زفاف با تاخیر

ازدواج ما…
یه انتخاب از سر ناچاری،چیزی که قرار بود بنا به چیزی که خودمون تصمیم گرفته بودیم و بین خودمون مثل راز مونده بود،صوری باشه.
هیچ کدوممون نمی‌خواستیم ازدواج کنیم ولی خواستگار سنتی میش اومد و زور خانواده ها چربیده بود و ما هم این تصمیم رو دوتایی گرفتیم با هم تو قرار ملاقاتمون.گفتیم نهایتا بعد از یکی دو سال جدا میشیم و بهانه میاریم، کتک میزد، شکاک بود،بچه دار نمیشد، به کس دیگری علاقه مند شده بود و…
حالا یکی دو سال دیگه شده بود، ما موندیم وسط دادخواست و دادگاه و مشاوره. بدون اینکه من هنوز به خانواده ی خودم چیزی گفته باشم. اونم که مادرشو از دست داده بود و نیاز نبود نگران واکنش کسی باشه.
ای خدا، یادم افتاد که چه قدر عاشق مامانش بودم،فک کن به مادرشوهرت از نظر روحی وابسته تر باشی تا شوهرت.
تو این دوسال چون میدونستم قراره همه چی تموم بشه کلی کار کرده بودم و پس انداز کرده بودم که بتوانم برای خودم خونه بخرم،آلمانی درس میدادم‌ و این سیل مهاجرت ها و امتحانا منو نجات داده بود.بالاخره تونستم.خونه ای که گرفتم واقعا شبیه چیزی بود که تمام عمرم دلم میخواست داشته باشم، آپارتمان ولی قدیمی،تو محله ی ساکت و آروم،نه چندان بزرگ ولی بالکن بزرگ داشت،پنجره هاش پر از نور بود. اینکه اولین بار چیزی داشتم که شبیه خواسته ی قلبیم بود خیلی قشنگ بود ولی مشکل من ناگهان خیلی بزرگتر از خوشحالیم شد.
وقتی که اولین سری از وسایل رو بردم تو خونه،متوجه مسئله ای شدم که ازش میترسیدم،“من عاشق شوهرم شده بودم”.در واقع این احساس چند ماه بعد از ازدواج در من بود کلی هیچوقت نخواستم باورش کنم و بزنم زیر قولی که دادم و هر بار تو دلم انگارش میکردم. هر بار که قرار بود برگردم خونه ی خودمون(که البته با مادرشوهرم زندگی می‌کردیم) تا وسایلمو ببرم انگار یه تیکه از روحم اونجا جا میموند، حقیقتا برای اعتراف اینکه من عاشقم،یه کم دیر شده بود. از طرفی شوهرم،هادی،بدون هیچ حسی بدون هیچ حرفی تو پروسه دادگاه همراه من بود،انگار وکیلمه،انگار خوشحاله داره برام تلاش میکنه که جدا بشم ازش به طرز مضحکی حتی نگران این بود که حق و حقوقی از من پایمال نشه، تو اسباب کشی کمکم میکرد و بعدم می رفت خونه ی خودش.
دادگاه به دلیل عدم وجود ادله ی کافی، سه ماه دیگه ما رو فرستاد دنبال نخود سیاه و مشاوره.ما هم عین دو رفیق اسکل شاد و خندان،به زندگی ادامه می‌دادیم و انگار نه انگار که قراره چند وقت دیگه غریبه بشیم.
هادی پزشکه و تو این مدتی که مثلا متاهل بودیم طرح میگذروند و کم خونه بود،آدم سر به زیر و مهربونی بود،بعد از فوت مادرش مثل کسایی که شوک میگذرونن برخورد می کرد،مثل بچه ها از صدای رعد و برق میترسید،غذا نمی‌خورد و در طول روز شاید اگه مجبور نبود هیچ حرفی نمیزد.
این بود که من کاملا مطمئن شده بودم این مرد منو نمیخواد.
تا اینکه اسباب کشی من تموم شد و من برای همیشه از اون خونه ی قشنگ خداحافظی کردم،هادی رو بغل کردم و داشت اشکم در میومد ولی خودمو کنترل کردم.ولی وقتی نشستم تو ماشین از تو آینه دیدم که دو تا لکه ی آب،اندازه ی اشک مانتومو خیس کرده.سخت بود احتمال بدم هادی گریه کرده باشه.ولی خوب تو کل مسیر به همین فکر میکردم و کلی سوال تو سرم می‌چرخید.
شب اول تنها خوابیدن تو خونه ی خودم عذاب آور بود،حتی به مراتب آزار دهنده تر از پوشیدن لباس خواب توری که مادر هادی بهم داده داده بود که شب عروسی بپوشم و تو یه اتاق با یه مرد غریبه بخوابم.البته من رو زمین و اون رو تخت…
تو همین فکرا غرق بودم که پیام اومد:
بیداری جودی؟
بهم گاهی میگفت جودی چون موهامو دو گوشی می بافم و همیشه از اطراف سرم تار های فر خورد و پریشون در میومد.مثل جودی ابوت.
_اره بیدارم،تو چرا نخوابیدی؟ بیمارستانی؟
+نه، خونه ام.ولی تو نیستی خوابم نمیبره
_بچه شدی؟ما که تو سه ماه اخیر حتی تو یه اتاقم نخوابیدیم.
+آره ولی اینکه خونه کلا خالیه منو میترسونه، نه تو هستی نه مامان.خیلی حس غریبیه.
_سعی کن بخوابی،فردا شب شام خونه ی جدید دعوتی.اگه چیزی خواستی بگو بپزم.
تشکر کرد و گفت هر چی بپزی حله.
فردا رسید…
غذا رو پختم،دوش گرفتم،موهامو سشوار کشیدم،خواستم به عنوان اولین میزبانی و آخرین روز همسری،قشنگ به نظر بیام.یه پیراهن نسبتا بلند تا زیر زانو داشتم که سفید بود و گل های آبی داشت.
در رو که زد قلبم خیلی خیلی بد میزد انگار یه بچه دبیرستانی کراشش رو دیده باشه.با گل اومد،از معدود مردهایی بود که گل دوست داشت و همیشه هم گل متفاوتی میخرید.
موقع خوردن شام دائم نگاهش میکردم،انگشتای بلندش، بینی استخونیش،موهای پرپشت و حجیمش،ریشش که از بعد فوت مادرش دیگه مرتب نکرده بود توش رگه های سفید بود،چشماش که انگار توشون ستاره داره.یعنی من از فردا دیگه این چشما رو نمیبینم؟چه سوال بی رحمانه ای از خودم پرسیدم،چشمامو پر کرد.
به بهونه ی آوردن دسر رفتم تو آشپزخونه و وقتی داشتم دستمال کاغذی رو تو چشمم فرو میکردم اومد تو آشپزخونه و گفت کمک نمیخوای؟گفتم نه تموم شد،برو بشین سر میز من دارم میام،که جلوی راهمو سد کرد، ظرف دسر رو گذاشت رو کانتر و منو بوسید.
اولی خیلی کوتاه و سطحی و دومی طولانی،گرم،دوست داشتنی،انگاری که جای حرف زدن میخواد همه چیزو با همون بوسیدن بگه.
نمیدونم چرا عین احمقا،واکنش ناخوادگاهمو کنترل نکردم و بهش سیلی زدم.
انگار سیلی شد تخم کفتر و زبون این مرد رو وا کرد؛
“راستشو بهم بگو، تو این دوسال سال هیچوقت منو دوست نداشتی؟ چرا اینقدر بی تفاوتی چرا با من این طوری برخورد میکنی؟ چرا من شوهرت نیستم و شدم دوستت؟ بابا تو که میدونی من چه قدر درونگرام،سرم تو درس و کتاب بود چطور میتونستم مثل بقیه ی پسرا یاد بگیرم چطور باهات برخورد کنم؟ تو اصلا نفهمیدی من دوستت دارم؟”
اون حرف میزد و من از یه جایی به بعد صداشو نشنیدم
به دستاش نگاه میکردم که گره میکنه،به رگ گردنش، به لباش که از حرص جمع میکنه.
نمیدونم حالا چرا دهن من باز نمیشد.من الان باید میبوسیدمش که ساکت بشه و خشکم زده بود.
فقط دیدم که از جلوی چشمم رفت،و بعد هم صدای در…
با گریه سفره رو جمع کردم و با گریه دسر میخوردم و خودمو لعنت میکردم که چرا گذاشتی بره.
صدای رعد و برق اومد.اول آروم و غر غر مانند و بعد ترکید.
باز صدای در اومد،هادی، خیس بارون،دم در بود،فقط شنیدم که گفت میدونی که میترسم.ببخ…
نذاشتم حرفش تموم شه.تو سرم اون صحنه ی فیلم آمِلی پلی شد که پسره پشت در بود.
ببخشید از دهنش در نیومده بود که دستمو گذاشتم رو دهنش.در رو بستم لبامو بهش نزدیک کردم.میبوسیدمش،بوش میکردم،لباش،گونه هاش،پیشونیش،گردنش،انگار بهم‌ گفتن آخرین روز زندگیته.دستاش روی کمرم رو حس کردم،صدای باز شدن زیپ لباسم‌،و زبری فرش…
موهاش از بارون خیس شده بود و وقتی به پوستم میخورد انگار بهم شوک وارد میشه.وقتی داشت لباسای خودشو در می‌آورد یه لحظه مکث کرد و بهم خیره شد،یه حس شرمندگی و خجالتی اومد سراغم که باعث شد دستمو بذارم رو سینه و کوسم،همین انگار حرصشو درآورد و اومد روم و با دستاش دستامو بالا سرم قفل کرد.نفساش داشت آتیشم میزد.مقاومت مو کاملا از بین برد،وقتی داشت گردنمو میبوسید بهش گفتم تو زندگیم هیچی بیشتر از این نمیخوام که مال تو بشم.یه بار دیگه تو چشمام نگاه کرد و بوسه هاشو از رو گردنم برد پایینتر،رو قفسه ی سینه ام،سینه هام، شکمم، و بعد پامو باز کرد و سرشو برد بین پام.نمیخواستم این کارو بکنه ولی وقتی زبونش کوسمو لمس کرد دیگه نتونستم کاری کنم،نه چشمام میدید،نه گوشم میشنوید.تو همون حین دستاشو اورد بالا و شکم و سینه هامو میمالید.داشتم از لذت زیاد گریه میکردم ولی عملا بی حس شده بودم،نمیتونستم تکون بخورم،کاری کنم و یه کمم من تحریکش کنم.
بالاخره از خوردن کوسم دست کشید .اون نگاهی که تو چشمام می کرد ذوبم می کرد،تنم خیس عرق بود و میلرزیدم.کیرش مثل سنگ سفت شده بود،آروم و بدون اینکه بهم فشار وارد کنه،هلش داد تو.سوختم.یه درد عجیبی تو لگن و رحمم حس کردم.تو این مدت موهامو نوازش میکرد،لبامو میبوسید و آروم تو گوشم میگفت خوب میشی الان خوب میشی عشقم و اون اشکی که از گوشه چشمم ریخت رو پاک کرد. یه کم که دردم کمتر شد شروع کرد به تلمبه زدن.هر بار ته دلم خالی میشد،دستمو میکشیدم رو موهای روی قفسه سینه اش، هر بار که بلوزش جلوم عوض میکرد یا یقه اش باز بود دلم میخواست بغلش کنم و به قفسه سینه اش دست بزنم.یه لحظه چشمم خورد به آینه ی قدی کنار سالن و تصویر خودمون توش، اونقدر هورنی شدم که خودمم با هادی همراهی میکردم و صدای ناله هام بلند شده بود و ارضا شدم. اونم گفت دارم ارضا میشم و آب گرمشو ریخت روی ران پام.بی حال و عرق کرده،بدون هیچ حرکت اضافه ای،فقط تونست کوسن و پتوی روی مبل رو بردار و همونجا تو سالن خوابمون برد.دروغ چرا،تمام سکس یه طرف،خوابیدن تو بغل مردی که عاشقش بودم یه طرف،انگار دنیا رو به من داده بودن.
صبح با یه گیجی و سردرد عجیبی بیدار شدم.به لنگه ی کفشم،لباس زیرم،و لباسم که هر کدومشون یه طرف افتادن نگاه کردم و تازه لود شدم که دیشب چه اتفاقی افتاده،و دو تا لکه ی خون روی فرش…
هادی رفته بود ولی یه یادداشت چسبونده بود روی در
“من امروز میرم زنمو طلاق بدم و بیام تو رو بگیرم:)))))رفتم بیمارستان،ناهار بیا جای همیشگی#34;
بهش پیام دادم
“ولی من یادم نمیاد دیشب چه اتفاقی افتاد”
جواب داد
“دیگه از این به بعد هر وقت بخوای،من هستم،دوباره یادت میارم”
پایان.

نوشته: Capricorn ♑️

بازدید 6,689

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

12 پاسخ به “زفاف با تاخیر”

  1. دقیقاهمین که احمدشاه اون جمله همیشگی رو نگفت و ازت تعریف کرد یعنی صد هیچ از همه جلویی،تبریک بهت بابت تایید احمدشاه و داستان واقعا قشنگت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید