دوستی تلفنی امیر و زهرا

سلام دوستان امیر هستم داستان من مال پنج سال پیشه دقیقا زمانی که سربازبودم اهل مشهد هستم و مشهد هم خدمت میکردم ولی پادگان که خدمت میکردم بیرون شهر بود و من داخل شهر مغازه داشتم یه روز که از پادگان برمی‌گشتم که برم واسه مغازه خرید کنم گوشیم زنگ خورد آخه من روز برگ بودم و خدمتم اداری بود خلاصه گوشیم زنگ خورد و یه خانوم که گریه میکرد پشت خط بود و بهم التماس میکرد بهش کمک کنم لحجه داشت ترک بود و می‌گفت علی آقا تو رو خدا کمکم کن بهش گفتم اشتباه گرفتید خانوم من علی نیستم با کی کار دارید و اون می‌گفت چرا خودتی چرا حتما دوستت بهت گفته چی شده تو هم ترسیدی منم حوصله نداشتم قطع کردم گوشی رو دوباره زنگ زد جواب ندادم دقیق یادمه بهم پیام داد( اون دوستت خیلی کثیفه حالا که بدبختم کرد گذاشته رفته حالا من چیکار کنم علی آقا برادر شوهرم موقعی که دوستت از خونه ما رفته بیرون رو دیده وقتی اومد خونه ما و دید که من فقط تنها توی خونه ام بهم گفت چه غلطی داری می‌کنی معلوم هست من می‌دونم که با فلانی ریختی رو هم امشب میام با داداشم حرف بزنم اگه خودت بی سروصدا رفتی که رفتی وگرنه من این جریان رو جوری دیگه ای حل می‌کنم تا به دوستت هم گفتم گوشی شو خاموش کرد من نمیتونم تا شب صبر کنم خودمو خلاص می‌کنم) پیام رو که خوندم بهش زنگ زدم گفتم واقعا اشتباه گرفتی من علی نیستم بخدا اولش خواستم بهش بگم گوه خوردی خیانت کردی ولی بعدش پشیمون شدم گفتم گناه داره آخه حالش خیلی بد بود قشنگ میشد فهمید از پشت تلفن یه کم دل داریش دادم و آرومش کردم و اونم گفت که بار اولش بوده که پسره رو آورده خونش فهمیدم داره دروغ میگه و بار اولش نبوده حسابی که آروم شد از مشکلات شوهرش گفت که معتاده و اونو سیر نمی‌کنه از اینجور چیز ها و قصه منو این خانوم از اینجا شروع شد بزارید معرفی کنمش زهرا یه دختر 22ساله بود که یه پسر ۷ساله هم داشت با این شرایط خیلی رو فرم و خوشگل بود (البته منم وقتی فهمیدم یه پسر 7ساله داره تعجب کردم که خودش گفت باباش به زور توی سن چهارده سالگی عروسش کرده ) بله زهرا خانوم اهل تهران بود اصالتا تبریزی تقریبا دو یا سه ماه با هم تلفنی به عنوان یک دوست یا درد و دل میکرد و می‌گفت که برادر شوهرش بهش گفته بخاطر پسرش و زندگی برادرش یه فرصت بهش داده و ساکت مونده منم دیدم همچی خوبه باهاش قطع رابطه کردم تقریباً شش ماه نشد دیدم بهم زنگ زد کلی حالمو پرسید و گریه میکرد حالا همش رو تعریف نمیکنم که طولانی نشه و گفت طلاق گرفته و میخواد بیاد مشهد حالو هواش عوض شه ناگفته نماند که بهم گفت حوصله هیچ کاری رو نداره و منم بهش قول دادم دست بهش نمی‌زنم مگه اینکه خودش بخواد. باهاش خیلی راحت بودم .خلاصه ازش پرسیدم کی میرسه واسش هتل بگیرم آخه توی کرونا بود و بیشتر هتل ها بسته بودن بهم گفت اگه بتونی یه جا ردیف کنی که خودتم باشی خیلی خوبه آخه به یه نفر نیاز دارم بام باشه منم خونه باغ خودمون رو پیشنهاد دادم و بهش گفتم بیرون شهره گفت مشکلی نیست رسید وقت اومدنش رفتم راه آهن دنبالش هرچی آدرس داد پیداش نکردم یهو دیدم یه خانوم مانتوی که فقط یه کیف دستش بود روبه روی من ایستاد و ماسک هم داشت و دستش رو آورد جلو من خشک شده بودم که با صدای اون به خودم اومدم گفت امیر کجایی چته از صداش شناختمش آخه من باهاش تصویری حرف زده بودم ولی فک نمی‌کردم