فنچی که از قفس پرید

سلام دوستان من خیلی وقته که تو این سایت داستان میخونم ولی مدت کمیه که عضو شدم و بر خلاف همه نیازی نمیبینم که قسم بخورم استانم واقعیه چون اگر بخونین خودتون متوجه میشید که واقعیه در ضمن سکسی نیست پس اگر میخواید جق بزنین برید سراغ داستانای دیگه.
اول از خودم بگم اسمم رضاس یه ادم معمولی ام نه شکم 400 پک دارم نه کیر خر 1 کیلومتری
داستان برمیگرده به وقتی که کلاس نهم بودم تو دبیرستان ما یجورایی انگار رسم بود که هرسال که دانش اموزای جدید میومد قدیمی تر ها یکی از این سفید گوگولی هاشونو برای رفاقت و اینا انتخاب میکردن و بهشون میگفتن فنچ .
منم از روز اول عاشق یکی شدم که اسمش محمد بود و سال هشتم بود (همش باخودم میگفتم کاش مثل امریکا ازدواج گی ها ازاد بود و از نظر دولت و خانواده ها ازاد بود و من اینو میگرفتمش خخخخ) یه صورت ماه و با اون صدای بانمک و نازکش خون به جیگرم میکرد. زدن مخش سخت بود چون مغرور بود و هرکسی نمیتونست باهاش رفیق شه .
ولی من بین رفیقای خودم مدعی بودم که میتونم باهاش رفیق شم . چون از بچه ها شنیده بودم که گیمره
و همین یه چشمه کوچیک امید برای من بود . ولی تلاش های من همش به بن بست میخورد . چون هیچ جوره نمیشد باهاش حرف زد چون شنیده بودم که انتنه و برای همین زیاد پا پیچش نمیشدم .
بیست روز مونده به عید بود و منم ک کلا نا امید شده بودم اخرین تیرمو تو تاریکی انداختم و خوشبختانه به هدف خورد . بهش گفتم داداش بتلفیلد 3 بازی کردی گفت اره
و این بود شروع یه عشق یه طرفه . از روز بعد اون همش میومد پیش من یا من میرفتم پیشش و گرم صحبت باهم میشدیم ولی من کمتر حرف میزدم چون واقعا صدای نازک و بانمکی داشت ک قند تو دلم اب میکرد. بعد از عید بهش وابسته شدم . همه ی همکلاسی هام درگیر انتخاب رشته بودم و من درگیر محمد و داشتم کم کم دیوونه میشدم چون تابستون داشت میرسید و من نمیتونستم ببینمش.
یک سال گذشت و من سال بعدش رفتم مدرسه بغلیمون و رشتم رو ریاضی زدم . همیشه منتظر بودم که زنگ بخوره و من برم ببینمش . (به قول اون اهنگه که میگه : سر زنگ هندسه میگم این درسا بسه کاشکی این زنگ بخوره دل به دلدار برسه )
و این همه علاقه به اون داشت به خودم صدمه میزد من پسر باهوشی هستم و درسم خیلی قوی بود اما انقدر شب و روز بهش فکر میکردم که سال دهمم رو همه درسامو در حد 12 تا 15 گرفتم و رفیق صمیمیم بهم گفت باید ی دوست دختر پیدا کی وگرنه افسردگی میگیری ولی من اهمیت ندادم بهش.
اوضاع همینطور میگذشت تا دهمم هم به پایان رسید.
اعصابم واقعا خرد بود چون محمد باید از اون میرفت ولی به ی مدرسه تو محل خودشون
یک سال از اون اتفاقات میگذره ولی من هنوزم که هنوز بش فکر میکنم.

نوشته: رضا.شیطونک

بازدید 12,393

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “فنچی که از قفس پرید”

  1. دوستان نمیدونم چقدر با توییتر اشنایی دارید،توییترجایی که با هر گرایش و طرز فکری میتونی حرفت رو بزنی و برای ایران بجنگیلطفا وقتتون رو اینجا هدر ندیدبه توییتر بیاید و بقیه رو هم باهاش اشنا کنید

  2. من خودمم با داستانم حال نکردمدیسلایک 6 خودمم خخخخخخبه هرحال وقتی بعد جق داستان مینویسی همین میشه

  3. گه اضافه نخور کسکش . اندازه دهنت بخور که اینحور کس شهر ها رو تحویل مردم ندیحقشه چندا فنج باهم بکنم تو کونت تا دیگه از این گوه ها نخوری کسکش

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید