مقدمه: قضیه برمیگرده به ۱۰ سال پیش من متولد ۸۵ هستم و این اتفاق تو سال ۹۴ افتاد اون موقع ۹ سالم بود ما توی یه کوچه بن بست بودیم که ۲ تا خونه روبروی هم بودیم خانواده ما و سحر. من با پدر و مادرم و برادر بزرگم زندگی می کردم که برادر بزرگم اون موقع تازه رفته بود خدمت و داشت آموزشی رو می گذروند اونورم سحر با پدر و مادرش بود و یه خواهر بزرگتر هم داشت که ازدواج کرده بود و خونه شون ۲ تا کوچه بالاتر بود. چون پدر و مادر من با پدر و مادر سحر دوست های قدیمی بودن رفت و آمد تو خونه همدیگه زیاد داشتیم و اون موقع من فقط سحر هم بازیم بود و همیشه یا اون خونه ما بود یا من خونه اونا از سحر بخوام بگم (اون موقع ۸ سالش بود چشمای مشکی درشت با موهای بلند مشکی تا پایین شونه اش و همیشه بیشتر وقت ها مثل پسر ها پیراهن و شلوار می پوشید با کتونی سفید مدرسه اش و جوراب سفید و سایز پاش ۳۱ بود حالا جلو تر میگم چطوری سایز پاش رو فهمیدم). منو سحر همیشه تو بالا پشت بوم خونه ما بازی می کردیم بعضی وقت ها هم توی حیاط خانه سحر اینا توی پشت بوم خونه ما یه جای مخصوص گوشه سمت چپ بالا پشت بوم داشتیم که تو گوشه دیوار بود و دید نداشت و منو سحر همیشه تو اونجا بازی می کردیم و اندازه اش بزرگ بود و ۲ متری بود پدرم اونجا رو قبلا درست کرده بود برای موقعه ای که انبار خونه مون هر وقت پر شد و جا نداشت بقیه وسایل هارو اونجا بذارن که فعلا خالی مونده بود و شده بود جای بازی منو سحر و زیرش هم یه موکت کوچیک انداخته بودیم و بازی می کردیم
داستان: یه روز پنجشنبه خونه بودم مامانم وقت دکتر داشت ساعت ۸ بود به من صبحونه داد و منو گذاشت خونه سحر اینا که تا موقعه ای که کارش تموم میشه من خونه تنها نباشم مادرم همیشه یه کلید خونه یدک داشت که اونو توی کشو سوم اتاقش نگه میداره وقتی دیروز تلفنی داشت به مادر سحر می گفت میخواد فردا بره دکتر و مهدی بمونه پیشتون و من اونجا فهمیدم و چون از قبل جای کلید یدک رو میدونستم منتظر شدم وقتی مادرم رفت دستشویی رفتم بدونه اینکه بفهمه برداشتمش خلاصه من رفتم خونه سحر اینا سحر یه پیرهن و دامن صورتی پوشیده بود با جوراب شلواری دخترونه سفید راستش قیافه اش اون موقع خیلی ناز شده بود. بعد رفتن مامانم منو سحر کلی با هم تو اتاق سحر نقاشی کشیدیم تا ظهر شد و مامان سحر برامون نهار درست کرد بعد اینکه نهار رو خوردیم رفتیم تو اتاق مشغول نقاشی که یواش موقع نقاشی به سحر گفتم کلید خونمون رو دارم بیا بریم خونه ما فقط خودمون ۲ تا به کسی هم نگیم سحر هم گفت باشه از جامون پاشدیم راه افتادیم سمت اتاق خواب مامان و بابای سحر مادر سحر میخواست بره بگیره بخوابه که سحر بهش گفت مامان منو مهدی میتونیم بریم تو حیاط بازی کنیم مامان سحر هم اولش راضی نمی شد تا بعد کلی التماس منو سحر راضی شد گفت فقط تو حیاط باشید و از خونه بیرون نرید منو سحر هم منتظر شدیم مادر سحر قشنگ خوابش ببره سحر می گفت خواب مادرش سنگین هست و ۲ و ۳ ساعتی میخوابه منو سحر هم بعد مطمئن شدن از اینکه مادر سحر کامل خوابش برده رفتیم کتونی هامون رو بپوشیم من کتونی های مدرسه ام رو سحر هم همینطور کتونی های مدرسه اش رو از خونه زدیم بیرون رفتیم سمت خونه ما کلید انداختیم رفتیم تو خونه اما ایندفعه نرفتیم بالا پشت بوم تو همون خونه بازی کردیم وسط پذیرایی قبل اینکه وارد خونه بشیم جلوی در جفتمون کتونی هامون رو در آوردیم من سایز پام ۳۳ بود و به کتونی های سحر نگاه کردم و با افکار بچه گانه ای که داشتم پرسیدم سحر سایز کفشت چنده اونم گفت ۳۱ منم گفتم پای تو کوچولو هست مال من بزرگ تر هست از این کل کل های بچگانه احمقانه و بعد رفتیم داخل نشستیم شروع کردیم بازی کردن خیلی به سحر نزدیک بودم تقریبا تنه هامون چسبیده بود به هم بعد چند دیقه متوجه بوی جوراب شلواری سحر شدم و به سحر گفتم اَه سحر چقدر جوراب هات بو میده اونم گفت نه خیر جوراب های من خیلی هم تمیز ان حتما جوراب های خودت که بو میده منم جوراب هام رو بو کردم دیدم نه بو نمیده مادرم پریشب شسته بودش و امروز پوشیدم گفتم نه مال من نیست مال خودته و سحر هم زیر بار نمی رفت و با هم سر این موضوع کل کل کردیم تا سحر بالاخره جورابش رو بو کرد فهمید بله جورابش بو میده اما حرفی نزد تا موقعه ای میخواستیم مار پله بازی کنیم و بعد چند دیقه بازی سحر با اختلاف کمی تونست از من ببره بعد قرار شد چون من باختم مجازاتم بو کردن جوراب شلواری سحر باشه من اولش اصلا قبول نمی کردم اما چون قرار بود هر کی باخت هر مجازاتی رو قبول کنه مجبور شدم قرار شد سحر پاهاش رو دراز کنه سمت من منم خم بشم و جوراب هاش رو بو بکشم دوباره یه چند ثانیه بحث که من انجام نمیدم سحر هم داشت مسخره ام می کرد و بهم میگفت ترسو بهم برخورد خم شدم نزدیک پاهای سحر شدم اول بو کشیدم و سریع رفتم عقب و گفتم اَه اَه سحر خیلی جوراب هات بو میده اونم گفت بجنب مجازاتت هست باید ۵ دیقه بوش کنی جوراب هام رو منم دوباره صورتم رو نزدیک پاهاش کردم و دوباره بو کشیدم همچنان بوی شدید عرق میداد و با هر بار بو کردن نمیدونم چرا برام هی عادی و جلوتر حتی لذت بخش تر می شد. حالا الان میفهمم اون موقع این حسم فوت فتیش بود هیچی هر چی گذشت بیشتر شروع کردم به بو کردن و سحر هم میگفت مثل اینکه از بوی جوراب هام خوشت اومده و منم میگفتم آره اونقدر ها هم بد نیست بعد چند دقیقه خم شدن و بو کردن به سحر گفتم من به کمر میخوابم تو بیا بشین روی شکمم و پاهات رو دراز کن سمت صورتم اونم همین کار رو کرد حالا قشنگ کل کف پاهاش جلو صورتم بود شروع کردم حسابی بو کردن جورابش از پاشنه پاش شروع میکردم می رسید به کف و انگشت هاش بوش تند تر می شد نمیدونم اون موقع چی باعث شد شروع کنم به لیس زدن که سحر گفت مهدی داری چیکار میکنی که گفتم اینم جز بازی هست که سحر بعد پرسیدن کلی سوال دیگه ساکت شد و هیچی نگفت و به کار های من دیگه واکنش نشون نداد. همون جوری که خوابیده بودم شروع کردم از پاشنه پاهاش از رو جوراب لیس زدن تا انگشتش بعد چند بار لیس زدن جفت پاهاش با هم از بالا به پایین به سحر گفتم جوراب شلواری ات رو در بیار که سحر هم می گفت نه اگه یه وقت کسی بیاد چی گفتم نه اگه تو زود انجام بدی زودم تموم میشه سحر گفت باشه ولی زود تمومش بکنی گفتم باشه پاشد جوراب شلواری شو از پاش درآورد زیرش شورت داشت چه پاهایی داشت لاغر و کشیده با رنگ پوست سفید انگشت هاش هم قشنگ و کشیده بود پاهای سحر مثل مادرش بود مادر سحر زن خیلی خوشگل و خوش هیکلی بود بگذریم. سحر جوراب شلواری شو در آورد اومد دوباره نشست روی منو پاهاش رو دراز کرد روبه روی صورتم منم شروع کردم دوباره لیس زدن از پاشنه پاهاش شروع کردم لیس زدن تا کف پاش اونم جفت پاهاش رو با هم نمی دونید چه کف پای نرمی داشت و بو و مزه پاهاش هیچ وقت از یادم نمیره بعد نوبت به انگشتاش رسید انگشت های کوچولوی کشیده شو شروع کردم از چپ به راست از انگشت کوچیکه دونه دونه میک زدن لیس زدن تا رسیدم به شصت پاهاش و جفتشون رو با هم شروع کردم لیس زدن بعد هم انگشت های پای راستش رو از کنار شصتش شروع کردم تا کوچیکه بعد اینکه به قدری لیس زدم که پاهای سحر کامل خیس خیس شده بود به ساعت نگاه کردیم دیدیم داره دیر میشه الانه که مادر سحر از خواب بیدار بشه و ببینه تو حیاط نیستیم سحر گفت بسه مهدی پاشو بلند شو بریم سریع پا شدیم سحر جوراب شلواریش رو پوشید از خونه اومدیم بیرون منم حواسم بود که در خونه مون رو کامل قفل کنم بعد سریع از خونه ما رفتیم خونه سحر اینا سحر هم کلید خون شون رو داشت برای همین در حیاط شون رو باز کرد و رفتیم تو حیاط و بعد اون روز دیگه نه موقعیتی جور شد بتونیم بازم با هم فوت فتیش کنیم و وقتی ۱۸ سالم شد با سحر رل زدم و الان ۱ ساله با هم رابطه داریم و خیلی دوستش دارم بازم اگه برامون اتفاق سکسی یا فوت فتیشی افتاد تعریف می کنم. خب این بود از داستان من امیدوارم خوشتون اومده باشه خداحافظ.
نوشته: مهدی
3 پاسخ به “فوت فتیش توی ۹ سالگی”
خوب بود
به به فوت فتیش
چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیده که هنگام جلق زدن هم زود انزالی داری