باخت حساب یا شرطی

با شنیده شدن صدای آیفون سکوت خونه در هم شکست و صداش تو کل خونه پیچید این یعنی کی میتونه باشه خب درسته که منتظر کسی بودم ولی نه به این سرعت یعنی اشتیاق زیادی داشتن برا رسیدن؟به صفحه آیفون زل زدم و همچنان تو فکر فرو رفته بودم تا آیفون دوباره به صدا در اومد در رو باز کردم درسته حسن و پویا پشت در بودن ولی فاصله خونشون تا اینجا زیاد بود چطور به این سرعت خودشونو رسوندن اینجا خدا می‌دونه ولی من چیزیو لو نداده بودم چن دقیقه بعد صدای پاهاشون میومد که از پله ها بالا میومدن و در رو از قبل براشون باز کرده بودم با ورود اولین نفر صدای بلندی گفت یالله مگه کسی خونه نیست ک اینقدر سوت و کوره صدامو بلند کردم و گفتم چرا اینجام بیاید اتاق خودم با بچه ها هماهنگ کرده بودم ک بیان خونه بشینیم دور هم یکم فوتبال بازی کنیم صدای به هم خوردن در هال بلند شد و همزمان استرس من به فرای حد ممکن رسید اگه بگم تا سکته کردن فاصله چندانی نداشتم دروغ نگفتم همین طور صدای پاها نزدیک تر و نزدیک تر میشد ، اتاق من انتهای راهرویی بود ک به هال چسبیده بود و در کنارش اواسط اون اتاق دیگه ای بود ک چسبیده بود به اتاق من با هرقدم بیشتر و بیشتر حس دوگانگی پشیمونی و ترس و یا خوشحالی و حشریت تو بدنم موج میزد به پشت سمت در اتاق برگشتم و خودمو مرتب کردم ک اینقدر ظایع نباشه با ورود اولین نفر ک حسن باشه تا اومدیم دست بدیم صدای اوف جون گفتن بلندی شنیده شد درسته حسن به جزییات توجه نکرده بود و همین جور وارد اتاق شده بود با شنیده شدن صدا جفتمون به دست دادن بسنده کردیم و به سمت پویا جلوی در اتاق بغلی حرکت کردیم داشت اتفاق میفتاد وقتی رسیدیم پویا وسطای اتاق ایستاده بودو داشت کمربندشو باز میکرد و به سرعت برق و باد کیرشو بیرون می آورد حسن جلو تر از من وایساده بود و هر جفتشون جلوم قفل شدن بودن به صحنه ای ک تماشا گرش بودن تختی مقابل در اتاق به درازا بود تختی آبی آسمونی رنگی که دختری دراز کشیده و لخت از پشت درونش غرق خواب بود لرزش صدام و استرسی ک داشتم اجازه نمی‌داد حرفی بزنم شهامتمو جمع کردم تا شروع کردم به گفتن اینم شرطی که سرش توافق کرده بودیم اما ، اما چی؟ تا خواستم حرفم رو تموم کنم رو تختی ای که رو صورت دخترک کشیده شده بود به سرعت کامل کنار زده شد و دوباره پس از چند ساعتی ک سکوت تو خونه موج میزد و با ورود دوستام شکسته شده بود باز دوباره غرق سکوت شد به نیم رخ صورت حسن ک نگاه میکردم تو شک بود و ماتش برده بود تو همین حین چن صدم ثانیه ای نمیگذشت حسن مث مجسمه خشکش زده بود گوشه چشم حرکتی رو می‌دیدم که اگه بی حرکت می‌بود فک میکردم همه چیز رویا بوده و توقف زمان صورت گرفته اما دیگه کار از کار گذشته بود پویا در حالی ک کیرشو ک بهش میخورد یازده سانتی باشه روانه دهن نیمه باز دخترک نزدیک برد و بوم کلاهک کیرش وارد و تا نیمه فرو کرد چشمم به صورتش افتاد از ته دل جونی گفت و تو چشمای من نگا میکرد و با چشماش داشت منو از تحقیر آب میکرد شروع کرد به زبون باز کردن همون آدمی ک عرضه نداشت کاراشو خودش انجام بده حالا شده بود سلطه گر این خونه مخصوصا این اتاق ، پس کو مهدی چرا هنوز نرسیده تا این جاذبه گردشگری تفریحی رو از نزدیک امتحان کنه ، اگه میدونستم قراره شرطمون اینجور به انجام برسه آرزو میکردم ی عمر باهات بازی میکردم تا شرطمونو با باختای پیاپیت صورت بگیره و برامون برآوردش کنی با تموم شدن حرفش جوری خجالت زده بودم ک نمی‌تونستم بالا رو نگا کنم سرمو کاملا به زیر انداختم ، قرار نبود ملافه کنار کشیده بشه این چیزی نبود ک من انتظارشو می‌کشیدم فک نمی‌کردم هیچ وقت بیشتر از این ادامه پیدا بکنه غرق افکارم بودم ک آخ کش دار نسبتا بلندی شنیدم دهن دخترک پر از ابی بود که سرازیر میشد درسته دقایقی نمی‌گذشت هرکس دیگه ایم بود با وجود شرایطی ک توش قرار گرفته بودیم نمیتونست خودشو زیاد کنترل کنه آبشار آبکیر بود ک از دهن دخترک سرازیر میشد

داستان از چه قرار بود اون اوایل چی شد که به اینجا رسیدیم یعنی چی پیش رفته بود میون ما دوستانی ک با هم صمیمی بودیم ، تو دانشگاه درس می‌خوندم در طول زمان دوستایی پیدا کرده بودم که مانند شون پیدا نمیشد با هم صمیمی بودیم وجه اشتراک زیادی داشتیم خودمونو لایق هر دختری تو اون دانشگاه کوفتی نمیدیدیم خودمونو دست بالا می‌گرفتیم تنها چیزی که من توش از قافله عقب بودم فوتبال بازی کردنی بود که تو گیم نت با PS5 می‌زدیم من تماشاگر بودم و اونا بازیکن بحث شد که تو با این همه ادعایی که داری چطوریه که با ما بازی نمیکنی تا همه چیز رو فیصله بدیم بره پی کارش گفتم اتفاقا من ک بهتون هزار بار گفتم من ضعیفم تو بازی کردن اونم فوتبال! ی خنده بلند کردم که اونام با من همراهی کردن پویا بود دوباره ادامه داد خب هرکس دیگه ای جای ما باشه فک می‌کنه ی نفر ک همیشه همراهیمون می‌کنه ولی بازی نمیکنه لابد خودشو از ما سر تر می‌دونه گفتم نه اشتباه فک می‌کنی من دوس دارم بازی کردنتونو تماشا کنم ، از اونا اسرار از من رد کردن که بیا امتحان کن چیزی ازت ک کم نمیشه بالاخره از خر شیطون پایین اومدم و اولین مسابقه رو بردم عجیب بود واسه خودمم عجیب بود یعنی شانسی بود یا واقعا مهارت خودم بوده نفر بعدی نشست دوباره برنده شدم نه بابا من بازیم خوب نیست این چ شوخیه نفر سوم پیش اومد و کل کل ها بالا گرفت از اونم بردم همه میگفتن دیدی رو نمی‌کردی ، بابا بیخیال من اصا بازی بلد نیستم اینا شانسیه می‌خواین باز با هر کدوم ی دور بازی میکنم تا باورتون بشه قبول کردن و ادامه دادیم خوشحال بودم تا حالا اینقدر تو هیجان غرق نشده بودم حالا پز میدادم دیگه به خودم غره شده بودم فک میکردم شاخ غول شکوندم دیگه هوا رو به تاریکی می‌رفت گفتم بچه ها بسه من خسته شدم از این همه بردی که باخت به همراه نداره بچه ها گفتن پس چرا نمیای یکم هیجان بهش اضافه کنیم یکم چالش بر انگیز ترش کنیم همه موافقت کردن اما من نیاز داشتم که به خونه خبر بدم چون ممکن بود دیر برگردم تلفنمو زدم و دوباره برگشتم داخل همه لبشون خندون و خوشحال من غافل از این ک چی شده گفتم پس بیاین شروع کنیم گفتن بازی باخت حساب یا شرطی البته که دست خودتونه هرکس باخت کدومشو انتخاب کنه همه موافقت کردن شروع شد دو نفر اول حسن و پویا بودن که برد پویا رو به دنبال داشت حالا مهدی بود که با من مسابقه میداد در کمال ناباوری با اختلافی عجیب و زیاد بازیو واگذار کردم هر کس با سه نفر مسابقه میداد که نتایج از این قرار شد پویا دو برد و یک مساوی مهدی دو برد و یک مساوی اره درسته ما دو تا برنده داشتیم چون دیگه آخر شب بود نای ادامه دادن نداشتیم تو جایگاه دوم حسن با ی برد و ۲ باخت ، درسته من گول خورده بودم هر سه تاشون کلک زده بودن بازی آخر تا دقیقه باقی مونده حسن گل اول رو زد و تساوی رو در هم شکست همه هورا کنان پس بازنده مشخص شد حالا نوبت شروع صحبت کردن من شده بود شما کلک زدین آخه من از همون اولشم گفتم بازیم خوب نیست شما منو گول زدید ولی اونا گوششون بدهکار نبود بالاخره کوتاه اومدم چه میشد کرد که مشخص شد من جای باخت حساب شرط رو قبول کردم بچه ها بین خودشون مشورت می کردند نتیجه بر این شد حتی حساب بازی هایی ک کردیم رو من ندم دمشون گرم با معرفت بازی در آوردن (من ساده رو باش هیچ وقت کسی برا دوستشم کار مفتی نمیکنه ادامه داستان متوجه میشین) مشورت ها به پایان رسید پویا به حرف اومد درسته هر کسی خواسته ای داشت ولی توافق بر سر خواسته پویا به پایان رسیده بود ، بازه زمانی چندین ماه از امروز الی ۴ ماه دیگه بستگی به خودت داره ی حال ریز برامون جور کن ی خنده زدم و گفتم کثافتا شما دنبال کردن من بودین من از گی متنفرم هیچ وقت راضی به این کار نمیشم همشون زدن زیر خنده و گفتن نه بابا دست خودت ما کاری به خودت نداریم درسته شوخی بینمون هست ولی دیگه اونجوریم که نیستیم خب پس چی پویا گفت ی دختر جور کن از بچه های دانشگاه از هرجا که خودت میدونی ولی خب سالم باشه ما ام راضی به مریض شدن نیستیم این یعنی که جنده پولی رو بیخیال شی بهتره حالا نیمی از ماجرا روشن شده ولی مابقی که اصل ماجرا باشه رو نشده

برمیگردیم به خونه همون جایی که پویا تو دهن دخترک ارضا شده بود دختری که از پشت دراز کشان با باسنی خوش فرم و بزرگ و رون هایی ک نه تپل بودن نه لاغر متناسب به بدن دور شکمی خوب اما کمی شکم دارا بود ، سینه هاش از زیر بدن کمی مشخص بود که میشد با حدس زدن اندازه ای حول و هوش ۷۵ تا ۸۰ در نظر گرفت درسته حدودا کاپ D مابین E می‌بود اما مابقی تا قبل از کنار زده شدن ملافه اون زیر پنهان بودن یعنی کی اون زیر بود چرای این ک من مضطرب بودم و چرای این که پویا تقلا میکرد تا منو تحقیر و تحقیر تر کنه یعنی کی بود که پویا بخاطرش به سرعت برق و باد اولین بار ارضا شده بود حسن که همچنان مبهوت بود ملافه کنار زده شد وقته نمایان شدن همه چیز سر رسیده اره خواهر من اونجا بی جون و بیهوش دراز کشیده بود چرا چرا اینجوری پیش رفت چرا به این جا ختم شد این ماجرای غیر قابل تصور چطوری به انجام رسید

از بچگی خواهرم منو مثل همه خواهرای دیگه که برادرشونو دوست دارن دوست می‌داشت و در عین حال مثل بقیه با هم کلنجار و دعوا و بحث داشتیم خیلی همو دوس داشتیم به هم عشق می‌ورزیدیم محبت میکردیم ولی کینه هایی هم وجود داشت که کسی ازش با خبر نبود اونم بخاطر عالم بچگی و به دل گرفتن من بگذریم خلاصه ی روزی من پنجره اتاقمو که کنار دست پنجره اتاق خواهرم بود باز کردم تا هوایی تازه کنم اما به فالگوش وایسادن بدل شد نباید اونجا می‌بودم ولی با فالگوش وایسادن دیگه کار از کار گذشته بود خواهرم خیلی احمقانه پردشو از دست داده بود اینو زمانی که داشت با دوستش وقتی اومده بودن خونه درد و دل میکردن شنیدم دوستش گفت باز من که بیشتر از بوسه نبوده خدا به داد تو برسه که پرده رو به باد دادی گوشام سوت میکشید چشمم تار میدید غیرتم داشت می‌سوخت چرا باید تو این دنیا فقط سر من میومد خیلی یهویی تو بدترین موقعیت تو بدترین مکان چنین چیزی بزرگیو متوجه میشدم انواع احساسات به سراغم میومد ترس از رفتن ابرو خشم از سر غیرتی شدن غمگین بخاطر گل شدن غنچه خواهرم در اون میون تنها چیزی که کار رو خراب کرده بود تصور خواهرم زیر کیر بود یعنی یکی بوده یا چندین نفر چه اتفاقی افتاده چی شد که خواهرم راضی به انجامش شده اونم از جلو پرده بکارتی که همه دخترا حاضرن بخاطرش زندگیشونو فدا کنن ولی غرورشون لکه دار نشه دیگه بیشتر از این کشش نمیدم سر گذشت این خاطره غم انگیز منو به آدمی نسبتا بی غیریت تبدیل کرد ک همچنان ترس از رفتن آبروم داشتم و با خودم کلنجار میرفتم ک هیچ کاری تو این راستا نمیتونستم انجام بدم تا گذشت و گذشت و به ماجرای فوتبال و شرط بینمون رسیدیم کلی انتخاب داشتم کلی فکر کرده بودم بعید بود به این برسم ک دوستامو بخوام بیارم بالا سر خواهرم عملی کردنشم عمری محال بود واسه قضیه شرط به دخترای دانشگاه فک میکردم به دخترای محله به دخترای فامیل تا به آخرین گزینه رسیدم خواهرم کی بهتر از خواهرم میتونست جور دوستامو بکشه که هم کیف ببرم هم میتونستم روشو بپوشونم که آبرویی ازم نره (کصخل بودم که فک میکردم اونا براشون مهم نیست چهره کسیو که میکنن ببینن) ی بار نقشمو مرور کردم بچه هارو دعوت میکنم قبل از اون به خواهرم قرص میدم تا بخوابه بیهوش ک شد سر و صورتشو میپوشونم که کسی نفهمه من خواهرمو اونجا خوابوندم

خواهرم تازه از سر کار برگشته بود خسته و کوفته صداش گرفته بود و نای حرف زدن نداشت باهاش روبرو شدم جویای حالش شدم مث این که سرما خوردگی ساده بود ولی بدنش بدجور بی جون و خسته شده بود درسته اره امروز بهترین موقعیتی بود ک تو عمرم میتونست جور بشه طبق عادت برای پیشگیری یا کاهش علائم تو خونه رواج داشت یا قرص زینک بخوریم یا این ک قرص جوشان بزاریم تو آب بخوریم و جون بگیریم خواهرم وارد اتاق شد و ازم کمک خواست تا لباسشو عوض می‌کنه و دنبال قرص زینک میگرده منم برم و براش قرص جوشان ویتامین سی بزارم اینقدر تو هپروت بودم و داشتم آینده نگری میکردم ک چ بلایی قراره سرش بیارم یهو به خودم اومدم ک دیدم دوباره حرفشو تکرار کرد چشمی گفتم و در اتاقشو پشت سرم بستم راهی اتاقم شدم قرصی ک مدت ها دنبالش بودم و با بدبختی گیر آورده بودم با خودم تا آشپز خونه بردم شروع کردم به عملی کردنش ولی ی حسی تو دلم بود و میترسیدم ک ممکنه ایندمون بگا بره صرفا بخاطر اشتباهی ک من میکردم یهو به خودم اومدم گفتم که اون موقع زیر این و اون کص میداد که عین خیالش نبود حالا برا من مهم باشه دوباره عذاب وجدان سراغم اومد که اون خودش انجام داده با ی آدم غریبه دوستات اگه بفهمن چی تو همین ما بین لیوان پر از آب کردم قرصو جوشان رو قوته ور کردم و شروع کردم به پودر کردن قرص خواب صدای در اتاق اومد به سرعت همرو کف دستم ریختم و خالی کردم تو لیوان

ـ آبجی مامان اینا کجان مگه نباید تو این تایم روز خونه باشن

ـ اره آبجی ولی بابا که طبق معمول این وقت سال باغه مامانم که رفته ی سر خونه مادر بزرگ تا ازش مراقبت کنه مث این که حالش خوب نبوده

در همین حین وارد آشپز خونه شده بود و لیوان رو به دست گرفت و با خودش به اتاقش برد از ترس و استرس و هیجان گفتم نمیخوای بخوریش گفت نه میبرم اتاق به صورت عادی این چیزی نبود که به من مربوط بشه خب چرا باید به زبون میاوردمش لابد بخاطر ترس از قرص بوده آبجی رفت و صدای بسته شدن در اتاقشم اومد یعنی کی میخوره یعنی چقدر طول می‌کشه اگه الان وارد اتاقش بشم شک نمیکنه اگه بیدار باشه و منو ببینه چی بابا احمق مگه ی آدم عادی هیچ وقت وارد اتاق خواهرش نمیشه بعد از ساعتی در زدم و صدایی ازش نشنیدم دوباره در زدم هنوز سوت و کور بود دستگیره در رو پایین آوردم و وارد اتاق شدم لیوان تا سه چهارمش خالی شده بود و خواهرم عادی مث همیشه تو خواب ناز بود آبجی بیدار شو آبجی پاشو ی زنگ به مامان بزن ببینیم کی میخواد بیاد , مامان قرار بود ی هفته کامل بمونه و همه چیز تکمیل بود و وقتی که صدایی از خواهرم بلند نشد با نفسی راحت جنده گویان صداش کردم زهرا جنده هرزه ترین خواهر دنیا بیدار شو وگرنه این کص و کونتو زیر همه رفیقام میزارم که تا عمر داری یادت نره داشتم دق و دلی هایی ک از دعواهای قدیم تو وجودم بود رو سرش خالی میکردم رفتم بالا سرش ملافه رو کنار زدم غرق خواب بود صورتش عادی همه چیز عادی ولی این ک هیچ جوره بیدار نمیشه اصل ماجرایی بود که من لازمش داشتم ملافرو کامل کنار زدم دستمو بالا بردم محکم به باسنش ضربه زدم صدای خیلی بلندی ازش بلند شد که تو کل ساختمون پیچید دیگه یقین پیدا کرده بودم ک بیهوشه و عمرا بیدار نمیشه فقط مشکل این بود چقدر ممکنه طول بکشه نکنه وسط کار بیدار شه و بدبختمون کنه خیلی سریع شروع کردم لباساشو در آوردم شلوارکش رو کشیدم پایین ی شرت توری کرمی رنگ پاش بود بلند گفتم خب جنده اینم دیگه نمیپوشیدی کجاش پوشونده شده ک اینو پوشیدی از پایین تنه کامل لختش کردم نوبت رسید به بالا تنه از پشت درازش کردم تاپشو گرفتم و یک جا از بالا در آوردم زیر تاپش هیچی نپوشیده بود همیشه دوست داشتم صحنه هایی رو ازش شکار کنم که خیلی حشریم میکرد فهمیدم که ی چیزایی رو یادم رفته شورتشو پاش کردم تاپشو ک نوک سینه هاش بیرون زده بود ازش دوباره تنش کردم به سرعت برق و باد رفتم گوشیمو آوردم ی فیلم کوتاه بسم بود از صورتش شروع می‌شد که رفته رفته به نوک سینه هاش از رو تاپ رسید اروم شیرجه رفت واسه پایین تا به خط کصش و شورتی که بود و نبودش اهمیتی نداشت که همونجا قفل شد چرا که میخواستم پاشو بندازم رو شونه هام تا از سوراخ کونشم فیلم بگیرم کص عادی و خوبی داشت و به ظاهرش نمیخورد که زیر کیر رفته باشه از کونم تنگ به نظر می‌رسید دوباره دوربین رو بالا بردم و تاپ رو کامل در آوردم و از سینه هاشم فیلم گرفتم همین کافی بود ، دیگه وقت این بود ک کامل لختش کنم همین ک از تنش در آوردم از سینه به تخت درازش کردم و پاهاشو جفت کردم تا چاک کصش از پشت مشخص و سوراخ کونش پنهان بشه برجستگی کونش کاملا نمایان شد دیگه کنترلی رو بدنم نداشتم با دیدن این همه صحنه اونم وقتی ناموست باشه کنترلتو کامل ازت میگیره کل تنم به لرزه در اومد درسته دستم به کیرم نخورده بود ولی بدون درگیر شدن چیزی خواهرم آب منو آورده بود این همون آب بیغیرتی بود که ازش تعریف میکردن و می‌شنیدم تو همین دما دم دوباره عذاب وجدان اومد سراغم چون ی بار ارضا شده بودم هی میگفتم نه این چ کاریه بیخیال تمومش کن دستم رفت رو به سمت لباساش ک بردارم و دوباره تنش کنم وقتی چاک کصشو دیدم دوباره یاد خاطره ای افتادم ک منو بی‌غیرت کرده بود کنجکاو بودم سریع رفتم پشت سر آبجیم لای کصشو باز کردم آخه اگه کص بده ک این لایه های گوشتی گشاد نمیشن باید ی سوراخ اون زیر باشه تا بفهمی گشاده یا نه بالاخره بازش کردم چی می‌دیدم ی سوراخ اون زیر بود که کاملا گشاد بود انگشت کوچیکم خیلی راحت می‌رفت داخل انگشت فاکمو تفی کردم تا ته فرو.کردم داخلش ی عکس دوباره از این صحنه گرفتم اره دوباره شق شده بودم عذاب وجدان ازم دور شده بود سمت صورت خواهرم رفتم تا اطمینان بیشتر حاصل کنم از خوابی طولانی مدتش صداش زدم چیزی نگفت دوباره صدا زدم چیزی نگفت دستمو محکم تو صورتش زدم قرمز شد ولی ابجیم چیزی نگفت همه چیز داشت مث برق و باد میگذشت رفتم شلوارمو سریع عوض کردم تا ظایع نباشه اومدم وسط اتاق شلوارمو یکم دادم پایین درحال جق زدن شروع کردم زنگ زدن به یکایکشون سلام پویا چطوری خوبی راستش من خونه ام گفتم حوصلم سر رفته کسیم خونه نیست دستگاه بازی یکی از بچه های محلمون رو قرض گرفتم بیا تا بازی کنیم اونم گفت اوکیه من مشکلی ندارم به بقیه بچه هام گفتی بیان که گفتم باهاشون حرف میزنم ، نه من میرم دنبال حسن اومدن اونو حتمی بدون فقط با مهدی حرف بزن زنگ مهدی زدم مهدی گفت من کار دارم بعید می‌دونم بتونم خودمو برسونم از من اسرار از اون انکار هرچند تو افکارم گفتم تعداد کمتر باشه بهتره چون بگاییشم کمتر میشه تلفن رو قطع کردم ۲۰ دقیقه بعد صدای آیفون خونه بلند شد …

پویا داشت خودشو آماده می‌کرد واسه راند بعدی جالبش این بود اصلا توجهی به این نمی‌کرد که خواهر رفیقشه کیه اصلا براش مهم نبود این حتی سوال منم شده بود تا بعد ها ازش جویا شدم تا جریان رو بفهمم مث این که بعد از بی‌غیرت شدنم یکم ذهنیتم باز تر شده بود عکس استوری هایی که میزاشتم عکسای زهرا اونم با تیپ و استایل لختی رو بدون هیچ هاید کردن کسی استوری میکردم در واقع به صورت عادی هیچ پسری جلو رفیقاش حتی اسم مادرشو به زبون نمیاره پسرا دلیلشو بهتر میدونن این ک خیلی یهویی شروع کنی به گذاشتن عکسای خواهرت تو مراسم جشن عقد عروسی تولد باعث میشه خیلیا چشمشون بیفته دنبال ناموست که من فک نمی‌کردم دیگه واقعا تا اینجا پیش بره پویا می‌گفت وقتی رونای خواهرتو می‌دیدم یقه بازش که کامل همه سینه هاشو به نمایش میزاشت یا این ک ی بار تو یکی فیلما خواهرت لباس مجلسی کوتاه پوشیده بود و کنارش ی چاک داشت شورتی توری دیدم که با راه رفتنش باز تر شد و کمی از موهای کصش اون زیر دیده میشد این ماجرا باعث شد که همیشه چشمم دنبال خواهرت باشه یا هروقت که استوری میزاری منتظر بشینم تا شاید که تگش کنی و من خودم دست به کار شم ولی هیچ وقت نشد (درستم می‌گفت خواهرم اینستا نداشت و من به صورت عادی افراد خونوادگی رو تو اکانتم نداشتم که به همین راحتی عکسای خواهرمو میزاشتم تازه سعی میکردم هرجور شده جوری ازش فیلم بگیرم که اگه چیزی اتفاق افتاد نمایان بشه ولی حتی خود منم موهای کص ابجیمو ندیده بودم شایدم تو اوج جقی بودن این پویا بود که اضافه دیده بود) تا اون روزی که با بچه ها هماهنگ کردم تورو وارد میدون کنیم وقتیم وارد شدی بچه ها شرط رو به من بسپارن چون بعید میدونستم بخوای باخت حساب رو قبول کنی تجربه ای از حساب کردن تو گیم نت نداشتی و منطقی ترش این بود که سمت قبول کردن شرط بری با اون تایمی ک ما اون روز بازی کردیم خیلی خرج پات میفتاد و تا اخر شبم که ما جولت می‌شدیم و … برا تلفن زدن ک خارج شدی بهشون گفتم وقت شروع کردنه بازیو میبریم به نشونه این که داریم مشورت می کنیم دور هم جمع میشیم تهش من میگم که تو بیای واسمون ی حال اساسی جور کنی در واقع بو برده بودم از حس بی غیرتی و اونجاییم ک قرار شد جای تو حساب کنیم تو دلم میگفتم پول یک دهم جندرو می‌دیم خواهرتو زیرمون میخوابونی چی بهتر از این ولی احتمال عملی شدن ماجرا ۱۰ درصدم نبود که بچه ها گفتن از کجا می‌دونی چنین کاریو می‌کنه گفتم من این بشرو میشناسم اونشو به من بسپارید ی کاری میکنم یکیو زیرتون بخوابونه که کرک و پروتون بریزه همین جاها بود ک می‌خندیدیم و شوخی میکردیم تا اومدی

پویا رو به حسن کرد و گفت چیه نمیخوای تو ام آبجی دوستتو بچشی من احمق بودم که فک میکردم این تو شکه نگو اینقدر تو کف بود که تازه مخش به کار افتاده شلوارشو کامل از پاش کشید بیرون شورتش تنگ بود انگار وحشیا درش آورد و با وله تمام شروع کرد چنگ زدن گوشت و پوست خواهرم منم کاری جز تماشا ازم بر نمیومد از گوشه اتاق روی میز پویا چند تا دستمال کاغذی برداشت و دهن خواهرمو تمیز کرد دوباره شق کرده بود کثافت همونجور که قبل تر گفتم از همه ماجرا خبر داشت از تو جیب شلوارش ی ژل تاخیری برداشت و به کیر یازده سانتی کوچیکش مالید ژلو سمت حسن گرفت گفت توام بزن کردن این حرومزاده جلو داداشش واسه پنج دقیقه ده دقیقه ارزش نداره ما کارمون تا ی ساعت باس طول بکشه کیر حسن میخورد حدودا پونزده سانتی باشه ولی کلفت تر از کیر پویا بود شروع کردن به برگردوندن آبجیم قصدشون این بود که تا ژل اثر می‌کنه سینه ها و کصشو بخورن چندی نگذشت که پویا کیرشو از ژل تمیز کرد تا روی کص خواهرم تاثیری نزاره حسنم که انگار اولین بارش باشه همون کاریو میکرد که پویا انجام میداد بهش گفتم وایسا تورو خدا بزار لااقل کاندوم بدم بهتون ی وقت کار اشتباهی ازتون سر نزنه بدبخت بشیم انگار نه انگار من خر کیم پویا بدون توجه کیرشو تا ته فرو کرد تو کص زهرا خنده بلندی کرد گفت خارکصه ما گفتیم آدم سالم این ک نه پرده داره که من با ذوق میخواستم پردشو بزنم نه تنگه اخه کیر من تو این داره گم میشه ابجیت چیکار کرده با این کص پارش خجالت زده فقط داشتم بهشون نگا میکردم اگه بگم ته حشریت نبودم دروغ گفتم حسن از ممه های خواهرم جدا شد و رفت رو سینش نشست و کیرشو کرد تو دهن خواهرم هم زمان شروع کردن به تلمبه زدن خجالت چی دیگه ، بالا تر از این نمی‌تونستم تجربه کنم همش که قرار نبود خجالت بکشم بدنم داغ شده بود خودمو به اتاقم رسوندم گوشیمو برداشتم آوردم و رو به روی تخت در حال ضبط فیلم گذاشتمش هرچقدر و از هر جهتی نگا کنی بالا تر از این آدم پست تو عمرت نمی‌بینی با تصور همین تحقیر هایی که خودم به خودم میگفتم منو حشری تر از قبل میکرد بالاخره شروع شد صدای برخورد بدن پویا به ناحیه های دور کص زهرا ، با هر جلو و عقب شدن از نوک کیر تا حدودای خایه فرو می‌رفت و ی ضربه شبیه دست زدن مانند بلند میشد تاپ تاپ تاپ … خواهرم داره گاییده میشه حسن نوک کیرشو با زبون و دهن خواهرم خیس میکرد حالا دیگه کامل خیس خیس شده بود بلند شدم رفتم به سمت ژل تاخیری تا کمی ازش بردارم و بزنم به کیرم تا یهو صدای پویا بلند شد حرومزاده بی‌غیرت تو حق کردن این کص مفتی رو نداری تا وقتی که من اینجا باشم فهمیدی فقط تماشا می‌کنی و از بی ابرو شدنت لذت می‌بری اومدم بهش بی اعتنایی کنم ک نفهمیدم چیشد حسنو کنار دستم دیدم که ژل رو ازم گرفت دادش دست پویا دیگه همه چیز جدی شده بود نمی‌تونستم کاری کنم جز قبول کردن رو گلمیز کنار تخت نشستم به صورت خواهرم خیره شدم خیلی تکون میخورد نمیشد واضح دیدش آخه پویا هنوزم داشت تلمبه میزد دستمو رو کیرم گذاشتم و تصور محبت و صمیمیت ها دعوا و کدورت هارو مرور میکردم و شروع کردم به جق زدن دومین باری بود که آبم میومد بیست ثانیه ای طول نکشیده بود جفتشون رو به من کردن و قهقه زدن روم نمیشد چیزی بگم اونا حتی نمیدونستن این دومین ارضا شدنه منه پویا کنار اومد با کمک حسن زهرا رو برگردوندن به حالت اول پویا خودشو زیرش جا داد کیرشو روانه کص زهرا کرد و سینه های زهرا رو به سینه خودش چسبوند با دستش سر خواهرمو تکون داد تا بالاخره لبشو به لب ابجیم رسوند و شروع کرد به لب گرفتن من هنوز تو موج عذاب وجدانی بودم که بعد از ارضا شدن سراغم اومده بود دیگه بدتر از این نمیشد خیلی صحنه تلخی بود کیر تو خواهرته لباش بوسیده میشه ممه هاش رو تن رفیقت کشیده میشه ناخوداگاه اشکم در اومد چن قطره ای اشک ریختم و در همین حین حسن گفت تازه شروع ماجراس اینو دیدی پشیمون شدی؟ تفی به انگشت فاکش زد و آروم آروم سوراخ زهرا رو انگشت کرد انگشت اول کامل داخل بود به نشانه تحقیر کردن من داشت انگشتش میکرد نه این که دلش به حال زهرا سوخته باشه و بخواد اروم آروم گشادش کنه وقتی لبخند رضایت روی صورت منو دید فهمید که دیگه از سمت من مقاومتی قرار نیست صورت بگیره اونم از سر عذاب وجدان بلند شد و سمت من اومد اشاره ای کرد متوجه منظورش شدم همه آب دهنمو جمع کردم و تف غلظی رو کیرش انداختم با تفم کیرشو مالید و دوباره خودشو به تخت رسوند یعنی قراره چیکار کنه سر کیرشو رو سوراخ کون زهرا گذاشت و در تلاش بود تا کیرشو تو خواهرم غیب کنه اونم این کیر کلفت و به هرحال بزرگش آخه همین کیرم برا ی سوراخ که کیر رو تجربه نکرده واقعا خیلی بزرگه با فشار سر کیرشو کرد داخل و همینجور ادامه داد نه تلمبه ای نه چیزی ی سوراخ تنگ با اون کیر یهو گشاد کردن بعید می‌دونم پاره نشده باشه کون خواهرم ، وقتی تخماش دم کون ابجیم خورد شروع کرد به تلمبه زدن دید خوبی نداشتم دوس داشتم از زاویه حسن کون هم خونمو ببینم کون اونی که ی عمر خواهرم صداش میکردم حسن صدام زد نمی‌دونستم چی میخواد گفت بیا تا رفتم کنارش خودشو عقب کشید کیرشو در آورد گفت تف کن توش بدو حرومی با اشتیاق تمام تف جانانه ای کردم حتی ی قطره از اون تف بیرون نیفتاد اینقدر لحظه ای گشاد شده بود که باز باز مونده بود همه تف رفته بود داخل حسن باز کیرشو گذاشت و فرو کرد اومدم پایین تر تا زاویه دید بهتری داشته باشم پاهامو کیرم زیر تخت بودن سرم زیر پاهای بچه ها هم زمان دوتا کیر می‌رفت تو بدنی که بیجون اون وسط بود نه تقلایی میکرد نه حرفی میزد نه گریه میکرد فقط نفس می‌کشید اگرچه سخت ، مگه میشه این سومین باری بود که آبم میومد من زود انزال بودم یا دیدن همچین چیزی کنترل منو ازم گرفته بود دیگه واقعا تنم نا نداشت شاهد صحنه گاییده شدن ابجیم بودم که پویا تو کص ابجیم خالی کرد دیگه برام مهم نبود بزار هرکار ک دوست دارن بکنن همین حین که پویا خستگی میخورد حسن خودشو رو زهرا انداخت تا آخر کرد توش و اونم آبشو تو کون خواهرم خالی کرد با خنده گفتم بابا خودتونو خفه نکنین پویا اون زیر داره نفسش می‌بره بخدا بازم براتون جور میکنم هممون زدیم زیر خنده هممون خسته بودیم پویا تلفنشو خواست بهش دادم ی فیلم گرفت از کص و کونی که گاییده شده بود و آب ازشون می‌چکید بالا تر اومد و با سینه ها ور رفت و گوشیو رو صورت خواهرم گرفت ی جون گفت و برگشت منو لخت درون کادر انداخت میخواستم بهش بگم نکن بابا ابرومونو می‌بری با این فیلم پخشش نکنیا که به لحنی تمسخر آمیز گفت ساکت خواهرت خوابیده مگه نمیببینی من و حسن سکوت رو رعایت کردیم فیلم قطع شد میخوای با این فیلم چیکار کنی که گفت می‌خوام مهدی رو سورپرایز کنم بهش گفتم پویا جون عزیزت جون خواهرت پخشش نکنی ی وقت برا مهدی نفرس که با صورتی خشمگین گفت کیر تو اول آخرت کیر تو ناموست ناموس جنده با بکن خواهرت درست حرف بزن و این که نبینیم ی بار دیگه کلمه و اسم خواهرم به دهن تویی که خواهرت زیرم بوده بیفته وگرنه همین جا خواهرتو می‌بریم تو خیابون لخت میزاریم تا بچه محلاتم بیان ناموستو بگان دوباره ساکت شدم توانایی گفتن چیزیو نداشتم پرسیدن حموم کجاست حوله های خواهرمو برداشتن و نوبتی رفتن حموم تو این حین با دستمال شروع کردم به خشک کردن کص و کون خواهرم و بازی کردن و عشق کردن با بدنش یکم بعد پویا از حموم اومد و سر کشو چنگی به لباس زیر های خواهرم زد و ی ست توری که اگه می‌دیدیش میگفتی فقط جنده ها می‌پوشن رو انتخاب کرد و گفت اینم سوغاتی حموم کردن حسن رو به اتمام بود که دوباره پویا با سوراخای ابجیم بازی میکرد و کیرشو فرو میکرد و جوری عکس می‌گرفت که چهره خواهرم و بدن خودش توش مشخص باشه تا بتونه در آینده پز گاییدن خواهر منو بده تلفن پویا زنگ خورد جواب داد دم خونم پویا خندید گفت ما ک ادرس ندادیم تو چطوری پیدا کردی گفت من زیاد در خونه این مادر جنده اومدم واسه تایمایی که با هم ی دوری می‌زدیم پویا آیفون رو زد حالا مهدی بود که سر رسیده بود مارو هر چهار تا لخت دید اوف اوف گویان سریع لباسشو در آورد تفی انداخت و از کص میکشید بیرون میکرد تو کون از کون میکشید بیرون میکرد تو کص از اونجایی که اثر ژل تاخیری گذشته بود الان همه یک سان بودیم پویا رو به مهدی کرد و گفت هروقت داشتی میومدی خبر بده خودتو نگه دار کارت دارم چندی نگذشت و گفت الان دیگه نزدیکه پویا بلندش کرد و گفت بزار اثرش بپره حسن رو صدا کرد زهرا رو به لبه تخت دراز کردن از اونجایی که ی طرف تخت سمت دیوار بود پاهاشو از دیوار تکیه دادن عجیب بود پویا منو صدا میکرد گفتم چیه چی میخوای گفت بیا بشین رو شکم خواهرت کیرتو بندار ما بین ممه هاش منم به حرفش گوش دادم و سریع رفتم نشستم حالا نوبت خودشون بود کیرشون رو سمت صورت زهرا آوردن تا جق بزنن و فیلم بگیرن ابشونو بریزن رو صورت خواهرم گوشیشو برداشت و شروع کرد به فیلم گرفتن یکی پس از اون یکی ابشون اومد رو صورت زهرا و سینه های لختش میریختن که تو فیلم بودن تا وقتی که دوربین رو صورت من اومد و دوباره به سمت پایین گرفته شد حالا منم ارضا شدم و با تمام توان رو خواهرم خالی کردم خواهرم رو با تمام توان کرده بودن دیگه غیرتی برام نمونده بود رسما با داشتن اون فیلما میتونستن هرجور دلشون میخواد آبرومو ببرن ناگفته نمونه که ی ست شورت و سوتین از اتاق کم شده بود و منم از ترس این ک خواهرم بیدار بشه نمی‌دونستم خودمو کجا گم و گور کنم اگه بیدار شه درد کونی که داشت اون همه ابکیری که تو بدنش بود دهنش موهاش با این که صورتشو پاک کرده بودم پر از آب بود بدون شک کل ماجرا رو می‌فهمه دیگه بالا تر از این بی آبرویی برام وجود نداشت پخش شدن فیلم که هیچی نیست

خب دوستان همون‌طور که مشخصه این داستان فانتزیه منه و همه چیز غیر واقعی هست جز اسامی اولین داستانی هست که نوشتم امید وارم ایرادی یا مشکلی توش وجود نداشته باشه و این که پایانشم بازه جاهاییم که از فیلم گرفتن خودم درون داستان ذکر شده صرفا بخاطر این بود که نشون بدم چقدر برام هیجان جدیدیه و ممکنه هیچ وقت دیگه تجربش نکنم پس چه بهتر که ضبطش کنم و همیشه داشته باشمش

نوشته: Shzi

بازدید 9,336

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “باخت حساب یا شرطی”

  1. کسخل اخرش نوشتی این داستان فانتزیه و غیر واقعی بعد میگی فیلم ازش داری چطور از چیزی که غیر واقعیه فیلم داری ؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید