ارباب حلقه‌ها (۱)

قسمت۱

روز ۳۱ شهریور سال ۱۳۹۹ تلخ ترین روز زندگیم بوده و هست.
اون روز بهشت زهرا بودیم و عزیزترین آدمای زندگیم رو به خاک سپردم.
حرامش باشه خاک، این تن های زیبا و رعنا.
شریک و یار زندگی من امید با عشق همیشگی ام ، زهره، رفتن زیر خاک.

امید و زهره رفته بودن دیدن مادر زهره تو شمال که نزدیک سیاه بیشه، یک وانت نیسان به النترای امید میزنه و ماشین سقوط میکنه ته دره.

سر خاک،
آریا پسر کوچولوی زهره و امید که فقط ۱۶ سالش هست، آروم، و بی‌صدا گریه میکرد
ولی رویا دختر زهره ، خیلی بی‌تابی می‌کرد.چشمای عسلی رویا، پر از اشک بود و خاک قبر مادرش رو به سر و صورتش می‌مالید. رویا رو به من ضجه میزد:
-خاله میبینی چطور تو جوونی، یتیم شدم!؟! میبینی چطور خونه خراب شدیم خاله؟!
بغلش کردم و بوسیدمش و خودم هق هق گریه ام گرفت:
کاش من هم باهاشون رفته بودم!
کاش من هم تو این قبر میزاشتن
کاش میمردم و این روزو نمی دیدم!
کی سایه سر من میشه از این به بعد!
کی شریک روزهای تنهاییم میشه؟!
نه من و نه رویا طاقت تسلی دادن به همدیگه رو نداشتیم.
یکم گذشت و ویشکا، نزدیکترین و صمیمی ترین دوست من و زهره، نزدیکتر اومد و ما رو از رو خاک بلند کرد. ویشکا گفت :
عزیزم تو باید مواظب خودت و بچه ها باشی! الان تو باید زیر بال و پر این بچه ها رو بگیری!قوی باش کتایون!!
گفتم :
بال و پرم شکسته!چطوری آروم باشم!که یهو یاد آریا افتادم و گفتم:
-ویشکا، تو رو خدا مواظب آریا باش! دورو برش باشین توروخدا!
اون هنوز بچس !
یهو طوریش میشه!. و دوباره هق هق گریستم .

مهین هم از بازوهام گرفت و گفت:
-کتایون، آروم باش عزیزم!
دنیا همینه دیگه!
اینقدر بی وفا و بی اعتبار!
از الان تو باید مواظب این بچه ها باشی! پاشین دیگه!
اینجوری، اونا هم روحشون تو عذابه!
اینقدر بی‌تابی نکن دیگه!
من مطمئنم اونا جاشون از من و تو بهتره!
گفتم:
همش فک میکردم من و امید باهم می‌میریم، ولی ، لیاقت، من کمتر از زهره بود که امروز من زنده ام و اونا تو آغوش هم!..
ساعتی در سوگ و ماتم و سوز و گریه گذشت تا دوستام،ما رو از سر خاک عزیزانمون تو بهشت زهرا بلند کردن.
شب، رویا با شوهرش رفت خونشون ولی دوست نزدیکم، ویشکا، من و آریا رو برد خونشون تا تنها نمونیم.
آریا ساعتی بعد از غذای مختصر شام، رفت خوابید ولی من و ویشکا، راجع به خاطرات خوب و شیرینمون، از دو عزیز، صحبت میکردیم.

فردای خاکسپاری،دکتر ویگن،دوست خانوادگیمون و زنش لیدا ،از لندن تماس گرفته بودن برای تسلیت. ویگن از خاطرات بیادماندنی با امید و زهره گفت و گریه کرد پشت تلفن. ازشون تشکر کردم و لیدا گفت:
-دنیا همینه کتی جون !
باید لحظه رو دریابیم!
باید لحظات شادی رو که با هم بودیم و هستیم، قدر بدونیم!
و…
لیدا از اینکه نتونست بیاد ایران، عمیقا متاسف بود و خیلی اظهار دلتنگی کرد و ازم خواست، هر چه زودتر، تجدید دیدار کنیم تو لندن.

اون شب تو دفتر خاطراتم، عمیق ترین احساسات غمبارم رو با جزئیات کامل، روی کاغذ آوردم.
عادت خاطره نویسی رو از 30 سال قبل، و از زمان دانشجویی، دارم و بعد از چند ماه، خاطره نویسی به زبان فارسی، بنا به دلایلی، شروع به نوشتن احساساتم، رویدادهای مهم روزمره، شادی‌ها، لذت ها و غم ها و لحظات خاص زندگیم، به زبان انگلیسی کرده ام.

شبش رویا و آریا اومده بودن خونه من. بعد از شام مختصر، که اصلا مزه نکرد به هیچ کدوممون، با رویا در مورد زندگی خودم و آریا صحبت کردم و قرار شد،از این به بعد، آریا بیاد پیش من، تا تنها نمونه .منهم راضی بودم و یه نفر لازم داشتم که تو کارهای خونه کمکم کنه و شبها ،تنها نباشم و بدین ترتیب ما دو تا، همدم هم شدیم.
رویا کلیدهای خونه زهره رو بهم داد و ازمون خواست ،هفته ای یک نفر برای نظافت حیاط و درخت‌ها، بیاد خونه و هر دو سه روز یکبار هم سر بزنیم به خونه و گل هاشون رو آب بدیم. گلهایی که زهره عاشقشان بود. چون خودش هم گل بود.

خونه من و زهره،تو فاز یک شهرک، سمت بلوار فرحزادی بود و فقط دو کوچه فاصله داشت.

خونه من،۷۰۰ متری بود و یک ویلای دوبلکس ۲۸۰ متری، توش احداث شده بود ولی ویلای زهره یکم کوچکتر بود و فک کنم ۵۰۰ متری بودش.

روزها و هفته های تنهایی و سکوت، پشت سر هم رد شدن تا اینکه چهلم اون دو عشق هم گذشت.
در این چهل روز، اکثرا احساسات غم و اندوهم رو هرشب، قبل از خواب، روی کاغذ می آوردم.

امید، خدا بیامرز، شوهر من و زهره بود.
زهره و من، برخلاف تمام هوو های تاریخ، اصلا و ابدا، هیچ مشکلی، باهم نداشتیم و عاشق هم بودیم.
در واقع، بعد از اینکه من بچه دار نشدم، ازش خواستم با زهره رحیمی، بهترین دوستم، ازدواج بکنه.
در کل، رابطه خاص من و زهره، اصلا شباهتی به هوو و رقابت نداشت.

نوشته: کتایون

بازدید 5,071

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “ارباب حلقه‌ها (۱)”

  1. حادا واجب بود متراژ خونه ها و محلش رو هم بگی ؟کاملا مشخصه ی عقده زندگی تو شهرک غرب تو حرفات هست و هیچی نداری

  2. همین جا معلوم میشه چقد عغده ای و میخوای ادای پولدارا رو در بیاری ک متراژ خونه نوشتی رمان ک نمیخوای بنویسی تهش میخوای بگی کس دادی دیگه متراژ خونه چه تاثیری براما داره تو دادن تو

  3. اول جغرافیای شهرک غرب رو بدون بعد بنویس!!!فاز ۱ شهرک چه ربطی به بلوار فرحزادی داره؟

  4. قلبا امیدوارم واقعی نباشه و فقط داستان باشه . منتظر ادامه داستان شما هستم . ضمن اینکه اهمیتی به دری وری های اشخاص معترض نداشته باش . طرف آمده به نویسنده میگه عغده داری هنوز بلد نیست درست بنویسه عقده ، آنوقت به نویسنده این حرف و میزنه ، حالا متراژ ویلا شو نوشته شاید داستان هست و می‌خواهد برای خواننده باور پذیر باشه دلیلی نداره که حتما خودش ویلا داشته باشه ، حالا از نظر موقعیت مکانی مقداری اشتباه کرده فاز یک شهرک و با فرحزادی نزدیک نوشته اتفاقی نیافتاده ، البته نزدیک هم هست زیاد فاصله ای ندارد که ایراد بگیریم . اینکه بچه کجا باشه آنقدر اهمیت نداره

  5. لایک تقدیم نویسنده عزیز. ادامه بده منتظر ادامه داستان شما هستم.‌

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید