انتظاری بس بی پایان برای پایان دادن به یک تلخی بی پایان! گفتم پایان ، فکر کنم که دیگه پایانی وجود نداشته باشه. چون این دیگه آخرشه… بوی حال بهم زنی که از خون های ریخته شده روی زمین بود حالت تهوع بهم دست میداد. حالت تهوع؟نه، نه ! بهتر اسمش رو بزاریم حالت طبیعی ، طبیعی نه از بابت فیولوژیکی بلکه از بابت انسانی. دیوانه وار قهقهه های سر مستانه سر میکشیدم…
+این خونه رو بوی گند گرفته، باید سرتا سرش رو شست… اره، باید تمیزش کنم … باید بگردم دستمال ها رو پیدا کنم. فکر کنم باید توی اتاق ی مقدار دستمال کاغذی باشه، وایسا ببینم… اوخی ، … خونی شدند ، فکر کنم باید رو تختی هم عوض بشه… دیر کردند ، … الان درست ۱۴:۳۴ ثانیه از تماسی که با اپراتور شون گرفتم میگذره ، تمام پرونده ها همین جوری پیگیری میشه؟! آخی… آبمیوه شون هم نخوردند، و مشغول به کار شدند! انتظار، انتظار ، و باز هم … صدا میاد… فکر کنم که بالاخره رسیدند…
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
+قربان عنوان گزارش رو چی بنویسم؟
_قتل ۲ نفر با چاقو در ساختمان مذکور
+قربان گزارش تمومه…!
_ببریدش توی ماشین منتقلش کنید انفرادی تا تکلیفش مشخص بشه… انتظار ، انتظار ، و باز هم انتظار … هیچ وقت فکر نمیکردم یک مسیر میتونه چقدر طولانی باشه… از بچگی از انتظار متنفر بودم ، هر چیزی که میخواستم باید به دست می آوردم… یعنی ، یا باید مال من بود، یا هیچکس. این درست همون اخلاقی بود که الان من رو به اینجا کشونده بود، جایی که هیچ وقت توی زندگیم فکر نمیکردم روش قرار بگیرم ، جایی که توی سلول انفرادی ، من رو با برچسب (قاتل) صدا بزنند. گفتم من،…خنده داره نه؟ چیزی از (من) باقی نمونده …
اینا فقط و فقط تراووشات یک ذهن زنگ زده است! سلول انفرادی آنقدرها که میگند بد نیست! ی چار دیواری تنگ و تاریک که میتونی تا مدت های زیادی بشینی و با خودت خلوت کنی… خلوت کنی و ببینی چی شد که اینجوری شد؟ چی شد که من اینجام …!
شاید بعضی ها پشیمون باشند ، شاید بعضی هاشون، اگر برگردند دوباره هم اون کار رو انجام بدند ! شاید هم بعضی هاشون…دیگه براشون فرقی نکنه که چی شده و چی میخواد بشه! مثل حال الان من. گاهی وقتا با خودم فکر میکنم کاشکی…
+بلند شو باید بریم مرتیکه!
_کجا باید …
دیگه سوالی نپرسیدم، چون فکر کنم جواب سوالی رو که میخواستم بپرسم رو خودم از قبل میدونستم، اون احتمالاً من رو میخواست ببره پیش ،بازپرس ؛ +فرزان حسنی… دانشجوی سال دوم برق ، دانشگاه صنعتی شریف! رتبه ای ۷ کنکور و متهم به قتل !
_بله…
+چی شد؟ چرا باید یک نخبه دست به قتل ۲ نفر آدم بیگناه بزنه ؟ اونم بدون هیچ دلیلی.
_اون ها بیگناه نبودند جناب بازپرس…
+فقط قانونه که میتونه بگه کی گنااااه کاره ، کی بی گناااااه! (یک خودکار و قلم گذاشت جلوم )
+هر چیزی که اتفاق افتاد ، از روز اول …
_هر چیزی…؟
+هررررر چیزی!
_همه چی از ۳ سال پیش شروع میشه ؛
+فرزان چه حسی داری؟
_به چی؟
+به آینده، به دانشگاه.
_نمیدونم رامین، واقعا هیچی نمیدونم .
+یعنی تا حالا بهش فکر نکردی؟ یک درصد فکر کن تهران قبول نشی! اون وقت میخوای چیکار کنی؟
_قبول نشدن نداریم! یا میشه ، یا باید بشه… حالت دومی برای من وجود ندارع…
+من که هرچی به این کنکور کیری نزدیک تر میشیم استرسم بیشتر میشه! _جوووون تو فقط استرس بگیر…
+خاک برسر یکم جدی باش … اوه اتوبوس رفت، من برم ، خداحافظ
_رسیدی زنگ بزن…
+خفه شو جاکش خان ، خداحافظ…
_خداااا مرگت بده شهنااااز
هر جفت مون کم مونده بود کف خیابون غش کنیم… من و رامین تقریبا از بچگی باهم بزرگ شدیم، تلخی و شیرینی های زیادی رو باهم گذراندیم… درسته خیلی شبیه به همدیگه نبودیم ، ولی دور از همدیگه هم نبودیم. رامین برای من چیزی بیشتر از یک رفیق بود ، من و رامین تقریباً مکمل همدیگه بودیم. +فرزان … هواست کجاست؟ برو ببین مشتری چی میخواد! _بابا اینا مشتری نیستند، میان تو مغازه ی نگاهی میندازنند و میرند ، بازم قبلاً بار یکم ارزون تر بود ، مردم دو کیلو آجیل میبرند ، مردم به خرج خودشون هم درموندند ، کی پول داره ۵۰۰ هزار تومن یک کیلو پسته بخره ؟
+اینجوری میخوای کاسبی کنی؟نوچ…از تو کاسب درنمیاد!
_محسن اینارو ول کن! میتونی حقوق این برج ام رو یکم زودتر بهم بدی؟
+بزار دو روز از ماه بگذره…
_ جون تو لنگ نبودم رو نمینداختم بهت …
+برو ی کاریش میکنم برات… فرزان فردا زودتر بیای هااا کار داریم… محسن رو دوسش داشتم ، آدم کسکشی بود ، ولی خب هر موقع که لنگ بودم روم رو زمین نمینداخت… تو همین حال و هوا ها بودم که گوشیم زنگ خورد ، رامین بود؛
+الو فرزان چطوری داداش ؟
_سلام عشقم تو چطوری ، جون دلم!
+میگم میتونی بیای ببینمت؟
_اره داداش، کجا بیام؟ _سلام ، چطوری…
+سلام. _چته ، پکری؟
+چیز خاصی نیست داداش، میگم فرزاد داداش، میتونی یکم بهم پول بهم قرض بدی؟
_چقدر میخوای داداش؟
+۵ ملیون ؟
_داداش من امروز محسن قراره ۳ تومن بزنه به حسابم … ولی برات جورش میکنم !
+عشق منی،بیا بغلم…
_رامین!
+جون دلم؟
_ی بوس نمیدی…؟
+زشته اینجا…پیرمرده رو نگاه کن داره نگاه مون میکنه!
_رااااامین!
+چیکارت کنم ، بیاااا (اگر تمام حافظه ام رو پاک کنند ، اگر اسم خودم یادم بره ، اگر اسم پدر و مادرم یادم بره ، مطمینم هیچ وقت طعم لب رامین اون روز توی پارک هیچ وقت یادم نمیره…!)
+فرزان من باید برم کاری نداری؟
_برو عزیزم! راستی… شماره کارتت همون بود دیگه ؟
_اره… اوووه ، اووووه ، ۱۷ تماس بی پاسخ فرانک…، این دیگه چی میگه…!
_الو جانم فرانک جان ؟ تو کافه ای از اون موقع تا حالا…؟ اومدم ، اومدم ، نزدیک کافه ام !
+معلوم هست از صبح تا حالا کجایی ؟ ۱۰۰بار زنگ زدم به گوشیت ، گوشی تو یک لحظه بردار و نگاه کن…
_ببخشید سوار موتور بودم نفهمیدم کی زنگ زدی…
+ساعتت که برات کادو گرفتم کو… _خونه جاش گذاشتم.
+دروغ نگووو تو هیچ وقت هیچ چیزی رو جا نمیزاری… فرزانی که من میشناسم… راستش رو بگو ، کاری ندارم!
_قول میدی که درک کنی؟
+مگه تا حالا نکردم ؟!
_یکی از دوستام احتیاج به پول داشت، مجبور شدم بفروشمش.
+چرا به خودم نگفتی؟ تو که میدونی هر چقدر که میخوای میتونم بهت بدم؟ میبینی فرزان! اینقدر رفتارت با من سررررده که حتی حاضر نیستی ی رو به من بندازی…
_این جوری نیست فرانک…
+فرزان چی توی اون پسره دیدی؟ چی دیدی که ولش نمیکنی ؟ بهت گفتم بیا تو شرکت خودم ، اصلا جای مدیر عامل میزارمت… تو فقط بااااش ،… فرزان ، اینقدری که به این پسره ی لا قبا که اهمیت میدی… اگر یک دهمش رو به من اهمیت میدادی به خدا قسم دنیا رو به پااات میریختم…!
_ببین فرانک! برای بار اول و آخر میگم ، اگر یک بار دیگه … فقط یک بار دیگه پشت سر رامین اینجوری حرف بزنی ، چنان میزنم توی دهنت ، که هرچی دیدی از چشم خودت دیدی… منم محتاج پول تو و امسال تو نیستم!
(شاید با گریه های فرانک برای اولین بار بود که دلم به حالش میسوخت ، ولی به هر حال خط قرمز من مشخص بود و اونم رامین بود)
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
+فرانک! نسبت دقیق تو با این فرانک چی بود؟
_دوستم بود جناب بازپرس!
+رابطه ای نامشروع…خبر داری که با هر کلمه ای که میگی داری قطر پرونده ات رو بیشتر میکنی؟
_چه اهمیتی داره ؟
+برای تو هیچی، چون به هر حال حکمت از همین الان مشخصه! برای امروز کافیه.
سرباز ، بیا ببرش…
توی تمام زندگیم تصورم از عشق، عشقبازی و بوسه های عاشقانه و گشت و گذار های دونفره بود…
هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی میتونه این عشق چقدر خطرناک باشه…
(عشق شمشیر دولبه ای بود که حالا شاه رگ زندگی من رو بریده بود…)
طعم گس انفرادی برام دیگه عادی شده بود ، امشب دقیقا از ۱۷ روز ۱۱ ساعت بود که از اون اتفاق گذشته بود.
تنها چیزی که برام فرق نکرد بود، آینده ام بود…
هر روزی که میگذشت با اینکه میدونستم قراره در نهایت چه اتفاقی برام بیافته، روز به روز به استرسم اضافه میشد!
انگار مغزم نمیخواست با واقعیتی که قراره اتفاق بیافته روبرو بشه!
ولی چاره ای جز صبر نبود!صبری که روز به روز داشت محکم تر سنباده اش رو به بدنم میکشید!
صبری که حالا پیش از پیش ازش متنفر بودم.
+خب ادامه بده…!
_چه فرقی میکنه توی اصل ماجرا ، وقتی که قراره در هر صورت من اعدام بشم! همین الانش هم اندازه ۳ بار مردن و دوباره کشتنم مدرک دارید!
+ممکنه فرق کنه…
_تو حتی بلد نیستی چجوری دروغ بگی…
روز به روز از رابطه ای من و رامین میگذشت و من بیش از پیش مجذوب رامین میشدم ، چیزی به کنکورم نمونده بود ولی من ترجیح میدادم حتی از تایم خوابم بزنم تا بتونم برای چند دقیقه ام که شده در روز اون رو ببینمش.
+فرزان…
_جون دلم،نفسم…
+یک نگاه به خودت انداختی …
پوست و استخوان شدی، از انقلاب میکوبی میای اینجا که چی بشه…!
_که عشقم رو ببینم! اصلأ میدونی چیه، من نگاه کردن خالی خالی تورو میدم به هزاااار تا از این دافی قشنگ هااا!
+دورت بگردم بخاطر خودت میگم، میدونم مگه قول ندادی به من که شریف قبول بشی؟این جوری میخوای شریف قبول بشی؟
_من بخاطر تو کووووه هم جابجا میکنم! شریف که کیرت بااااشه!
الهی من دور اون چشمات…
+چرا گوشی تو جواب نمیدی…؟ ببین کیه ، شاید کار واجب داره!
_فرانکه، حوصله اش رو ندارم!
+گوشی رو بده به من ، من جوابش رو بدم…!
الو فرانک خانوم…
قطع کرد!
_ولش اون رو اینجا رو نیگا واست چی گرفتم! همین دستبند نقره عه که باهم دیدمش…
بیا نفسم این مال توعه…
+فرزان ،…
چرا از این کارا میکنی عشقم…
من که میدونم، دست و بالت خالی عه ، چرا از این کارا میکنی؟ …
بیا منم ببین برات
چی گرفتم ! این گردنبنده رو بنداز همیشه گردنت …تا هر وقت این گردن توعه و این دست من یعنی با
عشق مون سر جاشه…
_بیا بغلم که توله ای خودمی…!
+رامین…فکر کنم فرانکه داره میاد از اون ور خیابون…
من نباشم فکر کنم بهتر باشه!
خداحافظ عزیزم…
(فرانک بود که فقط میتونست آنقدر رامین رو بترسونه ، فرانک بر خلاف ظاهر زیباش از نظر بقیه خیلی هم وحشی بود ، ولی خب حداقل برای من اینجوری نبود…)
+پس دوباره با این پسره اینجا قرار داشتی که هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی…!
چند بار باید بهت بگم این پسره به درد تو نمیخوره…
رامین این تیکه ای توووو نیست ، اینو بفهم!
_اینا همه راه کوبیدی،اومدی اینجا که زیر آب رامین رو بزنی احمق؟ من که میدونم تو کونت داره از چی میسوزه ، از اینکه من رامین رو دوست دارم ولی تورو نه!
+راست میگی، اگر من احمق نبودم ، توی ی لا قبا رو دوست نداشتم ، حیف من که اینا همه کار دارم میکنم که چشمای کور تو رو باز کنم…!
_چشم های من به اندازه کافی باز هست، لازم نیست که تو برام بازشون کنی!
+یک چیزایی هست که تو نمیدونی فرزان! تا دیر نشده راه خودتو از این پسره جدا کن.
_ببین فرانک من وقت برای کص و شعرای تو ندارم ، الان هم باید برم دیگه…
چند قدم هنوز دور نشده بودم که فرانک داد زد؛
اگر اسکرین شات چت هاش رو برات آوردم چی؟!
یک لحظه خشک ام زد.
در عین اینکه مثل چشمام به رامین اعتماد داشتم برگشتم و ازش پرسیدم؛
_اسکرین چت های رامین و یکی دیگه؟
+بلهههه، وایسا اصلأ خودت ببین…
«+دور چشات بگردم ، سفید برفی من چیکار میکنه❄️🤍
_هیچی تو خونه ام😁
+قرار پنجشنبه که یادت نرفته🤨
_معلومه که یادم نرفته عشقممممم♥️
+هووومن کوچولو هم برات بی تابه میکنه خوشگلمممم💦
_تا پنجشنبه صبر کنه ،خودم از خجالتش درمیام 🙈
سرم گیج میرفت،
انگار کل دنیا تبدیل به یک پتک شده بود و خورده بود توی سرم.
این … این رامین من بود که داشت قربون صدقه یکی دیگه میرفت ؟ نه ، نه ، نه .
این امکان نداشت…!
+فرزان…، فرزان حالت خوبه؟ چت شد یهو؟ سالمی؟
_فرانک!
+جون فرانک …؟
_این ها رو از کجا آوردی…!
بهم بگو که اینایی که نشونم دادی ، دروغ بودند ، بهم بگو تورو خداااا دروغ بود…، بهم بگووو
+بلند شو بریم تو ماشین من بشینیم، تو اصلا حالت خوب نیست…
دقیقا نفهمیدم چی شد و کجا رفتیم ، فقط وقتی که چشم هام رو باز کردم دیدم روی کاناپه ای خونه ای فرانک خوابیدم .
یک خونه ای بزرگ با مجسمه ها و تابلو های گرون قیمت که سرتاسر خونه رو پوشانده بودند !
با چشمام هر چقدر دنبال فرانک گشتم پیداش نکردم.
آروم صدا زدم، فرانک…
کجایی؟
دیدم فرانک روی دسته ای مبل بالای سرم خوابش برده!
واقعیت برای اولین بار توی زندگیم بود که دوست داشتم یک نفر رو بغلش کنم ، آروم پتویی که فرانک انداخته بود روم رو برداشتم و انداختم روی خودش اومدم برم به سمت دستشویی که دیدم فرانک زیر لب گفت؛ برات غذا گرفتم ، گذاشتم روی میز غذا خوری گفتم هر وقت بیدار شدی باهم بخوریم…!
لبخند آرومی زدم و رفتم به سمت دستشویی، صورتم رو توی آینه دستشویی نگاه کردم، چیزی از فرزان باقی نمونده بود، تا خواستم چند لحظه ای به حال خودم باشم ، انگار یک نفر دوباره همون پوتک رو برداشت و کوبید توی سرم تا بلایی که چند ساعت پیش سرم اومده بود رو یادم نره!
همون موقع یک پی ام به رامین دادم؛
_سلام عشقم ، بیداری؟
(۱دقیقه،۲ دقیقه،۳دقیقه،۱۰ دقیقه گذشت
بیشتر از قبل به گفته های فرانک داشتم باور میکردم)
+سلام عزیزم ، اره بیدارم، کاری داشتی؟
_نه فداتشم بخواب.
انگار فرانک داشت درست میگفت ، چیزی رو که داشتم میدیدم رو دوست داشتم باور نکنم،…
ولی این واقعی تر از چیزی بود که چشمام میخواست ببینه!
ساعت حدود های ۱۱ صبح بود که با صدای آواز فرانک از خواب بیدار شدم!
+بلند شوووو گشاد خاااان
_ولم کن فرانک، دیشب تا صبح نتونستم بخوابم.
+بلند شو که برات خبر خوب دارم!
_هیچی دیگه نمیتونه حالم رو خوب کنه.
+حتی اگر اون خبر ، آدرس محل قرار رامین و هومن باشه؟
_چی گفتی؟ادرس محل قرار رامین و هومن؟
+اره،ولی یک شرطی داره!
_هرچی باشه قبوله!
+هرچییی؟
اگر اون شرط تموم کردن رابطه آت با اون پسره و بعدش هم ازدواج با من باشه چی؟بازم قبوله؟
_قبوله!
انگار کابوسی که از اول عمرم داشتم ، داشت به واقعیت نزدیک میشد .
کابوس من خیانت بود!
آدرسی که فرانک برام پیدا کرده بود ، یک ویلای بزرگ توی نیاوران بود که محل قرار رامین و هومن بود، که از قرار معلوم خونه ای هومن بود!
یک ساختمون بزرگ و درندشت و ظاهراً ، خالی از سکنه…
پس وارد شدن بهش خیلی نباید کار سختی میبود.
با هر زحمتی بود وارد ساختمون شدم و پشت یکی از درخت ها خودم رو مخفی کردم تا هومن و رامین سر برسند!
ساعت نزدیک های ۴ بود، دیگه باید میرسیدند!
+اخخخخ رامین نمیدونی ، این چند وقتی که نبودی چقدرررر دلم برات تنگ شده بود عشقم.
_دلت؟یا زیر دلت؟
+رامین اینقدر سکسی شدی که دوست دارم همینجا بکنمت!
_اوووو ، چه خبره حالا ، وقت زیاده!
با هر کلمه ای که هومن به رامین میگفت ، قلب من تیکه ، تیکه میشد، ولی این تصمیمی بود که خودم گرفته بودم و دیگه برگشتی توی کار نبود! فقط برای محافظت از خودم یک چاقوی بلند دسته زنجان آورده بودم!برای حفاظت از خودم…
چند دقیقه ای طول نکشید که صدای ناله های رامین از اتاق بالا به گوش میرسید ، و صدای قربون صدقه رفتن های هومن هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد…!
برای محض کنجکاوی به خودم جرعت دادم و پله ها رو رفتم بالا! شاید هنوز هم نمیخواستم باور کنم که رامین به من خیانت میکنه!
و بالاخره ، صحنه ای که باید نمیدیدم رو دیدم !
رامین داگی خوابیده بود و هومن هم پشت سر هم شدت تلمبه هاش رو بیشتر و بیشتر میکرد ، تا جایی که کیرش رو درآورد و آبش رو روی کون رامین ریخت ، رامین هم با لذت شروع کرد به ساک زدن برای هومن !
رامین با صدای بلند داد زد :
(هیچ وقت کسی رو به اندازه ای تو دوست نداشتم )
و همین کافی بود برای به جوش اومدن خون من و سلاخی شدن رامین و هومن…
خون ، خون ، بدن عریان رامین و خون…
این ها آخرین چیز هایی بود ، که من دیدم!
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
+این ها آخرین اظهاراتی بود که خودتون به بازپرس ارائه دادید درسته؟
_بلی جناب قاضی!
+دفاعی دارید؟
_خیر جناب قاضی…
+من شما رو طبق قانون مجازات اسلامی ، محکوم به اعدام در ملاء عام میکنم!
صدای چکش قاضی، خبر از صدای شلیک گلوله میداد!
ولی خب چه اهمیتی داشت…!
انگار این روزهای آخر ، حتی سلول ام هم دلش برای من تنگ شده ، چون دیگه خبری از بوی نم و نای گذشته اش نیست…!
شاید هم ، من عادت کردم!
ولی چه اهمیتی داشت، توی این مدت به خیلی چیز ها فکر کردم ، فقط از یک چیز پشیمونم ، …
کاش به فرانک بیشتر اهمیت میدادم، کاش بیشتر دوستش داشتم. چون اون تنها کسی بود که منو عاشقانه دوست داشت. تنها دوست واقعی من!
برای آخرین بار قرار بود با وکیلم صحبت ، گرچه از پایان ماجرا مطلع بودم!ولی انگار ، قانون اینجوری بود!
+جناب حسنی ، من تمام تلاشم رو برای دادگاه تجدید نظر دارم انجام میدم، ولی حتی اگر رضایت والدین مقتول هم به دست بیاوریم…
_ بسه ، نمیخوام راجب این دیگه صحبت کنیم!
میخوام یک نفر رو ببینم میتونی ؟
+اره حتماً ، کی رو میخواید ببینید؟
_فرانک رضایی!..
+جناب حسنی مگه در جریان نیستید؟
_جریان چی؟
+فرانک حسنی ما برای تحقیقات میدانی بیشتر رفتیم سراغشون و متوجه شدیم ۷ ماه پیش از کشور خارج شدند!
درست فردای روز قتل شما !
طبق تحقیقات بیشتر پلیس ، فرانک رضایی و مقتول هومن درویشی قبلاً باهم رابطه داشتند و بین این ها خصومت شخصی وجود داشته…!
به هر حال ایشون الان تحت تعقیب هستند…
(خنده ، خنده و خنده ، … تا همین الان فکر میکردم فقط و فقط از صبر کردن متنفرم ولی الان فهمیدم که از خندیدن هم متنفر ، من باخته بودم ، من بازنده ای بازی کثیف فرانک شده بودم… بازی که چید و چید و چید ، تا به وسیله من یک نفره دیگه رو حذف کنه! من باخته بودم! نه بازی رو …
بلکه تمام زندگی ام رو
پایان
نوشته: آنتوان چخوف سوم
10 پاسخ به “تراوشات یک مغز زنگ زده”
تمراری
گمون کنم نویسنده میخواسته آغاز داستان شاعرانه باشه که توی دو خط پنج بار از واژه “پایان” استفاده کرده ولی خراب کرد. 😂 “فکر کنم که دیگه پایانی وجود نداشته باشه. چون این دیگه آخرشه” آخر یعنی پایان دیگه 😂 😂 😂 😂 من نپسندیدم جالب نبود 😎
این که تکراری بود قبلا خونده بودمش اما یادم نمیاد از خود “آنتوان چخوف سوم” بود یا شخص دیگه ای که بگم کپی کرده یا مال خودشهبه هرحال در تکراری بودنش شکی نیست شاید نویسنده خواسته دوباره منتشرش کنه
طرف هنوز کنکور نداده آدم کشته انداختنش زندان. چطوری رتبه 7 آورده و شریف قبول شده؟ میشه واقعا توی زندان درس خوند و دانشگاه ثبتنام کرد؟ عجبا … با عقل جور در نمیاد.
darvack
به نظرم از پس از سی سال قشنگتر بود
بد دردی هست عشق یکطرفه و از اون بدتر خیانت کسی که ازخودت بیشتر دوستش داری
چاخان بوود
در کل مبتونم بگم با ارفاق خوب بود فقط یه سوتی داشت اولاش سال دوم دانشگاه بود شخصیت ولی در جریان داستان پشت کنکوری بود
قضیه از ۳ سال پیش شروع شد بعد تو ۵ خط تموم شد، نه رابطه تو با رامین نه فرانک دراومده بود، نه سن و سالی درست بود، بعد هنوز کنکور نداده دانشجو سال دوم بودی؟