-بعد چی شد؟ رفتی جلو سلام بدی؟
+خیلی دوس داشتم برم. اصن ضربانم از لحظه ای که تو دم در داروخونه دیدمش رفته بود بالا، خیلی سعی کردم برم جلو صحبت کنم باهاش ولی جرات نکردم. فقط تونستم کار و خرید خودمو بیخیال شمو برم دنبالش. که بعدش دوستش اومد تو پارک کنارش، انگار قرار داشتن با هم. فقط از دور نگاش میکردم. یکم که گذشت پاشدن رفتن سمت مترو. دیگه ادامه ندادم. برگشتم سمت ماشینمو اومدم خونه.
-اوهوم . حستو درک میکنم. میدونم اینکه یکیو بخوای و نشه، چقد میتونه درد اور باشه. بهت حق میدم با اینکه شوهرتم. اگه طرف پسر بود الان جرت میدادما😃، ولی خب، آذر رو بخاطر خانم بودنش میتونی دوست داشته باشی همچنان !
+مسخره😁😁😒
-😁😁😁
-شب برمیگردم بیشتر در موردش صحبت میکنیم عزیزم. فعلا
…
…
.
با مصطفی بعد از دانشگاه و تو محیط کاری آشنا شدم. هیچوقت فکر نمیکردم با یه مردی اینقدر احساس راحتی داشته باشم. مصطفی سوای شوهر بودن یه دوست خوبم برام بود. برا همین در مورد همه چاله چوله های زندگیم و رابطم باهاش حرف میزدم و مطلع بود. میدونست بایسکشوالم. اما بهش نگفته بودم اگه آذر پسم نمیزد، شاید دیگه به هیچ مردی فکر نمیکردم . آذر برام حکم یک بت رو داشت که ۷ سال تو دانشگاه لحظه به لحظه و با هر نفسی که میکشیدم به یادش بودم بی اغراق. اینکه الان کجاست، چیکار میکنه با کیه چرا فلان رفتارو به فلان کار من انجام داد نکنه ازم بدش اومده نکنه برداشتش ازم غلط بوده وای کاش پیشم بود چقدر خنده هاتو دوست دارم و و و … همینجور فکر پشت فکر . فکر پشت فکر… از ترم دوی کارشناسی تا روز دفاعم تو ارشد همیشه پی اش بودم. بعد از مدت ها کلنجار با خودم ، تو ترم ۶ کارشناسی بهش علاقمو ابراز کردم. ولی اون تو جوابم فقط یه کار کرد، اتاقشو عوض کرد و دیگه حاضر نشد حتی باهام تو یه لاین و یه پردیس تو خوابگاه باشه. به مریم، یکی از هم اتاقیامم گفته بود بهم بگه که دیگه نمیخواد منو ببینه.
ترمای بعد شنیدم با یه پسری آشنا شده و رل زدن. یه مدتی باهاش بوده ولی باهم اوکی نبودن. بعد با پسر دیگه ای دوست شده. از بودن باهاش ناامید شدم، ولی همچنان دوستش داشتم. اون ارشد ادامه نداد و من همچنان تو خوارزمی موندم. فکر نبودنش آزارم میداد ولی براش هرچی خوبی بود و آرزو میکردم.
پیدا شدن مصطفی تو زندگیم باعث شد که به خودم بیام و زندگیم رو ارزشمندتر بدونم. انقدر باهام خوب بود رفتو اومد که آخر مخمو زد. یه پسر شاد و فعال و زرنگ که سر زبون خوبیم داشت. عشق و شور و علاقش باعث شد جرقه ای به کوره خاموش من خورده بشه و دوباره معنی عشق رو بفهمم. کار و زندگی مشترکم با مصطفی رو در اولویت قرار دادمو دیگه کم کم از فکر آذر اومدم بیرون. تا اینکه پریروز دوباره دیدمش جلوی داروخونه و دوباره قلبم به تاب افتاد.
بعد از چت با مصطفی به فکرم زد زنگ بزنم به عاطفه و در مورد آذر ازش حرف بکشم.
عاطفه دوست دوران دانشگام بود، از همه اتفاقات بین منو اذر خبر داشت. میدونست تمایلات جنسیم چیه، منم میدونستم که اونم میل به همجنس داره و از ارتباطش با یکی دو نفر از بچه های خوابگاه بهم گفته بود. روابطش بی سرو صدا بودن و در موردشون بغیر از دایره دوستاش کسی خبر نداشت. دوست خوب من بود، با اینکه تمایلات یکسانی داشتیم اما هیچوقت سعی نکرد نظر منو نسبت به خودش جلب کنه و رابطه ای با من داشته باشه. شاید چون میدید چقدر در گرو عشق آذرم.
زنگش زدم و بعد از احوال پرسی در مورد آذر پرسیدم.
خیلی دقیق در موردش میدونست. اینکه چن سال پیش ازدواج کرده و شوهرش پارسال تو یه تصادفی زمین گیر شده و آذر الان کار میکنه و بعد از چند تا تغییر کار، الان بصورت موقت پرستار بچه شده. اینجا بود که فهمیدم بچه ی تو کالسکه برا خودش نبود.
عاطفه بعدش دعوتم کرد که بریم کافه. قبول کردم چون هم میشد حرفای باقی مونده و جزییات رو بیشتر از زبونش بشنوم هم اینکه خودشو ببینمو به یاد قدیما باهم بگیم بخندیم.
با ماشین رفتم دنبالش سر قرار. یه لباس سفید با شلوار و شال مشکی تنش بود. چقد خوشگل شده بود یه سالی میشد ندیده بودمش. خیلی به خودش رسیده بود. سوار شدو روبوسی کردیم بعد از خوش و بش روندم سمت کافه ای که اون میگفت.
بعد از دادن سفارشمون سر صحبتو خودش باز کرد.
+خب حالا چی شده در مورد آذر پرسوجو میکنی الهه جون؟
-نه چیزی نیست، فقط چن روز پیش دوباره دیدمش از دور
+اها یعنی باور کنم که دلت هوایی نشده ؟
اینو با خنده و یجوری که میخواست زیر زبون بکشه گفت. سرخ شدمو گفتم نه، همینجوری. من دیگه شوهر کردم.
باز با خنده گفت: اره جون عمت، منم با مردا سکس دارم ولی بازم یه داف خوب میبینم شورتم خیس میشه!
قسمت اخر جملشو دوربرشو نگا کرد بعد اروم و یواش گفت.
-برا تو هم خیس شد وقتی دیدیش؟
چیزی نگفتم ولی سویه نگاهمو انداختم رو لاته ای که سفارش داده بودمو یه لبخندی اومد رو لبام.
گفت دیدی گفتم هنوز به فکرشی!!! شورتت هم اگه خیس شده به بهترین قیمت خریدارم!
امروز چرا اینقدر عاطفه پررو شده بود، برام جای سوال داشت. با خنده و تعجب گفتم دیوونه!!! شورتمو میخوای چیکار؟
چشماشو خمار کرد و گفت: اون شورتی که بعد از این همه وقت برا آذر خیس بشه رو باید بوسید، بویید و قلوپی کردش تو دهن و قورتش داد !
+باشه حالا قورتش نده، مصطفی این شورتمو دوست داره لازمش دارم هنوز!
از نگاه و صحبت های عاطفه با حس شیطنت عجین شده بود، حس میکردم دیگه اون دختری که بی هیچ حس جنسی ای باهام دوست بود نیست. عجیب بود برام ولی بهرحال به خودم نگرفتمو صرفا شوخی تلقیش کردم. و بحثو خواستم عوض کنم.
+بگو ببینم راستی اینارو چطوری در مورد اذر میدونی انقدر با جزئیات؟
+از همون سالها باهاش در ارتباطم ، در مورد لزبین بودنم البته چیزی نمیدونه و بیشتر رابطم باهاش دوستانس تا به چشم یه طعمه برا لیس زدن! از وقتی که فهمیدم تو بهش پیشنهاد رابطه داد قبول نکرده فهمیدم میلی به اینکارا نداره. برا همین برای منم به یه چالش تبدیل نشده که مثلا بخوام مخشو بزنم. نه، فقط دوستی ساده باهاش دارمو گاهی تو اینستاگرام پست میفرستیم برا همدیگه و گاهی تو دایرکت هم میلولیم. ولی اینو بگم بهت، اگه تو بهش اصرار میکردی تو دوستیت و یکمی پافشاری میکردی شاید الان به نتیجه رسیده بودین!!
اینو که گفت یهو قلبم انگار ایستاده باشه، چشام گرد شدنو همه حواسم جمع شد که ادامه صحبتشو بشنوم.
+چن باری توی چتمون اسم تو رو اوردم و خاطرات مشترکِ دانشگاه و خوابگاه و یاداوری کردم، حرفاش نشون نمیداد که ازت متنفره یا حسای این چنینی. بنظرم اشتباه کردی که پافشاری نکردی رو حس و خواستت.
اینارو که شنیدم یه ولوله ای تو دلم ایجاد شد. وای خدا یعنی میشد که من اذرو داشته باشم؟ لعنت به من که نتونستم دوباره بهش نزدیک شم. لعنت به من
-خب اینارو چرا الان بهم میگی؟ باید من تصادفی آذرو میدیدم که بخوای در مورد صحبت هایی که باهاش داشتی بهم بگی؟
+خب من فک میکردم حست بهش خوابیده و دیگه بهش میلی نداری. کلا فک میکردم دیگه به خانمها میلی نداری بعد از اون اتفاق، برا همین نمیخواستم با گفتن این حرفا خاطرات تلخ گذشته رو برات یادآور بشم. تو زندگیتو داشتی با مصطفی، نیاز نبود فضا رو با گفتن اسم آذر متشنج کنم.
+الان که میگی متشنج نمیشه؟
-الان گفتم چون اولا خودت پی آذر بودی، فهمیدم یعنی هنوز بهش فک میکنی. دوما هم اینکه بنظرم الان شرایط مساعده که بتونی اوکیش کنی.
قلبم داشت میومد تو دهنم. وای عاطفه چی داشت میگفت؟ یعنی میشه؟ وای اگه بشه… اگر احتمال یه درصد بودنم با آذر جور بشه، تعهدم به مصطفی چی میشه؟ از یه طرفم نمی تونستم این ساده لوحی عاطفه رو قبول کنم. برا همین پرسیدم: چطور؟
-اونش با من، بقیش باشه برا تو ماشین الان پاشو بریم حساب کنیم.
وقت خارج شدن از کافه عاطفه پشتم بود و نگاه سنگینی از چشماش رو رو تنم حس میکردم ولی باز به خودم میگفتم دختر اینقدر بدگمانی بیجاست.
تو مسیر برگشت ساکت بودم و منتظر بودم خودش شروع کنه به گفتن ادامه حرفاش. ولی تا لحظه رسیدنمون به آپارتمانش عاطفه هم هیچی نگفت فقط با اهنگ های پلی شده همخوانی میکرد. اونجام که رسیدیم گفت پارک کن بیا بالا . نمیدونستم تعارفه یا دستور، ولی چون به ادامه حرفاش شدیدا کنجکاو بودم پارک کردم پشت سرش رفتیم بالا تو واحدش.
لباساشو عوض کرد و به منم یه دست لباس اورد ولی گفتم من باید برگردم، فقط اومدم ادامه صحبتت در مورد اذرو بشنوم.
رفت تو آشپزخونه و یه شربت آلبالو درست کرد اورد رو کاناپه کنارمنشست.
گفت میدونم شدیدا علاقه داری که آذرو داشته باشی. بهت یه پیشنهاد عالی میدم که میتونی باهاش عملی کنی خواستت رو. سریع توضیح میدم، شما یعنی تو و مصطفی تو شرکتتون حتما میتونین برا یه نفر کار داشته باشین. آذرم در به در دنبال کاره. من میتونم بهش پیشنهاد بدم بگم فلان شرکت میخواد یکیو با شرایط اون استخدام کنه. فقط باید تو اون محدوده تثبیت شغلیش، تو توی شرکت نباشی و یه مدت مرخصی تشریف داشته باشین ملکه خانم. بعدش که برگردی شرکت، آذر اگرم ازت متنفر باشه که فک نکنم باشه، مجبوره که کارش رو نگه داره، و اینجوری فضا برا نزدیک شدن بهش رو داری.
فکرامو که کردم دیدم بیراه نمیگه، پیشنهادش وسوسه برانگیزه.
+بعد خب گیریم آذر شغلشو دوست داشتو همچنان با دیدن من تو شرکت موند. بعدش چی؟ چه تضمینی هست که بتونم باهاش باشم؟
-خب این دیگه مشکل توئه، من تا اینجاش رو میتونم کمک کنم، بقیش به هنر تو بستگی داره که چطوری به راه بیاریش. بعدشم، مگه این خودت نبودی که چوسی میومدی الان شوهر داری و بهش فک نمیکنی؟
تنم داغ کرده بود و نمیدونستم چی بگم. با صورت سرخ سرمو فقط انداخته بودم پایین و نیش کنایه ها و شوخیای عاطفه رو میشنیدم.
-الهی، پس الهه خانم هنوزم برا آذر جونش شورتش خیس میشه!!
+اره، … خب حالا، کی بهش پیشنهاد استخدامو میگی؟
اینجا عاطفه با لیوان شربتش از جاش بلند شد و رفت پشت کاناپه و پشتم قرار گرفت. شاید میخواست چشم تو چشم نشیم در ادامه صحبتمون.
-اره بهش قضیه استخدام رو پیشنهاد میدم اما قبلش یه شرطی داره الهه جان.
+چه شرطی؟
دستشو رو شونم و نوازش انگشتاشو رو موهام حس کردم.
-اینکه اون دوره ای که مرخصی میگیری که آذر تو شرکت نبینتت رو، اینجا پیش من باشی.
دلم میخواست پاشم لیوانمو بکوبم تو صورتش با این پیشنهاد وقیحش. ولی تنم سرد شد و گپ کرده بودم. باورم نمیشد عاطفه این پیشنهاد بده. ینی این همه سال منتظر یه فرصت خوب بوده تا منو تو چنگش داشته باشه؟ نمیدونستم چی بگم. سکوتم رو که دید جسور تر شد. دستش رو شونه هام سنگین تر شدن و مالیدناش بیشتر.
+تو برا بودن با آذر به یه مربی احتیاج داری عزیزم. حس همجنسگرایی داری اما فکر نکنم تابحال با کسی بوده باشی. فقط آذرو خواستی که اونم دست رد به سینت زد. من بهت یاد میدم چطوری دلشو به دست بیاری.و چطوری باهاش رابطه داشته باشی.
دستش داشت میرفت سمت سینه هام. صورتشو نزدیک گردن و گوشم کرده بود و اروم و یواش و با شیطنت داشت زیر گوشم حرف میزد. داغ بود قشنگ، معلوم بود یه بله ی منو کم داره که همونجا دو لپی بخورتم.
دستشو پس زدم و بلند شدم گفتم نه نمیتونم. به مصطفی نمیتونم خیانت کنم
+اوح بس کن. با آذر باشی اسمش خیانت نیست ولی با من باشی خیانته؟ شاید اونقدری که تو اذرو میخوای من بهت تعلق خاطر نداشته باشم اما خیلی برام جذابی. همیشه بودی. بهت اصرار نمیکنم اما دوست داشتم احساسم رو نسبت به خودت بدونی.
دیگه نتونستم بمونم. کیفمو برداشتم و بی معطلی خدافظی کردم.
تو راه به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا اومدم پیش عاطفه. چرا این همه وقت بهش حس اعتماد داشتم وقتی اون بهم نظر داشته و من ندونستم.
رسیدم خونه و رفتم زیر دوش آب سرد. بلکه شهوت بودنم با آذر و حس سنگینی دستای عاطفه از شونه هام رو بشوره . در اومدم و با حوله رفتم رو تخت دراز کشیدم. نفهمیدم کی خوابیدم. ولی با صدای مصطفی بیدار شدم. چراغو روشن کردو صدام کرد
+الهه، الهه جان خوبی؟
-سلام. خوبم عزیزم. نمیدونم کی خوابم برد. از حموم دراومدم دراز کشیدم
سویه و زاویه نگاهش میرسید به لای پاهام. دقت کردم دیدم موقع خواب حوله از روم جابجا شده و کوسم کامل بیرونه. دیدم داره سمتم میاد و لبخند زنان دکمه های پیرهنشو باز میکنه. خندیدمو سریع پاهامو بستم . ولی دیر شده بود، مثل شیر وحشی سمتم هجوم آورد و پاهامو باز کرد ، حوله رو کامل از تنم کند و انداخت زیر تخت. جیغ و خنده هام درومده بود که نکن مصطفییییی ، نکن ،،، آه… زبونشو روی کوسم حس کردم. دیگه دیر شده بود. از شدت شهوت آه بلندی کشیدمو کف پاهامو محکم کردم رو تخت و کون و کمرو کمی بردم بالا. سریع دستاشو رسوند به سینه هام فشارشون آورد. بعد بلند شد و شلوارشو کشید پایین. یه تف انداخت سرشو گذاشتش تو کوسم. همیشه سریع میرفت سراغ اصل مطلب. ولی کارش توی کوس کردن عالی بود. پاهامو انداخت رو شونه هاشو صدای شلپ شلوپ کردناش شروع شد.
هردومون ارضا شدیم و بعد روم ولو شد. دوست داشت بعد از سکس قربون صدقم بره. منم قربون صدقش برم. شروع کرده بود حرفا و دلبرای قشنگتشو. ولی من جواب پس نمیدادم.
+الهه ، عزیزم چیزی شده؟
نگاهش کردمو چیزی نگفتم. چشامو بستم ، یه لحظه بی اختیار گوشه لبام کج شدن. به زور جلو گریمو گرفته بودم.
مصطفی دست نوازشش رو برد تو موهامو سعی داشت ارومم کنه.
+عزیزم مربوط به آذر میشه؟
چیزی نگفتم، چشام همچنان بسته بودن
+کاش میتونستم کاری کنم که بتونی آروم بگیری.
انگشتشو دور نیپلم چرخوند و ادامه داد: هر کاری لازم بود میکردم که دلت اروم بگیره.
لحظه ای یاد پیشنهاد عاطفه افتادم و چشامو باز کردم. دیگه باید در مورد این حرفای عاطفه به مصطفی میگفتم. نه برای اینکه نظر مصطفی رو بدونم بابتش، میخواستم از بار سنگینی شوک حرفای عاطفه رها شم.
بهش گفتم یه راهی هست برا بودن با آذر، که عاطفه پیشنهادش داده. ولی در مقابل یه پیشنهاد وقیحانه هم ازم داره.
بعد از شنیدنش هیچی نگفت. پا شد لباسشو پوشید و رفت تو بالکن. سیگارشو دراورد و شروع کرد به کشیدن. داشتم دیوونه میشدم. نکنه با شنیدن این حرفا ناراحت شه نکنه یه حرکت غیرعادی کنه ، توی خودخوریم بودم که برگشت داخل.
+اگه تنها راه بودنت با آذر همینه، من مشکلی ندارم. فقط به این شرط که باید رابطت با عاطفه پیش خودم پیش بره. میخوام مطمئن باشم که نمیخواد ازارت بده.
با شنیدن حرفای مصطفی اشک از چشام سرریز شد. بی اختیار بودن و کنترلی روی اشکام نداشتم. احساس خیلی سبکی بهم دست داد. داد زدم عاشقتم مصطفی!!!
نوشته: Elijah Wood
5 پاسخ به “مهر، آبان، آذر (۱)”
کسشر خالص بود
دمت گرم عالی بود 🌹
مرسی جاسمینا جان . دمتون گرم بابت فیدبکتون. داستان رو تا قسمت ۵ ادامه میدم.
آفرین
از مدت ها قبل تصمیم به خواندن این داستان داشتم. بعد از چند ماه موفق شدم.ممنونم دوست نویسنده