نبود، اما من حضورش رو حس مى كردم…
مدت زيادى بود كه بيدار بودم اما هنوز آماده ى باز كردن چشم هام نبودم. از حقيقت مى ترسيدم، از فرو ريختن روياى شيرين حضور مامان، از اتفاقات چند روز گذشته، از اين زنى كه ديگه زن نبود…
سعى كردم به پهلو بخوابم اما درد وحشتناكى تو تنم پيچيد، دردى كه از سينه ى چپم شروع مى شد و تا نوك انگشتام ادامه پيدا مى كرد.
اشك هام مى چكيد اما چشمام بسته بود. زير لب آهنگى زمزمه مى كردم و آرزو كردم كاش مامان هنوز هم بود…
لالا کن دختر زیبای شبنم
لالا کن روی زانوی شقایق
بخواب تا رنگ بی مهری نبینی
تو بیداریه که تلخه حقایق
تو مثل التماس من میمونی
که یک شب روی شونه هاش چکیدم
سرم گرم نوازشهای اون بود
که خوابم برد و کوچش رو ندیدم…”
حس كردم دست زمختى رو سرم كشيده شد و موهام رو نوازش كرد، دستى كه بوى امين رو مى داد. “امين” اسمش رو زير لب زمزمه كردم، چشمام رو باز كردم و گريه ى بى صدام، هق هق و التماس شد. مى خواستمش، مى خواستم دستاش رو بگيرم اما انگار هر لحظه دورتر مى شد.همه چيز گنگ مبهم بود…
پرستار خودش رو بالاى سرم رسوند و آمپولى رو تو سرمم تزريق كرد. به نظر آرامبخش بود. كم كم حركاتم كند شد و ذهنم از هر فكرى خالى. اما آخرين چيزى كه ديدم چهره ى امين بود كه برخلاف دنياى اطراف كاملاً واضح به نظر مى رسيد. چشماش خسته و كم نور بود. انگار اونم با اندازه ى من درد كشيده بود. برخلاف هميشه كه صورتش نرم و تراشيده شده بود، ته ريش داشت. چشماى مهربونش بسته شد و قطره اشكى چكيد… چشماى منم بسته شد و بعد فقط سياهى و خواب عميق و مبهمى كه خسته ترم مى كرد…
به سختى چشمام رو باز كردم، سر درد وحشتناكى داشتم و نور آزارم مى داد. حالم مثل بيدار شدن بعد از مستى بود. بى رمق و با صدايى كه از سكوت دورگه شده بود اسمش رو صدا زدم “امين…”
شميم پريشون خودش رو بالاى سرم رسوند و صورتم رو بين دستاش گرفت. پيشونيم رو بوسيد و گفت “من اينجام عزيز دلم، كيارش رفته پايين اما الان مياد.” بغض كردم و چيزى ته دلم فرو ريخت. “امين كجاست پس…؟!نيومد؟” سرش رو كه پايين انداخت و انگار دنيام فرو ريخت. بدنم هنوز تحت تاثير بيهوشى و داروى آرامبخش بود، همه چيز مبهم و كند اتفاق مى افتاد…
امين نيومد، حتى با وجود اين كه كيارش بهش گفته بود كه مى خوام ببينمش… انگار درد از دست دادن سينم شدم تازه شروع شد، درد زخم عميق از دست دادن زنانگى…
باز هق هق و باز تنهايى… بس نيست خدا؟ ميشنوى صدامو؟! اصلاً وجود دارى؟! اگر وجود دارى خيلى بى انصافى! چرا دوباره من؟!رحم و تخمدانم بس نبود؟! تا كى اين عذاب ادامه داره؟ چند بار ديگه بايد تنم سلاخى بشه؟! ديگه چيزى ته وجوم نمونده…
انگار چيزى من رو از ميون اشك هام به عقب كشيد، به سمت خاطرات خوب، روزهاى خوب، به ١ سال قبل…
به روزى كشيده شدم كه براى اولين بار اون درد آزار دهنده رو حس كردم و بهش خنديدم. پنج شنبه شب بود، تا دير وقت مهمونى بوديم و مست برگشتيم خونه. تمام طول مسير يه دست امين به فرمون بود و دست ديگش بين سينه ها و لاى پاهام مى لغزيد. وقتى كه رسيديم پله هارو دوتا يكى بالا اومديم و حتى قبل از باز شدن در، لب هامون گره خورده بود. هر دو داغ و بى طاقت بوديم. اونقدر كه اهميتى نداشت كسى مارو تو اون وضعيت ببينه. اهميتى نداشت كه پير زن فضول همسايه كه هميشه از چشمى درش بيرون رو نگاه مى كرد، ممكن بود اون لحظه هم پشت در باشه. به سختى كليد رو پيدا كردم و در رو باز كرديم. هلم داد سمت ديوار، ديوار سرتاسر آينه اى كه رو به روى وردى بود و بارها و بارها تن داغ من بهش چسبيده بود. هر بار هم با خشونتى كه به قول امين “نتيجه ى دلبرى هام” بود. صورتم رو با يك دست نگه داشت و لب هاش لب هام رو مى مكيد. دست ديگش پايين رفت و زيپ و كمربندشو باز كرد. خودش رو به تنم فشار مى داد و لب هام رو گاز مى گرفت. اون بوسه ها ته مزه ى خون داشت و من از اين درد لذت مى بردم.
“واسه من پيراهن كوتاه مى پوشى آرررررره؟!!!” نفهميدم كى شال از سرم افتاد و كى مانتوم پخش زمين شد. “مى كشمت سوفيا! امشب سالم از زيرم بيرون نمياى!” موهام رو تو دستاش گرفت و من رو برگردوند. رو به آينه وايساده بوديم. سرم به عقب كشيده شده بود و زبون خيسش رو گردن و گوشم حركت مى كرد. دستش پيراهنم رو بالا زد و به لاى پام رسيد، خيس بودم. دلم ضعف مى رفت از رفتاراش كه نيمه عصبانى و نيمه حشرى بود. شرتم رو كنار زد و باز تن داغم رو به آينه چسبوند. نيازى به عشق بازى و پيش نوازى نبود، كل شب رو به اشتياق همين لحظه ى يكى شدن گذرونده بوديم. كل شب واسه اون لحظه ى خاص رجز خونى كرده بود و منم گاه و بى گاه شيطنت مى كردم.
خودش رو تو تنم جا داد و با ضربه هاى عميق و محكمش من رو بيشتر به آينه چسبوند. نفس نفس مى زدم و آينه بخار مى كرد. مستى اونقدر داغم كرده بود يا حركات امين، نميدونم! دستاش رو تنم حركت مى كرد و به سينه هام كه از بالاى پيراهن دكلتم بيرون زده بود، رسيد. سينه هام رو تو دستاش گرفت و فشار داد. دردم گرفت، دردى كه خوشايند نبود. دردى كه اون شب تمام عطشم به سكس رو از بين برد. دردى كه شايد اگر اون شب بهش توجه مى كردم امروز همه چيز بهتر بود. اما من فقط از اين كه تونسته بودم تا اون اندازه حشريش كنم تو دلم خنديده بودم. فكر كردم اين درد طبيعيه، فكر كردم چون زيادى سينم رو چلونده حتماً اين درد هم عاديه…
چند روزى گذشته.
آدماى اطرافم همه انگار پير شدن تا من رو از اون پيله ى افسردگى و تنهايى بيرون بكشن. پير شدن تا من از جام بلندشم و به زندگى عاديم برگردم. جسمم داغون و روحم دلتنگه. دلتنگ مامان، بابا، امين…
درد جسمم با هيچ چيز آروم نمى شه و هيچ مسكنى براى روح له شدم نيست…
انگار بخشى از روحم بريده شده، بخشى از هويتم، بخشى از من به عنوان يه زن. من، زنى كه پيش از اين هم بخشى از هويتش رو از دست داده بود، حالا چيزى ازش باقى نمونده جز يه جسم تو خالى كه واسه تموم شدن لحظه شمارى مى كنه…
آدما مدام تو گوشم مى خونن كه سرطان سينه قابل درمانه، قابل ترميمه،… اما نمى دونن من هنوز جرئت نگاه كردن به زخم بزرگى كه جاى سينمه رو ندارم، جرئت لمس اين خلاء بزرگ رو ندارم…
آدما ميگن نگران نباش، ديگه ٢٠ سال پيش نيست كه مردم از سرطان بميرن. ياد مامانم ميوفتم و دلتنگيش راه نفسم رو تنگ مى كنه…
آدما نمى دونن منشاء اين همه درد كجاست و ميگن قوى باش…
آدما نمى فهمن كه من چقدر خستم… .
“برگرفته از خاطرات”
نوشته: سوفی
28 پاسخ به “زخم زنانه”
بازم نوشتی سوفی جوووووونم. خیلی جات خالی بود ♥♥♥من چی بگم جلوی این همه هنر تو؟! عااااااالی بود :-*
فقط اون خط برگرفته از خاطرات… یعنی چی؟! یعنی واقعا برات اتفاق افتاده؟! خواهشا بیا بگو نه…!
“آدماى اطرافم همه انگار پير شدن تا من رو از اون پيله ى افسردگى و تنهايى بيرون بكشن. پير شدن تا من از جام بلندشم و به زندگى عاديم برگردم. جسمم داغون و روحم دلتنگه. دلتنگ مامان، بابا، امين…”:((نجوا راست میگه اون برگرفته از خاطرات چیه؟
فقط امیدوارم درد و رنج روحی ناشی از اون روز های سخت براتون کمرنگ تر شده باشه.به امید روز های بهتر و شاد تر برای شما??
نمره قبولی گرفتی ، هرچند اینجا مخالف عجز و ناله کردن و بازی با احساسات بقیه هستم ، اما بیان حس وحالت خیلی خوب بود ، حداقل بهتر از بعضی نویسنده های پرکار اینجا بود
عالی بود. لذت و دردت در داستان قابل لمس بود. امیدوارم همیشه سالم باشین و دیگه همچین سختی هایی رو تجربه نکنین.
ای بابا خیلی تلخ بود کاش از بهبود سلامتی بعدشم مینوشتی اشکم دراومد…چیزی که من تو زندگی یاد گرفتم اینه که آدم هیچ وقت نباید بخاطر چیزایی که دست خودش نیس ناراحت شه این طبیعت لعنتی خیلی زورش بیشتر از ما آدماس…داستان نویسیت ولی عالیه
واقعا عالی بود لذت بردم وقتی خوندم واقعا رفته بودم تو داستان
واقعا کاش این داستانو نمیخوندم…
سوفی جان سو تفاهم شده…منظورم این نبود!والا اگه این خاطرات خودتون باشه با هم همدردیم!
من الان تقریبا چیزی حدود…40 45 روزه با این موضوع درگیرم!میام این سایت داستان های سرگرم کننده بعضی دوستان رو بخونم…بلکه حواسم پرت شه!شما ولی قشنگ زدی تو خال!
خوشگل بود با احساس ?
وقتی خوبه ، یعنی خوبه دیگه ، دلیل نداره همه خوب باشن ، من هندوانه زیر بغل کسی نمی گذارم ، اما جوگیر نشو ،توهم هم نزن ، این قصه که گفتی واقعیت داره ، هرکس روکه باخبر بشه تحت تاثیر قرار میده ، از این جهت گفتم احساس دیگران رو به بازی گرفتی که نوشتی خاطرات و بعد اشاره کردی که واقعیت داشته ، این میشه سوءاستفاده از احساسات… امیدوارم بازم خوب بنویسی اما نه واقعیت که دل آدم بگیره و دلسوزی کنه…ضمنا مگه همه کامنت های من پای داستانها رو دنبال میکنی که میکی اولین باره ، هرچند فکر کنم واقعا اولین بار بود…
نمیدونم چی بگم … از خوندن داستانتون لذت که نه بیشتر ناراحتی و حس تاسف بهم دست داد نویسنده ی عزیز.همدردی منو بپذیرید ?بدترین حسی که اینجور مواقع هست ، خود مریضی نیست بلکه طی مرور زمان تنها گذاشته شدن توسط افرادی هست که یه زمانی ادعای عشق داشتن…به امیدی سلامتی روح و جسم برای همه…
سپید عزیز!بیا درد مارو بکش بعد قضاوت کن!موقعی که هر کی میاد دیدنت سر تکون میده بغض میکنه…نمیتونی حرف دلتو بدون اینکه کسی به حالت دلسوزی کنه رو بزنی…یا موقعی که حرفی میزنی که خلاف نظر بقیس ولیچونمریضی به حرفت گوش میدن و افرادی مثل شما که میگن با احساساتمون بازی نکن…نمیدونم پس ما باید چی کار کنیم؟نصف مرگ های سرطانی ها میدونی واسه چیه؟واسه اینه که طرف زیر فشار میشکنه…سرطان روحیه جنگنده میخواد نه دلسوزی نه عطوفت نه غصه…پس دوست من امیدوارم هیچوقت به درد من دچار نشی ولی اگه خدایی نکرده شدی به مکالمه و نظرات امروزت فک کن!
وقتی بشینی و روی این تمرکز کنی که تب کردم، هی بنویسی تب کردم، هی تکرار کنی تب کردم، واقعا تب میکنی. و این قدرت ذهنه. اگر بیای بنویسی سینمو جراحی کردم زشت شد و هی تکرار کنی باور کن تغییر شکل میده و زشت میشه. زیبایی مردم به سینه و بدن و مو نیست. زیبایی به فکره. من فکر میکنم زیباتر از شما شادی عزیز هیچکس نیست. (این قسمت به خاطر اون تیکه بود که نوشته بودی جای خالی سینه ات توی ذوق میزنه)و برای شما و پرابلم سالور عزیزم که هر دو میدونید خیلی دوستتون دارم فقط یک بیت شعر مینویسم، خوش به سعادتتون:هر که در این بزم مقرب تر است، جام بلا بیشترش میدهند…
نگارشی بسیار زیبا همراه با احساساحسنت
kheili qashng bood… agar vaqean ina baratoon ettefaq oftadew bashew k kheili bdew… :/
دلنوازولطیف بودممنون
دستی دستی داری منو دوباره داستان خون میکنیا .اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ?
بعد مدتها جک با کلی قرض و بدهی که تونستم یه بلم بخرم برگشت سایت .اینکه فکر کنی من با این داستانت یا چه میدونم حقیقت زندگیت تاسف میخورم و میگم اخی حیووونی کور خوندی سوفی ?اس فعلا یه دوسیب بچاق تا بقیه حرفامو به این بزنمسوفی جان باید بگم خیلی از ادمهایی که دورو برم دیدم با اینکه ظاهرن تو لباس ادمیت هستن و کاملا اصلا لیاقت کلمه کامل رو ندارن تو یه تیکه کوچولو 85 یا کمتر بیشتر رو از دست دادی منم بچه که بودم یه تیکه از بدنمو بریدن پس این به اون در ?نوشتت عین موجای دریای کاراییب روون بود و سلیس و زندگی کردم باهاش روحیتو ستایش میکنم و قدرتتو تحسین میکنمدست اخرم اگه دختر خوبی باشی یه جفت ممه اکازیون از دزدی دفعه بعدم واست سوغات میارم برو با داش امینمون خوش باش ?
سوف سوفِ من بارها بت گفتم **تو باید بنویسی…**و من خیییییلی خوشالم که تو هر شرایطی اینکارو میکنی ♥دیگه نمیخوام برات نوشابه باز کنم(در مورد قلمت)…منتهی خودتم نظر بقیه رو میبینی و اگه احیانا بخوای متواضع بازی دربیاری میزنم دو شقه ت میکنم 🙂
بله!دل نوشته ی تراژیک و در عین حال زیبایی بود سوفی عزیز!و البته متاثر کننده!خسته نباش سوفی جان!فکر و ذهنت رو عاری از هرگونه تنش و دغدغه ی روحی کن!امید داشته باش!زندگی در جریانه پس فقط در لحظه زندگی کن اون هم با امید!:)
سوفیِ دوسداشتنی…
من کاری با کسی ندارم ولی دمت گرم
awli bod 🙂
خیلی هنرمندی. تو بعضی کامنتا خوندم که نوشتی واقعی هست. منم سرطان خون دارم نزدیک یکسال بهم میگن شیش ماه دیگه بیشتر زنده نمیمونم. من مصرف کننده بودم یکساله پاکم دقیقا از وقتی فهمیدم سرطان خون دارم تو یه برنامه بهم گفتن فقط برای امروز زندگی کن نفس بکش فکر فردا نباش. اوایل خیلی ناراحت بودم اشک اشک اشک اما امروز میخندم شادم چون امروز با تمام درد کنار میام. برای شمام سلامتی و خنده و شادی آرزو میکنم.
قلم قوی و روانی دارین. خیلی تلخ بود و اشکم رو در آورد. براتون آرزوی سلامتی و شادکامی دارم.