کشید پایین.ولی من گوشه مغازه دم پاچال مشغول کار بودم.هنوز۵دقیقه از رفتن حاجی نگذشته بود…دیدم صدای حرف زدن میاد.اوستا رضا بود.میگفت نه نترس اونها رفتن دیگه برنمیگردن.خیالت راحت.بخدا قول میدم هواتو داشته باشم.نترس پایین سرشون شلوغه کار ریختم سرشون.بدو گلی چند بار قول دادی زدی زیرش.گفت رضا بقران شوهرم بفهمه کلک۲تامون رو میکنه، تازه فهمیدم این بی پدر شوهر داره دروغ میگه…گفت رضا لامپ روشنه که،گفت همیشه یک لامپ رو روشن می گذارند.گفت بیا همین دم راه پله زود باش.من خم شدم زیر میزم تا منو نبینند.اوستا رضا کیرشو از توی شلوارش در آورد بیرون.گفت زود باش بخورش.گفت باشه.به هرچی بگی قسم.اولین بار بود میدیدم.کیر رو میخورند.اون هم چه ناز میلیسید.گفت پاشو پاشو الان آبم میاد.میخام بزارم توی اون کوس نازت…گفت نه بخدا شوهر دارم.دخول ازجلو انجام بدی زنا و خیانته.گفت پس بچرخ بزارم توی سوراخ کونت.گفت باشه…خم شو.خم که شد.اوف چه کون سفید و بزرگی داشت.اوستا خم شد حسابی کوس و کونشو لیسید.گفت رضا کوسمو نخور شهوتی میشم.تو رو خدا.فقط کونم…گفت باشه…اوستا رضا همچین کیری هم نداشت.اصلا کلفت نبود.ولی گفت جلوی دهنتو بگیر مث اون دفعه جیغ نزنی،گفت باشه بکن.با یک تف قشنگ با یک فشار کرد توی کونش.گفت رضا کشتی منو کونم جر خورد.گفت خودت گفتی از کون بکنم.مگه من نامزد توام که میترسی بکارتت پاره شه.بهم کون میدی یا پسر بچه ای که کون میدی،کوس داری اندازه قابلمه.خب بزار بکنم کوست دیگه…گفت نه اون فقط مال شوهرمه.بکن تا آبت بیاد.وای مامان کونم پاره شد.اوستا رضا.ابش اومد ریخت توی کونش.از جیبش دستمال در آورد داد بهش.و زود رفت پایین.من تازه پی بردم که باید توی دوران نامزدی بزاری توی اون سوراخ تنگ کون.و خودم اینو درک کردم که کردنش درد هم داره،چون اخ اخ زیاد داشت…خلاصه من آروم اومدم کنارش.گفتم خانم گلی تشریف بیارید حساب کتاب.جیغی زد که همه زود آمدن بالا.تا رضا منو دید رنگش مث گوه زرد شد.گفتم اوستا خودت جواب پدرم رو بعدا بده،ولی این خانم اخراجه.اون زنهای دیگه پرسیدن آخه چرا…گناه داره.گفتم چون خانم شوهر داره از دروغ گفته بیوه است…نخواستم آبروش رو ببرم.دلش داشت میترکید.حسابشو دادم فرستادم رفت…اوستا رضا موند و خایمالی…گفتم مرد مومن ۵۰سالت بیشتره به زن شوهر دار تعرض میکنی،گفت حاج یونس کوس و کون مال کردنه نکنی پشیمون میشی.به زور که نکردم.خودش خواست.تو هم اشتباه کردی که فرستادیش رفت.میتونستی حسابی بکنیش.دیدیش که چی خوشگله.گفتم شرم کن.نامرد.شوهر داشت…رفت پایین و خواهش کرد به پدرم چیزی نگم.۱ساعتی موندم.و رفتم خونه پدر زنم،اونی که خواب بود.اما چون با همسرم قرار داشتم شب برم پیشش.و از مغازه بهش زنگ زدم.منتظرم بود.بدبختی گوشی همراهم که تازه اون موقع ها مد شده بود.از ظهری خونه خودمون توی شارژ مونده بود…امشب خیلی ذوق داشتم زود برسم خونه خانومم.کارهای جدیدی رو که یاد گرفتم رو روش انجام بدم.رسیدم خونه منو برد توی اتاق خودش دیگه نمی رفتیم توی پذیرایی.گفت شام خوردی گفتم نه.ولی ولش کن.گفت چی چی رو ولش کن.من هم گشنه ام شام نخوردم.گفتم آخه چرا؟گفت وایستادم تو هم بیایی باهم شام بخوریم.شام که خوردیم.ساعت نزدیک۱۲بود.اومد کنارم.شبها بزور توی ۱تخت میخوابیدیم.تختش۱نفره بود.ولی خوب بود چون اتاقش از اتاق پدر مادرش دور بود.وبه حموم نزدیک بود.اومد پیشم.گفتم سحرجون زودی لخت شو کارت دارم.گفت یونس بخدا اینقدر هر شب حموم میرم موهام بلنده خشک نمیشن.سر درد گرفتم.گفتم عشقم فقط امشب خب.کار دیگه باهات دارم.گفت چیکار.گفتم تو لخت شو.در رو قفل کردم.مث خانوم گلی ولی لبه تخت گفتم قنبل کنه.همون داگی شماها،گفت چرا؟؟گفتم فقط چشاتو ببند کیف کن.آخ تازه فهمیدم مزه کوس چقدر خوبه.اینو یادم رفت بگم.که کوسش مو در آورده بود تازه فهمیدم کوس هم مو در میاره خودم خندهام گرفته بود.ولی امشب کوس و کونش مو نداشت.داگی بود.روی تخت.من نشستم زیر تخت.تا زبون خیسمو زدم کوسش تیز برگشت نشست چکار میکنی آقا یونس.گفتم هیچچی فقط میخام.کوس خانومم رو بلیسم.به هرچی بخای قسم بخورم توی این مدت اولین بار بود.اسم کوس رو میآوردم.خندید.گفت یونس بی ادب شدی،گفتم نه بخدا خب اسمشه دیگه چی بگم.گفتم برگرد عزیزم.نترس خوشت میاد.گفت آخه شما آقای منی.نباید ازین کارها بکنی بعدشم شاید کثیف باشه.گفتم نه قربونت بشم.اصلا هم کثیف نیست بوی گل میده.گفت پس صبر کن بهتر بشورمش.خندیدم.و رفت چند دقیقه ای برگشت.اوف نمیدونم با چی شسته بود.چنان بوی عطری میداد که کیف کردم.داگی شد.من هم از کوس قشنگو غنچه اش شروع کردم.زبونمو رسوندم که توی کوسش فشار ندادم چون باکره بود.چندتا لیس بالا پایین زدم.و تا سوراخ کونش هم زبونمو رسوندم.دوباره از بالا به پایین.با خودم گفتم چرا پس این سحر من دوست نداره.اون زنه کیف میکرد که.دو دقیقه ای مشغول بودم اما هیچ تغییری توی وجود و رفتارش ندیدم.گفت یونس برگردم از جلو بخور.ولی اول جی جی هامو بخور.گفتم باشه.چند دقیقه سینه هاشو خوردم.گفت حالا برو اونجا رو بخور.گفتم کجاتو.گفت کوسمو.گفتم باشه آفرین حالا خوب شد.من فک کردم خوشت نمیاد دوست نداری…گفت یونس اینقدر خوشم میاد زبونم بند میاد.خیلی خوبه مرسی…نشستم پایین تخت اون بالا دراز بود.اوف از جلو کوسش متورم شده بود.سر کوسش و چوچولشو تا لیس زدم.گفت بخورش لیسش نزن میک بزن.اوف تا میک زدم با دستش محکم سرمو چسبوند کوسش.بلند گفت یونس تندتر زودباش معطل نکن.گفتم هیس باشه خانوم جان هیس،گفت زودباش صدا نمیره.حالش دست خودش نبود.با چندتا میک محکم که به چوچولش زدم وهمزمان سینه هاشو مالوندم.چنان آب کوسی ازش زد بیرون که انگار بستنی آب شده از کوسش لیوان لیوان بیرون میریزند.داشت موهامو با دستاش میکند.گفتم ای سحر موهامو کندی،چندبار محکم کوسشو کوبید توی صورتمو دهنم.تا آروم شد.رفتم بالا بغلش کردم گفتم چطور بود.هیچچی نگفت…پرسیدم چته؟نگاهم کرد. پرید روی من تند تند بوسم کرد.آخ.گفتم جان چیه خب،گفت چقدر خوب بود.آخرش یکجوری شدم.اصلا میخواستم آخرش بیهوش بشم.مرسی یونس جان مرسی.گفتم قابل نداشت.خب توهم برای من بخور دیگه.گفت وای چطوری آخه.گفتم عین اینکه کیم بستنی میخوری،،گفت بد نباشه.مریض نشم.گفتم خوشگل من.الان من هم میرم خوب میشورمش. گفت پس بدو برو.من رفتم و با مایع دستشویی توی روشویی شستمش.جیش هم کردم…برگشتم.گفتم بشین پایین تخت.من سرپا وایمیستم…دو زانو نشست.و من کیرمو گذاشتم توی دهنش،گفتم حالا تو میک بزن.ولیسش بزن.دندوناش میخورد بهش.گفتم عزیزم دندونات نخوره بهش که درد میگیره.گفت باشه.ولی زیاد نبر توی دهنم.احساس خفگی بهم دست میده و میخوام بالا بیارم.آروم آروم داشت یاد میگرفت.خوب حرف گوش میداد.گفتم خوبه بسه.حالا بچرخ قنبلی کن.گفت وای چرا.گفتم میخوام این آقا یونس کوچیکه رو بزارمش توی اون کون تنگ و قشنگت.گفت نه نمیخوام.نباید بره داخلش.گفتم جلو نباید بره ولی پشت که بکارت نداره پس اشکالی هم نداره. گفت نه بخدا نمیخوام.میگن بده.گناهه.گفتم پس میدونی میشه کرد توش.ولی نمیخوای بهم بدی .گفت یونس جان.پری روز خونه خاله بودم.زیور دخترخاله ام که دیدیش.بعد از ما تازه گیها عقد کرده.گفت سحر مال توهم درد گرفت.گفتم دیوونه ما که هنوز عروسی نکردیم که دردم بگیره یانه،گفت جلو رو نمیگم وقتی حاج آقاتون از پشت کرد اون رو میگم…مال من چند روزه زخم شده خوب نمیشه.نمیتونم دستشویی کنم.و روم نمیشه که به مامانم هم بگم.پشتم پاره شده.من هم گفتم ما هنوز ازین کارا نکردیم.بهم گفت سحر هیچوقت بهش از پشت نده.دردش ادم رو میکشه،گفتم یعنی نمیخوای بهم بدی،گفت میترسم.بهم گفت حتی کرم و آب دهن هم زیاد زدیم ولی وقتی رفت توش بند دلم پاره شد.از درد جیغ زدم.گفتم سحر مگه تو همسر من نیستی مگه ما بهم قول ندادیم همیشه به حرفهای هم گوش بدیم و مواظب هم باشیم.مگه تو نمیگی من مرد تو هستم.زن باید حرف همسرش رو گوش بده.مگه الان کوس،تو رو خوردم بد بود.همه که مث هم نیستن.شاید مال تو درد نگرفت یا کم درد گرفت…گفت وای یونس جان چقدر فلسفه میبافی،گفتم باشه باشه اصلا نمیخام.فقط حرفی نزن بگیر بخواب.گفت آخه خب میترسم.گفتم که مهم نیست.اعصابمو خورد نکن.گفت میخوای باز هم برات بخورم.؟گفتم کاری رو که بهت میگم باید انجام بدی نه کاری که خودت دلت میخواد رو.فقط میخوای رفع تکلیف کنی،،گفت باشه یونس جان تو هم بکن.دلت آروم بشه.حالا باید چکار کنم.؟گفتم لبه تخت قنبل کن…لب تخت وایستاد.اب دهن زدم به سوراخش و کیرم.من نمیدونستم که باید اول انگشتی باز بشه وباید اول حسابی.سوراخشو ورز بدی آماده کیر کنی.مال من هم زیاد بلند نیست متوسطه۱۵شایدم۱۶سانت ولی از کلفتی خوبی برخورداره.قابل قبوله.تازه سرش هم قارچیه. وکلفته،بعضیها سر کیرشون ریزه تنه کلفته.ولی این از سرش کلفته تا تهش.حالا نه همچی کلفت ها.ولی نازک اصلا نیست.مثلا مال من دوبل کلفتی کیر اوستا رضا بود.بلند شدم سرپا.طفلکی نمیدونست دردش چقدره.؟انگشتش هم نکرده بودم که بدونه.مقاومت کنه.خودشو شل گرفته بود.کونش تپل و درشت و سفید.خوشگل مث سیبل جنگی روبروی کیرم بود.اولش لیسش زدم.بعد آب دهن زدم و سرش و گذاشتم دم سوراخش.فشار دادم نرفت.خیس ترش کردم.با یک زور قوی،دادمش داخل.فقط و فقط سرش رد شد توش قسمت قارچیش.چنان جیغی کشید که نگو ونپرس. زودی درش آوردم.خودشو انداخت روی تختش.من سریع برق اتاق و خاموش کردم.دهنش روی بالش بود زجه میزد.گفتم هیس زهرمار.آبرومون رو بردی،برگشت نگاهم کرد.توی چشماش پر اشک بود.و هق هق میکرد.های دستشو میزد سوراخش و نگاه میکرد.گفتم چته نمردی که.وای آبرومون رفت.وای،گفت یونس دوستم نداری اگه نه الان که منو جر دادی اقلا ازم معذرتخواهی میکردی،نه اینکه بهم بد و بیراه بگی.دوباره گریه کرد.گفتم هیس.عزیزم خوشگلم.بقران اگه حاج خانوم و حاج آقا فهمیده باشن چی باید بگیم بهشون.دوباره گریه کرد. این بار بغلش کردم بوسش کردم. گفتم دردت اومد.گفت خیلی یونس خیلی،،چقدر درد داشت.انگار چاقو زدی بهم.یونس.دارم میمیرم.هنوز میسوزه انگاری توش آتیش گرفته.گفتم عادت میکنی،همه خانمها باید کون بدن.گفت نه من دیگه نمیدم.گفتم مگه دست خودته باید بدی،گفت بخدا نمیدم.گفتم الان باهات جر و بحث نمیکنم.ولی اونی که میگه نمیده بعدا حتما چندبار میده،گفت کور خوندی،گفتم بیا زیر پتو بدو.بیا بغلم باهام لج نکن.تو که دختر خوبی بودی،چی شد پس الان باهام لج میکنی.بغلم کرد گریه کرد.بوسم کرد،یونس بی رحم نباش.مگه منو دوستم نداری،گفتم تو که باورت نمیشه ولی من تو رو از خودمم بیشتر دوست دارم.اشکهاشو با نوک انگشتم آروم برداشتم.گفت پس دیگه اونجامو نکن.گفتم نمیشه.خیلی دوست دارم.به حالت قهر کردن چرخید.هر دوتا لخت بودیم.هنوز شق بودم.کونش طرفم اومد.تاکونشو چرخوند کیرم دوباره رفت سمت سوراخش.اومد در بره.محکم گرفتمش.گفتم آروم باش.گفت نمیخوام.نمیخوام ولم کن.باهات قهرم.خواست در بره تا دمرو شد.زیرم موند.با دوتا پاهام لای پاهاش رو باز کردم.اصلا دیگه مخم کار نمیکرد.فرمون دست کیرم بود.گفتم تکون نخور داری عصبیم میکنی،گفت نمیخوام دردم میاد.گفتم به درک که دردت میاد.من شوهرتم.ندی بخدا از جلو میکنم.چند ماهه زن منی.میدونستی باید بهم کون بدی اما ندادی،من نمیدونستم تازه فهمیدم.تو چرا میدونستی نگفتی،گفت بخدا من هم تازه فهمیدم.نکن یونس،درد داره زیادم داره.خدا قهرش میاد.من و تو مکه رفتیم توبه کردیم.که گناه نکنیم به کسی ظلم نکنیم.تو نماز خونی،ظالم نباش.زیرم بود.خودشو سفت گرفته بود.از روی بدنش اومدم کنار.خیلی ناله کردو روضه خوند.نکردمش.ولی من هم باهاش قهر کردم.صبح زود خیلی زود حتی باباش خواب بود.از کنارش بلند شدم.حتی حموم بیرون توی خیابون رفتم…صبحونه خوردم.سر صبح زود۸نشده بود فروشگاه رو باز کردم…کارگاه ولی۸باز بود اوستا رضا بازش میکرد.گفت سحر خیز شدی پسر حاجی،گفتم رضا امروز بالا نبینمت که بدجور حالتو میگیرم.ترش کرد از جوابم و رفت پایین…هنوز کتم رو کنار نزاشته بودم.که خانم گلی اومد داخل.گفت حاجی بزار کار کنم.بخدا احتیاج دارم.شوهرم.بهم خرجی نمیده.گفتم بگو اوستا رضا بده.اون که خوب بلده.ازت کار بکشه…گفت راستش شما خودتون اصلا بهم نگاه هم نمیکنید.میتونستین خودتون…ساکت شد جیزی نگفت.گفتم خودمون چی؟گفت من که حرفی ندارم.گفتم تو شوهر داری خجالت بکش،گفت فک کردی برای اون مرتیکه معتاد مهمه یا غیرت داره.اون پول براش مهمه.در مغازه رو از داخل کلید کردم.از دیشب توی کف بودم.حالم خراب بود.حرف اوستا رضا هم توی گوشم بود.کوس وکون رو باید کرد نکنی.دیگری میکنه،گفتم بیا آبدار خونه.خودش فهمید.گفت پس فقط زود…سریع کنار سماور.داگی کرد.کشید پایین.عجب کونی داشت.برگشت تا کیرمو دید.گفت یا خدا.حاجی آروم بکن.پاره نکنی،چقدر کلفته.گفتم هیس.ساکت میخوای کار کنی باید بجای رضا به خودم بدی،،گفت باشه بکن.تف زدم سوراخش.گفت نه جان مادرت بکن جلو.گفتم،پدرسگ دیشب به رضا نگفتی اون جلو زنا حساب میشه مال شوهرمه…گفت از اون بدم میاد بهش گفتم که ندم.اگه نه دادن دادنه.و خیانت خیانته.هر دو زنای نفسه…گفتم راست میگی ولش کن.برگرد سر کارت ولی از این کارا نکن.استغفرالله خدایا منو ببخش.گفت حاجی نمیکنی.گفتم نه هم من متاهلم هم تو.خدایا منو ببخش.گفت بزار برات بخورمش خب…گفتم باشه بیا بخور.این خوبه…چنان ساکی زد تازه فهمیدم ساک زدن چیه.دمش گرم ابشم خورد.بلند شد خودش و مرتب کرد.من منتظر شدم حاجی اومد.گفتم حاجی گوشیم خونه زیر شارژه برم بیارمش…تیز برگشتم خونه غسل کردم .گوشیمو برداشتم.شاید۱۰۰تا زنگ از سحر داشتم.جواب ندادم.باعث و بانیش اون بود کم مونده بود زنا کنم.خدا میدونه شیطون رو لعنت کردم و خودم رو کنترل کردم…مادرم گفت پسرم خانومت خیلی زنگ زده جوابشو بده.گفتم بره گمشو حاج خانوم.گفت عه تو که دوستش داشتی،گفتم ولش کن زیاد پررو کردمش.گفت زندگی خودتونه…از سحر خیلی ناراحت بودم.بعد یکعمر پاکی میخواستم زنا کنم.چون اون تمکین نکرد…برگشتم مغازه.تا اومدم پیاده بشم.سحر رو مادرش دم فروشگاه بودن با حاجی حرف میزدن…منو ندیدن.برگشتن.رفتن طرف خونه…من رفتم فروشگاه حاجی و گلی بودن.حاجی گفت گلی برو توی کارگاه براشون چایی ببر.خودش فهمید باید بره دنبال نخودسیاه.اون که رفت گفت پسر جریان چیه،؟حاج خانم میگفت سر صبح بدون خبر بدون صبحانه زدی بیرون.گفتم چرا از شما پرسیده خب از دخترش بپرسه…مگه من میتونم اسرار دلمو بهتون بگم.حاجی مسئله خود دخترشه…تمکین نمیکنه.گفت خب زوده هنوز نرفتین سر خونه زندگیتون.گفتم پس چرا زنم دادی،که من و تشنه بزاری لب چشمه و …آب باشه و من تشنه لب بمونم.پس چرا بردیم لب چشمه.من که نمیخواستم ازدواج کنم.شما اجبارم کردی،حاجی تو پدرمی،دختره میگه از جلو فقط شب زفاف حجله.از پشت هم میگه کراهت داره دردم میاد گناهه.گفت ای وای پسره پررو.گفتم حاجی کارمون بکشه دادگاه.این حرفها رو باید جلوی قاضی بگم.به تو که محرمی بگم خوبه یا قاضی نامحرم.گفت حق میگی…گفتم آدمم دیگه.تحمل هم حدی داره.حاجی به والله به مکه ای که رفتی و رفتم.صبح نزدیک بود بعد یک عمر پاکی زنا کنم.به جان خودت خودمو کنترل کردم.گریه ام هم اومد.تا اشکم و دید.ساکت شد.گفت به حاج کاظم میگم تا آخر ماه باید عروسیتون برگزار بشه،ناراحت نباش،فرق مردو نامرد همین موقع ها معلوم میشه،حکم نزدیکی از پشت هم اینه که بعضی از علما میگن بستگی به نظر زن داره اگه راضی باشه گناه نیست فقط کراهت داره،گفتم حاجی این راضی نیست و نمیشه…چیزی نگفت.فقط حال دلمو فهمید.همون روز منو برد چند جا تا یک آپارتمان خوب برام بخره…گفتم حاجی چرا خونه ویلایی سر بازار رو بهم نمیدی…گفت پسر جان.اون قدیمیه.کار زیاد داره.گفتم شاید بدتون بیاد.گفتم نه اون رو بده.دوستش دارم دو طبقه است حیاط داره.بزار تا اون رو درستش میکنم.اونها هم جهیزیه رو تکمیل کنند.خوشش اومد.گفت دیگه مرد شدی.آفرین.کلید داد.و رفتم سراغش.نقاش و غیره بردم.و خونه رو دادم دستشون مرتبش کنند…چند روزی بود اصلا نمیرفتم سراغ سحر.حتی تلفنش رو هم جواب ندادم…تا اینکه پدرش اومد مغازه ما.من رفتم پایین.پدرم صدام زد.بیا بالا حاج کاظم کارت داره.رفتم پیشش.گفت پسر کجایی تو.چقدر بد قهری،تو که مهربون بودی؟گفتم حاجی وقتی زیادی خوبی میکنی و یکطرفه خوبی میکنی،طرفت فک میکنه وظیفه اته،و یا تو نادونی.گفت نه پسر جان دخترم خیلی خاطرت رو میخاد.امروز اون منو فرستاده بیام پیش تو…خیلی ناراحته.چند روزه خواب و خوراک نداره.برو پیشش.گفتم نه بزار باشه تا شب عروسیمون.گفت نه شاید یکماه بیشتر طول بکشه.گفتم نه من دارم کارهای خونه رو تموم میکنم…ده روز بیشتر نمونده.گفت ما کار زیاد داریم.راستش تاچهلم زن عموی من رو که پیر هم بود ندن نمیتونیم عروسی برگزار کنیم.پس عجله نکن.یکهفته است فوت شده…گفتم خدا رحمتش کنه…گفت شب با حاجی اینها…شام منتظریم.شب پدرم گفت بدو گل شیرینی بگیر دختره گناه داره.بد قهر نباش.مرد مسلمون باید مهربون باشه.وقتی رفتیم خونه سحر شون از پنجره داشت منو میدید.داخل پذیرایی.اومد گل و شیرینی رو ازم گرفت و فقط به پدر مادرم سلام کرد.روی مبل بودم.خواهرش اومد گفت حاجی بیا آبجیم کارت داره.توی اتاقشه…گفتم باشه برو میام.اون رفت ولی من نرفتم اتاقش،چند دقیقه بعد مادرش که شربت و شیرینی آورد.گفت به قیافه مهربونت نمیخوره که اینقدر کینه ای باشی.پاشو برو ببین چیکارت داره.چند روزه منتظرته دلش داره میترکه.داره دق میکنه.اصلا چرا با هم قهر کردین.البته تو قهر کردی اون که همون روز اول اومد فروشگاه دیدنت.ولی تو خودتو قایم کردی،چند باری هم به حاج خانوم مادرت پیغام فرستادیم باز هم نیومدی.آخرش هم نفهمیدیم موضوع چی بود که ناز کردی،تا بهش نگاه کردم.خودش فهمید چرت گفته،پدرم گفت حالا برای سلامتیشان صلوات بفرستین هرچی بوده تموم شده.پدرم گفت حاجی برو ببین حاج خانومت چکارت داره.انشالله،که خیره،رفتم اتاقش…نازنین دختر تا منو دید خودشو انداخت توی بغلم یونس جان کجایی تو.چرا باهام قهر کردی،؟اونشب دردم اومد نمیدونستم بهت چی میگم.تندتند گلایه میکرد ببوسم میکرد.بغلش کردم گذاشتمش روی پام.گفتم سحر من بخاطر اینکه نذاشتی بکنمت ازت خیلی ناراحت شدم.ولی بیشترش بخاطر چیز دیگه ای بود.که نمیتونم بهت بگم.گفت نه باید بگی چه اشتباهی کردم.گفتم ولش کن به خیر گذشت،گفت تو رو جون سحر قسم میدم اگه دوستم داری بگو.گفتم اون روز اینقدری دلم میخواست از پشت بکنمت بهم ندادی، کم مونده بود توی خیابون با یک زن هرجایی برم از اون کارا بکنم…که خودمو نگه داشتم.و استغفار کردم.همش تو مقصر بودی،اگه زنا میکردم.یکعمر عبادتم از بین میرفت.چون تو تمکین نکردی منو تشنه بدنت نگه داشتی،سرشو گرفت توی دستاش.گفت یونس بخدا غلط کردم.الان فهمیدم چکار کردم.بخدا دیگه هر وقت بخای هر چی بخای بهت نه نمیگم.من که همسر عقدیت هستم.حتی از جلو هم میخای بکن.به کسی چی مربوطه،نگاهش کردم بوسیدمش.نیمساعتی حرف زدیم و آشتی کردیم.تا موقع شام.یکساعتی بعد شام.پدرم اینها قرار عروسی رو گذاشتن و رفتن.من موندم و عروس خانوم نازنینم.با یک کون تنگ.من امشب باید میکردمش.از اون شب فقط دلم کون میخواست.هنوز هم زیاد دوست دارم.مگه میشه قید کون رو زد.آخر شب بود.گفت یونس چرا آرومی مث همیشه نیستی،گفتم خب چکار کنم.اونی که من میخام تو نمیخای،بهتره کار اضافی نکنیم.کنار هم بخوابیم.گفت نه من دلم میخاد مث همیشه باشی.بوسم کنی بدنمو بمالی لیسم بزنی اونجامو بخوری.گازش بگیری،گفتم پس من چی.گفت من مال توام باشه هرچی بگی قبوله.بخدا اون بار تا چند روز میترسیدم برم توالت.بیا بکن عزیز دلم بذار دلت آروم بشه.اصلا منو بکش.گفتم لامصب هنوز نکردمت داری روضه میخونی،حکم نزدیکی از پشت فقط رضایت همسره اگه نه گناه کامله.در غیر اینصورت اگه همسرت راضی باشه فقط کراهت داره…گفت خب مکروهه دیگه،،گفتم پنیر و تخم مرغ هم مکروهه پس چرا هر روز مصرف میکنی،.چون دوست داری و به نفعته،گفت یونس جان فدات بشم بخدا من راضیم بیا بکن ولی آروم بکن خب.یونس چند ماه باهم هستیم میدونی که خیلی خیلی دوستت دارم.چند روز نبودی دلم داشت پاره پاره میشد.خودش بلند شد و لخت شد.وای چی کوس و کون رو صاف و صوف کرده بود.گفتم برق انداختیش آتیش پاره…گفت برای عشقمه دیگه.خوابوندمش و تا تونستم.سینه هاشو خوردم.رسیدم کوسش چنان لیسیدمش و چوچوله رو مکیدم.اه و ناله اش اتاقش رو برداشته بود…توی دهنم آبش اومد.منو هم که چند روز بود رابطه نداشتم بدجور تحریکم کرده بود.شق و راست بودم.گفتم خوبی حاضری دمر شد.گفت آره بکن.عزیزم.فقط آروم.راضیم به جون مامانم،گفتم تو هم یککم اول برام بخور.طفلک فقط چشم چشم میگفت.من اونشب فقط روی دنده لج افتاده بودم.و باید میکردمش.بماند که عاشق کون کردن شدم.اون ناله قشنگ دخترونه وقتی کیر میره توی سوراخشون آدم رو دیوانه میکنه…قشنگ ساک زد حتی یاد گرفته بود خایه هامو هم میخورد.گفتم بسه خاتون.خندید.گفت خاتون.چی قشنگ…لبهاشو بوسیدم.وقتی کیرمو میخوره.بعدش خیلی خوشم میاد لبهاشو بخورم.گفتم برگرد.گفت باشه.اولش گفت یا خدا.خودمو به خودت سپردم.گفتم سحر بخای روضه شب جمعه برام بخونی نمیخام ها.گفت بخدا به تو کاری ندارم.فقط میترسم.روی تختش بود.گفتم جیغ میغ نزنی ها.گفت باشه.سوتینش رو به دندونش گرفت.کونش و کیرمو خیس کردم.با ملایمت سرش و فشار دادم داخل کونش.بد خودش و سفت کرد.با مشت میکوبید روی تشک تختش.دراز کشیدم روش.گفتم آروم باش عشقم.اروم…فشارش نمیدم.خودتو شل بگیر.با اشک و آه گفت نمیشه یونس نمیشه.اروم بوسیدمش.گفتم لای کونت رو با دستت باز کن.گفت نمیشه…گفتم میشه صبر کن.کشیدم بیرون.گفت وای بدتر شد…خدا.گفتم هیس،،بازش کن زود باش.اروم بادست باز کرد سوراخه سرخ و باز شده بود.گفت دیدیش…داره خون میاد؟گفتم نه خون کجا بود.نگهش داره.الان تموم میشه.صحنه قشنگی بود.وقتی که لای کونش رو با دستاش باز کرده بود.خم شدم مستقیم تف رو انداختم توی سوراخش.گفت اوف چی بود.یکبلر دیگه سوزشش کم شد.دوباره انداختم.و گفتم نگهش دار.کیرمو خیس کردم.فرو کردم بهش ولی کمی بیشتر و محکمتر.میخواست از زیرم در بره.محکم گرفتمش.گفتم کجا آهوی خوشگل من.اروم باش تا خوب گاییده بشی…گفت نمیخام نمیخام.دارم میمیرم.گفتم هیس شلش کن.جابجاش کنم.گفت صبر کن.عجله نکن.روش دراز کش بودم.تا شل کرد فهمیدم.دادمش داخلتر.دیگه جیغ جیغ میکرد.ولی سوتینش رو گاز میگرفت.من فقط تلمبه میزدم.ول کنش نبودم.تا آبم اومد ریختم داخلش.از روی بدنش که کنار اومدم.بی حال شل شد.کمرش رو ماساژ دادم.صورتش اون سمت بود.بالشش خیس آب بود از اشکاش.لای پاهاش باز بود.چندتا پاق و پاق مث گوز داد آبم ریخت بیرون سریع تمیزش کردم.چیزی نمیگفت.دستمال لوله کردم فرو کردم کونش جیغ کوچیکی زد.گفتم بیا بریم حموم.پتو رو کشید روی سرش.توی حالت قهر و چیزی بهم نمیگفت.گفتم خانوم،خانوما قهره.خاتون کوچولو قهره؟گفت یونس تو فقط بنده حرفی دوستم نداری…چقدر زجرم دادی،نمیخاد نماز بخونی ظلم نکن…بعدشم گریه کرد.بلندشدم تنها رفتم حموم.خودش با رضایت بهم داد.الان بهم لیچار میگه.توی حموم آخر کارم بود.اومد.داخل.حتی نگاهش هم نکردم.گفت یونس دارم میمیرم.کمکم کن خودمو بشورم غسل کنم.گفتم ابم داخل بدنته.خالیش کن بعد.خودشو که خیس کرد.توالتی نشست تا زور زد.کف حموم پخش شد.گفتم چی شد.چکارت شد.گفت ببین.یک لخته خون با آبم ازش ریخت بیرون.گفتم پاشو خودم بشورمت.بلندشد دوباره خودش رو خالی کرد.تمیز و مرتب شستشو دادمش،غسل کرد.اومدیم بیرون.رنگش زرده زرد بود.رفتم از توی یخچال براش شیرینی آوردم دادم خورد.گفتم حلالم کن.اگه نه پیش خودم تا آخر عمر خرابم.خیلی دوستت دارم.سحر.منو ببخش.بخدا فقط توی لج بودم.و باهات بخاطر اون روز لج کرده بودم.اخه کم مونده بود خطاکنم.گفت الان هم خطا کردی،بهترین کس زندگیت رو رنجوندی،دلم ازت شکسته.خیلی دلم گرفته.فقط دیگه فعلا باهام حرف نزن.گفتم باشه بگیر بخواب.موهاش رو خودم آروم آروم خشک کردم.بغلش گرفتم پشتشو بهم کرده بود.خوابید.صبح وقتی از توالت برگشت.حالت چهره اش زرد و دردناک بود.بعد صبحونه توی اتاقش.گفتم سحر جان چیزی نمیخای،گفت نه فقط چند روزی پیشم نیا.حرفی نزدم.گفتم باشه…رفتم فروشگاه.ولی دلم پیش خانومم بود.به بهونه اینکه موبایل نداشت.رفتم براش یک گوشی و خط خریدم.دوباره برگشتم در خونه شون.یک نامه هم توی بسته کادو گذاشته بودم و…ازش عذر خواهی کرده بودم…زنگ زدم آبجی کوچیکه اومد در خونه.گفتم سپیده جان.بگو آبجی بیاد.گفت حالش خوب نبود.با مامانم رفتن.دکتر.گفتم کدوم دکتر.گفت نمیدونم.ولی مامانم داشت با خاله ام تلفنی حرف میزد آدرس میپرسید.گفتم بدو برو آدرس بگیر بیار.بدو ببینم دختر خوب…رفت و آمد یک کاغذ بهم داد.با خط بچه گونه اش برام نوشته بود…متخصص زنان بود.رفتم اونجا با مادرش منتظر نشسته بودن.مادرش منو دید اخم کرد.گفتم حاج خانوم شرمنده ام شما صبر کن من باهاش میرم پیش دکتر…گفت حاج یونس بهت چی بگم خب.گفتم هیچچی حلالم کن…سوییچ دادم گفتم شما توی ماشین باش ما میاییم…سحر قهر بود.گفتم حاج خانوم با حاجیشون قهره.؟گفت یونس اینجا جاش نیست.گفتم باشه.بعد.رفتیم پیش دکتر گفت.معمولا رابطه آنال یا پشت دردناکه،مخصوصا اگه حجم آلت آقازیاد باشه…چرا زودتر سر خونه زندگی خودتون،نمیرین.تا راحت رابطه داشته باشین تا اینجور مشکل بر نخورید.این دوران نامزدی مسخره چیه خب.توی ایران رسمه؟عقد کردی تمومه دیگه.راحت باشید زندگی کنید.شب حجله شب زفاف،مسخره بازیش رو در آوردن.اخه مرده زن گرفته که راحت باشه دیگه…وقتی نزاری از جلو که حق قانونی و شرعیشه رابطه داشته باشه.خوب یا میره بیرون دنبال چیز دیگه…یا خونه نباید اون کاری رو که بکنه میکنه،،خانم شما خودت مقصری،برگرد خونه این داروها رو مصرف کن.خوب که شدی،با لذت و خوشی خودتو به همسر خوبت که کنارته و این همه هم نگرانته عرضه کن.حیف شما دوتا جوون خوشگل و خوشتیپ نیست…میدونم الان هم با همدیگر قهر هستین…پاشو عزیزم.شوهرتو دوست داشته باش خودت مقصری،چرا ازدواج کردی؟مرد ها پر توقع هستن و حق هم دارند.شما دائما خونه اید.ولی اونها بیرون هستن و روزی چندین زن و دختر میبینند و هوس میکنند.خانم یادت باشه مرد بوالهوس،دمش گرم عجب دکتری بود.رسیدیم توی ماشین مادرش داخل ماشین بود.رفتم داروخانه دیدم توی ماشین داره با مادرش حرف میزنه،،برگشتم مادرش گفت حاجی منو ببر خونه ای که داری نقاشی میکنی و تمیزش میکنی رو ببینم.گفتم تا۴روز دیگه تموم تموم میشه الان کثیفه کارگر هست.تا اون روز حال حاج خانم من هم خوب میشه بعد.گفت
اشکال نداره.تا رسیدیم خونه هم ساکت بود.مادرش اول پیاده شد بعد خودش.از داشبورد.بهش کادوش رو دادم.گفتم معذرت میخام عزیز دلم.لبخند زد.گفت بی رحم برو مواظب خودت باش.گفتم چاکرتم به مولا.خلاصه دوستان تا شب زفاف ما من باعشقم مدارا کردم دیگه هوس کون هم نکردم.ولی کونش دیگه قشنگ معلوم بود.جر خورده شده…شب زفاف کلی ترس داشت.وقتی لباسش رو در آوردم.گفت یونس اون کار اوندفعه رو به شرطی حلالت میکنم که امشب آروم بکنی و مواظبم باشی،گفتم بهت قول میدم.با سلام و صلوات و آب دهن و ترس و لرز خانوم.سر کیر رو گذاشتم دم سوراخ کوس و باز هم به حرفش گوش ندادم با یک فشار دادم داخلش و جرخورد.گریه کرد.میگفت بد میسوزه کوسم.حالا میخام بکشم بیرون پاکش کنیم نمیزاره یونس خیلی دردم میاد.تا کشیدم بیرون جیغ بلندی زد.اخه بیرون اتاق عمه خاله و ننه های۲تامون بودن.و به رسم تخمی ایرانی دستمال رو نشونشون دادم و.ولی دیگه نذاشت اون شب بکنم.فقط گریه میکرد.تا ۳ردز بعد رفتیم مشهدزیارت و ماه عسل.هنوزکوسش خون میومد.نوار میزاشت.۲روزی مشهد بودیم.شب توی هتل گفتم سحر امشب بایدبکنمت.دیگه طاقت ندارم.چندشب ازعروسیمون گذشته ولی هیچ رابطه ای نداشتیم.گفت نه نمیخوام.گفتم یعنی،چی که نمیخام.گفت دردم میاد نمیتونم تحمل کنم.اخه من هم آدمم دیگه.گفتم پس من چی هستم خرم.تازه خر هم میکنه،،گفت خدا نکنه.گفتم خدا نکنه چیه؟از روزی که دکتر رفتی دیگه از پشت نمیزاری حتی انگشتت بکنم.از عروسیمون دیگه نمیزاری جلو رو حتی دست بزنم.اینکه نشد زندگی،خب حاجی چند روز تحمل کن.گفتم چی چی رو تحمل کن.بعد باز دوباره بکنم.زخم تازه بشه.یک ماه صبر کنم تا خوب بشی،باز زخمش ببنده باز بکنم یکسال طول بکشه.گفت نه بمیری هم نمیزارم منو بکنی،گفتم باشه.نمیکنم.تا۲روز بعد که برگشتیم.دیگه نبردمش خونه خودمون.مستقیم بردمش خونه ننه اش.باهاش صحبت هم نکردم.هر چی حرف زد جوابشو ندادم.حتی جواب مادرشو.تا پدرم پرسید جریان چیه.گفتم پدر جان تمکین نمیکنه.چند شب از عروسیمون گذشته بغیر شب اول نزاشته بهش دست بزنم.این چه وضعشه.وقتی با سلیقه خودتون برای آدم زن میگیرین این میشه دیگه.اه بدبختم کردین.گفت جدی میگی؟گفتم پدر جان تو بهم دروغ یاد دادی که دروغ بگم.بیزار شدم ازش دیگه،مسافرتم رو بهم زهرکرد.فقط خرید گردش زیارت.شاشیدم به این ماه عسل،تاحالا با پدرم اینجوری حرف نزده بودم.فهمید خیلی خیلی عصبی هستم.گوشیش رو برداشت و زنگ زد.نفهمیدم به کی بود.اومد گفت کلید خونه ات رو بده.دادم بهش رفت.پدرش ده دقیقه بعد بهم زنگ زد.گفت پسر جان روسیاهم.باید ببخشی.مادرش باهاش صحبت کرد.گفتم حاجی تکرار بشه من صبرم کمه گلایه نکنی.بدون خداحافظی قطع کردم.خوبی مذهبی ها اینه که حتی به ظاهر هم که شده.طرف حق رو میگیرند. وقتی برگشتم خونه اونجا بود.اومد جلو گفت یونس خیلی بدی.چی گفتی پدرم برای اولین بار بهم۲تا سیلی زد.گفتم ولم کن سحر.آبروی منو پیش خانواده خودم و خودت بردی،تحمل ندارم درد داره درد داره،خب نمیخواست شوهر کنی،گفت حالا که چی۱گوهی خوردم و مث سگ پشیمونم.گفتم باشه.تمام وسایلش رو جمع کردم.دادم دستش بردمش در خونه پدرش پیاده اش کردم.نه تلفن پدرم نه پدرش رو جواب ندادم.صبحش رفتم تقاضای طلاق دادم.هرچی پدرم و پدرش گفتند راضی نشدم.توی دادگاه بدون رودربایستی جریان رو جلوی پدرش و پدرم تعریف کردم.و گفتم الان هم خانوم میگه۱گوهی خوردم مث سگ پشیمونم.حاج آقا حالا که من گوهم. زندگی با یک گوه که فایده ای نداره.دم قاضی گرم.گفت خانم آقا راست میگه.گفت حاج آقا ناراحت بودم۱چی گفتم.خب دردم میاد آدمم دیگه،پدرش رفت بیرون.دادگاه بهم نامه ازدواج مجدد رو داد.که میتونم دوباره ازدواج کنم.و به دلیل عدم تمکین اجازه طلاق داد.مهلت و جلسه مشاوره داد.ولی کلا بیشتر طرف منو گرفت.مهریه اش حج بود و۱۴تاسکه و یک آپارتمان ۱۰۰متری.هر جا که خودم توانم باشه.رفت خونه پدرش و من حتی با پدرم هم قهر بودم.از دادگاه بیرون اومدیم.و۲جلسه ای که مشاوره رفتیم.خودش گفت یونس بودن ما با هم فایده ای نداره.آپارتمان نمیخوام.همون سکه هامو بخاطر بکارتم بده.طلاقم بده.گفتم باشه.برو خونه بابات.برگشت رفت.خيلی دوستش داشتم مهربون و خوب بود.اما توی سکس سرد بود.علاقه زیادی نداشت.تحملش کم بود.فقط میخواست زود تموم بشه رفع تکلیف بشه.تمام کارهاش فقط برای رفع تکلیف بود.۲ماهی بیشتر گذشته بود و توی دادگاه تموم سکه هاشو دادم.بقیه مهریه رو با تضمین پدرش بخشید.و تموم شد.فقط مونده بود صیغه طلاق جاری بشه.که کار خوبی برام پیش اومد.اون هم چی؟،برای خرید جنس ترک چادری برای اولین بار رفتم ترکیه…پدرم زیاد میرفت ولی مریض شد این بار منو فرستاد.تازه فهمیدم ناکس چرا زود زود میره مسافرت توی هتلی که بودم.صبح بود بعد صبحانه برگشتم اتاقم.دیدم در حال نظافت هستن خانومی شاید۳۵سالش بود.چقدر زیبا بود سفید موهای مشکی چشمای آبی.یک آهنگ ترکی رو آروم زمزمه میکرد.سلام دادم منو تا نگاه کرد.به ترکی یک جوری انگار که مثلا الان کارش تموم میشه.گفتم اشکالی نداره.به فارسی بلند نه آروم.بلند گفتم قربونت بشم خوشگله کارت رو بکن.حیف تو که ازین کارها میکنی.خاک تو سر شوهرت.ای خدا اینو کی میکنه.هم این دنیاش بهشته هم اون دنیاش.نشستم روی صندلیم قرارم با نماینده شرکت برای ساعت۱۲ونیم صرف ناهار و داخل رستوران همین هتل بود.من که با خودم چرت و پرت میگفتم.این میخندید.گفتم خوشگله تو چی میفهمی من چی میگم…بخند قربون خنده هات…بیشتر خندید.به فارسی گفت چیه دلت پره.گفتم ای وای فارسی بلدی؟گفت خب اینجا همه مسافراش ایرانی هستن.اولا من شوهر ندارم.ثانیا اروپا و خارج از ایران همه کار میکنند.و خرجشون رو خودشون در میارند.سوما پول خرج کن تو هم خوش باش.گفتم یعنی چه،گفت خرجش۵۰یورو میشه.تازه فهمیدم چی میگه،؟گفتم چشم قربونت بشم.چشم.رفت پشت در نمیدونم چی گذاشت برگشت.گفت کاندوم داری.گفتم کاندوم چیه.به ولای علی نمیدونستم چیه…؟؟هیچکی الان باورش نمیشه؟خندید گفت چی؟ایرانی منو سر کارم گذاشتی،گفتم نه خدا شاهده.کاندوم چیه.اینقدری خندید چشماش اشک اومد.بساطش رو برداشت رفت پایین.گفتم این هم پرید.یک ساعت گذشته بود در زد باز کردم اومد داخل.عجب تیپی،زده بود.ساعت کاریش تموم بود.گفت برو دوش بگیر.گفتم صبح اول وقت رفتم.گفت خوبه…بی رودربایستی لخت.شد.چه بدنی داشت.کمر باریک کون ور قلمبیده…سفید عین برف.سینه های گنده گرد.یک کوچولو آویزون نه شل و ول.ارایش کمی داشت.خودش اومد جلو گفت معلومه صفر کیلومتری،باز هم خندید.گفت چقدر نگاه میکنی،خودتم کمک کن.لباسامو در آورد.من فقط دست میکشیدم به بدنش.اسمش سوریه بود…گفتم چی گفت سوریه، دورگه عرب ترک بود…تا شورتمو کشید پایین گفت اوه ایرانی و همچین کیری.زنده باد.یک بسته کوچیک رو باز کرد.و ازش یک چیزی در آورد و کشید روی کیرم…بعد از روی همون حتی ساک زد.گفت این برای سلامتی خودم و خودته.گفت تاخیری هم هست.کردنت طول میکشه.هر دو لذت میبریم.بعدشم باعث میشه اگه ریختی توش حامله نشم.مریضی هم منتقل نشه،دراز کشید.اومدم ببوسمش نزاشت.گفتم آخه چرا.بازم خندید. گفت هیچچی هر کار میخای بکن…از کیفش ژل در آورد ریخت روی کیرم و دم کوسش گفت بکن.اخ چقدر کوس خوبه.از چی نعمتی محروم بودم تا حالا.خاک تو سرت سحر…سینه هاشو خوردم.ودوباره رفتم ببوسمش.اولش نزاشت.ولی بازم خندید.گفت بوسیدن رو دوست داری،گفتم خیلی آخه خوشگلی،گفت به قول شما ایرانی ها چی میگید.خوشگلم اما جنده ام دیگه، چنده رو نباید ببوسیش،گفتم چرا مگه جنده آدم نیست.اون هم به این خوشگلی،گفت وای چه منطق خوبی،بکن اوف چه پر میکنه توی کوسم رو.خوب بلد بود فارسی حرف بزنه…لب تو لب بودیم.برگشت داگی شد گفت بکن.گفتم از پشت،،گفت نه اون که توی پشتم جا نمیشه…فقط جلو…دوباره کردمش.چقدر کوسش گرم و نرم بود.ده دقیقه کمتر گاییدمش.و ریختم داخل همون کاندومه،،دراز به دراز افتادم کنارش.گفت چطور بود.گفتم از عالی هم بهتر بود.گفت.زن داری یانه؟گفتم آره دارم.ولی شب اول کردمش دردش اومد دیگه بهم نداد.قهر کرد دارم طلاقش میدم.مهریه اش رو هم دادم.گفت اشتباه میکنی،ببرش خونه خودت به زور بکنش.نزار پررو بشه.حیف پولت نیست.زنی که به شوهرش نده رو باید زباله بهش داد نه پول.اقلا ببر بکنش.بعد ولش کن…گفتم دمتگرم…خلاصه چندروزی اونجا بودم چندباری گاییدمش…تازه فهمیدم…زندگی چی به چیه؟برگشتم حتی برای سحر هم کادو گرفتم.سرحال بودم.پدرم گفت پسر برو دختره رو بردار ببرش.خونه اش میخاد جهیزیه اش رو کارتن ببنده وقت دادگاه برای خوندن صیغه طلاق اومده.خندیدم.گفت خوشحالی لامذهب،گفتم عجله نکن حاجی،میگن مرد توی مسافرته که پخته میشه…رفتم دنبالش.مادرش تعجب کرد.چندتا کادو سوغاتی هم دادم مادرش.حتی برای خواهراش هم آورده بودم.گفتم بدو سحر بدو بریم خونه.گفت بزار از سر کوچه مامانم چندتا کارتن گرفته تحویل بگیریم بعد.گفتم بیا دیر نمیشه…تصمیم خودم رو گرفته بودم.مادرش رو نبردم.رسیدیم خونه.گفتم در بیار لباساتو.گفت چی،،؟گفتم همون که شنیدی،زود باش.گفت ما داریم جدا میشیم.گفتم هنوز که نشدیم.زن منی زود باش.گفت نمیخام گفتم نمیخای؟گفت آره.چنان زدم زیر گوشش،برق از کونش پرید.گفتم پدرسگ زود باش۱۴تا سکه بایک حج بهت دادم مگه مفته.بکش پایین دیوس پدرسگ.دومی رومحکمتر زدم.فهمیدشوخی ندارم.گوشیش رو برداشت زنگ بزنه.ازش گرفتم کوبیدم زمین.سومی و چهارمی روبدتر زدم.گریه کرد.گفت باشه نزن جون مامانت.دردم میادجاش روی صورتم میمونه.گفتم به درک زود باش.بی پدر مادر پدرسگ.بغلم کرد یونس یونس فحشم نده.ناراحت میشم.گفتم بشی به گور سیاه۳ماهه من ناراحتم چی شد.اون همه خرج مجلس و عروسی و مهریه دادم.چی شد.که بگی دردم میاد.ریدم به نژادت و قبر جد وآبادت…عصبی بودم ریخته بودم به هم…گفت یونس جان تو نماز خونی فحش نده.میدونم عصبانی هستی…لخته لخت شد.هل دادمش روی تخت.چقدر خوشگل شده بود بدنش.کوسش پشم داشت کم بود ولی قشنگ بود.سوتینش مونده بود درآورد.لخت شدم کیرم مث سنگ بود.سفت و وحشی.پاهاشو گذاشتم روی شونه هام.گفت فقط آروم یونس جان.گفتم زر نزن سگ پدر.گریه بلند کرد.یونس تو رو خدا فحشم نده.تو فحش میدی بابام فحش میده مامانم باهام قهره.هیچکس دیگه دوستم نداره.همه منو مقصر ميدونن.پس تو چی که محکم میکنی وحشی هستی،گفتم حرومزاده مگه شب عروسی محکم کردمت.نفهم.دهنتو ببند.بخدا اینجا هم تو رو میکشم هم خودمو خونه رو هم آتیش میزنم.دلمو آتیش زدی،خودشو سفت گرفته بود.دو سه تا سیلی بدتر بهش زدم.گفتم سحر به جان مادرم قسم میکشمت و خودمم میکشم. قسم خوردم…اگه خودتو سفت بگیری تیکه تیکه ات میکنم.گفت باشه باشه ببخشید.یونس فقط دیگه کتکم نزن.خیسش کردم یکضرب با تمام قوا چپوندم توی کوسش.تا ته تهش،جیغ زدعجیب.ولی دیگه شکار شده بود.و من هم کوس رو فتح کاملش کردم و آموزشهای خانوم ترکه کارساز بود…حالا جالب بود عصبی بودم آبم نمیومد.چند دقیقه ای گاییدمش.گریه میکرد.کشیدم بیرون خونی بود.پاکش کردم.گفتم قنبل کن.زودباش.چرخید.دو سه دقیقه داگی کردمش دیدم لای پای خیسه فک کردم باز هم آب خانه…نگاه کردم نه بابا آب کوسه داره کیف میکنه…برگردوندمش،و دوباره از جلو کردم.گفتم ها چی شد ساکتی،آبت اومد خوشت میاد.گفت آره یونس خوبه درد داره اما چقدر خوبه.گفتم مرگ خوبه لامصب.حالا که داریم جدا میشیم.تازه میگی خوبه.لبهاش تمنای بوسه داشت.ولی عمدا نمی بوسیدمش،هدفم تنبیهش بود.سینه هاشو میخوردم بیشتر کیف میکرد.با دستاش دور کمرم رو میگرفت.توی موهام دست میکشید.همش میگفت بکن یونس بکن.پسر خوب.اوف مامان.گفتم کوفت مامان.پفیوس،گفت بکن عشقم بکن.لبهاش خشکه خشک بودن.زبون کشید دور لبهاش.داد زد یونس پدرسگ بوسم کن.مگه مردی؟خندیدم.گفتم آدم کسی رو میبوسه که عاشقشه و دوستش داره.مگه من و تو هم رو دوست داریم.که ببوسیم.داریم جدا میشیم.این هم فقط رفع تکلیفه…گفت غلط میکنی طلاقم بدی،غلط میکنی که منو دوست نداری،خیلی هم دوستم داری،من از نفسهات میفهمم.بکن عزیزم.کیرمو نگه داشتم ته کوسش فشار دادم.گفت آخ.گفتم جان…گفت دیدی دوستم داری،نگاهش کردم چشم تو چشم بودیم.لبهامون محکم بهم گره خورد.مگه جدا میشد.تلمبه میزدم دیوانه وار.تا آبم اومد ریختم.توی کوس تپلش.چندتا محکم تمام صورتش رو بوسیدم.جای سیلی روی صورتش بود.چندبار دیگه ماچش کردم.از روش بلند شدم.گفتم خدا کنه حامله بشی.گفت انشالله…یونس طلاقم ندی ها.دشمن شاد میشم…بابام بهم گفت اگه یونس طلاقت بده.چون میدونم حق با یونسه…تا آخر عمرم حلالت نمیکنم.گفتم نترس تو مال خودمی،احمق اگه میخواستم طلاقت بدم.چرا ابمو بریزم داخلش بگم خدا کنه حامله بشی.بغلش کردم بردمش حموم.اوه اوه تازه توی حموم درد و دل و عقده دلش باز شد.گفت تموم سیلیهایی که زدی رو حلالت میکنم.حق داشتی، حقم بود.ولی فحشهات رو نمیبخشم.چقدر بهم ظلم کردی،گفتم نازنین خانم خودت مقصر بودی.ببین چه حال و روزی رو برای دوتامون ساختی،مسافرتمون زهر شد.چندماهه خودمون و خانواده گرفتاریم.پس من چی بگم.حلالت نکنم.بغلم بود گریه میکرد.گفت پس چرا گوشیمو شکوندی،گفتم اون که حقت بود.میخواستی به کی زنگ بزنی،چیزی نگفت.گفتم عصری برات جدیدشو میخرم.بدن نازشو بجای اینکه بشورم بیشتر میمیمالیدم. گفت این همه کردی سیر نمیشی.گفتم آخه بی دین این بدن سیر شدن داره…در حقم نامردی کردی چندماهه.گفت ببخشید یونس.جان…اومدیم بیرون.زنگ زدم مادرم گفتم ظهر مهمون دارم.ناهار درست کن.گفت کیه گفتم خودیه…صورتش سرخ سیلی بود.رفت آرایشگاه کمی دست به سر و صورتش کشید.ظهر رفتیم خونه ما.پدر مادرم تا ما رو باهم دیدن…اولش دست زدن و بعدش صلوات کشیدن.آقام زنگ زد به پدرش گفت حاجی نذرت ادا شد.آشتی کردن…الان اینجا هستن…یک ربع نکشید دیدم خانواده اونها هم رسیدن.و پدرش چند بار بوسم کرد.گفت یونس اگه طلاقش میدادی سکته میکردم.یک مرد حاجی زد زیر گریه.رفتم ناهار بیشتر آوردم و شب خونه خودم همه دعوت بودن.خلاصه موندگار شد.و.چند سال از ازدواجمون گذشت ولی حامله نشد که نشد.چندین تا دکتر هم رفتیم گفتن ایراد از خانومه.اولاش کیست تخمدان داشت.بعدش گفتن تنبلی تخمدان داشته کسی بهش توجه نکرده.الان هم گفتن تخمک آزاد نمیکنه.خیلی دوییدیم و آخرش هیچچی وبه نتیجه ای نرسیدیم.دیگه شاداب نبود.۲۵سالش شده بود ومن۲۸سالم غمگین بودیم…مدرسه و دانشگاه که پدرم نزاشت بره.خونه دار بود بچه نداشت.غمگین بود.رفت کلاس کامپیوتر یاد گرفت…اومد.کنار دست خودم توی فروشگاه کامپیوتر دستش بود و کارهای حسابداری ما رو انجام میداد.هدفم فقط این بود که خونه تنها نباشه.پدرم بیشتر کارها رو بهم سپرده بود.دیگه زیاد دخالت نمیکرد.فقط پدر مادرم از نداشتن نوه پسری غمگین بودن.کم کم صدای مادرم در اومده بود.پدرم گفت باید دوباره زن بگیری،گفتم چی،؟گفت ببین حاج یونس من که نمیگم طلاقش بده.نه اصلا نگهش دار.ولی زن بگیر بزار اولاد دار بشی،،گفتم نه نمیشه آقاجون.گفت پسر جان من با پدرش صحبت کردم و اون هم راضیه…گفت فقط طلاقش ندید.گفتم نه بابا.سحر خیلی زن خوبیه.کم وکسری توی زن بودن نداره.فقط خدا نخواسته که دامنش سبز بشه.گفت پسر جان چقدر دکتر رفتی.خب نمیشه که نمیشه.زن دیگه بگیر مگه میگم طلاقش بدی،گفتم نه نمیشه، چند روزی گذشته بود.شب توی تخت بودیم.گفت یونس گفتم جانم عزیزم.گفت یکوقت طلاقم ندی ها.گفتم چی چرا همچین چرتی رو گفتی؟گفت زن بگیر برات بچه بیاره ولی طلاقم نده، گفتم من نه بچه میخام نه زن میگیرم نه طلاقت میدم…گفت دیگه نمیشه پدر مادرت خیلی عذابم میدن.خسته شدم.خیلی منت سر پدر مادرم میزارند.گفتم تو کاری نداشته باش.خودم درستش میکنم…باز هم دوسالی به بهانه دوا و دکتر لنگر پدر مادرم رو نگه داشتم.ولی دیگه نمیشد.همسرم خیلی افسرده بود.گفت یونس یک زن بگیر براتون بچه بیاره تا دست از سر من بردارند.یونس خسته شدم.کاش همون اول زندگی ازت جدا شده بودم.گفتم سحر غیر از همون اول زندگی که خودت مقصر بودی. تا الان من بهت بی ادبی کردم یا حرفی بهت زدم یا کم و کسری بهت کردم.یا که دوستت نداشتم.من که تو رو روی چشام میزارم.گفت میدونم بخدا ازت راضیم.ولی هم خودت هم پدر مادرت حق دارید.این هم شانس منه دیگه،،ساکت بودم.گفتم اگه ازدواج کنم زجر میکشی ها.اون میشه مادر بچه ام نمیتونم بهش کم و کسری بکنم.باید اون رو هم مث تو روی چشام بزارم مخصوصا وقتی که حامله بشه.باید یک شب برم اونجا یک شب پیش تو اینجا،گریه کرد.گفت مجبورم یونس.مجبورم.برو یک زن خوب پیدا کن.گفتم نمیدونم به خدا.چی بگم الان میگی اما اونوقت دلت میشکنه ناراحت میشی،.یک روز رفتم بیرون فروشگاه فقط پدرم بود و فروشنده ها.و سحر وقتی برگشتم دیدم.عصبی از در رفت بیرون منو ندید.نمیدونم پدرم بهش چی گفته بود.رفتم توی فروشگاه از پدرم پرسیدم چی شد.گفت هیچچی بهش گفتم مادر یونس براش یک خانمی رو پیدا کرده که قبلا زایمان موفق داشته.اگه یونس راضی باشه میریم خواستگاریش،ترش کرد قهر کرد.گفتم والله جالبه حاجی میخواستی خوشحال باشه،تا اومدم برم دنبالش…حاجی گفت این تلویزیونش روشنه بیا خاموش کن.مانیتور رو میگفت.تا رفتم خاموشش کنم.دیدم این چیه دیگه.این نوشته ها چیه…اون موقع سایتها بدون فیلتر شکن باز میشد.توی سایتی به اسم بچه سرتق بود.خانومم از تنهایی به این چیزها پناه آورده بود.ولی اون موقع نفهمیدم چی میخونه فک کردم داستان و رمان معمولیه،خاموشش کردم…رفتم دنبالش.سر خیابون بوق زدم سوار شد.گفت یونس اگه میخای زن بگیری به هیچ عنوان بیوه و بی حیا نگیر…میخام حتما دختر باشه.حتما از من کوچیکتر باشه…اگه نه راضی نیستم.دستشو گرفتم توی دستم.گفتم خدای بالاسر میدونه که من زن نمیخام.بچه دوست دارم زیاد هم دوست دارم اما نمیخام زن بگیرم.گفتم که باید بگیری ولی خوبشو بگیر که اگه کسی هم فهمید ودید بهت نگن حیف زن اولش…رفته چی گرفته شده ننه بچه اش…در ضمن باید بیاد طبقه پایین خودمون زندگی کنه.من میترسم شبها تنها باشم.گفتم نمیشه که،گفت یونس میخای سحرت شبها تنها بخوابه از ترس بمیره.گفتم راست میگی باشه…نزدیک مدارس بود.دیگه۳۰سالم فیکس بود.توی بازار سری تو سرها داشتم.تولیدی بزرگی داشتیم.فروشگاه حتی طبقه پایین رو هم شده بود جزو فروشگاه دیگه کارگاه نبود.کارگاه توی شهرک صنعتی بودمانتو شلوار هم تولید میکردیم…تمام مغازه با دوربین چک میشد دوبلکس ساختیم فروشگاه رو.پایین ۳تا فروشنده برای مانتو شلوار بالا با من و حاجی و سحر۵ برای حجاب و مقنعه…حاجی یکسری مانتو تولید کرد برای مدارس قیمت خیلی خوب.مغازه شلوغ میشد.من مرتب در رفت و آمد بودم کارگاه و فروشگاه.وقتی برگشتم.بالا شلوغ بود و کنار حاجی یک آخوند سید نشسته بود.هم سن و سال خودم شاید بیشتر بود.من هم دستام پر کارهای جدید.خانومم اومد کمکم.ماشین رو خالی کردیم.گذاشت دم آسانسور ته فروشگاه…بعد سلام احوال پرسی گفت…حاج یونس بچه ها و منزل حاج آقا طبقه پایین هستن برای مدرسه مانتو شلوار میخوان.خودت برو کار خوب بده بهشون…گفتم چشم.حاجی…بالا خیلی شلوغ بود.گفتم حتما پایین هم بدتره.این روزها بخاطر مسائل خانوادگی اعصاب معصاب درستی نداشتم.با آسانسور رفتم پایین.زمانیکه رسیدم پایین کند میرفت پایین.اتاق پرو آخری یک پسر بچه ۳یا۴ساله در رو باز کرد گفت آبجی زینب من هم بیام تو.تا در رو باز کرد.یک پریزاد خوشگل موهای طلایی مایل به قهوه ای سفید عین برف سوتین و شورت تنش بود.کنار اتاق پرو کسی نبود.ناخودآگاه چشممون به هم افتاد لخت بود منتظر پرو لباس.مث اینکه سایز قبلی بهش نخورده بود.خوش قد وبالا.عین حوری و پری نتونست خودش و جمع کنه.نگاهم کرد.من تویی تموم عمرم از این گوهها نخورده بودم.بهش چشمک زدم.خندید.همون موقع دیدم مادرش داره میاد.تا صدای مادرش اومد خودش در رو بست.من رفتم نزدیک فروشنده ها.پرسیدم ببخشید اهل منزل حاج آقا فخيم پور.کدوم هستن.خانومش همون زنه بود مادر اون پریزاد…گفت بفرمایید امری بود.گفتم حاج آقا فرمودند ازین کارهای جدید بدم بهشون.جدیدها خوشگل تر و کوتاه تر بودن…توی یک نگاه سایزش رو خوندم.یک مانتو شلوار شیک مشکی دادم بهش.گفتم اینو بدین بهش.گفت سایزش رو از کجا میدونید.گفتم خب دیدم چی میبردین داخل اتاق دیگه…گفت ممنونم.رفت ده دقیقه بعد برگشت،گفت حاج آقا این یککم مانتوش کوتاهه.گفتم الان مده دیگه قشنگه…گفت حاج آقا اجازه نمیدن.دختره از داخل اتاق پرو گفت مامان دیگه این مشکیه قشنگه…گفتم شما بردارید جواب حاجی با من…اومد بیرون منو دید باز هم خندید.بخدا یک محبت زیبایی بین دوتامون ایجاد شد…بردمشون بالا.خودم و خودش که میدونستیم جریان چیه…مخصوصا لبخندش به چشمک من…بالا پدرم به دختر دیگه و خانمش هم مانتو شلوار داده بود.ولی این جدید بود.پدرم گفت حاجی خودت حساب کن.یکدست مهمون ما هستن…خانمش در گوش حاجیشون حرف میزد.پدرش گفت بی بی زینب اون رو عوض کن.گفتم حاجی صبیه که محجبه هستن.مهم نیست زیر حجاب چی پوشیده مانتو بلند یا کوتاه…ببخشید مانتو بلند زیر چادر حملش سختسخنتره. ما اینها رو بیشتر برای زیر حجاب و چادر میدوزیم…که خواهرا راحت باشن.که بتونند گرما سرما رو تحمل کنند…
کوسخول قانع شد.دختره کلاس دهم بوداینو بعدا فهمیدم،،.ولی تا لحظه آخر چشمش توی چشمم بود.البته درسته من۳۰سالم بوداما چهره و قیافه ام نمیخورد ۳۰سالم باشه…موقع حساب کتاب گفتم این ست جدید حاجی مهمون ما هستید اون دوتای دیگه رو حساب کرد.بابام مذهبیه برای این آخوندها و سیدها یک تخفیفهایی قائل میشه.سحر گفت حاج یونس من میرم خونه شام درست کنم.سوییچ دادم بهش و رفت.طفلی حال درستی نداشت.از پدرم ناراحت بود.از پدر خودش بدتر.چون اون هم طرف من و بابامو میگرفت…میدونست امروز فردا هوو دار میشه…اون که رفت گفتم حاجی این کی بود.گفت امام جماعت جدید مسجد بازاره تازه اومده.مرد خوبیه.عیالوار مستاجره زندگی براش سخته.میدونم نداره…گفتم حاجی اینها زن و بچه اش بودن.گفت آره برای چی،؟گفتم هیچی جوونه.گفت شاید از تو چند سال بزرگتر باشه…زنش جزو افغان های بزرگ شده مشهده…گفتم یعنی سنی مذهبه. گفت نه پسر جان.اتفاقا زن و شوهر سید هستن.شیعه هستن.گفت ایوالله…گفت باز چیه.گفتم حاجی من دختر همین رو میخوام.رک گفتم که بدونی تصمیم رد خور نداره،گفت دیوانه دختره ۱۶سالشه.خبر دارم که میگم.خواستگار داشت نداد.البته چون پسره شغلش خوب نبود نداد.گفتم حاجی سحر رو تو برام گرفتی اینو خودم برای خودم میگیرم.خندید.گفت چی شد اینو پسندیدی،گفتم سیده است میخوام تا۶۰سالگی برام بچه بیاره.گفت بسم الله.رفت بیرون دوساعت بعد من مغازه رو بستم دیر رفتم خونه.شبش ندیدم و باهاش حرف نزدم.و تا رسیدم فرداش…صبح گفت دیشب با حاج کاظم دوتایی رفتیم خواستگاری،جریان رو خود حاج کاظم برای اینها تعریف کرد.بنده خدا گفت از چشمم بدی دیدم ازین پسر ندیدم…الان هم مجبوره دوباره ازدواج کنه.همسرش هم که دختر منه اون هم راضیه،.فعلا که چيزي نگفتن.قراره با دختره صحبت کنند.ظهر موقع نماز اومدم برم مسجد.خود حاجی رو دیدم.منو کشید کنار.گفت حاج یونس.گفتم جانم حاجی جان.گفت من با دخترم حرف زدم.نمیدونم چرا راضیه.فک نمیکردم اون رضا بشه.ولی بهت اجازه میدم باهاش صحبت کنی،تو سرد و گرم چشیده ای،فک کنم بچه فک کرده چون دست وبالم خالیه باید زود بره خونه شوهر تا نون خور کم کنه.گفتم فک نکنم حاج آقا.به چهره صبیه شما نمیخورد دختری باشه که بخواد سرسری فک کنه.ولی ممنونم که بهم اجازه دادی.حاجی جریان منو که میدونی،ما دکتر هم رفتیم من مشکلی ندارم طفلی خانومم مشکل داره.گفت ولی باید قول بدی مث خانم اولت ازین هم نگهداری کنی،گفتم حاجی اگه انشالله صاحب اولاد بشم.پدرم جونش رو برای این بی بی میزاره…گفت غروب موقع نماز همینجا باش.فقط ماشینت رو بیار که داخل ماشین تا یکربع نماز فرصت داری ها،گفتم چشم.توی کونم عروسی بود.تا غروب دل تو دلم نبود…غروب توی ماشین بودم.شماره هم رو داشتیم زنگ زدم دخترش رو آورد نشست صندلی عقب.ماشین چون نیسان پیکاپ و شاسی بود.شیشه دودی خیالمون راحت بود از فضولی مردم.وقتی پدرش رفت.سلام داد.گفتم علیک سلام.خانم خانوما.خوبی…مانتوی دیروز قشنگ بود.گفت مرسی خیلی خوش سلیقه هستین.گفتم خوش سلیقه ام که شما رو انتخاب کردم دیگه.گفت مرسی حاج آقا.گفتم حتما بهت گفتن چرا دوباره دارم ازدواج میکنم دیگه،چقدر زرنگ بود.گفت یعنی دوستم نداری فقط اجباری ازدواج میکنی،گفتم بی بی خانوم جان.خندید.چندساله بهم میگن دوباره زن بگیر ازدواج کن.حتی خانومم میگه.ولی تا دیروز که شما رو دیدم هنوز دختر و زنی بغیر همسر قبلیم به دلم ننشسته بودن.من فقط تو رو پسندیدم.نمیدونم نظر شما در مورد من چیه؟گفت خوشگل و خوش تیپ هستی ولی اخلاقت باید باهام خوب باشه.گفتم شک نکن.کی میاد گل رز خوشگلی مث تو رو اذیت میکنه.گفتم خیالت راحت.گفت حاجی.گفتم جان حاجی.حاجی قربونت بشه.گفت وای.میزاری درس بخونم.گفتم صددرصد. اون خانومم رو پدرم نذاشت بره.ولی خودم فرستادمش کلاس حسابداری و کامپیوتر.حتی گواهینامه هم داره.تنها خانمی توی خونواده خودش و ما هست که ماشین داره.پس خیالت راحت.من به مد روز زندگی میکنم.گفت پس تمومه دیگه.گفتم یعنی بله.گفت بله.گفتم قربون تو دختر بشم.من.گفت حاجی دیگه چشم چرونی نکن خب.خندیدم.گفت بریم نماز…گفتم بریم.هر دو که با هم وارد مسجد شدیم.پدرم پدرش و پدر زنم هم بودن.قیافه و شکل پدر زنم بهم ریخته بود.رفتم پیشش.گفتم حاجی بخدا به من باشه سحر از سر منو هفت جد وابادم هم زیادیه…اهل منزل اصرار دارند.من حتی راضی بودم.بیوه زنی باشه زایمان کنه بره پی کارش.سحر راضی نشد.اون منو مجبور کرد.که حتما دختر باکره باشه که مادر بچه ها بشه.جاج کاظم تعجب کرد.گفتم بخدا برو از خودش بپرس…خلاصه وقتی برگشتم فروشگاه پدرم خودش به سحر گفته بود.اون هم با ناراحتی رفته بود خونه…من رفتم پیشش.تا رسیدم.اومد بغلم عین ابر بهاری گریه میکرد. آخه طفلکی مهریه اش رو چند سال قبل ازم گرفته بود.حتی نامه ازدواج مجدد هم از دادگاه داشتم.اینها موردی نبودن که برام مشکل باشن.مشکل قلب شکسته اش بود.اصلا صدای گریه نداشت فقط اشک میریخت،گفت خودت پسندیدیش. گفتم آره.گفت بخدا باید بهم قول بدی.هیچ وقت غیر اینبار دیگه دلم رو نشکونی،گفتم نه اگه دلت شکسته بقران ازدواج نمیکنم.گفت چی انتظار داری خوشحال باشم.کاش همون ده سال قبل ازت جدا شده بودم.گفتم خل زن یکی دیگه میشدی اونجا هم همین مشکل رو داشتی باید دوباره یا طلاق میگرفتی یا که اون هم دوباره ازدواج می کرد.مگه من الان چیکارت کردم. تو رو که از جون خودم بیشتر دوستت دارم…گفت یونس چقدر دوستم داری. گفتم خدا میدونه از دوست داشتن رد شده عاشقانه میخوامت.گفت میزاری
و میتونی منو که عشقتم رو با کسی تقسیم کنی،تا اومدم بزنم زیر گوشش تازه منظورش رو فهمیدم.گفتم خودت مجبورم کردی،ولی دیگه زن نمیگیرم.چند روزی واقعا قیدش رو زده بودم.تا اینکه پدرم گفت پسر شب جمعه ساعت دیدم.قرار خواستگاری بله برون خونه سید گذاشتم.گفتم من زن نمیگیرم.گفت غلط میکنی مگه مردم مسخره ما هستن.گفتم پدر جان زنم گناه داره دلش شکسته.آدمه من بچه میخوام چیکار.با دل شکسته اون چیکار کنم.این همه روزه نماز من و تو به چی درد میخوره وقتی سر پل صراط که خودت میگی هست.یک دل شکسته از من و تو نا راضی باشه.ساکت شد.دوتا فروشنده خانوم توی مغازه حرفهای من رو شنیدن.گریه کردن.خوب زن بودن و احساساتی،گفت یونس بخدا زنت رفته خواستگاریش،برو بپرس.گفتم چی،،گفت به مکه ای که رفتم.خودش رفته خواستگاری،دیگه چی بگم.باورش سخته ولی بدون دوره نامزدی،درست شب جمعه بعدش شب زفاف من و بی بی کوچولوم بود…حتی مادر زنم هم بالا پیش دخترش بود.از مادرم خواهش کردم اون مراسمات مسخره رو بزارن کنار این معلومه که باکره است دیگه.همه برین بالا پیش سحر.طبقه پایین جهیزیه ریختیم برای زینب خانوم.توی اتاق بود…چشم و گوش بسته.عین عروسک.اصلاح و آرایش کمی داشت.مث زن قبلیم نبود که پدرش پولدار باشه و کلی مهمون.مجلس کوچیک بود.فقط چندتا دایی افغان داشت که اونها هم شیخ بودن.اومده بودن.و ده بیست نفری از خانواده پدریش،.پدرش غیر سفر حج کنار۱۴تاسکه.یک آپارتمان هم براش خواست.که پدرم دو واحد بنام هر دو عروسش زد.تا سحر هم فکرای بد نکنه.ولی یک حج و کربلا باید این بی بی رو میبردم…الان دیگه بلد بودم چکار کنم.اروم لباسش رو در آوردم.سرخ شده بود عین انار.خیلی سفید پوسته،من خودم فقط با شورت بودم.بدن پشمالو این هم عین رز سفید ناز و زیبا.خوابوندمش روی تخت.گفتم تو دیگه همسر منی.خجالت نمیخاد بکشی.فقط دل بده به آقات…گفت باشه.چندتا بوس قشنگ لبهاشو کردم…سوتینش رو در آوردم و بعدش شورتش رو.حالا موندم کجا رو ببوسم.این چه کوسی بود خدایا…سفید تپل تپل…دوتا کالباس گنده تپل زده بود بیرون از لای کوسش.سینه هاش خوشگل سفت گنده.عجب دختری…دختر شاه پریون بود.سینه های نازش رو نوبتی بوسیدم و مکیدم.ساکته ساکت بود.چندتا لب ازش گرفت.اخری رو جواب داد.نگاهش کردم.گفتم دوست نداری بدت میاد.با اشاره پلک هایش گفت نه،،گفتم پس چرا ساکتی،.گفت حاجی نمیدونم باید چیکار کنم.خندیدم.گفتم هیچی.فقط بوسم کن چون لبهات شیرینه،رفتم سراغ کوس تپلش.تا بوسیدم کوسش رو پاهاش رو سفت کرد.گفتم نترس آروم باش.بذار بلیسمش خوشت میاد.گفت باشه…وقتی کالباسای گل خوشگل کوسش و کشیدم توی دهنم تازه ناله اش در اومد.چنان آروم و ناز کوسش رو لیسیدم.دهنم خیس شد.فهمیدم کوس حاضره.بلند شدم شورتمو کشیدم پایین اولش نگاهم میکرد ولی تا کشیدم پایین زود چشاشو بست و سرشو چرخوند.گفتم بی بی جونم.گفت جانم.گفتم پاشو بشین نشست.گفتم نباید چشماتو ببندی…خدا ناراحت میشه.ما حلال هم هستیم…ببینش.نگاه کرد.گفتم بگیرش دستت.گفت نه. گفتم عه عزیزم.قرار نشد…باهام لج کنی دیگه.گفت میترسم ازش.بزرگه.گفتم. مگه دیدی میدونی بزرگه.؟گفت مامانم گفته باید چقدر باشه دیدی نترسی.ولی این بزرگتره.گفتم عزیزم مامانت چون فقط مال بابات رو دیده گفته چقدره.همه که اندازه هم نیستن.خب من از پدرت قد بلندترم…و گنده ترم. حتما اینجام هم بزرگتره دیگه.گفتم بگیرش.دیدی من چقدر مال تو رو دوست داشتم چقدر خوردمش.خوشت اومد.حالا نوبت تویه دیگه.گفت باشه.یککم بادستش گرفت یادش دادم بمالتش…گفتم حالا دهنتو باز کن آروم مث بستنی بخورش.گفت آخه…گفتم آخه نداره باید تو هم بخوری،نترس تمیزه.گفت چشم.گفتم چشمت بی بلا.ای قربون همسر کوچولو و خوشگلم بشم.ماشالله.چی خوشگل میخورد.کیرم شق تر شد.گفتم بسه.ممنونتم.حالا دراز بکش.گفت آقا.گفتم جان آقا.دیگه گریه کرد.بوسیدمش.گفتم جانم عزیزم.نترس یونس کنارته.چی گریه بچه گونه ای کرد.گفت من کوچولوام.تو و این بزرگین.گفتم نترس فدات شم.تو قلب یونسی.اصلا نترس چنان بکنمت که کیف کنی.گفت قول میدی.مامانم گفت یککم دردش زیاده.جیغ نزنم.گفتم مامانت اشتباه کرده.هیچکس پایین نیست.اگه درد داشت جیغ بزن راحت باش.ولی من خوب بلدم.خانوم قبلیم رو هم آروم کردم اصلا متوجه نشد.کی تموم شده.دروغ مصلحت آمیز گفتم دیگه.پاهای تپلش رو دادم بالا.اب دهن زدم کوسش و کیرم.گفتم پاهات،رو بالا بگیر آروم سر کیر رو تنظیم سوراخش کردم.پاهاش روی شونه هام بودن.کیر آماده شلیک.دستامو بردم از زیر بغلهاش رد کردم شانه ها شو گرفتم.نتونه در بره.کیر کلفته رو بایک فشار کوچیک کردم داخلش.فقط بگم با جیغی که زد.هنوز وقتی صدای بلند میشنوم.گوشهام زنگ میزنند.نمیدونم استخونهای توی گوشم لق شدن.بخدا جدی میگم.کیر دیگه فتحش کرده بود.با ناخونهاش پشتمو خراشید.خراشید که نه تراشید…کشیدم بیرون دومین رو محکمتر کردم توی کوسش…به جیغهاش اهمیت ندادم.راهش باز شد صداش کم شده بود.تندتند میکردمش.تا آبم اومد ریختم داخلش.چندتا بوسش کردم.باهام قهر بود.چندتا بوس خوشگل کردم ولش کردم…اوه اوه .این بد خونی بود.تموم پاهای خودش و خودم و تشک خونی بود.نزاشتم ببینه چی شده.گفتم دراز کش باش.سریع با همون دستماله تمیزش کردم.توی بغلم بردمش حموم.خودم شستمش.وقتی آوردمش بیرون.یک انگشتر زیبای زمرد کردم دستش.هنوز قهرربود.گفتم بی بی جون.قهری.حرف نزد.گفتم دل حاجی رو میشکونی،گفت تو دروغ گفتی.گفتم چی دروغی.گفت خیلی بد کردی.مردم و کشتی منو از درد.زد زیر گریه.یونس هنوز میسوزه.گفتم جانم گریه نکن خب.خوب میشی.فدات بشم.گفت یونس توی بدنم آب هست.فک کنم غسلم درست نشد.گفتم نگران نشو دوباره میبرمت حموم.زنگ زدم مادرم و مادرش اومدن پایین.گفت یونس گفتم جانم مادرم.گفت حال سحر خوب نبود بردنش درمانگاه.گفتم یا علی برای چی،؟گفت غصه خورده بود…بی حال شده بود.الان غش کرد.نفهمیدم چی شد.اصلا بی بی زینب رو فراموش کردم.دو دقیقه نشد رسیدم بهشون.وقتی رسیدم.میخواستن.برانکارد بیارید.جلوی پدرش و مادرش و داییش.بغلش کردم روی دست دوییدم بردم جای دکتر.دلم پر خون شد.من توی این سالها دیگه به عشق سحر زندگی میکردم.شب زفافم از دماغم اومد.دکتر رسید گفت چیزی نیست.فشارش و گرفت.و گفت انگار عصبی بوده.فشارش بالا پایین شده.اومدم بیرون از اتاق.پدر مادرش کنار هم بودن.دایی بزرگش که رفیق فاب بابام بود و زن داییش کنار در بودن.زنش گفت نامرد تو که دوستش داری چرا اینکار رو کردی،؟چیزی نگفتم ولی داییش محکم گذاشت زیر گوشم.همون لحظه مادر پدرم هم رسیدن.پدرم خیلی عصبی شد.گفت حاج موسی ازت توقع نداشتم.یونس جوون و خود دار.ولی هرکی احترام بزاره به خودش گذاشته.ما مجبور بودیم مجبور…من غیر یونس پسر دیگه ندارم.این هم هرچی دویید دختره حامله نشد…یونس برگرد خونه بی بی تنهاست.گفتم نه حاجی سحر اصلا حالش خوب نیست.مادرم گفت برگرد.دختره بد خونریزی داره.دو زانو به حالت سجده نشستم کف اورژانس گریه کردم.گفتم خدایا چرا منو امتحان میکنی، مادرم بلندم کرد.همون موقع دکتر گفت حاج یونس کیه.گفتم جانم.گفت کارت داره.رفتم توی اتاق.به هوش بود.گفت یونس برو پیشش.گناه داره بد جیغ زد.بوسیدمش.گفتم نازنین من.الان تو مهمی.گفت یونس برو.صبح بیا دنبالم.گفتم باشه…برگشتم خونه…عمه خاله ام دورش بودن.عمه ام گفت نترس یونس جان.کوچیکه یکمم هم ترسیده.گفتم لازمه ببرمش دکتر.خندیدن گفتن گرفتار شدی ها.گفتم چی بگم.کوچیکه گناه داره.گفت نه خوب میشه.چند روزی دست بهش نزن.تا خوب بشه بعد.مادرش اومد خیلی عذر خواهی کردم.گفت حال سحر خانم چطوره.گفتم بی بی هیچی نگو شدم چوب دو سر طلا.نمیدونم چکار کنم.این اینجا بی حاله اون اونجا بی هوشه،گفت حق داره هیچ زنی نمیتونه هوو رو بپذیره.نمیدونم دخترم چرا انتخابت کرد.گفتم خدا برام خواست.گفت تو رو خدا ما غریبیم مواظب بچه ام باش.گفتم شک نکن.نور چشم منه.خوب شه میبرمش مکه.زیارت کنه.خیلی خوشحال شد.رفتم اتاق پیشش…با خشم و تشر گفت پس کجایی یکساعته؟دارم میمیرم…کارت دیگه با من تموم شد.خندیدم.مادرش گفت ای زبون دراز.دهنتو نگه دار.عمه و خاله ام هم بودن.گفتن ماشالله عروس خانوم.چه زبونی داره،داره گربه رو دم حجله میکشه ها.گریه کرد.گفتم حاج خانوم ها.لطفا عروس کوچولوی منو اذیت نکنید…بزار راحت باشه.گفتم عزیزم سحر خانوم حالش خیلی بده.رفتم اورژانس.پیشش.با گریه گفت وای برای چی،خاله سحر بود.گفت بزار حاجی یکی دیگه روی تو بگیره.بعد حال تو رو هم میفهمیم.مادرش چیزی نگفت.ولی خودش خیلی زبل بود.گفت کار به اونجا نمیکشه.حاجی انشالله به اون چیزی که میخواد میرسه.که هوس سومی رو نکنه…مادرش لبخند زد.عمه خودم گفت انشالله…چند شبی با مهمون سر شد.ولی دیگه همه رفتن سر خونه زندگی خودشون.من موندم و دوتا پریزاد.ولی این کوچیکه با تموم کوچیکیش خیلی پلنگ بود.خانه دار.دستپخت عالی.زبون دار.یک جوری مخ حاجی بابامو کار گرفته بود بابام کیف میکرد. زرنگ بود.من چند شب بهش دست نزدم.خاله ام گفت عزیزم من دیدم زخمش زیاده گناه داره بزار خوب بهتر بشه.فعلا اولی هست تا باز نوبت این بشه…یکشب پیش این میخوابیدم یک شب اون.برای اینکه شبهای تنهایی نترسند.یکشب خواهر کوچیکه سحر که الان بزرگ بود یا برادرش میومد خونه ما.یا مامان و خواهر کوچیکه این.تا اینکه تقریبا یک هفته بیشتر بود.شب نوبت این زینب بود.گفت حاجی مگه دلت،بچه نمیخواست.اصلا بچه رو ول کن.مگه من زشتم که از شب اول به این طرف اصلا بهم دست نزدی،خندیدم.گفتم خوشگلی ولی بد زبون درازی یک وجبی،گفت والله انگار نه انگار شوهر دارم.گفتم جانم خانوم.بابام حق داره میگه اگه شانس بیاری این سیده برای بچه بیاره…بهترین مادر میشه.گفتم نازی جون برای سلامتی خودت بود که بدنت خوب بشه.اگه نه من که دلم آتیشه که به وصالت برسم.گفت پس شامتو زود بخور.من حالم خوبه.تا اون شب فقط یکبار سحر رو کردمش که خیلی هم ازته دل بهم کوس داد.گفت من خوبم یا جدیده.گفتم هر گل یک بویی داره…من چون میدونستم سحر باردار نمیشه آبم رو بیرون نمیریختم…گفت وقتی جیغ زد صداش اومد بالا همه خندیدن من گریه کردم یاد خودم افتادم.دختره کوچیکه یونس گناه داره مراقبش باش،گفتم تو هم۱۷سالت بود.گفت خب تو هم۲۰سالت بود ولی الان۳۰سالته.اروم بکنش.گفتم وای چی هووی مهربونی،،شب پایین بودم بعد شام.لامصب اومد بیرون با شورت و سوتین بود.تاحالا اصلا سحر بهم اینجوری حالی منتقل نکرده بود که لختی بیاد بگه منو بکن…تا دیدنش.بغلش کردم بردمش توی اتاقم.درازش کردم.توی یک هفته فهمیده بود سکس چیه چی لبی میداد.خودش شورتشو کشید پایین…چی کوسی داشت.آتیش پاره دوباره تازه رفته بود تراشیده بود.گفتم تازه تراشیدیش.گفت آره عزیزم.گفتم آقامون میخوره زبونش اذیت نشه…یعنی بخورش…چندباری مکیدم کوسش رو مکیدمش…ناله سر میداد.گفتم جان.گفت پاشو حاجی…شورتمو درش آورد.کیرمو نگاه کرد. گفتم چیه.گفت حاجی اونشب تا کجاش کردی توش.گفتم تا ته ته.گفت وای اینهمه.گفتم امشب هم میکنم.گفت هرشب بکن.گفتم جانم…بروی چشم.بدبختی این هم همون سوال رو پرسید حاجی کردن من خوبه یا اون.گفتم عزیزم هر گل یک بویی داره.شما دوتا تون عشقای من هستین…بخدا این تازه کار بود ولی ساک میزد ده برابر سحر کیفیت کارش بالا بود. درازش کردم.گفت حاجی یک چی یادت رفت گفتم چی عزیزم.گفت ممه هام…بخورشون.اونشب خوردی…حالم یکجوری شد…اگه نه نمیزاشتم اونجوری بکنیم.گفتم جانم عشقم.نوک سینه های برجسته و بزرگ شده بود.واقعا بیشترش حال و حسش توی سینه هاش بودن…دیگه تعلل جایز ندونستم…گذاشتم توی کوسش آروم فشار دادم.اخ و اوخش در اومد.گفتم جان کیر میخواستی بیا،،فشار دادم.تا خواست جیغ بزنه با لبهام لبهاشو گرفتم.مث بچه گربه زیر هیکل گنده من بود.حاجی تو رو خدا یواش.هنوز خیلی میسوزه.گفتم باشه بانوی زیبای من.آخ قربون خلقتت خدا جون.ناکس چند دقیقه گاییدمش پاهاش و دور کمرم قلاب کرد.گفت بکن یونس بکن.گفتم جانم خوب پلنگی هستی ها،گفت مگه نمیدونی من دوسر سید هستم…سید ها توی سکس مرد و زن وحشی هستن.عمه ام بهم گفت…عمه کوچیکم باهام هم سن و ساله دوسال ازم بزرگه و دوساله شوهر و بچه داره.گفتم هی بگردم عمه رو.مث خودت خوشگله یانه،گفت یونس بخدا چشماتو در میارم ها.خندیدم.گفت دوتا خوشگل داری هنوز کمه،گفتم جان ۵۰تا مث شما هم کمه.میخواست قهر کنه.گفتم جانم…مگه الان که شکارت کردم میتونی در بری،،چندتا محکم زدم توی کوسش…ناله میکردم…گفت بریز توش یونس داغ میشه و نرم میشه توی بدنم.گفتم توی چی توی کجات.گفت توی کوس کوچولوم.دوست داری اسمشو بهت بگم.گفتم خیلی.لبهاش روی لبهام بازی میکرد.گفتم بچرخ.زینب جون.گفت الان بکن از جلو ابتو بریز.بعدا بهت از پشت میدم.گفتم جانم بلدی مگه…راستش عمه گفت زینب کونت بزرگه بده حاجی بکنه…لگنت بزرگ بشه…بچه خوب توش جا بگیره.گفتم درد داره ها.گفت من جونم رو برات میدم.چقدر بوسیدمش، ابمو ریختم داخلش…دراز کشید.گفت یونس چقدر خوب بود.گفتم زینب روز اول هم کونتو دیدم و موهای قشنگت رو که دلم تو رو گرفت…گفت یونس من خوشگلم یا سحر.گفتم بقران نمیتونم انتخاب کنم…ولی سحر رو بابام برام گرفت تو رو خودم.انتخاب کردم…گفت راسته یکبار تا طلاق هم رسیدین.گفتم کی بهت گفته.خندید گفت آبجیت،گفتم اون از اول هم با سحر لج بود وهست…کک زن دوم برای من رو هم اون انداخت توی جون بابام…گفت حالا بد شد مگه…گفتم نه دمشگرم.کوس تو خیلی داغه…چقدر هم لبهای کوست بزرگه.گفت بقران مث مال همون عمه اممه…گفتم شوهر عمه هم کیف میکنه…من ندیدمش کجاست عمه ات.گفت میارمش مغازه بهش یکدست مانتو شلوار خوشگل عین مال من بده…ولی ارزون حساب کن…شوهرش کارگر کارخونه است نداره گناه داره.از این مانتوها بازار پرسیده بود گرون بود نتونسته بود بخره…گفتم یکدست بهش شیرینی میدم چون بهت فهمونده که شوهر باید از پشت هم بکنه،بوسم کرد گفت مرسی که آبروی منو حفظ میکنی، دلم میخواست بیاد مغازه رو ببینه کیف کنه…گفتم بیارش.رفت توالت برگشت…گفت یونس.شستمش…چرخید.وای این کون که سوراخش مث ته سوزن تنگه من چطوری بکنمش…گفتم صبر کن این کون کردنش زمان میبره…رفتم از توی یخچال یک بادمجون لاغر ولی سفت آوردم. کرم زدم.اول سوراخشو خوب لیسیدم.کیرم باز دوباره داشت جون میگرفت…آروم بادمجون رو فرو کردم داخل کونش دو سه سانتی رفت داخلش.دیگه به مرز ورود رسید گفتم حاضری گفت آره بکنش.دادمش داخلش.گفت وای صبر کن تو رو خدا صبر کن.گفتم این هنوز بادمجونه بزار کونت بهش عادت کنه بعد…حساب کن الان یم پسر۱۵ساله تو رو میکنه.گفت وای ۳۰ساله بکنه جر میده.گفتم آره… عجله نکن…چندباری داخل دادم درش آوردم.ولی کامل بیرون نمینمیدادمش…گفت یونس ولش کن تحمل ندارم.گفتم هیس دندون روی جیگر بذار…بادمجونه بلند و لاغر بود.کشیدم بیرون انگار کونش نفس کشید هوفی صدا داد…گفت وای چی خوب شد.تف ریختم سوراخش که عین قلب گنجیشک میزد و باز و بسته میشد.دوباره با آب دهن زدم داخلش.گفت بهتر شد.ولی درد داره.اینقدر که دهنم باز میشه از درد.گفتم باشه…به حالت داگی بود.رفتم جلوی صورتش.کردم دهنش.گفتم بخور کیرمو.مشغول بود.خم شدم روی پشتش کردم توش.گفت وای نکن.گفتم فک کن دوتایی گاییده میشی.گفت نمیخوام بدم میاد.گفتم بخور کیرمو…گفت باشه…گفت بسه حالا خودت بکن.اونو دیگه نکن.گفتم باشه.رفتم پشتش…کونش حاضر بود.سر کیر رو تفی کردم دادم داخلش.جیغ زد.یونس نمیخام نمیخام.گفتم تو که گفتی برات جون هم میدم.اینکه کونه.گفت یونس جان میخوای عشق کوچولوت بمیره.گفتم خدا نکنه.تو باید مامان بچه هام بشی…گفت پس کون نکن.گفتم نه دیگه نمیشه باید بکنم…گفت پس آرام باش.مهربون بکن…نمیذاشت تلمبه بزنم…آروم گاییدمش…تا آبم اومد.ریختم توی کونش.اینقدر که بوسیدمش حد نداشت.راحت بدون ادا اطوار بهم کون داد.ناله و نق و نوق زیاد کرد ولی اعتراضی نکرد…بوسیدمش زیاد…رفتیم حموم.فرداشب پیش سحر بودم.گفت دیشب دوباره کردیش.گفتم سحر جون نپرس دیگه.گفت چرا آخه.گفتم خجالت میکشم بهت جواب بدم.گفت مگه من بیگانه ام یا مرد هستم.گفتم آره برای بار دوم کردمش…گفت بدبخت ببین چقدر زجر کشیده.به زور کردیش،گفتم چی میگی به زور ازم کیر خواست مجبور کرد بکنمش.گفت دروغ میگی. گفتم به جون خودت که عاشقتم.گفت ایوالله دختر،عجب بی حیاست…گفتم چرا بی حیا شوهرشم دیگه.گفت مگه زن گرفتی فقط نگاهش کنی،،باید بکنیم که برات بچه بیارم…گفت یونس دروغ میگی،گفتم سحر تو۱۰ساله زن منی کی بهت دروغ گفتم. گفت اون هنوز زور کون دادن رو نکشیده،گفتم ساده ای بار دوم کونی بهم داد که حد و مرز نداشت.گفت یونس بقران اینو دروغ میگی،گفتم قسم نخور تو نماز خونی،گفتم بجان۳تاییمون.گفت وای عجب دل و جراتی داره…گفتم خودش گفت عمه ام گفته کونت بزرگ و سفیده باید حتما بدی شوهرت بکنه، گفت یعنی دیشب دوبار کردیش،گفتم اره.دوبار از ته دل.گفت باید من و هم بکنی،گفتم عشقم گناه دارم دیگه.میخوای جونم بالا میاد.گفت دندت نرم چشمت کور میخواستی دو تا زن نگیری…گفتم دلت میاد بهم میگی دنده ات نرم چشمت کور.قبلا سرفه میکردم.دلت برام میترکید.گفت خدا نکنه که طوریت بشه.این یک اصطلاحه،برای شوخی،ولی خب،،گریه کرد.چرخید حرفی نزد.بغلش کردم.گفتم ولی خب چی عزیزم.گفت دیگه حتی از خودمم بدم میاد.گفتم آخه چرا.؟گفت وقتی میبینم. یک شب نیستی طبقه پایینی اما بهم سر نمیزنی تنها میخوابم.دلم میخواد بترکه.مگه آدمیزاد چقدر تحمل داره.شاید…شاید.گفتم شاید چی بگو.گفت شاید ازت جدا بشم.رضایت بده.طلاقم بده،من که مهریه امو گرفتم چیزی نمی خوام.بزار برم پی بدبختی خودم.شاید زن یک آدمی شدم که بچه داشت زن مرده ای طلاق داده ای چیزی،،که ازم بچه نخواد.ولی هر شب پیش من تنها خودم پیشم باشه…تحمل ندارم یونس.گفتم لامصب دوهفته رد شده ترش کردی زدی زیر قول و قرارمون.مگه این شرایط رو خودت نخواستی،گفت گوه خوردم یونس،اشتباه کردم. کاش یکی بود میزد زیر گوش من یا تو که ازین حرفها نزنیم.گفتم اتفاقا زدن زیر گوشم ولی دیر زدن.گفت کی.؟کدوم بیشعور زده زیر گوشت.گفتم داییت زد.گفت کی برای چی،گفتم اون شب که بغلت کردم بردمت پیش دکتر.گفت یونس اونشب دنیا رو بهم دادی وقتی فهمیدم اومدی،،حتی بغلم کردی فهمیدم نمیتونستم بوست کنم…گفتم سحر ولی داییت بد موقع بدجور زد زیر گوشم…گفت گوه خورد زد.میدونم باهاش چکار کنم.گفتم گذشته ولش کن.ولی اگه طلاق بگیری برام بد میشه.میگن عرضه نداشت دوتا رو نون بده نگه داره.بعدشم به ولای علی زندگی بدون تو برام زهر میشه.حتی اگه۲۰تا ازین دخترها همسرم باشند.من و تو به هم و به نفسهای هم عادت کردیم…شاید تو مث من نباشی ولی من خیلی میخوامت.یادته چقدر بچه و ساده بودیم نمیدونستیم باید باهم چکار کنیم. شب اول دوتا خنگ و بدبخت و ساده رو فرستاده بودن پیش هم…گفت کاش همون اول ازت جدا شده بودم.دلم بد شکست.خیلی بد.دیگه منو نمیخواست…بلند شدم رفتم توی دستشویی برگشتم چشمام پر اشک بود.توی روشویی مث سگ زجه میزدم.اشک میریختم.اومد در زد.گفت یونس جان یونس.صورتمو شستم اومدم بیرون.گفت گریه کردی.بغلم کرد.دوباره گریه کردم.گفتم دیگه دوستم نداری،مگه نه،میخوای بری،گفت دوستت دارم زیاد ولی اینجور زندگی رو نمیخوام…گفتم اگه یک چیز بگم ناراحت نمیشی.گفت نه بگو.گفتم اکه۳تامون باهم باشیم چی،گفت وای زشته که.گفتم بخدا زشت نیست،زشت اینه یکشب تو تنها باشی یک شب اون.به کسی نمیگیم.اگه خواستیم کاری بکنیم.فقط نیمساعت توی اتاق دیگه…گفت پس باهاش حرف بزن.ولی اون یک وجبی آتیشه قبول نمیکنه،گفتم اون هم مث تو بامعرفت و نجیبه.به حرفم گوش میده…دراز کشیدیم.بخوابیم باز هم پشتشو بهم کرد.گفتم باز چیه هنوزم قهری؟گفت آره باهات آشتی نمیشم.گفتم جانم دلت ناز کردن میخاد.گفت آره.پس چی.هرشب کلی باهام شوخی بازی میکردی،الان حوصله منو نداری،گفتم جان چی دختری…باشه بیا بغلم.باور کنید مجبورم کرد اینو هم کردمش،،فرداشب پیش اون جغله بودم.گفتم بی بی زینب،بیا ظرفها رو نشون بیا کارت دارم.گفت جانم حاجی جونم.گفتم عزیزم چقدر حاجیت رو دوست داری،گفت بخدا اندازه بابام.اخه من بابامو خیلی دوستش دارم…گفتم مرسی خانوم
خودم.یک فکر ناب به سرم زده بود…گفتم دوست داری بریم مشهد.گفت وای بگو بخدا.بریم خونه داییهام.گفتم هتل اتاق میگیرم ولی خونه داییداییهات هم میریم.گفتم ولی اجازه بده۳تایی بریم.ترش کرد.گفتم زینب تو که بخیل نبودی،گفت آخه من به داییهام چی بگم.بگم ینگه دنبالم آوردم.گفتم سحر هم میره خونه عموش.گفت خوبه.ولی منو اذیت نکنه ها…گفتم اشتباه میکنی،اتفاقاخوشحال میشه.گفت میدونستی ما قبلا خونه مون مشهد بود اینقدر دلم تنگ شده برای مشهد.حالا اگه من یک چیز بگم تو ناراحت میشی،گفتم نه بگو.گفت با همین ماشینت که قد بلنده بریم.گفتم شاسی پیکاپ رو میگی،گفت آره چقدر دوستش دارم وقتی توش میشینم.گفتم خب میخای با اون یکی دیگه بریم.گفت کدوم یکی ماشین بابات…گفتم نه من یکی دیگه دارم.چون توی حیاط ماشین سحر و خودم هست اون جاش نمیشه.گذاشتم پارکینگ باباشون.گفت نکنه اون بزرگه خونه حاجی رو میگی.روش کاور بود.گفتم آره…گفت خیلی بدی چرا تا حالامنو سوارم نکردی،…گفتم حالا که گفتم.پس چند روزی مسافرت اول شمال بعدش مشهد.پرید بغلم بوسم کرد.فرداش به سحر گفتم.گفت آخه چرا،حال ندارم. گفتم عشقم هدفم فقط اینه شما دوتا رو بیشتر به هم نزدیک کنم…تا بتونیم زندگی بهتری با هم داشته باشیم.جریان رو به حاجی گفتم.گفت دمت گرم اگه بتونی باهم نزدیکشون کنی که خوب میشه.چند روز قبل حاج کاظم دلش پر بود.میگفت دخترم اومده خونه ما خیلی گریه کرده.و گفته طلاق میخواد.گفتم غلط کرده مگه من اینو طلاق میدم.اول سحر بعد زینب.اقا نمیدونستم پشت منه گوش میده…گفت خیلی بی ادبی یونس،میخواست بره بیرون.گفتم صبر کن.سحر رفتی بیرون برای همه بد میشه.به قرآن به جان همین حاجی،اگه بخوای طلاق بگیری هر دو رو طلاق میدم.لامصب من که زن نمیخواستم.تو مجبورم کردی.تو خودت رفتی خواستگاری،گفتم ببین میخاد بابات باشه داییت باشه بخوان تو رو از من بگیرند.مث مسئله توی اورژانس نیست بزنند در گوشم چیزی نگم.برگرد سرجات.فهمید شوخی ندارم.در مورد پدرت هم معذرت میخوام.گفت من به بابا گفتم.اون از طرف خودش نگفته که،گفتم حاجی ببین نمیزاره خوش زندگی کنیم…گفت تو خوشی من که نیستم.گفتم خیلی نامردی سحر.من اینجور زندگی رو نخواستم تو خواستی،قبلش باهات حرف زدم.قبول کردی،سحر کجای من خوشه ها.کجام.باید نگران دوتا تون باشم.باید هر دوتاتون رو که ناز هم کم ندارید.راضی نگه دارم.اون که بچه است.اونجور توکه ۱۰ساله باهم هستیم اینجور…ده ساله حسرت پدر شدن دارم…اما پا روی دلم گذاشتم تا تو ناراحت نشیاونوقت تو سر یکماه نشده.داری همه چیز رو بهم میریزی،سحر به فرض که پدر بشم.ولی وقتی که تو نباشی و زن کس دیگه بشی.یکعمر از درد بی غیرتی باید بسوزم…همون بچه هم پدری به خودش نمیبینه،گفت خودت هم خواستی،تا اینجوری گفت.چنان زدم توی شیشه.انگشتر دستم بود.شیشه ها دستمو پاره کردن.پدرم گفت ای بابا.چکار کردی.سحر گفت وای فدات شم بخدا غلط کردم.گفتم ولم کن سحر…گفت یونس بخدا دلم نمیخواست اینجوری بشه…دستمو با یک شال بستم.گفت آقا جون خودم میبرمش اورژانس.توی راه نگاهم کرد گفت.یونس خیلی دوستم داری…گفتم خیلی نامردی سحر هنوز میپرسی،گفت باشه پیشت میمونم نمیرم…فقط بقران بهم کم وکسر بکنی خودمو خلاص میکنم.گفتم سحر من مرد کم وکسرم.گفت مادی نمیگم.من محبت میخام.گفتم ازین بدتر بکنم خودمو.خندید.دستمو بستم…برگشتیم خونه.زنگ زدم زینب گفتم کجایی،گفت تازه از مدرسه اومدم.گفتم حاضر شو بریم ناهاربیرون.دم در خونه سوارش کردیم.خشک وبی روح با سحر سلام کردن.گفتم مث دوتا غریبه نباشید میخواین من خوش باشم باید مهربون باشید.عین دشمن با هم حرف میزنند…سحر گفت یونس کیف و گوشیم مونده فروشگاه بریم بردارمش بعد بریم.گفتم بدو…اون رفت توی فروشگاه.گفت ماشین خودت کو کجاست.گفتم عزیزم با این دست میتونم رانندگی کنم.گفت وای یا جده سادات چکار شده.گفتم شیشه مغازه رو عوض میکردم برید.اشکش اومد.گفتم جانم برای من گریه میکنی،گفت آره.دیگه پس برای سحر.خندیدم گفتم تو دیگه کی هستی،سحر اومد سوار شد.پرسید زینب جون شماره همراه تو بهم میدی،زینب بهش برخورد.گفت خانوم میدونی همراه ندارم مسخره ام میکنی
نگه دار پیاده میشم.سحر گفت به جان همین حاجی نمیدونستم…حاجی کارتتو بده زود باش.رمزش رو میدونم…نگه داشت گفت بیا زینب…رفتن یک گوشی و خط براش خرید.گفتم چقدر زیاد کشیدین.سرتون کلاه گذاشت.گفت نخیر گوشی خودم قدیمی بود.دوتا یک مدل خریدم.میخواست شلوارت دوتا نشه.گفتم ای بابا.بدبخت شدم که.هر دو خندیدن.رفتیم ناهار.شب نوبت سحر بود.ولی زینب رو هم آورده بود بالا…من همیشه هر شب که نوبت یکی بود.حتما به اون یکی هم سر میزدم…رفتم پایین نبود.فک کردم خونه پدرشه…رفتم بالا.گفتم سحر جان عزیزم نمیدونی بی بی زینب کجا رفته.؟نبود خونه.گفت یک شب هم نمیتونی بدون اون سر کنی،گفتم عزیزم قلبم دوتکه است.نصفشو با خودش برده.دیگه نباید نگرانش بشم…نمیدونستم قایم شده خونه ما…هرچی زنگ هم زدم برنمیداشت.آخه صدای گوشیش هم نمیومد.گفتم سحر بیا کمکم کن دستم درد میکنه.کتم رو بگیر.گفت باشه.گفت حقته دیگه عصبی نشی بزنی روی شیشه.حالا تا چند روز غسل مسل تعطیل سکس هم تعطیل.گفتم نگو دیگه.تو ندی فردا شب نوبت جوجه خوشگله است.اون میده…حالا ببین.یه دفعه صداش اومد.نخیر حاجی جون چون دروغ گفتی جوجه بی جوجه…تا یک هفته توی بایکوتی،کمر باید استراحت کنه.گفتم ای بابا کلک زدین دست به یکی کردین.تو کجا بودی.گفت سحر جون گفت تنها نباشم بیام بالا.گفتم خوب کاری کردی، سحر هفته دیگه هتل گرفتم برای مشهد.گفت حاجی خودتون آپارتمان دارید که.زینب گفت پس چرا پول هتل میدی،،،گفتم بابا این سحر پیر شده مثلا قرارمون بود همه چند شب توی یک اتاق باشیم شما با هم دوست بشین عادت کنید.بهم…گفت میخواد پولتو هدر بدی،کنسل کن…با ماشین خودمون میریم.بعدشم خونه خودتون.در ضمن من دو شب خونه عموم هستم.زینب خونه دایی هاش.گفتم بروی تخم چپش…اول فک کردن میگم تخم چشم…سحر گفت ممنون چشمت بی بلا.زینب گفت این بی ادب گفت تخم چپش نه چشم.وای سحر جون ای چقدر بی ادبه…سحر گفت آره یونس،گفتم اره من که یک هفته بایکوت…بزار هرچی میخوام بگم.سحر گفت چقدر بی تربیتی دوتا خانوم کنارت هستن ها.مثلا حاجی،گفتم وقتی دوتا خانوم هستن یک بوس مهمونم نمیکنند چی فایده داره خب من هم زندگی رو به تخمم میگیرم دیگه، خندیدن بعد شام.سحر گفت زینب نرو پایین خجالت نداره تختمون بزرگه کاری که نمیخایم بکنیم پیش ما باش.دلم آشوب بود خداکنه قبول کنه.گفت نه زشته.از پدرم پرسید گفته دوتا زن عقدی توی یک تخت گناهه.گفتم گناهش کردن من به تو ربطی نداره بیا عزیزم.نرو پایین.گفت باشه.شب من وسط بودم یکی اینطرف یکی اونطرف، دست راستم هم داغون بود.نامردها هم نکرده بودن با لباس خواب بیان…گفتم چقدر نامردین. آدم دو تا پریزاد کنارش بخوابن اونوقت مث غریبه ها باشن.خندیدن پشتشون بهم بود.گفتم باشه بلند شدم رفتم.توی هال.فکر کردن رفتم توالت…یک ربعی گذشته بود.صداشون میومد.پس کجا رفت چرا نیومد.من خودمو روی کاناپه بزرگه به خواب زده بودم.دیدم سحر اومد.گفت ای وای پسرمون قهر کرده، زینب خندید.اره حاجی،گفتم من دلم کوچیکه سحر میدونه زود قهر میکنم.دلم میشکنه…اومدن گفتن بیا قهر نکن…حالا که دستت پر بخیه است نمیتونی بری حموم آب براش ضرر داره…گفتم ای بدبختی ای،،تا صبح فقط شوخی بود…و خوابیدیم.صبح بساط صفر چیدیم.دنده اتومات جدیده رو برداشتیم غروب رفتیم طرف مشهد.سحر هم کمکی مینشست… رسیدیم مشهد رفتیم آپارتمان خودمون…دو روزی زیارت بود و گردش و خرید.یکی دو روزی خونه اقوام بودیم و بدون خجالت با دوتاشون رفتیم.شکر خدا خوب بود.برگشتنی رفتیم آمل ویلای بابای سحر.زینب گفت یونس چند روز بمونیم شمال…من تاحالا شمال نبودم.گفتم هر چقدر دوست داری بمونیم…با سحر میرفتن دریا خرید.کسی نمیتونست باور کنه اینها واقعا هوو هستن.ولی توی خرید منو گاییدن ها…هدفم دوستی اینها بود.بدجور خرید کردن گشتن.بعد یک هفته اومدیم…خونه خودمون.مهمونی گرفتیم.هر درخانواده رو دعوت کردیم و سوغاتی دادیم…پدرهاشون خوشحال بودن که صلح برقرار…شب دیر وقت رفتن…من هم اول شب رفتم بخیه های دستمو کشیدم.شکرخدا خوب بود.چند باری دوش گرفته بودم ولی نایلون دورش پیچیده بودم…اون شب مهمونی طبقه سحر بود ولی نوبتی نوبه زینب بود…گفت حاجی مهمونا رفتن میایی پایین.گفتم چرا بالا نمیمونی،گفت حاجی ده روز شده ها. دلت چیزی نمیخواد.گفتم میخواد زیادم میخواد.ولی سحر گناه داره…چند روزه ۳تایی باهم هستیم الان تنهاش بزاریم…گفت یعنی جلوی سحر…خندیدم.گفت نه نمیخوام مگه ما بی دین هستیم.یونس دلم زیاد میخواد امشب.نزدیک پریود شدنمه.یونس بکن اگه نه یک هفته باز جاده بسته است ها.گفتم بیا به حرفم گوش بده.پیشش بمونیم.خدا بزرگه.دختر خوبیه ها.گفت میدونم از خوب هم بهتره.مث خواهر بزرگمه، خدایا چکار کنم.گفتم من شوهرتم بهت میگم گوش بده…شب روی تخت بودیم هر دو منتظر حرکت من بودن.گفتم بخدا مث ماست کنارم دراز نکشید.زود باشین لخت بشین.دارم عصبی میشم،زینب زود امشب نوبت توست،اول خودم لخت شدم.هر دو صورتشان
رو چرخوندن.گفتم سحر عزیزم.تو هم.جان چه کونهایی،نفری یک بوس ازشون کردم…لخت بودم.سحر گفت نمیشه یونس.گفتم چرا میشه…خودم میخوام.قربونتون بشم.زینب گفت خدا نکنه.سحر گفت خانوم شیرین زبونی نکن نوبت خودته اول لخت کن.گفتم جان زود باش…باز هم دم زینب گرم.سریع لخت شد.دلم برای کوسش تنگ شده بود.سحر زود رفت بیرون نگاه نکرد.گفتم بچه فهمیده است خودش رفت بیرون…شروع کردم کوس خوردن.زینب گفت بخورش یونس چند شبه ورم کرده تب داره دلش آرامش میخواد.بخور کوس تپلم رو.یک دفعه ای سحر گفت وای زینب تو چی بی حیایی من خجالت میکشم هنوز اسمشو بیارم جلوی یونس،گفت سحر تو رو خدا نیا تو.اصلا گوش نده.حاجی دوست داره وقتی اسمشو میارم.سحر گفت در رو میبندم.گفتم سحر بیا تو.اگه نیایی ازت دلگیر میشم.داد زد نمیخام نمیام.گفتم نیا.الان زینب رو چنان از جلو عقب بکنمش کیف کنه…تو اونجا کف کن.گفت باشه الکی منو تحریک نکن.بی حیا، گفتم نیا.زینب قنبلش کن.عمدا داگی با قدرت چنان میگاییدمش،سر و صداش بلند شد…گفت سحر بیا تو بقران عمدا داره محکم میکنه.پاره ام کرد…سحر وقتی اومد لخت بود.گفتم جان…لب های سحر روی لبهام بود.کیرم توی زینب.گفت گناه داره مثل تو کلفته آروم بکن.بزار رحمش آسیب نبینه…زینب گفت مرسی سحر جان…گفتم برگرد.زینب برگشت.تا سحر رو دید خندیدن.هر دو گفتن گناهش گردن خود یونس،گفتم باشه به شما چی مربوطه…سحر بخواب پایین نوبت توست.گفت نه یونس چند شبه نکردیش بکن شاید حامله شد.گفتم نزدیک پریودشه باشه بعد پریودی،،الان وقت توست…بخواب زیر…سحر گفت وای یونس خیلی لوسی…پس اول بخورش مال زینب خوردی دلم رفت…گفتم چشم…کوس نازش و لیسیدم.ایوالله بی بی خودم.سینه های ناز سحر رو خورد…گفت چقدر گنده اند…گفتم بخورشون حلالت…بلندشدم به سبک سامورایی مرگبار چنان کوسی از سحر گاییدم حد ومرز نداشت.محکم دوتامون رو میمیبوسید. ریختم ته کوسش…تا صبح یکبار دیگه گاییدمشون.بردمشون حموم.خدا نصیب همه بکنه…دو تا فرشته خوشگل…بخدا بعد پریودی زینب اون رو هم همینجوری کردمش…دیگه خجالت مجالت نبود.یک سیستم خوب برای خونه خریدم.دیگه فیلم میدیدن میزدن میرقصیدن.از این چرت وپرتها برام میخونه…تا اینکه دوماهی گذشت شب مهمونی خونه بابای سحر بودیم.طفلکی حالش بد شد.بردمش وسط مهمونی دکتر قلبش گرفته بود حالت تهوع شدید داشت…من بودم و زینب و مادرش…چندتا آزمایش نوشتن انجام دادم.دکتر گفت شکر خدا طوریشون نیست.چون بارداره حالت تهوع داره…گفتم چی گفت خانم بارداره…بقران چنان دکتره رو بغل کردم تابش دادم مرده از خنده روده بر بود.سحر خودش.نمیدونست گریه کنه یا بخنده…رسیدیم خونه.مادرش دویید توی خونه گفت حاج کاظم بقران مجید سحر بارداره…باباش از خوشحالی غش کرد…عجب غوغایی شد…همه از خوشحالی بال در آورده بودن…پدرم رفت جلو چند تا بوسش کرد.همه میدونستن گریه کنند یا بخندن.پدر مادر زینب هم بودن.پدرم گفت قدم این سیده توی خونه مبارک بوده.طفلی زینب مواظبش بود.پایین غذا درست میکرد که حال سحر از بوی غذا بهم نخوره…حالا جالب شد یکماه نگذشت خانوم پریود نشد.این کوچولو بدتر حالش بهم خورد.بله بیبی چک گرفتیم حامله بود.رفتم فروشگاه گفتم حاجی بگو حاج خانوم شام درست کنه مهمون داری،گفت خودت دوتا شو داری مادرت غذا بپزه.گفتم وقتی هر دو حامله اند چکار کنم.بلند شد گفت دمتگرم ایوالله…سیده هم…گفتم آره.زنگ زد پدرش گفت حاجی مبارکه زینب هم بارداره…شب همه خونه بابام جمع بودیم.مادرم نفری یک گردنبند الله انداخت گردنشون…الان هم بجای دوتا بچه ۴تا دارم.انگاری جفت جفت دوقلو هستن…اختلاف سنی هر۲تاپسرهای جفتی یکماه کمتره…
نوشته: حاج یونس
17 پاسخ به “زندگی ۳تایی و دلخوشی”
این مدل داستانا مال یکنفرهتم داستان همیشه یکیهیارو پسر یک حاجی پولدارهبعد خوبی میکنه ب زنش بعد یهو قهر میکنهزنه راه میوفته دنبالش منت کشیپول داره همیشه گوشی تازه اومده باباش براش خونه میخرهاز اخرم همه چی خوب تموم میشه ننویس بابا
بعد جمله آخرت چ کسشری بود!! اختلاف سنی هر ۲تا پسرهای جفتی یکماه کمتره!!!مرغ میکنی با این فاصله زایمان میکنه؟؟؟؟
کاش یه کصکشی مقزد تو دهنت ک اینحجم کصشر ننویسی یه کصکشیم میزد تو دهن من ک اینحجم کصشرونخونم 😐
خمینی شاعر بوده ما نمیدونیم؟!همون شعرشو لوله کن بکن تو کونت🙌یحتمل از اون عقب مونده هایی هستی که سال ۵۷ با نفهمیشون ریدن توی این مملکت
جالب بود ولی کسکش مگه مثنوی معنوی نوشتی وسطاش قاطی کردم نفهمیدم کدوم حاجی داره سحرو میکنه🤣
در جایگاه اول باید بگم کیرم تو کس مادر جندت که تورو به دنیا آورد بخاطر مغز کیریت در جایگاه دوم مردکه مگر شاهنامه مینویسی کس کش
یعنی حیف وقت که گذاشتم یک مشت کصشعر.
مثل همیشه عالی و روون و پر کششبدون محارم و کثافت کاری و خوباماااااحساس نمیکنی همه نوشته هات بدون فراز و نشیب داره تکراری میشه ؟بنویس جوری دیگهممنون که وقت میزاری و مینویسیلایک میدم👏
دوستان و سروران گرامی . نویسنده همونیه که همه مون می دونیم . تِم داستاناش همیشه همینه . البته طولانیه . اما خوب ، زحمت میکشه و می نویسه . لطفاً بهش فحش ندید .تنها اشکالش اینه که یه نام کاربری انتخاب نمیکنه و هر بار با یه اسم متفاوت می نویسه !حداقل حُسنی که نام کاربری یکتا داره اینه که همه خوانندگان متوجه میشن نویسنده کیه و اگه دوست نداشته باشن نمیخونن .
سلام خسته نباشی درسته تم کلی داستانهایی که مینویسی یکیه ولی اینکه برای هر کدومشون یک موقعیت یا به اصطلاح میزان سن و لوکیشن جدید میزاری خوبه و دومین چیزی که خیلی خوشم اومده این نوع نگرش شما به اصل زندگیه بیشتر از جنبه جنسی به بعد عاطفی میپردازی ادامه بده ولی اگه میتونی یک تم جدید پیدا کن و از خلاقیت تو داستان نویسی بیشتر استفاده کن دریچه جدیدی به روی خودت باز کن موفق باشی
نظری درباره راست و دروغش ندارم ولی داستانت رو دوست داشتم فارغ از بیغیرتی و همجنس بازی بود و اینکه مثل ۹۰ درصد داستان سایت کصشر ها ۴ خطی نبود (داستان های بلند رو دوست دارم)همینطوری ادامه بده
اقا پول که بهت نمیدن کص شعر مینویسیلاشی زنت چه تقصیری داره تو کمربندت شله میخوای بکنی چرا تقصیر گردن زنت میندازیمن ریدم تو بازاری که امثال تو بازاریش باشیدو در اخر کیر اسب عربی صاف تو کص ننت دوست عزیز:)
نتیجه اخلاقی اینکه اگه پول به چادر و حجاب بدین حالشو یه حاج کونی میکنه
قلمت تکراری این داستانها رو یکی مینویسه ولی طولانی بود حداقل چند قسمتش کن
جالب بود پسندیدم
ایول عالی بود
خیلی عالی بود