دوست پسر مهرسانا (۱)

من مهرسانام ۱۶ساله اندام معمولی دارم و این داستان جالب ترین پسریه که دیدم

تابستون داغ و خاکی بود. من مهرسانا، همیشه با شلوار های رنگی و کلاه می‌رفتم پارک. اینجا همه یه جورایی انتظار دارن دخترها لباس پوشیدنشون کامل باشه، اما من هیچ‌وقت دوست نداشتم قید خودم رو بزنم. با این حال، می‌دونستم که باید مراقب رفتارم باشم، چون هر نگاه یا حرفی ممکن بود باعث دردسر بشه.

صدرا همیشه اون وسط زمین فوتبال بود؛ پر از انرژی و صدا. هیچ‌وقت اسمش رو نمی‌دونستم، تا یه روز که توی داد و بیدادهای بچه‌ها شنیدم: «صدرااا!» اون روز بود که به طور جدی بهش نگاه کردم. از اون به بعد، وقتی از کنارم رد می‌شد، حس می‌کردم یه جور خاصی نگام می‌کنه؛ نه به شکل معمولی، بلکه با احترام و یه حس متفاوت.

اما نمی‌شد راحت با هم حرف بزنیم. توی این کشور، یه دختر و پسر حتی نمی‌تونن یه سلام ساده رد و بدل کنن بدون اینکه حرفشون برسه به گوش بقیه و شر بشه. من همیشه با مادرم می‌رفتم پارک، چون تنها بودن توی این فضا برای من و خانواده‌ام قابل قبول نبود. صدرا هم می‌دونست و خیلی محتاط بود.

هر بار که صدرا توپ رو نزدیک پام می‌انداخت، من یه قدم عقب می‌رفتم و اون توپ رو برمی‌داشت و برمی‌گردوند. هیچ‌وقت مستقیم حرف نمی‌زد؛ فقط نگاه می‌کرد، نگاه‌هایی که پر از حرف بود اما زبانی نداشت.(بعداً فهمیدم از قصد نینداخته)

یه روز غروب، وقتی مامانم با دوستشو من رفته بودیم پارک مامانم باهاش داشت حرف میزد که یهو صدرا از لای درخت‌ها جلو اومد. این اولین باری بود که تونستیم چند لحظه تنها باشیم، به مامانم گفتم میرم سمت تاب سرسره و اون هم گفت باشه ولی سریع بیا ما هم رفتیم توی گوشه‌ای از پارک که کم‌تر کسی رفت و آمد داشت.

صدرا آروم دستمو گرفت، نگاهم کرد و گفت: «مهرسانا،(پشمام ریخ نمی‌دونم اسممو از کجا آورد) من خیلی وقته که روت کراشم و اما روم نمیشه بهت بگم و منم چشام برق زد و اما چیزی نگفتم(من روش شدید کراش بودم)

من قلبم داشت از جا کنده می‌شد. برای چند لحظه فقط ساکت بودم و بعد، با آروم‌ترین لحن گفتم: «منم همین حس رو دارم.»
دیدم صورت شو داره میاره نزدیکم و چسبوند به پیشونیم و گفت می‌دونم همه چی… حرفشو قطع کردم و لبامو چسبوندم به لباش(من دوست پسر داشتم و ۱سال باهاش بودم و تا حالا لب نگرفته بودم ازش نمی‌دونم تو این پسر چی بود که تازه چند کلمه حرف نزدم لب دادن بهش) لباش خیلی خیسو داغ بودنو حس خوبی بهم میدادن … همون لحظه شمارمو تو گوشیش زدم و دست تو دست هم داشتیم می‌رفتیم که یکدفعه مامانمو دیدم و صدرا هم فهمیدو رفت از پشت بوته ها تو خیابون و رفت خونشون

از اون روز به بعد، ما یاد گرفتیم چطور رابطه‌مون رو پنهان کنیم. هر ملاقات، هر حرف کوتاه، هر نگاه مخفی، کلی معنی داشت. ما حتی وقتی کنار هم بودیم مراقب بودیم که هیچ کسی چیزی نفهمه.

رابطه ما روی عشق داشت ساخته می شد ساخته شد. عشق ما نه فریاد بود، نه نمایش، بلکه یه راز قشنگ و پر از احساس که بین ما بود و هیچ کس نباید می‌فهمید.


این داستان ادامه داره، از اون تابستون شروع شد و تا وقتی من و صدرا بزرگ‌تر شدیم و تونستیم با اطمینان بیشتری کنار هم باشیم، ادامه پیدا کرد. ولی هر قدمش پر از مراقبت و احترام بود، چون می‌دونستیم دنیایی که توش زندگی می‌کنیم، برای این حس ما آماده نیست.


اگر دوست داری، ادامه‌ش رو هم بنویسم تو کامنت ها بگید
ببخشید که داستانم بد شد اولین داستانمه
برگرفته از دفترچه خاطراتم

نوشته: مهرسانا

بازدید 16,845

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “دوست پسر مهرسانا (۱)”

  1. درستِ مدرسه ها تعطیل شده ولی بکن تو جای خوبی برای وقت گذرونی نیست، یه وقت دیدی واقعا کون وکوص رو به باد دادی، بروشیر وکیکت روبخور عموجون

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید