رفاقت در حین آشنایی

دوستانی که خاطره اولین سکس من و شوهر خالم رو خوندن اسامی رو میشناسن
چند ماه از شروع سکس من و مهیار (شوهرخالم) میگذشت و واقعا حس خوبی داشتیم و منم منتظر جواب کنکور بودم، تا اینکه یه روز مهیار زنگ زد
مهیار: سینا کجایی؟
من: با امین (پسرداییم) بیرونم چطور مگه کار داری؟
مهیار: آره خبرای خوبی دارم هروقت تونستی زنگ بزن ببینیم همو
من: اوکی یکم کار دارم انجام بدم حتما
گوشی رو قطع کردم و فکرم مشغول شد که چه خبریه و از اونجایی که با امین میخواستیم جواب کنکورمون رو بگیریم از فکر بیرون اومدم و استرس نتیجه کنکور جاشو به اون فکر داد، رفتیم کافی نت، نتیجه رو گرفتیم امین قبول نشد اما من دانشگاه تهران قبول شده بودم و این بهترین روز زندگیم بود خلاصه که مثل بمب ترکید و من کلا یادم رفت که مهیار باهام کار داشت، که شب با خالم اومدن خونه مون و خیلی خوشحال بودن از قبولی من، آخر شب که داشتن میرفتن گفت حتما بهم زنگ بزن و تازه یادم افتاد که مهیار با من کار داشته ساعت ۲ شب پیام دادم شرمنده یادم رفت امروز کاری داشتی؟، پیام داد فردا ساعت ۳ بیا خونه ما باهم بریم دفتر مهندس احمدی گفتم حله و خوابیدم.
ساعت ۳ من در خونه بودم زنگ زدم خالم آیفون رو برداشت بیا بالا
من: نه دیگه به مهیار بگو بیاد بریم که خیلی سرم شلوغه
مهیار اومد پایین و سوار ماشین شدیم و رفتیم گفتم کسخل من با حمدی چیکار دارم آخه؟
مهیار: خفه شو بابا بابک اومده، تلفنی یه چیزایی بهش گفتم الانم باهاش قرار سکس دارم بریم که بفهمه راست میگفتم و اوکی بشید با هم مگه همینو نمیخواستی؟
من: چرا چرا همینو میخواستم دمت گرم، بوسش کردم و رفتیم
رسیدیم به باغچه خالم اینا بابک تو ماشینش نشسته بود و من که دید یکم ناراحت شد و از نگاهش به مهیار فهمیدم که داره میگه این سر خر رو چرا آوردی؟ درو باز کردیم و دوتا ماشین رفتیم تو نشستیم و یکم حرف زدیم و مهیار گفت بابک یادته تو پیامک یسری حرفا زدم؟
بابک: آره چطور مگه؟
مهیار: خب الان سینا اومده دیگه
بابک: کسشر نگو من باورم نمیشه آخه
من: چرا باورت نمیشه خوشگل پسر
بابک: سینا جدی میگی؟
من: آره دیگه بهت نمی خورد انقدر احمق باشی
مهیار: بسه دیگه بیا بغلم ببینم
کنار هم نشسته بودن و من رو به روشون که بابک رفت تو بغل مهیار و شروع کردن به لب بازی کردن و منم داشتم نگاهشون میکردم که بابک از مهیار جدا شد و گفت بزار ما دوتا بالاخره بهم برسیم و اومد سمت من و لبامو بوسید و منم همراهیش کردم و شروع کردیم به لب بازی مهیارم لخت شده بود و داشت کمربند بابک رو باز میکرد کارش که تموم شد من دیدم مهیار بین من و بابک نشسته و داره برا بابک ساک میزنه بابکم داره شلوار منو درآورد حالا مهیار برا جفتمون ساک میزد که مهیار پاشد و گفت بسه بابا لخت بشید مردم از حشر که ما حدا شدیم و لباسامونو کلا درآوردیم و لخت شدیم من یه نگاه به بدن بابک کردم و ناخودآگاه یه آه کشیدم انگار که این بدنو تراشیده بودی و وقتی به کیرش نگاه کردم از تعجب خشکم زد ۲۰ سانت خوش تراش همیشه تو تخیلاتم بابک رو اینطور تصور میکردم زانو زدم و کیرشو کذاشتم تو دهنم و طدری خوردمش که آب دهنمو و پیش آبش از کنار پاش راه گرفته بود و مهیارم برای من ساک میزد پاشدم بابک گفت بشین رو مبل نشستم وپاهامو باز کردم بابک نشست وسط پاهامو کیرمو بوسید و شروعذکرد به ساک زدن برام اونم دقیقا همون کاری رو که من باهاش کردم با کیرم کرد و ساک زدنش که تموم شد به مهیار گفت داگی وایسا بکنیمت مهیار داگی شد به بابک گفتم تو اول بکن بابک شروع به کردن مهیار کرد و منم داشتم برای مهیار ساک میزدم بابک گفت سینا بیا نوبت توعه من رفتم بابک کیرمو گرفت و خودش گذاشت تو کون مهیار و شروع کردم تلنمبه زدن بابک رفت زیر مهیار و شروع کرد به ساک زدن برا مهیار، بعدش دیدم بابک با اون بدن خوش تراش و کیر خوش فرمش دراز کشید و پاهاشو داد بالا به من گفت سینا بیا منو بکن من از کون مهیار درآوردم کیرمو رفتم یکم ژل زدم و کیرمو گذاشتم رو سوراخ بابک و آروم آروم کردم داخل بابک معلوم بود داده اما باز تنگ بود تا ته که رفت داخل شروع به تلنمبه زدن کردم و مهیارم کیرشو گذاشته بود دهن بابک و منم با دستم کیر بابک رو میمالیدم به مهیار گفتم بیا که مهیار گفت نه همینو ادامه بدیم تا ارضا بشیم و بابکم با سر تایید کرد ده دقیقه بی وقفه تلنمبه زدم که یو دیدم مهیار با شدت تو دهن بابک ارضا شد و بابک بدنش منقبض شد و شل و سفت شد و مثل آبشار از کیرش آب پاشید بیرون و همه سینه اش پر آب شد و با منقبض شدن سوراخش منم به اوج رسیدم و توی کون بابک ارضا شدم چند دقیقه بی حرکت موندیم سه تایی بعدش کیرمو بیرون کشیدم و کیر بابک رو تو دهنم کردم حالا که خوابیده بود کامل میتونستم بخورمش بعدش اومدم همه آبای رو سینه و شکمشو لیس زدم و تو دهنم جمع کردم و خوردم، پاشدیم رفتیم سه تایی حموم و اومدیم بیرون و همونطور لخت نشستم بابک گفت شنیدم دانشگاه قبول شدی؟
من: آره
بابک: کجا بسلامتی؟
من: دانشگاه تهران
بابک: به به پس میایی سمت ما
من: آره دیگه
بابک: پس داستانا داریم؟
من: ۱۰۰٪

نوشته: سینا ۳۳

بازدید 15,204

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “رفاقت در حین آشنایی”

  1. اصلا نیاز نیست واقعی باشهقسمت اول رو خیلی با احساس تر و قابل توصیف تر نوشتیاماااااین قسمت رو انگار عجله ای نوشته بودی 🤔قسمت بعد رو با وقت بیشتر و با احساس بیشتر بنویسممنون‌که مینویسی👏

  2. حق دارید ولی واقعا اولین سکس من و بابک به همین حد عجله ای و غیر قابل باور بود چون بابک و داییم و شوهرخالم دوست و هم محله ای بودن و واقعا من روشون کراش داشتم و نمیدونستم که بابکم در این حد روی من کراش داره و وقتی بهم رسیدم با عجله بود اما داستانای بعد که تو تهران بین من و بابک و من و داریوش داییم و بین سه تاییمون اتفاق میافته از بهترین و با احساس ترین سکسایی که بوده که داشتم و سعی میکنم تمام اون احساس و عواطف رو تا جایی که میتونم انتقال بدم به چشمای زیباتون @Faelshiraz

  3. انگار از بازماندگان قوم لوطید همه لواطکار ، ایشالا که بزودی سنگ میشید

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید