سلام امیدوارم که حال دل همگیتون خوب باشه
(من اولین باره داستان مینویسم امیدوام که خوشتون بیاد ،ولی اگه جای کم کاستی داشت منو ببخشید)
این داستان واقعی زندگی منه و هیچ گونه تخیلی در کار نیست ،من میخوام خیلی راحت و ب زبون خودمونی داستان رو بیان کنم
من سحر هستم این این داستان برمیگرده به نوجوانی من یعنی ۱۳ سالگی
یک معرفی کوچیک از خودم و خانوادم پدر من اسمش محمد هست و اون زمان ۳۵ سال سن داشت ،شغلش کاشیکاری ساختمان بود و بسیار مردی مذهبی بود *
مامانم اسمش معصومه هست زنی خانه دار و کم سواد فکر کنم تا کلاس ۵ ابتدایی بیشتر نخونده بود ،زنی کوتاه قد ،سفید ،تپل و از اون زنای مچ پا کلفت بود
من یه برادر دارم اسمش امیر هست *
خانواده مذهبی هستیم از اون خانواده ها ک مامانم همیشه پای صحبت آخوندا میشینه،و بابامم وقتی از سرکار میاد فقط اخبار گوش میده ،
تو یه محله ای از تهران زندگی میکردیم در پایین شهر ، داداشم تابستونا ۷ صبح از خونه میزد بیرون ،برای نهار میومد خونه ،بازم ساعت ۲ تو گرما میرفت تو کوچه بازی تا ساعت ۹ شب ،
بابامم هر روز سرکار حتی روزهای جمعه ک بیشتر اوقات میرفت سرکار
مامانم طبق معمول صبا میرفت ی کیلو سبزی می خرید، نون سنگکک، بیشتر وقتا ناهار آبگوشت و یا اش داشتیم، غروبا هم میرفت مسجد و پای صحبت آخوندا مینشست،
منم یه دختر چشم گوش بسته ولی بسیار ماجراجو بودم ،
خونه ای ما ی دو طبقه بود ک هر واحد ۷۰ متر بود ،طبقه ای بالا که پر از لوازم کار پدرم بود ،فرز،تخته،بشکه، و…
طبقه پایین هم یک اتاق داشت و ی سالن ، بیشتر وقتا من توی پذیرای میخوابیدم ، و طبق معمول بابامم شبا ک خونه بود کنترل ب دست جلو تلویزیون خوابش میبرد،
یک شب تابستونی نمیدونم ساعت چند بود ،ولی برای چند ثانیه یا ی دقیقه چراغ آشپزخونه روشن و خاموش شد ، و من از خواب بیدار شدم ، سرم زیر پتو بود ولی بیدار بودم ، متوجه پچ پچ مامان بابام شدم ولی دقیقا چی میگفتن متوجه نشدم ،ولی احساس میکرد صدای ماچ میاد ، و هر چی بیشتر طول کشید ،صدای خفیف ناله های مامانم میشنیدم، اولین فکری ک کردم این بود ک بابا داره مامان کتک میزنه بغضی تو گلوم بود
یکم پتو کنار کشیدم ،فاصله من تا مامان بابام چیزی حدود ۴ متر بود.
یکم پتو کشیدم پایین ب حدی ک یکی از چشمام افتاد بیرون.
صحنه ای ک دیدم **پاهای مامانم بالا و بابام لخت بین پاهای مامانم بالا پایین میشد بغض کردم چون فکر کردم بابا داره مامان کتک میزنه .
چند دقیقه بعد بابا از روی مامانم بلند شد
و مامانم بلند شد نشست ،و یه چیزی آروم ب بابام گفت ک من متوجه نشدم چی گفت و هر دو خندیدن, صورت مامانم خندان بود ، معلوم بود شاد شنگول، آروم شدم و مطمئن شدم دعوا نمیکنن
ی لحظه مامانم نگاه من کرد من اون چشمم ک از گوشه ای پتو بیرون بود بستم ،
و چند دقیقه بد دوباره صدای ناله ای مامانم شنیدم، آروم چشمم باز کردم
دیدم این بار مامانم رو شکم بابا نشسته و بالا پایین میکنه ، و تقریبا اه ناله هاش بیشتر شده، چندین دقیقه بعد کارشون تموم شد،و مامانم بلند شد رفت سمت دستشویی،
منم پتو کشیدم رو سرم و سعی کردم بخوابم ،هرچند ک خوابم نبرد و اون شب تا نزدیک صبح بیدار بودم .
صبح ک بیدار شدم ساعت ۹ صبح بود
دیدم مامانم خونه نیست
به امیر داداشم گفتم مامان کو
گفت رفته خونه همسایه حموم
(ما حموم داشتیم ولی چون مشکل فاضلاب داشت و نمیشد استفاده کرد،مجبور بودیم یا خونه همسایه حموم بریم یا بریم حموم بیرون ،مشکلشم این بود ک فاضلاب شهری وصل نبود وقتی حموم میکردیم آبش مستقیم تو کوچه میرفت و اهالی اون کوچه هم اجازه نمیدادن ،بابا ک بیشتر وقتا آب داغ میکرد تو ی گوشه از حیاط حموم میکرد، داداشمم ک ماهی یک بار حموم نمیرفت حالا اون ماهی یه بارم یا تو حیاط آب رو خودش میریخت یا میرفت حموم بیرون،
منم که ۱۰ روزی یک بار ،یا خونه خالم یا خونه همسایه یا بیرون ،مامانمم ب همون شکل)
من اون روز کنجکاو بودم دیشب مامان بابا چیکار میکردن ،
عصر منو مامانم رفتیم خونه خالم
من با دختر خالم ک همسن بودیم تو اتاق داشتیم باهم صحبت میکردیم ،
که من ماجرای دیشب مامان بابا رو کامل برا دختر خالم گفتم
اونم لبش گاز گرفت .
و گفت یعنی تو واقعا نمیدونی اونا چیکار میکنن گفتم نه
با دست یکی تو سرم زد گفت عقب مونده
و خندید بعدش گفت ک احتمالا یه داداش دیگه برات درست کردن ،
منم گفتم چی میگی تو
گفت اصلا میدونی منو تو چطوری درست شدیم
گفتم خب اره مامان بابا دعا کردن خدا هم داده
زد زیر خنده
گفت سکس نمیدونی چیه گفتم نه
همونجوری ک نشسته بودیم کنار هم سینه های منو گرفت
(من اون موقع نسبت ب دخترای هم سن خودم خیلی هیکل زنونه تری داشتم و خیلی تو پر بودم)
گفتم چیکار میکنی گفت انتر چ مال تو بزرگن
گفتن مگه مال تو چقدره
تیشرتشو بالا زد گفت اینقدر
گفت تو هم نشون بده
منم لباسم بالا زدم
مال من بزرگتر بود
با دو دستاش سینهام گرفت
یکم فشار داد
بعدش یکیش کرد تو دهنش
ی حس عجیبی بهم دست داد
احساس ضعف
گفتم چیکار میکنی
از جام بلند شدم
خندید گفت میخوام باهات سکس کنم
بلند شد اومد سمتم
گفت کیر ک میدونی چیه
گفتم اره دودول
خندید گفت اسمش کیر ن دودول
گفتم خب حالا هرچی
گفت تا حالا دیدی گفتم نه
رفت سمت کتابخونه کتاباش
ی کتاب رو آورد لاشو باز کرد
ی عکس در آوردی بازیگر پورن بود لخت با کیر شق شده
گفت ب این میگن کیر،
ناخودآگاه ضربان قلبم رفت بالا
گفتم چ بدنی داره
گفت کیرش ندیدی بدنش دیدی
۲تای خندیدیم
گفت بیا این کتاب ببر با خودت بخون تا بفهمی بابات دیشب داشته با مامانت چیکار میکرده خخخخخخ
منم کتاب گرفتم و وقتی برگشتیم خونه
یک کله شروع کردم خوندن کتاب
کتاب چی بود؟ در مورد روابط زناشویی بود
هرچی بیشتر میخوندم
علاقم بیشتر میشد ب کتاب و اونشب تا ساعت ۱شب همه کتاب خوندم .
و کنجکاوی های من بیشتر بیشتر بیشتر شد
فرداش نگاهم ب مردها عوض شد
امیر داداشم وقتی شلوارش در میآورد کنجکاوانه نگاه شورتش میکردم ک ببینم کیرش بزرگه یا کوچیک
شبا ک بابام از سرکار میومد رو هم همینطور ،
شبا سرم میکردم زیر پتو و خودم میزدم به خواب ،و شاهد سکس مامان بابام میشدم
حشری میشدم خیس میشدم ،و با مالیدن خودم ارضا میشدم
۳ ماه تابستون این برنامه شبهای من بود.
با شروع سال تحصیلی و رفتن به کلاس سوم راهنمای ،و آشنا شدن با دوستان جدید چشم گوش من باز تر شد، بیشتر اوقات با دخترهای همکلاسی در مورد سکس صحبت می کردیم ،و اونا هم مثل من از تجربیاتشون میگفتن ،بیشتر از سکس مامان باباشون دیده بودن یا شنیده بودن ، یکیشون سکس خواهرش با نامزدش تو دوران نامزدی دیده بود .
کنجکاوی من همچنان ادامه داشت .
چند ماه از شروع مدرسه گذشته بود و هوا تقریبا داشت سرد میشد ،
ما همچنان حمام نداشتیم و یا خونه خالم حموم میکردیم یا همسایه یا حموم بیرون، از حموم ک بر میگشتیم شورت و سوتین هامون پهن میکردیم رو طناب
هر باری ک از حموم برمیگشتم شورت و سوتینم پهن میکردم رو طناب فرداش میدیدیم نیست ،چندباری این اتفاق تکرار شد ،و شورتهای منو مامانم گم میشد ،
من به مامانم گفتم
اونم گفت اره شورتهای منم گم میشه
نزدیک شب چله بود یه روز ظهر که از مدرسه برگشته بودم داشت برف میومد من به شوق برف رفتم لب پنجره پرده کنار زدم
یهو دیدم امیر زیر سایبون داره شورت منو مامان بر میداره اولش فکر کردم ،چون برف میباره داره لباسا رو جمع میکنه از رو طناب ،دیدم نه فقط شورت منو مامانم گذاشت تو یقه گرمکنش .و اومد سمت در خونه ،من گفتم شاید الان بیاد تو خونه دیدم نیومد
رفتم تو راهپله ببینم چیکار میکنه
صدا پاش شنیدم از پله رفت بالا
منم آروم دنبالش رفتم
توی واحد طبقه بالا نرفت
رفت سمت خرپشته،
(خرپشته ما یه جوری بود ک یه اتاق بزرگ ۲۰ متری بود ،ک اون تهش بابام ی دیوار کشیده بود و یه اتاق ۶ متری جدا کرده بود موکت انداخته بود ک وقتی میخواست تریاک بکشه می رفت اونجا .این اتاق بزرگه هم ک ما بهش میگفتیم خرپشته ،مامانم پرش کرده بود دیگ،فرش کهنه،اجاق گاز،و…جا سوزن انداختن نبود)
هنوز ب پله آخر نرسیده بودم ک صدای امیر رو میشنیدم با ی پسر دیگه
پسره: آوردی
امیر: آره بیا هم مثل مامانمه هم مال خواهرم
پسره: جوووون،
پسره: مامانت چ کونش بزرگه کیرم لای کون سفیدش
پسره: زود باش دراز بکش ب شکم
(من اولین باره داستان مینویسم امیدوام که خوشتون بیاد ،ولی اگه جای کم کاستی داشت منو ببخشید)
این داستان واقعی زندگی منه و هیچ گونه تخیلی در کار نیست ،من میخوام خیلی راحت و ب زبون خودمونی داستان رو بیان کنم
من سحر هستم این این داستان برمیگرده به نوجوانی من یعنی ۱۳ سالگی
یک معرفی کوچیک از خودم و خانوادم پدر من اسمش محمد هست و اون زمان ۳۵ سال سن داشت ،شغلش کاشیکاری ساختمان بود و بسیار مردی مذهبی بود *
مامانم اسمش معصومه هست زنی خانه دار و کم سواد فکر کنم تا کلاس ۵ ابتدایی بیشتر نخونده بود ،زنی کوتاه قد ،سفید ،تپل و از اون زنای مچ پا کلفت بود
من یه برادر دارم اسمش امیر هست *
خانواده مذهبی هستیم از اون خانواده ها ک مامانم همیشه پای صحبت آخوندا میشینه،و بابامم وقتی از سرکار میاد فقط اخبار گوش میده ،
تو یه محله ای از تهران زندگی میکردیم در پایین شهر ، داداشم تابستونا ۷ صبح از خونه میزد بیرون ،برای نهار میومد خونه ،بازم ساعت ۲ تو گرما میرفت تو کوچه بازی تا ساعت ۹ شب ،
بابامم هر روز سرکار حتی روزهای جمعه ک بیشتر اوقات میرفت سرکار
مامانم طبق معمول صبا میرفت ی کیلو سبزی می خرید، نون سنگکک، بیشتر وقتا ناهار آبگوشت و یا اش داشتیم، غروبا هم میرفت مسجد و پای صحبت آخوندا مینشست،
منم یه دختر چشم گوش بسته ولی بسیار ماجراجو بودم ،
خونه ای ما ی دو طبقه بود ک هر واحد ۷۰ متر بود ،طبقه ای بالا که پر از لوازم کار پدرم بود ،فرز،تخته،بشکه، و…
طبقه پایین هم یک اتاق داشت و ی سالن ، بیشتر وقتا من توی پذیرای میخوابیدم ، و طبق معمول بابامم شبا ک خونه بود کنترل ب دست جلو تلویزیون خوابش میبرد،
یک شب تابستونی نمیدونم ساعت چند بود ،ولی برای چند ثانیه یا ی دقیقه چراغ آشپزخونه روشن و خاموش شد ، و من از خواب بیدار شدم ، سرم زیر پتو بود ولی بیدار بودم ، متوجه پچ پچ مامان بابام شدم ولی دقیقا چی میگفتن متوجه نشدم ،ولی احساس میکرد صدای ماچ میاد ، و هر چی بیشتر طول کشید ،صدای خفیف ناله های مامانم میشنیدم، اولین فکری ک کردم این بود ک بابا داره مامان کتک میزنه بغضی تو گلوم بود
یکم پتو کنار کشیدم ،فاصله من تا مامان بابام چیزی حدود ۴ متر بود.
یکم پتو کشیدم پایین ب حدی ک یکی از چشمام افتاد بیرون.
صحنه ای ک دیدم **پاهای مامانم بالا و بابام لخت بین پاهای مامانم بالا پایین میشد بغض کردم چون فکر کردم بابا داره مامان کتک میزنه .
چند دقیقه بعد بابا از روی مامانم بلند شد
و مامانم بلند شد نشست ،و یه چیزی آروم ب بابام گفت ک من متوجه نشدم چی گفت و هر دو خندیدن, صورت مامانم خندان بود ، معلوم بود شاد شنگول، آروم شدم و مطمئن شدم دعوا نمیکنن
ی لحظه مامانم نگاه من کرد من اون چشمم ک از گوشه ای پتو بیرون بود بستم ،
و چند دقیقه بد دوباره صدای ناله ای مامانم شنیدم، آروم چشمم باز کردم
دیدم این بار مامانم رو شکم بابا نشسته و بالا پایین میکنه ، و تقریبا اه ناله هاش بیشتر شده، چندین دقیقه بعد کارشون تموم شد،و مامانم بلند شد رفت سمت دستشویی،
منم پتو کشیدم رو سرم و سعی کردم بخوابم ،هرچند ک خوابم نبرد و اون شب تا نزدیک صبح بیدار بودم .
صبح ک بیدار شدم ساعت ۹ صبح بود
دیدم مامانم خونه نیست
به امیر داداشم گفتم مامان کو
گفت رفته خونه همسایه حموم
(ما حموم داشتیم ولی چون مشکل فاضلاب داشت و نمیشد استفاده کرد،مجبور بودیم یا خونه همسایه حموم بریم یا بریم حموم بیرون ،مشکلشم این بود ک فاضلاب شهری وصل نبود وقتی حموم میکردیم آبش مستقیم تو کوچه میرفت و اهالی اون کوچه هم اجازه نمیدادن ،بابا ک بیشتر وقتا آب داغ میکرد تو ی گوشه از حیاط حموم میکرد، داداشمم ک ماهی یک بار حموم نمیرفت حالا اون ماهی یه بارم یا تو حیاط آب رو خودش میریخت یا میرفت حموم بیرون،
منم که ۱۰ روزی یک بار ،یا خونه خالم یا خونه همسایه یا بیرون ،مامانمم ب همون شکل)
من اون روز کنجکاو بودم دیشب مامان بابا چیکار میکردن ،
عصر منو مامانم رفتیم خونه خالم
من با دختر خالم ک همسن بودیم تو اتاق داشتیم باهم صحبت میکردیم ،
که من ماجرای دیشب مامان بابا رو کامل برا دختر خالم گفتم
اونم لبش گاز گرفت .
و گفت یعنی تو واقعا نمیدونی اونا چیکار میکنن گفتم نه
با دست یکی تو سرم زد گفت عقب مونده
و خندید بعدش گفت ک احتمالا یه داداش دیگه برات درست کردن ،
منم گفتم چی میگی تو
گفت اصلا میدونی منو تو چطوری درست شدیم
گفتم خب اره مامان بابا دعا کردن خدا هم داده
زد زیر خنده
گفت سکس نمیدونی چیه گفتم نه
همونجوری ک نشسته بودیم کنار هم سینه های منو گرفت
(من اون موقع نسبت ب دخترای هم سن خودم خیلی هیکل زنونه تری داشتم و خیلی تو پر بودم)
گفتم چیکار میکنی گفت انتر چ مال تو بزرگن
گفتن مگه مال تو چقدره
تیشرتشو بالا زد گفت اینقدر
گفت تو هم نشون بده
منم لباسم بالا زدم
مال من بزرگتر بود
با دو دستاش سینهام گرفت
یکم فشار داد
بعدش یکیش کرد تو دهنش
ی حس عجیبی بهم دست داد
احساس ضعف
گفتم چیکار میکنی
از جام بلند شدم
خندید گفت میخوام باهات سکس کنم
بلند شد اومد سمتم
گفت کیر ک میدونی چیه
گفتم اره دودول
خندید گفت اسمش کیر ن دودول
گفتم خب حالا هرچی
گفت تا حالا دیدی گفتم نه
رفت سمت کتابخونه کتاباش
ی کتاب رو آورد لاشو باز کرد
ی عکس در آوردی بازیگر پورن بود لخت با کیر شق شده
گفت ب این میگن کیر،
ناخودآگاه ضربان قلبم رفت بالا
گفتم چ بدنی داره
گفت کیرش ندیدی بدنش دیدی
۲تای خندیدیم
گفت بیا این کتاب ببر با خودت بخون تا بفهمی بابات دیشب داشته با مامانت چیکار میکرده خخخخخخ
منم کتاب گرفتم و وقتی برگشتیم خونه
یک کله شروع کردم خوندن کتاب
کتاب چی بود؟ در مورد روابط زناشویی بود
هرچی بیشتر میخوندم
علاقم بیشتر میشد ب کتاب و اونشب تا ساعت ۱شب همه کتاب خوندم .
و کنجکاوی های من بیشتر بیشتر بیشتر شد
فرداش نگاهم ب مردها عوض شد
امیر داداشم وقتی شلوارش در میآورد کنجکاوانه نگاه شورتش میکردم ک ببینم کیرش بزرگه یا کوچیک
شبا ک بابام از سرکار میومد رو هم همینطور ،
شبا سرم میکردم زیر پتو و خودم میزدم به خواب ،و شاهد سکس مامان بابام میشدم
حشری میشدم خیس میشدم ،و با مالیدن خودم ارضا میشدم
۳ ماه تابستون این برنامه شبهای من بود.
با شروع سال تحصیلی و رفتن به کلاس سوم راهنمای ،و آشنا شدن با دوستان جدید چشم گوش من باز تر شد، بیشتر اوقات با دخترهای همکلاسی در مورد سکس صحبت می کردیم ،و اونا هم مثل من از تجربیاتشون میگفتن ،بیشتر از سکس مامان باباشون دیده بودن یا شنیده بودن ، یکیشون سکس خواهرش با نامزدش تو دوران نامزدی دیده بود .
کنجکاوی من همچنان ادامه داشت .
چند ماه از شروع مدرسه گذشته بود و هوا تقریبا داشت سرد میشد ،
ما همچنان حمام نداشتیم و یا خونه خالم حموم میکردیم یا همسایه یا حموم بیرون، از حموم ک بر میگشتیم شورت و سوتین هامون پهن میکردیم رو طناب
هر باری ک از حموم برمیگشتم شورت و سوتینم پهن میکردم رو طناب فرداش میدیدیم نیست ،چندباری این اتفاق تکرار شد ،و شورتهای منو مامانم گم میشد ،
من به مامانم گفتم
اونم گفت اره شورتهای منم گم میشه
نزدیک شب چله بود یه روز ظهر که از مدرسه برگشته بودم داشت برف میومد من به شوق برف رفتم لب پنجره پرده کنار زدم
یهو دیدم امیر زیر سایبون داره شورت منو مامان بر میداره اولش فکر کردم ،چون برف میباره داره لباسا رو جمع میکنه از رو طناب ،دیدم نه فقط شورت منو مامانم گذاشت تو یقه گرمکنش .و اومد سمت در خونه ،من گفتم شاید الان بیاد تو خونه دیدم نیومد
رفتم تو راهپله ببینم چیکار میکنه
صدا پاش شنیدم از پله رفت بالا
منم آروم دنبالش رفتم
توی واحد طبقه بالا نرفت
رفت سمت خرپشته،
(خرپشته ما یه جوری بود ک یه اتاق بزرگ ۲۰ متری بود ،ک اون تهش بابام ی دیوار کشیده بود و یه اتاق ۶ متری جدا کرده بود موکت انداخته بود ک وقتی میخواست تریاک بکشه می رفت اونجا .این اتاق بزرگه هم ک ما بهش میگفتیم خرپشته ،مامانم پرش کرده بود دیگ،فرش کهنه،اجاق گاز،و…جا سوزن انداختن نبود)
هنوز ب پله آخر نرسیده بودم ک صدای امیر رو میشنیدم با ی پسر دیگه
پسره: آوردی
امیر: آره بیا هم مثل مامانمه هم مال خواهرم
پسره: جوووون،
پسره: مامانت چ کونش بزرگه کیرم لای کون سفیدش
پسره: زود باش دراز بکش ب شکم
اگه دوست داشتین و مایل بودین نظر بدین ک ادامه خاطرات نوجوانی و جوانی خودم ،و خانوادم رو بزارم
سپاس
نوشته: سحر
16 پاسخ به “خاطرات نوجوانی سحر”
منتظر ادامه اش هستیم
قشنگ مینویسی. لایک میکنم ادامه بدی
یحر باحال بود بنویس
تو همه این داستان ها حداقل این یکی ساخته وپرداخته ذهن مجلوقان نبود 😅 ادامه بده!
ادامه بده❤️
لایک دادم بخاطر اینکه فارسی رو بدون غلط نوشتی👏
خوب بود داشت کیرم راست میشد که تموم شد😂
اووووووف پسره داداشت وخودت ومامانت رومبکنه دیگه
یعنی چی نصفه مینویسی ملت بیکارن؟
عجب خانواده با استعدادی بودین. حیف شدین اونجا
واقعا ادامه نده
منتظریم تا ادامه ماجرا رو بگی خوشگله
دوست دارم ادامه رو بخونم
جمع بندی ش جالب نبود سحر جوون
بزار بعدی رو سریعتر
داستان خوبی نوشتی. ادامه بنوس مشتاق خوندنم