سلام خوبید بچها عیدتونم مبارک انشاالله سال خوب و پر برکتی داشته باشین ببخشید قسمت 5 یه خورده دیر نوشتم مهمون داشتیم چند روز سرم شلوغ بود خلاصه ببخشید خوب بریم سر اصل مطلب
خدا من چیکار میکردم با دلم؟چیو تحمل میکردم؟
مبین ب زور نشوندم روی مبل و رف واسم یه لیوان آب اورد…لب نزدم…فقط توضیح میخواسم…
وقتی نگاه خیرمو دید سرشو انداخت پایین و اروم با اخم همیشگیش گف(ترم دوم دانشگاه بودم با رژین آشنا شدم…خیلی خوشگل بود…توی نگاه اول محوش شدم…یکی دوماهی کشید تا ازش فرصت واسه دوستی گرفتم…بار اولم بود…همه ی اخلاقاش واسم جالب بود…خیلی فرق داشت با همه…نمیدونم چرا…ولی عاشقانه دوسش داشتم…دوستیمون خیلی طول کشید…چهار سال!دیگه وابستش شده بودم…عاشقش بودم…برای ازدواج میخواستمش…اما اون منو نخواست…گف برای ازدواج زوده…قبول کردم…یه مدت گذش…باهام سرد شده بود…بهونه میاورد…دیگه پیشم نمیومد…خبرش رسید رفته بود با یه نفر دیگه رفیق شده بود…خرد شدم… داغون شدم…بهش گفتم ک از قضیه خبر دارم…اخ ک وقتی توی روم وایسادو گف خسته شده از این رابطه…اخ اخ باورم نمیشد این عشق من باشه…گف منو نمیخاد…هه واسم ارزوی خوشبختی کردو…رف…ب همین سادگی!من موندم و تنهایی…از بچگی تنها بزرگ شدم…بدون پدر بدون مادر…عشقمم اینطور شد…پسر یه بار عاشق میشه…ولی خدا نکنه از عشقش ناامید شه…اخ ک عالم و ادم هم بیان نمیتونن اون دلو دل کنن…من داغون شدم…رفتم ترکیه…نخاسم کسی نابودیمو ببینه…بعد از یه سال برگشتم…ولی دیگه اون ادم سابق نبودم…اینم ک همه میبینن…مینارو هم واسه ازدواج انتخاب کردم…برای اینکه از تنهایی در بیام…درست موقع نامزدی رژین برگشت…احساس میکردم ازش متنفرم…الان ب هر دری میزنه باز زندگیمو خراب کنه…هنوز قسمت نشده باهاش هم کلام شم…ولی خبرارو بهم میرسوندن ک میخاد دوباره باهام باشه…اما دیره…اون فکر میکنه تو نامزد منی…از وجود مینا خبر نداره…)
مکث کرد…صورتم پر بود از اشک…مبین هم عاشق بود…چهارسال باهاش بود…حتما خیلی دوسش داشت…!حسی مث حسودی باعث میشد ک دلم بخواد برم خودمو بکشم…
مبین اروم منو کشید داخل بغلش ونفس عمیقی کشیدو گف(تو بوی اونو میدی )
چشمام بسته شد…حس میکردم راه نفسم بسته شده…چقد دوستش داشت…
روزنه ی امیدی توی دلم روشن شد…راهی ک براش برنامه ریزی کرده بودم الان میتونس باز بشه…مهم نبود ک مبین منو کی ببینه…مهم این بود ک من مال مبین شم…با اینکه داغون بودم،اما اشک و زاری رو باید میذاشتم کنار…مبین و هدفم مهم تر بودن!
دستامو بالا اوردم و دور گردنش انداختم.
اروم در حالی ک هنوز صدام از گریه میلرزید زیر گوشش گفتم(مبین مال من میشی)
چشماش بسته بود و توی فکر،،،زمزمه شو شنیدم ک میگف(من مال توام)
#پارت_پنجاه_ودو
اروم نگاهی ب ساعت کردم…هشت بود…دیگه هوا رو ب تاریکی بود…
بغضمو قورت دادم و با صدایی ک اثر گریه توش پیدا بود اروم زیر گوشش گفتم(عشقم امشب منو تو ما بشیم؟)
با چشمای بسته اروم گف(برگشتی زندگیم؟)
صدای شکستن قلبمو شنیدم…لبامو محکم گاز گرفتم گریه نکنم…ب زور
( اوهومی) از گلوم خارج شد…
.
زیر گوشم گف(میدونی چی بهم گذش؟خیلی تنها بودم)
سعی کردم خودمو کنترل کنم…گفتم(مهم الانه)
محکم فشارم داد ب بغلش و گف(امشب پیشمی؟)
ب سقف نگاه کردم…خدایا…خودت کمکم کن…مبین رو مال من کن!
زیر گوشش با زمزمه گفتم(امشب مال توام)
نفس هاش تند شده بود…نشستم روی پاهاش…سریع با دستم اشکامو ک ردشون روی صورتم بود و پاک کردم و لبامو گذاشتم روی لباش…محکم منو گرفته بود و یه لحظه هم ول نمیکرد…نفس هاش تند شده بود و دمای بدنش بالا رفته بود…ازش اروم جدا شدم…چشماش بسته بود…دراز کشید روی مبل و منم روش…
لبام رف روی لباش…با یه حرکت شالمو از سرم در اورد و دوباره شروع کرد لب گرفتن…
دستاش نوازش وار روی کل بدنم ب حرکت در اومده بود…
میچرخید روی پام و کمرم و گردنم…
اروم شروع کرد دکمه های مانتومو باز کردن…
زیر لب زمزمه هاشو کم و بیش متوجه میشدم ک میگف(میدونسم برمیگردی همه کسم و…)
سرش رف توی گردنم…
#پارت_پنجاه_وسه
مانتومو با یه حرکت از تنم در اورد…زیرش هیچی نبود…گاز میگرفت و میمکید…
موهامو بسته بودم و دست و پاگیر نبود…
مبین با یه حرکت جامونو برعکس کرد…افتاد روی سینه هام…
دیگه توی حال و هوای خودش نبود…
من هم…
شلوارمو هم از پام در اورد و وحشیانه افتاد روم…
لب میگرفت و میبوسید…
کمی بعد بلندم کردو برد اتاق انداخت روی تخت…اومد روم و شروع کرد گردنمو خورد…جفتمون نفس نفس میزدیم…زیر گوشم زمزمه کرد(اماده ای خانومم)
چنگ زدم ب کمرش و صادقانه ترین جمله ی زندگیمو گفتم(من حاضرم)…
کنارهم خوابیده بودیم…
پتو دورم پیچیده بود و مبین اروم پیشم دراز کشیده بود…
ب ساعت نگاه کردم…یازده شب بود…زیر دلم کمی درد میکرد…
مبین اروم گف(خوبی؟)
سرمو تکون دادم و گفتم(اره چیزیم نیس)
سرشو انداخت پایین و گف(خیلی متاسفم…هیچی دست خودم نبود…نفهمیدم)
دستم مشت شد…ولی خودمو نباختم…با لبخند زوری گفتم(اصلا مهم نیس من راضیم)
بوسه ای روی موهام زدو گف(ببخشید)
قلبم درد گرفت…مبین پشیمون بود!ولی دیگه دور، دور من بود…مبین مال من بود…
اروم گف(گرسنت نیس؟)
سرمو تکون دادم…
از پیشم بلند شد و لباساشو پوشید…ب تخت کثیف نگاه کردم ک مبین گف(عوضش میکنم)نگاش کردمو سر تکون دادم…
مبین رف بیرون و من رفتم حموم…
دوش سرپایی گرفتم و ربع ساعته برگشتم…لباسامو پوشیدم و موهامو با حوله بستم…رفتم اشپزخونه
مبین غذا سفارش داده بود…رستوران نزدیک بود…
نشستم و اروم شروع کردم ب خوردن…شاید مبین پشیمون بود ولی من بهترین کادوی تولد عمرمو گرفته بودم…
#پارت_پنجاه_وچهار
کمی دلم گرف…دیگه دختر نبودم…یه لحظه فقط یه لحظه پشیمون شدم از کارم…اگه مینا میفهمید؟من چیکار کرده بودم؟
ب مبین نگاه کردم…اروم و با اخم غذاشو میخورد…مبین ارزششو داشت!لبخند بیجونی زدم…اروم سرمو اوردم بالا و گفتم(مبین؟)
بدون اینکه نگام کنه با اخم گف(هوم؟)
اروم گفتم(ناراحتی؟)
نگام کرد…بی هیچ حرفی…اومدم چیزی بگم ک پیش دستی کردو گف(پاش میمونم)
اروم گفتم(تو ک قراره مسئولیت کارتو ب عهده بگیری،خب چرا دیگه باهم بد باشیم؟منظورم اینه ک تو میتونی …)
حرفمو قطع کردو گف(مسئولیت کارمونو!)
سکوت کردم…ضربه ی سنگینی بود…
اشتهام کور شده بود و نصف غذا مونده بود…پسش زدم و پاشدم رفتم داخل پذیرایی…
باید فکر میکردم باید فکر میکردم…!اینطور نمیشد…نمیشد با مبین لج کنم…نمیشد قهر کنم…اونوقت اگه یه موقعی جا میزد چی؟؟؟
قلبم ریخت…ن ن مبین اینطور نبود…اب دهنمو قورت دادم…نباید ازم میرنجید…نباید نباید!..
توی بغلش خوابیده بودم…ساعت دو بود…دستم کمی اذیتم میکرد ولی قابل تحمل بود…ب چند ساعت قبل فکر میکردم…ب اینکه سعی کردم مبین رو رام کنم…شوخی کردم خندیدم اذیتش کردم،خندید اذیتم کرد بغلم کرد…باهم روتختی رو عوض کردیم و باهم خوابیدیم…حس خیلی خوبی بود…
مبین رو دوس داشتم…بیشتر از جونم…
یاد مامان افتادم…وای یعنی چیکار میکردن؟؟؟
اونجور ک من از خونه زدم بیرون…وای قلب مامان…سریع از جام پریدم و گوشیمو برداشتم…روشنش کردم…
وای چندبااااار زنگ زده بودن…
پیامی با دست سالمم ب مامان نوشتم با این مضمون(ببخشید مامانم فردا اول صبح خونه ام…خونه یکی از دوستامم واسش مشکل پیش اومده بود)
یکمی فکر کردم…دوباره نوشتم(سکته رد کرده بود واسه همین دیروز نگرانش شدم فردا میام فداتشم نگران نشی اوووم بوس شبت بخیر)
سند کردم و دوباره بغل مبین دراز کشیدم…مبین خواب بود…میدونسم مامان هم الان خوابه…
عب نداش فردا میخوند…ب سپهر فکر کردم…یه درصد هم ناراحت نشدم…من مبین رو داشتم…اصلا واسم مهم نبود سپهر بدونه دخترم یا ن…دست گچ گرفتمو اروم روی دلم گذاشتم…
با فکر مبین ب خواب رفتم…با فکر فردایی بهتر!
با سرو صدایی از خواب پاشدم…ب اطرافم نگاه کردم…مبین نبود…صدا از توی پذیرایی میومد…
پاشدم و تلو تلو خوران بیرون رفتم…
اولین چیزی ک دیدم یه پسر جوون بود و بعد مبین رو دیدم ک پشت ب من بود…
چندبار پلک زدم تا دقیق تر ببینم…پسری با موهای بالا رفته و زیبا،تیشرت سفید با کت تابستونی مشکی و شلوار مشکی…خوشگل بود ولی کی بود ؟؟سریع متوجهم شد و حرفشو قطع کرد و نگام کرد…خیره…دهنش باز مونده بود…چقد قیافش اشنا میومد…
مبین برگشت…جز یه شلوار مشکی چیزی تنش نبود…
با اخم نگام کرد…سلام کردم…مبین با اخم گف(برو اتاق)
کمی فکر کردم…چرا؟؟؟یاد خودم افتادم…
واااای…ب خودم نگاه کردم…یه تیشرت مشکی جذب تنم بود و یه شرت سفید…جیغی کشیدم و پریدم داخل اتاق…
درو بستم و دستم سالممو روی قلبم گذاشتم…
رفتم جلو اینه…ب خودم نگاه کردم…موهای بلندم ک تا رون هام میرسید ژولیده شده بود…جای کبودی روی گلوم و بدنم معلوم بود…یه دستم توی گچ بود…چ تیپ محشری!
بدتر از همه لباسم بود…تیشرت مال دوران 18یا19سالگی مبین بود ک ب زور دیشب واسم پیداش کرده بود و فیت تنم بود اما قدیمی بود…
تکیه مو دادم ب میز و نفس عمیقی کشیدم…آبروم رف…
راستی اون پسره کی بود؟؟؟کمی فکر کردم…چقد اشنا بود…موهاش موهاش…گریه هایی رو یادم اومد و…اها امیر ارشیا بود…اون شب توی پارک…دهنم باز موند…اینجا چیکار میکرد؟؟؟وای الان راجبمون چ فکری میکرد…موهای تنم سیخ شد از خجالت…هرفکری میکرد حق داشت!
سعی کردم ب فکرای مضخرفم پایان بدم و ب جاش موهامو شونه کنم…
#پارت_پنجاه_وپنج
با حرص شونه رو توی موهام میکشیدم…یه لحظه حواسم رف پی ساعت…چندبود؟؟؟
ب گوشیم نگاه کردم…هشت صب…چقد سحرخیز!
تندتر موهامو شونه زدمو بستمشون…همچنان از بیرون صدا میومد…توجهم جلب شد ب حرفاشون…:
مبین با صدای محکم همیشگیش گف(گمشو دیگه میگم میام)
ارشیا(عوضی میگم بابا گفته تا نیاریش نیا خونه)
دیگه واینسادم ب بحثشون گوش بدم…هرچی بود مسئله کاری بود… رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون…وقتی اومدم دیگه صدایی نمیومد…اروم در اتاقو باز کردم و نگاه کردم…مبین نبود…اب دهنمو قورت دادم و رفتم بیرون از اتاق…توی اشپزخونه تکیه شو داده بود ب کابینت و رفته بود توی فکر…متوجهم نبود…سلام کردم…نگام کرد…خیره…با تعجب نگاش کردم…انگار ک تازه متوجهم شده باشه با اخم گف(علیک سلام…اون چ طرز اومدن بود؟)
گفتم(نمیدونسم ادم اینجاس خو)
نگام کرد…سکوت…!
اروم گف(خوبی؟)
خسته از این کلمه تکراری گفتم(صدبار پرسیدی ازم آرررررره خوبم)
سکوت…
پرسیدم(اون کی بود؟)
کلافه و با اخم گف(یکی از دوستام)
اومدم بگم چته ک حرفمو قطع کردو و بی مقدمه پرسید(قاعدگیت کیه؟)
شوکه از حرفش دلم ریخت…حس کردم قلبم وایساد…آب دهنمو قورت دادم…ب خودم شک کردم…از طرفی هم کمی خجالت کشیدم…اه لعنت ب این مشکل مضخرف همیشه ما دخترا باید سرش حسابی دردسر داشته باشیم…سعی کردم ب جای فکرای الکی سر مسئله اصلی متمرکز بشم… کی بود؟؟؟امممم…اممم…
با یکم فشار یادم اومد و سریع گفتم(اها یه هفته دیگس)
نفس راحتی کشیدم…اما مبین همچنان درگیر بود…اروم رفتم طرفش و ازش پرسیدم (چیزی شده مبین؟)
لبخند زوری ای زدو گف(ن چیز مهمی نیس فقط…)
سرمو تکون دادم و گفتم(فقط چی؟)
نفس عمیقی کشید و در حالی ک به روبرو نگاه میکرد محکم و بااخم گف(میخام برگردم ترکیه)
بهت زده بهش نگاه کردم…چی میگف؟؟؟شوکه گفتم(چـ…چی؟)
نگام کرد…شمرده گف(میخام،برگردم،ترکیه)
دهنم خشک شده بود…بریده گفتم(پس…پس من…من چی؟)
کلافه و بااخم گف(نمیدونم)
چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدم…ن ن مبین نمیتونس منو ترک کنه…من بدون مبین نمیتونسمممممممم…
حاضر و اماده از خونه ی مبین زدم بیرون…
ب مبین فکر کردم…ب صبونه ای ک پیش هم خوردیم…ب اینکه مبین سعی کرد بخندونتم و مثلا حواسمو پرت کنه…ک البته کمی موفق شد…
اسانسور ایستاد و پیاده شدم و ب طرف ماشینم رفتم…ریموتو زدم و اومدم سوار شم ک صدایی توجهمو جلب کرد(سلام)
برگشتم و با تعجب گفتم(سلام تو؟)
ارشیا خندید و گف(شناختی ن؟منم تا دیدمت توی اولین نگاه شناختمت)
لبخند کمرنگی زدم و گفتم(ممنون)
اومد طرفم و یه کاغذ گرف سمتم و گف(خوشحال میشم بیشتر باهم اشنا شیم)
گفتم(چ لزومی داره بیشتر باهم اشنا شیم؟)
با نگاه خیرش گف(ازت خوشم میاد…خیلی نازی)
اخمی بین دوابروم نشست…گفتم(خب ک چی؟)
لبخند دخترکشی زدو درحالی ک ادامسشو باد میکرد گف(میخام یه مدت باهم باشیم)
عصبی دستشو پس زدم و سوار ماشینم شدم…
پسره ی پرو…استارت زدم و با دست سالمم دنده عوض کردم…زد ب شیشه…شیشه رو دادم پایین و در حالی ک ب روبرو نگاه میکردم گفتم(دفعه ی اخرت باشه زر و زر میکنی)
دستاشو توی جیب شلوارش فرو کرد و در حالی ک داش عقب عقب میرف دوتا انگشتشو گذاش کنار پیشونیش و گف(ولت نمیکنم لیدی…ب امید دیدار)
گاز دادم و از پارکینگ زدم بیرون…همینو کم داشتم…پسره ی خر…
#پارت_پنجاه_وشش
به در خونه رسیدم…هوفی کشیدم…گوشیمو برداشتم و نگاش کردم…صدوچهارده تا میسکال…بی توجه بهشون برداشتم زنگ زدم ب خونه…توی دومین بوق مامان برداش ک گفتم(پشت درم)
قطع کردم و منتظر موندم…ب دیقه نکشید در باز شد و رفتم داخل…
ماشینو پارک کردم و پیاده شدم…مامان با عجله از در ورودی اومد بیرون…تا منو دید خودشو انداخت بغلم و گف(قربونت برم چرا اینقد نگرانمون میکنی اخه دلم هزار راه رف)از خودم جداش کردم…برق اشکو توی چشاش دیدم…لبخند غمگینی روی لبم نشست…چقد اذیتشون میکردم…گفتم(اولا اینکه سلام،،،دوما اینکه گریه نکن دلم میگیره ها گفتم ک میرم پیش دوستم فدای اشکات مامانم دیگه بسه ک بابا اینجور ببینتت حسابم با کرام الکاتبینه…)
لبخند خجلی زدو نیشگونی ازم گرف و گف(کوفت زلزله)
دستشو گرفتم و باهم رفتیم داخل…
بابا خونه نبود…طبق معمول!
مینا هم حاضر از پله ها داشت میومد پایین ک تا منو دید گف(به به چ عجب ما چشمون ب جمال شما روشن شد)
اخمی کردم و جوابشو ندادم…اومد از پشت بغلم کردو گف(عن نشو دیگه خاهری…یکم بغلم کن بوسم کن مثلا دلم واست تنگ شده ها)
از خودم جداش کردم و زیرلب گفتم(چندش)
خندید و درحالی ک از خونه میزد بیرون گف(دردونه ی مامان بابا،ب مامان بگو دارم میرم پیش مبین نگران نشه)
بوسی فرستاد و رف…لبخند غمگین و حرصی ای زدم…پوست لبمو میکندم…لعنت بهت…لعنت بهت…
به ساعت نکشید ک سرو کله ی سپهر هم پیدا شد…
توی اتاقم بودم ک در ب شدت باز شد و سپهر با وحشت اومد داخل…دستمو گذاشتم روی قلبم و با داد گفتم(چته وحشی زهرم رف)
هجوم اورد سمتم و محکم منو توی بغلش کشید…شوکه به رفتاراش نگاه کردم…زیر لب میگف(نامرد دلم برات تنگ شده بود اصن میدونی دل تنگی چیه…نمیدونی چی کشیدم وقتی مامانت گف با اون حال از خونه زدی بیرون…)
حرفشو قطع کردم و درحالی ک از خودم جداش میکردم گفتم(ولم کن روانی)
به زور ازم جدا شد…دستی ب صورتش کشید ک باعث شد بفهمم گریه کرده…گف(ببخشید دست خودم نبود…ببخش اگه اذیت شدی )
پوفی کشیدم…عجبا!
خواب بودم ک احساس کردم الانه ک خفه شم…با ضرب از جا پریدم ک دیدم ارمان بالای سرم داره غش غش میخنده…با چشمای گشاد گفتم(چی شده)
دوتا انگشتشو نشونم داد و اشاره ای ب دماغم داد…فهمیدم باز قصد خفه کردنمو داشته…با حرص از جا پریدم گذاشتم دنبالش…از اتاق با خنده زد بیرون و گف(غلط کردم مینو)
تا وسط پله ها گذاشتم دنبالش ک یهو وایساد.
با عجله بهش رسیدم و اومدم موهاشو بکنم ک یهو دستمو گرف و با عصبانیت از پله ها برد بالا.
بهت زده از کارش گفتم(چته)
هلم داد توی اتاق و خودشم اومد داخل،،،اشاره ای ب اینه کردوبا عصبانیت گف(اینجور میخاسی بیای پایین؟)
برگشتم و ب اینه نگاهی کردم.
نیم تنه با یه دامن کوتاه راحتی.
ب قیافم نگاه کردم،،از خواب زیاد پف کرده بود،،،
حواسم ب ساعت جمع شد.شش بود و نزدیکای غروب،،،
خجل برگشتم سمت ارمان ک دست ب سینه و با اخم نگام میکرد،،،
نگاهی ب لباساش کردم،،،
تیشرت بلند تا یکم پایین تر از شکمش ب رنگ سورمه ای با شش جیب ابی،،،مث همیشه عالی!
صدام ک از شدت خواب گرفته بود گفتم(اشغال اگه تو اذیتم نمیکردی اینجور نمیشد،،،حالا بگو اینجا چ غلطی میکنی؟)
یه تای ابروهاشو داد بالا و گف(یعنی نمیدونی تولدتع دیگه؟)
چشام گشاد شد.راست میگف،،،،خندم گرف و گفتم(ن والا)
سری تکون داد و ب عادت همیشگی اومد بغلم کرد و بوسه ای روی موهام زد و گف(تولدت مبارک زنبور کوچولو)
نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم(زنبور باباته)
خندید و گف(توله ب عمو حرف میزنی؟الان میرم بهش میگم)
گذاشتم دنبالش در حالی ک از اتاق میدوید بیرون گف (لباساتو عوض کن ایندفعه نمیبخشما)
درو محکم ب هم کوبید.عوضی،،،،
از کارامون خندم گرف.
رفتم حموم و دوش گرفتم.اومدم بیرون و خودمو خشک کردم.لباس قشنگی پوشیدم و ارایش کردم.
از پله ها سر خوردم و اومدم پایین.
اوه اوه جمع همه جمع بود.
خونه چراغونی بود.واقعا قشنگ بود.
با دیدن من همه پاشدن و تبریک گفتن.رفتم طرفشون و باهمه دست دادم و تشکر کردم.
مهمونا فامیلا و اشناهای نزدیک بودن و حدودای بیست سی نفری میشدن.مبین و سپهر هم بودن.
همه بودن.از مامان بابا هم تشکر کردم.میناهم عین خر نشسته بود و تعریف میکرد.تولد اونم بود.ولی من بیشتر مورد توجه بودم.
شب خیلی خوبی بود.واقعا خوش گذشت،،،
کیک دو قلو،خوردن شام مشترک با مینا،رقص دوتاییمون،.
مث همیشه تولدام بهترین شبای عمرم محسوب میشد.
#پارت_پنجاه_وهفت
ب نظر خودم ک بهترین تولد عمرم بود…19 شهریورماه تاریخ تولدمون بود…من کادوی اصلی تولدمو از مبین اونم دیشب گرفته بودم…
مبین مال من بود…مبین عشق من بود…
حتی خونه ی ویلایی ک بابا ب نام منو مینا زده بود هم چنگی ب دلم نزد…حتی سرویس نیم ست زیبای سپهر هم خوشحالم نکرد…
اما دستبند طلای مبین از همه بیشتر ارزش داشت…خوشحالیم از این جهت بود ک هیچ فرقی بین منو مینا نذاشته بود و واسه جفتمون دستبند خریده بود…
حتی احساس میکردم مال من خوشگل تره!مبین ارزش داشت…ارزش همه چیو داشت…عشق من بود…عاشقش بودم…از عمق وجودم میخاسمش…من دوسش داشتم…
خسته از همه جا روی تخت دراز کشیدم…عجب شبی بود…
گوشیمو برداشتم و به مبین پی دادم(مرسی عمرم بابت دستبند،من ب همون کادوی دیشب راضی بودم بهترین شب عمرم بود)
بعد از پنج دقیقه جواب داد(کدوم کادو؟)
خندیدم.شیطون شده بود…واسش نوشتم(یعنی عشق بازی دیشبو یادت رفتع؟ب من ک خیلی خوش گذش)
بعد یکی دو دیقه جواب داد(دوس داری باز تکرار شه؟)
دهنم باز موند…پروووووو…نمیدونم با چه رویی واسش نوشتم(اوم خیلی)
زود جوابش اومد(ببخش اگه اذیت شدی دیشب…ولی جبران میکنم ب موقعش)
لبمو گاز گرفتم و ریز خندیدم.پرو…
یکم بعد واسش نوشتم(بریم بخوابیم دیگه)
نوشت(شبت بخیر خانومم)
فقط و فقط خدا میدونس ک چ لذتی ب دلم سرازیر شد از کلمه ی خانومم!
با عشق واسش نوشتم(شب توهم بخیر،دوستت دارم زندگیم)
چشمامو با عشق روی هم گذاشتم و ب خودمو مبین فکر کردم…ب اینده ی رویاییمون!..
با استرس ب اینور و اونور میرفتم.مبینا با حرص بهم نگاه میکرد…میدونسم با سیلی ای ک ب گوشم زده هنوزم دلش خنک نشده…ولی نگرانی من چیز دیگه ای بود…سه روز از وقت قاعدگیم گذشته بود و هنوز خبری از هیچی نبود…
از شدت استرس ب مبینا زنگ زده بودم و وقتی اومد همه چیو واسش گفتم…میدونسم اگه منو بهش بدن تیکه تیکم میکنه…
تو همین فکرا بودم ک مبینا با عصبانیت گف(اشغال کم راه برو سرم گیج رف بتمرگ ببینم چ گلی ب سرمون بگیریم)
با ترس دستاشو توی دستای سردم گرفتم و گفتم(وای مبینا اگه…)
سریع با عصبانیت گف(اگه و زهرمار.هنوز ک چیزی مشخص نیس.)
میدونسم قصدش دلداریه ولی استرس اونو هم درک میکردم…گف(باید بریم ازمایش بدی اینجور ک جفتمون تلف میشیم از بی خبری)با ترس و دو دلی سرمو تکون دادم…
ترسی توی دلم نشسته بود…ترس وحشتناک از اتفاقی ک قرار بود بیوفته…
با لبخندی ک خودم نمیدونسم ب چی تعبیرش کنم ب برگه جواب ازمایش توی دستم خیره شده بودم…ب جواب مثبت توی برگه…ب یه هفته ای بودنم…!
حتی ب مبینا هم نگفته بودم ک اومدم دنبال جواب…حس های متضادی توی دلم نشسته بود و این باعث میشد حالت تهوع پیدا کنم…حس ترس،حس ناامیدی،حس شک،استرس،خوشحالی،لذت،ذوق…!
از یه طرفی هیجان داشتم برای بچه ای ک توی بطنم شکل گرفته بود و از طرفی میترسیدم از اینده ی بچم…از اینکه مبین مسئولیت بچشو قبول نکنه میترسیدم…از یه طرف ذوق دستای کوچولو و عطر تنش داشت وسوسه ام میکرد و از طرف دیگه از عکس العمل اطرافیان،مردم،اشناها،دوستا از همه مهمتر مینا و مامان بابا بیم داشتم…از اینکه بچم رو ننگ بدونن…
نمیفهمیدم…هیچی نمیفهمیدم…تغییر کوچولوی هوا ب خاطر اومدن پاییز تن گر گرفتمو اروم نمیکرد…گیج شده بودم…احساس میکردم توی خلا گیر کردم…بی احساس…با لبخند سرد و بیجونی ک روی لبام جا خوش کرده بود زل زده بودم ب برگه…
یعنی مبین بچشو قبول میکرد؟؟؟
اروم توی خیابون راه میرفتم و فکر میکردم…باید چیکار میکردم؟؟؟؟؟خدایا خودت کمکم کن…
لعنتی…تازه تصمیم گرفته بودم ک برم و همه چیو ب مبین بگم…بهرحال پدر بچش بود نمیشد ک نفهمه…ولی این دختره ی خر با اینکه جواب زنگ تلفنشو نداده بودم ولی با پیامش حالمو درگیر کرد(ببین باشه جواب نده،ولی اگه ایندتو دوس داری فقط نیم ساعت از وقتتو بهم بده. باور کن بحث زندگیته.توی پارک سر کوچتون منتظرتم)
فشی زیر لب نثارش کردم…میومد گوهشو میخوردو میرف…عب نداش فقط نیم ساعت!
با عصبانیت استارت زدم و از خونه زدم بیرون…
ماشینو پارک کردم و پیاده شدم…عینک دودیمو بالای چشمم زدم و ب دنبال قیافه ی اشنایی گشتم…
یهو صدای پیام گوشیم بلند شد(مستقیم بیا سر نیمکتای پیش ابخوری نشستم)
پوزخندی زدم و راه افتادم…
بعد از کمی جستجو پیداش کردم…
شال و کیف زرد رنگی پوشیده بود بود با مانتو و کفش و شلوار مشکی…
نزدیک شدم و با دقت جز ب جز صورت و هیکلشو کاویدم…
ضربان قلبم غیر قابل کنترل بود…
روبروش ایستادع بودم…چشای مشکی درشت با بینی عملی…رژ صورتی زده بود باعث شده بود لباش خوش فرم تر بشه…صورت گرد با گونه های درشت…چرا احساس میکردم ته چهره هامون شبیه همه؟؟؟موهای
مشکیش از شالش بیرون افتاده بود…در یه کلام،جذاب و نفس گیر بود…قلبم لرزید…و دلم…احساس کردم بچمم ناراحته…بچه ای ک هنوز چیزی نبود جز لخته ای خون…شاید اونم از رقیب مامانش بدش میومد…
بلند شد…لبخندی زد ک گونه هاش درشت تر شد…دستشو ب سمتم دراز کردوبا لبخند چندشی گف(هپی تو سی یو لیدی)
نیشخندی زدم و دستشو توی دستم فشردم و با تمسخر گفتم(می تو)
نیش کلاممو گرف…ظاهرشو حفظ کرد…با پوزخندی گف(سلیقش حرف نداره)
سرمو تکون دادم و با لبخند پر غروری گفتم(ارزشش بیشتر از خیلی چیزاس)
بی توجه ب طعنه کلامم گف(ولی سلیقه ی تو مضخرفه)
چشام گرد شد…پوزخندی زد و ادامه داد(لقمه بزرگ تر از دهنت برداشتی حواست هس؟)
اخم صورتمو گرف…عصبی گفتم(ب هیچکس ربطی نداره من انتخابم چی بوده…مهم مبینه ک منو انتخاب کرده)
دورم چرخید…با پوزخند و تمسخر…کل هیکلمو برانداز کرد.
اشاره ای ب تیپش کردو گف(لباسای منو تو باید بپوشی…ب تو میاد…بهرحال بوری و خوشگل!زرد ب من نمیاد میدونی ک)
شاید در حالت عادی حرفش باعث خنده میشد…ولی طعنه ی کلامشو خوب میفهمیدم…منظورش این بود ک جای منو اون باید باهم عوض شه و مبین مال اون شه…قلبم داشت میسوخت…
میدونسم نمیتونم مقاومت کنم…ولی نمیتونسمم مبین رو ببازم…
نگاهی ب جثه ی لاغر و ریزه اش انداختم…اینجا تظاهر ب کار میومد…تمام تلاشمو کردم و عصبانیتمو مهار کردم…لبخند زهرداری سر لبام نشوندم…من باخت نمیدادم…باید از برگ برندم استفاده میکردم…ضربه ی اخرو زدم(من دیگه برم…انگار کار خاصی اینجا نداشتم فقط وقت تلف کردم ب هرحال کارای مهمتری دارم…مبین خوشحال میشه بفهمه بابا شده)
پشتمو بهش کردم و ب سمت ماشینم راه افتادم…میدونسم خشکش زده و قدرت هیج عکس العملی رو نداره…ولی حالش بدتر از من که نبود بود؟؟؟…ابروهام تیک گرفته بود…بدنم میلرزید…لعنت بهش…
سوار ماشینم شدم…بالافاصله پیامش ب گوشیم رسید(تو نمیدونی چیکار کردی…خواسم بهت بگم پاتو از زندگی منو مبین بکشی بیرون چون مبین از اول تا اخر مال منه…ولی تو انگار ب هر ریسمونی چنگ زدی تا مبینو برای خودت کنی…راه درستیو انتخاب نکردی…مبین هیچوقت بچه دوس نداشته…پشیمون میشی…)
با عصبانیت گوشیو کوبیدم ب در کمک راننده…به اطراف نگاه کردم ولی خبری از رژین نبود…بخشکی شانس…
با حرص روشن کردم و ب سمت خونه روندم…
باید فکر میکردم باید فکر میکررررررررردم…
#پارت_پنجاه_وهشت
روی تختم نشسته بودم و ساعت ها فکر میکردم…چقد بدبخت بودم…زیر لب همچنان رژین رو فش میدادم…لعنتی…اگه یه ساعت دیرتر سروکله ش پیدا میشد الان مبین میتونس بفهمه بابا شده و این بار عذاب وجدان و مسئولیت کمی از روی دوش من برداشته میشد…با اینکه میتونسم الانم ب مبین بگم اما میترسیدم…حرفای رژین توی دوراهی قرارم داده بود.گف مبین بچه دوس نداره مگه ن؟اره دیگه همینو گف…اگه ازم میخاس بچمو بندازم چی؟با فکر این کار موهای تنم سیخ میشد…حتی از الان هم عاشق بچم بودم…بچه ای از مبین…ثمره ی عشقم بود…نمیتونسم ازش بگذرم…این پیوند بین منو مبین رو محکم میکرد…پس مبین نباید از وجودش باخبر میشد…
وقتی کمی بزرگ شد،،دیگه مبین دلش نمیومد بگه سقطش کنم و در اون حالت هم بچمو داشتم هم مبین رو…
کلافه نفسی کشیدم…مبین نباید میفهمید…!..
با چشمای درشت ب مبین نگاه میکردم…چی داشت میگفت؟؟؟؟؟
با بهت و لکنت زبون گفتم(چیـــ…چی؟)
کلافه و با اخم گف(گفتم فردا میرم ترکیه وسایلتو جمع کن اگه میخای بیا)
چشمام پر اشک شد…گفتم(پس…پس خانوادم چی؟)
نگاه خیره ای بهم کردو گف(اگه هم میخای بمون…من واسه خودت میگم…چون اگه مامانت اینا بفهمن چ گندی بار اوردی مطمعن باش دیگه جزو خانوادشون ب حساب نمیای)
اشکم در اومده بود…دلم شکست با حرفاش…من گند ب بار اورده بودم؟؟…از همه مهمتر مبین ازم میخاس باهاش برم ترکیه!!!نمیتونسم خانوادمو ول کنم و برم…از طرفی هم بچم چی میشد؟؟؟؟
با التماس گفتم(مبین نمیتونم)
کلافه قدمی زد و اومد طرفم و محکم بغلم کرد…با صدای بمش زیر گوشم گف(تا شب فکراتو بکن…اگه نمیای،الان اخرین دیدارمونه و باید اعتراف کنم دلم واست تنگ میشه…ولی اگه میای،ب دنیای من خوش اومدی)
با صدای لرزونم گفتم(پس تکلیف مینا چی میشه)
مبین اروم گف(نمیدونم…ولی اینو مطمعنم ک نمیتونم اینجا بمونم…کارای مهمتری توی استانبول دارم ک نمیتونم نیمه رهاشون کنم)
بغض گلومو گرف…مبین فهمید…
بوسه ای زیر گردنم زد و اروم گف(منتظرتم)بعد هم از اونجا دور شد و از پارک زد بیرون…
با اشک ب اسمون نگاه کردم…اواسط مهر بود و هوا گرفته…انگار اسمون هم دلش ب حال غریبگیم میسوخت…
با بغض از پارک زدم بیرون و ب سمت خونه حرکت کردم…
پامو گذاشتم داخل خونه…با بغض و اشک ب درو دیوارا نگاه میکردم…مث دیوونه ها…دلم واسشون تنگ میشد ن؟؟؟
مامانو دیدم ک ب طرفم اومد…باهام حرف میزد اما
از حرفا و نگرانی های مامان ب خاطر رفتار عجیبم،هیچی نمیفهمیدم…فقط لحظه ی اخر اونقدددد محکم بغلش کردم ک بعدا حسرت این روزو نخورم…
در اتاقمو بسته بودم و هرچی ک لازم داشتم توی چمدون میچیدم…اشکام بی محابا روی صورتم میریختن…نفهمیدم امشب رو چجور گذروندم…فقط میدونم اونقد خیره ب بابا و مامان و مینا نگاه کردم ک کفرشون در اومد…حق داشتم…دلم تنگ میشد…ساعت از دو نصفه شب هم گذشته بود…ب مبین پی داده بودم و موافقتمو اعلام کرده بودم…هرچی بود اینو خوب میدونسم ک از مبین نمیتونسم بگذرم…عب نداش…از خانوادم میگذشتم…از مبین نه…از پدر بچم ن…از عشقم نه…من نمیتونسم دوریشو تاب بیارم…
اونم بهم گف ک پاسپورت و ویزایی ک میخا بگیره جعلیه…با اشک ب همه پی نگاه میکردم…دلم واسشون تنگ میشد…حتی برای دیوارای خونه…
#پارت_پنجاه_ونه
با خودم ک صادق بودم…حتی دلم برای سپهر هم تنگ میشد، حتی مینا…مخصوصا مامان بابا…مبینا…ندا…لیلا…ینی چی میشد؟؟؟اگه میفهمیدن…هی خدااا خودت بهشون صبر بده…
نامه رو گذاشتم سر میز و پاورچین پاورچین از خونه زدم بیرون…چهار صبح بود…
بغض گلومو گرفته بود و داشت خفم میکرد…یه صدایی همش توی مخم تکرار میشد(داری چ غلطی میکنی)
ولی اب از سر من گذشته بود…
از حیاط خونه زدم بیرون و برای اخرین بار خونه رو از نظر گذروندم و از ساختمون زدم بیرون…
نمیدونسم کی برمیگردم اینجا…ولی یه حسی بهم میگف سالهای سال!!!
با حسرت نگاهی ب همه چی انداختم و راه افتادم…ب نامه ام فکر کردم ک با اشک نوشته بودمش(سلام مامان بابای عزیز…واقعا متاسفم ک نتونسم بهتون رودرو بگم و حسابی بغلتون کنم چون دلم واستون تنگ میشه،،، اما من دارم از ایران میرم…مینای عزیز امیدوارم منو ببخشی…از سپهر هم بابت من عذر بخواید نامزد خوبی واسش نبودم…بهرحال اگه خوشبختی منو میخاید بدونید ک الان هرجا هستم خوشبختم…راستی یه خبر خوش،،،،شما پدربزرگ و مادربزرگ شدین…قول میدم از نوه تون ب نحو احسنت مراقبت کنم…واقعیتش دلم برای همتون تنگ میشه…نمیخاسم اینو بگم ولی معلوم نیس ک کی برگردم…بهرحال مواظب خودتون باشین…دوستدار شما،،،،مینو)
ب خودم اومدم…جلوی ماشین مبین وایساده بودم ک سر کوچمون پارک کرده بود…پیاده شد و چمدونم رو ازم گرفت و توی صندوق گذاشت…
سوار ماشینش شدم…اونم سوار شد…دیشب یه لحظه هم چشم روی هم نذاشته بودم…هوا تاریک تاریک بود شوخی ک نبود چهار صب بود…مبین در سکوت ب سمت فرودگاه راه افتاد…میدونس حالم خیلی بده…
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد…ب فرودگاه رسیدن،کارای پرواز رو انجام دادن،چمدونارو تحویل دادن و در اخر ب خودم اومدم و دیدم پیش مبین توی هواپیما نشستم…بغض توی گلوم نه برطرف میشد،،،،نه میشکست…فقط قصد داشت خفم کنه…!
همش سعی میکردم فکرمو مشغول کنم…اصلا باورم نمیشد اخرش اینجور شه…نمیدونسم میتونم خودمو با شرایط وفق بدم یا نه؟؟؟میدونسم دلم خیلی تنگ میشه…اخ مامان…اخ بابا…اخ خاهرم ببخش ک در حقت نامردی کردم…با غم
ب شکمم نگاهی انداختم…سه هفتم بود…
اهی کشیدم…
ب مبین نگاهی کردم ک پیشم نشسته بود…میدونس خیلی ناراحتم…فقط ای کاش میدونس الان بیشتر از هروقت دیگه ای بهش احتیاج دارم…
اروم و با ناراحتی گفتم(نفهمن قضیه پاسپورت و ویزا رو)
سری تکون دادو با اخم گف(فعلا ک مجبوریم…ولی مطمعن باش چیزی نمیشه…با کله گنده هاش حرف زدم…توی ترکیه کارمون رو راه میندازن…)
اوهومی گفتم و سرمو انداختم پایین…
هواپیما حرکت کرده بود و قصد داشت بلند شه…ساعت پنج صب بود…حالت تهوعی گرفتم…همیشه پرواز توی حالم تاثیر منفی داشت…از ارتفاع ترس داشتم…
مبین فهمید…دستمو گرفت و با لحن محکم همیشگی اما ارومش گف(میترسی؟)
سرمو تکون دادم و با بغض گفتم(اوهوم حالت تهوع دارم)
دستشو بلند کرد و با دست،سرمو روی شونه اش خوابوند…اروم زیر گوشم گف(چشماتو ببند و تا میتونی ب چیزای ترش فکر کن…من پیشتم قول میدم تنهات نذارم)
حرفاش قلبمو اروم میکرد…چشمامو روی هم گذاشتم…سعی کردم دیگه ب بابا و مینا مامان فکر نکنم…مبین از همه چیزم مهمتر بود…بدون اینکه بفهمم کی ب خواب رفتم…خیلی خسته بودم!
#پارت_شصت
با تکون دستی چشامو سریع باز کردم…همه جا نا اشنا بود…چشام ب مبین افتاد ک داشت صدام میکرد…با ترس پرسیدم (چی شده)
اروم گف(پاشو خانومم هواپیما فرود اومده الان توی ترکیه ایم)
تازه موقعیتمو درک کردم…دلهره ی عذاب اوری توی دلم نشست…با کمک مبین کمربندمو باز کردم و از جام بلند شدم…باهم از هواپیما پیاده شدیم…ساعت ب وقت ایران هشت صبح بود…ترکیه نیم ساعت با ایران فرق داشت…ساعتمو نیم ساعت به عقب کشیدم…
مبین هم همین کارو کرد…باهم راه افتادیم دنبال چمدونا…
مبین زحمت دوتا چمدون رو کشید و راه افتاد…اروم کنارش راه میرفتم…سرم پایین بود…اینجا اومده بودم…قبلا با مامان بابا و مینا سفر خارجی چندتایی رفته بودیم …ولی انگار الان حال و هوای دیگه ای داشت…غریب بودم…بغض داشتم…
با صدای مبین ب خودم اومدم ک میگف(خانومم با توام میگم سیمکارتتو در بیار)
اروم اهایی گفتم گوشیمو در اوردم…کاری ک مبین گفته بود رو کردم و سیم کارتمو شکستم…
اهی کشیدم و در حالی ک داشتیم از فرودگاه بیرون میومدیم پرسیدم(کجا میریم؟)
هوا سوز داشت…نه خیلی زیاد…ولی سوز داشت…مهر ماه بود…استانبول هم هوای سردی داشت…مبین با قاطعیت گف(میریم خونه ی من)
سکوت رو دوست نداشتم…اما بینمون سکوت برقرار شد…
دلم میخاست حرف بزنه تا حداقل دلم نگیره…در حالی ک با ریشه ی شالم ور میرفتم و دنبالش به این طرف ک اون طرف کشیده میشدم گفتم(خب…خب مبینا خبر داره ک اومدیم اینجا…ینی…بهش گفتی ک… )
حرفمو قطع کردو گف(هیچکس نمیدونه و نباید بدونه…هیچکس)
روی کلمه ی نباید و هیچکس تاکید کرد…
فهمیدم…این یعنی قطع رابطه با همه…این ینی همه ی کست بشه یه نفر…همه ی امیدت بشه یه نفر…توی یه کشور غریب…
ب خودم دلداری میدادم ک چیزی نیس مبین پیشمه…
با اشاره ی مبین سر جام خشک شدم…ارشیارو دیدم ک خندان ب سمتون میومد…با دهن باز اروم گفتم(این…این اینجا…)
مبین گف(با پدر ارشیا شریکم…همینجا…مرد خیلی خوبیه…کارامونو این ردیف کرد…تا اطلاع ثانویه همین اقاهم چند روزی مهمون ماس)
توان حرف زدن نداشتم…همینو کم داشتم…!
ارشیا با شادی رسید.چه انرژی ای داشت اول صبی…و من برعکس اون…دست داد و باخنده گف(گود مرنینگ فایندز)
مبین با اخم جوابشو داد…عادتش بود…زیاد اهل شوخی نبود…ارشیا گف(اوه اوه امروز از دنده لاس بلند شدیا…)
همه اخلاق مبین رو میدونسیم واس همین ناراحت نمیشدیم…عب نداش…عادتش بود ک همیشه اخم کنه…
از یه طرف هم خندم گرفته بود ب حرف ارشیا هم از یه طرف هم ناراحت شدم…چقد پرو بود…
ارشیا دست مبین رو ول کرد و دست منو گرف…اروم بوسه ای ب پشت دستم زدو با لبخند اروم جوری ک مبین نشنوه گف(گفته بودم همو میبینیم مادمازل)
باورم نمیشد اینو اینجا ببینم…انتظارشو نداشتم…با سرعت دستمو از دستش کشیدم بیرون…زیر لب گفتم(پسره روانی)
شنید اما ب روش نیاورد…چشمکی زد و با لبخند خاصی راه افتاد…ماهم پشت سرش…
اروم و با اخم زیر لب با خودم غرغر میکردم(بیکار بدبخت بشین توی مملکتت من بدبخت بودم تو چرا تا اینجا اومدی واسه من اخه خره خدا…اصن چجوری پیدام کردی عجبا چ پسریه…اخ اخ فقط تنها گیرش بیارم کارش تمومه.)
همینجور ک داشتم غر میزدم زیر لب،ب دنبال مبین و ارشیا راه میرفتم.ارشیا یکی از چمدونارو از مبین گرفته بود و ب سمت لیموزینی ک اونجا پارک شده بود میبرد…هه…
همه سوار شدیم…ماشین از جلوی فرودگاه ب حرکت در اومد…حوصله ی انالیز نداشتم…گور بابای ترکیه…
فقط ب یه جای اروم احتیاج داشتم تا فکر کنم…تا اینکه اروم شم تا اینکه بخوابم یا اینکه گریه کنم…
نمیدونسم چم بود…دلم گرفته بود!
#پارت_شصت_ویک
از یه طرف هم دلم میخاس کله ی ارشیا رو بکوبم توی دیوار…چطور تحملش میکردم؟؟قرار بود مهمون ما بشه…اوووف…بغضمو قورت دادم…عیب نداش…سعی میکردم با شرایط کنار بیام…پاسپورت و ویزامون ک جعلی بود پدر ارشیا درستش کرده بود پس باید با ارشیا نرمتر برخورد میکردم…مبین خیلی زرنگ بود ک همه چیزو در نظر گرفته بود…با این مشخصات جعلی دیگه حتی مامان باباهم نمیتونسن پیدام کنن…اخ خدا…یکاری کن دلتنگی کار دستم نده…
با غم نگامو ب بیرون از شیشه دوختم…
بعد از نیم ساعت رسیدیم ب محل مورد نظر…ماشین وارد حیاط ویلا شد و ایستاد…اروم پیاده شدم…مبین و ارشیاهم پیاده شدن…خدمتکارایی اومدن و چمدون هارو برداشتن و ب بالا هدایت کردن…مبین هم باهاشون رف تا از همه چیز خونه مطمعن بشه…
توی حیاط بلاتکلیف ایستاده بودم ک صدای پارس سگی لرزه ب بدنم انداخت…
نگاهی با ترس ب اطراف انداختم…توی درب ورودی ویلا یه سگ قهوه ای خیلی کوچیک با موهای نرم و خییییلی زیاد ک پاکوتاه هم بود رو دیدم ک ب سمتم میدوید…توی یه نگاه عاشقش شدم…اصلا ترسناک نبود…با دو از کنارم رد شد…برگشتم دیدم پریده بغل ارشیا…
با حرکاتش خندم گرفته بود…خیلی لوس بود…با شوق پرسیدم(سگ توعه؟)
لبخندی زدو گف(خوشت میاد؟از این ب بعد مال تو)
با شوق بیشتری گفتم(اسمش چیه؟)
ارشیا با خنده گف(کُ کُ)
اروم رفتم سمتش…واسم دم تکون داد و زبونشو در اورد…با دیدنش همه چیز یادم رفت…بغلش کردم و با خنده گفتم(سلام کُ کُ)
ارشیا گف(بهت یاد میدم چجور باهاش بازی کنی خیلی سگ مهربونیه)
نگاهی بهش کردم…شونه ای بالا انداخت…
با عشق کو کو رو بغلش کردم…وای پسرم حتما عاشقش میشد…
خنده ای کردم…عاشق پسر بودم…و مطمعن بودم ک بچم پسر میشه…نمیدونم چرا…ولی اینطور فک میکردم…
ویلا حیاط بزرگی داشت ک یه طرفش استخر بود و قسمت پشتیش ب باغ کوچیکی منتهی میشد…
کل حیاط سنگ فرش بود و نمای ویلا سفید و مشکی…خوشم اومد از اینجا…چیزی ک خیلی خوشحالم میکرد این بود ک من خانوم این خونه محسوب میشدم…قند توی دلم آب میکردن…
کو کو رو گذاشتم زمین و شروع کردم ب دویدن…اون هم پشت سر من میدوید و پارس میکرد و من غرق خنده شده بودم…
ارشیا با لبخندی ک نمیدونسم ب چی تعبیرش کنم ب من نگاه میکرد…گاهی هم تشویقم میکرد…مبین از پشت پنجره نظاره ی من بود و حس میکردم از خوشحالی من خوشحاله…
اونقد با کو کو بازی کردم ک متوجه گذر زمان نشدم و وقتی ب خودم اومدم دیدم با کو کو ولو شدیم توی باغ…
در حالی ک نفس نفس میزدم خندیدم…خوش گذشت…خیلی…برای روز اول عالی بود شاید…
کو کو پرید روی دلم هول شدم خم شدم.…
با نگرانی نگاه شکمم کردم…خب خب فک نکنم چیزی شده بود…پوفی کشیدم و کوکو رو گذاشتم روی زمین…
دست سالممو روی شکمم کشیدم و چشمامو بستم…اصلا باورم نمیشد توی این یه ماه زندگیم از این رو ب اون رو بشه…من حالا مامان بودم و حتی برای خودم غیر قابل باور بود…حس قشنگی توی دلم نشست و باعث شد یه لبخند بزنم ک صدای خنده ای منو ب خودم اورد و ترسیدم…
برگشتم دیدم ارشیا با نیش باز داره بهم نگا میکنه…
اخم کردم و گفتم(زهرمار)
با خندش گف (مارو باش از کی خوشمون میاد…خلی تو)
با حرص از جام بلند شدم و دستامو مشت کردم.گفتم(حد خودتو بدون…قبلاهم بهت تذکر دادم…در ضمن کسی مجبورت نکرده از یه خل خوشت بیاد)
با نگاه خیرش اروم گف(چقد بانمک میشی وقتی عصبانی میشی)
دندونامو روی هم ساییدم…دلم میخاس یه سیلی بهش بزنم…
تنه ای بهش زدم و از کنارش رد شدم…
خورشید مستقیم میتابید و هوا کمی گرم بود…سر ظهر بود و من اصلا نفهمیده بودم ک چند ساعتی هس ک توی حیاط دارم با کوکو بازی میکنم…
از باغ پشتی در اومدم و ب سمت در ویلا حرکت کردم…
ب خودم فش میدادم ک چرا بین این همه ادم،این ادم هیز باید گیر من بیوفته…
داخل ویلا شدم…
چیدمان شیکش توی چشم بود و با خونه های ایرانی فرق داشت…خوشم اومد…
خدمتکاری پیشم اومد…یه چیز ب ترکی گفت…نفهمیدم…انگلیسی پرسیدم(چی؟)
گویا اونم انگلیسی نمیفهمید…اوووف بهتر از این نمیشد…بخشکی شانس…
سعی کردم با اشاره بفهمونم چی میخاد ک مبین رو ک از سر پله ها استوار پایین میومد دیدم…
با صدای همیشگیش گف(چیزی شده؟)
لبخند بی رنگی زدم و گفتم(نمیدونم چی میخاد)
مبین باهاش صحبت کرد و بعد رو ب من گف(میخاس بهت بگه وقت نهاره)
اهایی گفتم و از خدمتکار تشکر کردم…خدمتکار رف و منو مبین موندیم.
اروم سمت مبین رفتم…لباسای راحتی پوشیده بود…دست سالممو دور گردنش انداختم و گفتم(مبین اینجا عالیه)
#پارت_شصت_ودو
لبمو اروم بوسید و گف(خوشحالم ک خوشت میاد)
قند توی دلم اب میشد…لبخند شیرینی زدم…دستمو از دور گردنش باز کرد و گرفت توی دستش و دنبال خودش کشید…ب اطراف نگاه میکردم و دست توی دست مبینم راه میرفتم…
نمای داخلی خونه خیلی باکلاس بود و تقریبا همه روی مد بودن…
مبین ب سالن پذیرایی رسید…
خدمتکارا دوتا صندلی کشیدن عقب و ما نشستیم…
غذا مرغ بود و ماهی…اروم شروع ب خوردن کردم…مزه ش عالی بود…
مبین مث همیشه محکم شروع ب خوردن کرد…در همون حین ارشیاهم وارد شد و سلام ارومی کرد…اخمی بین دو ابروش نشسته بود…مبین جوابشو داد…
ارشیا روبروی من نشست روی میز و از ماهی واس خودش کشید…
در همون حین یهو مبین محکم گف(مینو اگر احیانا مشکلی داشتی یکی از خدمتکارا ک ب زبان انگلیسی مسلطه رو واست میفرسم اسمش جمیله س هرچی خاسی بهش بگو)
سرمو تکون دادمو اوهومی گفتم…جمیله…خدمتکار مخصوص خودم!..
نهار در کمال ارامش خورده شد بدون حرف اضافه ی دیگه ای…
مبین هم بعد از غذا ب اتاقمون رف تا استراحت کنه…
من موندم و خونه…ب همه جای خونه سرک کشیدم…
اشپزخونش خیلی جالب بود…خدمتکارای زیادی نداش…
یکی دوتاشون تمیز کاری و چیدن میز غذاخوری و کارای کوچیک و … رو ب عهده داشتن و یکیشونم غذا میپختو اسم یکیشون هم جمیله بود…ینی خدمتکار من…!
یه اقای میانسالی هم بود باغ و استخرو اداره میکرد با پسر کوچیکش…از ارشیا شنیدم ک گف رانندگی هم بلده هرجا بخام میبرتم…
اقاهه و اون خانومی ک غذا میپخت زن و شوهر هم بودن و طبقه پایین زندگی میکردن…اما خدمتکارای دیگه بعد از اتمام کارشون شبا میرفتن…
خلاصه خیلی خوشم ازشون میومد…با اینکه زیاد خونگرم نبودن ولی میشد روشون حساب کرد…روی مبل ولو شده بودم و فکر میکردم…دلم کمی گرفته بود…
ب این فک میکردم ک ب خاطر مبین از زندگیم زده بودم و فقط با یخورده وسایل مث شناسنامه و کارت ملی و مدرک تحصیلی و گواهینامه و غیره اومده بودم غربت…
یعنی مامان اینا متوجه غیبتم شده بودن تا الان؟؟؟عکس العملشون چی بود؟؟؟اخ مبین ببین ب خاطرت چیکار کردم…
همونطور ک توی فکر بودم دیدم مبین با کت و شلوار از پله ها اومد پایین…چقد زیبا شده بود توی کت و سلوار سورمه ایش…موهاشو یه ور داده بود…جونم واسش در رف…
پاشدم رفتم سمتش…رسیدم بهش و بوسه ای روی گونه ش نشوندم و در حالی ک بهش میگفتم(سلام کجا میری؟)کراواتشو هم واسش مرتب کردم…
جواب سلاممو دادو گف(یخورده کارای شرکت بهم ریخته باید حتما برم سر بزنم)
سری تکون دادمو گفتم(کی میای؟)
با اخم همیشگیش ک صدبرابر جذابش کرده بود گف(واسه شام حتما میام)
لبامو برچیدم و گفتم(من حوصلم سر میره)
با یکی از دستاش یه طرف صورتمو گرف توی دستش و اروم ولی با جدیت گف(هنوز بالارو ندیدی…برو اتاقمون رو ببین…لباسای جدید واست سفارش دادم برو ببینشون شاید ازشون خوشت اومد…در ضمن!)
در حالی ک از کلمه ی “اتاقمون”ذوق مرگ شده بودم زیر لب گفتم(جانم)
خیره بهم نگا کردو گف(اینجور لباتو واسم غنچه نکن…وگرنه همینجا کار دستت میدم)
از خجالت سرمو انداختم پایین…خندم گرفته بود…مشتی ب شونه ش زدم و گفتم(خیلی پرویی)
گونمو کمی ناز کردو دستشو کشید و از کنارم گذش…با عشق ب رفتنش نگا کردم…
با دو از پله ها بالا رفتم…پله هاش نرده داش و این ینی اوج لذت…ب بالا رسیدم و نگاهی ب اطراف انداختم…جای قشنگی بود شاید از پایین هم قشنگ تر…از پذیرایی کوچیکش گذشتم و ب سمت اتاقا رفتم…در یکیشونو باز کردم ک با بوی عطری ک توی بینیم پیچید فهمیدم اتاق منو مبینه…بوی عطر مبین رو میداد…
رفتم داخل…دکوراسیون عالی بود…همه چیز مشکی و سفید…
تخت بزرگی گوشه ای از اتاق بود…اتاقش خیلی بزرگ بود و با پرده ای از جنس مخمل ک زمینه ی سیاهش توپای سفید داش قد پنجره اویزون بود…
سرویس حموم و دستشویی داشت و میز ارایش شیک و بزرگی تکیه ب دیوار داش ک عطرای مبین روش چیده شده بود…
کمد دیواری بزرگی هم یه طرف اتاق رو گرفته بود…
ب سمت کمد دیواری رفتم…بازش کردم…یه طرفش چن تا تشک و بالشت تازه داشت و طرف دیگش پر بود از کت و شلواری مبین ک اویزون شده بود…
قسمت پایینیش پر از کفشای مختلف اسپرت و مجلسی و کالج و خلاصه هر کفش بیرونی فکرشو بکنی…
یه در دیگه رو باز کردم ک با انواع لباسای مجلسی زنونه روبرو شدم…با دقت بهشون نگا میکردم…مبین چ سلیقه ای داشت…ینی همه ی اینارو قبل از اومدن من سفارش داده بود؟؟؟
چن تاشونو در اوردم و نگاه کردم…خیلی قشنگ بودن و معلوم بود سلیقه ی یک مرد نیس!
سعی کردم بیخیال باشم…شاید بیخودی شک داشتم…
ب سمت کشوها رفتم…
لباسای مردونه اسپرت برای بیرون جدا،، لباسای راحتی مردونه توی خونه جدا…
کشوهای دیگه رو نگاه
کردم…لباسای راحتی زنونه لباسای خواب لباسای بیرون لباس توی خونه مناسب خلاصه همه چی…
توی یه کمد دیگه پر بود از کیف و کفش زنونه…
این همه لباس اووووف…یه دست تاپ و شلوارک راحتی پوشیدم اخیش چقد خوب بود…تاپ و شلوار قرمز بود خیلی ازش خوشم اومد…موهامم از دو طرفم عروسکی بافتم…عالی شدم…برگشتم
در همه ی کشو هارو کمدهارو بستمو بدون توجه ب حضور ارشیا از اتاق زدم بیرون…دلم میخاس بدونم توی اتاقای دیگه چی هس…
در یه اتاق دیگه رو باز کردم و داخل شدم…اتاق سادع و خالی ای بود و جز تخت چیز دیگه ای توش نبود…اومدم بیرون و ب سمت اتاقای دیگه رفتم…
یکیشون اتاق کار مبین بود و یکیشونم کتابخونه…اومدم بیرون و در یه اتاق دیگه رو باز کردم… از چیدمانش فهمیدم مال مهمونه و ب خاطر پر بودن وسایل توش کاملا مشخص شد ک اتاق ارشیاس!چیدمان ساده و کرمی رنگی داشت و زیاد ب چشم نمیومد…
#پارت_شصت_وسه
وارد شدم و با دست سالمم درو بستم…
نسبت ب اتاق ما کوچیکتر بود اما جادار بود…
تخت یه نفره ای زیر پنجره بود…پنجرش مث اتاق ما ب حیاط دید داشت…
مال ما تراس داشت و اما این فقط پنجره بود…
لب تابشو سر میز کارش گذاشته بود ک روشنشم کردم اما رمز داشت و بیخیالش شدم!
سمت اینه ای رفتم ک جلوش پر بود از وسایل…با دقت نگا کردم…انواع دستبند و ساعت های مردونه…
کلا دوتا عطر سر میزش بود…تعجبم گرفت…یکیشو ک حدس میزدم عطر مخصوص خودشع از روی مارکش رو برداشتم و بو کردم…درست حدس زده بودم همونی بود ک همیشه ازش استفاده میکرد…
گذاشتمش سر جاش و دومی رو برداشتم…شیشه ش ک خیلی خوشگل بود…اروم بوش کردم…چقد خوشبو بود…شیرین بود…بیشتر بو کردم…دلم میخاس تا نفس دارم بوش کنم…حالم یجوری شد…
قبلا یه چیزایی راجب عطرای تحریک کننده شنیده بودم اما تجربشو نداشتم…یعنی این از همون عطرا بود؟؟؟
مهم نبود فقط میدونسم ک دلم میخاد این عطرو بخورم…
اروم سر تخت دراز کشیدم و عطرو ک توی دست سالمم بود رو باز نزدیک بینیم کردم…نفسای عمیقی میکشیدم و بیشتر بو میکشیدم…اروم اروم چشمام روی هم رفت و مست شدم…دلم میخاس توی این عطر غرق شم و فقط بخابم…چقد بوش قشنگ بود…احساس میکردم مست شدم…بوشو دوس داشتم…انگار توی این بو گم شده بودم…خودمم نمیدونم چم بود…یجوری شده بودم…دلم یه طوری بود…اصلا نمیخاسم کنار بکشم…یواش یواش خوابم گرفت…انگار فقط من بودم و این عطر…
پلکام بی ملاحظه سنگین شد…
توی حالت خواب و بیداری بودم…یه نفر انگار داشت با موهام بازی میکرد…
اروم چشمامو باز کردم…شاید یک ساعتی میشد ک احساس میکردم خواب بودم…
بیشتر ب اطراف دقت کردم اما خوابم شدید تر بود…
با چشای نیمه بسته ارشیارو دیدم ک با یه لبخند مهربون و شیطونی نگام میکرد…
اروم گف(مینویی)
سریع دست سالممو روی لبم ب نشانه ی هیس گذاشتم…عادتم بود ک اگه یه کلمه حرف میزدن کلا خوابم میپرید…
ارشیا اروم خندید…چشمامو باز بستم…
با تکون محکمی ک خوردم فهمیدم ک توی بغل ارشیام…یهو از جا کنده شدم و احساس کردم ک توی هوا معلقم…
انگار ارشیا داشت منو میبرد جایی…
یکم بعد سر تخت نرمتری فرود اومدم و توی خودم مچاله شدم…
ب شدت خوابم میومد…
تخت سنگین تر شد ینی انگار یه نفر دیگه هم روش خوابید و اروم توی بغل یه نفر فرو رفتم…عطرش ملایم بود و میدونسم ک مبین اصلا از این عطر استفاده نمیکنه…ینی اینکه توی بغل ارشیا بودم…سعی کردم تکون ب خودم بدم…اصلا دلم نمیخاس مبین منو تو این حالت ببینه…
ولی خوابم سنگین تر از این حرفا بود…
اروم توی اغوش خواب فرو رفتم…
#پارت_شصت_وچهار
چشامو باز کردم…
موقعیتم توی دستم نبود…
اینجا کجا بود دیگه؟؟؟
کمی دقت کردم…داخل اتاق بزرگی بودم…
پاشدم و نشستم…
کمی چشامو مالوندم…تنها بودم…هوا تقریبا تاریک شده بود…
ب ساعت نگاهی کردم…7بود…از چن ساعت قبل چیزی یادم نبود…
پاشدم و اتاق رو با دقت از نظر گذروندم…اتاق خودمو مبین بود…
رفتم سرویس و دست سالمم با صورتمو شستم…
اومدم بیرون…لباسام خوب بودن نیازی ب عوض کردن نداشتن…موهام کمی بافتشون شل شدع بود اما اصلا ضایع نبود…
رژ قرمزی با کمی ریمل زدم و از اتاق اومدم بیرون…
کسی نبود…رفتم سر نرده ها…دست ارومی بهشون کشیدم و نشستم روشون و سر خوردم تا پایین…برای بار اول خوب بود…
سالن نشیمن کسی نبود…رفتم سالن پذیرایی…
ارشیا نشسته بود و سرش توی گوشیش…معلوم بود تازه از حموم اومده موهاش خیس بود هنوز…
با اومدن من سر بلند کرد…نیشش و باز کرد گف(بیا اینجا بشین)و ب پیش خودش اشاره کرد…
اخمام توی هم رف…تازه همه چیو یادم اومد…رفتم دقیقا روبروش نشستم و با اخم گفتم( سلام…)
خندید و گف(حالا گیریم علیک،چرا پاچه میگیری دختر؟)
پوزخندی زدم و گفتم(خعلی روداری…
چن ساعت پیشو هنوز یادم نرفته )
بعد هم با خشم گفتم(ب چ حقی بغلم کردی؟مگه نگفتم حد خودتو بدون)
ابروهاشو انداخت بالا و با خنده گف(یه چیزیم طلب کاریا،،تختمو گرفته بودی خب…بردمت گذاشتمت اتاق خودت )
خواسم فشش بدم ک بیخیال شدم…حرف زدن باهاش فایده نداش…
در غیر این صورت بیشتر عصبیانیم میکرد…تصمیم گرفتم سکوت کنم…بیخیالی بهترین سلاحه…
در همون لحظه جمیله اومد و ب انگلیسی پرسید(چیزی کم ندارید خانوم؟)
منم به یه استکان چای اکتفا کردم و پرسیدم(مبین نیومده هنوز؟)
جواب داد(ن یه ساعت دیگه حتما میان)
تشکر کردم…
جمیله همین سوالو از ارشیا پرسیدو ارشیا جوابش (ن) بود…اخرشم در اومد رف…
یکی از پاهام روی اون یکی پام انداختم…
ارشیا پاشد و اومد کنارم نشست…با چشمای درشت نگاش کردم…این دیگه چ رویی داشت…
وقتی نگامو دید گف(چته خب…اومدم دستتو ببینم کاریت ندارم ک)
بعد هم بدون توجه کوچکی ب من دستمو گرفت و بالا پایین کرد…
گفت(اممم خب شکستگیش زیاد نیس…کی گچش گرفتی؟)
تعجبم جاشو ب اخم داد و گفتم(به تو چ)
خندید و گف(چقد تخسی…کمی پزشکی خوندم یه چیزایی حالیمه)
دلم میخاس زیر مشتام خفش کنم…چرا همه چیزو ب شوخی میگرف؟؟؟
ارشیا همچنان با خودش حرف میزد(خب فک کنم تا هفته اینده گچش باز شه زیاد مشکل نداره…اوووممم اگه شد خودم میبرمت مبین ک سرش شلوغه و…)
در همین حین جمیله با یه استکان چای اومد داخل…نگاش کردم…دختر بانمکی بود…صورت گردو سفیدی داشت…
با دیدن من و ارشیا اخماش توی هم رف…
اروم چایی رو گذاش رو میز و بدون حرفی تند از اتاق رف بیرون…با دهن باز نگاش کردم…خندم گرف…
ارشیا برگشت طرفمو باز دهنشو مث یه خط صاف کرد وگف(وضعت خعلی خرابه از تیمارستانم رد شده)
خندم شدت گرف…
ارشیا هم با خنده ی من کمی خندش گرف…فک میکرد دیوونه شدم…
عجب…ارشیا خاطرخواه داشت و من نمیدونسم؟؟؟
در همین حین حضور یکیو توی سالن حس کردم…با خنده برگشتم سمت سالن ورودی ک دیدم مبین با اخم تکیه داده ب دیوار و نگام میکنه…خنده رو لبم خشک شد…
بهم اخطار داده بود ک دورو بر ارشیا نباشم…و حالا وضع من با اون تاپ و شلوارک قرمز،کنار ارشیا،دست گچ گرفته ام توی دستش و خنده ی جفتمون…
رنگ از رخم پرید…مبین اروم تکیه شو از دیوار جدا کرد…
ضربان قلبم شدت گرف…چ غلطی کرده بودم…
ارشیا رد نگامو گرف و مبین رو دید…
با خنده سلام کردو پاشد…اومد چیزی بگه ک مبین بی توجه ب ارشیا با صدای محکمش گف(مینو بیا بالا کارت دارم)
قلبم ریخت…ارشیا هم خندش کمرنگ شد و متعجب ب مبین نگاه کرد…
مبین بدون اینکه منتظرم بمونه رف بالا…
اروم پاشدم…ارشیا برگشت سمتم و گف(چش بود؟)
بدون اینکه چیزی بگم با پاهای لروزن ب سمت پله ها راه افتادم…
زیر لب دعا میکردم چیزی نگه…وای خدا…
ب پله ها رسیدم…اب دهنمو قورت دادم و اروم رفتم بالا…
روبروی در اتاق ایستادم و یه نفس عمیق کشیدم…من کاری نکرده بودم…
پس چرا استرس داشتم…
در زدم…صدایی نیومد…اروم درو باز کردم و وارد اتاق شدم…
مبین رفته بود دستشویی…
قلبم تند تند میزد…سعی کردم عادی باشم…
پاشدم و با دست سالمم یه تیشرت و شلوار راحتی از کشو کشیدم بیرون…
گذاشتم سر تخت و خودم اومدم بشینم ک مبین اومد بیرون…
میدونسم رنگم پریده…فقط تنها کاری ک میتونسم بکنم این بود ک لرزش صدامو کنترل کنم…
#پارت_شصت_وپنج
مبین با اخم صورتشو خشک کرد…رف سمت کشوها…
اروم و لرزون گفتم(واست لباس گذاشتم)
هرکار کردم نتونسم لرزش صدامو کنترل کنم…
مبین با اخم وحشتناکی بهم نگاه کردو خودش یه دست لباس در اوردو گذاش کنار…
کت و شلوارشو در اورد و پرت کرد روی تخت و لباسای راحتی پوشید…
برگشت سمتم و اروم اومد طرفم…پلکم شروع کرد ب پریدن…صدای قلبمو ب وضوح میشنیدم…
صداها نامفهوم از دهنم خارج میشدن و صدام میلرزید(مبین…من…بخدا…من…من…بخدا)
رسید بهم…ذهنم از کار افتاد…توی عمرم اینقد ازش نترسیده بودم…
چشمام از شدت ترس پر شد از اشک…
پرش پلکم شدید شد طوری ک احساس میکردم مبین هم میبینه و بدنم شروع ب لرزیدن کرد…
مبین با اخم وحشتناکش اروم گف(داشتی چ غلطی میکردی؟)
بی اختیار از چشمام اشکا پایین ریختن و من با ترس بدون گریه،با صدای لرزون نامفهوم میگفتم(می…گم…بخدا…تو…توضیح می…میدم)
با دادش بند دلم پاره شد(مگه نگفتم طرفش نرو)
افتادم روی تخت…مبین حمله کرد سمتم ک جیغی کشیدم و اومدم فرار کنم دیر جنبیدم و مبین دستمو گرف…
جیغ میزدم و از ترس سکسکه ام گرفته بود (غ…غلط کردم… م…مبین…بخدا او…نطور ک… تو… فک می…کنی نیس…نیس…غلط…کردم …غ…لط کر…دم)
یه لحظه دیدم دست مبین روی هوا ثابت مونده…
نگاش کردم ک دیدم با حرص دندوناشوروی هم فشار میده و دستش مشت شده…
مشتش محکم روی تخت فرود اومد ک باعث شد از ترس از حال برم…
چن دقیقه ای توی حال خودم نبودم…وقتی کمی اروم شدم درکم از اطراف بدست اومد…مبین محکم بغلم کرده بود و هرزگاهی بوسه ای روی موهام میزد…ترسم برگشت ولی ن ب شدت قبل…
اروم تکونی خوردم…بدنم جون نداش و میدونسم از افت فشاره…
مبین فهمید و اروم گف (خوبی)
چشام بسته شد…حتی نای نگاه کردنم نداشتم چ برسه حرف زدن…دستام هنوزم میلرزید…
اروم زیر گوشم زمزمه کرد(ببخش دست خودم نبود)
چشمام باز شد…
گریه ام گرفته بود…اروم یه قطره اشک از گوشه چشمم افتاد پایین…
مبین اروم اشکمو گرف و گف(گریه نکن معذرت خواستم دیگه)
اروم بلندم کرد و نشستم…سرم پایین بود و گیج میرف…ب لرزش دستام نگاه کردم…و مبین…ازش میترسیدم
مبین صورت بی حالمو توی دستاش گرف…
چشمای پر اشکم دلشو ب رحم اورد…
یهو محکم منو کشید توی بغلش و گف(دیگه اینجور نگام نکن)
بی حسی و پوچی کل بدنمو گرفته بود…
مبین اروم خوابوندم روی تخت و خودش کنارم دراز کشید…
گف(حالت خوب نیس میگم از پایین غذامونو بیارن اینجا باشه؟)
وقتی بی حالیمو دید بلندتر گف(باشه؟)
اروم سرمو تکون دادم…مبین گوشیشو برداشت وزنگ زد بعد یکم مکالمه قطع کرد…
پنج دقیقه بعد غذارو توی سینی اوردن دم اتاق…مبین اورد و سینی رو گذاشت سر تخت…
خودشم نشست و منوهم وادار ب نشستن کرد…
اروم اروم قاشق میذاشت دهنم…
هنوزم کمی ازش میترسیدم…ولی زبونم بند رفته بود…
قدرت تکلم نداشتم…
بعد از غذا جمیله و یکی دیگه اومدن سینی رو بردن…
مبین اروم پیشم دراز کشید و گف(مگه نگفتم نزدیک ارشیا نشو؟)
اومدم چیزی بگم ک کمی بلند گف(گفتم یا ن؟)
اروم سرمو تکون دادم…بازم ترسم بیدار شد…مبین بعد یه مکث گف(دفعه اخرت باشه)
بی چون و چرا سرمو تکون دادم وچشامو ک دوباره پر شده بود از اشک برگردوندم ک مبین اشکمو نبینه…
باورم نمیشد اول شب رسیدنمون اینطور شه…مبین بلند شد و شونه رو اورد…
چشمامو بستم…ولی از حرکاتش و لمس بدنم فهمیدم داره بافت موهامو باز میکنه…
دو دیقه بعد بلندم کردو اروم شروع ب شونه زدن موهام کرد…اروم زمزمه میکرد(همیشه دوس داشتم موهای یه دخترو شونه کنم)
اروم شونه رو توی موهام میکشید و موهامو نوازش میکرد…
اشک صورتمو ک بی اختیار میومدن رو با دستم پاک کردم و سعی کردم لرزش دستامو مخفی کنم…نفسای عمیق میکشیدم تا اروم شم…
یکمی از موهام روی تخت هم بود و مبین با حوصله شونه میکرد…
یهو دست از شونه کردن برداشت و با یه حالت عجیبی اروم از پشت بغلم کرد…
سرشو توی موهام فرو برد و چند تا نفس عمیق کشید…
پایان
خدا من چیکار میکردم با دلم؟چیو تحمل میکردم؟
مبین ب زور نشوندم روی مبل و رف واسم یه لیوان آب اورد…لب نزدم…فقط توضیح میخواسم…
وقتی نگاه خیرمو دید سرشو انداخت پایین و اروم با اخم همیشگیش گف(ترم دوم دانشگاه بودم با رژین آشنا شدم…خیلی خوشگل بود…توی نگاه اول محوش شدم…یکی دوماهی کشید تا ازش فرصت واسه دوستی گرفتم…بار اولم بود…همه ی اخلاقاش واسم جالب بود…خیلی فرق داشت با همه…نمیدونم چرا…ولی عاشقانه دوسش داشتم…دوستیمون خیلی طول کشید…چهار سال!دیگه وابستش شده بودم…عاشقش بودم…برای ازدواج میخواستمش…اما اون منو نخواست…گف برای ازدواج زوده…قبول کردم…یه مدت گذش…باهام سرد شده بود…بهونه میاورد…دیگه پیشم نمیومد…خبرش رسید رفته بود با یه نفر دیگه رفیق شده بود…خرد شدم… داغون شدم…بهش گفتم ک از قضیه خبر دارم…اخ ک وقتی توی روم وایسادو گف خسته شده از این رابطه…اخ اخ باورم نمیشد این عشق من باشه…گف منو نمیخاد…هه واسم ارزوی خوشبختی کردو…رف…ب همین سادگی!من موندم و تنهایی…از بچگی تنها بزرگ شدم…بدون پدر بدون مادر…عشقمم اینطور شد…پسر یه بار عاشق میشه…ولی خدا نکنه از عشقش ناامید شه…اخ ک عالم و ادم هم بیان نمیتونن اون دلو دل کنن…من داغون شدم…رفتم ترکیه…نخاسم کسی نابودیمو ببینه…بعد از یه سال برگشتم…ولی دیگه اون ادم سابق نبودم…اینم ک همه میبینن…مینارو هم واسه ازدواج انتخاب کردم…برای اینکه از تنهایی در بیام…درست موقع نامزدی رژین برگشت…احساس میکردم ازش متنفرم…الان ب هر دری میزنه باز زندگیمو خراب کنه…هنوز قسمت نشده باهاش هم کلام شم…ولی خبرارو بهم میرسوندن ک میخاد دوباره باهام باشه…اما دیره…اون فکر میکنه تو نامزد منی…از وجود مینا خبر نداره…)
مکث کرد…صورتم پر بود از اشک…مبین هم عاشق بود…چهارسال باهاش بود…حتما خیلی دوسش داشت…!حسی مث حسودی باعث میشد ک دلم بخواد برم خودمو بکشم…
مبین اروم منو کشید داخل بغلش ونفس عمیقی کشیدو گف(تو بوی اونو میدی )
چشمام بسته شد…حس میکردم راه نفسم بسته شده…چقد دوستش داشت…
روزنه ی امیدی توی دلم روشن شد…راهی ک براش برنامه ریزی کرده بودم الان میتونس باز بشه…مهم نبود ک مبین منو کی ببینه…مهم این بود ک من مال مبین شم…با اینکه داغون بودم،اما اشک و زاری رو باید میذاشتم کنار…مبین و هدفم مهم تر بودن!
دستامو بالا اوردم و دور گردنش انداختم.
اروم در حالی ک هنوز صدام از گریه میلرزید زیر گوشش گفتم(مبین مال من میشی)
چشماش بسته بود و توی فکر،،،زمزمه شو شنیدم ک میگف(من مال توام)
#پارت_پنجاه_ودو
اروم نگاهی ب ساعت کردم…هشت بود…دیگه هوا رو ب تاریکی بود…
بغضمو قورت دادم و با صدایی ک اثر گریه توش پیدا بود اروم زیر گوشش گفتم(عشقم امشب منو تو ما بشیم؟)
با چشمای بسته اروم گف(برگشتی زندگیم؟)
صدای شکستن قلبمو شنیدم…لبامو محکم گاز گرفتم گریه نکنم…ب زور
( اوهومی) از گلوم خارج شد…
.
زیر گوشم گف(میدونی چی بهم گذش؟خیلی تنها بودم)
سعی کردم خودمو کنترل کنم…گفتم(مهم الانه)
محکم فشارم داد ب بغلش و گف(امشب پیشمی؟)
ب سقف نگاه کردم…خدایا…خودت کمکم کن…مبین رو مال من کن!
زیر گوشش با زمزمه گفتم(امشب مال توام)
نفس هاش تند شده بود…نشستم روی پاهاش…سریع با دستم اشکامو ک ردشون روی صورتم بود و پاک کردم و لبامو گذاشتم روی لباش…محکم منو گرفته بود و یه لحظه هم ول نمیکرد…نفس هاش تند شده بود و دمای بدنش بالا رفته بود…ازش اروم جدا شدم…چشماش بسته بود…دراز کشید روی مبل و منم روش…
لبام رف روی لباش…با یه حرکت شالمو از سرم در اورد و دوباره شروع کرد لب گرفتن…
دستاش نوازش وار روی کل بدنم ب حرکت در اومده بود…
میچرخید روی پام و کمرم و گردنم…
اروم شروع کرد دکمه های مانتومو باز کردن…
زیر لب زمزمه هاشو کم و بیش متوجه میشدم ک میگف(میدونسم برمیگردی همه کسم و…)
سرش رف توی گردنم…
#پارت_پنجاه_وسه
مانتومو با یه حرکت از تنم در اورد…زیرش هیچی نبود…گاز میگرفت و میمکید…
موهامو بسته بودم و دست و پاگیر نبود…
مبین با یه حرکت جامونو برعکس کرد…افتاد روی سینه هام…
دیگه توی حال و هوای خودش نبود…
من هم…
شلوارمو هم از پام در اورد و وحشیانه افتاد روم…
لب میگرفت و میبوسید…
کمی بعد بلندم کردو برد اتاق انداخت روی تخت…اومد روم و شروع کرد گردنمو خورد…جفتمون نفس نفس میزدیم…زیر گوشم زمزمه کرد(اماده ای خانومم)
چنگ زدم ب کمرش و صادقانه ترین جمله ی زندگیمو گفتم(من حاضرم)…
کنارهم خوابیده بودیم…
پتو دورم پیچیده بود و مبین اروم پیشم دراز کشیده بود…
ب ساعت نگاه کردم…یازده شب بود…زیر دلم کمی درد میکرد…
مبین اروم گف(خوبی؟)
سرمو تکون دادم و گفتم(اره چیزیم نیس)
سرشو انداخت پایین و گف(خیلی متاسفم…هیچی دست خودم نبود…نفهمیدم)
دستم مشت شد…ولی خودمو نباختم…با لبخند زوری گفتم(اصلا مهم نیس من راضیم)
بوسه ای روی موهام زدو گف(ببخشید)
قلبم درد گرفت…مبین پشیمون بود!ولی دیگه دور، دور من بود…مبین مال من بود…
اروم گف(گرسنت نیس؟)
سرمو تکون دادم…
از پیشم بلند شد و لباساشو پوشید…ب تخت کثیف نگاه کردم ک مبین گف(عوضش میکنم)نگاش کردمو سر تکون دادم…
مبین رف بیرون و من رفتم حموم…
دوش سرپایی گرفتم و ربع ساعته برگشتم…لباسامو پوشیدم و موهامو با حوله بستم…رفتم اشپزخونه
مبین غذا سفارش داده بود…رستوران نزدیک بود…
نشستم و اروم شروع کردم ب خوردن…شاید مبین پشیمون بود ولی من بهترین کادوی تولد عمرمو گرفته بودم…
#پارت_پنجاه_وچهار
کمی دلم گرف…دیگه دختر نبودم…یه لحظه فقط یه لحظه پشیمون شدم از کارم…اگه مینا میفهمید؟من چیکار کرده بودم؟
ب مبین نگاه کردم…اروم و با اخم غذاشو میخورد…مبین ارزششو داشت!لبخند بیجونی زدم…اروم سرمو اوردم بالا و گفتم(مبین؟)
بدون اینکه نگام کنه با اخم گف(هوم؟)
اروم گفتم(ناراحتی؟)
نگام کرد…بی هیچ حرفی…اومدم چیزی بگم ک پیش دستی کردو گف(پاش میمونم)
اروم گفتم(تو ک قراره مسئولیت کارتو ب عهده بگیری،خب چرا دیگه باهم بد باشیم؟منظورم اینه ک تو میتونی …)
حرفمو قطع کردو گف(مسئولیت کارمونو!)
سکوت کردم…ضربه ی سنگینی بود…
اشتهام کور شده بود و نصف غذا مونده بود…پسش زدم و پاشدم رفتم داخل پذیرایی…
باید فکر میکردم باید فکر میکردم…!اینطور نمیشد…نمیشد با مبین لج کنم…نمیشد قهر کنم…اونوقت اگه یه موقعی جا میزد چی؟؟؟
قلبم ریخت…ن ن مبین اینطور نبود…اب دهنمو قورت دادم…نباید ازم میرنجید…نباید نباید!..
توی بغلش خوابیده بودم…ساعت دو بود…دستم کمی اذیتم میکرد ولی قابل تحمل بود…ب چند ساعت قبل فکر میکردم…ب اینکه سعی کردم مبین رو رام کنم…شوخی کردم خندیدم اذیتش کردم،خندید اذیتم کرد بغلم کرد…باهم روتختی رو عوض کردیم و باهم خوابیدیم…حس خیلی خوبی بود…
مبین رو دوس داشتم…بیشتر از جونم…
یاد مامان افتادم…وای یعنی چیکار میکردن؟؟؟
اونجور ک من از خونه زدم بیرون…وای قلب مامان…سریع از جام پریدم و گوشیمو برداشتم…روشنش کردم…
وای چندبااااار زنگ زده بودن…
پیامی با دست سالمم ب مامان نوشتم با این مضمون(ببخشید مامانم فردا اول صبح خونه ام…خونه یکی از دوستامم واسش مشکل پیش اومده بود)
یکمی فکر کردم…دوباره نوشتم(سکته رد کرده بود واسه همین دیروز نگرانش شدم فردا میام فداتشم نگران نشی اوووم بوس شبت بخیر)
سند کردم و دوباره بغل مبین دراز کشیدم…مبین خواب بود…میدونسم مامان هم الان خوابه…
عب نداش فردا میخوند…ب سپهر فکر کردم…یه درصد هم ناراحت نشدم…من مبین رو داشتم…اصلا واسم مهم نبود سپهر بدونه دخترم یا ن…دست گچ گرفتمو اروم روی دلم گذاشتم…
با فکر مبین ب خواب رفتم…با فکر فردایی بهتر!
با سرو صدایی از خواب پاشدم…ب اطرافم نگاه کردم…مبین نبود…صدا از توی پذیرایی میومد…
پاشدم و تلو تلو خوران بیرون رفتم…
اولین چیزی ک دیدم یه پسر جوون بود و بعد مبین رو دیدم ک پشت ب من بود…
چندبار پلک زدم تا دقیق تر ببینم…پسری با موهای بالا رفته و زیبا،تیشرت سفید با کت تابستونی مشکی و شلوار مشکی…خوشگل بود ولی کی بود ؟؟سریع متوجهم شد و حرفشو قطع کرد و نگام کرد…خیره…دهنش باز مونده بود…چقد قیافش اشنا میومد…
مبین برگشت…جز یه شلوار مشکی چیزی تنش نبود…
با اخم نگام کرد…سلام کردم…مبین با اخم گف(برو اتاق)
کمی فکر کردم…چرا؟؟؟یاد خودم افتادم…
واااای…ب خودم نگاه کردم…یه تیشرت مشکی جذب تنم بود و یه شرت سفید…جیغی کشیدم و پریدم داخل اتاق…
درو بستم و دستم سالممو روی قلبم گذاشتم…
رفتم جلو اینه…ب خودم نگاه کردم…موهای بلندم ک تا رون هام میرسید ژولیده شده بود…جای کبودی روی گلوم و بدنم معلوم بود…یه دستم توی گچ بود…چ تیپ محشری!
بدتر از همه لباسم بود…تیشرت مال دوران 18یا19سالگی مبین بود ک ب زور دیشب واسم پیداش کرده بود و فیت تنم بود اما قدیمی بود…
تکیه مو دادم ب میز و نفس عمیقی کشیدم…آبروم رف…
راستی اون پسره کی بود؟؟؟کمی فکر کردم…چقد اشنا بود…موهاش موهاش…گریه هایی رو یادم اومد و…اها امیر ارشیا بود…اون شب توی پارک…دهنم باز موند…اینجا چیکار میکرد؟؟؟وای الان راجبمون چ فکری میکرد…موهای تنم سیخ شد از خجالت…هرفکری میکرد حق داشت!
سعی کردم ب فکرای مضخرفم پایان بدم و ب جاش موهامو شونه کنم…
#پارت_پنجاه_وپنج
با حرص شونه رو توی موهام میکشیدم…یه لحظه حواسم رف پی ساعت…چندبود؟؟؟
ب گوشیم نگاه کردم…هشت صب…چقد سحرخیز!
تندتر موهامو شونه زدمو بستمشون…همچنان از بیرون صدا میومد…توجهم جلب شد ب حرفاشون…:
مبین با صدای محکم همیشگیش گف(گمشو دیگه میگم میام)
ارشیا(عوضی میگم بابا گفته تا نیاریش نیا خونه)
دیگه واینسادم ب بحثشون گوش بدم…هرچی بود مسئله کاری بود… رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم و اومدم بیرون…وقتی اومدم دیگه صدایی نمیومد…اروم در اتاقو باز کردم و نگاه کردم…مبین نبود…اب دهنمو قورت دادم و رفتم بیرون از اتاق…توی اشپزخونه تکیه شو داده بود ب کابینت و رفته بود توی فکر…متوجهم نبود…سلام کردم…نگام کرد…خیره…با تعجب نگاش کردم…انگار ک تازه متوجهم شده باشه با اخم گف(علیک سلام…اون چ طرز اومدن بود؟)
گفتم(نمیدونسم ادم اینجاس خو)
نگام کرد…سکوت…!
اروم گف(خوبی؟)
خسته از این کلمه تکراری گفتم(صدبار پرسیدی ازم آرررررره خوبم)
سکوت…
پرسیدم(اون کی بود؟)
کلافه و با اخم گف(یکی از دوستام)
اومدم بگم چته ک حرفمو قطع کردو و بی مقدمه پرسید(قاعدگیت کیه؟)
شوکه از حرفش دلم ریخت…حس کردم قلبم وایساد…آب دهنمو قورت دادم…ب خودم شک کردم…از طرفی هم کمی خجالت کشیدم…اه لعنت ب این مشکل مضخرف همیشه ما دخترا باید سرش حسابی دردسر داشته باشیم…سعی کردم ب جای فکرای الکی سر مسئله اصلی متمرکز بشم… کی بود؟؟؟امممم…اممم…
با یکم فشار یادم اومد و سریع گفتم(اها یه هفته دیگس)
نفس راحتی کشیدم…اما مبین همچنان درگیر بود…اروم رفتم طرفش و ازش پرسیدم (چیزی شده مبین؟)
لبخند زوری ای زدو گف(ن چیز مهمی نیس فقط…)
سرمو تکون دادم و گفتم(فقط چی؟)
نفس عمیقی کشید و در حالی ک به روبرو نگاه میکرد محکم و بااخم گف(میخام برگردم ترکیه)
بهت زده بهش نگاه کردم…چی میگف؟؟؟شوکه گفتم(چـ…چی؟)
نگام کرد…شمرده گف(میخام،برگردم،ترکیه)
دهنم خشک شده بود…بریده گفتم(پس…پس من…من چی؟)
کلافه و بااخم گف(نمیدونم)
چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدم…ن ن مبین نمیتونس منو ترک کنه…من بدون مبین نمیتونسمممممممم…
حاضر و اماده از خونه ی مبین زدم بیرون…
ب مبین فکر کردم…ب صبونه ای ک پیش هم خوردیم…ب اینکه مبین سعی کرد بخندونتم و مثلا حواسمو پرت کنه…ک البته کمی موفق شد…
اسانسور ایستاد و پیاده شدم و ب طرف ماشینم رفتم…ریموتو زدم و اومدم سوار شم ک صدایی توجهمو جلب کرد(سلام)
برگشتم و با تعجب گفتم(سلام تو؟)
ارشیا خندید و گف(شناختی ن؟منم تا دیدمت توی اولین نگاه شناختمت)
لبخند کمرنگی زدم و گفتم(ممنون)
اومد طرفم و یه کاغذ گرف سمتم و گف(خوشحال میشم بیشتر باهم اشنا شیم)
گفتم(چ لزومی داره بیشتر باهم اشنا شیم؟)
با نگاه خیرش گف(ازت خوشم میاد…خیلی نازی)
اخمی بین دوابروم نشست…گفتم(خب ک چی؟)
لبخند دخترکشی زدو درحالی ک ادامسشو باد میکرد گف(میخام یه مدت باهم باشیم)
عصبی دستشو پس زدم و سوار ماشینم شدم…
پسره ی پرو…استارت زدم و با دست سالمم دنده عوض کردم…زد ب شیشه…شیشه رو دادم پایین و در حالی ک ب روبرو نگاه میکردم گفتم(دفعه ی اخرت باشه زر و زر میکنی)
دستاشو توی جیب شلوارش فرو کرد و در حالی ک داش عقب عقب میرف دوتا انگشتشو گذاش کنار پیشونیش و گف(ولت نمیکنم لیدی…ب امید دیدار)
گاز دادم و از پارکینگ زدم بیرون…همینو کم داشتم…پسره ی خر…
#پارت_پنجاه_وشش
به در خونه رسیدم…هوفی کشیدم…گوشیمو برداشتم و نگاش کردم…صدوچهارده تا میسکال…بی توجه بهشون برداشتم زنگ زدم ب خونه…توی دومین بوق مامان برداش ک گفتم(پشت درم)
قطع کردم و منتظر موندم…ب دیقه نکشید در باز شد و رفتم داخل…
ماشینو پارک کردم و پیاده شدم…مامان با عجله از در ورودی اومد بیرون…تا منو دید خودشو انداخت بغلم و گف(قربونت برم چرا اینقد نگرانمون میکنی اخه دلم هزار راه رف)از خودم جداش کردم…برق اشکو توی چشاش دیدم…لبخند غمگینی روی لبم نشست…چقد اذیتشون میکردم…گفتم(اولا اینکه سلام،،،دوما اینکه گریه نکن دلم میگیره ها گفتم ک میرم پیش دوستم فدای اشکات مامانم دیگه بسه ک بابا اینجور ببینتت حسابم با کرام الکاتبینه…)
لبخند خجلی زدو نیشگونی ازم گرف و گف(کوفت زلزله)
دستشو گرفتم و باهم رفتیم داخل…
بابا خونه نبود…طبق معمول!
مینا هم حاضر از پله ها داشت میومد پایین ک تا منو دید گف(به به چ عجب ما چشمون ب جمال شما روشن شد)
اخمی کردم و جوابشو ندادم…اومد از پشت بغلم کردو گف(عن نشو دیگه خاهری…یکم بغلم کن بوسم کن مثلا دلم واست تنگ شده ها)
از خودم جداش کردم و زیرلب گفتم(چندش)
خندید و درحالی ک از خونه میزد بیرون گف(دردونه ی مامان بابا،ب مامان بگو دارم میرم پیش مبین نگران نشه)
بوسی فرستاد و رف…لبخند غمگین و حرصی ای زدم…پوست لبمو میکندم…لعنت بهت…لعنت بهت…
به ساعت نکشید ک سرو کله ی سپهر هم پیدا شد…
توی اتاقم بودم ک در ب شدت باز شد و سپهر با وحشت اومد داخل…دستمو گذاشتم روی قلبم و با داد گفتم(چته وحشی زهرم رف)
هجوم اورد سمتم و محکم منو توی بغلش کشید…شوکه به رفتاراش نگاه کردم…زیر لب میگف(نامرد دلم برات تنگ شده بود اصن میدونی دل تنگی چیه…نمیدونی چی کشیدم وقتی مامانت گف با اون حال از خونه زدی بیرون…)
حرفشو قطع کردم و درحالی ک از خودم جداش میکردم گفتم(ولم کن روانی)
به زور ازم جدا شد…دستی ب صورتش کشید ک باعث شد بفهمم گریه کرده…گف(ببخشید دست خودم نبود…ببخش اگه اذیت شدی )
پوفی کشیدم…عجبا!
خواب بودم ک احساس کردم الانه ک خفه شم…با ضرب از جا پریدم ک دیدم ارمان بالای سرم داره غش غش میخنده…با چشمای گشاد گفتم(چی شده)
دوتا انگشتشو نشونم داد و اشاره ای ب دماغم داد…فهمیدم باز قصد خفه کردنمو داشته…با حرص از جا پریدم گذاشتم دنبالش…از اتاق با خنده زد بیرون و گف(غلط کردم مینو)
تا وسط پله ها گذاشتم دنبالش ک یهو وایساد.
با عجله بهش رسیدم و اومدم موهاشو بکنم ک یهو دستمو گرف و با عصبانیت از پله ها برد بالا.
بهت زده از کارش گفتم(چته)
هلم داد توی اتاق و خودشم اومد داخل،،،اشاره ای ب اینه کردوبا عصبانیت گف(اینجور میخاسی بیای پایین؟)
برگشتم و ب اینه نگاهی کردم.
نیم تنه با یه دامن کوتاه راحتی.
ب قیافم نگاه کردم،،از خواب زیاد پف کرده بود،،،
حواسم ب ساعت جمع شد.شش بود و نزدیکای غروب،،،
خجل برگشتم سمت ارمان ک دست ب سینه و با اخم نگام میکرد،،،
نگاهی ب لباساش کردم،،،
تیشرت بلند تا یکم پایین تر از شکمش ب رنگ سورمه ای با شش جیب ابی،،،مث همیشه عالی!
صدام ک از شدت خواب گرفته بود گفتم(اشغال اگه تو اذیتم نمیکردی اینجور نمیشد،،،حالا بگو اینجا چ غلطی میکنی؟)
یه تای ابروهاشو داد بالا و گف(یعنی نمیدونی تولدتع دیگه؟)
چشام گشاد شد.راست میگف،،،،خندم گرف و گفتم(ن والا)
سری تکون داد و ب عادت همیشگی اومد بغلم کرد و بوسه ای روی موهام زد و گف(تولدت مبارک زنبور کوچولو)
نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم(زنبور باباته)
خندید و گف(توله ب عمو حرف میزنی؟الان میرم بهش میگم)
گذاشتم دنبالش در حالی ک از اتاق میدوید بیرون گف (لباساتو عوض کن ایندفعه نمیبخشما)
درو محکم ب هم کوبید.عوضی،،،،
از کارامون خندم گرف.
رفتم حموم و دوش گرفتم.اومدم بیرون و خودمو خشک کردم.لباس قشنگی پوشیدم و ارایش کردم.
از پله ها سر خوردم و اومدم پایین.
اوه اوه جمع همه جمع بود.
خونه چراغونی بود.واقعا قشنگ بود.
با دیدن من همه پاشدن و تبریک گفتن.رفتم طرفشون و باهمه دست دادم و تشکر کردم.
مهمونا فامیلا و اشناهای نزدیک بودن و حدودای بیست سی نفری میشدن.مبین و سپهر هم بودن.
همه بودن.از مامان بابا هم تشکر کردم.میناهم عین خر نشسته بود و تعریف میکرد.تولد اونم بود.ولی من بیشتر مورد توجه بودم.
شب خیلی خوبی بود.واقعا خوش گذشت،،،
کیک دو قلو،خوردن شام مشترک با مینا،رقص دوتاییمون،.
مث همیشه تولدام بهترین شبای عمرم محسوب میشد.
#پارت_پنجاه_وهفت
ب نظر خودم ک بهترین تولد عمرم بود…19 شهریورماه تاریخ تولدمون بود…من کادوی اصلی تولدمو از مبین اونم دیشب گرفته بودم…
مبین مال من بود…مبین عشق من بود…
حتی خونه ی ویلایی ک بابا ب نام منو مینا زده بود هم چنگی ب دلم نزد…حتی سرویس نیم ست زیبای سپهر هم خوشحالم نکرد…
اما دستبند طلای مبین از همه بیشتر ارزش داشت…خوشحالیم از این جهت بود ک هیچ فرقی بین منو مینا نذاشته بود و واسه جفتمون دستبند خریده بود…
حتی احساس میکردم مال من خوشگل تره!مبین ارزش داشت…ارزش همه چیو داشت…عشق من بود…عاشقش بودم…از عمق وجودم میخاسمش…من دوسش داشتم…
خسته از همه جا روی تخت دراز کشیدم…عجب شبی بود…
گوشیمو برداشتم و به مبین پی دادم(مرسی عمرم بابت دستبند،من ب همون کادوی دیشب راضی بودم بهترین شب عمرم بود)
بعد از پنج دقیقه جواب داد(کدوم کادو؟)
خندیدم.شیطون شده بود…واسش نوشتم(یعنی عشق بازی دیشبو یادت رفتع؟ب من ک خیلی خوش گذش)
بعد یکی دو دیقه جواب داد(دوس داری باز تکرار شه؟)
دهنم باز موند…پروووووو…نمیدونم با چه رویی واسش نوشتم(اوم خیلی)
زود جوابش اومد(ببخش اگه اذیت شدی دیشب…ولی جبران میکنم ب موقعش)
لبمو گاز گرفتم و ریز خندیدم.پرو…
یکم بعد واسش نوشتم(بریم بخوابیم دیگه)
نوشت(شبت بخیر خانومم)
فقط و فقط خدا میدونس ک چ لذتی ب دلم سرازیر شد از کلمه ی خانومم!
با عشق واسش نوشتم(شب توهم بخیر،دوستت دارم زندگیم)
چشمامو با عشق روی هم گذاشتم و ب خودمو مبین فکر کردم…ب اینده ی رویاییمون!..
با استرس ب اینور و اونور میرفتم.مبینا با حرص بهم نگاه میکرد…میدونسم با سیلی ای ک ب گوشم زده هنوزم دلش خنک نشده…ولی نگرانی من چیز دیگه ای بود…سه روز از وقت قاعدگیم گذشته بود و هنوز خبری از هیچی نبود…
از شدت استرس ب مبینا زنگ زده بودم و وقتی اومد همه چیو واسش گفتم…میدونسم اگه منو بهش بدن تیکه تیکم میکنه…
تو همین فکرا بودم ک مبینا با عصبانیت گف(اشغال کم راه برو سرم گیج رف بتمرگ ببینم چ گلی ب سرمون بگیریم)
با ترس دستاشو توی دستای سردم گرفتم و گفتم(وای مبینا اگه…)
سریع با عصبانیت گف(اگه و زهرمار.هنوز ک چیزی مشخص نیس.)
میدونسم قصدش دلداریه ولی استرس اونو هم درک میکردم…گف(باید بریم ازمایش بدی اینجور ک جفتمون تلف میشیم از بی خبری)با ترس و دو دلی سرمو تکون دادم…
ترسی توی دلم نشسته بود…ترس وحشتناک از اتفاقی ک قرار بود بیوفته…
با لبخندی ک خودم نمیدونسم ب چی تعبیرش کنم ب برگه جواب ازمایش توی دستم خیره شده بودم…ب جواب مثبت توی برگه…ب یه هفته ای بودنم…!
حتی ب مبینا هم نگفته بودم ک اومدم دنبال جواب…حس های متضادی توی دلم نشسته بود و این باعث میشد حالت تهوع پیدا کنم…حس ترس،حس ناامیدی،حس شک،استرس،خوشحالی،لذت،ذوق…!
از یه طرفی هیجان داشتم برای بچه ای ک توی بطنم شکل گرفته بود و از طرفی میترسیدم از اینده ی بچم…از اینکه مبین مسئولیت بچشو قبول نکنه میترسیدم…از یه طرف ذوق دستای کوچولو و عطر تنش داشت وسوسه ام میکرد و از طرف دیگه از عکس العمل اطرافیان،مردم،اشناها،دوستا از همه مهمتر مینا و مامان بابا بیم داشتم…از اینکه بچم رو ننگ بدونن…
نمیفهمیدم…هیچی نمیفهمیدم…تغییر کوچولوی هوا ب خاطر اومدن پاییز تن گر گرفتمو اروم نمیکرد…گیج شده بودم…احساس میکردم توی خلا گیر کردم…بی احساس…با لبخند سرد و بیجونی ک روی لبام جا خوش کرده بود زل زده بودم ب برگه…
یعنی مبین بچشو قبول میکرد؟؟؟
اروم توی خیابون راه میرفتم و فکر میکردم…باید چیکار میکردم؟؟؟؟؟خدایا خودت کمکم کن…
لعنتی…تازه تصمیم گرفته بودم ک برم و همه چیو ب مبین بگم…بهرحال پدر بچش بود نمیشد ک نفهمه…ولی این دختره ی خر با اینکه جواب زنگ تلفنشو نداده بودم ولی با پیامش حالمو درگیر کرد(ببین باشه جواب نده،ولی اگه ایندتو دوس داری فقط نیم ساعت از وقتتو بهم بده. باور کن بحث زندگیته.توی پارک سر کوچتون منتظرتم)
فشی زیر لب نثارش کردم…میومد گوهشو میخوردو میرف…عب نداش فقط نیم ساعت!
با عصبانیت استارت زدم و از خونه زدم بیرون…
ماشینو پارک کردم و پیاده شدم…عینک دودیمو بالای چشمم زدم و ب دنبال قیافه ی اشنایی گشتم…
یهو صدای پیام گوشیم بلند شد(مستقیم بیا سر نیمکتای پیش ابخوری نشستم)
پوزخندی زدم و راه افتادم…
بعد از کمی جستجو پیداش کردم…
شال و کیف زرد رنگی پوشیده بود بود با مانتو و کفش و شلوار مشکی…
نزدیک شدم و با دقت جز ب جز صورت و هیکلشو کاویدم…
ضربان قلبم غیر قابل کنترل بود…
روبروش ایستادع بودم…چشای مشکی درشت با بینی عملی…رژ صورتی زده بود باعث شده بود لباش خوش فرم تر بشه…صورت گرد با گونه های درشت…چرا احساس میکردم ته چهره هامون شبیه همه؟؟؟موهای
مشکیش از شالش بیرون افتاده بود…در یه کلام،جذاب و نفس گیر بود…قلبم لرزید…و دلم…احساس کردم بچمم ناراحته…بچه ای ک هنوز چیزی نبود جز لخته ای خون…شاید اونم از رقیب مامانش بدش میومد…
بلند شد…لبخندی زد ک گونه هاش درشت تر شد…دستشو ب سمتم دراز کردوبا لبخند چندشی گف(هپی تو سی یو لیدی)
نیشخندی زدم و دستشو توی دستم فشردم و با تمسخر گفتم(می تو)
نیش کلاممو گرف…ظاهرشو حفظ کرد…با پوزخندی گف(سلیقش حرف نداره)
سرمو تکون دادم و با لبخند پر غروری گفتم(ارزشش بیشتر از خیلی چیزاس)
بی توجه ب طعنه کلامم گف(ولی سلیقه ی تو مضخرفه)
چشام گرد شد…پوزخندی زد و ادامه داد(لقمه بزرگ تر از دهنت برداشتی حواست هس؟)
اخم صورتمو گرف…عصبی گفتم(ب هیچکس ربطی نداره من انتخابم چی بوده…مهم مبینه ک منو انتخاب کرده)
دورم چرخید…با پوزخند و تمسخر…کل هیکلمو برانداز کرد.
اشاره ای ب تیپش کردو گف(لباسای منو تو باید بپوشی…ب تو میاد…بهرحال بوری و خوشگل!زرد ب من نمیاد میدونی ک)
شاید در حالت عادی حرفش باعث خنده میشد…ولی طعنه ی کلامشو خوب میفهمیدم…منظورش این بود ک جای منو اون باید باهم عوض شه و مبین مال اون شه…قلبم داشت میسوخت…
میدونسم نمیتونم مقاومت کنم…ولی نمیتونسمم مبین رو ببازم…
نگاهی ب جثه ی لاغر و ریزه اش انداختم…اینجا تظاهر ب کار میومد…تمام تلاشمو کردم و عصبانیتمو مهار کردم…لبخند زهرداری سر لبام نشوندم…من باخت نمیدادم…باید از برگ برندم استفاده میکردم…ضربه ی اخرو زدم(من دیگه برم…انگار کار خاصی اینجا نداشتم فقط وقت تلف کردم ب هرحال کارای مهمتری دارم…مبین خوشحال میشه بفهمه بابا شده)
پشتمو بهش کردم و ب سمت ماشینم راه افتادم…میدونسم خشکش زده و قدرت هیج عکس العملی رو نداره…ولی حالش بدتر از من که نبود بود؟؟؟…ابروهام تیک گرفته بود…بدنم میلرزید…لعنت بهش…
سوار ماشینم شدم…بالافاصله پیامش ب گوشیم رسید(تو نمیدونی چیکار کردی…خواسم بهت بگم پاتو از زندگی منو مبین بکشی بیرون چون مبین از اول تا اخر مال منه…ولی تو انگار ب هر ریسمونی چنگ زدی تا مبینو برای خودت کنی…راه درستیو انتخاب نکردی…مبین هیچوقت بچه دوس نداشته…پشیمون میشی…)
با عصبانیت گوشیو کوبیدم ب در کمک راننده…به اطراف نگاه کردم ولی خبری از رژین نبود…بخشکی شانس…
با حرص روشن کردم و ب سمت خونه روندم…
باید فکر میکردم باید فکر میکررررررررردم…
#پارت_پنجاه_وهشت
روی تختم نشسته بودم و ساعت ها فکر میکردم…چقد بدبخت بودم…زیر لب همچنان رژین رو فش میدادم…لعنتی…اگه یه ساعت دیرتر سروکله ش پیدا میشد الان مبین میتونس بفهمه بابا شده و این بار عذاب وجدان و مسئولیت کمی از روی دوش من برداشته میشد…با اینکه میتونسم الانم ب مبین بگم اما میترسیدم…حرفای رژین توی دوراهی قرارم داده بود.گف مبین بچه دوس نداره مگه ن؟اره دیگه همینو گف…اگه ازم میخاس بچمو بندازم چی؟با فکر این کار موهای تنم سیخ میشد…حتی از الان هم عاشق بچم بودم…بچه ای از مبین…ثمره ی عشقم بود…نمیتونسم ازش بگذرم…این پیوند بین منو مبین رو محکم میکرد…پس مبین نباید از وجودش باخبر میشد…
وقتی کمی بزرگ شد،،دیگه مبین دلش نمیومد بگه سقطش کنم و در اون حالت هم بچمو داشتم هم مبین رو…
کلافه نفسی کشیدم…مبین نباید میفهمید…!..
با چشمای درشت ب مبین نگاه میکردم…چی داشت میگفت؟؟؟؟؟
با بهت و لکنت زبون گفتم(چیـــ…چی؟)
کلافه و با اخم گف(گفتم فردا میرم ترکیه وسایلتو جمع کن اگه میخای بیا)
چشمام پر اشک شد…گفتم(پس…پس خانوادم چی؟)
نگاه خیره ای بهم کردو گف(اگه هم میخای بمون…من واسه خودت میگم…چون اگه مامانت اینا بفهمن چ گندی بار اوردی مطمعن باش دیگه جزو خانوادشون ب حساب نمیای)
اشکم در اومده بود…دلم شکست با حرفاش…من گند ب بار اورده بودم؟؟…از همه مهمتر مبین ازم میخاس باهاش برم ترکیه!!!نمیتونسم خانوادمو ول کنم و برم…از طرفی هم بچم چی میشد؟؟؟؟
با التماس گفتم(مبین نمیتونم)
کلافه قدمی زد و اومد طرفم و محکم بغلم کرد…با صدای بمش زیر گوشم گف(تا شب فکراتو بکن…اگه نمیای،الان اخرین دیدارمونه و باید اعتراف کنم دلم واست تنگ میشه…ولی اگه میای،ب دنیای من خوش اومدی)
با صدای لرزونم گفتم(پس تکلیف مینا چی میشه)
مبین اروم گف(نمیدونم…ولی اینو مطمعنم ک نمیتونم اینجا بمونم…کارای مهمتری توی استانبول دارم ک نمیتونم نیمه رهاشون کنم)
بغض گلومو گرف…مبین فهمید…
بوسه ای زیر گردنم زد و اروم گف(منتظرتم)بعد هم از اونجا دور شد و از پارک زد بیرون…
با اشک ب اسمون نگاه کردم…اواسط مهر بود و هوا گرفته…انگار اسمون هم دلش ب حال غریبگیم میسوخت…
با بغض از پارک زدم بیرون و ب سمت خونه حرکت کردم…
پامو گذاشتم داخل خونه…با بغض و اشک ب درو دیوارا نگاه میکردم…مث دیوونه ها…دلم واسشون تنگ میشد ن؟؟؟
مامانو دیدم ک ب طرفم اومد…باهام حرف میزد اما
از حرفا و نگرانی های مامان ب خاطر رفتار عجیبم،هیچی نمیفهمیدم…فقط لحظه ی اخر اونقدددد محکم بغلش کردم ک بعدا حسرت این روزو نخورم…
در اتاقمو بسته بودم و هرچی ک لازم داشتم توی چمدون میچیدم…اشکام بی محابا روی صورتم میریختن…نفهمیدم امشب رو چجور گذروندم…فقط میدونم اونقد خیره ب بابا و مامان و مینا نگاه کردم ک کفرشون در اومد…حق داشتم…دلم تنگ میشد…ساعت از دو نصفه شب هم گذشته بود…ب مبین پی داده بودم و موافقتمو اعلام کرده بودم…هرچی بود اینو خوب میدونسم ک از مبین نمیتونسم بگذرم…عب نداش…از خانوادم میگذشتم…از مبین نه…از پدر بچم ن…از عشقم نه…من نمیتونسم دوریشو تاب بیارم…
اونم بهم گف ک پاسپورت و ویزایی ک میخا بگیره جعلیه…با اشک ب همه پی نگاه میکردم…دلم واسشون تنگ میشد…حتی برای دیوارای خونه…
#پارت_پنجاه_ونه
با خودم ک صادق بودم…حتی دلم برای سپهر هم تنگ میشد، حتی مینا…مخصوصا مامان بابا…مبینا…ندا…لیلا…ینی چی میشد؟؟؟اگه میفهمیدن…هی خدااا خودت بهشون صبر بده…
نامه رو گذاشتم سر میز و پاورچین پاورچین از خونه زدم بیرون…چهار صبح بود…
بغض گلومو گرفته بود و داشت خفم میکرد…یه صدایی همش توی مخم تکرار میشد(داری چ غلطی میکنی)
ولی اب از سر من گذشته بود…
از حیاط خونه زدم بیرون و برای اخرین بار خونه رو از نظر گذروندم و از ساختمون زدم بیرون…
نمیدونسم کی برمیگردم اینجا…ولی یه حسی بهم میگف سالهای سال!!!
با حسرت نگاهی ب همه چی انداختم و راه افتادم…ب نامه ام فکر کردم ک با اشک نوشته بودمش(سلام مامان بابای عزیز…واقعا متاسفم ک نتونسم بهتون رودرو بگم و حسابی بغلتون کنم چون دلم واستون تنگ میشه،،، اما من دارم از ایران میرم…مینای عزیز امیدوارم منو ببخشی…از سپهر هم بابت من عذر بخواید نامزد خوبی واسش نبودم…بهرحال اگه خوشبختی منو میخاید بدونید ک الان هرجا هستم خوشبختم…راستی یه خبر خوش،،،،شما پدربزرگ و مادربزرگ شدین…قول میدم از نوه تون ب نحو احسنت مراقبت کنم…واقعیتش دلم برای همتون تنگ میشه…نمیخاسم اینو بگم ولی معلوم نیس ک کی برگردم…بهرحال مواظب خودتون باشین…دوستدار شما،،،،مینو)
ب خودم اومدم…جلوی ماشین مبین وایساده بودم ک سر کوچمون پارک کرده بود…پیاده شد و چمدونم رو ازم گرفت و توی صندوق گذاشت…
سوار ماشینش شدم…اونم سوار شد…دیشب یه لحظه هم چشم روی هم نذاشته بودم…هوا تاریک تاریک بود شوخی ک نبود چهار صب بود…مبین در سکوت ب سمت فرودگاه راه افتاد…میدونس حالم خیلی بده…
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد…ب فرودگاه رسیدن،کارای پرواز رو انجام دادن،چمدونارو تحویل دادن و در اخر ب خودم اومدم و دیدم پیش مبین توی هواپیما نشستم…بغض توی گلوم نه برطرف میشد،،،،نه میشکست…فقط قصد داشت خفم کنه…!
همش سعی میکردم فکرمو مشغول کنم…اصلا باورم نمیشد اخرش اینجور شه…نمیدونسم میتونم خودمو با شرایط وفق بدم یا نه؟؟؟میدونسم دلم خیلی تنگ میشه…اخ مامان…اخ بابا…اخ خاهرم ببخش ک در حقت نامردی کردم…با غم
ب شکمم نگاهی انداختم…سه هفتم بود…
اهی کشیدم…
ب مبین نگاهی کردم ک پیشم نشسته بود…میدونس خیلی ناراحتم…فقط ای کاش میدونس الان بیشتر از هروقت دیگه ای بهش احتیاج دارم…
اروم و با ناراحتی گفتم(نفهمن قضیه پاسپورت و ویزا رو)
سری تکون دادو با اخم گف(فعلا ک مجبوریم…ولی مطمعن باش چیزی نمیشه…با کله گنده هاش حرف زدم…توی ترکیه کارمون رو راه میندازن…)
اوهومی گفتم و سرمو انداختم پایین…
هواپیما حرکت کرده بود و قصد داشت بلند شه…ساعت پنج صب بود…حالت تهوعی گرفتم…همیشه پرواز توی حالم تاثیر منفی داشت…از ارتفاع ترس داشتم…
مبین فهمید…دستمو گرفت و با لحن محکم همیشگی اما ارومش گف(میترسی؟)
سرمو تکون دادم و با بغض گفتم(اوهوم حالت تهوع دارم)
دستشو بلند کرد و با دست،سرمو روی شونه اش خوابوند…اروم زیر گوشم گف(چشماتو ببند و تا میتونی ب چیزای ترش فکر کن…من پیشتم قول میدم تنهات نذارم)
حرفاش قلبمو اروم میکرد…چشمامو روی هم گذاشتم…سعی کردم دیگه ب بابا و مینا مامان فکر نکنم…مبین از همه چیزم مهمتر بود…بدون اینکه بفهمم کی ب خواب رفتم…خیلی خسته بودم!
#پارت_شصت
با تکون دستی چشامو سریع باز کردم…همه جا نا اشنا بود…چشام ب مبین افتاد ک داشت صدام میکرد…با ترس پرسیدم (چی شده)
اروم گف(پاشو خانومم هواپیما فرود اومده الان توی ترکیه ایم)
تازه موقعیتمو درک کردم…دلهره ی عذاب اوری توی دلم نشست…با کمک مبین کمربندمو باز کردم و از جام بلند شدم…باهم از هواپیما پیاده شدیم…ساعت ب وقت ایران هشت صبح بود…ترکیه نیم ساعت با ایران فرق داشت…ساعتمو نیم ساعت به عقب کشیدم…
مبین هم همین کارو کرد…باهم راه افتادیم دنبال چمدونا…
مبین زحمت دوتا چمدون رو کشید و راه افتاد…اروم کنارش راه میرفتم…سرم پایین بود…اینجا اومده بودم…قبلا با مامان بابا و مینا سفر خارجی چندتایی رفته بودیم …ولی انگار الان حال و هوای دیگه ای داشت…غریب بودم…بغض داشتم…
با صدای مبین ب خودم اومدم ک میگف(خانومم با توام میگم سیمکارتتو در بیار)
اروم اهایی گفتم گوشیمو در اوردم…کاری ک مبین گفته بود رو کردم و سیم کارتمو شکستم…
اهی کشیدم و در حالی ک داشتیم از فرودگاه بیرون میومدیم پرسیدم(کجا میریم؟)
هوا سوز داشت…نه خیلی زیاد…ولی سوز داشت…مهر ماه بود…استانبول هم هوای سردی داشت…مبین با قاطعیت گف(میریم خونه ی من)
سکوت رو دوست نداشتم…اما بینمون سکوت برقرار شد…
دلم میخاست حرف بزنه تا حداقل دلم نگیره…در حالی ک با ریشه ی شالم ور میرفتم و دنبالش به این طرف ک اون طرف کشیده میشدم گفتم(خب…خب مبینا خبر داره ک اومدیم اینجا…ینی…بهش گفتی ک… )
حرفمو قطع کردو گف(هیچکس نمیدونه و نباید بدونه…هیچکس)
روی کلمه ی نباید و هیچکس تاکید کرد…
فهمیدم…این یعنی قطع رابطه با همه…این ینی همه ی کست بشه یه نفر…همه ی امیدت بشه یه نفر…توی یه کشور غریب…
ب خودم دلداری میدادم ک چیزی نیس مبین پیشمه…
با اشاره ی مبین سر جام خشک شدم…ارشیارو دیدم ک خندان ب سمتون میومد…با دهن باز اروم گفتم(این…این اینجا…)
مبین گف(با پدر ارشیا شریکم…همینجا…مرد خیلی خوبیه…کارامونو این ردیف کرد…تا اطلاع ثانویه همین اقاهم چند روزی مهمون ماس)
توان حرف زدن نداشتم…همینو کم داشتم…!
ارشیا با شادی رسید.چه انرژی ای داشت اول صبی…و من برعکس اون…دست داد و باخنده گف(گود مرنینگ فایندز)
مبین با اخم جوابشو داد…عادتش بود…زیاد اهل شوخی نبود…ارشیا گف(اوه اوه امروز از دنده لاس بلند شدیا…)
همه اخلاق مبین رو میدونسیم واس همین ناراحت نمیشدیم…عب نداش…عادتش بود ک همیشه اخم کنه…
از یه طرف هم خندم گرفته بود ب حرف ارشیا هم از یه طرف هم ناراحت شدم…چقد پرو بود…
ارشیا دست مبین رو ول کرد و دست منو گرف…اروم بوسه ای ب پشت دستم زدو با لبخند اروم جوری ک مبین نشنوه گف(گفته بودم همو میبینیم مادمازل)
باورم نمیشد اینو اینجا ببینم…انتظارشو نداشتم…با سرعت دستمو از دستش کشیدم بیرون…زیر لب گفتم(پسره روانی)
شنید اما ب روش نیاورد…چشمکی زد و با لبخند خاصی راه افتاد…ماهم پشت سرش…
اروم و با اخم زیر لب با خودم غرغر میکردم(بیکار بدبخت بشین توی مملکتت من بدبخت بودم تو چرا تا اینجا اومدی واسه من اخه خره خدا…اصن چجوری پیدام کردی عجبا چ پسریه…اخ اخ فقط تنها گیرش بیارم کارش تمومه.)
همینجور ک داشتم غر میزدم زیر لب،ب دنبال مبین و ارشیا راه میرفتم.ارشیا یکی از چمدونارو از مبین گرفته بود و ب سمت لیموزینی ک اونجا پارک شده بود میبرد…هه…
همه سوار شدیم…ماشین از جلوی فرودگاه ب حرکت در اومد…حوصله ی انالیز نداشتم…گور بابای ترکیه…
فقط ب یه جای اروم احتیاج داشتم تا فکر کنم…تا اینکه اروم شم تا اینکه بخوابم یا اینکه گریه کنم…
نمیدونسم چم بود…دلم گرفته بود!
#پارت_شصت_ویک
از یه طرف هم دلم میخاس کله ی ارشیا رو بکوبم توی دیوار…چطور تحملش میکردم؟؟قرار بود مهمون ما بشه…اوووف…بغضمو قورت دادم…عیب نداش…سعی میکردم با شرایط کنار بیام…پاسپورت و ویزامون ک جعلی بود پدر ارشیا درستش کرده بود پس باید با ارشیا نرمتر برخورد میکردم…مبین خیلی زرنگ بود ک همه چیزو در نظر گرفته بود…با این مشخصات جعلی دیگه حتی مامان باباهم نمیتونسن پیدام کنن…اخ خدا…یکاری کن دلتنگی کار دستم نده…
با غم نگامو ب بیرون از شیشه دوختم…
بعد از نیم ساعت رسیدیم ب محل مورد نظر…ماشین وارد حیاط ویلا شد و ایستاد…اروم پیاده شدم…مبین و ارشیاهم پیاده شدن…خدمتکارایی اومدن و چمدون هارو برداشتن و ب بالا هدایت کردن…مبین هم باهاشون رف تا از همه چیز خونه مطمعن بشه…
توی حیاط بلاتکلیف ایستاده بودم ک صدای پارس سگی لرزه ب بدنم انداخت…
نگاهی با ترس ب اطراف انداختم…توی درب ورودی ویلا یه سگ قهوه ای خیلی کوچیک با موهای نرم و خییییلی زیاد ک پاکوتاه هم بود رو دیدم ک ب سمتم میدوید…توی یه نگاه عاشقش شدم…اصلا ترسناک نبود…با دو از کنارم رد شد…برگشتم دیدم پریده بغل ارشیا…
با حرکاتش خندم گرفته بود…خیلی لوس بود…با شوق پرسیدم(سگ توعه؟)
لبخندی زدو گف(خوشت میاد؟از این ب بعد مال تو)
با شوق بیشتری گفتم(اسمش چیه؟)
ارشیا با خنده گف(کُ کُ)
اروم رفتم سمتش…واسم دم تکون داد و زبونشو در اورد…با دیدنش همه چیز یادم رفت…بغلش کردم و با خنده گفتم(سلام کُ کُ)
ارشیا گف(بهت یاد میدم چجور باهاش بازی کنی خیلی سگ مهربونیه)
نگاهی بهش کردم…شونه ای بالا انداخت…
با عشق کو کو رو بغلش کردم…وای پسرم حتما عاشقش میشد…
خنده ای کردم…عاشق پسر بودم…و مطمعن بودم ک بچم پسر میشه…نمیدونم چرا…ولی اینطور فک میکردم…
ویلا حیاط بزرگی داشت ک یه طرفش استخر بود و قسمت پشتیش ب باغ کوچیکی منتهی میشد…
کل حیاط سنگ فرش بود و نمای ویلا سفید و مشکی…خوشم اومد از اینجا…چیزی ک خیلی خوشحالم میکرد این بود ک من خانوم این خونه محسوب میشدم…قند توی دلم آب میکردن…
کو کو رو گذاشتم زمین و شروع کردم ب دویدن…اون هم پشت سر من میدوید و پارس میکرد و من غرق خنده شده بودم…
ارشیا با لبخندی ک نمیدونسم ب چی تعبیرش کنم ب من نگاه میکرد…گاهی هم تشویقم میکرد…مبین از پشت پنجره نظاره ی من بود و حس میکردم از خوشحالی من خوشحاله…
اونقد با کو کو بازی کردم ک متوجه گذر زمان نشدم و وقتی ب خودم اومدم دیدم با کو کو ولو شدیم توی باغ…
در حالی ک نفس نفس میزدم خندیدم…خوش گذشت…خیلی…برای روز اول عالی بود شاید…
کو کو پرید روی دلم هول شدم خم شدم.…
با نگرانی نگاه شکمم کردم…خب خب فک نکنم چیزی شده بود…پوفی کشیدم و کوکو رو گذاشتم روی زمین…
دست سالممو روی شکمم کشیدم و چشمامو بستم…اصلا باورم نمیشد توی این یه ماه زندگیم از این رو ب اون رو بشه…من حالا مامان بودم و حتی برای خودم غیر قابل باور بود…حس قشنگی توی دلم نشست و باعث شد یه لبخند بزنم ک صدای خنده ای منو ب خودم اورد و ترسیدم…
برگشتم دیدم ارشیا با نیش باز داره بهم نگا میکنه…
اخم کردم و گفتم(زهرمار)
با خندش گف (مارو باش از کی خوشمون میاد…خلی تو)
با حرص از جام بلند شدم و دستامو مشت کردم.گفتم(حد خودتو بدون…قبلاهم بهت تذکر دادم…در ضمن کسی مجبورت نکرده از یه خل خوشت بیاد)
با نگاه خیرش اروم گف(چقد بانمک میشی وقتی عصبانی میشی)
دندونامو روی هم ساییدم…دلم میخاس یه سیلی بهش بزنم…
تنه ای بهش زدم و از کنارش رد شدم…
خورشید مستقیم میتابید و هوا کمی گرم بود…سر ظهر بود و من اصلا نفهمیده بودم ک چند ساعتی هس ک توی حیاط دارم با کوکو بازی میکنم…
از باغ پشتی در اومدم و ب سمت در ویلا حرکت کردم…
ب خودم فش میدادم ک چرا بین این همه ادم،این ادم هیز باید گیر من بیوفته…
داخل ویلا شدم…
چیدمان شیکش توی چشم بود و با خونه های ایرانی فرق داشت…خوشم اومد…
خدمتکاری پیشم اومد…یه چیز ب ترکی گفت…نفهمیدم…انگلیسی پرسیدم(چی؟)
گویا اونم انگلیسی نمیفهمید…اوووف بهتر از این نمیشد…بخشکی شانس…
سعی کردم با اشاره بفهمونم چی میخاد ک مبین رو ک از سر پله ها استوار پایین میومد دیدم…
با صدای همیشگیش گف(چیزی شده؟)
لبخند بی رنگی زدم و گفتم(نمیدونم چی میخاد)
مبین باهاش صحبت کرد و بعد رو ب من گف(میخاس بهت بگه وقت نهاره)
اهایی گفتم و از خدمتکار تشکر کردم…خدمتکار رف و منو مبین موندیم.
اروم سمت مبین رفتم…لباسای راحتی پوشیده بود…دست سالممو دور گردنش انداختم و گفتم(مبین اینجا عالیه)
#پارت_شصت_ودو
لبمو اروم بوسید و گف(خوشحالم ک خوشت میاد)
قند توی دلم اب میشد…لبخند شیرینی زدم…دستمو از دور گردنش باز کرد و گرفت توی دستش و دنبال خودش کشید…ب اطراف نگاه میکردم و دست توی دست مبینم راه میرفتم…
نمای داخلی خونه خیلی باکلاس بود و تقریبا همه روی مد بودن…
مبین ب سالن پذیرایی رسید…
خدمتکارا دوتا صندلی کشیدن عقب و ما نشستیم…
غذا مرغ بود و ماهی…اروم شروع ب خوردن کردم…مزه ش عالی بود…
مبین مث همیشه محکم شروع ب خوردن کرد…در همون حین ارشیاهم وارد شد و سلام ارومی کرد…اخمی بین دو ابروش نشسته بود…مبین جوابشو داد…
ارشیا روبروی من نشست روی میز و از ماهی واس خودش کشید…
در همون حین یهو مبین محکم گف(مینو اگر احیانا مشکلی داشتی یکی از خدمتکارا ک ب زبان انگلیسی مسلطه رو واست میفرسم اسمش جمیله س هرچی خاسی بهش بگو)
سرمو تکون دادمو اوهومی گفتم…جمیله…خدمتکار مخصوص خودم!..
نهار در کمال ارامش خورده شد بدون حرف اضافه ی دیگه ای…
مبین هم بعد از غذا ب اتاقمون رف تا استراحت کنه…
من موندم و خونه…ب همه جای خونه سرک کشیدم…
اشپزخونش خیلی جالب بود…خدمتکارای زیادی نداش…
یکی دوتاشون تمیز کاری و چیدن میز غذاخوری و کارای کوچیک و … رو ب عهده داشتن و یکیشونم غذا میپختو اسم یکیشون هم جمیله بود…ینی خدمتکار من…!
یه اقای میانسالی هم بود باغ و استخرو اداره میکرد با پسر کوچیکش…از ارشیا شنیدم ک گف رانندگی هم بلده هرجا بخام میبرتم…
اقاهه و اون خانومی ک غذا میپخت زن و شوهر هم بودن و طبقه پایین زندگی میکردن…اما خدمتکارای دیگه بعد از اتمام کارشون شبا میرفتن…
خلاصه خیلی خوشم ازشون میومد…با اینکه زیاد خونگرم نبودن ولی میشد روشون حساب کرد…روی مبل ولو شده بودم و فکر میکردم…دلم کمی گرفته بود…
ب این فک میکردم ک ب خاطر مبین از زندگیم زده بودم و فقط با یخورده وسایل مث شناسنامه و کارت ملی و مدرک تحصیلی و گواهینامه و غیره اومده بودم غربت…
یعنی مامان اینا متوجه غیبتم شده بودن تا الان؟؟؟عکس العملشون چی بود؟؟؟اخ مبین ببین ب خاطرت چیکار کردم…
همونطور ک توی فکر بودم دیدم مبین با کت و شلوار از پله ها اومد پایین…چقد زیبا شده بود توی کت و سلوار سورمه ایش…موهاشو یه ور داده بود…جونم واسش در رف…
پاشدم رفتم سمتش…رسیدم بهش و بوسه ای روی گونه ش نشوندم و در حالی ک بهش میگفتم(سلام کجا میری؟)کراواتشو هم واسش مرتب کردم…
جواب سلاممو دادو گف(یخورده کارای شرکت بهم ریخته باید حتما برم سر بزنم)
سری تکون دادمو گفتم(کی میای؟)
با اخم همیشگیش ک صدبرابر جذابش کرده بود گف(واسه شام حتما میام)
لبامو برچیدم و گفتم(من حوصلم سر میره)
با یکی از دستاش یه طرف صورتمو گرف توی دستش و اروم ولی با جدیت گف(هنوز بالارو ندیدی…برو اتاقمون رو ببین…لباسای جدید واست سفارش دادم برو ببینشون شاید ازشون خوشت اومد…در ضمن!)
در حالی ک از کلمه ی “اتاقمون”ذوق مرگ شده بودم زیر لب گفتم(جانم)
خیره بهم نگا کردو گف(اینجور لباتو واسم غنچه نکن…وگرنه همینجا کار دستت میدم)
از خجالت سرمو انداختم پایین…خندم گرفته بود…مشتی ب شونه ش زدم و گفتم(خیلی پرویی)
گونمو کمی ناز کردو دستشو کشید و از کنارم گذش…با عشق ب رفتنش نگا کردم…
با دو از پله ها بالا رفتم…پله هاش نرده داش و این ینی اوج لذت…ب بالا رسیدم و نگاهی ب اطراف انداختم…جای قشنگی بود شاید از پایین هم قشنگ تر…از پذیرایی کوچیکش گذشتم و ب سمت اتاقا رفتم…در یکیشونو باز کردم ک با بوی عطری ک توی بینیم پیچید فهمیدم اتاق منو مبینه…بوی عطر مبین رو میداد…
رفتم داخل…دکوراسیون عالی بود…همه چیز مشکی و سفید…
تخت بزرگی گوشه ای از اتاق بود…اتاقش خیلی بزرگ بود و با پرده ای از جنس مخمل ک زمینه ی سیاهش توپای سفید داش قد پنجره اویزون بود…
سرویس حموم و دستشویی داشت و میز ارایش شیک و بزرگی تکیه ب دیوار داش ک عطرای مبین روش چیده شده بود…
کمد دیواری بزرگی هم یه طرف اتاق رو گرفته بود…
ب سمت کمد دیواری رفتم…بازش کردم…یه طرفش چن تا تشک و بالشت تازه داشت و طرف دیگش پر بود از کت و شلواری مبین ک اویزون شده بود…
قسمت پایینیش پر از کفشای مختلف اسپرت و مجلسی و کالج و خلاصه هر کفش بیرونی فکرشو بکنی…
یه در دیگه رو باز کردم ک با انواع لباسای مجلسی زنونه روبرو شدم…با دقت بهشون نگا میکردم…مبین چ سلیقه ای داشت…ینی همه ی اینارو قبل از اومدن من سفارش داده بود؟؟؟
چن تاشونو در اوردم و نگاه کردم…خیلی قشنگ بودن و معلوم بود سلیقه ی یک مرد نیس!
سعی کردم بیخیال باشم…شاید بیخودی شک داشتم…
ب سمت کشوها رفتم…
لباسای مردونه اسپرت برای بیرون جدا،، لباسای راحتی مردونه توی خونه جدا…
کشوهای دیگه رو نگاه
کردم…لباسای راحتی زنونه لباسای خواب لباسای بیرون لباس توی خونه مناسب خلاصه همه چی…
توی یه کمد دیگه پر بود از کیف و کفش زنونه…
این همه لباس اووووف…یه دست تاپ و شلوارک راحتی پوشیدم اخیش چقد خوب بود…تاپ و شلوار قرمز بود خیلی ازش خوشم اومد…موهامم از دو طرفم عروسکی بافتم…عالی شدم…برگشتم
در همه ی کشو هارو کمدهارو بستمو بدون توجه ب حضور ارشیا از اتاق زدم بیرون…دلم میخاس بدونم توی اتاقای دیگه چی هس…
در یه اتاق دیگه رو باز کردم و داخل شدم…اتاق سادع و خالی ای بود و جز تخت چیز دیگه ای توش نبود…اومدم بیرون و ب سمت اتاقای دیگه رفتم…
یکیشون اتاق کار مبین بود و یکیشونم کتابخونه…اومدم بیرون و در یه اتاق دیگه رو باز کردم… از چیدمانش فهمیدم مال مهمونه و ب خاطر پر بودن وسایل توش کاملا مشخص شد ک اتاق ارشیاس!چیدمان ساده و کرمی رنگی داشت و زیاد ب چشم نمیومد…
#پارت_شصت_وسه
وارد شدم و با دست سالمم درو بستم…
نسبت ب اتاق ما کوچیکتر بود اما جادار بود…
تخت یه نفره ای زیر پنجره بود…پنجرش مث اتاق ما ب حیاط دید داشت…
مال ما تراس داشت و اما این فقط پنجره بود…
لب تابشو سر میز کارش گذاشته بود ک روشنشم کردم اما رمز داشت و بیخیالش شدم!
سمت اینه ای رفتم ک جلوش پر بود از وسایل…با دقت نگا کردم…انواع دستبند و ساعت های مردونه…
کلا دوتا عطر سر میزش بود…تعجبم گرفت…یکیشو ک حدس میزدم عطر مخصوص خودشع از روی مارکش رو برداشتم و بو کردم…درست حدس زده بودم همونی بود ک همیشه ازش استفاده میکرد…
گذاشتمش سر جاش و دومی رو برداشتم…شیشه ش ک خیلی خوشگل بود…اروم بوش کردم…چقد خوشبو بود…شیرین بود…بیشتر بو کردم…دلم میخاس تا نفس دارم بوش کنم…حالم یجوری شد…
قبلا یه چیزایی راجب عطرای تحریک کننده شنیده بودم اما تجربشو نداشتم…یعنی این از همون عطرا بود؟؟؟
مهم نبود فقط میدونسم ک دلم میخاد این عطرو بخورم…
اروم سر تخت دراز کشیدم و عطرو ک توی دست سالمم بود رو باز نزدیک بینیم کردم…نفسای عمیقی میکشیدم و بیشتر بو میکشیدم…اروم اروم چشمام روی هم رفت و مست شدم…دلم میخاس توی این عطر غرق شم و فقط بخابم…چقد بوش قشنگ بود…احساس میکردم مست شدم…بوشو دوس داشتم…انگار توی این بو گم شده بودم…خودمم نمیدونم چم بود…یجوری شده بودم…دلم یه طوری بود…اصلا نمیخاسم کنار بکشم…یواش یواش خوابم گرفت…انگار فقط من بودم و این عطر…
پلکام بی ملاحظه سنگین شد…
توی حالت خواب و بیداری بودم…یه نفر انگار داشت با موهام بازی میکرد…
اروم چشمامو باز کردم…شاید یک ساعتی میشد ک احساس میکردم خواب بودم…
بیشتر ب اطراف دقت کردم اما خوابم شدید تر بود…
با چشای نیمه بسته ارشیارو دیدم ک با یه لبخند مهربون و شیطونی نگام میکرد…
اروم گف(مینویی)
سریع دست سالممو روی لبم ب نشانه ی هیس گذاشتم…عادتم بود ک اگه یه کلمه حرف میزدن کلا خوابم میپرید…
ارشیا اروم خندید…چشمامو باز بستم…
با تکون محکمی ک خوردم فهمیدم ک توی بغل ارشیام…یهو از جا کنده شدم و احساس کردم ک توی هوا معلقم…
انگار ارشیا داشت منو میبرد جایی…
یکم بعد سر تخت نرمتری فرود اومدم و توی خودم مچاله شدم…
ب شدت خوابم میومد…
تخت سنگین تر شد ینی انگار یه نفر دیگه هم روش خوابید و اروم توی بغل یه نفر فرو رفتم…عطرش ملایم بود و میدونسم ک مبین اصلا از این عطر استفاده نمیکنه…ینی اینکه توی بغل ارشیا بودم…سعی کردم تکون ب خودم بدم…اصلا دلم نمیخاس مبین منو تو این حالت ببینه…
ولی خوابم سنگین تر از این حرفا بود…
اروم توی اغوش خواب فرو رفتم…
#پارت_شصت_وچهار
چشامو باز کردم…
موقعیتم توی دستم نبود…
اینجا کجا بود دیگه؟؟؟
کمی دقت کردم…داخل اتاق بزرگی بودم…
پاشدم و نشستم…
کمی چشامو مالوندم…تنها بودم…هوا تقریبا تاریک شده بود…
ب ساعت نگاهی کردم…7بود…از چن ساعت قبل چیزی یادم نبود…
پاشدم و اتاق رو با دقت از نظر گذروندم…اتاق خودمو مبین بود…
رفتم سرویس و دست سالمم با صورتمو شستم…
اومدم بیرون…لباسام خوب بودن نیازی ب عوض کردن نداشتن…موهام کمی بافتشون شل شدع بود اما اصلا ضایع نبود…
رژ قرمزی با کمی ریمل زدم و از اتاق اومدم بیرون…
کسی نبود…رفتم سر نرده ها…دست ارومی بهشون کشیدم و نشستم روشون و سر خوردم تا پایین…برای بار اول خوب بود…
سالن نشیمن کسی نبود…رفتم سالن پذیرایی…
ارشیا نشسته بود و سرش توی گوشیش…معلوم بود تازه از حموم اومده موهاش خیس بود هنوز…
با اومدن من سر بلند کرد…نیشش و باز کرد گف(بیا اینجا بشین)و ب پیش خودش اشاره کرد…
اخمام توی هم رف…تازه همه چیو یادم اومد…رفتم دقیقا روبروش نشستم و با اخم گفتم( سلام…)
خندید و گف(حالا گیریم علیک،چرا پاچه میگیری دختر؟)
پوزخندی زدم و گفتم(خعلی روداری…
چن ساعت پیشو هنوز یادم نرفته )
بعد هم با خشم گفتم(ب چ حقی بغلم کردی؟مگه نگفتم حد خودتو بدون)
ابروهاشو انداخت بالا و با خنده گف(یه چیزیم طلب کاریا،،تختمو گرفته بودی خب…بردمت گذاشتمت اتاق خودت )
خواسم فشش بدم ک بیخیال شدم…حرف زدن باهاش فایده نداش…
در غیر این صورت بیشتر عصبیانیم میکرد…تصمیم گرفتم سکوت کنم…بیخیالی بهترین سلاحه…
در همون لحظه جمیله اومد و ب انگلیسی پرسید(چیزی کم ندارید خانوم؟)
منم به یه استکان چای اکتفا کردم و پرسیدم(مبین نیومده هنوز؟)
جواب داد(ن یه ساعت دیگه حتما میان)
تشکر کردم…
جمیله همین سوالو از ارشیا پرسیدو ارشیا جوابش (ن) بود…اخرشم در اومد رف…
یکی از پاهام روی اون یکی پام انداختم…
ارشیا پاشد و اومد کنارم نشست…با چشمای درشت نگاش کردم…این دیگه چ رویی داشت…
وقتی نگامو دید گف(چته خب…اومدم دستتو ببینم کاریت ندارم ک)
بعد هم بدون توجه کوچکی ب من دستمو گرفت و بالا پایین کرد…
گفت(اممم خب شکستگیش زیاد نیس…کی گچش گرفتی؟)
تعجبم جاشو ب اخم داد و گفتم(به تو چ)
خندید و گف(چقد تخسی…کمی پزشکی خوندم یه چیزایی حالیمه)
دلم میخاس زیر مشتام خفش کنم…چرا همه چیزو ب شوخی میگرف؟؟؟
ارشیا همچنان با خودش حرف میزد(خب فک کنم تا هفته اینده گچش باز شه زیاد مشکل نداره…اوووممم اگه شد خودم میبرمت مبین ک سرش شلوغه و…)
در همین حین جمیله با یه استکان چای اومد داخل…نگاش کردم…دختر بانمکی بود…صورت گردو سفیدی داشت…
با دیدن من و ارشیا اخماش توی هم رف…
اروم چایی رو گذاش رو میز و بدون حرفی تند از اتاق رف بیرون…با دهن باز نگاش کردم…خندم گرف…
ارشیا برگشت طرفمو باز دهنشو مث یه خط صاف کرد وگف(وضعت خعلی خرابه از تیمارستانم رد شده)
خندم شدت گرف…
ارشیا هم با خنده ی من کمی خندش گرف…فک میکرد دیوونه شدم…
عجب…ارشیا خاطرخواه داشت و من نمیدونسم؟؟؟
در همین حین حضور یکیو توی سالن حس کردم…با خنده برگشتم سمت سالن ورودی ک دیدم مبین با اخم تکیه داده ب دیوار و نگام میکنه…خنده رو لبم خشک شد…
بهم اخطار داده بود ک دورو بر ارشیا نباشم…و حالا وضع من با اون تاپ و شلوارک قرمز،کنار ارشیا،دست گچ گرفته ام توی دستش و خنده ی جفتمون…
رنگ از رخم پرید…مبین اروم تکیه شو از دیوار جدا کرد…
ضربان قلبم شدت گرف…چ غلطی کرده بودم…
ارشیا رد نگامو گرف و مبین رو دید…
با خنده سلام کردو پاشد…اومد چیزی بگه ک مبین بی توجه ب ارشیا با صدای محکمش گف(مینو بیا بالا کارت دارم)
قلبم ریخت…ارشیا هم خندش کمرنگ شد و متعجب ب مبین نگاه کرد…
مبین بدون اینکه منتظرم بمونه رف بالا…
اروم پاشدم…ارشیا برگشت سمتم و گف(چش بود؟)
بدون اینکه چیزی بگم با پاهای لروزن ب سمت پله ها راه افتادم…
زیر لب دعا میکردم چیزی نگه…وای خدا…
ب پله ها رسیدم…اب دهنمو قورت دادم و اروم رفتم بالا…
روبروی در اتاق ایستادم و یه نفس عمیق کشیدم…من کاری نکرده بودم…
پس چرا استرس داشتم…
در زدم…صدایی نیومد…اروم درو باز کردم و وارد اتاق شدم…
مبین رفته بود دستشویی…
قلبم تند تند میزد…سعی کردم عادی باشم…
پاشدم و با دست سالمم یه تیشرت و شلوار راحتی از کشو کشیدم بیرون…
گذاشتم سر تخت و خودم اومدم بشینم ک مبین اومد بیرون…
میدونسم رنگم پریده…فقط تنها کاری ک میتونسم بکنم این بود ک لرزش صدامو کنترل کنم…
#پارت_شصت_وپنج
مبین با اخم صورتشو خشک کرد…رف سمت کشوها…
اروم و لرزون گفتم(واست لباس گذاشتم)
هرکار کردم نتونسم لرزش صدامو کنترل کنم…
مبین با اخم وحشتناکی بهم نگاه کردو خودش یه دست لباس در اوردو گذاش کنار…
کت و شلوارشو در اورد و پرت کرد روی تخت و لباسای راحتی پوشید…
برگشت سمتم و اروم اومد طرفم…پلکم شروع کرد ب پریدن…صدای قلبمو ب وضوح میشنیدم…
صداها نامفهوم از دهنم خارج میشدن و صدام میلرزید(مبین…من…بخدا…من…من…بخدا)
رسید بهم…ذهنم از کار افتاد…توی عمرم اینقد ازش نترسیده بودم…
چشمام از شدت ترس پر شد از اشک…
پرش پلکم شدید شد طوری ک احساس میکردم مبین هم میبینه و بدنم شروع ب لرزیدن کرد…
مبین با اخم وحشتناکش اروم گف(داشتی چ غلطی میکردی؟)
بی اختیار از چشمام اشکا پایین ریختن و من با ترس بدون گریه،با صدای لرزون نامفهوم میگفتم(می…گم…بخدا…تو…توضیح می…میدم)
با دادش بند دلم پاره شد(مگه نگفتم طرفش نرو)
افتادم روی تخت…مبین حمله کرد سمتم ک جیغی کشیدم و اومدم فرار کنم دیر جنبیدم و مبین دستمو گرف…
جیغ میزدم و از ترس سکسکه ام گرفته بود (غ…غلط کردم… م…مبین…بخدا او…نطور ک… تو… فک می…کنی نیس…نیس…غلط…کردم …غ…لط کر…دم)
یه لحظه دیدم دست مبین روی هوا ثابت مونده…
نگاش کردم ک دیدم با حرص دندوناشوروی هم فشار میده و دستش مشت شده…
مشتش محکم روی تخت فرود اومد ک باعث شد از ترس از حال برم…
چن دقیقه ای توی حال خودم نبودم…وقتی کمی اروم شدم درکم از اطراف بدست اومد…مبین محکم بغلم کرده بود و هرزگاهی بوسه ای روی موهام میزد…ترسم برگشت ولی ن ب شدت قبل…
اروم تکونی خوردم…بدنم جون نداش و میدونسم از افت فشاره…
مبین فهمید و اروم گف (خوبی)
چشام بسته شد…حتی نای نگاه کردنم نداشتم چ برسه حرف زدن…دستام هنوزم میلرزید…
اروم زیر گوشم زمزمه کرد(ببخش دست خودم نبود)
چشمام باز شد…
گریه ام گرفته بود…اروم یه قطره اشک از گوشه چشمم افتاد پایین…
مبین اروم اشکمو گرف و گف(گریه نکن معذرت خواستم دیگه)
اروم بلندم کرد و نشستم…سرم پایین بود و گیج میرف…ب لرزش دستام نگاه کردم…و مبین…ازش میترسیدم
مبین صورت بی حالمو توی دستاش گرف…
چشمای پر اشکم دلشو ب رحم اورد…
یهو محکم منو کشید توی بغلش و گف(دیگه اینجور نگام نکن)
بی حسی و پوچی کل بدنمو گرفته بود…
مبین اروم خوابوندم روی تخت و خودش کنارم دراز کشید…
گف(حالت خوب نیس میگم از پایین غذامونو بیارن اینجا باشه؟)
وقتی بی حالیمو دید بلندتر گف(باشه؟)
اروم سرمو تکون دادم…مبین گوشیشو برداشت وزنگ زد بعد یکم مکالمه قطع کرد…
پنج دقیقه بعد غذارو توی سینی اوردن دم اتاق…مبین اورد و سینی رو گذاشت سر تخت…
خودشم نشست و منوهم وادار ب نشستن کرد…
اروم اروم قاشق میذاشت دهنم…
هنوزم کمی ازش میترسیدم…ولی زبونم بند رفته بود…
قدرت تکلم نداشتم…
بعد از غذا جمیله و یکی دیگه اومدن سینی رو بردن…
مبین اروم پیشم دراز کشید و گف(مگه نگفتم نزدیک ارشیا نشو؟)
اومدم چیزی بگم ک کمی بلند گف(گفتم یا ن؟)
اروم سرمو تکون دادم…بازم ترسم بیدار شد…مبین بعد یه مکث گف(دفعه اخرت باشه)
بی چون و چرا سرمو تکون دادم وچشامو ک دوباره پر شده بود از اشک برگردوندم ک مبین اشکمو نبینه…
باورم نمیشد اول شب رسیدنمون اینطور شه…مبین بلند شد و شونه رو اورد…
چشمامو بستم…ولی از حرکاتش و لمس بدنم فهمیدم داره بافت موهامو باز میکنه…
دو دیقه بعد بلندم کردو اروم شروع ب شونه زدن موهام کرد…اروم زمزمه میکرد(همیشه دوس داشتم موهای یه دخترو شونه کنم)
اروم شونه رو توی موهام میکشید و موهامو نوازش میکرد…
اشک صورتمو ک بی اختیار میومدن رو با دستم پاک کردم و سعی کردم لرزش دستامو مخفی کنم…نفسای عمیق میکشیدم تا اروم شم…
یکمی از موهام روی تخت هم بود و مبین با حوصله شونه میکرد…
یهو دست از شونه کردن برداشت و با یه حالت عجیبی اروم از پشت بغلم کرد…
سرشو توی موهام فرو برد و چند تا نفس عمیق کشید…
پایان
نوشته: ادمک
8 پاسخ به “عشق🖤مشترک (۵ و پایانی)”
پایان باز
چقد دنیا بیصاحب شده دختره نامزد داره بعد با شوهرخواهرش میپره تازه حامله هم میشه ازش تاااااازه فرار هم میکنه باهاش میره ترکیه خوبه والا
این داستان ادامه داره من با نویسندش حرف زدم بخاطر این نوشته پایان چون قانون سایت اینه که با 5 قسمت داستان تموم بشه ادامشو با عنوان عشق🖤رویایی میزاره
واسه شب تولدم یه کس تپل میخوام پاره پوره اش کنم همزمان سکس خشن و عاشقانه…هر کی شرایطشو داره بیاداینستا@farhad_shabkhizبدون عکس از بدنت بلاک میشی
خوب بود وولی یه مقدار تصویرسازی این قسمت منو یاد سریال ترکی عشق ممنوع انداختدر کل لایک
دوست داشتم داستان و .کاش ادامه اشو بزارید زود .خیلی مبهم و باز موند واین باز بودن اذیت کننده است
لعنت بهتنمیتونستی اسمهایی انتخاب کنی که اینقدر همه شبیه بهم نباشن؟؟؟حتما باید مغز مخاطب رو گوز پیچ کنی؟؟؟از این کار لذت میبری؟؟؟حیف که داستانت خوبه
بر خلاف موضوع و نگارش و کلا بر خلاف همه چی اخرش خیلی چرت بودحیف نبود داستان به این خوبی و جذابی با این پایان مزخرف تموم بشه؟؟؟