کامران میرزایی، چهلودوساله، با قد بلند و شانههای پهن، دیپلم ریاضی داشت و پانزده سال بود که نگهبان و آبدارچی همان شرکت شده بود. موهای جوگندمیاش را همیشه کوتاه نگه میداشت، صورتش همیشه اصلاحشده بود و چشمهایش آنقدر تیز بودند که انگار میتوانستند پشت سر آدم را هم ببینند. همه او را «آقای میرزایی» صدا میزدند، ولی پشت سرش میگفتند «کامران آقا». او در زیرزمین شرکت، کنار موتورخانه، یک اتاق کوچک داشت که درش همیشه قفل بود و هیچکس جرئت نمیکرد بپرسد داخلش چه خبر است.
کامران قانون خودش را داشت: «ساعت چهار، شرکت باید خالی شود.»
علتش ساده بود؛ حقوقش کفاف دو شغل دیگرش را نمیداد. یکی نگهبانی شبانهٔ یک مجتمع مسکونی در سعادتآباد، یکی هم رانندگی یک انبار در جادهٔ ساوه. هر دقیقه تاخیر کارمندها یعنی یک دقیقه خواب کمتر برای او. برای همین از همان هفتهٔ اول به همه هشدار داده بود:
«هر یک ساعت اضافهکاری شما، یک ساعت از زندگی من کم میکنه. اگه موندید، باید تاوانش رو بدید.»
بیشتر کارمندها حرفش را شوخی میگرفتند، تا اینکه اولین بار خانم مهتاب رضایی، حسابدار سیسالهٔ خوشلباس شرکت، ساعت شش غروب هنوز پشت میزش بود. فردا صبح با صورت رنگپریده و لنگانلنگان سر کار آمد و تا دو هفته کفش پاشنهدار نپوشید. بعدش نوبت خانم مهسا احمدیان، مسئول طراحی رابط کاربری رسید. او که همیشه با مانتوی کوتاه و چکمهٔ بلند میآمد، یک هفته با دمپایی در شرکت حاضر شد و هیچکس جرات نکرد بپرسد چرا. خانم سحر رضوانی، معاون جوان و مغرور شرکت، تنها کسی بود که بعد از تنبیهاش یک هفته مرخصی استعلاجی گرفت و وقتی برگشت، دیگر تا ساعت چهار و ربع هم در شرکت نمیماند.
آقای احمد رضوی، چهلساله و مسئول پشتیبانی فنی، یک بار تا ساعت پنج و نیم مونده بود. صبح روز بعد با عصا آمد و تا یک ماه روی صندلیاش مینشست و بلند نمیشد. ارشیا صالحی، برنامهنویس سیساله و شوخطبع، تنها کسی بود که بعد از تنبیهاش هنوز میخندید، ولی دیگر شبها در شرکت نمیماند.
هیچکدامشان جزئیات را نگفتند. فقط گاهی وقتی کسی ساعت چهار و نیم هنوز پشت میزش بود، یکیشان آرام میگفت: «نرو زیرزمین… فقط نرو.»
میترا اما این حرفها را باد هواست میدانست. او که تازه یک ماه بود آمده بود، فکر میکرد کامران فقط یک نگهبان بداخلاق است که دوست دارد ادای رئیس را دربیاورد. چند بار کامران کنار میز او ایستاده و گفته بود:
«خانم شفیعی، ساعت چهار و دو دقیقهست.»
میترا بدون اینکه سرش را از مانیتور بلند کند، جواب داده بود:
«ده دقیقهٔ دیگه، آقای میرزایی.»
کامران یک بار دیگر، با صدایی که انگار از عمق سینهاش میآمد، گفته بود:
«هشدار آخرتونه. دفعهٔ بعد تنبیه میشید. تنبیهٔ من برای خانمها خیلی دردناکه. ممکنه چند هفته نتونید درست راه برید.»
میترا خندیده بود و گفته بود: «حتماً میخواید با جارو بزنیدم تو سرم!»
کامران فقط نگاهش کرده بود. نگاهی که میترا بعداً بارها در خوابش دید.
آن روز، چهارشنبه بود. میترا مثل همیشه غرق در دیباگ کردن یک باگ لجباز بود. ساعت از شش گذشته بود و شرکت خلوتِ خلوت. ناگهان همهٔ چراغها خاموش شدند. برق قطع شد. تاریکی مطلق. فقط نور ضعیف مانیتور لپتاپش صورتش را روشن میکرد.
میترا با نگرانی بلند شد:
«آقای میرزایی؟… آقای میرزایی!»
هیچ صدایی نیامد. راهرو ساکت بود، انگار تمام ساختمان مرده بود. میترا کیفش را برداشت و به سمت در رفت. همین که در اتاقش را باز کرد، یک دست بزرگ و قوی از پشت سر دهانش را بست. بوی عطر تند مردانه پر کرد بینیاش. صدایی آرام و سرد در گوشش پیچید:
«بهت گفتم تنبیه میشی، یادت هست؟»
میترا تقلا کرد، با آرنج به پهلوی کامران کوبید، اما انگار به دیوار میزد. کامران با یک حرکت سریع دستهایش را پشت کمرش برد و با یک بست کمربندی پلاستیکی محکم آنها را به هم بست. میترا خواست جیغ بکشد، ولی دست کامران مثل پنجهٔ عقاب دهانش را بسته بود.
کامران آرام گفت:
«حالا راه بیفت. صداتو در نیار، وگرنه بدتر میشه.»
میترا با چشمان گشاد شده از وحشت به راهرو تاریک نگاه کرد. کامران او را به سمت پلهٔ اضطراری هل داد. در زیرزمین. همان جایی که هیچکس جرات نمیکرد نزدیکش شود.
در راه پله، میترا تا توانست فحش داد، گریه کرد، التماس کرد:
«ولم کن دیوونه! من شکایتت میکنم! میگم دزدیدمت!»
کامران فقط میخندید، خندهای کوتاه و خشک:
«همه همینو گفتن. بعداً خودشون تشکر کردن.»
در زیرزمین را که باز کرد، بوی نم و فلز زد توی صورت میترا. چراغ تک لامپ کمنور سقف روشن شد. دیوارها پر بود از عکس. عکسهای چاپشدهٔ بزرگ. مهتاب رضایی، دست و پای بسته، hogtie شده روی زمین، پابرهنه، و کامران که زانو زده و کف پای او را… میترا چشمهایش را بست. عکس بعدی مهسا احمدیان بود، همان پوزیشن، همان وضعیت تحقیرآمیز. عکس سوم سحر رضوانی، با چشمان بسته و اشکهایی که روی گونهاش جاری بود.
میترا احساس کرد قلبش میخواهد از سینهاش بپرد بیرون. کامران در زیرزمین را بست و قفل کرد. صدای قفل مثل صدای تیر در سکوت پیچید.
کامران دست میترا را رها کرد، ولی بست کمربندی هنوز دستهایش را بسته نگه داشته بود. آرام به سمت او آمد، انگار یک شکارچی که مطمئن از طعمهاش.
«حالا میفهمی چرا گفتم ساعت چهار شرکت باید خالی بشه؟»
میترا به عقب رفت، پشتش به دیوار سرد خورد. رنگش مثل گچ سفید شده بود. نفسش تند و بریده. در ذهنش فقط یک جمله میچرخید:
«این دیگه شوخی نیست… قراره چیکارم کنه؟»
کامران لبخند زد. لبخندی که هیچ رحمی توی آن نبود.
«خیلی طولش میدیم، خانم شفیعی. خیلی طولش میدیم.»
ادامه دارد …
نوشته: mitraaa
12 پاسخ به “تنبیه شدن توسط نگهبان شرکت (۱)”
واو واقعا.اینجوری شو ندیده بودمیه فوبیای دیگه به زندگیم اضافه شد
کیر تو نوشتت
یه مریض دیگه اومده توهوماتشو به خورد ما بده
حقوقش کفاف دو شغل دیگرش را نمیداد
چرا بکن تو خالی از مطاب خوب شده ⁉️
تا اینجا خیلی عالی و زیبا و به قاعده بودامیدوارم خرابش نکنی
از چت جی پی تی واسه تولید داستان استفاده نکنید
پشمام 😯😯
تا کامران آقا خوندم…واقعا صداش میکردین کامران آقا 😂😂😊
چه کسشر
واقعا معلومه تخیلاته
کلاس چندمی عمو جون؟زیاد انیمه سکسی نگاه نکنچشمات ضعیف میشهحقوقش کفاف مخارج زندگیش و نمیداد نه کفاف دو َشغل دیگه ش رو