگویی بود؟
برگه آزمایش رو از کنار بشقابش برداشتم و بدون هیچ حرفی خوابیدم.
تا صبح خواب های عجیب و غریب دیدم، صبحانه رو آماده کردم و رفتم سونوگرافی.
سرخوش بودم و به همه لبخند می زدم و برای اولین بار از اینکه باید فشار دستشویی رو تحمل کنم خوشحال بودم.
نوبت گرفتم و رفتم توی اتاق انتظار، حالم عوض شد و در کسری از ثانیه بغض شدم. همه با شوهرهاشون اومده بودند. بعضی ها حتی مادرشان هم همراهشون اومده بود!
دنج ترین گوشه سالن نشستم و با پاکت بزرگ آبمیوه تو دستم بقیه رو نگاه میکردم و سعی داشتم داستانشون رو حدس بزنم.
منشی اشاره کرد آب بخور، آبمیوه از گلوم پایین نمی رفت، بلند شدم آب بردارم.
مرد چاقی هن و هن کمان به زنش نزدیک شد و گفت: گفتن باید آبمیوه شیرین بخوری.
پوزخندی زدم، شکم مرد دو برابر شکم یک زن پا به ماه بود. اگه حالم خوب بود شاید مسخره بازیم گل میکرد و میرفتم خیلی جدی روبروش و میپرسیدم :ببخشید چندقلوعه؟
زن ، مظلوم و ملتمس نگاهش کرد و گفت: خب آب انار شیرین هم داریم!
یک قطره اشک سرخورد روی گونم. به زن نگاه کردم، شوهرش رفته بود: دلت آب انار میخواد؟
انگار مچشو گرفته باشم یکم خجل شد: هر روزم میخورما…
چند قطره اشک دیگه تندتند در فاصله پلک زدن شالمو خیس کردن: نوش جونت عزیزم نی نی دلش آب انار میخواد دیگه…
نگاهم کرد، از اون نگاه های که: بیا بشین کنارم و بگو چرا گریه کردی…
قبل از گفتن این جمله اتاق رو ترک کردم، حالم بد بود و خودمم نمی دونستم چه مرگمه…اینکه تنها بودم انقدر سخت بود ؟ یا جریان دیشب؟ یا چی؟
نفسم تنگ شد خودمو به خیابون رسوندم و هوای پر از دود و کثافت رو با ولع دادم توی ریه هام و چشامو محکم بستم. نمیخواستم گریه کنم. اینجا و امروز نه!
اسمم رو پیج کردن و منشی عصبی و کلافه تشر زد: خانم ده بار صدات کردیم ما اینجا علاف نیستیم به خدا
عذر خواستم.
پشت چشمی نازک کرد: مثانه رو کامل پر کردی ؟
گفتم: نه خیلی…
جدی نگام کرد، انگار تقصیر من بود که به جای پزشک منشی شده!
برگمو گذاشت سر جاش: آب بخور خانم، نفر بعدی میفرستمت.
یک لیوان بزرگ چای ریختم، توی کیفم شکلات داشتم هرچند این اواخر دلم مدام چیپس شور و پرتقال و نارنگی ترش میخواست.
نوبتم که شد یهو استرس گرفتم، دستام یخ زده بود. دراز کشیدم روی تخت، دکتر روی صندلی نشست و با لبخند پرسید: بچه چندمه؟
سرمای ژل روی دستگاه اذیتم میکرد. سعی میکردم به اعصابم مسلط باشم: چندم چیه دکتر؟ اولیه.
میخواستم اضافه کنم بعد از چند سال بدبختی اما نگفتم.
مدام دستگاه رو با فشار زیاد روی شکمم میچرخوند، چشمهاش رو ریز کرده و زل زده بود به مانیتور: چون مثانت کامل پر نیست نمی تونم پیداش کنم…نگاهم از دستای دکتر به مانیتور و بالعکس در حرکت بود.
صدای قلبم رو میشنیدم: دکتر حامله نیستم؟
سکوتش به اندازه یکسال طول کشید: آهاااا، ایناهاش، پیداش کردم اینجاس و صفحه رو زوم کرد.
خیلی کوچک بود بی اختیار گفتم: اندازه یه لوبیا چیتیه و اشکم سرازیر شد.
دکتر بدون اینکه چهرش حالت خاصی داشته باشه گفت: نمیخوای نگهش داری؟
تپش قلب گرفتم، چطور این سوال رو پرسید؟ بچه ای که اینهمه آرزوشو داشتم: چرا همچین فکری رو کردین دکتر؟
همچنان که داشت به دستیارش یک سری عدد و کلمات نامعلوم میگفت، بدون اینکه بهم نگاه کنه جواب داد: به جای ذوق مضطربی.
گفتم شاید بچه ناخواسته باشه، این روزا کیس اینجوری زیاد داریم، یا ازدواج نکردن یا زنه دلش جای دیگس یا شوهره داره زیر و رو می کشه…
به شب قبل فکر کردم و به شبهای دیگه ای که…
دکتر گفت: پاشو خانم اگر میخوایش قدمش خیر باشه. اگرم به هر دلیلی نمیخوایش تا بزرگتر نشده تمومش کن، هنوز قلب نداره.
قلبم فشرده شد و به اون لوبیای کوچک بدون قلب فکر میکردم…
دستیار جواب رو توی پاکت به دستم داد: بفرمایید شش هفته و یک روزشه.
با پاکت توی دستم مسخ زدم به خیابون. فکر کنم نیم ساعتی گذشته بود که متوجه غریبه بودن مغازه ها شدم . مسیر رو اشتباه اومده بودم.
با احساس گناه شدید به حرف های دکتر فکر می کردم. بعد از اینهمه سال بزرگترین آرزوی زندگیم برآورده شده بود و من تردید داشتم.
به خانه رسیدم هنوز بشقاب های دیشب سر میز بود ؛با مانتو و شال نشستم روی مبل…
صدای باز شدن در که اومد متوجه شدم ساعت ها گذشته و من نفهمیدم که هوا تاریک شده…
چراغ رو که روشن کرد جا خورد: چرا توی تاریکی نشستی؟
صدام قطع شده بود، ساعت و سوییچشو روی میز گذاشت: عزیزم چرا با لباس بیرون توی تاریکی نشستی؟
انگار نه انگار دیشب دیر اومده بود و تلفنهامو جواب نداده بود و من تنها خوابیده بودم.
لبخند بی حالی زدم:
شام میخوری؟
داشت میرفتم توی اتاق: دستپخت شما رو مگه میشه نخورد خانم؟
و چرا من مث همیشه خوشحال نشدم؟ چه مرگم شده بود؟ اشکم بند نمیومد…
مشغول گرم کردن غذا شدم، سالاد شیرازی دوست داشت ریز با آبلیمو.
دماغمو با پشت دست پاک کردم، اومد پشت سرم: به به چه بوهایی! چرا گریه میکنی؟
خوب شد پیاز توی دستم بود؛ بهانه کردم …بوسه کوچکی روی موهام زد، از همونایی که لجمو در میآورد… نه صدا داشت و نه حتی لمس. لبهاش رو حس می کردم یه جور از سر واکنی!
پشت میز نشست، دلم نمی خواست نگاش کنم، تنهایی امروزمو نمی بخشیدم…
غذا رو کشیدم ، سالاد گذاشتم و نشستم کنار، نه روبرو!
همونجوری که دوست داشت: دلم میخواد نیم رختو ببینم.
عزیزم سالاد میکشی ؟ عشقم بهم ماست میدی؟ خوشگلم یکم آب بریز …
من رباط بودم و صبحانه که بخش مهمی از زندگی ما بود زودتر ازش بیدار میشدم و صبحانه آماده روی میز میچیدم و لقمه های کوچکی که همه چی روش مالیده بودم و آخر سر با یه تکه گردو تزئین میکردم.
نشسته بودم کنار و همه ساعتای خوش زندگیم باهاش از نظرم میگذشت و دلم غنج می رفت …به صورتش نگاه کردم، چشمهام رو ریز تر کردم، دقیقتر! چونشو گرفتم و سمت خودم چرخوندم زیر نور: این چیه؟
واقعا سوال کردم؛ سوالی که جواب روشن و واضحی داشت.
با خونسردی صورتشو عقب کشید : چی چیه؟ باز شروع شد؟
دستمالی که اشکامو باهاش پاک کرده بودم دستم بود! کشیدم روی چونش.
روی زبری ته ریشی که دوستش داشتم، دستمال سفیدم صورتی شد! و صورت من سفید.
نفسم گم شد…
دستمال رو گرفتم جلوی صورتش : این چیه ؟؟
با کمال خونسردی داشت غذا می خورد: چه میدونم، چی چیه؟
چند قطره اشک همزمان از چشمهام چکید: این روی صورت توعه نمیدونی چیه؟ این رژ لبه…!
هرچی پرسیدم کتمان کرد، اصرار کردم حاشا کرد، گریه کردم محکومم کرد…
مانتوی سفیدی که تازه خریده بودم پشت در اتاق خواب آویزون بود، تن کردم و شالم رو سرم گذاشتم که برم ، جلومو گرفت: نصف شبی کجا داری میری؟
گوشه مانتومو گرفتم و مالیدم به چونش و باز هم صورتی شد: آنقدر زیاده تموم نمیشه که!
از ته دل ضجه می زدم. نشسته بودم و داستان های مزخرف و بی سر و ته
در مورد رژ لب می شنیدم.
تا صبح نخوابیدم از اون مدلهایی که انقدر به یه حالت میشینی و خیره میشی به هیچ کجا و فکر میکنی به هیچ چیز و همه چیز که تمام مفاصلت درد میگیره…
گرگ و میش که شد میز صبحانه رو چیدم ، همون لقمه های همیشگی، کوچک و پر با یه گردوی روی هر کدوم…
با همون مانتوی صورتی شده زدم بیرون…
منشی با لبخندی زورکی گفت: چیزی جا گذاشتی؟ کلا حواس پرتیا.
گفتم: نه ویزیت میخوام.
دکتر که اومد چای سفارش داد و رفت توی اتاقش منو نشناخت، خودم هم خودمو نشناختم ! از دیشب ده سال پیر شدم…
نشستم روبروش مهلت ندادم سوال کنه: بله همون بیمار دیشبم …میخوام بندازمش…!
خواست چیزی بگه : دکتر حوصله نصیحت و روانکاوی و مشاوره بالینی ندارم دیشب شما خیلی صریح پرسیدین، الان من دارم صریح خواستمو میگم. جایی رو سراغ دارین؟ خودتون انجام میدین؟ یا چی؟
گفت باید بپرسه و سالهاست خبری از این دکتر نداره، این کارا قانونی نیست، هزینش بالاس و…
صغری و کبری می چید.
سالها؟ مطمئن بودم همین دیروز کیس سقط فرستاده براش…
با تلفن صحبت کرد و رو به من در حالیکه سعی می کرد خیلی مهربون و طرف و جانب من باشه: هزینش یکم بالاس!
حلقمو توی انگشتم می چرخوندم: چقدر ؟
آروم گفت: میگه یک و دویست تا یک و نیم.
انگشتامو قفل کردم: دارم، برای همین الان یه نوبت میخوام…
وقتی رسیدم خونه، روی مبل، موبایل به دست دراز کشیده بود، برگشت سمت من : کجا بودی تا ال…نیم خیز شد: چی شده؟؟
خونسرد نبودم! مسخ بودم ! یه زن دیگه، اصلا تموم شده بودم: خوبم، چطور؟
بلند شد، اومد سمتم نگرانی توی صورت همیشه بی خیالش موج می زد: رنگت مثه گچ سفید شده.
خودم رو کنار کشیدم: بگو مثه مانتوت.
رفتم سمت آشپزخونه، فشارم افتاده بود، دکتر تاکید کرده بود: مدام عسل بخور!
تقریبا با فریاد گفت: این چیه؟ پریود شدی؟ پشت مانتوت خونیه!
برگشتم سمتش و زل زدم توی چشماش: انداختمش، قد یه لوبیا چیتی بود، شش هفته و چند روز؟ حالا هر چی…
هاج و وام نگام می کرد: این چرت و پرتا چیه؟
“یه گوشه مانتوم رو تو صورتی کردی، یه گوشه شو بچه ات قرمز!”
پایان
نویسنده :sepideh 58
95 پاسخ به “لوبیای سپید”
جان خودتون غم نزارید اینجا،همه ماها تو زندگی مشکل داریم،میایم اینجا یکم حالمون بهترشه،خداازباعث بانیش نگذره که همه جوون هادارن غصه میخورن
چقدر قشنگ بوووووود. اصلا به اسمش نمیومد موضوعش. عااااالی بود.
زیبا و بسیار تلخ.واقعیت بسیار دردناکی که این روزا متاسفانه زیاد شده.قلمتون مانا بانو
چقدر خوب که دوباره شما نوشتین.خیلی خیلی خوب احساسات زن داستان رو نشون دادید.جمله اخر داستان هم بی نظیر بود. واقعا لذت بردم.
عالی بود.
ولله فکر نکنم خانمی که سقط کرده باشه اینقدر راحت باشه که شما بودین بعدش.اونایی که تجربه دارن میان نظر میدن.ولی نگارشت خوب بود.مننون بابت زحمت نوشتنت
پسر برازجون دوست عزیز ببخشید باعث غم شدم برات …معمولا تگ خیانت موضوع مفرح و جالبی برای خوندن نیست هر وقت دیدی ازش بگذر ?
لایک ۱۴…
یک اعجاز دیگریک قلم رقصنده ، مانا و سحرآمیزچقدر حالم خوب میشه وقتی سپیده عزیز مینویسه و منمات نگارشش میشمو چه خوبتر که میبینم هیدن مون عزیزمون هم مثل من و دیگر خوبان قدرشناس این همه زیباییهای سایت هستند که بخاطر وجود سپیده عزیز و مهشید عزیز و بانو ایول هستنسپیده عزیز بوسه به دستان و قلم توانگر شمازیبا ، بی نقص و روانتو بینطیریلایک ناقابلم تقدیمت
بالاخره رسید 😀
ضمنا لایک 17 مال منه ?
مرسی ناسوتی ?
ماه قشنگم دلت همیشه شاد باشه (love)قصه لوبیا های بیگناه همیشه تلخه بخصوص توی این برهه از زمان …خیلی نبودم و دلم تنگ بود خوشحالم بهانه ای پیدا شد برای اپ ?
اگر تنها نویسنده این سایت نباشی یکی از دوتا نویسنده اینجایی (دومی رو نمیدونم کیه)، مخصوصا که نمیخوای آخر متن نتیجهگیری بکنی و نظر خودت رو در مورد موضوع به عنوان پیام اخلاقی با پیچگوشتی تو مغز خوانندهات فرو بکنی! اکثر کسایی که اینجا داستانهاشون رو با هدف مینویسن این استعداد رو ندارن و حداقل یکبار در طول داستان و در داستانهای طولانی و دنبالهدار بعضا چندین بار روی منبر نصیحت بقیه و ارائه مانیفیستهای اخلاقی میرن که واقعا رو اعصابه، وقایع توی داستان خودشون باید تاثیرگذار باشند و پیامشون رو منتقل بکنند، نکته دیگه اینکه تونستی “عمق اجحاف در پدیده خیانت” رو بدون تشریح صحنههای اروتیک و سکسی منتقل بکنی و این نشون میده با یک نویسنده طرفیم نه یک آدم مبتدی که میخواد همه اعتبار حرفش رو از کلیشه “این داستان واقعیه” گدایی بکنه!!!
happy sexدوست خوب و دوست داشتنی ممنون از حضورت و لطف زیادت به من …شرمنده اینهمه محبتم و زبان الکن?
نمیدونم لایکی که دادم بهت برا چی بود، چون من بچه دوس دارم، نمدونم چجوری میشه ادم از بچه اش میگذره، نوشته ات واقعیتی تلخ و عبرت اموز بود، ولی دیس لایک هم نمیتونستم بدم.امیدوارم منو امسال من و همه ی جوونای عزیز مملکتمون زندگی که به سختی تونستیم درست کنیم رو راحت و به این شکل که شما نوشتی تباه نکنیم?
عالییییی
همینجور زل زدم به صفحهی گوشی و نمیدونم چی بنویسم…
Mr.Holmesدوست عزیزم ممنون از کامنت کامل و جامعتون!حق با شماست قطعا داستانی که نتیجه رو به زور بخواد تزریق کنه موفق نخواهد بود …چون آدمهای یک دنده ای مث شما پیدا میشن که میخوان تصمیم و نظر خودشون رو در مورد داستان داشته باشن و بازخورد جالب توجهی نخواهد داشت …خیانت جزء لاینفک زندگی ماشینی ما شده هر چند هنوز و با این داستان نشد قبح کار رو نشون داد هرچند تلاش کردم بدون دخالت اروتیک سیاهی این کار رو به تصویر بکشم و خوشحالم شما دیدین و منظورم رو متوجه شدینپایدار باشید?
یاد بچه خودم افتادم ، یه گوششو میگم و هرگز اینجا داستان انتشار نمیدم تا بچه کونیا بریزن نقدش کننشوهر داشت و یه بچه ، بعد یه سال دیدم خیلی وابسته شده داره رابطه از کنترل خارج میشه،سر زدنای دیر به دیر و سردی تصنعی من جواب داد و بعد یکی دوماه چن تا اس داده بود که من حامله ام و پول بده برم بندازم و من خیال کردم شوخی میکنه و قصد تیغیدن داره،چهار پنج سالی گذشتمن هیچوقت اهل تلفن بازی و روابط و وسایل ارتباط جمعی نبودم،گوشی اندروید تازه خریده بودم و تلگرام تازه نصب کرده بودم که دیدم یه پیام سلام اومده.عکس پروفایل رو باز کردم.اونو و سه تا پسر قد و نیم قد بود که رو مبل نشسته بودن.دو تا پسر سبزه و سیاه .پسر وسطی سفید و بور و موهای طلایی،خشکم زد ،فکم قفل شد ، چشام از حدقه زد بیرون ، قلبم وایستاد ، دستام لرزید و گوشی از دستم افتاد .پسر وسطی خود من بود ، خود بچگی من
Neshane21عزیز و دوست داشتنیحق با شماست …گاهی تصمیم های احساسی پدر زندگی رو در میاره ! اما گاهی باید این تصمیم ها باشه ک پل ها رو خراب کنه …مرسی ک خوندیم?
لحظاتی در زندگی هست که یکباره علیرغم میلت بزرگ میشی، میشکنی و پیر میشی. مثل غم از دست دادن یک عزیز. مثلِ خیانت و…
abolfazl90مرسی از کامنتت دوست خوبم …ایشالا همیشه زندگیت بر مدار باشه و زندگیت بر وفق مراد?
داستانت تداعی گر فلسفه دیو و فرشته ادیان باستانی بودنیروهای نیکی و بدی در مهرپرستی همیشه در حال ستیزه ن و ” گهی این بر آن و گهی آن بر این…! ” اما اینجا سیاهی بر سپیدی ! پیروز میشه بانو سپیده و تو آسون شکست خوردیاگه آرمانت از نوشتن نمایش شکست و استیصال یک “زن” ه که هیچ اما اگه میخوای یک پله جلوتر بری از دریچه نور نگاه کن ، کودک بی قلب ! رو نکش اگه یه زن جسوری از خودت مایه بذار … راستی چرا جنین قربانی خیانت شد به اون چه؟تا وسطای داستانت همه چیز شبیه یه شهربازی شاد بود و میشد سیالیت حرکت روی یه سرسره بلند رو حس کردبا خودم میگفنم سپیده عالیه داره یه شاهکار مینویسه و مثل قدیماخبری از خیانت نیست ، اما پارانوئید خیانت ول کن نیست…میدونم فرهیخته ای و از نقد نمیترسی و این برداشت آنی من از داستان قشنگ اما سیاهت بود ،،،لایک به هنر خوندنی ت
فوق العاده بود… لایک 28 واسه من
تک مرد عزیز افتخار دادی …همیشه قرار نیست سپیدی پیروز باشه حتی توی داستان ها …چون خیلی از داستان ها ریشه در واقعیت دارن .زن داستان من ترسو نبود ؛ک بخاطر زندگیش و نگه داشتن رابطه ای ک فقط ظاهرا وجود داشت بچه ای رو قربانی کنه تا موندگار بشه …کاری ک خیلی از زنها میکنن و فیفتی _فیفتی شاید جواب بده و شاید هم زن و بچه هر دو قربانی یه زندگی مزخرف و پر خیانت بشن …چه بمونن توی اون زندگی و چه جدا شن باز کسی که باخته بچه این ماجراس…بچه های طلاق …بچه های محکوم به تحمل زندگی های پر عذاب و خیانت نمونه های تلخی از لوبیا های موندگار و سقط نشده هستن …از این زاویه داستان زو ببین و باز نظر بده ?در ضمن این مهران رو هم ارشاد کن ?
سلام شروع داستان خیلی بده و اصلا جالب نیست باید طوری شروع کنی که خواننده از همان ابتدا متوجه شود موضوع از چه قراره یعنی باید از پله اول شروع کنی نه از پله دهم
سلام و وقتتون بخیر،شما توی کامنت من در مورد داستانتون کجا یکدندهگی دیدین!؟
بسیار عالی و تاثیرگذار !آفرین به این قلم توانا و موثر !
مثل همیشه عالی و با صلابت و جذاب و مهیج
عالی بود از همه لحاظ . حیف این همه استعداد که اینجا داری خرج میکنی
داستانت گیرا بود تا حدی که نوک قلمت حتی به قلب بعضیهامون رسید و خراشش داد . ولی داستان خطرناکی بود و بنا بر برداشتهای متفاوت پیامهای نادرست هم میتونه بده . مثلا هیچ اینده ی خوبی منتظر لوبیا نبود ! یا وقتی امیدی نیست چراباید لوبیارو دوست داشته باشم ؟منو یاد یه فیلم هندی انداخت . پسره عاشق دختره شد و طبق سنت پدرمادرها ازدواج صورت گرفت . ولی دختره شخص دیگه ای رو دوست داشت و این رو به شوهرش گفت . فرقش با داستان تو این بود که پسره دختررو دوست داشت و تصمیم داشت خوشبختش کنه . پس به دختره کمک کرد که بره دنبال معشوقش بگرده که فقط میدونستن تو لندنه و هیچ ادرسی نداشتن و مدتی طول کشید و پسره مرحله به مرحله کمک همسرش کرد طی ماهها تا تونست معشوق قبلیشو پیدا کنه ! اما !اما وقتی اونو پیداکرد و فراغ به سر رسید تازه دختره احساس کرد که چقدر شوهرشو بیشتر دوست داره و نمیتونه این جواهرو ترک کنه چون مطمئن بود این جواهر حتی یک لحظه هم به خودش و شرایطش فکر نمیکنه , و فقط و فقط به لوبیاش فکر میکنه . البته اینم برداشت من بود .مرسی . خیلی قشنگ بود و یک لایک ناقابل تقدیم شما دوست عزیز .
خوب عالیه، بالاخره منتشرش کردی… غم انگیز و تاثیر گذار بود سپیده جانم…???
بهترین داستانی که بعد از این همه مدت خوندم تبریک به شما عااااالی بود
موضوع قلمت فضا سازی همه چی عالی بود . اما حیف ک خیلی تلخ بود اولی صبحی حالمو گرف داستانت
اون علامت سوالای اخر کامنتم قرار بود دسته گل باشه (dash)
داستانتون عالی و نگارش عالی تر
کامنت های که گذاشته بودن خوندم و خوشحالم که واقعا افراد خوب و با سوادی اینجا هستنو یه سوال تو ذهنم اومد این افراد اینجا چه کار میکنن
myousدوست خوبم مرسی ازت?
سپیده جان چقدر قشنگ نوشتی افرینگلم .از خوندن داستانت سیر نشدم باور کن .تمام جمله ها و کلمات داستان عین زندگی من بود با این تفاوت که من بجای رژ لب انگشتر زنانه پیدا کردم .هر چقدرم که یه زن خوب باشه بعد از چند سال تکراری میشه …
تو نهایت چن بار سکس داشتی و چن بار درد پریودی تو کجا بتونی آخه حس مادری و بار داری و حاملگی و سقط جنین رو حس کنی دختر جانکدوم خیانت رو تونستی القا کنی به خواننده تاهمپای تو غرق خشم و نفرت بشیم یه رژ که نشد خیانت و دلیل سقطکی میتونه بی دلیل دستشو قطع کنه یا بزاره قطع کنن که تو تونستی قطع کنیبعد کور تا ژ اومدی سور و مور و گونده و سلام علیکم نه دردی نه کمردرد و دل دردی و نه عرق سردی بر تن و پیشونی و بی اختیاری خونریزی و نه دهن خشکی و نه حس انزجار و نفرت و خشم و استیصال و گریه بی اختیار و پشیمونی و …مثل اینکه حوصلت سر رفته باشه شبکه های تلویزیونو با کنترل بالا پایین کنی و بعد تلویزیونو خاموش کنییاد این کارگردان آبگوشتی سینما تهمینه میلانی دزد افتادم با اون فیلمای مزخرفش یا کتابای فهیمه رحیمی که از سر بدبختی مملکت زاغ و زغن های بدکردار مث اونا شدن کارگردان و نویسنده و صدر مجلس نشین و طوطی های شکر دهن هم کنج قفس تو اوینخودتون چن تا تیم والسابقون و ایضا نو هستین که واسه هم نوشابه باز میکنین و تا یکیتون خشتک پاره میکنه میریزین تو صحنه و به به چه چه گفتن همیشگی حالا هرچند نوشابش گازش هم رفته باشه… چن تایی هم هستن مث من تازه وارد و بی سواد و از پشت کوه اومده و داستان ندیده
مرد سکسی عزیزدر وهله اول خدمتت عرض کنم به این نوشته میگن داستان …قرار نیست مو به مو مطابق با واقعیت باشه !دوم اینکه نوشتن داستان کوتاه با رمان چند قسمتی زمین تا اسمون تفاوت داره …داستان کوتاه حتی تعداد کلمات بکار رفته محدوده چه برسه به باقی قضایا …برشی از زندگیهیعنی واقعا توقع داشتین مثل فیلم سینمایی لحظه به لحظه بعد از سقط و حالات و احوالات رو تشریح کنم؟شما انگار نگرفتی چی میخواستم بگم!من ماه رو نشونه گرفتم متاسفانه شما انگشت منو دیدی …فکر کنم خیلی بهتر از شما درد پریود و حاملگی و سقط و هر چیزی رو بتونم حس کنم هر چی باشه من زنم و با هم نوع هام این چیزا رو ملموس تجربه کردم…حالات بعد از کورتاژ رو هم از خودم ننوشتم جناب …قبلش پرسیدم از کسی ک کورتاژ کرده و دکتر متخصص این کار …توی کامنت های قبلی هم توضیح دادم اما نخوندید…بدن آدمها فرق داره و ری اکشن ها هم قطعا متفاوت حتی برای چیز کوچکی مثل پریودی یکی اصلا درد نداره و یکی راهی بیمارستان میشه …نظرتون رو نمی تونید به همه آدمها تعمیم بدید …موفق باشید
SSAa699عزیزم بسی متاثر شدم …امیدوارم از این به بعد زندگیت بر مدار باشه و حال دلت خوش?
به به ببین کی افتخار داده برامون داستان نوشته.چه جمع صمیمی ادم لذت می بره.
سپیده عزیز ، هر داستان سه زیر شاخه اصلی داره : سوژه ، پرداخت و فلسفه !که یا بر اساس واقعیته و یا تراوش ذهنی نویسنده س، پس تو میتونی پارت یک و دو رو بر اساس هوش و خواسته خودت بچینی و فلسفه خودتو خلق ، فلسفه هون جهان بینیه که تو با نگرش نسبتا فمنیستی سعی بر اثباتش داری و این یعنی تو با برنامه و هدف مینویسی و بقول معروف دامبولی کسک نیستن کارات و این البته خوبهنقد من بر اساس این یک داستانت نبود اتفاقا تکنیک تو بهتر و بهتر شده و جای آفرین داره ، تو کلا ابری مینویسیهمینجا ، یه زوج یه عمر دنبال بچه ن اما زن بخاطر رژ لب رقیب نادیده ش بچشو قربانی میکنه اما به شوهرش نازک تر از گل نمیگه ،،بپذیریم زنا خودشون از خودشون میخورن رژ لب مال یه زن بود یه مادر شاید نه یه مرد !و اینکه چطور بچه فدای رقابت دو زن میشه ، مگه خیانت قصه تازه ایه ، کی میگه آینده بچه سیاههاینا همون تاریکیای قصه ست و فلسفه ای که میشه قوی تر تصمیم بگیره
خوب بود، روان بود و بدون غلط نگارشی. نمونهی یه داستان جذاب ولی غمناک
لایک 50
بخوام راستش رو بگم خوشم نیومد ✋
ممنون از نصیحتت،همیشه موفق باشی
به به بعد از مدت ها دوباره سپیده ی عزیز دست به قلم شد . موضوع تلخ بود و تلخ هست و تلخ خواهد ماند ! چاره ای نیست . زندگی همین هست و بس !ایده و نگارش و برقراری ارتباط بین خواننده و شخصیت داستان کاملا ملموس بود .برای شما و سایر نویسندگان بسیار محدود که با احترام به خوانندگان قلمفرسایی می کنند سربلندی و شادکامی را ارزومندم
eli-nazممنون ازت دوست خوبم.مرسی خوندی?
لایک ۶۲
خوب بود.
به به یه داستان خوب دیگه با امضای سپید .عالی بود سپ جان حیف اروتیک نداشت فقط و الا کامل بود .
اینکه یک دانه لوبیا را سحر آمیز کردید با توانمندی کاشت و پردازش ادبی؛با یک مقطع بسیار هنری و ناب؛جای بسی تبریک و دستمریزاد دارد.با قدرتی که در ترکیب و پیوند مفاهیم دارید،و شناختی که از اصطلاحات ساده و جذاب در وجود شماست،توانسته اید یک هنجار اجتماعی را در قالب یک داستان کوتاه و مشروح،به کاغذ بیاورید.خسته نباشید.قلمتان شیوا
ما کم خودمون از این کسشعرا دیدیم و شنیدیم ول کن
Siavvvashhhhhhh?
داستان که تموم شد یک قطره اشک ناخداگاه از چشمم بارید
درود بر دوستان عزیزدرود بر سپیده جان و قلم شیوا و روانش…سلام بر شهیدان بکن توامروز در اینجا جمع شده ایم تا با نهایت تاثر و با قلبی آکنده از اندوه، درگذشت لوبیای سپید را به جامعه بزرگ بکن تو تسلیت گفته و مغفرت و آمرزش از درگاه امامزاده بیژن برای این عزیز معصوم از دست رفته خواستاریم…هر چند اگر بدنیا میومد هم تو این مملکت بدبخت میشد و یه روز خوش نمیدید ولی خب از خزعبلات همیشگی من اگر بگذریم داستان زیبایی خوندیم که خیلی سایزش هم کوتاه بود و دردمون نگرفت (بازم زدم تو فاز کصشعر)ممنونم سپیده جانخوشحالم که مینویسی
خوب
بارک الله عالی بود قلم ات معرکه اس جدا لذت بردم
سپیده ی عزیزمن معمولا برای یک داستان دوبار نظر نمی گذارم اما لازم دیدم که مجدد مطلبی رو ادا کنمکم و بیش دوستان عزیز با سبک و سیاق من آشنا هستنند و می دانند که اهل چاپلوسی نیستم . بارها اتفاق افتاده که صراحتا آدمین رو هم به باد انتقاد گرفتم و از گفتن حرف حق ابایی ندارم . اما سپیده جان مگر چند نویسنده دیگر در سایت مانده ؟من صراحتا اعلام می کنم که باعث افتخارم هست که داستان شما رو بخوانمپس به جرات عرض می کنم که همین تعداد محدود نویسنده باقیمانده هست که باعث شده هنوز به سایت سر بزنم و داستانی رو که باعث لذتم بشه بخوانمپس مجدد اعلام می کنم که دل نوشته های شما عزیزان رو با افتخار می خوانمپاینده باشید
از خودش انتقام گرفت نه کس دیگه ای
روان ، خوش ساخت و خواندنی
خیلی خوب بود این لذت برم ازش خیلی هم خوشحالم که باز دس به قلم شدی
eri11همیشه بخندی دوست خوبم?
ممنون سپیده جانهمیشه لطف داری به من…..ولی الله وکیلی هر چقدر فکر میکنم چرا دو تا آدم تخمی باید تو تخمی ترین شرایط ممکن تخم یه بچه رو تو این مملکت تخماتیک بذارن در صورتی که میدونن آینده خاصی نداره تخمام رگ به رگ میشه…از حضار محترم بخاطر بالا بودن میزان تخم در این کامنت پورش میطلبم…
مازیار مخم رگ به رگ شد از کامنتت 🙄
blind_owlدوست خیلی خوب و عزیزم…چه دیر اما مرسی بالاخره اومدی…بله موندن در رابطه ای ک پر از خیانته با آدمی که سرد و بیروحه حماقت محضه !باید رفت …دندون دردی رو باید از بیخ کشید و یه کوچولو رو هم بدبخت نکرد …ممنون از کامنتت رفیق ?
AH_artدوست خوب و هنرمندم باعث افتخار بود که خوندی ?شما عزیز دلی …مرسی ازت
داستان بعدی لوبیا چشم بلبلی?
زیباا
Miinnaبابا گول این داستانای خیانت و اینا رو نخور… نویسنده مغرضانه و با هدف مردستیزی این داستانو نوشتهمردا خیلی خوبن و کلی احساس دارنمثلن من خودم احساس گرسنگی، احساس تشنگی، احساس خستگی و کلی احساسات دیگه دارمبازم از احساسات قشنگم میگم براتون
خوب بود …حسش مثل خوندن اون رمان هایی بود که چندین سال قبل میخوندم …تلخ اما عبرت آموز (هر چند خیالی باشه).
داستان برتر سكسي؟!
Susan69شما کنار اسم داستان تگ اروتیک میبینی؟؟؟؟؟تگ اجتماعی زده و خیانت !!!لطف کن اول تگ رو چک کن بعد بخون قبلش هم به لغتنامه مراجعه کن معنی تگ ها رو مرور کن 🙂
DarkWebدارکی جانم ممنون رفیق ?
لایک 89 تقدیم تو باد ای دوستیکم بیشتر جا داشت کشمکش های درونی زنه رو برای سقط جذاب تر کنی،وقتی قراره شخص اول داستان رو یه رژلب تصمیم گیری کنه،یکم شک و تردید هم چاشنیش میکردی، جای بیشتری برای پردازش داشت،ولی کلیت داستان روون و قالب محکم داشت،خسته نباشی دلاور، خدا قوت پهلوان خخخموفق باشی دوست عزیز
امشب با خوندن اين داستان يادِ لوبيا سپيدِ كوچولي خودم افتادم كه ديگه نيست. گريه كردم با نوشتهات.
پس هنوز هستی… من چند ماهه نیستم.
عالی نوشته بودی.متاثر کننده و درد آور از وقایع اطرافمون .
زیادی سیاه بودنه لایک نه دیس
قلبم درد گرفت.همیشه از خیانت متنفر بودم :(قشنگ بود عزیزم موفق باشی.
غمگین بود و معلومه شپیده جان دل پری داره، با این حال خیلی قشنگ بود لایک ۱۰۵ تقدیم شما
بعد از مدتی که دوباره اومدم تو سایت، امروز اومدم یه دوری بزنم و چند تا مطلب بخونم ، عشق از راه دورم گفت سپیده بانو یه داستان گذاشته بخونشچه حالی داد خوندن داستانت ، زیبا ولی تلخو چقدر میتونه شبیه زندگی خیلی از آدمای دور و برمون باشه و شاید هم خودمون…درک احساس زنها تو لحظات اینچنینی، سخت ترین و شاید ناشدنی ترین کار ممکن باشه
بعدش چی شد؟
Mostafa_Arishوقتی تا نوک دماغتو بیشتر نمیبینی توقع بیشتر از این هم ازت نمیره!از بقیه کامنتهایی که زیر داستان ها میذاری طرز تفکر والات قابل تشخصیه !:-)
کاربر اریش! نتیجه میگیریم هرکی به یه آدم چاق بخنده تهش میره دبی جندگی!بعد از انداختن بچه هم زن میره پارتی و هرزگی!دوست حقیر! قرار نیست همه راه خواهر تو رو برن و از دبی سر دربیارن.
نمیدونم چرا واقعا گریه کردم 🙂 شاید چون همیشه توهم خیانت دیگرانو دارم هه خیلی خوب بود متن عالی و جذاب و تلخ و غم انگیز دوسش داشتم موفق باشی سپیده عزیز
سلام و درود 🌹
در ضمن من دوست دارم بقیه داستان هات رو هم بخونم، اگر ممکن بود برام ارسال کنید. تشکر
دلم گرفت😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
روون و تاثیرگذار بود.قلمت زیباست.
چرا متعجب شدی عزیزم؟ من یه زمانی تگ داشتمدوبار هم گرفتم😁بهرحال مرسی که خوندی و کامنت دادی عزیزم ♥️🎈
چه داستان خوبی بود ❤️ 😎