تازه دانشگاه قبول شده بودم. کل پولی که داشتم حدود 500 هزار تومن بود. سال 1386. شهریه دانشگاه حدود 300 هزار تومن بود. حدود 80 تومن پول خوابگاه و 120 تومن هم واسه امورات تحصیل. به زور جور میشد. واسه منی که از روستا اومده بودم و هر یک هزار تومن رو به زور و با کار روز مزد رو زمین های کشاورزی مردم جمع کرده بودم. خیلی سخت بود. ولی به امید اینکه مهندس میشم و بعدا تو این مملکت یه چیزی میشم راهی شهر شدم.
اولین سیلی رو تو اولین روز خوردم. واسه ترم یکی ها خوابگاه تعلق نمی گرفت. یخ کرده بودم. تقریبا تمام اون دویست تومن پولم رفت بابت گرفتن یه زیر پله اشتراکی با چند تا جوون بدبخت مثل خودم. قبولی بهمن بودم. اگه یه ترم رو یه جور میگذرونم میتونستم تابستون برم سر کار. پول جمع کنم. و ترم دوم شاید بهم خوابگاه رسید.
غذای ظهر تو دانشگاه میخوردم و شب با یه بربری و پنیری چیزی سر میکردم.
راهم دور بود و از چهارشنبه تا جمعه که کلاس نداشتیم بقیه میرفتن خونه. ولی هزینه رفت امد برام سنگین بود. از طرفی خونه بابام هم چیز بیشتری واسه خوردن نبود. لعنت به بی پولی.
یه روز آخر هفته رفتم قصابی چند نفر تو مغازه بودن. هی این پا و اون پا کردم تا مغازه خالی بشه.
با خجالت تمام به قصاب گفتم میشه یه کم استخوان و آشغال گوشت بهم بده. نمیدونم شاید اون موقع کار دیگه ای میتونستم بکنم. ولی این به فکرم رسید. قصاب انگار که میخواد واسه گربه دم در مغازه اش چیزی بندازه. با اکراه تمام یه کم ات و اشغال انداخت تو نایلون و داد دستم.
سنگین بود پاهام. به سختی تا دم در مغازه اومدم بیرون. سخت بود. فکرم کاملا مشغول بود. که یه صدایی شنیدم. اقا پسر. آقا پسر با شمام.
برگشتم. یه خانم حدودا 50 ساله بود. قبلا از من تو مغازه بود. یه مقدار گوشت بهم داد و گفت تو هم مثل پسر منی. این رو بگیر. بعد شماره اش رو بهم داد گفت. اگه خواستی بیا من یه کار واست سراغ دارم. بهم زنگ بزن. من هاج و واج بودم. کلا که خجالتی بودم. موقع حرف زدن با خانوم ها به تته پته میافتادم. تو اون وضعیت هم کاملا در موقعیت ضعف بودم. شماره رو گرفتم و حتی اسمش رو هم نپرسیدم. چند رو بعد از تلفن کارتی دانشگاه بهش زنگ زدم.
سلام. خانوم ببخشید. من علی ام. اون روز بهم گفتید. کار دارید.
با خوشرویی جواب داد. منم ناهیدم. براش توضیح دادم. دانشجو ام. چهارشنبه تا شنبه میتونم هر کاری باشه انجام بدم و این حرفها.
بهم گفت چهارشنبه 10 صبح بیا این ادرس.
چهارشنبه صبح رفتم. یه آپارتمان کوچک بود. طبیعتا نیاز به خدم و هشتم نداشت. با این وجود در زدم و رفتم بالا.
وقتی وارد شدم. یه نسبتآ چاق. با اندام افتاده. که یه تاپ پوشیده بود و یه شلوار خونگی دیدم.
سرخ شدم. تو دهات ما معمولا این صحنه رو نمیشه دید.
گفتم خانوم من در خدمتتون هستم.
یه نگاه به سر و صورت من کرد. ریش هام تازه دراومده بودن. و هنوز کل صورتم پر نشده بود.
یه خنده ای کرد و گفت این چه سر و رویی هست.
خورد شدم ولی چون به پول احتیاج داشتم چیزی نگفتم.
بهم گفت اول برو حموم اون صورتت رو صاف کن.
من هنوز تو فاز این بودم که تیغ زدن صورت حرامه و این ها.
من و من کردم. که چیزه و عه و تا خواستم حرف بزنم گفت د زود باش برو.
اخه. اخه. گفت آخه نداره. راستش توان نه گفتن نداشتم. اخه لباس ندارم. من رو برد دم حموم و یه ژیلت داد دستم. برو صورتت رو مرتب کن بیا بگم کارت چیه.
به هر استرسی بود رفتم حموم. یه جوی غلط غولوت اصلاح کردم. روی گونه هام افتاب سوخته بود و سرخ رنگ. بقیه جاهایی که تازه اصلاح کرده بودم سفیدتر. خیلی ضایع بود. دوباره همون لباسهام رو پوشیدم که ناهید گفت اینا چیه. مگه از حموم میان دوباره همون لباس ها رو میپوشن.
سوال نا بجایی بود. چون من کلا فقط همون لباسها رو داشتم. . یه شلوارک و یه رکابی بهم داد. اینها رو بپوش.
بعدا فهمیدم شلوارک پسرش بوده.
ببین علی آقا. من بهت روزی 20هزار تومن حقوق میدم. هفته ای هم یه روز بیشتر کار ندارم.
اگه قبول میکتی بسم الله. همون موقع هم 80 تومن تو ماه پول زیادی نبود. ولی قبول کردم.
گفت. فقط یه شرط داره.
چی؟
اینکه من هر چی گفتم فقط بگی چشم.
چشم خانوم.
خانوم نه. فقط ناهید جون.
چشم ناهید جون.
هر چهارشنبه ساعت 8 میایی. 12 هم میری.
چشم خانوم. ببخشید چشم ناهید جون.
حالا شد. در ضمن یک کلمه هم با هیچ کس حرف نمیزنی.
. حالا کارت اینه. بیای پاهای من رو ماساژ بدی.
_اخه شما که نا محرم هستی.
_شرطمون چی بود.
_چشم.
رفتم و شروع کردم به ماساژ دادن پاهاش.
بعد ازم خواست دستهاش رو هم ماساژ بدم.
حدودا میدونستم چه جوری باید بمالم. ولی ماساژور که نبودم خوب.
بعد دمر خوابید و گفت. حالا کمرم رو ماساژ بده.
از رو لباس شروع کردم به مالیدم مه گفت.
اونجوری نه. لباسم رو بده بالا.
از شرم داشتم آب میشدم. ولی انگار یه بره بودم که فقط حرفهاش رو گوش میدادم. وقتی لباس رو دادم بالا. بند سوتین اش رو میدیدم. کیرم راست شده بود. و تمام تلاشم رو میکردم که تابلو نباشه.
بعد یه روغن ماساژ داد دستم و گفت همه جا رو بمال.
منم گوش کردم. که یه تکونی داد به خودش رو شلوارش رو کشید پایین.
یکی نبود بگه لامصب اینها تو پورن هاب هم قفله.
بعد با یه تشر گفت. همه جا رو بمال.
نمیخوام بگم پوستش چروکیده بود. ولی شفاف هم نبود. سفید هم نبود.
یه پارادوکس وحشتناک بود. هم کیرم راست بود.
هم خجل بودم. هم یه کم حالت تهوع داشتم. هم احساس گناه میکردم.
دستام کار میکرد و ذهنم درگیر بود که گفت سوتینم رو باز کن.
از اون کار بلد ها بود. میدونست چه جوری پله پله جلو بره که من رم نکنم. ولی من بلد نبودم. واقعا بلد نبودم.
خنده اش گرفته بود. احتمالاً خوشحال بود که یه دست اول رو شکار کرده. یه ناشی.
برگشت. . خودش باز کرد و دو تا ممه حد اقلا 95 رو تا نزدیک نافش اویزون بودن رو انداخت بیرون. تازه چشمم به شکمش افتاد. شل. آویزون. و با خط های سفید. از همونها که بعد از زایمان میمونند.
سرم رو انداختم پایین. کاش اقلا رنگ ممه ها روشن بود. تف به این شانس.
ازم خواست اونها رو هم ماساژ بدم. شلوار خونگیش که تا روی رون پاش قبلا داده بود پایین رو هم کاملا درآورد. و با یه شورت رو به روی من نشست.
یه نگاهی به کیرم من که از زیر شلوارک کاملا راست شده بود کرد و گفت.
کثافت. این چیه. خجالت نمیکشی. چه غلطی میکنی. ؟
من ترسیده بودم.
_به خدا هیچی. هر چی شما گفتی انجام دادم. خانوم.
غضب آلود یه نگاه کرد و گفت عوضی.
من ترسیده بودم.
با عتاب به من گفت. کارت رو بکن.
من مشغول ادامه ماساژور شدم. جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم.
وسط پاهام رو هم ماساژ بده.
نمیدونم چرا همون موقع بیخیال نشدم و از خونه نیومدم بیرون.
مشغول ماساژ کس ناهید بودم.
کیرم سنگ سفت شده بود. و عرق کرده بودم.
ناهید دستش رو رسوند به کیرم. یه لمس کوچیک باعث شد که آبم بیاد. و شلوارک رو خیس کنه
ناهید بلند بلند میخندید. از اون خنده ها که توش هزار تا تحقیر هست.
توله سک کثافت چی کار کردی. .
هیچی خانوم. به خدا. به خدا.
حرفم رو قطع کرد. ناهید جون
ناهید جون به خدا هیچی.
من کلا تو حالت ضعف بودم. مسخ شده بودم. شرتش رو کشید پایین و سر من رو برد سمت کسش. بوی ترشی و بوی عرق. یه چیزی تو این مایه ها میداد.
کثافت. لیس بزنش.
بی اختیار مثل یه بچه حرف گوش کن شروع کردم به لیس زدن. داشتم عق میزدم ولی جرات نداشتم لیس نزنم.
گفت اون شلوار رو کثیف کردی. درش بیار بعدش کیر نیمه برافراشته من رو با دستش فشار میداد. اون دراز کشیده بود و من پهلوش زانو زده بودم و دستش راحت به کیر من میرسید.
حالتش یه کم کمتر تهاجمي بود. و انگار از وضع موجود راضی بود. وقتی حسابی واسش لیس زدم و کیرم دوباره راست شد. گف بکن توش.
بلد نبودم. بهم یاد داد. یه بار آبم اومده بود. پس خیالش راحت بود. اونجوری که اون میخواست من انجام دادم. گاهی میگفت اروم. گاهی میگفت تند. یه ربعی تلمبه زدم که یهو ابم اومد. میخواستم جلوی ابم رو بگیرم ولی نتونستم. ریخت تو کس ناهید. با دستاش بازو هام رو فشار میداد. و الان میفهمم که داشت ارضا میشد.
همون جور بی حال افتاده بود. من رو با دستش پرت کرد اون طرف.
دو سه دقیقه ای تو همون حالت موند. بعد خودش رو جمع کرد. به من گفت. لباسهات رو بپوش.
رفت از کیفش 40 هزار تومن آورد داد به من.
این حقوق امروزت. و هفته بعد.
اگه کارت خوب باشه یه چی هم روش میزارم.
پول رو گرفتم تو مشتم. از خونه زدم بیرون.
فکر کنم نیم ساعت همونجوری پیاده تو خیابون میرفتم. چهار تا ده هزار تومنی تو مشت عرق کرده من خیس شده بودن.
یادمه یه جا تو جوب آب بالا اوردم. تحقیر شده بودم. رفتم خوابگاه. وسایلم رو جمع کردم. یکی از اون ده تومنی ها رو دادم اتوبوس مستقیم رفتم روستا.
شدم چوپون روستا… امروز ظهر که یه تیکه نون انداختم جلوی سگ گله و اون برام دم تکون داد… یهو خاطره اون روز اومد جلوی چشمام. هر چی فکر کردم نفهمیدم من اون موقع حقیر تر بودم. یا سگ گله ام الان.
اولین سیلی رو تو اولین روز خوردم. واسه ترم یکی ها خوابگاه تعلق نمی گرفت. یخ کرده بودم. تقریبا تمام اون دویست تومن پولم رفت بابت گرفتن یه زیر پله اشتراکی با چند تا جوون بدبخت مثل خودم. قبولی بهمن بودم. اگه یه ترم رو یه جور میگذرونم میتونستم تابستون برم سر کار. پول جمع کنم. و ترم دوم شاید بهم خوابگاه رسید.
غذای ظهر تو دانشگاه میخوردم و شب با یه بربری و پنیری چیزی سر میکردم.
راهم دور بود و از چهارشنبه تا جمعه که کلاس نداشتیم بقیه میرفتن خونه. ولی هزینه رفت امد برام سنگین بود. از طرفی خونه بابام هم چیز بیشتری واسه خوردن نبود. لعنت به بی پولی.
یه روز آخر هفته رفتم قصابی چند نفر تو مغازه بودن. هی این پا و اون پا کردم تا مغازه خالی بشه.
با خجالت تمام به قصاب گفتم میشه یه کم استخوان و آشغال گوشت بهم بده. نمیدونم شاید اون موقع کار دیگه ای میتونستم بکنم. ولی این به فکرم رسید. قصاب انگار که میخواد واسه گربه دم در مغازه اش چیزی بندازه. با اکراه تمام یه کم ات و اشغال انداخت تو نایلون و داد دستم.
سنگین بود پاهام. به سختی تا دم در مغازه اومدم بیرون. سخت بود. فکرم کاملا مشغول بود. که یه صدایی شنیدم. اقا پسر. آقا پسر با شمام.
برگشتم. یه خانم حدودا 50 ساله بود. قبلا از من تو مغازه بود. یه مقدار گوشت بهم داد و گفت تو هم مثل پسر منی. این رو بگیر. بعد شماره اش رو بهم داد گفت. اگه خواستی بیا من یه کار واست سراغ دارم. بهم زنگ بزن. من هاج و واج بودم. کلا که خجالتی بودم. موقع حرف زدن با خانوم ها به تته پته میافتادم. تو اون وضعیت هم کاملا در موقعیت ضعف بودم. شماره رو گرفتم و حتی اسمش رو هم نپرسیدم. چند رو بعد از تلفن کارتی دانشگاه بهش زنگ زدم.
سلام. خانوم ببخشید. من علی ام. اون روز بهم گفتید. کار دارید.
با خوشرویی جواب داد. منم ناهیدم. براش توضیح دادم. دانشجو ام. چهارشنبه تا شنبه میتونم هر کاری باشه انجام بدم و این حرفها.
بهم گفت چهارشنبه 10 صبح بیا این ادرس.
چهارشنبه صبح رفتم. یه آپارتمان کوچک بود. طبیعتا نیاز به خدم و هشتم نداشت. با این وجود در زدم و رفتم بالا.
وقتی وارد شدم. یه نسبتآ چاق. با اندام افتاده. که یه تاپ پوشیده بود و یه شلوار خونگی دیدم.
سرخ شدم. تو دهات ما معمولا این صحنه رو نمیشه دید.
گفتم خانوم من در خدمتتون هستم.
یه نگاه به سر و صورت من کرد. ریش هام تازه دراومده بودن. و هنوز کل صورتم پر نشده بود.
یه خنده ای کرد و گفت این چه سر و رویی هست.
خورد شدم ولی چون به پول احتیاج داشتم چیزی نگفتم.
بهم گفت اول برو حموم اون صورتت رو صاف کن.
من هنوز تو فاز این بودم که تیغ زدن صورت حرامه و این ها.
من و من کردم. که چیزه و عه و تا خواستم حرف بزنم گفت د زود باش برو.
اخه. اخه. گفت آخه نداره. راستش توان نه گفتن نداشتم. اخه لباس ندارم. من رو برد دم حموم و یه ژیلت داد دستم. برو صورتت رو مرتب کن بیا بگم کارت چیه.
به هر استرسی بود رفتم حموم. یه جوی غلط غولوت اصلاح کردم. روی گونه هام افتاب سوخته بود و سرخ رنگ. بقیه جاهایی که تازه اصلاح کرده بودم سفیدتر. خیلی ضایع بود. دوباره همون لباسهام رو پوشیدم که ناهید گفت اینا چیه. مگه از حموم میان دوباره همون لباس ها رو میپوشن.
سوال نا بجایی بود. چون من کلا فقط همون لباسها رو داشتم. . یه شلوارک و یه رکابی بهم داد. اینها رو بپوش.
بعدا فهمیدم شلوارک پسرش بوده.
ببین علی آقا. من بهت روزی 20هزار تومن حقوق میدم. هفته ای هم یه روز بیشتر کار ندارم.
اگه قبول میکتی بسم الله. همون موقع هم 80 تومن تو ماه پول زیادی نبود. ولی قبول کردم.
گفت. فقط یه شرط داره.
چی؟
اینکه من هر چی گفتم فقط بگی چشم.
چشم خانوم.
خانوم نه. فقط ناهید جون.
چشم ناهید جون.
هر چهارشنبه ساعت 8 میایی. 12 هم میری.
چشم خانوم. ببخشید چشم ناهید جون.
حالا شد. در ضمن یک کلمه هم با هیچ کس حرف نمیزنی.
. حالا کارت اینه. بیای پاهای من رو ماساژ بدی.
_اخه شما که نا محرم هستی.
_شرطمون چی بود.
_چشم.
رفتم و شروع کردم به ماساژ دادن پاهاش.
بعد ازم خواست دستهاش رو هم ماساژ بدم.
حدودا میدونستم چه جوری باید بمالم. ولی ماساژور که نبودم خوب.
بعد دمر خوابید و گفت. حالا کمرم رو ماساژ بده.
از رو لباس شروع کردم به مالیدم مه گفت.
اونجوری نه. لباسم رو بده بالا.
از شرم داشتم آب میشدم. ولی انگار یه بره بودم که فقط حرفهاش رو گوش میدادم. وقتی لباس رو دادم بالا. بند سوتین اش رو میدیدم. کیرم راست شده بود. و تمام تلاشم رو میکردم که تابلو نباشه.
بعد یه روغن ماساژ داد دستم و گفت همه جا رو بمال.
منم گوش کردم. که یه تکونی داد به خودش رو شلوارش رو کشید پایین.
یکی نبود بگه لامصب اینها تو پورن هاب هم قفله.
بعد با یه تشر گفت. همه جا رو بمال.
نمیخوام بگم پوستش چروکیده بود. ولی شفاف هم نبود. سفید هم نبود.
یه پارادوکس وحشتناک بود. هم کیرم راست بود.
هم خجل بودم. هم یه کم حالت تهوع داشتم. هم احساس گناه میکردم.
دستام کار میکرد و ذهنم درگیر بود که گفت سوتینم رو باز کن.
از اون کار بلد ها بود. میدونست چه جوری پله پله جلو بره که من رم نکنم. ولی من بلد نبودم. واقعا بلد نبودم.
خنده اش گرفته بود. احتمالاً خوشحال بود که یه دست اول رو شکار کرده. یه ناشی.
برگشت. . خودش باز کرد و دو تا ممه حد اقلا 95 رو تا نزدیک نافش اویزون بودن رو انداخت بیرون. تازه چشمم به شکمش افتاد. شل. آویزون. و با خط های سفید. از همونها که بعد از زایمان میمونند.
سرم رو انداختم پایین. کاش اقلا رنگ ممه ها روشن بود. تف به این شانس.
ازم خواست اونها رو هم ماساژ بدم. شلوار خونگیش که تا روی رون پاش قبلا داده بود پایین رو هم کاملا درآورد. و با یه شورت رو به روی من نشست.
یه نگاهی به کیرم من که از زیر شلوارک کاملا راست شده بود کرد و گفت.
کثافت. این چیه. خجالت نمیکشی. چه غلطی میکنی. ؟
من ترسیده بودم.
_به خدا هیچی. هر چی شما گفتی انجام دادم. خانوم.
غضب آلود یه نگاه کرد و گفت عوضی.
من ترسیده بودم.
با عتاب به من گفت. کارت رو بکن.
من مشغول ادامه ماساژور شدم. جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم.
وسط پاهام رو هم ماساژ بده.
نمیدونم چرا همون موقع بیخیال نشدم و از خونه نیومدم بیرون.
مشغول ماساژ کس ناهید بودم.
کیرم سنگ سفت شده بود. و عرق کرده بودم.
ناهید دستش رو رسوند به کیرم. یه لمس کوچیک باعث شد که آبم بیاد. و شلوارک رو خیس کنه
ناهید بلند بلند میخندید. از اون خنده ها که توش هزار تا تحقیر هست.
توله سک کثافت چی کار کردی. .
هیچی خانوم. به خدا. به خدا.
حرفم رو قطع کرد. ناهید جون
ناهید جون به خدا هیچی.
من کلا تو حالت ضعف بودم. مسخ شده بودم. شرتش رو کشید پایین و سر من رو برد سمت کسش. بوی ترشی و بوی عرق. یه چیزی تو این مایه ها میداد.
کثافت. لیس بزنش.
بی اختیار مثل یه بچه حرف گوش کن شروع کردم به لیس زدن. داشتم عق میزدم ولی جرات نداشتم لیس نزنم.
گفت اون شلوار رو کثیف کردی. درش بیار بعدش کیر نیمه برافراشته من رو با دستش فشار میداد. اون دراز کشیده بود و من پهلوش زانو زده بودم و دستش راحت به کیر من میرسید.
حالتش یه کم کمتر تهاجمي بود. و انگار از وضع موجود راضی بود. وقتی حسابی واسش لیس زدم و کیرم دوباره راست شد. گف بکن توش.
بلد نبودم. بهم یاد داد. یه بار آبم اومده بود. پس خیالش راحت بود. اونجوری که اون میخواست من انجام دادم. گاهی میگفت اروم. گاهی میگفت تند. یه ربعی تلمبه زدم که یهو ابم اومد. میخواستم جلوی ابم رو بگیرم ولی نتونستم. ریخت تو کس ناهید. با دستاش بازو هام رو فشار میداد. و الان میفهمم که داشت ارضا میشد.
همون جور بی حال افتاده بود. من رو با دستش پرت کرد اون طرف.
دو سه دقیقه ای تو همون حالت موند. بعد خودش رو جمع کرد. به من گفت. لباسهات رو بپوش.
رفت از کیفش 40 هزار تومن آورد داد به من.
این حقوق امروزت. و هفته بعد.
اگه کارت خوب باشه یه چی هم روش میزارم.
پول رو گرفتم تو مشتم. از خونه زدم بیرون.
فکر کنم نیم ساعت همونجوری پیاده تو خیابون میرفتم. چهار تا ده هزار تومنی تو مشت عرق کرده من خیس شده بودن.
یادمه یه جا تو جوب آب بالا اوردم. تحقیر شده بودم. رفتم خوابگاه. وسایلم رو جمع کردم. یکی از اون ده تومنی ها رو دادم اتوبوس مستقیم رفتم روستا.
شدم چوپون روستا… امروز ظهر که یه تیکه نون انداختم جلوی سگ گله و اون برام دم تکون داد… یهو خاطره اون روز اومد جلوی چشمام. هر چی فکر کردم نفهمیدم من اون موقع حقیر تر بودم. یا سگ گله ام الان.
نوشته: مهندس
6 پاسخ به “یه تیکه استخون”
چی میگی😂😂😂
ان قدر واسه چوپانی رفتی صحرا آفتاب زده پس کلت داری هذیون میگی
پارادوکس تو …نت با این چرندیاتی که نوشتیاَبُلَه 🐐
داستانت خوب بود بشرطی که یه ذره تحقیق میکردی! بعد این کستان و می نوشتی که دروغت در نیاداسکناس ده هزار تومنی از تیرماه ۸۹ در بانکها توزیع شد.
خدا شانس بده من بودم جوری میکردمش که بشه نوکرم بابا حقا که چشم وگوش بسته بودی
حس میکنم داستان عبرت اموز بود تا داستان سکسی اصلا فکر نمیکردم اخرش اینجوری تموم بشه 😁