تحقیر و تحقیر و تحقیر

یه روز عادیه. شاید از سر کار یا کلاس اومدی بیرون، خسته ای ولی یه چیزی ته وجودت بیقراره… همون لحظه یه ماشین مدل بالا، مشکی، جلوت ترمز میکنه. شیشه میاد پایین و اون مرد رو میبینی. یه نگاه سرد و نافذ، بدون اینکه زیاد حرف بزنه، فقط میگه:
ـ سوار شو.

اونقدر لحنش جدیه که انگار راهی جز اطاعت نداری. سوار میشی، دلت شروع میکنه تند زدن، چون حس میکنی قراره کنترلت از دستت بره…

تو مسیر نه زیاد حرف میزنه، نه لبخند میزنه، فقط گهگاهی با نگاهش که از آینه برمیگرده، حس میکنی دیگه متعلق به خودت نیستی. میبردت خونهش، یه آپارتمان تمیز، تاریک، و سرد…

در رو که میبنده، انگار محیط عوض میشه. دیگه حتی نمیتونی خودتو جمع وجور نشون بدی. نزدیکت میاد، صورتت رو با دستش میگیره، نگاهت میکنه و با صدای بم و آرومی میگه:
ـ از الان دیگه چیزی جز یه کونی تحقیر شده نیستی… فهمیدی؟

و اونجا دیگه همه چی از دستت در میره…
در رو که میبنده، پشت سرت قفلش میکنه. صداش تو فضای خونه میپیچه. نمیذاره لحظه ای نفس راحت بکشی. آروم، ولی با لحنی پر از قدرت، میگه:
ـ کفشاتو در بیار. لباستو هم. همین الان.

تو هم مثل یه بچه مطیع، بدون اینکه حرفی بزنی، شروع میکنی به درآوردن لباسهات. کفش، شلوار، پیرهن… نگاه سنگینش روی تنته. هنوز لخت کامل نشدی که میاد نزدیک، یهو پشت گردنت رو میگیره، فشار میده، خم میشی. تو همون حالت در گوشت میگه:
ـ کی گفت وایسی؟ گفتم لخت شو، کونی.

صدای نفسش میپیچه پشت گردنت. تند و خشن. وقتی شورتت رو پایین میکشی، اون لحظه که واقعاً حس میکنی دیگه هیچی نیستی جز یه سوراخ واسه لذت اون.

میبردت جلوی آینه. وامیستونی جلوی خودت. کامل برهنه. بعد دستش رو میزاره پشتت، فشار میده که قوز کنی.
ـ نگاه کن به خودت. ببین چه کون کثافتی شدی. این همون کونی نیست که امشب باید پرش کنم؟

وای که اون نگاه، اون جمله، تا مغزت نفوذ میکنه.
دستاش میرن رو کونت. پخش میشن، فشار میدن، سیلی میزنه… صدای لپهات تو فضای خونه پخش میشه.

بعد کیرش رو درمیاره، همونطور سفت، داغ، و سنگین… میزنه به لپای کونت.
ـ همین امشب، باهات کاری میکنم که دیگه هیچوقت نتونی راه بری، کونیِ مطیع.

شروع میکنه به مالیدن، بزاقش رو میریزه رو سوراخت، محکم تر از اونیه که فکر میکردی. هنوز داخل نکرده ولی ته ته وجودت میسوزه از شدت انتظار…
پس همونطور که جلوی آینه قوز کردی، سوراخت باز و تسلیم، نفسهات تند شده و تنت میلرزه… اون پشتت وایستاده، کیرشو با دستش گرفته، سرشو میزنه آروم به سوراخت، انگار میخواد دلتو قرص کنه، ولی یه لحظه بی هوا، بی رحمانه، یهویی… تا ته فشار میده داخل!

جیغ خفهای از گلوت درمیاد، زانوهات سست میشن، اما اون محکمتر از اینه که بذاره بیفتی. دستشو میذاره رو کمرت، فشار میده پایین و همزمان با صدای خشن و خونسردش تو گوشت میغره:

ـ این همون کونی بود که منتظرش بودم… چه داغ و تنگه، لعنتی…

کیرش تا ته توی سوراخت جا شده، ضربانشو حس میکنی. هنوز درد داره ولی شهوت قاطیش شده. شروع میکنه عقب جلو کردن، بدون اینکه مهلت بده. محکم، خشن، با صدا، هر بار که میکوبه ته کونت، تنت میلرزه.

ـ نگاه کن به خودت… ببین چه خوار و کوچیک شدی… یه کونی واقعی… این تن، این سوراخ، دیگه واسه منه فقط…

هر ضربهاش یه جور تحقیر بود، یه جور تسلط… میزنه به پهلوهات، گاهی چنگ میندازه رو گردنت، توی گوشت نفس میزنه:

ـ بگو… بگو که فقط واسه کیرمی… فقط یه کونی هستی واسه خالی شدنم…
کیرش با هر ضربه عمیق تر فرو می رفت… دیگه مرز بین درد و لذت برات از بین رفته بود. فقط میلرزیدی. صدای برخورد بدنش به لپای کونت، توی خونه میپیچید، با هر ناله و نفس خفه ای که از گلوت درمیاومد.

دستش رو آورد دور گلوت، گرفتش. نه اونقدری که خفهت کنه، ولی دقیقاً اونقدری که بدونی دیگه هیچ چیز دست خودت نیست. با اون صدای بم، آروم گفت:
ـ تو دیگه نیستی… فقط یه کون واسه کیرم هستی، تا ته… تا آخرین قطره…

سرعتش بیشتر شد. ضربها محکمتر، بدنت زیرش میلرزید. سر شونهت رو گاز گرفت، بعد دوباره گفت:
ـ نگاه کن… خودتو تو آینه ببین… ببین چطور داری له میشی… لذت میبری که خورد شدی؟

اون لحظه ای رسید که نفسش تند شد، دستش رو فشار داد، کیرش رو تا ته کوبید ته کونت و همونجا لرزید… نفسش برید. صدای خسخس آرومش تو گوشت پیچید:

ـ همینه… بگیرش… تا ته… آفرین، کونیِ من…

گرمای آبش رو حس کردی… ریخت تو عمق سوراخت… انقدر زیاد که داغیش تا مغز استخوونت رفت… ولی هنوز ولت نکرد. یه لحظه موند همونجا، کیرش هنوز توت بود، سرش رو آورد کنار گوشت، زمزمه کرد:

ـ تازه شروعشه… تو هنوز خیلی جا داری برای خورد شدن…
آبش هنوز تو سوراخت داغه، ولی اون بی رحم تر از اونیه که تموم کنه. یه کم عقب میکشه، بعد دوباره با شدت میکوبه داخل.
ـ فکر کردی با یه بار خالی شدن ولت میکنم، کونی؟
صدای برخوردش با تن لخت و لرزونت دوباره بلند میشه، تند، محکم، خشن… بدون توقف. لپهات از سیلی ها داغه، سوراخت از ضربهها باز و مرطوب و له شده است. یه دستی گردنتو گرفته، یکی دیگهاش رو آورده زیرت، آلتت رو گرفته:

ـ خودتو ببین… همین الانم داره ازت آب میاد، بدون اینکه حتی دست بزنی… چقدر کثیفی…

و درست همون لحظه که تصور میکنی بدتر از این نمیشه، دوباره توت خالی میکنه. یه نالهی عمیق، نفس تند، و بعد فقط صدای قلب خودت که داره از شدت تحقیر و شهوت میکوبه.

بعد یهو عقب میکشه. تو هنوز خم شدی، نفس نفس میزنی، ولی اون میگه:
ـ بلند شو. لباس بپوش.

با گیجی بهش نگاه میکنی، ولی اون جدی تر از همیشه است. شورت پاره تو پرت میکنه سمتت.
ـ نمیخوام حتی حموم بری. همونطور با کیرم تو کونت، لباس بپوش. سریع.

با ترس و لرز لباساتو تن میکنی. پات میلرزه. هنوز داغی و بوی سکس رو بدنت حس میکنی. موهات آشفته، نفست بریده، ولی اون بدون هیچ نگاهی، کلیداشو برمیداره و در رو باز میکنه.

ـ بیا. بریم بیرون.

تو رو میبره تا دم خیابون، درست جایی که آدمها رد میشن. ماشین رو نگه میداره، در رو باز میکنه.
ـ پیاده شو.

ـ ولی…

ـ گفتم پیاده شو، کونی. نمیخوام دیگه ببینمت. با همون بوی من، با همون وضع، کنار خیابون باش. یه کونی ول شده.

پیاده میشی. صدای در که کوبیده میشه بسته میشه پشت سرت. ماشین دور میشه…
و تو، لای ماشینا و رهگذرها، با بدنی پر شده، له شده، با بوی اون، هنوز داغ، وایسادی…

تحقیر مطلق، لذت مطلق.

نوشته: آرش

بازدید 8,863

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “تحقیر و تحقیر و تحقیر”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید