دختران خانه آبشار مهربانی (1)

سلام دوستان متنی که پیش رو دارید خاطره نیست، یه رمان طولانی با محتوای عاشقانه، اجتماعی و مهمتر از همه انتقادی است. البته اتفاقهای سکسی هم داره که خیلی زیاد نیست بخصوص تو قسمت های اول چندان اتفاق سکسی نداره. البته ممکنه عده ای بگن اگر داستان سکسی نیست چرا تو این سایت منتشر کردم نظر ایشان کاملاً محترم اما در جواب ایشان باید بگم من جز اینجا جایی برای انتشار داستانی که بعضی مواقع محتوای انتقادی و گاهی مواقع محتوای سکسی می‌گیره سراغ نداشتم برا همین اینجا منتشر کردم. بنابراین از دوستانی که این قبیل داستانها براشون جذابیتی نداره خواهش میکنم بی‌خیال این داستان بشن. از طرفی امیدوارم اونایی که به این قبیل داستان ها علاقه دارند از خوندن این داستان لذت ببرند و براشون جذابیت کافی رو داشته باشه.
ماجرای داستان از سال ۱۳۹۶ شروع و از زبان دو نفر روایت میشه (مژده و سعید) که به تناسب نیاز راوی عوض میشه.
این داستان در ۱۲ قسمت طولانی (هر قسمت حدود ۵۰۰۰۰ نویسه) نوشته شده و آماده انتشار است. پس از انتشار قسمت اول در صورتی که از داستان استقبال بشه و لایک بخوره قسمت های بعدی منتشر میشه.
#قسمت اول بدون هیچ اتفاق سکسی پایان می‌یابد#
به امید رضایت مندی شما دوستان می‌ریم سراغ اولین قسمت داستان:
&&&& راوی مژده &&&&
از اول صبح تو دفترش نشسته بودیم تا جلسه تموم بشه و منشی اجازه بده وارد اتاقش بشیم. بالاخره بعد یه ساعت جلسه تموم شدو وقت آقای علوی رئیس اداره بهزیستی شهرستان آزاد شد منشی گفت می‌تونید برید داخل. همراه مهسا وارد اتاق شدیم و سلام کردیم
جواب داد و گفت بفرمایید
مهسا مستقیم رفت سر اصل موضوع و با دل پر گفت آقای علوی مگر ما دخترای خانه «آبشار مهربانی» جزو مددجویان این اداره نیستیم؟
آقای علوی گفت البته که هستید حالا مگه چی شده؟
_شما اول بفرمایید آیا دختران بی سرپرست این خونه به جز خدا و این اداره کسی رو دارند؟
_تا جایی که من اطلاع دارم نه. حالا منظور؟
_حالا اگه یکی از ما مریض شد به خاطر هزینه های درمان که میدونید چقدر کمرشکنه باید چکار کنه؟
_تا جایی که ضوابط اجازه بده و در توان ما باشه کمک می‌کنیم
_همین دیگه مشکل ما همین قوانین و ضوابطیه که شما وضع کردید.
آقای علوی یکه خورد و گفت ما وضع کردیم یعنی چی ما وضع کردیم همه این قوانین به صورت بخشنامه از بالا به دست ما می‌رسه. حالا شما با اینا کار نداشته باشید مشکلتون چیه بگید ببینم چه کاری از دست من بر میاد.
خواست مهسا جواب بده نذاشتم و گفتم آقای علوی مریم پاینده رو یادتون میاد؟
_آره آره می‌شناسمش او تا پارسال تو خوابگاه زیر نظر اداره بود و فکر کنم نتونست دانشگاه قبول بشه و از اینجا اومد به خانه آبشار مهربانی.
+آره خودشه حالا ایشون مشکل قلبی پیدا کردن دکترا گفتن باید خیلی زود عمل بشه وگرنه ممکنه بمیره. بیمارستان رازی یه متخصص قلب داره که گفته سرم شلوغه و نوبت زده برای ۴۰ روز دیگه ولی این بیچاره ۴۰ روز دوام نمیاره. همین سه روز پیش حالش بد شد. رنگش عین گچ دیوار سفید شده بود و فکش قفل کرده بود به حدی که ما فکر کردیم سکته کرده زنگ زدیم اورژانس، آمبولانس اومد برد خدا رو شکر سکته نبود. دیروز مرخص شد ولی باید اون لحظه رو خودتون می‌دیدی با مرده فرقی نداشت. تو بیمارستان رازی آقای دکتر رئوفی (همون که براش نوبت ۴۰ روزه زده) اومد بالا سرش حال و روز مریض رو دید بش گفتیم مریض با این وضع ۴۰ روز دوام نمیاره و ازش خواهش کردیم زودتر عملش کنه که باز حرف خودشو زد: « مریض مثل مریض شما زیاد دارم زودتر از روزی که گفتم جای خالی ندارم» و رفت. بلافاصله پرستار گفت من می‌دونم دردش چیه. زیرمیزی میخواد اگه بتونید ۵ میلیون بهش بدید همین امروز عمل می‌کنه.
آقای علوی گفت ببین چه مملکتی برامون درست کردن که دکتر بیمارستان دولتی عملاً داره رشوه می‌گیره تا وظیفشو انجام بده و کسی هم جلودارش نیست.
مهسا گفت حالا تکلیف این بیچاره چیه باید بزاریم بمیره؟
آقای علوی گفت خب ببرید پیش یه متخصص دیگه شاید زودتر عمل کرد.
داغ کردمو گفتم آقای علوی خودتونو به اون راه نزنید ما اومدیم که شما مشکل این بیچاره رو حل کنید شما طوری حرف میزنید انگار از هیچ چی خبر ندارید
آقای علوی با تعجب گفت من اولین باره می‌شنوم خانم پاینده مریضه از چی باید خبر داشته باشم؟
منو مهسا با تعجب به هم نگاه کردیم و مهسا پرسید یعنی خانم صالحی مددکار بی شعور ما، دو هفته ست اینقدر رفتیم اومدیم ازش خواستیم مشکل رو با شما در میان بزاره تا حالا چیزی به شما نگفته؟
_نه، بعد وقتی دید ما خیلی عصبانی هستیم گفت آخه می‌دونید ایشونم سرش شلوغه ممکنه فراموش کرده باشه. حالا چیز خیلی مهمی نیست بگید جریان چیه من خودم هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم.
گفتم آخه چطور چیز مهمی نیست خیلی هم مهمه چطور یه آدم میتونه اینقدر بی تفاوت و بی‌شعور باشه. مسأله جون آدمیزاده اگه برا ایشون جون یه انسان اینقدر بی ارزشه که فراموش کرده بیجا کرده اومده تو این شغل. هر چند این موضوع از فراموشی نیست بلکه اهمیت ندادن به جون ما دخترای بی‌کس و کاره بعد رو به مهسا گفتم بیا بریم اینجا کسی برا ما کاری نمی‌کنه.
خواستم از اتاق بیام بیرون آقای علوی جلومو گرفت و گفت گذشته ها گذشته با عصبانیت هم مشکلی حل نمیشه حالا که تا اینجا اومدید بگید من چه کاری می‌تونم برا خانم پاینده انجام بدم.
مهسا گفت بزارید من ماجرا رو از اول براتون بگم بعد خودتون فکر کنید چکار باید بکنید
_بفرما گوش می‌دم
_دو هفته پیش مریم حالش بد شد بردمش دکتر. دکتر معاینه کرد و نوار قلب نوشت. نوار قلب گرفتیم و بردیم پیشش وقتی دید گفت باید پیش متخصص قلب ببرید و او را پیش خانم دکتر بهزادی متخصص قلب معرفی کرد قبل اینکه بریم پیش متخصص اومدیم جریان رو به خانم صالحی گفتیم و کمک خواستیم گفت یه ویزیته دیگه خودتون یه کاریش بکنید. دست از پا درازتر رفتیم معاینه تا نتیجه گیری قطعی سه جلسه طول کشید و ما هر بار اومدیم پیش خانم صالحی و به جای اینکه از اداره برا مریم درخواست کمک بده هر بار یه جور ما رو دست به سر کرد و گفت من خودم با رئیس صحبت کردم و دنبال کارتون هستم. از اون طرف دکتر متخصص گفت مریض شما گرفتگی عروق داره و باید زودتر عمل باز رو قلبش انجام بشه و برا بیمارستان سینا نامه نوشت که بستری بشه گفتیم خانم دکتر بیمارستان سینا خصوصیه و هزینه عمل رو باید از جیب بدیم لطفاً برا بیمارستان دولتی بنویسید گفت باشه مشکلی نیست ولی اونجا دیگه من نیستم که عمل کنم باید مریض و پروندشو ببرید پیش متخصص همون بیمارستان بررسی کنه و به صلاحدید خودش عمل کنه اما یادتون باشه مشکل مریض شما فقط با عمل برطرف میشه و هر چه زودتر باید عمل بشه گفتیم حق با شماست اما اینم در نظر بگیرید که هزینه بیمارستان خصوصی بالاست و این دختر کسی رو نداره که براش هزینه کنه. پرسید چطور گفتیم ما چندتا دختر بی‌سرپرستیم که تحت حمایت بهزیستی بزرگ شدیم فکری کرد و گفت من یه نامه برای بهزیستی میدم بهزیستی شاید قبول کرد هزینه بیمارستان رو بده اما اگه نداد اونوقت ببرید بیمارستان دولتی. فرداش باز اومدیم پیش خانم صالحی نامه رو دادیم و جریان رو گفتیم گفت « واه واه چه پر توقع. پولداراش هم نمیرن بیمارستان خصوصی شما گدا گشنه ها انتظار دارید بهزیستی بیاد هزینه عمل تو بیمارستان خصوصی برا شما بده. پس دولت این همه بیمارستان برا چی درست کرده؟ و افراد بی بضاعت رو بیمه سلامت کرده؟ این کارو کرده که این مشکلات نباشه آخر سرم گفت مریم رو ببرید بیمارستان دولتی اگه عمل نکردند اونوقت بیایید » ما هم حرفشو گوش کردیم و رفتیم اما تو این خراب شده دو تا بیمارستان دولتی که بیشتر نداریم بیمارستان امام که کلا متخصص قلب نداره بیمارستان رازی هم همین یه دکترو داره که اونم برا ۴۰ روز دیگه نوبت زده باز اومدیم پیشش گفتیم اینطوری شده. خانم صالحی گفت «خب ۴۰ روز که چیزی نیست صبر کنید» اما آقای رئیس این دختر ۴۰روز دوام نمیاره. این بود کل جریان حالا شما بگید ما باید چکار کنیم.
آقای علوی گفت خانم صالحی درست گفته ما تحت هیچ شرایطی نمی‌تونیم هزینه بیمارستان خصوصی رو بدیم چون همچین بودجه ای به ما نمیدن و از بودجه جای دیگه هم اجازه نداریم برای این کار اختصاص بدیم اما کاری که من میتونم براتون انجام بدم اینه که نامه به بیمارستان رازی بنویسم و شرایط خانم پاینده رو توضیح بدم تا زودتر ایشون رو عمل کنند.
نامه رو گرفتیم و رفتیم بیمارستان رازی. اتاق رییس بیمارستان رو پیدا کردیم و رفتیم پیشش و نامه رو دادیم. او هم یه خط زیر نامه اضافه کرد و گفت اینو به دکتر رئوفی بدین انشاالله که کارتون حل میشه.
چهار پنج ساعت تو بیمارستان پرسه زدیم تا بالاخره آقای دکتر رئوفی رو تونستیم پیداش کنیم و نامه رو بش بدیم ایشون نامه رو خوند و خیلی بی تفاوت گفت نظر این حضرات محترمه ولی وقت من تا ۴۰ روز دیگه پره من که نمیتونم حق کس دیگه رو ضایع کنم بدم به شما حرف من همونه که گفتم بیمار شما باید تو نوبت بمونه.
گفتیم ولی خودتون که دیدید او حالش بده داره از بین میره خدا رو خوش نمیاد.
گفت خدا رو خوش میاد همکارای من همین عمل رو تو بیمارستان خصوصی انجام میدن حدود ۱۰میلون از بیمارستان میگیرن من تو این بیمارستان با کمتر از دو میلیون عمل کنم. مگر پرستار پیغام منو به شما نداد اگه نگران جون بیمارتون هستید باید هزینه کنید.
خشم تمام وجودمو پر کرده بود آخه بعضی ها چطور میتونن اینقدر بی تفاوت در مورد جون یه انسان حرف بزنند. خواستم چهار تا حرف بارش کنم اما متاسفانه این کثافت تنها شانس ما برای عمل مریم بود و نمیشد باش کل کل کرد
مهسا گفت آقای دکتر حالا نمیشه یه رحمی کنید و از مریض ما کمتر بگیرید آخه ما همه بچه پرورشگاهی هستیم و آه در بساط نداریم.
باشه حالا که اینطور میگید میتونم یه میلیون از شما کمتر بگیرم شما ۴ میلیون بدید.
دوباره خواستم بگم چقدر ولخرجی کردی یه وقت ورشکست نشی باز جلو زبونمو گرفتمو از اتاقش زدیم بیرون. دم دمای غروب بود. مهسا گفت حالا چکار کنیم
گفتم باید خودمون یه فکری برا مریم بکنیم
گفت ما چه کاری ازمون بر میاد. باید فردا باز بریم پیش رئیس بهزیستی شاید کاری کرد.
صبح اول وقت باز منو مهسا رفتیم اداره بهزیستی اما رئیس نبود. منشی گفت رئیس امروز نمیاد
پرسیدیم چرا؟ مگه کجا رفته؟
_من چه می‌دونم
گفتم تخته بشه این اداره که بجای اینکه رئیس و کارمندانش دردی از مردم دوا کنند همش فکر خود و خوشگذرونی خودشونند و دیگه منتظر جواب نموندم و از اتاق زدیم بیرون. داشتیم تو راهرو اداره به سمت در خروجی می‌رفتیم که یه نفر از پشت صدامون زد صدای خانم صالحی بود برگشتیم و با غضب گفتیم بفرما چه امری داشتید
_یه لحظه بیایید تو اتاق من کارتون دارم.
داخل اتاقش رفتیم در رو بست و گفت می‌خوام بدونم شما دو نفر دیروز تو اتاق رئیس پشت سر من چی زرزر کرده بودید؟
مهسا گفت خانم صالحی احترام خودتو نگه دار زرزر کرده بودید یعنی چی؟ شما مثلاً بزرگتر و مددکار ما هستید درست نیست از این الفاظ استفاده کنید
_لازم نکرده تو به من یاد بدی چی بگم چی نگم می‌خوام بدونم چی گفته بودی؟
گفتم خیلی دلت میخواد بدونی؟
_آره
+پس خوب گوش بده. من به رئیس گفتم چرا این خانم بی‌شعور، بی‌لیاقت باید مددکار ما باشه؟ کسی که دو هفته ما را سر دوانده و علی‌رغم تلاش ما مشکل ما رو از ریاست مخفی کرده. حالا خودت بگو چرا این کارو کردی؟ مگر تو مددکار ما نیستی و وظیفه تو برطرف کردن مشکلات ما نیست؟
_اولا بی‌شعور خودتی و اون قیافه نحست. دوماً این اداره تا این سن شما بی پدر مادرها رو بزرگ کرده دیگه تعهد نداده تا عمر دارید تاوان کثافت کاری اونایی که شما رو پس انداختند و سر راه رها کردنو بده. چشمتون کور برید کار کنید خودتونو تأمین کنید.
توهین تا این حد قابل تحمل نبود خشم تمام وجودمو فرا گرفت و به سمتش رفتم می‌خواستم بگیرم خفش کنم اما مهسا جلومو گرفت و نزاشت از اون طرف خانم صالحی در رو باز کرد و در حالی که از اتاق بیرون می‌رفت گفت از نظر من شما ها یه مشت آدم بدبخت مفلوک هستید که به درد هیچ چیز نمی‌خوردید و همون بهتر که بمیرید حالا هم زودتر گورتونو گم کنید تا زنگ نزدم به عنوان اغتشاشگر بیان ببرنتون.
خودمو از دست مهسا در اورد و به سمتش رفتم اما او هم سریع رفت پیش همکارش تو اتاق روبرویی. خواستم منم برم تو اتاق که مهسا دستمو محکم کشید و گفت تا شر درست نکردی بیا از اینجا بریم.
+ولم کن تا برم این عوضی رو ادب کنم تا یه بار دیگه حرف دهنشو بفهمه.
_احمق او از خداشه تو دست روش بلند کنی تا برا همیشه نسخمونو بپیچه. برا همین رفت تو اتاق همکارش تا اگه دست بش زدی شاهد داشته باشه پس بیا بریم. بعد به زور منو از اداره بیرون برد.
بیش از یک ساعت با اعصاب داغون تو خیابونا پرسه زدیم اما هیچ رقم این اعصاب لعنتی آرام نمی‌گرفت مهسا گفت ما باید برگردیم اداره و بریم پیش خانم صالحی اما تو باید قول بدی دست روش بلند نمی‌کنی حتی اگه تو رو عصبانی کرد یا دست روت بلند کرد باید خودتو کنترل کنی.
+مگه دیوونه شدی؟ برا چی باید اینکارو بکنیم. که باز ازش حرف بخوریم؟
_اداره پر دوربینه و الان فیلم ما ذخیره شده و ممکنه فردا بخواد پیش رییس بگه تو قصد درگیر شدن با او داشتی و او به همکارش پناه برده. بعد تو میشی آدم بده و او آدم خوبه اما وقتی ببینند تو برگشتی و دست بش نزدی همچین ادعایی نمی‌تونه بکنه.
+فیلم رو خوب اومدی اتفاقاً فیلم مدرکه خوبیه برا ما که ثابت می‌کنه او به ما توهین کرده.
_ خیلی از دوربین مداربسته ها فقط تصویر ضبط می‌کنند صدا ضبط نمی‌کنند. او برا همین با خیال راحت هرچی دلش خواست به ما گفت. چون هر موقع بخواد می‌تونه بزنه زیرش.
+اگه اینطوره پس بریم چون یه چیزی رو دلم مونده که حتماً باید بش بگم.
_منم یه حرفی می‌خوام بزنم که تا عمر داره بسوزه اما اول قول بده دست روش بلند نمی‌کنی تا بریم.
قول دادمو به طرف اداره رفتیم اتاق خانم صالحی بسته بود همکاراش گفتند تو اتاق معاونه.
مهسا گفت حتما رفته از ما پیش معاون شکایت کنه حالا چکار کنیم؟
گفتم من که صبر میکنم بیاد بیرون حرفمو بش می‌زنم بعد میرم.
مهسا مدتی بدون اینکه حرفی بزنه فکر کردو گفت همچی بدم نشد بیا بریم اتاق معاون ولی تو هیچ حرفی نمی‌زنی من می‌خوام یه حرفی بهش بزنم که اگه غیرت داشته باشه میاد بیرون بعد که تنها شدیم تو هر چی دوست داری بش بگو.
وارد اتاق معاون شدیم و سلام کردیم خانم صالحی تا ما را دید گفت شما دوباره با چه رویی به اداره برگشتید
مهسا گفت اتفاقا چون با شما کار داشتیم برگشتیم؛ نا سلامتی شما مددکار ما هستید
خانم صالحی از رو صندلی بلند شد و گفت چی شد به غلط کردن افتاد اومدید معذرت خواهی کنید
مهسا گفت من نمی‌دونم از چی حرف می‌زنی. مگر ما چکار کردیم که معذرت خواهی کنیم؟
_چکار کردید؟ میخواستید منو بزنید. این کمه؟
آقای شمس گفت: خانم صالحی حالا که نزدند شما ببخشید و این موضوع رو اینقدر کش ندید.
مهسا گفت ما اگه دست بزن داشتیم که بعد اون همه توهین و تحقیر که شنیدیم‌ سرمون رو پایین نمی‌انداختیم و بریم … بعد با بغض ادامه داد به قول تو ما آدمای بدبخت و مفلوکی هستیم که عرضه دفاع از آبروی خود نداریم و باید بمیریم.
معاون یه نگاه به مهسا و یه نگاه به خانم صالحی کرد و سرشو به علامت تاسف تکون داد.
خانم صالحی بلافاصله گفت چرا مغلطه می‌کنی؟ من چه توهین به تو کردم که با مظلوم نمایی داری حرف خودتو به کرسی مینشونی؟ بعد رو به معاون اداره کردو گفت آقای شمس حرف اینو باور نکنید این‌ها یه ساعت پیش میخواستند منو بزنند و الان دارند مظلوم نمایی می‌کنند
مهسا گفت ما مغلطه می‌کنیم یا شما اگه ما می‌خواستیم شما را بزنیم که زده بودیم و الان شما اینجا ننشسته بودی. بعد زد زیر گریه و گفت خدا جای حق نشسته و از دل هر کی خبر داره من فقط برگشتم بهت بگم حالا که خودم نمیتونم جلو توهین و تحقیرت رو بگیرم می سپارمت به خدا و از سوز دل نفرین میکنم و از خدا میخوام آنچه امروز تو به ما گفتی روزی که صاحب بچه شدی در حق بچه ات روا داره.
مهسا اینو گفتو راه افتاد. گویی نفرین مهسا کار خودشو کرد چون رنگ خانم صالحی عین گچ سفید شد و درست لحظه ای که داشتیم از اتاق خارج می‌شدیم با صدای گرفته گفت بمون کارت دارم.
مهسا گفت تو که چیزی به ما نگفتی پس نگران چی هستی و از اتاق خارج شدیم. لحظه ای بیشتر طول نکشید که خانم صالحی از اتاق بیرون اومد و تا ما رو دید گفت بیایید تو اتاقم کارتون دارم
همین که وارد اتاقش شدیم گفت ببینید خانم ها من اون لحظه عصبانی بودم یه چی گفتم منظوری نداشتم
گفتم خانم صالحی من نفرین نمی‌کنم چون اون بچه هیچ گناهی نداره که بخواد تاوان کار امروز تو را بده. اما تو امروز اشتباه بزرگی کردی که با ما در افتادی. خودت بهتر از هر کسی میدونی که ما پاک باخته ایم و چیزی برا از دست دادن نداریم اشتباهت این بود که خودتو با یه آدم به قول خودت مفلوک پاک باخته که زندگیش هیچ ارزشی نداره در انداختی. تو اعتقاد داری منو امثال من زیادی هستیم و جای تو را رو زمین تنگ کردیم و باید بمیریم. باشه من میرم میمیرم اما قسم می‌خورم قبل از مردنم چنان زندگیتو به گند بکشم که خودت روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی. این حرف امروز منو از یاد نبر.
از اداره زدیم بیرون دیگه از حال خراب خبری نبود و احساس سبکی می‌کردم به مهسا که هنوز داشت گریه میکرد گفتم خوشم اومد خوب فیلم بازی میکنی و تونستی گریه ساختگی کنی اما حالا دیگه چرا گریه می‌کنی؟
گفت اون موقع گریم دروغی بود اما الان واقعا دلم شکسته و دارم به حال خودم گریه میکنم که چرا یه کثافت در حالی که وظیفه داره حامی ما باشه به خودش اجازه داد اینطور در مورد ما حرف بزنه.
گفتم غصه نخور تاوان حرفشو پس میده خودت میدونی خر بشم کوتاه بیا نیستم.
گفت اگه پای حرفت بمونی منم تا آخرش باهات میمونم. فقط بگو می‌خوای چیکار کنی؟
گفتم باش کاری میکنم که دیگه روش نشه پاشو از خونه بیرون بزاره چه برسه بیاد تو اداره کار کنه.
خندید و گفت چطوری میتونی اینکارو بکنی؟
گفتم نخند چون می‌دونی که اگه تصمیمی بگیرم تا آخرش پاش می‌مونم شده سالها طول بکشه. اما قسم می‌خورم من از حالا به بعد فقط برای یه هدف زندگی کنم اونم اخراج خانم صالحی از اینجاست. و نه فقط برای خودم و تو، برای همه آدم‌هایی که او داره اینجا بشون ظلم می‌کنه و چون نیتم خیره می‌دونم خدا کمکم می‌کنه و راهی جلو پام میزاره.
ظهر خسته و درمونده به خونه آبشار مهربانی رسیدیم تو این خونه، هشت دختر جوان زندگی می کردیم که از کودکی به دلایلی سرپرست خود رو از دست داده بودیم و تو مرکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست تحت نظارت بهزیستی بزرگ شده و تا دیپلم درس خونده بودیم. بهزیستی قانون خاصی داشت و ما فقط سال اول فرصت داشتیم تو کنکور شرکت کنیم و اگه به دانشگاه دولتی قبول می‌شدیم از حمایت بهزیستی بهره‌مند می‌شدیم در غیر این صورت به یه مددجوی معمولی بهزیستی تبدیل می‌شدیم و چاره‌ای جز ترک مرکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست نداشتیم. ما جز کسانی بودیم که سالها قبل دیپلم گرفته بودیم اما دانشگاه قبول نشده بودیم و مرکز رو ترک کرده بودیم.
بهزیستی تنها لطفی که به ما کرده بود یه خونه قدیمی درب و داغون تو یه محله قدیمی شهر برامون اجاره کرده بود که در صورت تمایل اونجا زندگی کنیم و نام این خونه «آبشار مهربانی» بود. هر سال تعدادی از بهزیستی اخراج و بی سر پناه می شدند و به جمع ما می‌پیوستند و از اون طرف عده ای می‌رفتند. (بعضی ها شوهر میکردند، عده ای کار پیدا می کردند و می‌رفتند، بعضی ها هم انقدر از اون وضعیت خسته می‌شدند که حاضر بودند تن به هر کار کثیفی بدهند اما دیگه اونجا نمونند)
مهسا با سه سال قدیمی ترین عضو ما بود
من و سوسن دوسال، زینب و نیلوفر یک سال و مهشید، زهرا و مریم فقط چند ماه سابقه زندگی در اون خونه رو داشتیم.
مهسا رو بخاطر بزرگتر بودن به عنوان لیدر خود انتخاب کرده بودیم. با اینکه همه بچه‌ها رو مثل خواهر دوست داشتیم اما دوستی من و مهسا چیز دیگه ای بود و اکثر مواقع همراه هم بودیم. هیچ کدوم از ما هشت نفر کار درست درمانی نداشتیم چون هر چه تلاش کرده بودیم کسی به ما اعتماد نکرده بود و برای کار کردن از ما ضامن معتبر خواسته بودند و ما چون همچین کسی رو نداشتیم که ضامن ما بشه همچنان علاف و سرگردان بودیم. دست فروشی ،جوراب فروشی ،کتاب فروشی و بالاسری مریض شدن تو بیمارستان مهمترین کارهایی بود که انجام می‌دادیم و همه درآمد ناچیزی داشتند ولی یه چیز در خونه ما بیشتر از هر جای دیگه وجود داشت و اونم صمیمیت و همدلی ما هشت نفر بود. که برای هم مثل خواهر بودیم. فقط زهرا کمی زبان گزنده و اخلاق بچگانه داشت که اونم با صبوری بقیه داشت اصلاح میشد.
وارد خونه که شدیم بچه‌ها به جز مریم که دارو خورده و خوابیده بود بقیه دورمون کردند اما قبل اینکه حرفی بزنیم شرمندگی رو تو چشامون خوندند و چیزی نگفتن.
کمی که گذشت مهسا گفت بچه‌ها همه بیایید تو حیاط کارتون دارم
زهرا گفت نمیشه کارتو همینجا بگی.
مهسا جواب داد نمی‌خوام از سر و صدامون مریم بیدار بشه.
همه رفتیم تو حیاط مهسا گفت برا عمل مریم به پول احتیاج داریم و خبر دارید که ما خیلی تلاش کردیم اما نتیجه نداد و دیگه نمی‌تونیم منتظر بمونیم تا کسی از بیرون کاری انجام بده. مریم عضوی از خانواده ماست و برای نجات جونش باید از جون مایه بزاریم خودتون سراغ دارین منو مژده تو این چند روز هر چی داشتیم خرج کردیم و دیگه آه در بساط نداریم حالا اگه کسی پس انداز داره و دوست داره به مریم کمک کنه رو کنه ببینیم چقدر میشه و چکار باید کرد اولین چراغو سوسن روشن کرد و ۳۰۰ هزار رو کرد دومی رو زینب روشن کرد او ۲۵۰ هزار داد سومی رو مهشید روشن کرد و ۱۵۰ هزار داد نیلوفرم چراغ چهارم رو روشن کرد و او هم۱۵۰ داد. زهرا هم گفت رو من هم ۱۵۰ حساب کنید اما نقد ندارم تو کارته باید برم برا شما کارت به کارت کنم .
مهسا گفت اینکه جمعا یه میلیون شد و تا ۴ میلیون که باید به دکتر بدیم هنوز ۳ میلیون کم داریم حالا مخارج دیگه بماند.
نیلوفر گفت من یه پیشنهاد دارم
همه چشم به دهن نیلوفر دوختیم تا پیشنهادش رو بشنویم گفت بعد از ظهر بریم تو بازار و به تک تک مغازه ها سر بزنیم و درخواست کمک کنیم آدم خیر زیاد هست که اگه شرایط مریم رو بگیم کمک میکنند. همه به فکر فرو رفتند و کمی بعد زینب گفت ولی این کار گدائیه.
مهشید بلافاصله گفت من که روم نمیشه همچین کاری بکنم منم با زینب موافقم.
مهسا گفت اتفاقاً نیلوفر پیشنهاد خوبی داد برای نجات جون مریم لازم باشه گدایی هم می‌کنیم من که انجام میدم حالا کسانی که موافقند اعلام کنند.
غیر از مهشید همه قبول کردیم و قرار شد بعد از ظهر مهشید پیش مریم بمونه و ما شش نفر هر کدام یه مسیرو انتخاب کنیم و شروع کنیم
ناهار خورده بودیم و کم کم داشتیم آماده رفتن می‌شدیم که سوسن گفت مریم کارمون داره.
گفتم نکنه بش گفتید که قراره برای عملش گدایی کنیم.
مهشید گفت زهرا دهن لقی کردو گفت.
با اخم نگاهی به زهرا کردمو گفتم امان از دست تو.
وارد اتاق مریم شدیم. مریم گفت وقتی فهمیدم قراره بخاطر من دست به چه کاری بزنید خیلی ناراحت شدم. من راضی به این همه زحمت شما نیستم چرا بیخیال مریضی من نمیشید مگه خودتون کارو زندگی ندارید اصلأ شاید قسمت نیست من بیشتر از این زنده بمونم و شما بیهوده دارید تلاش می‌کنید.
گفتم مریم؛ جون من یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟
_ بپرس
پرسیدم اگه تو جای یکی از ما بودی و یکی از ما جای تو بودیم تو چکار میکردی بی خیال می‌شدی؟
بیچاره زد زیر گریه و گفت خدا نکنه شما مریض بشید، من تحمل دیدن مریضی هیچ کدوم از شما رو ندارم شما خواهرای منید
+پس از ما چه انتظار داری؟ شاید ما چون سالم هستیم نتونیم حال تو رو درک کنیم اما تو میتونی ما رو درک کنی که بخاطر بیماری تو حال و روز خوبی نداریم و دلمون میخواد تو زودتر خوب بشی زبونم لال سرطان که نداری نشه کاری برات کرد یه بیماری عادیه که چون پول عمل میخواد برا ما گدا گشنه ها سخت شده اما ما تلاش می‌کنیم از زیر سنگم که شده این پولو جور کنیم و تو رو عمل کنیم
_باشه، هرچی تو بگی منم قول میدم اگه زنده موندم هر جور شده این لطفتونو جبران کنم.
+تو اول باید قول بدی دیگه نا امیدانه حرف نزنی. پس حق نداری بگی شاید قسمت نیست بیشتر از این زنده بمونم اتفاقاً تو باید زنده بمونی و خوب بشی و یه عمر با سربلندی زندگی کنی تا پوز بدخواهانی مثل خانم صالحی اشغال رو به زمین بزنی. این بزرگترین کاریه که تو باید برا ما انجام بدی.
مریم اشکاشو پاک کرد و گفت قول میدم دیگه از مردن حرفی نزنم.
مهسا گفت بچه‌ها فراموش نکنید ما این کارو برا مریم می‌کنیم پس حتی اگه در آمد خوبی داشته باشه بعد عمل مریم دیگه نباید ادامه بدیم و باید با کار شرافتمندانه زندگی کنیم همگی موافقید؟
همه حرف او رو قبول کردیم و قول دادیم و قسم خوردیم که بعد جمع شدن پول عمل دیگه ادامه ندیم.
از خونه زدیم بیرون من یکی از خیابان‌های معروف شهر و انتخاب کردم به تک تک مغازه ها سر میزدم و مختصری شرح حال از مریم می گفتم. بعد بعضی‌ها با رغبت و بعضی ها با تردید مبلغ ناچیزی کمک می‌کردند و من در دو حالت ازشون تشکر می‌کردم.
بیش از دو ساعت این کارو انجام دادم دم دمای غروب همه پولهایی که گرفته بودم و مرتب کردم و شمردم ۵۲ هزار شد داشتم به این فکر می‌کردم که اگه به همین منوال جلو بریم و شش نفره گدایی کنیم چندین روز زمان می‌بره تا پول مورد نیاز جمع بشه که در همین موقع به یه فروشگاه بزرگ لباس که تازه افتتاح شده بود رسیدم از بیرون یه نگاه کردم دیدم غیر از یه پسر جوون کسی توش نیست وسوسه دزدی اومد سراغم با خودم گفتم مریم بیچاره داره روز به روز جلومون آب میشه با گدایی هم که حالا حالا ها این پول جمع نمیشه، چطور دکتر رشوه می‌گیره مشکل نداره من برا سلامتی دوستم دزدی بکنم مشکل داره!؟ و با این توجیه وجدانمو قانع کردم و بدون اینکه جوانب رو بسنجم خودمو به خدا سپردم و رفتم داخل. پسره رو فرستادم دنبال نخود سیاه و خودمو به دخل رسوندم بازش که کردم چشمم خورد به چند تا تراول پنجاهی که رو هم بودند و مقداری اسکناس دهی و پنجی که پخش بودند تو دلم گفتم حالا این شد یه چیزی و همه پولها رو برداشتمو مچاله هل دادم تو کیفم نگو پسره منو دیده بود و موقعی که فکر کردم کار تمومه گیر افتادم.
او درو قفل کرده بود و ازم توضیح می‌خواست برای نجات خودم دست پیش گرفتم و طلبکار شدم. تو گوشش زدم و گفتم من دزدی نکردم تو قصد دست درازی به من داشتی یه دفعه سر و کله یه خانم میانسال از طبقه بالا پیدا شد.
داشتم تو دلم به خودم لعنت می‌گفتم که این چه کاری بود کردم و دنبال راه چاره بودم که پسره به دوربین ها اشاره کرد، تو دلم گفتم واااای بدبخت شدم آخه حماقت تا این حد؟چرا حواسم به دوربینها نبود خدایا حالا چیکار کنم کاش مهسا اینجا بود و بهم یادآوری می‌کرد اینجا دوربین داره. کاش سر و کلش پیدا میشد و گندی رو که زدم جمع می‌کرد. لرزش عجیبی تو دست و پام افتاده بود و اشکم می‌خواست جاری بشه که یه دفعه خانمه گفت دنبالم بیا بالا.
نفس راحتی کشیدم و تو دلم گفتم آخی راحت شدم اگه خانمه به دادم نمی‌رسید حتماً سکته میکردم سرمو انداختم پایین و پشت سرش راه افتادم وقتی رسیدیم بالا تمام پولی رو که از دخل کش رفته بودم در آوردم و گذاشتم رو میز.
بدون اینکه نگاهم کنه گفت حیف تو نیست با این همه خانمی دزدی میکنی؟
گفتم خانم به تمام مقدسات قسم من تو عمرم دزدی نکرده بودم نمی‌دونم چی شد تو یه لحظه تصمیم گرفتم و دست به چنین کار احمقانه ای زدم.
مشخصه که این کاره نیستی اگه دزد بودی می‌فهمیدی اینجا با این همه دوربین جای دزدی نیست. حالا بگو چی وادارت کرده بود دست به این کار بزنی.
بغضم ترکید و اشکم جاری شد گفتم خانم از دلم خبر نداری که اگه می‌دونستی بهم حق می‌دادی.
گفت به دلم افتاده دختر پاکی هستی می‌خوام کمکت کنم پس از من نترس و راحت حرف دلتو بزن.
سفره دلمو باز کردم و سیر تا پیاز زندگیمو براش تعریف کردم و گفتم الانم برای کمک به دوستم که باید عمل بشه این کارو کردم.
گفت بنظرم همه حرفات صادقانه بود اما برای اینکه خیالم راحت بشه از بهزیستی سوال می‌کنم اگه دروغ نگفته باشی و واقعا بی پناه و بی سرپرست باشید همه شما رو اینجا سرکار میزارم و هزینه عمل دوستتم میدم.
چند دقیقه پیش از ترس داشتم سکته می‌کردم و الان داشتم از خوشحالی بال در می‌اوردم گفتم خانم بخدا شما یه تیکه جواهری بگو چطور میتونم این همه لطفتونو جبران کنم.
گفت من هر کاری میکنم بخاطر خودمه و نیاز به جبران نیست تو فقط دختر خوبی باش و دیگه از این کارها نکن.
اشکام دوباره جاری شد و گفتم خانم واقعا ازت ممنونم شما یه خانم نمونه هستی من هیچوقت مادر به خود ندیدم اما الان آرزو می‌کنم کاش مادری مثل شما داشتم.
گفت منم دختر ندارم پس اگه دوست داری مادرت میشم. در یه لحظه مهرش به دلم افتاد و فارغ از هر چیزی ناخودآگاه و بی اراده خودمو تو بغلش انداختم. او مثل یه مادر دلسوز نوازشم میکرد و من اشک شوق می‌ریختم چه لحظه با شکوهی بود و چه حس خوبی داشتم انگار تازه متولد شده بودم و دیگه از خدا چیزی نمی‌خواستم.
مدتی بعد از بغلش خارج شدم و مشغول صحبت کردن شدیم حرفاش پر از امید و دلگرمی بود. اولین بار بود کسی اینگونه صمیمانه باهام حرف میزد. همینطور که گپ می‌زدیم پسری جوان از پله‌ها بالا اومد اول فکر کردم همونه که زدم تو گوشش نمی‌دونستم با چه رویی تو صورتش نگاه کنم اما همین که سرمو به سمتش چرخونم پسری دیدم قد بلند و چهارشونه و خیلی خوشتیپ از اونایی که دل هر دختری رو می‌بره. نمی‌دونم چرا وقتی دیدمش همه چی یادم رفت و اینقدر ازش خوشم اومد که نتونستم ازش چشم بردارم او هم منو نگاه میکرد اما نمی‌دونم چش شد که بدون هیچ حرفی برگشت پایین.
گفتم خانم این پسره کی بود؟ چرا اومد بالا و بی سر صدا برگشت.
گفت من ندیدمش بعد تا دم پله‌ها رفتو به پایین سرک کشید و برگشت گفت پسرمه و البته صاحب اینجا. احتمالا پویا(همونی که پایین دیدی) بش زنگ زده. او هم اومده سر و گوش آب بده ببینه چه خبره؟ ولی نگران نباش من نمیذارم برات دردسر درست کنه. بعد منو فرستاد تو اتاق پروف گفتم این چه کاریه؟
گفت میخوام یه دست لباس نو بدم بپوشی از فردا بیایی اینجا کار کنی.
گفتم به شرط اینکه بعداً از حقوقم کم کنی می‌پوشم.
گفت باشه. بعد یه شلوار جین یه مانتو یه شال و یه پافر داد پوشیدم و وقتی دید اندازش خوبه و با هم ست شده گفت بکن بیا بیرون. وقتی دوباره لباسهای قبلی رو پوشیدم و اومدم بیرون دیدم یه شورت و سوتین، یه دست لباس تو خونه ای، یه تی شرت و یه بلوز با اونایی که پروف کرده بودم همه رو بسته بندی کرد و گفت مبارکت باشه.
گفتم خانم واقعا منو شرمنده کردی.
گفت بعداً یادم بنداز از حقوقت کم بذارم، بعد همه لباس‌ها رو تو یه کیسه بزرگ گذاشت و نشست به منم گفت بشین.
وقتی نشستم شمارمو گرفت و شمارشو بهم داد باز دوباره کلی با هام حرف زد و بهم امید داد.
حرفاش که تموم شد گفتم خدا شما رو برا ما حفظ کنه و از مادری کمتون نکنه. منم قول میدم از فردا بیام اینجا از جون و دل براتون کار کنم حالا دیگه اگه اجازه بدید باید برم.
در همین موقع پسر خانم اخلاصی دوباره اومد بالا و بعد چند جمله که رد و بدل شد گفت ۱۱۰ اومده این خانمو ببره.
یه لحظه دنیا تو سرم خراب شد
&&& راوی سعید &&&
از باشگاه بدنسازی بیرون زدم چیزی تا غروب نمونده بود هوای سرد پاییزی کوههای زاگرس به تنم خورد و سردم شد چون عرق تنم خشک نشده بود سریع خودمو به ماشینم رسوندم تا سرما نخورم، استارت زدمو حرکت کردم تو راه خونه بودم که پویا زنگ زد و با پریشانی گفت سعید هر جا هستی سریع خودتو برسون! (پویا پسر خالمه که ۲۵ سالشه و به خاطر اینکه با من تو یه سال به دنیا اومده از بچگی با هم بودیم، با هم بزرگ شدیم و خیلی خیلی با هم صمیمی هستیم و از برادر نداشته برام عزیزتره.)
با نگرانی پرسیدم مگه چه اتفاقی افتاده؟
گفت دزد گرفتم.
با تعجب گفتم دزد توی فروشگاه !!
_آره خودتو زودتر برسون.
+زنگ بزن ۱۱۰, منم تا ده دقیقه دیگه اونجام، فقط مواظب باش فرار نکنه. بدون خداحافظی قطع کرد مو سریع به سمت فروشگاه تغییر مسیر دادم.
سال پیش بعد از فوت پدر بزرگم ثروت هنگفتی به من که تنها وارثش بودم رسید ومن یه شبه ره صد ساله طی کردم و شدم سرمایه دار. یکی از اموالی که بعد انحصار وراثت به دستم رسید یه ساختمون تجاری دو طبقه بزرگ بود که در مرکز شهر قرار داشت
شهر ما یکی از مهمترین شهرهای کشاورزی در غرب کشوره و پدربزرگم تا زنده بود از اون مکان تجاری به عنوان پایگاهی برای خرید و فروش محصولات کشاورزی استفاده می‌کرد اما من از روزی که به دنیا اومدم در ناز و نعمت بزرگ شدم و هرگز دنبال چنین کارهایی نرفتم و برای همین سررشته ای در شغل پدر بزرگم نداشتم که ادامه بدم بنابراین به پیشنهاد و راهنمایی مادر و دایی هام با کلی تغییرات اونجا رو به یه فروشگاه بزرگ لباس در دو طبقه (پایین مردانه و بالا زنانه و بچه گانه) تبدیل کردم. ده روز پیش فروشگاهم رو که از انواع پوشاک خارجی و ایرانی پر کرده بودم افتتاح کردم و مدیریت طبقه بالا را مادرم و پایین را به پویا سپردم و قرار بود بزودی چند تا خانم برای همکاری استخدام کنیم.
زودتر از ده دقیقه جلوی فروشگاه رسیدم در شیشه ای که باید اتوماتیک وار باز میشد باز نشد. با انگشت چند تا تقه به در زدم که پویا وقتی منو دید سنسور را فعال کرد و در باز شد. رفتم تو غیر پویا کسی نبود گفتم چرا در رو قفل کردی؟
_دزده می‌خواست فرار کنه که در رو قفل کردم. وقتی هم که زنگ زدم ۱۱۰ گفت بهتره در قفل بمونه تا مأمورین ما برسن.
فکر کردم خواسته سر به سرم بزاره لحن جدی گرفتمو گفتم انتر خان محیط کار که جای مسخره بازی و شوخی نیست، گرفتی ما رو؟ من اینجا دزد نمی‌بینم !؟
_باشه من انتر ولی اینقدر کسخل نیستم که به تو زنگ بزنم بگم دزد اومده در فروشگاه رو ببندم و اینجا بشینم تا تو بیایی لیچار بارم کنی. اگه دزد را نمی‌بینی بخاطر اینه که خانم دزده بالا پیش مامانت تشریف دارن.
با تعجب گفتم ببینم درست شنیدیم‌، گفتی دزد خانمه؟
طوری که میخواست بی احترامی منو تلافی کرده باشه با دلخوری گفت بله منتر خان.
از جوابش خندم گرفت و با لحن نرم و توام با خنده و شوخی گفتم ناراحت شدی انتر جونم معذرت می‌خوام و همینطور که می‌خندیدم به سمت پله ها روانه شدم.
لبخند رو لباش نشست و گفت گمشو بابا
از پله ها بالا رفتم و وارد طبقه بالا که شدم از فاصله چند متری مامان رو دیدم که پشت به من و پله ها ایستاده بود و حرف میزد در مقابلش دختری دیدم جوان قد بلند و خوش هیکل با صورتی سفید و زیبا و اندامی رو فرم و ورزشکاری اما با سر و لباسی کهنه، به حرفهای مامان گوش میداد. خدایی عجب لعبتی بود با همون یه نگاه حسابی چشمو گرفته بود و باید به چنگش می آوردم.
در حالیکه در ذهنم نقشه شومی برای تصاحبش می‌کشیدم بدون هیچ حرفی به پایین برگشتم و به پویا گفتم خاک بر سر بی شعورت کنند.
پویا شاکی گفت دوباره چی شده؟
گفتم آخه کدوم احمقی همچین هلویی رو به پاسگاه تحویل میده که تو به ۱۱۰ زنگ زدی
_اولا که خودت گفتی زنگ بزن، در ثانی دزد را باید تحویل قانون داد تا ادب بشه وگرنه یاد میگیره و دوباره تکرار می‌کنه.
+نه عزیزم همچین دزدی رو به جای قانون خودم باید ادب کنم
_چطوری؟
باید چنان از کس و کون او را گایید که دیگه هرگز هوس دزدی نکنه.
خندید و گفت دوست دخترات کم بودن اینم میخوای به کلکسیونت اضافه کنی؟
+اوف نگو که اگه بشه چی میشه و سپس خندیدم و ادامه دادم آخه نادون این کجا دوست دخترام کجا؟ حالا بگو این نگون بخت چی دزدیده و چطوری مچشو گرفتی؟
فیلم دوربین مداربسته رو به زمان ورود دختره به فروشگاه برگردوند و پلی کرد و همزمان با پخش فیلم گفت وقتی اومد داخل من تنها بودم مدتی به دور و بر نگاه کرد فکر کردم لباس زنانه می‌خواد بش گفتم خانم لباسهای زنانه بالاست میتونید برید بالا تا همکارم راهنمایی تون کنه گفت نه، برا پدرم لباس مردانه می‌خوام (پویا به آخرین قسمت فروشگاه اشاره کرد و ادامه داد) یه پیرهن مردونه از اونجا سفارش داد رفتم بیارم یه لحظه سرم رو چرخوندم دیدم دختره پشت میز اومده و دستش تو دخله. پیراهن رو برداشتم و سریع برگشتم دختره کشو را بسته بود و از پشت میز رد شده بود. اومدم پیرن را جلوش گذاشتم و اول با ریموت در رو قفل کردم بعد گفتم خانم پشت میز من چیکار میکردی؟گفت چی؟ گفتم داشتی دزدی می‌کردی؟ بش برخورد و گفت بی‌شعور حرف دهنتو بفهم چرا تهمت می‌زنی؟ بعد با بی اعتنایی خواست بره که دید در باز نشد برگشت و گفت چرا این در لعنتی باز نمیشه به سمتش رفتم و گفتم اول در مورد کاری که کردی توضیح بده بعد در باز میشه که محکم زد تو گوشم و صداشو برد بالا و گفت بهم تهمت زدی بعد در را هم قفل می‌کنی، سریع در رو باز کن من برم
وقتی زد تو صورتم خیلی از دستش عصبانی شدم و خواستم بزنم تو گوشش که صدای مامانت رو شنیدم که گفت معلومه اینجا چه خبره؟
گفتم خاله، دختره بی‌شعور دزدی کرده و می‌خواست فرار کنه در رو قفل کردم برگشته زده تو گوشم و دو قورت و نیمش هم باقیه!!
دختره گفت بله که می‌زنم تو در را بستی تا به من دست درازی کنی.
گفتم احمق یه چی بگو بتونی ثابت کنی بعد دوربینها رو نشونش دادم و گفتم اینجا دوربین داره و همه چی رو ضبط کرده وقتی به جرم دزدی و سیلی که بهم زدی ازت شکایت کردم ببینم این‌ها رو میتونی جلو قاضی بگی.
دختره دهاتی احمق تازه متوجه دوربینها شده بود و غلط کردم را تو چشمها و صورتش می‌ شد دید که مامانت به دادش رسید و گفت: این بچه بازی رو تموم کنید.، بعد به دختره گفت: دنبال من بیا بالا، و به من هم گفت این موضوع را بزار به عهده من، خودم حلش میکنم. بعد ‌پله ها را گرفت و رفت بالا، دختره هم پشت سرش راه افتاد که بش گفتم برو که شانست گفت و همین که رفت بالا به تو زنگ زدم.
همینطور که پویا ماجرا رو تعریف کرده بود فیلم دوربین‌ها را دیدم که صحت حرف‌های او را تأیید می‌کرد نگاه به صورت پویا کردم دیدم جای انگشت‌های دختره رو صورتش مونده گفتم آخ بمیرم برات چه سیلی هم زده بهت جاش قرمز شده.
_بشکنه دستش وقتی خوابوند زیر گوشم از بس دستش سنگین بود یه لحظه سرم گیج رفت هنوزم یه طرف صورتم بی حسه.
از حرفش خندم گرفت و گفتم پویا یعنی خاک بر سرت آخه نفله چطور گذاشتی یه دختر بزنه تو صورتت. و باز خندیدم و ادامه دادم به من گفتی ولی دیگه جایی نگو وگرنه مضحکه عام و خاص می‌شی.
_ه ه ه آره بخند ! خودت که دیدی چطور ناغافل زد من از کجا می‌دونستم اینقدر قلدره. من هرگز فکرشو نمی‌کردم همچین غلطی بکنه ولی خیلی شانس آورد که مامانت رسید اگه خاله دخالت نمی‌کرد می‌دونستم باش چکار کنم.
+شوخی کردم داداش به دل نگیر، در ضمن نگران نباش من براش نقشه دارم مطمئن باش به زودی تاوان کارش رو پس میده و کاری می‌کنم که زیر جفتمون بخوابه.
_چکار می‌خوای بکنی؟
+الانه که سر و کله مامور ها پیدا بشه همین که اونا رسیدند من میرم بالا و ازش می‌خوام یا خودشو به مامورها معرفی کنه یا هر کاری خواستم برام انجام بده و مطمئنا او راه دوم را انتخاب می‌کنه.
_ تو از کجا می‌دونی شاید تن به قانون داد و به تو پا نداد.
+به سر و وضع دختره نگاه کن فلک زدگی از سر و روش می‌باره این نشون میده کس و کار درستی نداره. با شرایطی که داره حاضر نمیشه برا خودش یه دردسر دیگه بتراشه پس چکار می‌کنه بی سر و صدا میاد یه دست به من میده و خودشو نجات میده.
_ این به کنار تو که جلو مامانت نمی‌تونی همچین پیشنهادی بش بدی.
+فکر اونجا رو هم کردم برا همین صبر میکنم تا مامورها برسند بعد سریع میرم بالا و از مامان می‌خوام بیاد مأمور ها رو دک کنه و مطمئنا مامان قبول می‌کنه. فقط یادت باشه مأمور ها که اومدن تو دخالت نکن صبر کن تا مامان بیاد ردشون کنه برن.
_باشه، تو هم خاله رو زود بفرست پایین چون ممکنه اونا سوال پیچم کنند و من ندونم چی جواب بدم.
مدتی صبر کردیم تا بالاخره سر و کله مامورین خدوم و زحمتکش🤣😃 نیروی انتظامی پیدا شد به پویا گفتم ریموت در را بزن و خودم طبق نقشه قبل از اینکه دیده بشم از پله‌ها بالا رفتم دیدم دختره و مامان دو تا صندلی رو به رو هم گذاشتن و دارن میگن و می‌خندن. دختره تا منو دید از جاش بلند شد ایستاد و سلام کرد بدون اینکه جواب بدم رو به مامانم گفتم بابا دستخوش دزد فروشگاه رو آوردی بالا داری باش میگی و میخندی؟
دختره خجالت کشید و سرشو پایین انداخت و آهسته گفت شرمنده ام و معذرت می‌خوام لطفاً مرا ببخشید.
مامان گفت پسرم این خانم دختر خوبیه کارش هم دزدی نیست این بار هم از روی نادانی یه اشتباهی کرده و الان پشیمونه باید او رو ببخشیم و حتی کمکش کنیم.
گفتم فعلا وقت این حرفا نیست پویا خیلی از دست او ناراحت بوده و زنگ زده ۱۱۰، الان مامورها اومدن او رو ببرن من که نمی‌دونم چکار کنم خودت هر رقم می‌دونی جمعش کن.
مادرم سراسیمه از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت و به خیابان سرک کشید و وقتی ماشین کلانتری رو دید کلافه گفت پسره سر از خود.
همزمان رنگ از رخ دختر پرید و مثل گچ سفید شد و به پای مامان افتاد و گفت خانم تو رو خدا کمکم کنید من آبرو دارم نزارید مامورها منو با خود ببرن قسم می‌خورم هر جور شده این لطفتون رو جبران کنم.
باشه دخترم نگران نباش و از اینجا تکون نخور تا من اینا رو رد کنم برن و از پله‌ها پایین رفت.
بعد رفتن مامان بار دیگه دختره رو که نگران در گوشه‌ای ایستاده بود برانداز کردم. واقعا قد و قامت زیبا و اندام خوش تراش و رو فرمی داشت گویا خداوند تمام هنرش رو در خلق او بکار برده بود. چند قدم به سمتش رفتم و گفتم اشکاتو پاک کن و بگو اسمت چیه؟
گریش رو قطع کرد و گفت مژده.
+به به چه اسم قشنگی داری.
_مرسی
+اما خودت از اسمت هم قشنگتری.
_ولم کنید الان وقت تعریف کردن نیست.
+نگران چی هستی نترس اتفاقی نمی افته.
_واقعاً ؟!
+البته تا زمانی که من نخوام.
یکه خورد و سرشو بالا آورد و گفت متوجه منظورتون نشدم !؟
وای خدای من برای اولین بار داشتم باش چشم تو چشم می‌شدم چشمانی درشت و زیبا و مسحور کننده، لامصب انگار تو چشماش سگ بسته بود بس که گیرا بود از صورتش نگم که دیگه کم و کاستی نداشت و آخر همه زیبا رویانی بود که تا به حال دیده بودم.
زبانم از دیدن اون همه زیبایی بند اومده بود و نمی‌تونستم چشم ازش بردارم که متوجه هیزی نگاهم شدو سرشو پایین انداخت.
دوباره زبانم باز شد و گفتم حیف این همه زیبایی و وجنات نیست که دزدی می‌کنی؟
_اشتباه کردم حماقت کردم باور کنید این اولین و آخرین باری بود که همچین غلطی کردم شما بزرگواری کنید و ببخشید
+هر اشتباهی تاوان داره اینو می‌دونی
_تاوان اشتباهم رو میدم فقط از من شکایت نکنید
+بزار شفاف حرفمو بزنم و خیالتو راحت کنم درسته که مامان رفته تا مامورها را رد کنه اما من مالک این فروشگاهم و منم که باید از شکایت بگذرم بنابراین تو دو راه بیشتر نداری یا باید خودتو امشب در اختیار من بذاری یا همین الان از پله‌ها پایین بری و خودتو به عنوان دزد به مامور ها معرفی کنی راه سومی هم وجود نداره.
بدن دختره بیچاره به لرزه افتاد و شروع به التماس کرد تو رو به مقدسات قسمت میدم و ازت خواهش میکنم از من بگذر. من یه دختر بی کس و بی پناهم تو را خدا از من این کارو نخواه هر کاری بخواهی برات انجام میدم ولی این کارو نمی‌تونم.
وقتی مطمئن شدم بی کس و کاره تو دلم گفتم چه عالی و به جای اینکه دلم بسوزه بیشتر خیالم راحت شد که هر کاری باش بکنم کسی رو نداره که بعداً برام مشکل ساز بشه. برا همین گفتم حرف من همونه که گفتم پس الکی خودت و منو اذیت نکن.
باز با گریه و التماس گفت بهت نمیاد اینقدر بی‌رحم باشی تو رو جون مادرت و به جوونی خودت قسمت می‌دم به من رحم کن و از من بگذر
کلافه گفتم: اه بس کن، خستم کردی.
اینبار با لحنی متفاوت گفت من حاضرم بمیرم و تن به چنین کاری ندم.
بی‌تفاوت گفتم لازم نکرده بمیری اگه میخوای از دستم راحت بشی برو خودتو تسلیم مامورها کن اما فراموش نکن من از شکایتم صرف نظر نمیکنم و تازه پویا هم به خاطر سیلی که بش زدی ازت شاکی میشه، اما اگه با من کنار بیایی من صدا پویا رو میندازم حالا دیگه خود دانی.
دختره دیگه حرفی نزد. به نظرم اومد داره وانمود می‌کنه که میخواد تصمیم بگیره و به این شکل زمان بخره تا مامورها برن و مامان بیاد و او را از دست من نجات بده، برای همین آب پاکی را رو دستش ریختم و گفتم اگه داری فکر میکنی که با رفتن مامورها مشکلت حل میشه بزار بگم اشتباه میکنی من با مامورها آشنام و هر وقت زنگ بزنم برمی‌گردن، حتی اگه فرار هم کنی از طریق فیلمی که ازت ضبط شده شناسایی ات می‌کنند و تو یه چشم به هم زدن پیدات می‌کنن تازه اگه فرار کنی فیلمت رو تو فضای مجازی پخش می‌کنم تا دیگه آبرویی برات نمونه.
جدی و مصمم جلوم ایستاد و گفت کافیه دیگه لازم نکرده تهدیدم کنی من تصمیمم رو گرفتم و خودم می‌دونم باید چکار کنم.
از لحن کلامش یه لحظه فکر کردم میخواد بره پایین و خودشو تسلیم کنه برا همین آماده بودم جلوشو بگیرم (چون دلم راضی نبود او را تحویل بدم یا فیلمش رو پخش کنم فقط با این تهدید ها می‌خواستم او را به چنگ بیارم) اما بر خلاف تصورم گفت باشه من امشب را با تو سر می‌کنم اما باید بهم قول بدی که از فردا صبح دیگه هرگز کاری باهام نداشته باشی، دنبالم نیایی، ازم شکایت نکنی و فیلمم رو پخش نکنی، حالا قول میدی؟
با لبخند پیروزمندانه گفتم آفرین مژده خانم حالا شدی دختر خوب معلومه که قول میدم
_قول مردونه دیگه.
مصمم گفتم آره قول مردونه.
_یه شرط دیگه هم دارم باید هر جا می‌ریم فقط ما دو نفر باشیم.
+خب معلومه که فقط ما دو نفریم.
_مثلا همین پسره که بهش سیلی زدم اگه بخواد به بهانه‌ی سیلی یا هرچیز دیگه ای بیاد من قرارمون رو به هم می‌زنم.
یاد حرفی که به پویا زده بودم افتادم و با اینکه گفته بودم دختره رو زیر خوابش می کنم اما چاره نداشتم و باید شرط مژده رو می‌پذیرفتم و پویا رو یه جور قانع می‌کردم که از مژده بگذره. گفتم نگران نباش اون با من، همون‌طور که قبلاً گفتم خودم صداشو میندازم که نه ازت شکایت کنه نه باهات کاری داشته باشه.
_حالا که قبول کردی باید قسم بخوری زیر قولت نمی‌زنی.
+باشه من حاضرم سر هر چی گفتی قسم بخورم.
دست کرد از تو کیفش یه قرآن جیبی بیرون آورد و گفت باید دست بزاری رو قرآن و قسم بخوری.
خندم گرفت و گفتم من تا حالا دزد قرآن خون ندیده بودم
_ وقتی از دل آدما خبر نداری قضاوت نکن حالا قسم میخوری به همه حرفایی که زدی عمل کنی یا نه؟
گفتم خوشم اومد دختر زرنگی هستی باشه من قسم می‌خورم به هر چی گفتم عمل کنم اما قبلش تو هم قسم بخور کلکی تو کارت نیست و قصد فرار نداری که اگه فرار کنی همون‌طور که گفتم پیگیرت میشم و از طریق قانون پدرت رو در میارم.
قرآن رو بین دو دستش گذاشت و گفت من به همین قرآن قسم می‌خورم که اگر تو به قول و قرارت عمل کنی امشب رو با تو سپری کنم و فرار نکنم.
+قرآن رو ازش گرفتم و بار دیگه حرفایی رو که زده بودم تکرار کردم و قسم خورم.
قرآن رو از دستم گرفت و گفت یادت باشه هم قول دادی هم قسم خوردی پس اگه زیرش زدی طرفت دیگه من نیستم و با خدا طرفی.
با اینکه آدم خیلی معتقدی نبودم اما همیشه برای خدا و کتابش احترام زیادی قائل بودم و از مکافات اینکه بزنم زیر قسم قرآن هراس داشتم. گفتم آره همه اینها رو می‌دونم و مطمئن باش بیشتر از تو بش پایبندم اینو گفتم و رفتم لبه پله‌ها و گوش دادم دیدم مامان داره با زبون بازی مأمور ها رو دک می‌کنه. کمی بعد صدای مأمور ها رو دیگه نشنیدم برگشتم پشت پنجره و اندکی بعد از گوشه پنجره سرک کشیدم و دیدم که ماشین کلانتری حرکت کرد و رفت.
برگشتم و به مژده نگاه کردم قرآن رو محکم تو دستاش گرفته بود و باهاش حرف میزد گفتم خیالت آسوده باشه مامورها رفتن.
قرآن رو تو کیفش گذاشت و گفت خیالم زمانی آسوده میشه که تو هم ازم بگذری و بزاری برم.
گفتم دیگه قرار نشد حالا که مامورا رفتن زیر قول و قرارمون بزنی.
_من زیرش نزدم ولی ازت عاجزانه خواهش میکنم مردانگی کن و بزار برم اگه بزاری برم با اینکه چیزی ندارم این لطفتو جبران کنم اما تا عمر دارم دعا گویت میشم.
+خیلی جدی گفتم حرفشو نزن من اجازه نمیدم بری.
او هم خیلی جدی جواب داد پس بذار خیالتو راحت کنم من حتی اگه تا صبح پیش تو باشم دست تو به من نمی‌رسه یعنی من این اجازه رو بهت نمیدم پس سنگین تر بودی میذاشتی برم اینطوری حداقل مردانگی ات تو خاطرم می‌موند.
بلند زدم زیر خنده و گفتم باشه بزار بریم خونه ببینم چقدر می‌تونی رو حرفت بایستی و جلو من مقاومت کنی.
دیدم دیگه چیزی نگفت رو صندلی نشستم و دوباره چشم به اندامش دوختم داشتم تو ذهنم آنالیزش میکردم که متوجه شد و گفت از این نگاه هیزت حالم بهم میخوره بعد پشتش رو به من کرد و خواست با دور شدن از من خودشو از تیر نگاهم خلاص کنه که چشمم خورد به کون برجسته اش که وقتی راه می‌رفت حتی توی شلوار هم لرزشش رو می‌شد دید با پررویی گفتم جوووون چه کون ژله ای خوش فرمی داری.
برگشت و کشدار گفت مررررض پسره هیز بی حیا.
گفتم حالا هر چی دلت میخواد حرف بارم کن شب که این کونتو ترکوندم بلبل زبونی یادت میره.
_آره به همین خیال باش شتر در خواب بیند پنبه دانه …
کل کل رو بیخیال شدم و گفتم یه لحظه بیا کارت دارم
برگشت نگام کرد و گفت چکارم داری؟
+تو بیا میفهمی
وقتی اومد اشاره به اندامش کردم و گفتم خدایی حیف این تن مانکنی نیست این لباس کهنه و بی ریخت رو بهش آویزون کردی می‌خوام یه دست لباس شیک بهت هدیه بدم.
مسخره آمیز گفت لازم نکرده از تو به ما رسیده نمی‌خواد ولخرجی کنی.
+واقعاً خیلی قدر نشناسی! اینه جواب خوبی؟ بد کردم تو رو دست قانون ندادم؟ بد کاری می‌کنم می‌خوام بهت هدیه بدم؟
_بهترین هدیه ای که میتونی به من بدی اینه که بذاری برم اگه مردی و راست میگی این کارو بکن.
+دوباره که برگشتی سر خونه اول گفتم که نمیشه یعنی اگه خودم هم بخوام دلم نمیذاره آخه لعنتی نمیدونی چقدر چشمم رو گرفتی، من دوست دختر زیاد داشتم، همین الان هم سه تا دوست دختر دارم و با همشون هر کاری خواستم کردم و می‌کنم اما هیچکدوم از اونا که داشتم و اینا که دارم انگشت کوچیکه تو نمیشن تو با همشون فرق داری.
_شاید به قول تو خوشگلم اما پاک و نجیبم چرا میخوای بخاطر یه اشتباه کوچیک منو بی عفت کنی؟
+نشنیدی از قدیم میگن خوشگلی درد سر داره؟ مقصر خودتی که اینقدر خوشگلی و من نمیتونم دست از سرت بردارم حتی اگه این اتفاق هم نمی‌افتاد و تو رو جای دیگه می‌دیدم تلاش می‌کردم بدستت بیارم پس چه انتظار داری حالا که شانس تو رو تو چنگم انداخته از دستت بدم؟
دیدم چیزی نمیگه باز گفتم ببین یه پیشنهاد جدید برات دارم من الان سه تا دوست دختر دارم و با اینکه هر سه از وجود دوتای دیگه خبر دارن اما با این حال دست از سرم بر نمی‌دارن و حاضرند هر کاری برام انجام بدند. اما اگه تو قبول کنی من حاضرم دور هر سه اونا خط بکشم و فقط با تو باشم نظرت چیه؟
_برو گمشو بابا؛ تو فکر می‌کنی کی هستی؟ یه از خود راضی حال به هم زن که فقط پول داری و فکر میکنی چون پول داری همه چی داری. نه دادا تو برا من هیچی نیستی و اگه خیال میکردی وقتی از کثافت کاری و هرزگی هات گفتی ذوقتو میکنم و برات کل می‌کشم اشتباه کردی چون بیشتر حالمو به هم زدی.
از برخورد مقتدرانه اش چنان تعجب کرده بودم که یه لحظه هنگ کردم. دختره گدا زاده ی دزد که تا چند دقیقه پیش التماسم می‌کرد او رو ببخشم الان با چنان شهامتی جلوم ایستاد و هر چی دلش خواست بهم گفت که لحظه ای به خودم لرزیدم. اما خودمو جمع و جور کردم و به این فکر کردم که گنده تر از این جرات نکرده بود همچین غلطی بکنه برآشفتم و گفتم دختره دزد بی همه چیز حرف دهنتو بفهم هیچ میفهمی چی داری میگی؟
_آره من دزدم اما بی همه چیز نیستم خیلی چیزها دارم که تو نداری مثل شرف، گذشت و انسانیت.
+خفه شو دختره آشغال، تو با این رویی که داری چطور انتظار داشتی ببخشمت از اول معلوم بود که لیاقت بخشیده شدن نداری و اگه قرار بود کوچکترین گذشتی در حقت بکنم تموم شد امشب چنان بلایی سرت بیارم که بفهمی من کیم و چطوری باید باهام حرف بزنی.
دیگه حرفی نزد منم سکوت کردم اما حاضر جوابی و جسارت دختره تو ذهنم مونده بود و به خودم میگفتم عجب دختر نترس و با شهامتی و یه جورایی از این اخلاقش خوشم اومده بود و داشتم به دختره فکر میکردم که صدای پای چند نفر از پله‌ها اومد فهمیدم مشتری اومده بلند شدم و دستوری گفتم من چند دقیقه پایین کار دارم وقتی صدات زدم بیا تا بریم فهمیدی؟ بعد به سمت پله‌ها حرکت کردم.
یه خانم مسن و یه خانم میانسال تو پله‌ها بودند. از کنارشون رد شدم و آهسته به مامانم که چند پله از اونا عقب تر بود گفتم یه دست کامل لباس بده به این دختر و بفرست پایین تا من برسونمش.
گفت نیاز به گفتن تو نبود خودم قبلاً این کارو کردم.
رفتم پایین. پویا تنها بود و مشتری نداشت پرسید چی شد؟
گفتم همه چی طبق نقشه پیش رفت اما این وسط من قول دادم و قسم خوردم که تنها باشم پس نمیتونم تو را هم به این ضیافت دعوت کنم. اما قول میدم یه جور دیگه برا تو جبران کنم و بجاش چند روز دیگه یکی از دوست دخترای قدیمی ام رو برات ردیف کنم.
خندید و گفت داش سعید تو کارت درسته نیاز به جبران نیست و نمیخواد نگران من باشی. چون خودم یه دوست دختر دارم که دوستش دارم و تصمیم دارم بهش وفادار بمونم اصلأ شاید باش ازدواج کردم.
زدم رو شونش و گفتم خیلی خوشحالم کردی بهت تبریک میگم
همزمان که حرف می‌زدیم یه مشتری اومد و مشغول نگاه کردن به لباسها شد پویا رفت سراغ مشتری. منم مدتی خودمو سرگرم گوشی کردم تا اینکه یک ساعتی از لحظه ای که مژده رو بالا گذاشتم و اومدم پایین گذشت. دیگه وقت رفتن بود می‌دونستم بالا مشتری نیست از همین پایین مامان رو صدا زدم و پرسیدم مژده خانم آماده شده ببرمش؟
مامانم نه گذاشت نه برداشت از همونجا داد زد ایشون با شما جایی نمیاد. تو اگه کار داری برو من خودم او را میرسونم.
فهمیدم که دختره همه چی رو به مامان گفته تا مامانم او را از دست من نجات بده.
سریع پله ها رو دو تا یکی کردم و بالا رفتم و به مژده گفتم می‌دونم همه چی رو برا مامانم گفتی تا خودتو از دست من نجات بدی اما کور خوندی من کوتاه بیا نیستم یادت که نرفته ما یه قول و قراری با هم داشتیم حالا بگو با من می‌آیی یا نه؟
سرشو پایین انداخت و سکوت کرد در عوض مامان گفت او هم اگه بخواد بیاد من نمیزارم. مژده دختر پاکیه تو برای او نقشه کشیدی تو فکر میکنی مژده هم از اون دخترای بی حیاست که دائم از سر و کولت بالا میرن؟ با اونا هر کار خواستی کردی جلوتو نگرفتم چون دیدم اونا خودشون کرم دارن هر چند همونم اشتباه بود اما گفتم به درک چشمشون کور دنبال پسرم نیفتن. اما الان جریان فرق می‌کنه مژده از اوناش نیست و یه دختره با نجابت و با آبروست من نمیذارم نجابت و آبروی این دختر معصوم رو از بین ببری.
+مامان احترامت واجبه ولی این دختر که انقدر سنگشو به سینه میزنی دیدی که هم دزدی کرد هم عزیزترین دوستم رو سیلی زد هم یه ساعت پیش که تو پایین بودی هرچی دلش خواست بهم گفت که اگه تو می‌شنیدی خودت جرش میدادی حالا انتظار داری ببخشمش و مفت مفت بزارم بره.
_از قدیم میگن جواب های هویه. من همه چی رو می‌دونم چطور انتظار داری به یه دختر پاک و معصوم پیشنهاد بی شرمانه بدی و چیزی بهت نگه این کمترین کاری بوده که کرده من جای او بودم دندوناتو خرد می‌کردم. تو حق نداری از یه اشتباه کوچیک این دختر اینگونه سواستفاده کنی درسته او یه اشتباهی کرد ولی پشیمون شد و معذرت خواست من او را بخشیدم تو هم ببخش و اگه نمیتونی ببخشی من صد برابر خسارتی که بهت زده جبران می‌کنم پویا هم با من. خودم رضایتشو جلب می‌کنم او قبل از اینکه دوست و پسر خاله تو باشه خواهر زاده منه روی مرا زمین نمی‌زنه.
+به به؛ خوشم اومد ! نه واقعا خوشم اومد! دختره خوب خودشو تو دلت جا کرده طوری که انگار اون بچه توی و من غریبه ام اشتباه میگم مادر؟
مامان جوابی نداد.
گفتم آدم بره کجا بگه؟ مادری که باید از پسرش دفاع کنه شده کاسه داغتر از آش.
_وقتی که نمی‌فهمی من بخاطر خودت اینکارو می‌کنم من چکار باید بکنم.
خندیدم و گفتم آره من درک و فهمم پایینه تو که خیلی میفهمی بگو چرا جلومو می‌گیری.
_جلوتو می‌گیرم چون می‌دونم از بین بردن نجابت یه دختر پاک و معصوم تاوان داره و بیچارت می‌کنه و من نمی‌خوام این اتفاق برات بیفته. فهمیدی؟
داد زدم تو از کجا میدونی این دختر پاک و نجیبه؟ مگر او را می‌شناسی؟ و گذشته اش رو دیدی؟
_ نه دیدم و نه می‌شناسمش ولی من یه زنم و میتونم بفهمم چی به چیه و کی چکارست. هر چند سادگی و مظلومیتش داد میزنه و مطمئنا خودت هم اینو فهمیدی درست میگم؟
راستش حق با مامانم بود و او اصلاً مثل خیلی از دخترای این دوره زمونه نبود اما انکار کردم و گفتم اتفاقاً اینطوری که تو میگی نیست. من اینا رو بهتر از تو می‌شناسم او خیلی خوب بلده چکار کنه، و چون فهمیده تو آدم دل رحمی هستی داره با مظلوم نمایی ازت سواستفاده می‌کنه.
مژده داد زد آقا سعید توهین و تحقیر کافیه من اجازه نمیدم هر چی دلت خواست به من بگی و نجابتم رو زیر سوال ببری من همون‌طور که قول دادم حاضرم امشبو هر جا که بخواهی بیام و نجابتم رو به تو ثابت کنم
براش دست زدم و گفتم آفرین، پس راه بیفت و بهم ثابت کن من در موردت اشتباه می‌کنم.
البته که میام فکر کردی ازت می‌ترسم از قدیم میگن زمستون می‌گذره و رو سیاهی به ذغال می‌مونه فردا صبح معلوم میشه بازنده این بازی کیه.
چنان محکم و با جسارت حرف میزد که یه لحظه واقعا ازش ترسیدم اما سعی کردم اعتماد به نفسم رو حفظ کنم و گفتم سخنرانی دیگه بسه بریم
مامان اینبار جلوی مژده رو گرفت و گفت تو نباید بری.
مژده گفت خانم بخدا من نمی‌دونم این وسط چکار کنم و حرف کیو گوش بدم از یه طرف دلم نمیخواد با رفتنم دل تو بشکنه از طرفی پسرت کوتاه نمیاد.
گفتم معلومه که کوتاه نمیام و تو هم باید حرف منو گوش بدی مگه اینکه بخواهی بزنی زیر قسم و قولت که خودت میدونی چی میشه.
رو به مامان گفت آره مامان راست میگه قبلاً که گفتم من رو قرآن قسم خوردم که در قبال اینکه مرا تحویل پلیس نده امشب رو با او سر کنم اما اصلا نگران نباش اونی که باید مواظبم باشه ازم مواظبت می‌کنه قول میدم او از پس من بر نمیاد و دستش به من نمی‌رسه.
مامانم گفت ولی من نگرانتم و نمی‌تونم بزارم بری. اصلأ فرض بر اینکه تو قسم خوردی بری و مجبوری بری من که قسم نخوردم جلوت رو نگیرم.
دیگه از دست مامانم داغ کردم یادم اومد مامان بعد از فوت پدرم چند بار زیر آبی رفته بود و من ازش خبر داشتم و دو سه باری اینو به روش آورده بودم و او جز سکوت کاری نکرده بود برا همین گفتم مامان تا الان همش با احترام باهات رفتار کردم اما انگار فایده نداره و حتما باید دهن کثیف من باز بشه پس اگه اینطور میخوای باشه.
مادرم بلافاصله حرفمو قطع کرد و گفت برو هر غلطی میخوای بکن پسره بی حیای بی چش و رو اما اینو یادت نره اشک و آهه یه دختر مظلوم و بی پناه تاوان داره و دمار از روزگارت در میاره. اینو گفتم که یادت بمونه بعداً نگی چرا نگفتی حالا دیگه خود دانی. اینو گفتو پشتشو به ما کرد و رفت روی صندلی نشست.
مژده گفت واقعا خیلی آشغالی! چطور دلت اومد دل مامانتو بشکنی. حیف این خانم که مادر تو باشه!
داد زدم تو یکی خفه؛ دختره ی عوضی! مگه تو به من قول نداده بودی هیچ کلکی تو کارت نباشه و امشب رو هر جا خواستم با من بیایی پس چرا پای مامانمو وسط کشیدی؟ حالا که کار خودتو کردی پس تا نزدم لهت نکردم راه بیفت.
بدون اینکه جوابمو بده به سمت مامان رفت و مشغول دلداری دادن او شد و بش گفت ممنونم که مثل یه مادر نگرانم بودی و هستی و اینو بدون تا عمر دارم این حس خوبی که امروز از تو گرفتم فراموش نخواهم کرد و دوست دارم بگم این مدت که در کنار تو بودم اندازه یه عمر برام ارزش داشت. اینو گفت و مادرم رو بوسیدو راه افتاد
با خودم گفتم این دختر دیوونه شده معلوم نیست چی گفت آخه یه آدم سالم چطور میتونه از نگرانی دیگران حس خوب بگیره.
مژده جلوتر از من پا تو پله اول گذاشت و برگشت گفت پس چرا راه نمی افتی؟
تو دلم گفتم عجب دل و جرأتی داره این دختر!!
مادرم گفت دخترم اون کیسه مال توی لطفاً برش دار.
مژده گفت نه مامان دیگه نیازی به این کار نیست ازت ممنونم.
رفتم کیسه رو برداشتم و به مژده گفتم وقتی کسی هدیه ای بهت میده بردار و بگو چشم. بعد رو به مامان گفتم مامان؛ لطفاً این پسره حرف گوش نکنت رو ببخش و خداحافظ.
مامان حتی سرشو بلند نکرد چه برسه جواب خداحافظی بده.
همراه مژده به طبقه پایین رفتم پویا مشتری رد میکرد و هیچ اعتنایی به ما نکرد.
ایستادم و گفتم پویا جان خداحافظ
_ بسلامت داداش مواظب خودت باش.
به سمت در خروجی رفتیم به مژده گفتم یادت باشه که…
حرفمو قطع کرد و گفت لازم نکرده تهدید کنی می‌دونم که میخوای بگی اگه زد به سرم و فرار کردم چی میشه نترس فرار نمی‌کنم.
+آفرین؛ پس خیلی آرام و بی سر و صدا به سمت ماشین بیا.
با خونسردی تمام اومد رو صندلی عقب نشستو گفت بریم.
همین که حرکت کردم گفت رفتارت با مادرت اصلا خوب نبود یادت باشه در اولین فرصت بری به پاش بیفتی و ازش معذرت خواهی کنی.
+من خودم بلدم چکار کنم اما همش تقصیر تو شد اگه چیزی بش نمی‌گفتی و مثل بچه آدم سرتو می انداختی پایین و با من می‌اومدی اتفاقی نمی افتاد ولی تو عمدا پای مامانو وسط کشیدی تا او تو رو از دست من نجات بده.
_اینو یه بارم قبلاً گفتی اما دلیلش این نبود.
+پس دلیلش چی بود؟
گفت محکم گفت بدبخت؛ اونی که باید مواظب من باشه خودش هست اگه من این موضوع رو به مامانت گفتم بخاطر این بود که قبل از اومدن تو مامانت یه پیشنهاد به من داد و من قبول کردم اما با اومدن تو و شناختی که ازت پیدا کردم مجبور شدم پیشنهاد او رو رد کنم. برا همین او ازم دلیل خواست و من مجبور شدم واقعیت رو بهش بگم.
پیشنهاد مامانم چی بود که خواسته من باعث شد ردش کنی؟
_بعداً از خودش بپرس؟
عصبانی داد کشیدم جواب منو بده.
خندیدو گفت ای بیچاره تمام هنرت اینه که وسط شهر سر یه دختر داد بکشی!
این دختر استاد ایجاد جنگ روانی بود. تصمیم گرفتم قبل از اینکه بیشتر رو مخم بره دیگه چیزی نگم اما ذهنم بد رقم درگیر پیشنهاد مامان شده بود و مثل خوره داشت مخمو می‌خورد.
لعنتی نمی‌دونم چطور فکرمو خوند و گفت اگه بجای داد کشیدن ازم خواهش می‌کردی می‌گفتم.
خواستم بگم عمرٱ اما نتونستم و در کمال ناباوری کاری رو کردم که او خواسته بود و گفتم خواهش میکنم بگو.
گفت قرار بود از فردا بیام تو فروشگاه براتون کار کنم حتی این لباس ها رو بهم داد که وقتی میام سر کار با لباس مرتب بیام اما پیشنهاد تو همه چی رو خراب کرد.
گفتم برا چی خراب؟ امشبو به من سرویس بده از فردا هم بیا سر کار.
_خیلی بی شرفی چطور انتظار داری از فردا جلو صاحب کاری که چشمش دائم رو بدنمه کار کنم؟
+من برا خودت گفتم وگرنه چیزی که زیاده نیرو برای کاره.
_تو اگه فکر من بودی این همه من و مامانت ازت خواهش کردیم از خواسته ات صرف نظر می‌کردی!
+تو دختر فوق‌العاده ای، ازت خوشم اومده کاش اینقدر خوشگل نبودی تا بتونم از خواسته ام بگذرم اما حیف که نمی‌تونم. تو عین شاه ماهی هستی که تو تور صیاد افتاده باشه اگه صیاد میتونه از صید شاه ماهی بگذره و اونو به دریا بندازه منم میتونم ازت بگذرم.
_باشه حالا که تا این حد برات مهمم دیگه حرفی ندارم اما یادت باشه امشب هر اتفاقی افتاد فردا صبح باید تموم بشه و بی هیچ بهانه‌ای اجازه بدی برم و طبق قسمی که خوردی حق نداری در پیم باشی!
+خیالت راحت باشه بهت قول میدم امشب که بگذره برا همیشه فراموشت کنم انگار هیچوقت تو رو ندیدم، خوبه؟
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت این رو آینده معلوم می‌کنه فقط دوست دارم ببینم من که یه خانمم بیشتر رو قولم می‌مونم یا تو که مثلاً مردی و ادعای مردانگی میکنی.
+معلوم میشه.
راه چندانی تا رسیدن به خونه نداشتیم، برا همین زود رسیدیم جلوی در حیاط توقف کردم و پیاده شدم دروازه رو باز کنم که مژده گفت من گشنمه!
گفتم اتفاقا خودم هم گشنمه بیا بریم تو خونه، زنگ می‌زنم غذا سفارش میدم برامون بیارن غیر از غذا هم هر چی بخوای تو خونه دارم نوشیدنی، تنقلات، مشروب، اگه چیزی هم خواستی باز سفارش میدم بیارن دیگه چی میخوای؟ نترس؛ شاه ماهی من، نمیزارم بت بد بگذره!
گفت باید منو ببری رستوران.
+رستوران نه.
_چرا نه؟ میترسی فرار کنم یا دوست دخترات تو را با من ببینن و برات بد بشه.
+هیچکدوم فقط سر و وضع تو مناسب اینکه با من به رستوران بیایی نیست اگه خوب بود می‌رفتیم
_آره حق با توی پس اول بریم خونه من این لباس تازه ها رو بپوشم. بعد میریم نظرت چیه؟
+قصد فرار که نداری؟
_ کجا فرار کنم از اینجا بهتر؟ خیالت راحت همون طور که قول دادم تا صبح کنارتم و دست از سرت برنمیدارم.
+باشه بریم آماده بشیم و با سر و وضع مرتب بریم
وارد خونه شدیم در رو از داخل قفل کردم و به سمتش رفتم از پشت بغلش کردمو صورتشو دو بار بوسیدم با نرمی و مهربانی پسم زد و برگشت گفت این هَول بازی‌ها چیه در میاری؟ ما تازه رسیدیم و تا صبح وقت داریم.
از اینکه بدون هیچ تلاشی رام شد و دیگه اون اخلاق سگی رو نداشت هم تعجب کردم هم خوشحال شدم و تو دلم گفتم پس همه اون کارها فیلم بود و دختره اهل دله. ازش جدا شدم و گفتم من بعد باشگاه هنوز دوش نگرفتم و باید دوش بگیرم تو هم بیا با هم دوش بگیریم.
گفت من ظهر دوش گرفته بودم دوش من بمونه برا بعد تو برو و زود برگرد.
+دیگه قرار نشد اذیت کنی و ضد حال بزنی.
_اتفاقا این تویی که داری هم اذیت می‌کنی هم ضد حال می‌زنی. تو قول دادی مرا ببری رستوران اما الان داری بازی در میاری که نبری.
+یه دوش سریع دو نفره میگیریم بعد میریم دیگه!!
دوباره اخلاقش مثل سگ شد و گفت خیال می‌کنی من خرم ما با هم بریم زیر دوش که حالا حالا ها بیرون نمی آییم نکنه نصفه شب میخوای به من شام بدی؟ اصلا رستوران نمی‌خواد ببری بیا سفارش شام بده بیارن که از گشنگی دارم می‌میرم البته اگه هنوز زیر این یکی حرفت نزدی.
بلافاصله عقب نشینی کردم و گفتم باشه قهر نکن همین الان دوش می‌گیرم و میام می‌ریم بیرون چطوره؟
رفتم تو حمام و از اونجایی که موهای زاید بدنم را تازه زده بودم و نیاز به تمیز کاری نداشت یه دوش سریع گرفتمو حوله پوش از حمام بیرون اومدم اما مژده رو ندیدم یادم اومد وقتی اومدیم تو خونه اینقدر هول بودم در را که قفل کردم کلید رو از رو در برنداشتم.
با نگرانی مژده رو صدا زدمو وقتی جوابی نشنیدم با عصبانیت به سمت در دویدم که چشمم به کفشاش افتاد که تو جا کفشی بود. صدای قهقهه مژده از پشت سرم تو گوشم پیچید و گفت نترس من اینجام فرار نکردم.
برگشتم دیدم وسط حال ایستاده و همچنان داره می‌خنده
+نصف عمر شدم چرا صدات زدم جواب ندادی؟
با خنده گفت میخواستم یکم اذیتت کنم ببینم چکار می‌کنی.
تازه چشمم باز شد و سر و وضعش را دیدم که تغییر کرده یه شلوار جین چسبان به پاش بود و یه مانتوی دو رنگ قهوه‌ای و یشمی کوتاه جلو بسته به تن داشت و یه شال سبز و سورمه ای که با مانتو کاملاً ست بود موهای سرشو پوشونده بود.
همینطور که چشمم رو اندامش بالا پایین میشد و برجستگی های بدنشو که تو فرم جدید خیلی بیشتر به چشم می اومد برانداز می‌کردم به سمتش رفتم و گفتم براوو؛ چی بودی چی شدی.
یه لبخند خیلی زیبا رو لباش نشست و گفت دست مامانت درد نکنه خیلی خوش سلیقه ست
+دست مامان تو درد نکنه که همچین جیگری زاییده، حالا میشه یه چرخ بزنی؟
بدون مخالفت چرخید
دوباره گفتم به به، واقعا این تن مانکنی تو و سلیقه مامان من چه ترکیبی به وجود آورده.
لبخند زد و گفت وقت برا تعریف از من زیاد داری حالا برو لباس بپوش تا بریم.
+نمیخوای آرایش کنی؟
_به نظرت نیازه؟
+همینطوری که حرف نداری اما اگه آرایش کنی فوق‌العاده میشی.
به یکی از اتاقها اشاره کرد و گفت اجازه دارم از لوازم آرایشی که اینجاست استفاده کنم.
تازه فهمیدم بنده خدا اصلا لوازم آرایشی نداره. گفتم البته که میتونی.
_باشه پس تا تو لباس بپوشی منم آرایش میکنم و رفت تو اتاق.
منم رفتم تو اتاقی که لباسام بود و سریع موهامو سشوار زدم لباس پوشیدم عطر و ادکلن زدم و از اتاق بیرون اومدم دیدم باز مژده نیست و اینبار کفشاشم نبود و در ساختمان باز بود تو دلم گفتم اینبار دیگه رفته و به طرف در رفتم دیدم مژده با یه آرایش ملایم و یه پافر زرد رنگ خیلی شیک تو حیاط قدم میزنه تا دیدمش به وجد اومدم و گفتم خدای من باورم نمیشه قراره با فرشته ای چون تو برم بیرون و بی اختیار بغلش کردم و محکم به خودم چسبوندم.
هیچ مقاومتی نمی‌کرد صورتشو بوسیدم و گفتم واقعا از زیبایی حرف نداری و باز چندتا بوسه دیگه. خواستم آخری رو از لبش بگیرم بشدت مرا پس زد و گفت خجالت بکش.
با تعجب پرسیدم خجالت بکشم؟
آرام گفت آخه تو حیاط.
گفتم معذرت می‌خوام.
لبخند زدو گفت باشه بریم.
داشتیم سمت ماشین می‌رفتیم گفت خوش به حالتون چه خونه بزرگ و حیاط قشنگی دارید
+قابل شما رو نداره.
_ممنون، حالا اون یکی عمارت مال کیه؟
اون ساختمون رو پدر بزرگم سالها پیش برا پدرم می سازه، پدرم که ازدواج می‌کنه تو اون ساکن میشه. و الان من و مادرم توش زندگی می‌کنیم این یکی ساختمان هم تا خودش و همسرش سارا خانم زنده بودند توش زندگی می‌کردند اما بعد فوتشون به من رسیدو من الان از اون به عنوان خونه مجردی استفاده می‌کنم.
چرا گفتی سارا خانم؟ مگه مادر بزرگت نبود؟
داستان از این قراره که خیلی سال پیش مادر بزرگم بیماری می‌گیره و می میره. او فقط یه فرزند داشته (پدر من که اون زمان دو سال داشته) پدر بزرگم اخلاق بخصوصی داشت او بخاطر علاقه زیادی که به تنها فرزندش داشته مدتی تجدید فراش نمی‌کنه. خودش می‌گفت دوست نداشتم پسرم زیر دست نامادری بزرگ بشه تا اینکه سه سال بعد خانمی که نازا بود و شوهرش او را به همین خاطر طلاق داده بود سر راه پدربزرگم قرار می گیره و میشه زن دوم پدر بزرگم. سارا خانم که خودش بچه دار نمی‌شده پدرم را بچه خودش می‌دونه و مهر مادری را از او دریغ نمی‌کنه تا اینکه پدرم بزرگ میشه و ازدواج می‌کنه. مدتی بعد هم من به دنیا میام من دو سه سالم بود که پدرم تصادف کرد و او هم به رحمت خدا رفت و من بدون خواهر و برادر موندم.
سوار ماشین شدیم. اینبار اومد جلو نشست. به سمتش چرخیدیم او هم نگام کرد صورتش مثل ماه تابان شده بود و چشماش مثل ستاره می‌درخشید باز مسحور نگاهش شدم. گفت چیه؟ چرا اینطوری به من زل زدی؟
گفتم دختر؛ چه چشمای گیرایی داری، نمی‌تونم چشم ازشون بردارم.
لبخند زد و گفت می‌دونم حالا اگه میشه بریم.
حرکت کردم و جلوی یه کفش فروشی ایستادم. پیاده که شدیم دنبال رستوران می‌گشت. وقتی دید تو کفش فروشی میرم تعجب کرد. گفتم تعجب نداره لباسات با کیف و کفشت اصلا همخونی نداره.
یه جفت کفش با کلاس با یه کیف ست خریدیم که وقتی پوشید همه چی تمام شد. از اونجا رفتیم تو فروشگاه لوازم آرایشی و کلی وسیله آرایشی با یه ادکلن خوشبو به سلیقه خودش براش خریدم که همون لحظه چند پاف زد.
سوار ماشین شدیم و راه افتادم به یکی از بهترین رستوران های شهر رسیدم قبلاً بارها با دوست دخترام به اونجا رفته بودم. وارد که شدیم بوی خوش عطرش فضا رو پر کرد و سرها به سمت ما چرخید. نگاه کسانی که من رو می‌شناختند خیلی با دفعات قبل فرق داشت تازه فهمیدم بخاطر مژده ست که زیبایی اش همه رو انگشت به دهن کرده. هر قدم که بر می‌داشتم همراه با غرور خاصی بود. یه میز وسط رستوران انتخاب کردم و نشستیم دلم میخواست همه ببینند چه چیزی رو تور کردم. گارسن اومد و تبریک گفت و سفارش شام گرفتو رفت
مژده پرسید این پسره چی رو تبریک گفت؟
گفتم فکر کرد تو دوست دختر جدیدمی.
غذا اومد و مشغول خوردن شدیم. خیلی با لذت غذا میخورد و چندین بار در حین غذا خوردن ازم تشکر کرد و در آخر گفت اولین بار بود که تو همچین رستورانی غذا خوردم ازت ممنونم که منو همچین جایی اوردی.
پرسیدم خوش گذشت؟
_خیلی عالی بود.
دوباره رفتیم و سوار ماشین شدیم گفتم خب دیگه، اگه چیزی احتیاج نداری بریم خونه.
_نه خونه نریم بریم دور دور.
+ولی من دوست دارم بریم خونه و…
_یعنی تو هیچ وقت با دوست دخترات دور دور نرفتی فرض کن منم دوست دخترتم.
هنوز شک داشتم واقعا رام شده باشه با خودم فکر کردم ممکنه بخواد با این کار ها وقت کشی کنه گفتم حالا که نیستی یادت رفت پیشنهادم رو رد کردی. منم نمی‌خوام این فرصت محدودی رو که دارم از دست بدم
_ اون موقع شرایط فرق داشت حالا شاید قبول کنم
+اگه قبول کنی برات سنگ تمام میذارم اما اگه قبول نکنی چی؟ من از این می‌ترسم که تو بخوای با این حرف‌ها وقت کشی کنی تا صبح بشه و بزنی به چاک.
_میدونی هنوز تا صبح بشه چند ساعت هست پس نگران نباش خونه خالی هم میریم حالا راه میفتی یا نه؟
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.
خوشحال شدو به صندلی تکیه داد کمی که رفتم گفت ببینم با دوستات بیرون میری همینطور خشک خشک دور می‌زنی نمیخوای چیزی بخری در حین دور زدن بخوریم.
+ببخشید حواسم نبود الان می‌خرم چی دوست داری؟
_عاشق بستنی ام.
جلوی یه مغازه ترمز کردم، ماشینو خاموش کردم و سوئیچ رو برداشتم تا پیاده شم گفت ضبط ماشین رو روشن بزار میخوام تا بیایی آهنگ گوش بدم
مونده بودم چکار کنم برای روشن گذاشتن ضبط باید سوئیچ رو ماشین می‌موند و این ریسک خطرناکی بود اگه ماشین رو بر می‌داشت و فرار میکرد هیچ کاری از دستم بر نمی اومد اما دلو به دریا زدمو سوئیچ رو رو ماشین گذاشتم و باز کردم. ضبط که روشن شد پیاده شدم و به طرف مغازه رفتم اما دل تو دلم نبود و همش خدا خدا می‌کردم اتفاقی نیفته و نمی تونستم چشم از ماشین بر دارم.
سریع چندتا آبمیوه و دو تا بستنی با مقداری چیپس و پفک و آجیل خریدم و برگشتم سوار ماشین که شدم گفت نگران بودی خودم فرار کنم یا ماشین رو بدزدم که چشم از ماشین بر نمی داشتی؟
گفتم دروغ چرا اینبار نگران ماشین بودم آخه پراید که نیست که صفرش ۲۰ میلیون باشه. این ماشین دست کم دو نیم میلیارد مایشه.
گفت هر چقدر که باشه آدم که از خودش دزدی نمی‌کنه.
متوجه منظورش نشدم و پرسیدم چی؟
_هیچی بابا منظورم اینه مال تو و مال من نداره چرا باید بدزدم.
خوشحال شدم و گفتم آهان، متوجه شدم تو منو به عنوان دوست پسرت پذیرفتی، این خیلی خبر خوبیه، دمت گرم که قبول کردی. حالا دیگه ماشین که هیچ هرچه بخواهی به پات میریزم.
گفت خیر از ماشینت ببینی. در ضمن الکی به دلت صابون نزن من هنوز قبول نکردم باید تا صبح صبر کنی ببینم چطور پیش میره صبح بهت میگم باهات دوست میشم یا نه.
+باشه قبوله فقط بگو من چکار کنم که مورد تأییدت قرار بگیرم
خندید و گفت من بگم چکار کنی که دیگه ارزش نداره خودت ببین چطوری میتونی مخمو بزنی و منو از آن خودت کنی.
دوباره استارت زدم و حرکت کردم
یه بستنی برداشت، باز کرد و داد دستم و اون یکی رو برای خودش باز کرد همینطور که بستنی میخورد صدای آهنگ رو زیاد کرد و تو حس فرو رفت بستنی که تموم شد باز ساکت موند و داشت آهنگ گوش می‌داد نخواستم حالشو خراب کنم چندتا خیابان بدون هیچ حرفی بالا پایین کردیم حس و و حال خوبی رو داشت تجربه میکرد و کاملاً معلوم بود که دفعه اوله که داره همچین حسی رو تجربه می‌کنه منم خوشحال بودم و امیدوار. خوشحال از اینکه دارم بداخلاقی هایی رو که کرده بودم جبران میکنم و امیدوار به اینکه بتونم رضایتش رو جلب کنم که برای همیشه مال من بشه.
بالاخره صدای آهنگ رو کم کرد و گفت به من که خیلی خوش میگذره به تو هم خوش میگذره؟
+به تو خوش بگذره به من نگذره معلومه که به منم خوش میگذره.
_خدا را شکر،
بعد از اندکی سکوت باز گفت من همیشه دوست داشتم تو یه شب بلند مثل امشب تو یه ماشین شاسی بلند با کلاس مثل این بشینم و تو خیابان های شهر دور بزنم، آهنگ گوش بدم و خوراکی بخورم. تو امشب مرا به آرزوم رسوندی ازت ممنونم.
گفتم از اینکه بعد این همه دلخوری تونستم حالتو خوب کنم خوشحالم.
سرشو جلو آورد گونه ام رو بوسید و گفت اینم برای تشکر.
خدای من او منو بوسید اینقدر این کارش برام غیر قابل پیش‌بینی و خارج از تصور بود که داشتم ذوق مرگ می‌شدم
همین کارش باعث شد دو ساعت دیگه دور بزنیم و خوراکی بخوریم و بگو بخند کنیم تا اینکه ساعت یک شب شد گفتم همه خوابیدن ما هم دیگه بریم خونه.
گفت آره خسته شدیم بریم بخوابیم
گفتم خواب چیه هنوز برنامه اصلی مونده
خندید و گفت برنامه اصلی چیه؟
به آرامی گفتم خودتو به اون راه نزن منظورم سکسه.
_ پس تو دوست نمی‌خوای و منو بخاطر سکس می‌خوای؟
+دوستی با تو همراه با سکس آرزوی منه.
_چه آرزوی احمقانه‌ای.
+چطور آرزوی سوار شدن به شاسی بلند و دور دور کردن برای دخترها احمقانه نیست اما آرزوی ما پسرا برای سکس با شما احمقانه است؟
آهی کشید و گفت حالا میفهمم چطور بعضی از این دختر ها از روی سادگی و بخاطر یه چیز بی ارزش تو دام پولدارهایی مثل شما می افتند ولی واقعا این انصاف نیست که بخاطر یه پرس غذا و یه دور دور تو خیابونا و چهارتا خوراکی همه چیز یه دختر رو ازش بگیرید. بد نیست کمی انصاف داشته باشید.
+تو رو خدا دوباره پند و نصیحت رو شروع نکن بزار این حال خوبی که داریم خراب نشه.
_من این حال خوب رو خراب کردم یا تو؟
گفتم تو
گفت این من بودم که پیشنهاد دادم بریم رستوران، این من بودم که پیشنهاد دور زدن دادم و همه تلاشم رو کردم چند ساعت که با هم هستیم خوش بگذره و دیدی که خیلی هم خوش گذشت و خودتم اعتراف کردی اما تو چکار کردی؟ با پیشنهادت زدی همه چی رو خراب کردی.
گفتم آره چون من اسم سکس اوردم همه چی خراب شد اما هر کس برای نیازش تلاش می‌کنه غیر از اینه؟
گفت شما مردها خوشی با یه خانم رو فقط تو یه چیز می‌بینید و هر کاری براش می‌کنید بخاطر اینه که مخ طرفو بزنید تا باهاش سکس کنید و هیچوقت به احساس طرف مقابل اهمیت نمی‌دید.
گفتم این به چیز طبیعیه که هر کسی برای نیاز خودش تلاش کنه و اگه ما این کارو می‌کنیم بخاطر اینه که به سکس نیاز داریم مثل من که به سکس با تو احتیاج دارم.
گفت میدونم سکس نیازه ولی نه هر بار با یه نفر اون دیگه میشه هوس، میشه مرض، و دنیا هم میشه جنگل.
دیدم هرچی میگم یه جوابی داره. راه خونه رو در پیش گرفتم و گفتم اصلا خر ما از کره گی دم نداشت من از خیر دوستی با تو گذشتم تو هم نمیخواد امشب مشکل دنیا رو حل کنی بیا بریم قولی که داده بودی عمل کن و صبح هر جا خواستی برو اصلأ برو مشکل دنیا رو حل کن اما فعلا همه خوابن پس فقط می‌تونی مشکل منو حل کنی که اونم سکس با توی.
سرشو به علامت تاسف تکون داد و گفت واقعا برات متاسفم
گفتم بایدم متاسف باشی چون هر کار خواستی برات کردم اما تو قدر نشناسی.
گفت تو چیکار کردی برا من که همش منت میزاری؟ تو مرا بردی رستوران و یه شام به من دادی در عوض کلی افتخار کردی و پز دادی که با من هستی. فکر کردی من خرم و متوجه نشدم که چطور خودتو گرفته بودی که من با تو پامو تو اون رستوران گذاشتم و اگر بخاطر این که مرا بردی دور دور داری منت میزاری که اونم باز بخاطر خودت بود که مخمو بزنی و دوست دخترت بشم اگه بخاطر این لوازم آرایشی و لباس‌ها داری سرم منت میزاری که اونم باز تو خواستی و الان که رفتیم خونه می‌کنم بهت پس میدم دیگه چه گلی به سر من زدی؟
+مهمترین کاری که برات کردم این بود که امروز تو را دست مأمورا ندادم و آبروت رو نبردم اما تو میخوای زیر قولی که به من دادی بزنی.
_ من به تو قول سکس ندادم که بخوام زیرش بزنم من قول دادم امشب رو با تو طی کنم و تا الان هم طی کردم.
+باشه حق با توی بریم خونه و بقیه شب رو خونه طی کن بالاخره اونجا یا من به هدفم می‌رسم یا تو موفق میشی نجابتت رو حفظ کنی.
_ خب برو فکر کردی جا میزنم.
مسیر رو به سمت خونه کج کردم و گفتم دیگه تو خونه از ملاطفت خبری نیست و بزورم که شده وادارت میکنم زیرم بخوابی.
_مگر اینکه مرده من زیرت بخوابه وگرنه تا زنده ام اجازه نمیدم دست بهم بزنی.
+یعنی اینقدر زور داری که از پس من بر بیایی
گفت می‌تونی زنگ بزنی از پویا بپرسی یا شایدم بخواهی خودت امتحان کنی
+وقتی تو خونه به غلط کردن افتادی این حرفها رو یادت میارم.
_ببین من نظرم عوض شد دیگه حتی دستت به جنازم هم نمی‌رسه بگو چطوری تا بگم برات.
با خنده مسخره آمیزی گفتم بگو
_حالا که فکرشو می‌کنم من چیزی برا از دست دادن ندارم و اگه بمیرم تازه از شر این زندگی راحت میشم اما تو فرق داری. تو همه چی داری و انگیزه زیادی برای زندگی داری پس اگه لازم بشه بمیرم چرا تو رو با خودم نبرم و تمام لذتهای دنیا رو ازت نگیرم؟
+برای هیچ و پوچ میخوای منو بکشی یعنی تا این حد وحشی هستی؟ ولی اصلا بت نمیاد.
وحشی نیستم ولی برا حفظ نجابتم که از نظر تو هیچ و پوچه از هیچ کاری دریغ نمی‌کنم.
+نا سلامتی تو قرار بود دوست دخترم باشی بعد اینطوری می‌خواستی جواب نیاز هام رو بدی.
_من نه تنها امشب بلکه اگه دوست دخترت هم می‌شدم اجازه سکس بهت نمی‌دادم. سکس یه امر مقدسه، بین زن و شوهر. مگر ما زن و شوهریم که با هم سکس کنیم؟از نظر من این کاری که با دوست دخترات انجام میدی دوستی نیست هرزگیه و من هرزه تو نمیشم اینو مطمئن باش.
+اگه اجازه سکس بهم نمی دادی لابد من احمق بودم دور بقیه خط بکشم و تو رو دوست دخترم انتخاب کنم؟
_برا خودت کلاس نزار. فعلا که من قبول نکردم دوست دخترت باشم اما اگه قبول می کردم بخاطر این بود که نیازهای روحی هم رو بر طرف کنیم و البته اونم به شرطی که همون‌طور که گفته بودی دور دوست دخترات خط بکشی…
قاه قاه خندیدم و گفتم ببینم تو واقعا فکر می‌کنی با این شرایط قبول می‌کردم؟
خیلی مطمئن گفت تو که قبول می‌کردی این منم که قبول نمی‌کردم.
واقعاً اعتماد به نفس بالایی داشت و از این اعتقاد به نفسش حسابی کفری شده بودم و احساس می‌کردم با حرفاش داره بر من سلطه گری می‌کنه بنابراین کاری از دستم نیومد جز اینکه پا رو بیشتر روی گاز فشار بدم تا زودتر به خونه برسیم و به شکل دیگری از خجالتش در بیام.
گفت عجله نکن هر چه زودتر برسیم زودتر حالت خراب میشه پس یواش برو. در واقع من اگه جای تو باشم اصلأ خونه نمیرم که حالم خراب نشه.
دیگه به غرورم بر خورد و با عصبانیت ماشینو کنار کشیدم و گفتم دیگه خفه میشی یا همینجا تو ماشین کونت بزارم.
بدون تعلل یه کشیده گذاشت تو گوشم و گفت اینو زدم که یاد بگیری با یه خانم چطوری باید حرف بزنی.
خدایی دست سنگینی داشت به حدی که تا چند ثانیه گوشم از درد سوت می‌کشید دیگه آمپرم رفت رو هزار و خواستم با مشت بزنم تو صورتش که خودشو عقب کشید و دستمو گرفت و به عقب هولم داد. در رو باز کردم و رفتم که از اونطرف بکشم پایین و ادبش کنم که دیدم از من زودتر پیاده شد و جلوم ایستاد خواستم بش حمله کنم که یه لحظه به خودم اومدم و گفتم من دارم چکار می‌کنم اگه یه نفر از راه برسه و ما رو تو این وضعیت ببینه چه فکری می‌کنه؟ نمیگن سعید با این همه ادعا، نصف شبی، وسط خیابون رو دختر دست بلند کرد؟ بعد دیگه آبرویی برا من می‌مونه؟
دست نگه داشتم و گفتم سوار شو بریم دختره احمق دیوانه.
گفت اول تو سوار شو
سوار شدم و گفتم سوار شو
گفت دیگه سوار نمیشم، دیگه نمی‌خوام پیش تو باشم.
گفتم مگه دست خودته؟ خودت میدونی که اگه سوار نشی برات گرون تموم میشه.
اینبار عقب سوار شد خواستم روشن کنم و راه بیفتم گفت صبر کن کار دارم بعد بابت سیلی که بهم زده بود معذرت خواهی کرد
گفتم نگران نباش بی جواب نمی‌مونه حالا کارتو بگو.
گفت میتونی بگی از زمانی که رفتی دوش گرفتی تا الان من چند بار می تونستم برم و نرفتم.
گفتم خیلی
گفت به نظرت چرا نرفتم
گفتم خب معلومه بخاطر اینکه میدونی اگه بری با فیلمی که ازت دارم هم ازت شکایت می‌کنم و هم تو فضای مجازی پخش می‌کنم و آبرویی برات نمی‌مونه.
خندید و گفت پسره بیچاره دلم برات میسوزه تو رو اینقدر غرور گرفته که تصور میکنی خیلی‌ میفهمی ولی در واقع هیچی نمی‌فهمی چون بعد این همه اتفاق هنوز نفهمیدی که من برای چی امشب با تو هستم. نه عزیزم؛ من مطمئنم که اگه می‌رفتم تو ازم شکایت نمی‌کردی و فیلمم رو پخش نمی‌کردی، چون دیگه فیلمی وجود نداره که پخش کنی. پس اگه موندم دلیل دیگه ای داشت که بعد اینکه این پیام رو خوندی بهت میگم چرا نرفتم.
یه گوشی ساده قدیمی داشت روشنش کرد داد دستم و پرسید این شماره رو می‌شناسی؟
نگاه کردمو گفتم آره می شناسم.
گفت حالا که می‌شناسی بزن رو پیام و بخون ببین چی برام نوشته…
«پایان قسمت اول »

نویسنده: « هر کی»

ادامه….

بازدید 13,032

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

18 پاسخ به “دختران خانه آبشار مهربانی (1)”

  1. هر کی جون، هر کی هستی زود به زود آپلود کن به کامنتای منفی هم توجه نکن اتفاقا جای این داستان دقیقا تو همین سایته

  2. قلمت مانابسیار زیبا و دلنشین بودامیدوارم با قدرت ادامه بدی و کاری به نظرات یه مشت عقب افتاده جقی که دستشون رو میکنن تو شورتشون و شروع میکنن به داستان خوندن نداشته باشیبرای اونا یه داستان باید کوتاه باشه و سریعا جنس مونث مخصوصا اگه از محارم باشه شل بشه و پا بده و جنس مذکر هم معمولا با آلتی حداقل 18 سانت به بالا مثل عموجانی تند تند همه رو بکنه مخصوصا که همه هم بهش پا میدن.

  3. داستان تکراری و چند سال پیش در همین بکن تو منتشر شده بود . اگه درست یادم مونده باشه پسره اصفهونی بود و با این دختره ازدواج می کنه البته با همکاری مادر پسره . شماره ای هم که پسره گفت می شناسه شماره مادرش بود .

  4. قلمی شیوا عالی و کم نظیر و پر از احساس دست مریزاد منتظر ادامه داستان هستم

  5. بیایم به تفکرات والا وداستانهای فاخر ارزش قائل بشیم تا اینجوری سطح بینش خودمون رو هم افزایش بدیم ببخشید خیلی معذرت میخوام دور از دوستان و خوانندگان شخصی کارش پاک کردن لجن های یک دباغی بوده یک روز قصد ازدواج میکنه بعد خواستگاری و مراسمات معمول برای خرید با عروس و همراهان به بازار میرن تو گشت و گذار و خرید از بازار به تیمچه ای وارد میشن که بازار عطر فروشها بوده این آقا داماد داستان بعد چند دقیقه تو اون مکان از حال میره و همه نگران حال داماد و سراسیمه میشن این وسط مادر داماد به چند نفر میگه چیزی نیست از اینجا ببریدش بیرون حالش خوب میشه خلاصه چند دقیقه بعد خروج از اون مکان حال داماد خوب میشه مادر عروس از مادر داماد علت غش کردن و کار مادر رو میپرسه مادر داماد میگه این پسر بخاطر شغلش و استشمام دائم بوی لجن و عادت به این بو وقتی بوی عطر و گلاب به مشامش میخوره حالش بد میشه بر عکس شما که به بوی عطر گلاب عادت دارید و وقتی بوی نا مطبوع لجن و امثالهم به دماغتون میخوره حالتون بد میشه اینم به بوی خوش عادت ندارهحالا شرح حال و روز ما این هست تو جامعه ای که عادت مون دادن به رنگ خاکستری همه ماشین‌ها سفید سیاه نوک مدادی نقره ای سه تا رنگ نیسان آبی و تاکسی سبز و نارنجی ینفر پیداش میشه رنگ شاد سفارش میده با انواع ایرادات مورد هجمه قرار میگیره یکی میگه این رنگ فروش نداره یکی میگه خط و خش توش معلوم میشه وووووو… امثال این نگرش تو خیلی از مسائل روز مره زندگی ما جریان داره حالا یک شخصی با هر هدفی وقت میزاره حدود پانصد کلمه برای هر قسمت با نصر روان تایپ و ویرایش میکنه و الحق زیبا و شیوا مینویسه تا مثل عطر روی روح و روان خواننده اثر خوب بزاره این نوع از حمایت کم لطفی به خودمونه هست چون در نبود این نوع ادبیات خوب و این نوع نگارش مجبور به مطالعه اثر دم‌دستی و سخیف افرادی که خودشون رو نویسنده معرفی میکنن هستیم و یواش یواش به این آثار عادت کرده و مثل داماد از نوع خوب بو حالمون بد میشه پس بیاییم با نقد درست باعث تکامل بهتر روح و روان خودمون بشیم داستان سکسی و اروتیک هم باید از چهارچوب ادبیات و نگارش پیروی کنه تا آدم از خوندنش لذت ببره

  6. فوق العاده بود . حتما نباید داستان های اینجا کسشر هایی باشه که می‌نويسن. واقعا بی نظیر بود البته تا اینجا . مطمئنا بقیه ش هم خوب پیش میره

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید