چیزهایی که اینجا نوشته میشه ممکنه واقعی باشه، بعضی وقتها برای جذابتر شدن چیزهایی بهشون اضافه بشه، یا کلاً فانتزی و داستان باشه.
کسانی که میان و فحش و بد و بیراه میدن، میتونن نخونن!
کسی اسلحه رو شقیقهشون نذاشته.
اصولا داستانهای سکسی برای برانگیخته شدن امیال جنسی، تصویرسازی فانتزیهای سکسی، ایجاد حس تخیّل و آشنایی با تاریکخانهٔ ذهن آدمهاست.
لطفا احترام و ادب رو حفظ کنید چون برای مخاطبم احترام قائلم و برای هر داستان ماهها وقت میذارم.بارها و بارها میخونمش و تصحیح میکنم و تا جایی که بلدم هم املای صحیح و نگارش درست رو رعایت میکنم.
«لطفا مؤدب باشید»
من چند سالی تو یکی از مراکز خرید تهران فروشگاه لباس زنونه داشتم. سعی خواهم کرد اتفاقات و خاطرات اونروزها رو در قالب داستان و با سرتیتر:
«سکس در اتاق پرو» هر از گاهی براتون منتشر کنم. قبلا یک داستان سه قسمتی از همون روزها با عنوان:
«لگ چرم، رژ قرمز و شوهری که تماشاگر است» منتشر کردم ولی از این به بعد با سرتیتری که گفتم داستانها رو دنبال کنید:
🟥سکس در اتاق پرو
(این قسمت: خانم واحدی)
🔺صبح یک روز اردیبهشتی بود. مغازهرو باز کرده بودم، تی و جارو زده بودم و شیشهها رو برق انداخته بودم و منتظر بودم که کتریبرقی جوش بیاد تا چای دم کنم و با باقیموندهٔ کیکی رو که دیروز از قنادی پایینتر از مرکز خرید گرفته بودم بخورم.
روی کاناپهٔ دونفرهٔ پشت پیشخوان مغازه نشسته بودم که یکی از مشتریهای قدیمی مغازه که خانم واحدی نام داشت اومد داخل مغازه و سلام و احوالپرسی گرمی کرد و دستش رو دراز کرد و باهام دست داد! معمولا پونزده، بیست روز یکبار سری بهم میزد و حتی اگر خرید نداشت ۴۵ دقیقه، یکساعتی پیشم میموند و با هم صحبت میکردیم؛ ولی تا اون روز پیش نیومده بود باهام دست بده!
یه لگ استرچ براق مشکی پاش بود که از خودم خریده بود با یه بالاپوش کوتاهِ جلو باز که از پشت تا پایین کمرش اومده بود و یه بلوز سفید جذب و نازک که یقهش تقریبا تا اول خط سینهش باز بود و برجستگیهای بالای سینههاش پیدا بود و از طرفین هم تا نزدیک گودی شونههاش. سوتین نبسته بود و نوک سینههاش اندازه یه فندق زده بود بیرون. سینههای درشت و شقّ و رقّی داشت. شکمش تخت و صاف بود. رونهای کلفت و پُرش، توی اون لگ براق، خیلی سکسی و شهوتبرانگیز بودن. باسن خیلی برجستهای داشت و باعث شده بود یه خط افقی عمیق تو محل رسیدن باسن به پشت رونهاش ایجاد بشه. واقعا باسن گرد و قلمبه و سکسیای داشت.
خانم واحدی حدود پنجاه ساله بود، با پوستی سفید و صاف، چشمهایی بین خاکستری و آبی، موهای بلوند که پشت سرش بسته بود و قدی بلند در حدود ۱۷۵ سانتیمتر که با پاشنه بلند مشکیای که اونروز پوشیده بود، بلندتر هم شده بود. رژ ارغوانی رنگی، همرنگ لاک ناخنهای دست و پاش زده بود و پشت پلکهاش سایهای مشکی زده بود که واقعا جذاب تر از همیشه کرده بودش.
کفشی که پاش بود پنجهش باز بود و انگشتای بلند و کشیدهش با لاک ارغوانی رنگی که زده بود پیدا بود و منی رو که فتیش پا دارم رو مست میکرد.
دکمهٔ کتری برقی بالا پرید و آب جوش اومد. همینطور که مشغول صحبتهای روتین بودیم چای رو دم کردم و تعارف کردم که بیاد پشت پیشخوان و روی مبل کنارم بشینه. البته پیشخوانی که میگم به طول یک متر و بیست سانتیمتر بود که از یک سمت به دیوار چسبیده بود و یک سمتش هم از سمت وسط مغازه باز بود. بدون تعارف خاصی اومد و کنارم نشست. با نشستن روی مبل، حالا رونهاش کلفتتر از قبل دیده میشد و چسبیده بودن بهم. کمی به سمتش مایل نشستم طوریکه زانوی پای راستم نزدیک پای چپ خانم واحدی بود. با دیدن رونهای زنونهاش که انگار داشت لگ براقش رو میترکوند تحریک شده بودم. خانم واحدی یک Mature واقعی و زیبا بود. یه نگاه کشدار به رون پاش انداختم جوریکه بفهمه دارم از دیدنشون لذت میبرم و گفتم:
+این همون لگهست…؟
-آره دیگه. همونیه که از خودت گرفتم.
+چقددددر خوشگل وایساده تو پاتون
-آره خودمم خیلی دوسش دارم. چند شب پیشا دوستای شوهرم با زنهاشون خونهمون مهمون بودن همین پام بود. نشسته بودیم تو تراس مشروب میخوردیم و صحبت میکردیم و من هی میومدم تو برای بردن وسایل و کبابهای سیخ شده که تو یخچال بود و… یکی از دوستای شوهرمم هی به بهانههای مختلف میومد تو، دور از چشم بقیه، به کونم و لای پاهام دست میکشید. میگفت اینو از کجا خریدی؟ آدرس بده برای مهتاب(زنش) بخرم.
با این جملاتی که گفت سرم داغ شد و کیرم شق شد و با جسارت بیشتری گفتم:
+واقعا دستمالیتون کرد؟
قسمت بیرونی رون پای چپش رو که نزدیک من بود گذاشت روی مبل جوریکه زانوش چسبید به کنار باسن من و پاهاش کاملا باز شد. خط کسش رو از روی لگ بوضوح میتونستم ببینم. یه کس دُرُشت و برجسته که بدجوری زده بود بیرون.
بعد از این حرکت گفت:
-آره بخدا… چندبار کونم گرفت تو دستش و فشار دار. دستشُ میکشید اینجاهام(چهارتا انگشتشُ گذاشت رو کسش) و انگشتشُ میبرد لاش. یبارم که دولا شده بودم از تو کابینت ظرف دربیارم از پشت چسبوند بهم.
+یعنی چطوری چسبوند بهتون؟
-جلوش رو چسبوند به کونم دیگه… خیلی هم بزرگ شده بود. بهش گفتم نکن مهران یوقت بقیه میبینن شر میشه. ولی سرش داغ بود و حالیش نمیشد چی میگم.
سرم سنگین شده بود. گفتم:
+آخه ماشالا این باسنُ هر کی ببینه نمیتونه خودشُ کنترل کنه.
-واقعا میگی؟ خوبه باسنم؟
+خانم واحدی نه تنها باسنتون خوبه، کل هیکلتون خوبه و خیلی هم خوشگلین شما…
-ای جان… تو هم خیلی پسر خوشسلیقه و خوشتیپی هستی.
+قربون شما. لطف دارید.
خانم واحدی ادامه داد:
حالا آخر هفته خونهٔ همین دوست شوهرم دعوتیم، اومدم ببینم از این لگها دیگه چه رنگایی داری.
مدل بستهبندی لگها جوری بود که روی دیوار فروشگاه آویزون میشدن و رنگهاش مشخص بود.
گفتم رنگهای موجودش اونجاست. پنج تا هم طرحدارش رسیده برام.
آروم و آهسته بلند شد بره سمت دیواری که لگها روش آویزون بود و حسابی کونشُ قمبل کرد سمت من.
نزدیک لگها ایستاد و شکمش رو کمی جلو داد و یک دستش رو به کمرش زد. با اینکار کون خوشگل و برجستهش جمع شد و لگ براقش رو به داخل کشید و چاک کونش از روی لگ کاملا مشخص شد. پرسید:
به نظرت کدومش رو بردارم؟
گفتم: با چی میخواید بپوشیدش؟
گفت یه تاپ کوتاه حریر کرم دارم میخوام اونو بپوشم. اینا چون کمرهاشون پهنه شکمم رو میپوشونه تا حدی و میتونم تاپ بپوشم باهاش.
گفتم: شما که هزار ماشاءالله شکمتون تخته، دیگه نگرانی ندارید.
گفت: واقعا میگی؟ بنظرت شکمم خوبه؟
و برگشت بسمت من و جلوی کتی که تنش بود رو کنار زد تا شکمش رو ببینم. واااااای عجب چیزی بود این زن. با اینکه حدود پنجاه سال سن داشت ولی بینظیر خوش هیکل و زیبا و سکسی بود.
شکمش کاملا تخت بود. از روی کاناپه بلند شدم و جوریکه متوجه بشه دارم با هوس و شهوت نگاهش میکنم به سمتش رفتم و گفتم: واقعا هیکلتون زیباست خانم واحدی. من جای شما بودم همیشه باز و جذب لباس میپوشیدم.
گفت: (+)واقعا میگی؟
گفتم: (-)آره به جون شما
-همچین چیزی رو از یه پسر جوون… تو حرفم پرید و گفت: (+)راستی تو مجردی یا زن داری؟
+نه… مجردم
-دوست دختر که داری…
+نه، سه سالی میشه ندارم
-وا…! مگه میشه؟ پس چیکار میکنی؟
+هیچی…
برگشت به سمت لگها و دوباره به دیدن رنگها و طرحها مشغول شد. جلو رفتم و از پشت بهش نزدیکتر شدم و دست راستم رو از بالای شونهٔ راستش بسمت دیوار دراز کردم و از ردیفهای عقب یه لگ رُزگلد بیرون آوردم و نشونش دادم و گفتم این خیلی رنگش جذابه و بنظرم با کرم هم ترکیب خوبی میده.
البته اون پلنگیه خوبه ولی خب پلنگی دیگه خیلی پلنگتون میکنه! با این حرکت سینهم از پشت به بالای بدن خانم واحدی چسبید. وقتی لگ رزگلد رو از دستم گرفتم یه کوچولو ب سمت راست خودش متمایل شد و تماس من با بدنش بیشتر شد. کاملا زمان رو از دست داده بودم و تو خلأ بودم. گفت: آرررره وااااای این عجب رنگیه.
گفتم بپوشیدش تو پاتون ببینید.
گفت: آره میپوشمش و بسمت اتاق پـرُوْ (Peruvian room) رفت.
بهش گفتم؛ سایزتون چیه؟ این مشکی رو چه سایزی بردین؟
-نمیدونم، یادم نیست.
+گفتم توش سایز داره
همونطور که پشتش به من بود، کتاش رو کنار زد و گفت: خودت ببین چیه سایزش؟
با اینکه یادم بود این لگ براقا فقط دو سایز داره و خانم واحدی قطعا باید سایز ۲ و بزرگترش رو پروْ
کنه گفتم: خانم واحدی اینا سایزش پشت کمر دوخته نشده و یه سایز کوچیک داخل لگ نزدیک فاق دوخته شده.
گفت: حالا من عینکم هم نیاوردم خودت ببین.
لگ رو از پشت کمر گرفتم و به عقب کشیدم و داخلش رو نگاه کردم. خدایا چی میبینم! خانم واحدی شرت پاش نیست!
زبونم مثل چوب شده بود. (همین الان که دارم این داستان رو بعد از چند سال مینویسم دوباره شق کردم!) دیگه تقریبا اطمینان داشتم که خانم واحدی امروز خیلی هاته و یه خبرایی هست!
اونایی که مغازه لباس زنونه دارن میتونن تصدیق کنن که در طول هفته حتما مشتری هایی میان تو مغازه و به انحای مختلف فروشنده رو تحریک به سکس توی مغازه میکنن. حالا یا برای جنس مجانی، یا تخفیف، یا عشق و حال. ولی من تا اون روز جلوی این اتفاق رو گرفته بودم تا آتو دست کسی نداده باشم. ولی برای منی که عاشق سکس با Matureها هستم، گذشتن از خانم واحدی غیرممکن بود.
گفتم: شرتم که پات نیست عزیزم و کف دستم رو گذاشتم لای چاک کون قلمبه و بیرونزدش و شروع به مالیدن لای کونش کردم. چکه کردن منی تو شرتم رو احساس میکردم!
گفت: آره… زیر این لگم شرت نمیپوشم. دوست دارم وقتی راه میرم باهاش کونم بلرزه و شروع کرد به خندیدن و نگاهی پر از شهوت. چشماش کاملا حشری و خمار شده بود و تمنا ازش میبارید.
گفتم: برید تو پروْ تا بیام ببینم سایزتون چنده و رفتم جلوی در مغازه و سر و گوشی آب دادم. خیلی از مغازهها هنوز باز نکرده بودن و پاساژ خلوت و نیمهباز بود و راهرو هم چون مغازهها هنوز کامل باز نشده بودن و چراغاشون خاموش بود، نیمه روشن بود. البته چراغهای راهرو روشن بود ولی نور مغازهها بود که به مرکز خرید روشنایی و رونق میداد.
برگشتم تو و در مغازه رو قفل کردم و رگال دوطبقهٔ پشت ویترین رو کشیدم پشت در ورودی مغازه تا داخل در صورت باز شدن در پروْ دیده نشه و یکی دو تا از لباسهای کف ویترین رو هم درآوردم که وانمود کنم دارم ویترین رو تغییر میدم.
خانم واحدی در پرو رو باز کرد و سرش بیرون آورد و گفت: کوشی؟
گفتم: اومدم. از زیر پیشخون بسته دستمال کاغذی و موبایلم رو برداشتم رو رفتم تو پرو. کت کوتاهش رو درآورده بود و آویزون کرده بود. تاپ سفید و تنگش هم مثل لگی که پاش بود داشت تو تنش میترکید. دو تا سینهٔ درشت و شق و سربالا با نیپلهایی اندازهٔ فندقی درشت. تخت سینهش مثل مرمر صاف و براق بود و مثل دمبه نرم. برجستگی سینههاش از کمی پایینتر از استخون ترقوهاش خیلی نرم شروع شده بود و تا کمی بالاتر از هالهی رنگی دور نیپلهاش لخت بود. تاپ سفیدش نازک بود و خیلی جذب و علاوه بر برجستگی نیپلهاش که از روی شهوت بود، دایرهی رنگی دور نیپلهاش هم که شعاع زیادی نداشت پیدا بود. سینههاش بدون سوتین واقعا شقّ و درشت و سربالا بود. هنوز نمیدونستم که آیا پروتز کرده یا نه! ولی در چند دقیقهی آینده فهمیدم که نه! سینههای خودشه.
گفتم: واقعا نمیدونی لگت چه سایزیه؟
گفت: نه واقعا سایزش به چشمم نخورده.
راست میگفت. چون اون مدل لگها سایزش توی درز فاق و حدود ۱۰-۱۵ سانت پایینتر از مارک پشت کمر، بسمت فاق دوخته شده بود.
گفتم: خانم واحدی بذار ببینم چیه سایزت.
پشتش رو بمن کرد و یه کوچولو پاهاش رو از هم باز کرد.انگشتام گذاشتم لای کونش. پایینتر از سوراخش و نرسیده به کسش. گفتم سایزش تقریبا اینجاها دوخته شدهها….
با عشوه گفت: خب ببین دیگه عشششقم… دیوونم کردی!
به سرعت نشستم و دو تا دستام رو گذاشتم کنار رونهای خانم واحدی، پایینتر از استخون لگن و صورتم رو از روی لگ فرو کردم تو کونش. وااااای بهترین حس دنیا بود. نرمی و لیزی پارچهٔ لگ، حجمی از گوشت و نرمی زیر اون و حس اینکه صورتم الان لای کون یه زنشوهرداره. هیچ بوی زننده یا بوی عرقی نمیداد. شروع کردم به خوردن هر چیزی که توی دهنم میومد. تا جایی که میشد صورتم رو فشار میدادم داخل چاک کونش. انگشتام رو انداختم لبهٔ کمر لگ و محکم پایین کشیدم. خانم واحدی گفت:
جووووون عززززززییییززززم… آرومتر آقا… مال خودته همهش، مال خودته فداتشم و روی دو پا جابجا شد، پاهاش رو بازتر کرد و تعادلی جدید ایجاد کرد.
صورتم تو چند سانتیمتری کون لخت خانم واحدی بود که شورت پاش نبود. کونش به غایت سفید و صیقلی بود. نه جوشی، نه لک و پیسی و نه حتی دوندونهای متداولی که روی پوست هست. مطمئنم اگر توی نور بیشتر بودیم باید براتون مینوشتم که چقدر پوست کونش براق هم بود.
شروع به بوسیدن لمبرهای کونش کردم. ماچ های آبدار و محکم. مابین هر بوسه بیاختیار میگفتم: قربون کونت بشم عزیزم، فدای گوشت کونت بشم خانم واحدی…
اینبار شروع به مکیدن گوشت کونش کردم. تا جاییکه میشد و توی دهنم جا میشد گوشت کونش رو توی دهنم میکشیدم و میمکیدم. چیزی خوشمزهتر از اون نبود…
خانم واحدی با صدایی خفه و از ته گلو، بریده بریده و خفه پشت هم تکرار میکرد: جون، جون، جون،…
و جیغهایی که انگار از گلویی ساتع میشد که با دو دست در حال فشرده شدنه.آه، آه، آه…
دو کف دستم رو روی لمبرهای کونش گذاشتم و با دو انگشت شست چاک کونش رو باز کردم. لای کونش کاملا شیو شده بود. نه با تیغ. احتمالا با کرم موبر. چون هیچ مویی حتی کوتاه وجود نداشت. مقعدش اصلا تیره نبود. از رنگ پوست سفیدش کمی تیرهتر بود ولی بهیچوجه تیره نبود. صورتم رو دوباره کردم تو چاک کونش. تیغهی بینیم لای چاک کونش بالا پایین میکشیدم و خانم واحدی کف دست راستش رو پشت سرم گذاشته بود و فشار میداد سمت کونش و با صدایی پر از شهوت تکرار میکرد: جووون، جوووون عزیزم. جووووونم. آآآآآههه، آآآآهههه
زبونم رو درآوردم و با تمام وجود شروع به لیسیدن چاک کونش کردم. از پایین به بالا، از پایین به بالا، دوباره، دوباره و دوباره. با دو دست به دو لمبر کونش محکم چنگ زدم و بشدت از هم بازشون کردم. صدای سیلی محکمی داد و خانم واحدی با دستش دهانش رو گرفت و تو دستش جیغی از روی شهوت زد و کونش رو عقب تر داد. سوراخ کونش برجسته بود. شهوت تو تمام سلولهای بدنم جای DNA رو گرفته بود. دهنم رو چسبوندم به مقعدش و شروع به مکیدنش کردم. بینهایت خوشمزه بود. سوراخ کون یه زن شوهردار حشری…
خانم واحدی با صدایی مثل گریه پشت هم تکرار میکرد: آقا آقا آقا آقا… جووووونمی تو، جووووونمی بخدااااا، جووووووون جوووووون، کونم مال شماس آقا، کونم مال شوهرم نیست دیگه… جووووون … و این شهوت منو بیشتر میکرد و وحشیترم میکردم و با شدت بیشتری سوراخ کونش رو میمکیدم و زبونم رو تا جایی که میشد هل میدادم تو سوراخش. خایههام بشدت تحت فشار بود و باد کرده بود. ریختن آبکیر توی شرتم رو متناوب حس میکردم. صورتم رو درآوردم و انگشت وسط دست راستم رو روی سوراخ کونش گذاشتم و شروع به مالیدن کردم. گفتم: پس این کون خوشگل مال منه دیگه؟ مال شوهر بیغیرتت نیست؟ هااااان؟
خانم واحدی گفت: جووووون، آره عشششقم هرچی تو بگی آقا… بکن منو، بککککککن منو دارم میمیرم آقااااا… بکنم… کیر بده بهم… کییییرتو میخوام عشقم.
انگشتم رو بسمت توی سوراخ کونش فشار دادم. عکسالعملی غیر ارادی نشون داد و مقعدش رو سفت کرد. با این حرکت لمبرهای کونش بهم چسبید و انگشتم لای کونش مونده بود. منظرهای بسیار سکسی و زیبا بود. تو همون حال بلند شدم ایستادم و دستم رو از لای کونش درآوردم. از کنار نگاهی به صوتش انداختم. چشماش رو بسته بود و نفساش به شماره افتاده بود. شیارهای مختصری کنار چشمش و بالای گونههاش که ناشی از میانسالگی بود افتاده بود که زیبایی اون رو بیشتر میکرد. مژههای بلند و ریمل خورده، خط چشمی نسبتا ضخیم و سایهٔ مشکیای که پشت پلک هاش زده بود همراه با رژگونهٔ قهوهای رنگی که زیر گونههاش زده بود، کنتراست جذابی با رنگ ارغوانی تند رژلبش و لاک ناخنهای دستش که در همون قاب دیده میشد ایجاد کرده بود. انگشت سبابه و انگشت بلند کناریش رو انداختم به لبهٔ شونهٔ تاپ خانم واحدی و با یه حرکت سریع تا پایین بازوهاش پایین کشیدم. لبهام رو روی تنش کشیدم و روی بازوهاش بردم. همزمان زبون و لبهام رو روی بازوهاش میکشیدم و کیرم به کونش میمالیدم. بشدت حشری شده بود و خودش هم در حال حرکت دادن به کونش بود. لب پاینش رو با دندان های بالاییش محکم گاز میگرفت. دست راستم رو از توی یقهٔ تاپش بردم تو و سینهٔ سمت راستش رو تو دستم گرفتم. حجمی از بافتی ژلهای زیر لایهای از پوست و چربی صیقلی و نرم. اینجا بود که فهمیدم سینههاش طبیعیه و پروتز نیست. سینههایی درشت و زنونه که بر اثر تحریک، نیپلهاش شق و بزرگ و قلمبه شده بود. با انگشتای شست و سبابهم شروع به بازی کردن با نیپلش شدم و با اولین فشار، چشماش رو خمار کرد، رو به عقب به صورتم نگاه کرد و لباش رو غنچه کرد و یه جوووووون کشیده گفت و با دست راست از روی شلوار، کیرم رو گرفت و شروع به مالیدنش کرد. صورتم رو نزدیک صورتش کردم و شروع به خوردن لبهای هم کردیم. اول طعم و مزهی رژ لبش بود و رایحهٔ عطر گرمی که احتمالا به زیر گوشها و گلوش زده بود. وقتی حسابی لبهاش مکیدم و رژ لبش رو کامل بلعیدم، تازه طعم لبهای حشری و داغ یه زن شوهردار رو مزه میکردم. زبونم رو تو دهنش میکردم و با ولع اونو میمکید و بعد نوبت من بود. با دست چپم سمت دیگهی تاپش رو پایین کشیدم و همزمان خانم واحدی که زبونش تو دهن من بود دو تا دستاش رو از یقهی تاپ بیرون آورد و تاپ رو تا روی شکمش پایین داد. چنگ زدم به سینهی چپش. حالا دو تا پستونای درشت و نرم و شقّش تو دستام بود، زبونش تو دهنم بود کیرم از روی شلوار تو دستش. با همون دست سعی کرد دکمه شلوار جینم رو باز کنه ولی بخاطر بلندی ناخنهاش نمیتونست. دو تا دستم رو به سختی از سینههاش جدا کردم و دکمههای شلوارم رو باز کردم و ازش کمی فاصله گرفتم. رو بمن شد و نگاهمون بهم دوخته شد. هر دو غرق در شهوت بودیم. محکم بهم چسبید و با دو کف دستش صورتم رو گرفت و برای چند ثانیه تو چشمام زل زد. گفت: عاشششقتم لعنتی و لباش رو چسبوند به لبام و وحشیانه مکیدشون. دستاش رو برد پایین و لبه تیشرتم رو گرفت و رو به بالا کشید. تیشرتم رو درآورد و شروع به بوسیدن گلوم کرد. واقعا داغ و حشری بود. یه زن زیبای پنجاه سالهی زیبا، آرایش کرده و سکسی… زمان و مکان رو گم کرده بودم. واقعا تنها آرزوی اون لحظاتم یه تختخواب بود که واحدی رو پرت کنم روش و بیفتم به جونش. ولی الان تو یه اتاق پرو یک در یک محبوس بودیم و بازدم هر دومون اونجا رو گرم کرده بود.
با بوسههاش پایینتر اومد و شروع به خوردن سینههام کرد. عجیب لذتبخش بود برام و همزمان دستش رو توی شورتم برد و کیر بشدت شق شدم رو تو دستای نرمش گرفت. روی دستش با آبکیری که توی شرتم ریخته بود خیس شد. دستش رو درآورد، حشری و داغ نگاهم کرد وگفت:
خیس خیسی که پسر… و آبکیرم رو از پشت دستش لیسید و نشست کف پرو و شرت و شلوارم روکشید پایین. کیرم رو تو دستش گرفت و از سمت بیضهها رو بسمت سر کیر دستتش رو حرکت داد. پیشابم از سر کیرم سرریز شد. مثل عسل کش اومد و خانم واحدی با حرکتی سریع از چند سانتیمتر پایینتر از کیرم با زبونش اونو گرفت و نذاشت زمین بریزه و در ادامه با لبهاش کلاهک کیرم رو گرفت و زبونش رو چسبوند به زیر کیرم و از همون پایین تو چشمام زل زد و گفت: از مال ناصر خیلی کلفتتره آقا…و شروع به ساک زدن کرد. آروم و سفت ساک میزد. با تمام دهنش. تمام دور کیرم با لبها و زبون و دهنش در تماس بود. خایههام رو کرد تو دهنش و زبونش رو دورش میچرخوند. صدای نالههام مثل بغض توی گلوم پیچیده بود. چیزی تا ترکیدن بغضم از شهوت زیاد نمونده بود. تا اون لحظه نمیدونستم که شهوت هم میتونه بغض بشه توی گلو…
داشتم ارضا میشدم ولی نمیخواستم این اتفاق بیفته. موهاش رو که پشت سرش بسته بود گرفتم و کشیدم عقب. کیرم نه فقط شق شده بود که ورم هم کرده بود. بلندش کردم و دوباره ازش لب گرفتم. نشستم و بدون اینکه کفهاش رو دربیارم لگ رو از پاش درآوردم. باور کردنی نبود! کسش سفید و روشن بود. همرنگ پوستش. زنی حدود پنجاه سال و کسی انقدر روشن و براق؟! بالای کسش به عرض حدود دو سانت موهای بلند و نرمی رو به بالا داشت. خیلی زیبا و سکسی بود. دور کسش صاف و بدون دوندونهای متداول بود. زبونم رو گذاشتم وسط کسش که خیس خیس بود. بوی شهوتناکی داشت. زبونم رو کشیدم بالا و چوچولش رو کشیدم تو دهنم. محکم شروع به مکیدن کردم. خانم واحدی یه اووووووف بلند کشید، با دو تا دست سرم رو محکم به کسش فشار داد و عضلهٔ پشت ساق پای راستش رو انداخت پشت گردنم. این زن عین یک پورناستار باتجربه بود. کارهاش بشدت سکسی بود. چوچولش رو محکم میمکیدم و توی دهانم بزاق و آب کسش جمع میشد. مایع مخلوط توی دهنم رو هر چند ثانیه یکبار با زبونم هدایت میکردم به دهانهٔ کس خانم واحدی.
به صورتش نگاه کردم؛ چونهش رو بسمت بالا داده بود و پشت سرش رو چسبونده بود به دیوار و غرق در لذت و شهوت بود. دو انگشت سبابه و وسطم رو کردم تو کس آبدارش و همزمان با ساک زدن چوچولش، شروع به عقب و جلو کردن کردم. از ته گلوش ناله میکرد. دستاش رو از پشت سرم برداشت و به پستونای شق و درشتش چنگ زد و شروع به مالیدنشون کرد. اونا رو بهم میچسبوند، جدا جدا چنگ میزد و دستاش رو زیر اونا می گذاشت و مثل ژله اونا رو میلرزوند.
+بخور، بخور… جووووون جووووون… آخ کسسسسم آآآآیییی… آآآآی کسسسسم آآآآی کسسسسم
آآآههه… آآآههه… جوووووون… جلو شوهرم بخور برام، جلو شوهرم بخور، جوووووون جووووووون و با این جملات که بریده بریده و همراه با شهوت زیاد گفته میشد منو حشریتر کرد. انگشت انگشتری رو هم کردم تو کسش که بیوقفه ازش آب و ترشحات بیرون میومد و با سرعت بیشتری عقب و جلو کردم. خانم واحدی پاش رو از پشت سرم برداشت و روی زمین گذاشت و کونش رو از دیوار پرو جدا کرد و به جلو داد و کسش رو فشار داد توی دهنم، روی پنجههای پاهاش رفت و صدای ممتد و کشیدهای رو از ته گلوش بیرون میداد. فقط چند ثانیهٔ کوتاه با ارگاسم فاصله داشت که انگشتام رو از کسش بیرون کشیدم و نذاشتم ارگاسم بشه. صدای کشیده زوزه مانندش تبدیل به آهی بَم از ته گلو شد و به بیرون پرتاب شد، همزمان از روی پنجه پایین اومد، سینههاش رو ول کرد، دو کف دستش رو محکم در کنار استخون لگنش به دیوار پرو کوبید و چشماش رو تا جایی که میشد باز کرد و با خشم و تحیّر بهم نگاه کرد! نگاهی که فقط یک پرسش درونش بود:
چرا تا ته نرفتی؟ و بلافاصله بغضش ترکید و خم شد بسمت پایین.
پشت موهاش رو گرفتم و محکم روی زمین نشوندمش و سرش رو بالا آوردم. با دست دیگهم کیر در حال انفجارم رو با خشونت تو دهنش کردم با شدت و سرعت تو حلقش تلمبه زدم. سرش رو هدایت کردم به محل تلاقی دو دیوار پرو و کیرمو تا جایی که میشد فشار دادم توی حلقش و نگهداشتم. صورتش سرخ شده بود و گرگر رگهای رو شقیقهش رو میدیدم. صورتش کبود شد و رگهای خون، توی سفیدی چشماش دوید و با دست چند ضربه روی رونم زدم. کیرمو کشیدم بیرون و خانم واحدی نفس حبس شدهش رو با شدت بیرون داد. آب دهنش کش اومده بود و فاصله کیرم تا دهنش رو گرفته بود.خسته و درمونده و عاصی از پایین نگاهم میکرد. کیرمو تو دستم گرفتم و شروع به زدن روی صورتش کردم و دوباره توی دهنش کردم و تلمبه زدم. خط و چشم و ریمل، توی صورتش شُـرّه کرده بود و قیافهش رو شبیه یک جنده واقعی کرده بود. بلندش کردم و دولا شدم و شروع به خوردن پستوناش کردم. نیپل های درشتش رو میمکیدم و گاز میگرفتم. دوباره شروع به ناله کرد و بعد دوباره بحرف افتاد.
جووووونم جوووووونم بخور پستونای گُـندمو… جوووون بخورشون. کیرتو بذار لای پستونام عشقم. کیرتو میخوام…و همزمان توی موهام چنگ میزد. اومدم بالا و شروع به خوردن لباش کردم. لب پایینش رو محکم میمکیدم و آب دهنم رو میریختم تو دهنش.کیرمو گرفته بود تو دستش و میمالید به دهنهٔ کسش. دست انداختم زیر رون پای راستش و پاش رو بلند کردم. ساعدم رو انداختم پشت زانوش و با دست دیگهم کیرمو کردم تو کسش…
وااااای عجب کسی داشت خانم واحدی. نرم و خیس و لیز. با همون هل اول تا ته کیرمو چپوندم تو کسش.
خانم واحدی دوباره آه بلندی کشید و چشماشو بست و غرق در لذت شد. دست راستم رو گذاشتم روی گلوش و شروع به کردن کسش کردم. داشتم یه زن شوهردار زیبا و سکسی و حشری رو میکردم. بعد از چند ثانیه حس میکردم کیرم رو دارم توی پاتیل خامه عقب و جلو میکنم.
توی چشماش نگاه کردم و گفت:
-دوسش داری؟
+جوووووون آرررره. حال میده بهم کیرت
-کیر توکست میکنم جنده… ججججننننندددده
+آرررره جندتم من، جندتم… جوووووون بکن جندتو، بکککککن پارهم کن
-کست مال منه دیگه جنده، کست مال منه حرومزاده
+جوووووونم جوووووونم آررررره، کسم، کونم، پستونام… همه مال توئه آقا
-با شدت بیشتری توی کسش میکوبیدم و حرفای جنسی و رکیک میزدم بهش. خانم واحدی چشماش نیمهباز بود ولی سیاهی چشماش رفته بود و بین دو ریف مژهٔ بلندش فقط سفیدی چشماش مشخص بود. بیوقفه داشتم میگاییدمش و هر دو غرق بودیم در شهوت و لذت!
خسته شده بودم. پاش رو ول کردم و چرخوندمش تا پشت بمن بایسته. مثل یه جندهٔ حرفهای پاهاش رو باز کرد. دستتش رو گذاشت رو دیوار پرو و قمبل کرد. عجب کونی زیبایی داشت این جنده خانم. محکم زدم روی لمبر کونش. لرزید همزمان واحدی از ته گلو آه کشید. دوباره محکم تر زدم. و باز زدم. شاید هشت نه باری پشت سر هم زدم رو کونش خوشگلش تا یک طرفش سرخ شد و جای انگشتام روی کونش مشخص شد. با دقت آب دهنم رو ریختم به بالای چاک کونش و با انگشتم دم سوراخ کونش نگهش داشتم تا زمین نریزه. شروع به مالیدن سوراخ کونش کردم و با دست دیگهم موهاش رو به عقب کشیدم تو صورتش رو ببینم. از کنار نگاهش کردم و در حالیکه داشتم انگشتم رو تو سوراخ کونش میکردم، پرسیدم:
_این کون مال کیه؟
+جوووون ما شماست آقا، مال شماست
_جووووون، خیلی عشقی تو جنده خانمم. خیلی جیگری… خیلی میخوامت و شروع به خوردن گوش و گلوش شدم.
تو همون حال گفت: مواظب باش کبودم نکنی. شوهر دارما…
حالا انگشتم تا ته تو کونش بود و داشتم میچرخوندمش. انگشتم رو در آوردم و کردم تو دهنش. با لذت و ولع میمکیدش. از دهنش درش آوردم و کف دستم رو جلوی دهنش گرفتم. آب دهنش رو که با مکیدن انگشتم جمع شده بود کف دستم ریخت و مالیدمش به کیرم. کلهٔ کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و گفتم: میخوام از کون جندهت کنم خوشگلم.
+جوووووووووون، بکن کون جندمو، جرررررم بده آقا
کیرمو هل دادم و تا سر کیرم رفت تو. خانم واحدی گفت:
اااوووووووهههه…. اااوووووووهههه جووون جوووون٫ بکن منو
فشار بیشتری دادم و برعکس تصورم کیرم راحت تر از اونچیزی که فکر میکردم رفت تو کون خانم واحدی.
حالا تا ته کیرم تو کونش بود. اونم چه کون زیبایی…
یه کم روی پاشنهبلنداش جابجا شد و پاهاش رو بازتر کرد.
به آرومی شروع به عقب و جلو کردن کیرم کردم. آروم آروم سرعتم رو بیشتر کردم و رسما مشغول گاییدن کونش شدم. هربار که کیرم رو جلو میدادم و بغلهای کیرم به کونش ضربه میزد، روی گوشت کونش یه موج میافتاد و منو حشریتر میکرد.
سرعتم رو بالا بردم و با شدت تو کونش عقب وجلو میکردم. خانم واحدی انگار دوباره سرحال اومده باشه دستاش رو به دیوار پروستون کرده بود و کونش رو ثابت نگهداشته بود و دوبارهٔ حرفهای جنسی و سکسی میزد.
کیرمو تا ته کردم تو و نگهداشتم. دست چپم رو از مقابل سینههاش رد کردم و پستون سمت راستش رو محکم تو دستم گرفتم و دست راستم رو بردم سمت کسش. سهتا انگشتم رو کردم تو کسش و انگشتام رو تو کسش به طرف میچرخوندم و دوباره کیرم رو تو کونش حرکت دادم.
واحدی تو اوج شهوت بود و میگفت:
آرررره بگا منو، بگا منوووو کسکش، جوووووون جندتو بگا،
دلم میخواد تو تخت زنوشوهریم منو بگایی. جلوی شوهر بیغیرتم بگا منووووو… بکن منووووووو بککککن…
انگشت کوچیکم رو هم کردم تو کسش و حالا چهار انگشتم رو تو کسش میچرخوندم .
اووووووف اووووووف…. بککککن بککککن منِ جندهرو…. جننننده رو دست من بلند نمیشه، جندهتر از من پیدا نمیشه
و من با تمام وجودم داشتم میکردمش.
نفس در نمیاوحد و توانم داشت تموم میشد. بدن جفتمون تو فضای بستهٔ پرو خیس عرق شده بود.
گفتم: میام تو تختت میکنم جنده خوشگلم. میام تو تختت بجای شوهرت کس کشت جرررررت میدم. دیگه کونی منی تو… جنده کونی منی تو و … خانم واحدی ستون دستاش شکست و دو تا ساعدش رو تکیه کرد به دیوار، سیاهی چشماش رفت، نفسم بند اومد و صورتش کبود شد و صداهایی مثل لحظهٔ جون کندن آدم(دور از جون شما و خانم واحدی 😉) از گلوش شروع به خارج شدن کرد و زانوهاش بهم نزدیک شدن و روی اون کفشهای سکسی پاشنهبلند شروع به لرزیدن کردن و شروع به ارگاسمی طولانی کرد. دو تا دستام رو آوردم روی پهلوهاش و همزمان با ارگاسم خانم واحدی شروع به زدن تلمبههای آخر کردم و آب کیرم رو با تمام وجود ته سوراخش خالی کردم. ارضایی که هیچوقت تا اون لحظه تجربهش نکرده بودم. خیلی از مردم هم در تمام عمرشون تجربهش نمیکنن و نمیدونن که همچین لایهای از ارضای جنسی وجود داره. تمام وجودم خالی شد تو کون خانم واحدی. منم مثل اون عمیق و با تمام وجود ارگاسم شدم. شاید ۴۰ ثانیه هر دومون در حال ارگاسم بودیم و هیچی حس نمیکردیم. این ناشناخته شدهترین احساسی بود که تا اون روز کشفش کرده بودم.
کیرمو کشیدم بیرون و بعد از چند ثانیه آب کیرم از سوراخ کونش جاری شد. کمی به خودش اومد و برگشت رو به من شد. نتونست سرپا بمونه و همونطور که پشتش به دیوار پرو بود بسمت پایین سقوط کرد نشست کف پرو. چفت در پرو رو باز کردم و یه کمی هوای خنکی که اسپیلت مغازه تولید کرده بود وارد پرو شد.
خانم واحدی کونش رو زمین بود و زانوهاش نزدیک سینههاش. انگشتش رو کرد تو کسش و دو سه بار حرکت داد و آب کسش سرریز شد بیرون. زانوهام رو گذاشتم روی زمین بین پاهاش و جلوی کسش، و صورت خسته و داغونش رو که آرایش توش دویده بود رو با دو کف دست گرفتم و پیشونیش رو بوسیدم و بعد تمام صورتش رو غرق بوسه کردم و قربون صدقهش رفتم. بغضش ترکید و منو کشید تو بغلش و شروع به بوسیدنم کرد.
گفت بهترین حس زندگیش رو تجربه کرده و تا اونروز همچین تجربهای از لذت جنسی نبرده. بهم گفت: هیچوقت ازدواج نکن! حداقل تا ۴۵-۵۰ سالگی… گفت: زن و شوهری زود تکراری میشه. برای بعضیا چند ماه، برای بعضیا دو سه سال و برای بعضیا بعد ۱۰-۱۵ سال.
ازم خواست هر چند وقت یکبار با هم سکس کنیم. گفت خیلی زن هات و حشریایه. گفت از تحریک پسرها و مردهای دیگه لذت میبره.
با خانم واحدی دوستی محکم تری پیدا کردم. با هم سکس میکنیم ولی هیچوقت تجربهٔ اتاق پرو تکرار نشد.
.
.
.
.
.
.
.
.
🟥(توضیح: جذابیت داستانهای سکسی برای من، اتفاقات پیش از سکسه. بهمین خاطر سعی دارم جزئیات رو کامل بیان کنم و تصویرسازی دقیقی برای مخاطب داشته باشم.
در دو داستان دیگرم:
(مهوش خانم همسر استرچپوش آقا کمال
https://www.bokon.to/مهوش-خانوم-همسر-استرچ-پوش-آقا-کمال
و
خالهٔ سکسی و لختیپوش من
https://www.bokon.to/خاله-سکسی-و-لختی-پوش-من
هم جزئیات و اتفاقات پیش از سکس برای من در اولویت بودند تا شرح خود سکس. ولی در داستان: لگ چرم، رُژ قرمز و شوهری که تماشاگر است⬇️(سه اپیزود) و داستان بالا بیشتر به شرح خود سکس با تمام جزئیات پرداختم.
https://www.bokon.to/-لگ-چرم-ر-ژ-قرمز-و-شوهری-که-تماشاگر-است
لطفا از نوشتن کامنت تکراری:
خزعبلات یک مجلوق عقدهای، یا سایت پورنهاب، برگهٔ دوم و… خودداری کنید. اینا دیگه تکراریه و هیچ اهمیتی نداره.
نوشته: هایزنبرگ
8 پاسخ به “سکس در اتاق پرو (این قسمت: خانم واحدی)”
بیناموس داشتم غذا میخوردم یهو خوندم انگشتی که تو کونش بود رو کردی تو دهنش.بیشرف حالم بهم خورد الان یه دیس برنج رو کی بخوره؟
داستانت خوب بود ولی یه چیزایی مثل شوهرداربودن خیلی تکرار کردی خواننده فکر میکنه عقده زن شوهردار داری یا …
بعضی داستان ها رو انگار کس کشی خارج نشین نوشته چون اصلا با فرهنگ ایرانی جور نیست فقط نوشته ما بهش فحش بدیم
خوب بود . روان و تقریباً بدون غلط نوشته بودی . ادامه بده . اما اگه ادامه دادی دفعه بعدی «ساتع» رو اینجوری ننویس . «ساطع» اینجوری نوشته میشه !
اولا تشکر بابت وقتی که گذاشتی واسه نوشتن داستان.برای من خواننده ، قسمت شروع یک ماجرا جذاب تر از خود ماجراست . درصورتی که جزیات توی نوشتن داستانت مثل شرح دادن نوع پوشش از خود داستان پررنگ تر بود . انقد روی پوشش مانور دادی که خوندن داستان را بیخیال شدم.تا اونجا تونستم بخونم که دنبال سایز لگ میگشتی . مابقی رو فقط رد کردم تا به کامنت ها برسم.
الان اینجور گفتی که فحش ندن بهت ؟
عاااااااااااااااااااااااااااالی
اولین داستان بود از خواندنش لذت بردم عالی بود