اینطوری رو فرم باشه بهش دست دادم و راهنمایی کردم سمت ماشین سوار که شدیم گفتم کجا بریم گفت میخوام استراحت کنم آخه از سفر با قطار خوشم. نمیاد به زور اومدم بلیط نبود توی ماشین جریان طلاق شو گفت و گریه میکرد به خاطر پسرش دیدم حالش بده وایسادم دم یه کافی شاپ نیومد تو گفت بگیر داخل ماشین بخوریم منم دوتا معجون شیر موز گرفتم با کیک که خیلی خوشش اومد و گفت اینارو میخوری حواست باشه کار دستم ندی خوشحال شدم که خندید و شوخی میکرد توی جاده بهش گفتم واقعا نمیترسی بلا سرت بیارم از اون سر کشور اومدی اینجا
زهرا: گفت دقیقاً داشتم به همین فکر میکردم چرا یه کاری کردم که الان باید اینجا باشم
خودم:کجا
زهرا: اینجا پیش تو ولی امیر من واقعا به تو پناه آوردم و بهت اطمینان دارم .
اینقدر حواسم پرت بود که فراموش کرده بودم خرید کنم وقتی رسید باغ ورفتیم داخل زنگ زدم سوپری و کلی سفارش دادم و گفتم با آژانس بفرسته زهرا دراز کشید بود توی اتاق روی تخت در زدم و گفتم چیزی لازم نداری سفارش بدم خندید گفت دیونه بیا تو میخایم چند روز با هم باشیم اینجا چرا در میزنی و اومد دست منو گرفت برد روی تخت و خوابوندم روی تخت بهش گفتم نکن بهت قول دادم گفت شوخی کردم بابا چه جدی گرفته گفتم به هر حال من قول دادم گفت مگه نگفتی من بخوام ردیفه الان من میخام گفتم آره ولی با حرف های که داخل ماشین زدی نظرم برگشت مگه نگفتی به من پناه آوردی یهو گفت خودتو لوس نکن من حشرم زده بالا میدونی چند وقته کاری نکردم اینو گفت راضی شدم شروع کردم لباشو خوردن و با هم عشق بازی میکردیم سینه هاشو میمالیدم و می‌خوردم و با کصش بازی میکردم و انگشت میکردم توش داشت ناله میکرد که بکن توش لخت شدم گفتم بخورش گفت امیر من اصلا نمیتونم بخورم لطفاً بکن توش دارم آتیش میگیرم من در حالی که تمامی دستور هارو از کیرم می‌گرفتم کردم توش و یهو یه جیق بنفش زد که من فک کردم دردش گرفته که گفت از روی شهوتش بوده خلاصه من کمر میزدم و طولی نکشید که ارضا شدم و تمام آب مو خالی کردم روی شکمش کلی داد و بیداد کرد که چرا اینقدر زود ارضا شدی منم گفتم ببخشید من زود ارضا میشدم صبر کن دور بعد حالتو جامیارم همین طوری که داشتم تمیزش میکردم دیدم زنگ باغ به صدا درآمد ترسید گفت کی به کسی گفتی بیاد گفتم نه من به خانواده ام گفتم پادگان چند روز نگهبانم صبر کن ببینم کیه از آیفون که نگاه کردم دیدم آژانسه سفارش هارو آورده برگشتم سریع بهش گفتم نگران نباش آژانسه زد توی سر خودم که من فراموش کردم لباس پوشیدم رفتم سفارش ها رو گرفتم اومدم دیدم رفته حموم
ادامه داره ببخشید طولانی شد از این به بعد داستان سکس ها شروع میشه اگه دوست داشتین بقیه رو بنویسم

نوشته: امیرم

بازدید 6,420

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “دوستی تلفنی امیر و زهرا”

  1. یه همچین اتفاقی شبیه به این برا منم افتاده، یاد خاطراتم افتادم دمت گرم که به اشتراک گذاشتی

  2. چرا نوشته مینویسی که نظرات رو‌ به فحاشی به خودت جلب کنی اول نوشته ای رو که تنظیم کردی با دقت بخوان‌ خودت ایرادات رو بگیر که مورد حجمه مخاطبین قرار نگیری این سبک نوشته جزء الفاظ رکیک هیچ ثمره ای برات نخواهد داشت

  3. تا شب نمیتونسته بمونه خونه بعد تا دو سه ماه تلفنی حرف میزید کونی مجلوق کوس ندیده بدبخت هستی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید