خاطرات سینا و بابک (۱)

این رشته خاطراتی هست که بعد از اولین سکس من و بابک در داستان (رفاقت در حین آشنایی) اتفاق افتاده و من اینجا فقط خاطرات خودم و بابک رو مینویسم و ممکنه گاها اشاره ای به مهیار و داریوش بشه اما فقط چون بودن مینویسم داستانای تریسام و گروپ و تکی با اونا رو هم بعد جدا مینویسم همونطور که اولین سکسم با مهیار رو در داستان (اولین سکس من و شوهرخاله) نوشتم
ببخشید از پر حرفی اول، ولی بهتر بود برای آشنایی با روال شرح خاطره اینارو بگم

روز ثبت نام رسید ۵مهر ماه با خانواده رفتیم تهران خونه خالم صبح پاشدم که برم ثبت نام دانشگاه بابام و مامانمم بیدار بودن، صبحونه رو خوردم که گفتن ما هم میاییم، با تعجب یه نگاه کردم گفتم کجا؟
بابام: ثبت نام دیگه؟
من: چرا بیایید آپولو هوا نمیکنم که یه ثبت نام خودم میرم شما تو این شلوغی کجا بیایید؟
از اونا اصرار و از من انکار که آخرش بابام گفت ماشین رو بردار برو گفتم نمیخواد من از این به بعد تو این شهر خودمم و خودم نه ماشین نه کسی که بخواد هوامو داشته باشه از الان عادت کنم بهتره، با اکراه قبول کردن و راه افتادم، رفتم دانشگاه آدرس دانشکده مهندسی رو گرفتم و رفتم وااااای چه قیامتی بود اتاق مربوط به رشته مو پیدا کردم و نگاه کردم دیدم صف خیلی طولانی نداره خیالم راحت شد وایسادم و صف حرکت کرد تا نوبت من رسید کارامو انجام دادم و یه برگه بهم داد، این برگه رو میبری اتوماسیون تحویل میدی که کارت دانشجوییت صادر بشه و اتاقت رو بهت اعلام کنن، راه افتادم سمت اتوماسیون و تو راه با یکی همصحبت شدم که بعدا یکی از بهترین و عزیزترین دوستانم شد، و از شانس خوب دوتایی تو یه اتاق ده نفره افتادیم که هر ده نفرمون تا همین امروز باهم رفت و آمد داریم، بگذریم کارم تموم شد ساعت ۳ بود از محوطه خوابگاه زدم بیرون که برم و جمعه بیام خوابگاه اومدم توی خیابون دستامو توی جیبم کردم راه افتادم و به این فکر میکردم که خب بالاخره تا اینجای راهو خوب اومدم گوشیم زنگ خورد مامان…
جانم؟
چیکار کردی تموم شد؟
بله مامان جان تموم شد اتاقمم تحویل گرفتم و دارم میام ولی ممکنه دیر برسم چون میخوام یکم راه برم؟
عه اتاق چیه؟ خوابگاه چرا؟ بابات قرار بود برات خونه بگیره که ؟
مامان تورو خدا ول کن آخه تک و تنها خونه میخوام چیکار اینجا حداقل دوتا هم زبون دارم حوصله ام سر نره؟
مامان: بخدا سینا تو خیلی کله خری اصلا از اون بچه گیت همینطور یه دنده و لجباز بودی
خندیدم گفتم قربونت برم که باز قاطی کردی
کوفت و تلفن قطع شد
به مسیرم ادامه دادم تصمیم گرفتم سمت ولیعصر برم همیشه عاشق اون خیابونم، تو حال و هوای خودم بودم که دیدم گوشیم باز زنگ خورد داریوش بود داییم
سلام عنتر خان مبارکه ثبت نام کردی؟
آره ثبت نام کردم از این به بعد وبال گردنتم آخر هفته ها
جووون تو فقط وبال باش
باشه بابا حالا دوست داری به جز اون دستتم میدم که حال بیایی
بچه پررو مگه دستم بهت نرسه
من: باشه حالا نهایتا…
داریوش: باشه ادبت تا بعد بابک پیش منه گوشی
بابک: سلام خوبی؟ بالاخره قبول شدیاااا همه مون رو با درس جر دادی
من: مرسی تو خوبی؟ آره دیگه کونتون تازه از این به بعد پاره اس حالا ببین
بابک: تو فقط پاره کن و خندید
خداحافظی کردیم و تمام گشنه ام بود، یه رستوران پیدا کردم و غذا سفارش دادم
پیام اومد برام: سلام خوبی؟
شماره رو نمیشناختم
من: ببخشید بجا نمیارم؟
شماره ناشناس: بله چون تا الان تلفنی حرف نزدیم، ولی خوب بهم حال دادی؟
من: بابک تویی؟
بابک: آره دیگه مشنگ خان، از داریوش شمارتو گرفتم
من: تو پیش داریوش چکار میکردی؟
بابک: هیچی یه کار اداری داشتیم رفتیم انجام دادیم، کجایی الان؟
من: ولیعصرم ناهارمو بخورم برم سمت خونه خاله اینا
بابک: وایسا میام دنبالت میرسونمت
من: نمیخواد بابا زحمتت میشه میرم خودم
بابک: فقط آدرس بگو دارم میام من امروز مرخصی ام
نیم ساعت بعد اومد چه زود رسیدی؟ همینجا بودیم داریوش کار داشت باید میرفت شرکت ولی من مرخصی گرفته بودم اومدم بشین بریم، راه افتادیم خب کجا برم والله باید بری نیاوران بلدی که با داریوش چند بار رفتی آره بلدم بریم، تا ده دقیقه فقط سکوت بینمون بود طوریکه صدای ضربان قلب همدیگه رو میشنیدیم، من حالم بد شده بود تا الان با بابک تنها نبودم چه برسه که دیگه از حس همدیگه ام خبر داریم، بابک سکوت رو شکست، سینا داداش میخوام راحت باشم باهات اشکالی نداره که؟ گفتم نه داداش مگه غیر اینه؟ گفت نه خدایی با اینکه تو از ما سه تا ۹ سال کوچیک تری ولی واقعا همیشه مثل همسن و سالای خودمون بودی اخلاق و رفتارت بگو بخندت اگه غیر این بود باهات راحت نبودیم اما میخوام الان باهات راحت تر باشم گفتم حله داداشم، گفت ببین الان اومدی تهران اینجا خیلی بهم ریخته تر از چیزیه که فکر میکنی یه موقع با این حسی که ما داریم خودتو بگا ندی، خندیدم گفتم من اگر دنبال بگایی بودم این همه سال حسرت شما سه تا تو دلم نمیموند فکر میکنی نمیدیم تو استخر چطور باهم ور میرفتین، چطور کیرای سیختون رو میدیدم و هیچی نمیگفتم، خندید و گفت تو عوضی،
بابک: وقت داری؟
من: آره ساعت ۵ هنوز
بابک: پس بریم یه حال ریز کنیم؟
من: ۱۰۰٪
راهو کج کرد سمت یوسف آباد و بیست دقیقه بعد در خونه اش بودیم
من: ساکت یه زنگ بزنم به بابام بگم دیر میرم
الو سلام بابا من دارم میچرخم یکم دیر میام ایرادی نداره که؟
نه بابا ماهم داریم میریم بیرون خوب شد زنگ زدی نزدیک بودی بگو برگردیم ماهم که پشت در نمونی تا کی میرسی حالا؟
نمیدونم خیابونا شلوغه و ترافیک منم مسیرم دوره ولی دیگه تا ۸ سعی میکنم خونه باشم
باشه خوش بگذره
مرسی
رفتیم داخل واحدش، بابک رفت یه دوش گرفت و لباسشو عوض کرد، به منم گفت پاشو برو یه دوش بگیر از صبح سر پایی دیدم بد نمیگه رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون برام یه دست لباس گذاشته بود پوشیدم و گفت این لباسای عشق خودم که دیگه قراره یکسره پیش هم باشیم خندیدم و گفتم یکسره نه آخر هفته ها فقط در ضمن جونمو از سر راه نیاوردم فدای کون تو کنم که خندید و گفت از همون اول زبون دراز بودی تو و لباش رو روی لبام گذاشت و منم همراهیش کردم نفهمیدیم چی شد ولی وقتی که رفت پایین و شروع کرد به ساک زدن برام دیدم که جفتمون لخت لختیم بدون یه دونه لباس بابک طوری ساک زد برام که من از تعجب خشکم زده بود چرا اونروز پیش مهیار انقدر ساده ساک میزد الان اینطوری شیره جونمو میکشید بیرون بیست دقیقه ای برام ساک زد بلندش کردم لباشو بوسیدم و بردمش سمت مبل نشست رو مبل نشستم وسط پاهاش و کیرشو بوسیدم و کله شو کردم تو دهنم و شروع کردم براش ساک زدن واقعا سخت بود که اون کیر ۲۰ سانتی رو تا ته بخورم از همه بهتر خایه هاش بود که من عاشقشون بودم درشت و خوشگل یکی یکی مینداختم تو دهنمو میخوردمشون که گفت سینا دیگه طاقت ندارم بکن منو همونجا رو مبل داگی شد یه پامو گذاشتم رو مبل کنار کونش و یه پامو گذاشتم پایین رو زمین کیرمو تنظیم کردم با سوراخشو کله کیرمو کردم داخل یه آخ ریز گفت و برگشت سمتم گفت من دهنتو گاییدم بشر تو چند سالته که کیرت انقدر گنده اس البته مگه خواهر زاده اون داریوش خرکیر نباشی خندیدم و ادامه دادم دیگه کیرم تا ته تو کونش بود و شروع کردم آروم آروم تلنمبه زدن ۱۰ دقیقه که کردمش یهو دیدم سوراخ کونش داره منقبض میشه طوری که کیرم داشت میشکست و بدنش شروع به لرزیدن کرد اما من ادامه دادم که یهو صدای ناله های بلند و طولانیش به داد تبدیل شد و ارضا شد و بلند میگفت ادامه بده و من داشتم ادامه میدادم بعد از ارضا شدنش باز ۵ دقیقه تلنمبه زدم که من بدنم سست شد بهش گفت بابک دارم ارضا میشم گفت بریز تو کونم بریز نزار یه قطره بریزه بیرون و من یه دونه عمیق زدم تو کونش و تمام آبم رو توی روده هاش تخلیه کردم و همونطور افتادم روی بابک
بعدش کیرم آروم آروم شل شد و از تو کونش در اومد بابک برگشت سمتم شروع کردیم به لب بازی و گفتم بریم دوش بگیرم گفت آره دوتایی رفتیم حموم و بدن همدیگه رو شستیم اومدیم بیرون یه در جدید توی زندگیم باز شده بود و من بهترین حال رو داشتم یکم میوه خوردیم و به بابک گفتم یه تاکسی سرویس بگیر من برم گفت مگه من مردم میبرمت منو رسوند و خداحافظی کردیم
اونشب تا صبح باهم حرف زدیم با پیامک و قرار شد تا وقتی بابام اینا تهرانن دیگه حضوری نبینیم همو
ادامه دارد…

نوشته: سینا۳۳

ادامه…

بازدید 14,637

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “خاطرات سینا و بابک (۱)”

  1. عالی بود خسته نباشیصحنه های سکس رو بالا ببر پر و بال بده طولانی کن جزئیات رو بیشتر کنخیلی رو داریوش مانور بده ، پیازداغ شو زیاد کن تایم سکس ببر بالا

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید