گفتم فقط بهم بگو چند وقته،،گفت چندوقت نیست ۳سال بیشتره.ازین کارهای زشت و خشن میکنه…بقیه از زبون همسرم نسرینه…تعریف میکرد.که توی اواخر دوره کرونا بود.اون دفعه که تو نتونستی بیایی ویلای بابام شمال.من و بچه ها رفتیم…این بیشعور شب موقع خواب با رهام پسر مینو اینها که ۱۴سالش بیشتر نبود از این کارها کرده بود…فقط بچه صبح عقل کرد اومد به من گفت.و من بدجوری کوهیار رو گوشمالیش دادم…چند وقتی خبری از این کارهاش نبود تا اینکه…رفته بودیم مجلس دورهمی زنونه…برگشتم خونه…فقط خوب شد که دنیا باهام نبود اگه نه بدتر میشد…نمیدونم پسره کی بود…آورده بود خونه که صدای گریه پسره تا سر خیابون میومد…تا بیخ این کیر گنده اشو فرو کرده بود توی عقب پسره و ولش نمیکرد… اون هم زجه میزد…دیدی امروز با من چکار کرد…زورش زیاده ول نمیکنه…پسره از سوراخش خون زد بیرون…ولی سن و سالش زیاد بود ولی قد کوتاه…برای آبروی خودش هم که بود با ۵تومن سر و تهش و هم آوردم…و اون روز من بدجوری با کوهیار درگیر شدم و وقتی کتکش زدم دستمو پیچوند.محکم بغلم کرد…منو چسبوند به خودش…اون روز تماس بدنم با بدنش کار دستم داد…هرچی منع و ملامتش میکردم نشد…خیلی مشاوره و دکتر بردمش…اما همه میگفتن این نوجوون بشدت گرم مزاج هستش…و هر چی سن و سالش بالاتر بره بدتر هم میشه…مسعود بخدا شبها دنیا رو میارم توی اتاق خودمون کنار خودم میخوابونمش تا آسیبی بهش نرسه.آخه راستش عصبی نشی ها…یکبار اومدم خونه دیدم از این زن خرابها آورده خونه…جنده پولی بود…فقط خوبیش این بود که کاندوم زده بود.مسعود ابزار سکسش هم کامله…ژل داره انواع کاندوم داره…نمیدونی چی کارها بلده…دیدم قرص میخوره قبل سکسش…هر چی میگم گوش نمیده…تازه اون زنه هم ازش بیزار شده بود وقتی اومدم خونه زنه گفت خدا پدرت رو بیامرزه که آمدی خانه…یکساعت یکضربه منو میکنه…مسعود این پسر روانی و دیوانه سکسه.دیدی امروز منو ازپشت چکارم کرد.نمیدونم کی رسیده بودی ولی یک ربع بیشتر بود منو از پشت میکرد… بخدا نمیدونم باهاش چیکار کنم.فک نکنی چون پسر تویه میگم ها…اگه یک روز نبینمش دیوونه میشم…اینقدر که دوستش دارم.یک مدت یک دوست دختر داشت که خودم بهش اجازه دادم میاوردش خونه مدتی با اون مشغول بود همکلاسیش بود…ولی اونم فراریش داد…حتی دختره قید ازدواج با اینو هم زد…بدترین چیز در موردش اینه که یک شب صدای جیغ دنیا اومد رفته بود سراغش و خوب شد من بیدار بودم به دادش رسیدم…مگه ندیدی دیگه با هم صحبت نمیکنند… خیلی گریه کردم و حتی فحشش دادم.و حتی تهدیدش کردم که به تو میگم و حتی به پلیس میگم…مسعود بار و بندیلش رو بست میخواست ازین خونه بره…ترسیدم معتاد بشه خدایی نکرده بیماری چیزی بگیره…نذاشتم بره…متوجه کاراش بودم…باور کن روزی چند بار جلق میزد.روانی شده بود…تا اینکه،،، مسعود جان بخدا ازم ناراحت نشو.صبح بود فک کردم رفته دانشگاه…دنیا هم مدرسه بود…توی حموم زیر دوش بودم…لخته لخت اومده بود توی حموم…تا دیدمش میخواستم قبض روح بشم…گفت مامان اگه نزاری باهات باشم یا باید خودمو بکشم…که راحت بشم ازین حالم…یا باید بهم اجازه بدی هر کاری دلم میخواد بکنم و با هر کی خواستم رابطه برقرار کنم…هر چی گفتم بزار پدرت بیاد میگم بریم برات خواستگاری…گفت مامان جونم من روانی سکسم…هر کی زن من بشه فقط یک هفته دووم میاره…گفتم برو بیرون نرفت…خودم اشتباه کردم بهش راه دادم و اجازه دادم…باور کن مسعود از اون روز به این طرف هر وقت نیستی هر روز منو میکنه…فقط فک کنم ازش بچه نمیشه…چون چند بار ریخته داخلم ولی باردار نشدم…فک کنم اینقدر جق زده دیگه تخمهاش از کار افتاده…باور کن هر روز میکنه…بعضی وقتا روزی۲بار…اگه پریود باشم فقط مجبورم میکنه ساک بزنم…مسعود ببخشید ها فک کنم دیوانه است…آخه وقتی کوس و کون رو لیس میزنه یکجوری نیمساعت لیس میزنه که خرس کندوی عسل رو اینجوری لیسش نمیزنه…مسعود میترسم ازش…مسعود وقتی که تو میایی نمیدونم کجا میره خودشو خالی میکنه…میترسم مریضی بگیره به ما هم انتقالش بده…اصلا از حرفهای نسرین داشتم دیوانه میشدم…نمیدونستم باید چکار کنم…چند روز دیگه امتحاناتش بود.بدبختی هم این بود که درسهاش خوب بود…من مرخصی گرفتم…و برای دوماه از مسؤول خواستم خونه باشم…گفتم توی خانواده ام مشکل و بیماری هست…پسره رو دائم با خودم و کنار خودم میبردم میاوردمش…ازم میترسید و حساب میبرد… دو سه باری رفت بیرون…دیدم رفت خونه یک رفیقش…منتظر موندم تا ببینم زنی دختری چیزی کسی بیرون میادیانه…که دیدم خبری نیست…از سوپری محل پرسیدم این خونه روبرویی مال کیه میفروشن یا نه؟گفت مال یک یارو خر پوله هست که خارجه…فقط پسرش اینجاست که با رفیقش با هم زندگی میکنند… دانشجو هستن فک کنم کونی مونی چیزی هستن…دائم مث زن و شوهرها با هم هستند…خلاصه که فهمیدم تموم آتیشها از گور همین کونی بلند میشه.و پسر نازنین من از ۱۷سالگی شیشه میکشه و درگیر مواده و توهم میزنه،،تازه نسرین میگفت میترسم معتاد بشه…۳ساله معتاد بود…الان خوابوندمش مرکز ترک اعتیاد و روانکاوی میشه و هزار کوفت و درد و زهر مار دیگه…و الان فهمیدم کاش که توی شهر خودمون با درآمد کمتر کار میکردم اما از زن وبچه ام دور نمیموندم… و پسرم رو که تنها یادگار زن خوبم بود رو اینجوری از دستش نمیدادم… اکثر پزشکها میگن فایده ای نداره…این نمیخواد ترک کنه…و رفتارش خیلی خیلی بده…و حتی بهم گفتن احتمال خودکشی کردنش زیاده…نمیدونم چیکار کنم…الان نوش دارو بعد مرگ سهراب دیگه فایده ای نداره…خدا انشالله به همه جوونها کمک کنه…این رو نوشتم تا همه مواظب خودشون و خانواده اشون باشند…
نوشته: بیچاره
3 پاسخ به “بدبختی من”
مسعود خان راست و دروغ این داستان گردن خودت،ولی تا الان ندیدم کسیکه مصرف کننده مواد صنعتی هستش ترخیصی گرفته باشه
اگه شیشه میزنه، با جلسات روانکاوی و مشاوره درست میتونه ترگ کنه، فقط یکم زمان بر هستش. مواد صنعتی بیشترین تاثیرشون روی مغز و روان آدمه!همراهش باشید تا زودتر ترک کنه
خدا بهش سلامتی بده این همه مدت وقتی میومدی مرخصی متوجه نشدی و مراقب بچه هات نبودی که بعد از گاییدن زنت متوجه شدی معتاده.به حرف بعضی از دکترای کسخل که خودشون معتادن گوش نده اگر پسرت رو دوست داری به هرقیمتی شده یه مرکز خوب ببر و بستریش کن و همیشه مراقبش باش.