اصلا تو حال و هوای درس نبودم زندگی کسل کننده شده بود همش کابوس میدیدم بعد از مدتی کم کم قیافش از ذهنم پاک شد واقعا که درست می گن که : ««هر ان که از دیده رود از دل برود »» یک روز داشتم توی خیابون قدم میزدم دوباره یک کیف کف خیابون دیدم برداشتمش توش رو دیدم اینبار دو میلیون توش بود بدون این که بهش اعتنا کنم گذاشتمش همونجا و از کنارش رد شدم چون خر به خریش یک بار توی چاله میوفته دیگه از اون مسیر نمیره ولی وسوسه نذاشت برگشتم(ایا من خر هستم!!!) و برداشتمش ایندفه یک کیف زنونه کولی بود دور وبرم رو که دیدم کسی نبود کیف رو برداشتم که یک خانوم پشت سرم صدا میزنه اقا اقا من سرم رو برگردوندم دیدم یک دختر خوشگل از توی یک ماشین شاسی دار صدا میزنه میگه میشه اون کیف رو واسم بیارید من کیف رو بردم وبهش دادم گفتم کیف واسه شماست؟ جواب داد بله! گفتم واسه چی وسط کوچه گذاشتیدش گفت مسئله داره حال ندارم برات توضیح بدم (البته صحبت ها رسمی بود ولی من حال ندارم رسمی بنویسم)گفتم اگه کاری می تونم واسه شما انجام بدم بگید مکثی کرد و گفت چه کار ؟ گفتم نمیدونم واسه همین قضیه می گم گفت می تونم اسمتون رو بپرسم گفتم برای چی؟(تلافی کردم) جواب داد همینطوری؟؟!! گفتم نه! گفت پس می تونم از شما خواهشی کنم جواب دادم بفرمایید؟ گفتم من که گفتم کاری می تونم واستون بکنم؟(دوباره حس تیغ زدن یک دختر در وجودم مثل انگل رشد می کرد) گفت من احتیاج به کمک دارم شما هم که ادم درستی هستید کمکم می کنید؟ گفتم شرمنده پول همراهم نیست نگاه عمیقی کرد و گفت ببخشید وقتتون رو گرفتم (فکر کنم از شوخیم ناراحت شد) حس کنجکاویم گل کرد گفتم شوخی کردم بفرمایید ؟ گفت نه مرسی گفتم بگید! با دو دلی* گفت من می خوام شما نقش نامزد من رو بازی کنید تا بتونم ارثیه ام رو از چنگ عموم در بیارم پول خوبی رو هم بهتون میدم یک لحظه گنگ موندم دوباره گفتم هااااان؟ (واقعا طوری گفت که به یک دانشمند هم اونطوری می گفتن نمی فهمید چی میگه چه برسه به من) گفت چقدر گیجی من پدر ندارم فوت شده گفتم خدا بیامرزش گفت بزار حرفمو بزنم من خواهر وبرادر هم ندارم پدرم وصیت کرده اگه تا بیست و دو سالگی ازدواج نکنم نصف اموالش میره واسه عموی مفت خورم یک چهارومش هم واسه مادرم و یک چهارومش به خیریه می رسه البته عموم پولداره ولی حرص پول داره گفتم این چه ربطی به من داره گفت اه بر خلاف اخلاق چقدر احمقی الان بهت گفتم که به ظاهر نامزدم بشی که وقتی ارثیه ام رو گرفتم از ایران برم گفتم ای بابا این همه پسر تو این شهر برو یکی رو پیدا کن بگو این نامزدمه این که مشکل من نیست برگشتم و چند قدمی رفتم که صدام کرد پنج میلیون بهت میدم من گفتم من تویه قید مادیات نیستم ( چرت گفتم ولی نمی شد بهش اعتماد کرد واقعیتش می ترسیدم به گا برم به دوستان توصیه می کنم هر کی خواست به گا بره نره چون اصلا اب وهواش خوب نیست) گفت باشه هشت میلیون چشم هام از این حرف یک برقی زد برگشتم گفتم حالا که انقدر اصرار داری پانزده اخرش گفت ده تومن یک قرون هم بالا نمیام گفتم قبول ( دیگه وقتی حرف پول بیاد نمیشه صبر کرد ) شماره ام رو گرفت گفت فردا بهت زنگ می زنم منم سرمو انداختم پایین و عین خری که بهش تی تاپ میدادن ذوق می کردم هی فکر می کردم با این ده تومنه برم یک پیکان اسپرت بگیرم برم تو بورس کلا تو اون شب با این ده میلیون برای کاخ سفید هم نقشه کشیده بودم فردا صبحش زنگ زد بیا جلوی پاساژ ایکس (اسم نمیگم تبلیغ میشه ) من هنوز اسمش رو نمیدونستم وقتی رسیدم اونجا دیدم سوار ماشینش هست وداره برام دست تکون میده منم رفتم سوار ماشینش شدم دستش رو دراز کرد بهش دست دادم بعد از احوال پرسی گفتم من هنوز اسمتون رو نمی دونم گفت مینا هستم منم اسمم رو گفتم قرار شد بریم داخل پاساژ برای من لباس بخره اخه به مادرش گفته بود من دکترم دبی زندگی می کنم واسه ازدواج اومدم ایران که وقتی ازدواج کردم همسرم رو ببرم دبی ( نمردیمو از سرگردی شدیم دکتر ) رفتیم لباس ها رو خریدیم تقریبا دو میلیون شد اگه اون موقع میدزدیدنم تقریبا دو میلیون و صد هزار تومن می ارزیدم البته اون صد هزار تومن تو جیب کتم بود و خودم هزار تومن هم نمی ارزم بگذریم دو تا کتاب خرید که همش اصطلاحات پزشکی توش بود یک چیزی بود که اصلا ادم دو لغتش رو می خوند گوزپیچ* می شد دو شب مثل ادمایی که کنکور دارن نشستم خوندمش روز موعد فرا رسید ناهار یک رستوران شیک پنج ستاره دعوت شدم برای اشنایی رفتم داخل وقتی اونجا رو دیدم به خودم گفتم من بازدم نفسم از این طرف ها نگذشته چطوری من اومدم اینجا عین این ندید بدید ها در دیوار اونجا رو نگاه می کردم به مینا زنگ زدم پیداتون نمی کنم بیا جلوی در رفتم سمت در ورودی و پیداش کردم و با هم سر اون میزی که نشسته بودن رفتیم مامانش از خود مینا قشنگ تر بود یک نگاه به عموش انداختم قیافش برام اشنا اومد وقتی اومدم سر میز اولین سوتی رو دادم گفتم هُی به جای های ( ریدم تو این زبان اینگلیسی با این تلفظ هاش ) مینا یک نگاه به من انداخت که یعنی خفه شو منم ساکت شدم قبل از این که اونا بشینن نشستم اینم سوتی دوم. عموش شروع کرد به حرف زدن حتما از قضیه ارثیه خبر داری؟ با مینا هماهنگ کرده بودم بگم نه ولی طوری یارو نگام کرد بی اختیار سرم رو اوردم پایین وگفتم اره دیدم مینا داره دندون قرچه* میره عموش دوباره پرسید از قضیه نامزد قبلی مینا مطلع هستی؟ گفتم نه ! (بعدا فهمیدم که اونم مثل من واسه پول نامزد کرده بوده با مینا ولی گندش بالا اومده ) مامانش یکدفعه گفت لا اقل شما مثل اون دروغ نگفتید و از ماجرای ارثیه خبر دارید ادامه داد راستی شما خیلی سنتون پایین میزنه چند سالتون گفتم راستش من بیست وچهار سالمه ولی سه سال شناسنامم رو دیر گرفتم عموش گفت شما فامیلی؟ کسی رو ندارید؟ از دروغ گفتم راستش من بچه جنگم تمام اشنا هام رو توی جنگ از دست دادم وقتی نوزاد بودم مادربزرگم بزرگم کرد والان اون توی یک اسایشگاه تویه دبی هست به خاطر قولی که بهش دادم اومدم ایران برای ازدواج مادرش گفت پس همه چی جور دیگه بعد از ناهار برید از هتل شناسنامتون رو با مینا بیارید بعد از ظهر عقد کنید گفتم چه عجلیه حالا گفت می خوام تا پرنده از قفس پرواز نکرده بگیرمش یکدفعه زد زیر خنده و غذا مون حاظر شد غذا را میل کردیم و اومدیم بیرون من و مینا سوار ماشین شدیم و رفتیم توی راه به مینا گفتم قرار ما این نبود که اسمت بره تویه شناسنامه من گفت حرف نزن با این کار هات کم مونده بود سر هر دومون رو به باد بدی ! گفتم جدی می گم من نیستم گفت حرف نباشه می خواستی قبول نکنی گفتم زوری که نمیشه گفت همینی که هست گفتم نگه دار می خوام پیاده شم در ماشین را در حالت حرکت باز کردم گفت چه کار می کنی دیونه ؟ گفتم نگه دار گفت باشه همون پانزده میلیون رو میدم بشین سر جات در رو بستم رفتیم سمت خونمون رفتم داخل خونه به مامانم گفتم با دوست هام میرم شمال یک سه هفته ای نیستم شناسنامه و چمدونم رو جمع کردم و سوار ماشین شدیم و رفتیم به سوی شهر گا ( همون گا رفتن رو میگم )جلوی دفتر ازدواج من بودم و مادر مینا و عموی مینا و سپیده دختر عموی مینا بعد از این که سپیده رو دیدم قیافش خیلی برام اشنا اومد ولی انقدر ارایش کرده بود که نشناختمش بعد از کلی لی لی لی کردن رفتیم خونه بخت ولی اگه دو دو تا چهار تا می کردم می فهمیدم شدم بدبخت قرار شد یک هفته خونه ی مامان مینا بمونم از قضا عمو و دختر عمو مینا هم سه چهار روز اونجا می موندن قرار شد من ومینا روی یک تخت بخوابیم وقتی روی تخت هاشون خوابیدم اصلا خوابم نمی برد چون من هیج وقت روی تخت نخوابیده بودم وعادت نداشتم یک پتو انداختم زیرم و گرفتم خوابیدم طرف های ساعت سه یا چهار(نمی دونم دقیقا کی) احساس کردم یکی با دست هام داره ور میره خودم رو به خواب زدم نوازش گرم دستی که روی گونه هام ودست هام حس می کردم باور نکردنی بود خیلی خوب بود ناگهان بوسه ای از پیشونیم برداشته شد و صدای دور شدن اون شخص رو می شد فهمید چشم هام رو باز کردم ولی کسی رو ندیدم مینا هم روی تختش خواب بود برام عجیب بود این کار مینا بود یا نه؟ فردا صبح مامان مینا ازم پرسید خوب خوابیدی یکدفعه مینا پرید وسط حرف گفت اقا از همین شب اول از من بدش میاد کنار من نخوابید من گفتم از بجگی عادت ندارم روی تخت بخوابم یکدفعه عموش با اون شکمش گفت خوشم میاد بچه خاکی هستی گفتم چاکر شمام هنوز مونده بودم اون شخص دیشبی کی بود یکدفعه سرمیز مامان مینا گفت مینا جان می خوام یک چیزی بهت بگم حالا که ازدواج کردی باید بدونی من و عموت یک ساله عقد کردیم همه می دونستن جز تو من میگی مثل خر شرک دهنم باز مونده بود مینا دیگه اوضاعش از من بدتر بود یکدفعه یک جیغ بلندی کشید و با فریاد گفت ازت متنفرم و رفت سمت اتاقش من رفتم دنبالش یکم ارومش کردم تو که می خوای بری مادرت تنها میشه اون هم احتیاج داره باید درکش کنی یکم اروم شد تا شب خودم با هر وسیله مدرن اون خونه خودمو مشغول کردم جالب اینجا بود که من سپیده رو فقط صبح دیدم و کل مدت روز اون رو ندیدم نمی دونم اب شده بود رقته بود تو زمین تا این که شب دوباره همون اتفاق افتاد نوازش و بوسه ها این بار چشم هام رو که باز کردم چیزی دیدم که اصلا مغزم هنگید وایییییییییییی خدا این چرا اینجاست الان باید چی بهش بگم اگه بزنه تو گوشم چی اره اون شخص کسی نبود جز ترانه تا منو دید یک بوسه عمیق از لبم برداشت بوسه معمولی نبود با تمام قدرتی که داشت لبش فشار میداد به لب هام زبون شیرینش رو توی دهنم می چرخوند کم کم بوسش داشت از حالت نرمال خارج می شد دستش رو می کشید روی بازو هام با این که مینا به فاصله یک متری از ما خوابیده بود می ترسیدم اون بیدار شه ولی دیگه پمپاژ خون کارشو انجام داده بود واون گلبول های سکسی بدن ما رو به گا داده بودن (این جمله اثرات همون کتابه) وحالا دیگه من واسه اون بودم و اون واسه من دست هام رو از زیر لباسش بردم دور کمرش و خیلی اروم بغلش کردم گفت دلم خیلی واست تنگ شده بود گفتم می دونم منم همینطور داشتم گردنشو لیس میزدم و اروم اروم میرفتم سمت گوشش لذتی که می برد وصف نشدنی بود لباسش رو بیرون اوردم وبند سوتینشو باز کردم دیگه شهوتم رو نمی شد خوابوند خوابوندمش روی زمین و با دو دستم پهلو هاش رو ماساژ میدادم و با دهنم بینه سینه هاش رو لیس میزدم مثل ایس پک مدام سرم رو بالا پایین می بردم لایه سینه هاش حرکات دایره وار هم دور سینه اش انجام میدادمداشت لذت می برد شلوارشو کشیدم پایین از نافش شروع کردم به لیس زدن زیگزاگ وار رسیدم به کسش وقتی کسش رو خوردم مثل دفعه اول سرم رو فشار داد سمت کسش داشتم می خوردم که طمع لزج بد مزه ای اومد توی دهنم همش بالا اوردم روی شکمش حالم بهم خورد ولی ادامه دادم برشگردوندم ومثل فک افتادم روش وکیرم تا دسته توش تلمبه میزدم که ابم اومد وهمشو خالی کردم تو کونش که یکدفعه چراغ اتاق روشن شد…
ادامه داره دوستان سبک رو کاملا عوض کردم اگه این سبک باعث خستگی شد شرمنده عوضش می کنم اگه نه که ادامه می دم در ضمن مجبورم جزئیات رو بگم چون نگم از جذابیت داستان کم میشه من خیلی راه دارم تا نویسنده بشم و فقط اینجاست که می تونم ببینم می تونم با نظرات شما به نویسندگی برسم یا نه بازم عرض می خوام بابت غلط املایی گنگ بودن نقاطی از داستان و این که قول میدم نمودار داستان رو به بالا باشه
نوشته: خاکستر
15 پاسخ به “بدشانسی برام خوب شد (2)”
پياده شو باهم بريم
KIRE KOLOFTEH SHERVIN 35SALEH AZ TEH BEREH LASH,OOOOOOF
که یکدفعه چراغ اتاق روشن شد، بله بابام بود که در حال کف دستی زدن دیدم و به توهمات مغزم پی برد
دمت گرم عالی بودادامه بده که منتظریمبعداز چند وقت یه داستان خوب اومدهممنون
چه خبره … آخه کس مغز چی بگم بهت . اصلا تا حالا دختر دیدی از شعاع 45 کیلومتری داری کس مینویسیکیر بچه های بکن تو تو کونت…
Imi parseفک نکنم کف دستی هم بلد باشه …
اولش خوب بود ولی بعدش رفت تو علمی تخیلی
ادامه بده ببینم کجامیرسی کون گلابی <):)
=))فقط برا خندیدن خوبهنظرای امیر هم خیلی باحاله :)) :))
درک می کنم دوستان که این قسمت کمی مبهم شد مثلا ترانه اونجا چه کار می کرد یکم طنزش زیاد بود وکلا به اندازه قسمت اول جذاب نیست می خواستم یکم داستان رو برای قسمت بعد هیجان انگیز کنم ولی گویا گند زدم بازم شرمنده می خواستم داستان رو توی 6 قسمت تکمیل کنم ولی انگار دوستان خوششون نیومده و قسمت بعدی قسمت اخره نتونستم حس واقعیت داستانو انتقال بدم گویاالبته این اولین داستانه منه و گفتم کار دارم تا داستان نویس شمکوچیک شما عرفان خاکستر
باحال بود خوبه برو جلو که الکی الکی داره خوشم میاد
خوب بود ولی آخرشو ریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییدی برادر
بسیار بسیار کیری بود کیرم تو دهنت با این مزخرفات که نوشتی
خاکستر خیلی خوب نوشتی نسبت به اینکه بار اولته! ادامه بده منتظرم! از علائم نگارشی (، ! ؟ : ) استفاده کن تا هیجانش بیشتر بشه!اما اینکه ترانه از کجا پیداش شد یه کم ضدحال بود به نظر من بهتر بود با مینا این اتفاق میفتاد.
خوب بود ادامه بده ببینیم