جدال با سرنوشت (2)

با چشم های پر از اشک , سینه ای پر از درد و حس انتقام بی نهایت قبرستون رو ترک میکنم و راهی خونه میشم. اونقدر شوک از دست دادن عزیزانم زیاده که پشت فرمون بی اختیار فریاد میزنم و گریه سر میدم . تو اتوبان متوجه میشم با رفتار غیر عادیم نظر ماشین های دیگه رو جلب کردم. خودمو کنترل میکنم و به رانندگیم بیشتر اهمیت میدم . ساعت هفت صبح بود که رسیدم دم خونه و مشغول پارک کردن ماشین شدم . بیست متر با خونه فاصله داشتم ,به سوی خونه میرفتم یه ماشین ون که داشت از کنارم رد میشد زد رو ترمز و در بغل باز شد , فرصت عکس العمل نداشتم که با یه شوک الکتریکی بی حس شدم و دو نفر منو به داخل ون کشوندند و در رو بستند . حتی یک پرنده هم تو کوچه پر نمیزد . حالم که بیشتر جا اومد چشمام به رو راننده ون باز شد . یکی ازون دو مردی بود که به خونم حمله کردند. میخواستم بهش حمله کنم ولی نمیتونستم , بدنم لمس و دستام از پشت بسته شده بود. یه نفس عمیق میکشم و سعی می کنم تا آرامشم رو حفظ کنم . در ون باز میشه و دو نفر میان تو یکیشون روبروم میشینه .از بوی عطرش میشناسمش و اون یه ذره ابهامی که در مورد قاتلین دنیا و آرزو داشتم از بین میره . و تا ته ماجرا رو میفهمم . سرم رو بالا نمیارم و به صورتش نگاه نمیکنم . با غضب و دستان سنگینش یک کشیده محک ازش می خورم که دهنم رو از خون پر میکنه . یکی از نوچه هاش سرم رو بالا نگه میداره تا باهاش فیس تو فیس بشم . با اینکه سنی ازش گذشته بود ولی خیلی جذبه داشت . تو دلم خالی شد ولی ظاهرم رو حفظ کردم .
بهم میگه :
_آرش من حاضر بودم همه چیزم رو به تو بدم. تو رو اندازه پسرم دوست داشتم. با هوش و نقشه های تو میتونستیم دو سال پیش پامون به اروپا باز بشه و جنسامون رو اونجا بفروشیم . اما تو لگد زدی به بخت خودت و من . فکر کردی با خراب کردن لابراتوار و از هم پاشوندن باند میتونی منو نابود کنی . ولی من قدرتم بیش تر از اینهاست. دیدی که برگشتم و چه بلایی سر خونواده عزیزت آوردم.
هرچی خون تو دهنم بود تف کردم تو صورتش و بهش گفتم من میدونستم که چه قدر پستی ولی نه تا این حد . یالا منتظر چی هستی , کثافت منو بکش . منو بکش وگرنه بد بلایی سرت میارم . پست فطرت منو بکش .
با دستمالی که از جیبش آورد بیرون مشغول پاک کردن صورتش شد و رو بهم گفت :
_شنیدم دخترت از ترس زبونش بند اومده . صابر میگفت اگه بزرگ میشد خوب جنده ای ازش میساختم , اسمش چی بود؟
خون جلو چشمام رو میگیره و سعی میکنم که خودم رو از صندلی جدا کنم که دو باره با یک شوک سر جام میمونم و فقط میتونم شاهد دیدن خنده های شیطانی داود خان بشم .
خندش یهو قطع شد و دوباره رو به من گفت از صابر شنیدم زنتم یه جنده ناز بوده. ببینم اون جنده ارزششو داشت که به من خیانت کنی . آره لعنتی .
حتی نمیتونستم لب هام رو تکون بدم. به راننده دستور داد که حرکت کنه . شیشه های ون دودی بودند . سر کوچمون توقف کرد بعد از چند دقیقه یه نفر دیگه بهمون ملحق شد . خودش بود ,همونی که دنیا و آرزو رو ازم گرفته بود. نگاهمون بهم گره خورد . با چنان نفرت و خشمی تو چشماش نگاه میکردم که متوجه ترسیدنش شدم . یه سلیی بهم زد و گفت بار آخرت باشه اینجوری بهم نگاه میکنی. به نگاه کردن ادامه دادم که یه مشت تو صورتم زد و گفت نشونت میدم با کی طرفی . صورتش رو بر میگردونه به داود خان میگه : آقا دستورتون انجام شد . داود رو به من گفت مسبب مرگ زنو بچت خودت هستی . و همچنین مادر و برادرت . یک ریموت از جیبش بیرون آورد و مجبورم کردند که به خونه نگاه کنم . مادرم رو دیدم که داشت با دو تا نون وارد خونه میشد . حتی توان فریاد زدن نداشتم . صابر دو باره در گوشم گفت سرنوشت اینو خواسته تو نمیتونی باهاش مبارزه کنی. به زور لبهام باز شد .با التماس گفتم داود خان این کارو نکن . به پات می افتم , هر کاری بخوای میکنم . اما بهم گفت دیره ,خیلی دیره پسر .بعد از چند ثانیه که از ورود مادرم به خونه گذشت داود دکمه ریموت رو زد با اینکه حدود پنجاه متر با خونه فاصله داشتیم باز از صدای انفجار گیج شدم . خونه با خاک یکسان شد . مادرم , برادرم و زنو بچش چیزی ازشون باقی نموند. تو شوک بودم که ون راه افتاد . آرزوی مرگ داشتم. با توقف ون داود و صابر پیاده شدند . حرفاشون رو میشنیدم . داود میگفت حواستو جمع کن من امشب پرواز دارم . هفته دیگه تو استانبول میبینمت . این پسره رو هم بکشید یه جا گمو گورش کنید. صابر بهش میگه چشم آقا میدونم چیکارش کنم . خاکسترش میکنم.داود سوار یه ماشین دیگه شد و رفت . صابر هم رو به راننده گفت . وحید ببرش کوره . میدونی که باید چیکار کنی . وحید گفت حله صابر خان خیالت راحت. صابر هم رفت و من با دو نفر و راننده که اسمش وحید بود راه افتادیم . به سمت بیرون از شهر میرفتیم. میدونستم اگه ماشین به مقصد برسه تو کوره آجر پزی سوزونده میشم. خودم رو به بیهوشی زده بودم . ماشین داشت تو جاده با سرعت حرکت میکرد. توان بدنیم رو بدست آورده بودم . با هزار بدبختی دستم رو باز کردم. اون دونفر حواسشون به من نبود . یکیشون با گوشیش ور میرفت و اون یکی هم هفتیرش رو تمیز میکرد. خیز برداشتم و پریدم رو وحید . فرمون رو با سرعت چرخوندم ون از جاده خارج شد و تو اون سرعت چپ کرد . هفت یا هشت پشتک زد و ایستاد . سقفش رو زمین بود. من هوشیار بودم . خودمو با درد سر زیاد از ماشین کشیدم بیرون . هیچ کس تو جاده نبود . وحید رو دیدم که تقلا میکرد از ماشین بیاد بیرون ولی کمربندش گیر کرده بود . از ماشین داشت بنزین میچکید . وحید ازم تقاضای کمک کرد ولی من از رو زمین سنگی برداشتم و با قدرت به صورتش پرتاب کردم. با حرص میگفتم بمیر لعنتی . وحید بیهوش شد . مردی که اسلحه داشت به هوش اومد و شاهد ماجرا بود . به سمتم نشونه رفت ولی تیرش خطا رفت . خواستم فرار کنم که ماشین منفجر شد و دو سه متری پرتم کرد . هنوز هوشیار بودم و سریع اونجا رو ترک کردم و رفتم سمت بیابون . حدود دو کیلومتر که رفتم بیهوش شدم و همه چی تیره و تار شد .
دنیا … دنیای بابا صبر کن بهت برسم چرا ازم فرار میکنی ؟ وایسا … هر چی تند تر میرم بهش نمیرسم . انگار تو فاصله یک متری ازم داره فرار میکنه ولی نمیتونم بگیرمش . از پا می افتم و از دنبال کردن خسته میشم . تو یه دشت بزرگ و بی انتها نمیتونم دنیا رو لمس کنم و ناتوان نگاهش میکنم . ازم دور میشه و میره پیش آرزو . با هم بهم نگاه میکنند ولی صورتشون و لباساشون خونیه . دست در دست هم ازمن فاصله میگیرند و اصلا به خواهش های من گوش نمیکنند. التماس میکنم که به آغوشم بیان ولی تو چشماشون که نگاه میکنم انگار منو مقصر میدونند . فریاد میزنم بمونید ولی کم کم محو میشن .
روی صورتم احساس سرما میکنم و با یه سیلی آهسته چشمام باز میشه . یه فرد آفغانی رو میبینم که بهم میگه آقا خوب هستید . باید ببرمت بیمارستان . .ازش آب خواستم و گفتم لازم نیست برم بیمارستان. ازت خواهش میکنم یهم آب بده. کمی آب نوشیدم و خواستم راه بیوفتم که دوباره بیهوش شدم. چشمام رو که باز کردم دیدم تو یک کلبه محقر خوابیدم . بلند شدم .احساس ضعف میکردم. میخواستم برم که فرد افغانی وارد شد . گفت آقا از دیروز تا حالا بیهوش بودی . زنگ زدم اورژانس ,نیومد. شما تو اون ماشینه که منفجر شد بودید؟ ازش تشکر کردم و راه خروج به سمت جاده اصلی رو پرسیدم . گفت چیزی نیست پیاده بری یه ساعت دیگه کنار جاده ای . اومدم بیرون . دست کردم تو جیبم و مقداری پول بهش دادم اول قبول نمیکرد ولی با اسرار من پول رو قبول کرد . به سمت شهر راه افتادم. دودکش های کوره های آجر پزی رو میدیدم و احساس خرسندی که اون تو پودر نشدم . هوا تاریک بود که رسیدم به محل. سر کوچه اعلامیه خودم به همراه تموم خانوادم رو دیدم . دلم میخواست زار بزنم . در یک چشم به هم زدن تمام خانوادم نابود شدند. اما باید در اون لحظه خودم رو نمیباختم .
من مرده بودم یعنی همه فکر میکردند که من مردم . سریع اونجارو ترک کردم . تو خیابون ها قدم میزدم و سیگار پشت سیگار حروم میکردم . آنچنان ناراحت و درمانده بودم که فکر خودکشی دائم از سرم رد میشد. باید یه کاری میکردم .فقط یک نفر بود که میتونستم ازش کمک بخوام . اون یه نفر به من بدهکار بود. چیز گرانبهایی هم بدهکار بود. میدونستم کجا باید پیداش کنم . یه شرکت بزرگ داشت که به اسم شرکت پول شویی میکرد . و شرکت فقط یه پرده بود که جلو کارهای غیر قانونی قرار داشت. اون شب رو تا صبح تو خیابون ها سر کردم.
ساعت نه صبح رفتم تو دفترش . منشیش با دیدن سرو وضع داغونم تعجب کرد و پرسید با کی کار دارید ؟ بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم با مدیر اینجا . با حالت تمسخر بهم گفت ایشون جلسه دارند باید وقت قبلی بگیرید . بدون اینکه به حرفش گوش بدم رفتم سمت اتاقش و منشی دوید طرف من و با خشونت خواست مانعم بشه . که گوشی بهش ندادم و در رو باز کردم . به محض باز شدن در منشی گفت ببخشید قربان نتونستم جلوش رو بگیرم . رضا با دیدن من جا خورد و لحظه ای به هم خیره شدیم . سکوت سنگینی حاکم شد که رضا با اشاره به منشیش این سکوت رو شکست. رو بهش گفتم چه جلسه شلوغی یه نفره راه انداختی.
اضطراب رو تو صورتش میدیدم . زبون باز کرد و گفت چی شده یادی از فقیر فقرا کردی . به سمتش رفتم و گفتم نگو از حالو روزم خبر نداری که باورم نمیشه . با اشاره به روزنامه تو دستش گفت والا اینا میگن که نشت گاز باعث انفجار شده و تو مردی . شدت انفجار اونقدر زیاد بوده که خونه های همجوار هم ویران کرده . من میدونستم که تو خیلی سگ جونیو به این راحتی جون به عزرائیل نمیدی.
با عصبانیت بهش گفتم:
_ ببین رضا تو به من بدهکاری الان به کمکت احتیاج دارم .
_ آرش واسه من شر درست نکن .بذار زندگیم رو بکنم
_رضا اونا دختر و زنمو جلو چشمام کشتند. فقط یه ذره خودت رو بذار جای من
_تو نمیتونی با اونا در بی افتی. اگه بدونن که کمکت کردم منم میکشن
_مثل این که یادت رفته . تو جونت رو به من بدهکاری
با شنیدن این حرف کمی مکث کرد و گفت چی میخوای؟
چیز زیادی نمیخوام . یه هویت جدید , یه صورت جدید و پول . بعدشم واسه همیشه ازینجا میرم . دیگه منو نمیبینی.
یه آدرس رو کاغذ نوشت و گفت برو اینجا . من هماهنگ میکنم. تو یه هفته به تموم خواسته هات میرسی .
با یه عمل جراحی صورتم عوض شد. اولین بار که بعد از عمل پشت آینه رفتم با دیدن صورتم عصبی شدم ولی کم کم بهش عادت کردم.یه هویت نو داشتم . دیگه آرش مرده بود . آرشی که به آرزو قول داده تا دست از کارهای خلاف بکشه مرده بود . من از این به بعد امیر بودم . امیر متولد شده تا انتقام آرش رو بگیره . باید یه نقشه میکشیدم تا داود خان رو به سزای کار هاش برسونم ولی فقط میدونستم که تو استانبول باید دنبالش بگردم . . .
ادامه دارد…


تشکر میکنم از دوستان عزیزم و تمام کسانی که داستان رو خوندند .بابت وقت گذاشتن برای این داستان ممنونم.
معذرت میخوام بابت اینکه این قسمت دیر آپ شد.
باز هم تاکید میکنم که امتیاز رو فراموش نکنید دیگه توضیح نمیدم چرا حتما امتیاز بدید چون زیاد گفتم.
باز هم تشکر میکنم از همه شما. شاد باشید و سالم بمانید

نوشته: آرش. sex and love

بازدید 8,976

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

33 پاسخ به “جدال با سرنوشت (2)”

  1. خدایا ارش ما خشم خونش رفته بالا .اگه یک مقدار لطف کنی در یک محیط عاشقانه قرارش

  2. ايزل!!!داداش صورتتو با يه جراحى عوض كردى وبفكر انتقامى عين سريال ايزل! جم احتمالا زياد ديدى ;-)ولى آقا آرش وقتى داستانى با اين موضوع مينويسى و به جزئيات دقت نميكنى زياد خوب از آب در نميادچطورى پليس تشخيص داد شما مردين(از دنيا رفتين) كردين وقتى جسدتون تو خونه نبوده؟ اگر انفجار بمب اتم! هم باشه بازم يه اثرى از جسد پيدا ميكنن همينجورى الكى در عرض يك روز هم اعلاميه نميزنن به ديوار چون مراحل پزشكى قانونى و پليس در اينگونه قتلها زودتر يك هفته اعلام نميشه و حتما هم ميفهمن كه شما تو اون خونه نبودين. اصلا منطقى نبود.حالا بگذريم ازينكه بعد هشت تا ملق ون! شما سالم از ماشين بيرون اومدى مگه ترميناتورى!هشت تا ملق يعنى هشت بار كلت بوخوره به سقف ماشين حداقل حداقل ضربه مغزيه، حالا ميگى نه باشه قبول و بايد دو ساعت بيهوش ميشدى لااقل ولى…منطقى نيست ياد فيلمهاى بزن بكش با جلوهاى ويژه تابلو افتادم.اون كلمه فيس تو فيس هم نبايد استفاده ميكردى.درمجموع نمره بالايى نميتونم بهت بدم چون اصل داستانويسى كه همون منطقى بودن هست را زير پا گذاشته بودى.بهتر بنويس آقا آرش

  3. ایول آرش خانخوب بود با اینکه من از خشونت و فیلمهای جنایی خوشم نمیاد ولی قشنگ نوشته بودی صبح یه کامنت گذاشته بودم که میبینم نیستش

  4. به به عجب داستانی یا شایدم بشه گفت عجب فیلم اکشنی.آقای نویسندهاز یه بابتایی خیلی قشنگه ولی این داستان توی سایت سکسی کمی نامتقارنه مگه نه . البته اگه اشتباه نکنمکی میخوای یکم چاشنی سکسی بهش بزنی?کلا بد نبود که هیچ خیلی هم خوب بود

  5. درود بر آرش و همه دوستاننکته برجسته داستان٬ داستان پردازی فوق العاده ست. به نظر من که مشکلی نداره. اینکه این وسط یه چیزایی دور از واقعیته دلیلش اینه که یه جاهایی از داستان کات شده و کامل توضیح داده نشده٬ که حوصله خواننده سر نره. شاید تنها اشکالی که به متن وارد باشه همینه که خلاصه نویسی درست رعایت نشده. البته مطمینا تو قسمتای بعدی خیلی چیزا مشخص میشه و مثل همیشه یه داستان سراسر خون و خشن(ادم یاد مکس پین میافته) از ارش عزیز میخونیم.تشکرات فراوان و امتیاز پنج هم تقدیم شماموید بمانید!

  6. آقا آرش من قصد جسارت نداشتم عزيزم فقط ايرادهايى كه بچشمم اومد خدمتون عرض كردم و چون فرمودين اعلاميه روى ديوار ديدين ازون جهت تعجب كردم. و همونطور كه ميفرماييد صبر ميكنيم تا قسمت بعد دليل منطقى شما را بخونيم. فقط اميدوارم قانع كننده باشه چون اينطور كه فرمودين بسيار مشتاق شدم ببينم عجله كردم در تصميم گيرى يا خير.فقط نكته اى كه بايد عرض كنم فيلم هاى اكشن با تكيه بر جلوه هاى ويژه و صحنه هاى مهيج حرفى براى گفتن دارند وگرنه از روايت داستانى قوى برخوردار نيستن و نكته اينجاست كه شما قصد داريد اين صحنه هاى مهيج را فقط با چند عبارت پديد بياوريد كه اين خود جاى سوال دارد كه آيا شدنيست، و اميدوارم شما بتوانيد از عهده اش بر بياييد چون من تا بحال داستانى موفق در اين زمينه نديده ام.

  7. به نظر من بزرگترین اشکال این داستان ریتم بسیار تند و سریع اون میتونه باشه. همه چیز به قدری تند پیش میره که ذهن خواننده جا میمونه. من خودم زیاد با طولانی نوشتن موافق نیستم اما اگه من بودم این دو قسمت رو حداقل در پنج قسمت مینوشتم تا بهتر به زوایای پیدا و پنهان داستان دست پیدا کنم. اتفاقا اون سیر روایی داستان زیاد هم غیرمنطقی نیست. حداقل من چیز غیرمنطقی ندیدم. یه نفر بنا به دلایلی که ریشه در گذشته داره قربانی یک باند مافیایی تهیه و تولید موادمخدر میشه و خانواده ش رو از دست میده. حالا اینکه چه جوری از یک تصادف جان سالم به در میبره و بقیه ماجرا به نظر من هم میتونست یه مقدار کاملتر توصیف بشه. چون همونطوری که گفته شد دیدن یک فیلم با جلوه های ویژه خیلی با خوندن یک داستان فرق میکنه مگر اینکه نگارش اینقدر قوی باشه که خواننده بتونه توی ذهنش تصور کنه. درمورد نگارش هم، همه ما آرش رو میشناسیم و با شیوه نگارشش اشنا هستیم. فقط خواستم بگم سوژه به این خوبی که جا برای پردازش بهتر رو داره به همین دلیل دوست داشتم توی موقعیت بهتری این داستان رو مینوشتی نه الان که میدونم دست و پات بدجوری گیره… (؛

  8. دیگه ادمین محترم فرصت کل کل زیر داستانها رو ازمون گرفت وحتی دیگه به منفجر کردن داستان نمیشه فکر کرد.صبح من یه کامنت گذاشته بودم ادمین محترم زحمت پاک کردنشو کشیدن و من از این بابت ازشون کمال تشکر رو دارم

  9. با عرض سلام خدمت دوستانآفغانی؟= افغانیمگهدمن = مگه مناصرار هم که پروازه گفت!تازه شانس آوردی از فعل گذاشتن استفاده نکردی وگرنه معلوم میشد زحمتای این چند وقته مهندس به نتیجه نرسیده! :-Dاز میون کامنتا:علیرضا ادبیات فارسی رو نابود کردی!حزم = هضم. . .آقا عجب داستانی شد، عجب فیلم تو فیلمیه!معلوم نیست این داستانو از چند تا فیلم اسکی رفتی!ولی انصافا باحال بود. من اگه جای آرش بودم اون سنگ رو نمیزدم که طرف بیهوش بشه. میذاشتم به هوش باشه لحظه انفجارو ببینه.راستی به نظر بعضی جاها ترتیب جمله ها هم درست نیست.مثلا جمله: ((حتی یک دنه پرنده هم پر نمیزد)) رو باید قبل از جریان ربوده شدنت میگفتی! نه بعدش (دوباره نگاه کن).ریتم تند داستان هم که سیلور بهش اشاره کرد.مرسی خیلی قشنگ بود!:-D

  10. خوب بود چهارتا قلب دادم،اما چندتا اشکال داره که الآن واقعا دستم درد میکنه نمیتونم تایپ کنم،سیلورفاک و رضاقائم گفتن،امیدوارم قهرمان داستان مثل ایزل خوشتیپ باشه…راجع به غلط دیکته ای ها هم به یه نفربسپارکه ویراستاریشو واست انجام بده چون وسط داستان به این خوبی غلط دیکته ای ها واقعا حواس آدمو پرت میکنن

  11. آرش جان موضوع متفاوتى انتخاب كردى و البته مسير دشوارى هم در پيش دارى كه مطمئنم فكر همجاشو كردى.باتوجه به ادامه دار بودن داستان نبايد از الان درباره موضوع و يا صحت اتفاقها حكمى صادر كرد و اينو هم بايد درنظر گرفت كه نويسنده بى گدار به آب نميزنه و حتما اين مسائل رو در نظر گرفته و بنظرم داستان سير سعودى داره و بى ترديد در قسمتهاى بعد از حالت معرفى شخصيتها خارج ميشه و بيشتر بروى روايت داستان تمركز خواهد كرد.

  12. داستان شبیه به فیلم های هالیود و آرنولد و رمبو …شده!با توجه به شوک و اتفاقاتی که برای آرش داستان میافتهحداقل انتظار این میره که به قول دوستان یکی دو ساعت بیهوش باشهنکته ای که شاهین جان به اون اشاره کرد واقعا تو چشم میادو این که داستانو به شدت سریع داری پیش میبریاگه یخورده پر و بال بدی به داستانت و قسمتاشمطمئنم شایسته ی تقدیر میشهداستان یجوری آدمو مجبور میکنه که منتظرش باشهنمیدونم چرا!سعی کن که به احساسات و عواطفت بیشتر پروبال بدیخشم و نفرتتو و عشق و علاقتو بیشتر نشون بدهاین قسمت ضعف بیشتری داشت و ضعیف تر بود!قسمت قبلی واقعا به دلم نشت و به گریم انداختاما با این قسمت نتونستم به خوبی ارتباط برقرار کنمامتیاز 60شرمندهاما به قسمت قبل 100 دادم اما این یکیو بیشتر از 60 نمیتونم(این نمره ی خودت نیست نمره ی خودت 1000هم بیشتره)

  13. آرش عزیز سلامامروز به داستانهای خوب خیلی دیر رسیدم و گفتنی ها همه گفته شد و دوستان عزیز حق مطلب را به خوبی ادا کردن.مثل همیشه عالی بود.منتظر قسمتهای بعدی هستمموفق باشی دوست من(ضمنا” به قول پروازی عزیز پنج تا قلب هم تقدیم شد)

  14. درود!آرش جان خودت ازوضع درسي و امتحاني من خبر داري وگرنه همچين نقدت ميكردم كه…داداش شايد باورت نشه ولي درحين خوندن داستان همش نيشم باز بود و هر هر ميخنديدم :-Dعاخه تو هيچ فيلم بي صاحابيم همچين بلاهايي سر يه نفر نمياد!درضمن اون يارو بمب گذاره بمبشو كجا كار گذاشته؟تو خونه؟ كسي خونه نبوده؟ اگه بوده، اونا هويج بودن و بمب گذاري رو تماشا ميكردن؟درضمن به اين ويژگيتم پي بردم كه جنابالي توانايي عجيبي در ملق شماري داري :-D8تا شد ديگه؟راستي فعلاي داستانتم يكم ايراد داشت؛ مثلا:“میخواستم بهش حمله کنم ولی نمیتونستم , بدنم لمس و دستام از پشت بسته شده بود. یه نفس عمیق میکشم و سعی می کنم تا آرامشم رو حفظ کنم .”ميكشم–>كشيدمميكنم–>ميكردمادامه داستان در استانبول!راستي ميتوني واسه جذاب كردن داستان و اكشن كردنش از ادوات جنگي هم كمك بگيريمثلا تو استانبول يه دونه تانك بخري و با اون تانكه انتقامتو بگيري!از موشك و نارنجک هم حتما بهره بگير :-Dدركل من قلمتو دوس دارم و بازم دركل، كلي خنديدم؛ مخصوصا كامنتا!خسته نباشي داداش گلم، 100 هم نوش جونت(دلم ميخواد پارتي بازي كنم 😛 )اميدوارم قسمت بعدي هم همچين داستاني بنويسي؛ چون بدجور هوس كردم جوري نقدت كنم كه يه جوري پودر شي(جور جوري!) :-Dمخلص همه ي عزيزانم و بدرود %

  15. داستانت رو خیلی خوب نوشتی .خوشم اومد.ولی کلا یه داستان جنایی بود .منتظر قسمت بعدیش هستم

  16. انگاری اینجاهمه منتقدحرفه ای وکاربلدشدن اخه تاچندوقت پیش کمتراینطوری انتقادمیکردن ومعمولا فحش میدادن ولی مثل اینکه جدیداعوض شده!!!تااینجاش که به نظرمن شبیه فیلم قلب یخی بود.ارش هم درنقش حامدبود

  17. آلیش جان ما پای هر داستانی ازین انتقادها نمیکنیم. اگه داستانای معمولی سایت رو بخونی متوجه میشی که هنوزم اونجا به نویسنده های مجلوقش فحش میدن. اما داستانهایی که توسط نویسنده های شناخته شده – و حتی گمنامی که خوب منویسن ـ نگارش شدن رو اینطور ریزبینانه نقد میکنیم. هرچند، گاهی ممکنه این نقدها زیاد باب میلشون هم نباشه…

  18. راستيآرش يادم رفت بگم یکم ریتم داستانت توی این قسمت تند بود,انگار یه فیلم اکشن رو یکم تند تر از حد معمول بخواي ببینی حوادث یکم سریع بود که مطمعنم واسه این دلیل داری عزيزم5 تا دل قرمز تقدیم به ارش گلموفق باشي

  19. آقا این داستان آرش خان هر ایراد و بدی که داشت یه حسن بزرگ داشت و یه کلاس جدید . آقا از این داستان یاد گرفتم که میشه نشست پای تلویزیون و یه فیلم دید و واسه بکن تو روایت کرد .میشه سریال هم باشه . یا فیلم منفی هیجده .حالا میخوام یه فیلم بذارم تو دستگاه دی وی دی و ببینمبعد میام مینویسمش تو بکن تو .چطوره . ؟امتیاز تو رو خدا به هرکی میپرستین بجان هر کی دوسش دارین یادتون نره . امتیاز اصلا برام مهم نیست ولی جون مامانتون یادتون نره امتیازحتما بدین اگه ندین نمیشه

  20. آرش جان، درود بر تو.عزیزِ دل خواهر، یه فکری هم به حال قلب ما بکن، کشش این همه مصیبت رو نداره!!!آرش جان، با این که باتری قلبم به پت پت افتاد، مجبورم کردی تا داستانت رو چهار پنج بار بخونم بلکه بفهمم اون چیه تو مغزم که نمی ذاره یه باره بگم ای ول و باریک الله و …تا اینکه همونجور که می بینی خروس خون مغزم شروع کرده به سیگنال دادن.من حس می کنم در تمام مدت درگیریهایی که در زندگی واقعیت بهشون اشاره کردی، داشتی به داستانت فکر می کردی و اون رو می پروروندی؛ تا بالاخره دو ساعت خالی گیر آوردی و با تمام قوا اون فکرها رو تایپ کردی و فرستادی واسه سایت و یه نفس راحت از بابت انجام این یکی مسؤولیتت هم کشیدی. نتیجه این شده که جمله های داستان در این قسمت مثل زنجیر به هم وصل نیستند، ریتم داستان ریپ می زنه، کلمات داستانت کلمات خامی هستند که بار اول می یان به ذهن نویسنده.در حالی که مطمئنم اگر در فواصل روزهای هفته می رفتی و می اومدی و مانیتورت رو نگاه می کردی، هر بار زیر ابروی یک جمله ای رو برمی داشتی، بعضی از کلمات رو با مترادفشون جا به جا می کردی، بعضی جملات رو حذف می کردی و …به هر حال از ارزش داستانت و زحمتی که برای ارائه یک اثر متفاوت می کشی به هیچ عنوان کم نشده؛ و امیدوارم هر چه زودتر از بار گرفتاریهات کم بشه.یا حق

  21. آرش جان سلام… دست به قلم عالی داری … جدا خسته نباشی . …… ولی فکر نمی کنی که داری خیلی زود پیش میری … یکم بیشتر قضایارو تو ضیح بدی عالی میشه…… منتظر قسمت بعدم…… صد دادم حالشو ببر …

  22. داستانت خيلي غم انگيز بودولي قسمت قبليت اشكم رادراورد كه واقعاچنين چيزهايي مثل اين واقعيت دارد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید