سعی کردم تا جای ممکن کامل و پر جزئیات بنویسم از آشنایی و ازدواج با زنم تا خیانتش و اولین تجربهی سکسم بعنوان یه کاکولد.
داستان نسبتا طولانیه، امیدوارم خوب نوشته باشم.
من و حانیه تو یه محلهی رشت زندگی میکردیم. از همون نوجوونی عاشقش شده بودم. البته فقط من نبودم؛ از بس خوشگل بود، خیلی از بچههای محل روش کراش داشتن. با این که خیلی خاطرخواهش بودم، هیچوقت جرات نداشتم بهش بگم. وضع مالی خانوادهمون اصلاً خوب نبود. آه در بساط نداشتیم. پدر معتاد و بیکار بود و خرج خونه رو دوش من و مادرم بود. مامانم خیاطی میکرد و منم شاگرد طلاسازی بودم.
بخاطر همین اصلا اعتمادبهنفس نداشتم و هر وقت میخواستم بهش اعتراف کنم، دست و دلم میلرزید و منصرف میشدم. تا اینکه رفتم سربازی. خیلی سعی کردم که فراموشش کنم، ولی نشد. وقتی سربازیم تموم شد و برگشتم، فهمیدم دانشگاه مازندران بابلسر قبول شده. تو اینستا بهش درخواست دادم، اونم قبول کرد.وقتی پستها و استوریهاش رو میدیدم، اون آتیش زیر خاکستر دوباره روشن شد. خیلی خوشگلتر از قبل شده بود. یکی دو بار باهاش چت کردم، خیلی باهام گرم و صمیمی برخورد کرد. از پستها و استوریهاش معلوم بود دوستپسر داره: فرض کن یه دختر دانشجو جذاب تو شهر غریب، هر دفعه یه تیپ و استایل خفن میزنه، با دوستاش همش میره کافه و رستوران شیک، انقدر تور طبیعتگردی و جاهای دیدنی میرفت که برای من پسر قفل بود! تمرین اسبسواری تو باشگاه سوارکاری و مهمونیهایی که میرفت بماند. درسته وضع مالیشون خوب بود، ولی نه انقدر! با این همه، بهش اعتراف کردم که ازش خوشم میاد. اونم بیبرو برگشت نه گفت. نه یه بار، بارها! ولی تو همین صحبت کردنها، یه رابطه دوستانه بینمون شکل گرفت. چون بهم علاقهای نداشت، خیلی راحت باهام حرف میزد. فهمیدم تا الان چندتا دوستپسر داشته، ولی باهاشون سکس نکرده. البته من باورم نشد! گفت با چندتا پسر مثل من هم دوست معمولیه. برعکس من، خیلی به ظاهر آدما و مال و ثروت علاقه داشت. فهمیدم خیلی اجتماعی و خوشبرخورده، خیلی زرنگ بود و میتونست آدما رو وابسته و جذب خودش کنه.با این حال، انقدر اسیرش بودم که تاثیری تو علاقم نداشت. خلاصه، بعد از چند بار جواب نه و یه شکست عشقی خوردن، چسبیدم به کار و زندگیم. ولی رابطهی دوستیمون حفظ شد.سال به سال وضع مالیم بهتر میشد. تونستم برای خودم طلاسازی باز کنم. کمکم کارم گرفت؛ انقدر سفارشها زیاد بود و سرم شلوغ شده بود که بعضی شبا خونه نمیرفتم. بعد چند سال، تونستم در کنار طلا سازی، طلافروشی هم باز کنم. وضع زندگیم از این رو به اون رو شد! میخواستم تمام نداشتههام رو تجربه کنم. بهترین جای شهر خونه خریدم، اونی ماشینی که آرزوشو داشتم سوار شدم، بهترین لباسا میپوشیدم و بهترین عطرها رو میزدم. رفتم باشگاه و کلی هزینه کردم؛ تا تونستم یه بدن جذاب بسازم و از اون چهره رنگ پریده و بدن استخونی خلاص بشم. شروع کردم تفریح و مسافرت رفتن. کلی با گروههای کوهنوردی و تورهای طبیعتگردی برنامه رفتم.منی که تا اون موقع به خاطر بیپولی و ظاهر نهچندان جذاب با کسی تو رابطه نرفته بودم و اعتیاد به پورن و داستان سکسی داشتم، با چند نفر رفتم تو رابطه و کلی سکس تجربه کردم. یه مدت که همینطور گذشت، حانیه شروع کرد به پیام دادن و گرم گرفتن. از صحبتهاش فهمیدم میخواد سر از کارم در بیاره و آمارمو بگیره. وقتی مطمئن شد وضع مالیم خوبه و حرفایی که در موردم میزنن درسته، سعی کرد دوباره منو جذب خودش کنه.با این که میدونستم به خاطر پول داره بهم نزدیک میشه، نتونستم جلوش مقاومت کنم، علاوه بر اینکه بلد بود چطوری دلبری کنه و با دستکاری ذهنی آدما رو تحت تاثیر خودش قرار بده واقعا قشنگه،” قدش ۱۷۲ و پوستش مثل شیر سفیده، هیکل متناسب و بدن پری داره، چشمهای سبز و موهای بوری داره که تا کمی بالاتر از کمرش میرسه، ابروهای بلند و لبای صورتی کوچیکی داره و دندونهای صاف ردیفش وقتی میخنده دیوونهکنندهست، رو بینیشم یه نگین ریز پرس کرده، سینههای گرد سفتش کاملاً متناسب با بدنشه، کمر باریکش و باسن پهن و خوشفرمش یه ترکیب بی نقص ازش میسازه، ناز و عشوههاشو که نگم برات، آدم مثل موم نرم میکرد.
پس دوباره بهش پیشنهاد دادم و بعد چندماه معاشرت و قرار گذاشتن، بالاخره باهاش ازدواج کردم. بهش اعتماد کردم که قراره عوض بشه و گذشتش رو فراموش کنه. سعی کردم بهترینها رو براش فراهم کنم، بهش احترام گذاشتم، بهش آزادی دادم و گذاشتم با هر کدوم از دوستاش رفتوآمد کنه… تا اینکه اتفاقی فهمیدم داره بهم خیانت میکنه.
اوایل آبان بود و حدود دو سال از ازدواجمون میگذشت. ماجرا از اونجا شروع شد که قرار شد حانیه با دوستاش یه سفر سه چهار روزه بره رامسر، خونهی یکی دوستای دوره دانشگاهش. منم از فرصت استفاده کردم و با دوستام برنامه ریختم که آخر هفته بریم خونهباغم تو ییلاقمون.خلاصه، رفقا رو جمع کردیم، رفتیم. آب و هوا محشر بود و سور و سات تفریح محیا. دو روز به همین منوال گذشت و خیلی بهمون خوش گذشته بود که تلفنم زنگ خورد. کسی زنگ زده بود که اصلاً انتظارشو نداشتم: اشکان، یکی از تورلیدر هایی که قبلاً خیلی باهم برنامه میرفتیم و حسابی جور شده بودیم. بعد ازدواجم زیاد باهاش در ارتباط نبودم، ولی از طریق پیج اینستاگرامش تورهاشو دنبال میکردم، برای همین کنجکاو شدم چیکار داره و گوشی برداشتم. بعد یه سلام احوالپرسی گرم پرسیدم: چی شد یادی از ما کردی؟ مگه این هفته قرار نبود برین آبشار اسکلیم؟
اشکان: ما همیشه به یادتیم داداش! تو از وقتی قاطی مرغا شدی، کمپیدایی. آره، اتفاقاً رفتیم آبشار، یه برنامه ۲ روزه داشتیم، تازه رسیدم خونه. راستی، خانمتو دیدم.
حسابی تعجب کردم: خانوممو؟اشکان: آره، تو راه برگشت هممسیر شدیم با یه گروه از دختر پسرای دیگه اومده بود.
من: مطمئنی اشتباه نمیکنی؟
اشکان: حالا که اینجوری میگی، شک کردم. مگه نمیدونستی؟
من: قرار بود با دوستاش سه چهار روزی بره مسافرت، برنامه تور و شبمانی نداشتن! مگه خودتو بهش معرفی نکردی؟
اشکان: نه داداش، راستش به خاطر همین زنگ زدم. از من نشنیده بگیر باشه…
یکدفعه دلم ریخت و نگران شدم و گفتم: داداش بگو چی شده، دیگه جون به لبم کردی! اتفاقی افتاده؟
اشکان: نه طوری نشده، ولی خانومت با یه پسره خیلی جیکتوجیک بود، برای همین خودم معرفی نکردم، یه وقت داستان نشه.
قلبم تندتند میزد و هنوز فکر میکردم اشتباه میکنه، گفتم: منظورت چیه؟ نفهمیدی پسره کیه؟
اشکان: چی بگم، خودت تا ته داستان بگیر دیگه! فقط میدونم اسمش میلاد بود.
عکس و فیلمی نگرفتی مطمئن شم خانمم بوده یا نه؟
اشکان: نه بابا، نمیشد عکس و فیلم بگیرم تابلو میشد، ولی اگه بخوای میتونم بگم ظاهرش چه شکلی بود و چه لباسایی پوشیده بود.
سریع قبول کردم. تمام مشخصات و لباسی که گفته، به حانیه میخورد. حسابی عصبی شدم و گفتم: چیز دیگهای هست که نگفتی باشی؟
اشکان: بعد اینکه از جنگل خارج شدیم تا بریم، خانومت و میلاد با یه دختر پسر دیگه سوار یه پراید هاچبک اسپرت مشکی شد و رفت. یه ۲۰۶ SD سفید هم باهاشون بود.
وقتی اسم ۲۰۶ SD رو آورد، بیشتر شک کردم – چون روزبه، دوستپسر مهسا (یکی از دوستای حانیه) همچین ماشینی داره.از اشکان تشکر کردم و ازش خواستم چیزی که دیده، بین خودمون بمونه. اونم قبول کرد و خیالم راحت شد که حرفی نمیزنه.
هنوز شک داشتم، امیدوار بودم اشکان اون با یه نفر دیگه اشتباه گرفته باشه یا این که بد برداشت کرده باشه و چیزی بین حانیه و اون پسر نبوده باشه، با این حال بدجور رفتم تو خودم، ولی سعی کردم تو جمع رفقا به روی خودم نیارم، ولی مهدی خیلی زود متوجه شد. مهدی رفیق روز تنگم بود و پسر خیلی زرنگی بود، با اینکه بچهپولدار بود، اصلاً خودشو نمیگرفت و آدم خاکی بود. سعی کرد بفهمه چی شده و از زیر زبونم حرف بکشه، ولی من حرفی نزدم.
بعد اینکه رفتم خونه، خیلی طبیعی رفتار کردم. چون خیلی به حانیه اعتماد داشتم، نمیخواستم تا مطمئن نشدم کاری کنم که رابطمون خراب شه.ولی بیشتر حواسم بهش بود و چکش میکردم که اگه زیر آبی میره، متوجه شم. نتونستم چیز خاصی بفهمم و همچنان ذهنم درگیر بودم.تا اینکه بعد دو سه شب، مهدی بهم زنگ زد:
مهدی: بیا بریم تو شهر یه دوری بزنیم و سیگار بکشیم منم قبول کردم. داشتیم تو شهر دور دور میکردیم که مهدی سر بحث رو باز کرد گفت:
آخر نگفتی چرا چند روز دمقی؟ چیزی شده؟
من: چیز مهمی نیست، یکم کمحوصله شدم.
مهدی: حالا دیگه ما غریبه شدیم؟ یعنی میخوای بگی بعد این همه سال نمیفهمم یه چیزی تو دلته؟بعد شنیدن حرفای مهدی، طاقت نیاوردم و سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم. وقتی حرفام تموم شد، مهدی چند ثانیه مکث کرد و یه نخ سیگار روشن کرد و گفت:
مهدی: چند بار بهت گفتم این دختر به دردت نمیخوره، بهت نگفتم دختری که چند تا دوستپسر داشته و همه کاری کرده، زن زندگی نمیشه؟ نگفتم تو سادهای، تو رو سر انگشتش میچرخونه…عصبی شدم گفتم: چرا میری سر منبر؟ آره، آره، گفتی همه این حرفا رو زدی. بگو الان چیکار کنم؟ از کجا بفهمم اشکان درست میگه یا نه؟
مهدی: راست میگه
از لحن مهدی تعجب کردم:
من: از کجا اینقدر مطمئنی؟ چیزی میدونی که بهم نگفتی؟
مهدی: نمیدونم چطور بهت بگم. ترسیدم فکر کنی چون موافق ازدواجت با حانیه نبودم و ازش خوشم نمیاد، میخوام زندگیتو خراب کنم. ولی حالا که خودت شک کردی، ماجرارو برات تعریف میکنم.یادته سه چهار ماه پیش با گروه کوهنوردی رفتی دماوند؟ همون شب من و دانیال (پسر داییش) رفتیم پارتی یکی از دوستاش. همین که رفتم تو، حیاط ویلا چشمم به حانیه خورد که داشت تو بالکن با یه پسر صحبت میکرد.وقتی دیدمش، دیگه تو نرفتم و به دانیال گفتم میتونه آمار حانیه رو دربیاره. بدون معطلی گفت: با صدرا محسنیه.وقتی شنیدم، حسابی حالم گرفته شد و یه بهونه برای دانیال جور کردم و زدم بیرون.وقتی این حرفا رو شنیدم، حسابی بهم ریختم.
تازه صدرا رو هم میشناختم پسره همش ۲۱ سالش بود، نمایشگاه ماشین داشت و پدرش از مولتیمیلیاردرهای شهر بود.بعد اینکه چند ثانیه سکوت بینمون برقرار شد، به مهدی گفتم: میتونی برام مدرک جور کنی؟ عکسی، فیلمی، هر چیز بدردبخوری میتونی برام پیدا کن.
مهدی: رواله داداش! فکر کنم بتونم. دانیال و سهیل (دوستش) هر دو با صدرا رفیقن. یه کاریش میکنم.یکی دو ساعتی باهام صحبت کردیم. وقتی آروم شدم، مهدی منو رسوند خونه و رفت. نزدیک ساعت ۲ شب بود.وقتی رسیدم خونه، مستقیم رفتم تو اتاق خواب. خوابیده بود. میخواستم بیدارش کنم و یه چک بخوابونم زیر گوشش، ولی باید صبر میکردم، با دست پر برم جلو. نتونستم کنارش بخوابم، رفتم تو حال رو مبل ولو شدم و خوابیدم.
تقریباً یه هفته گذشت و خبری از مهدی نشد. منم داشتم دیوونه میشدم، انگار یه خوره افتاده بود تو وجودم.تا اینکه حانیه ازم اجازه خواست آخر هفته با مهسا و یکی دیگه از دوستاش بره ییلاق مهسا. همیشه همینطور بود بلد بود چطور رفتار کنه که بهش شک نکنم. هر وقت مهمونی دعوت بود یا میخواست با دوستاش جایی بره، ازم اجازه میگرفت. اگه قبول نمیکردم یا میگفتم خوشم نمیاد، حرف رو حرفم نمیآورد، غرغر و بد رفتاری نمیکرد.هر موقع من نبودم یا خودش جایی میرفت، روزی چندبار بهم زنگ میزد و حالم رو میپرسید. یه کاری کرده بود، فکر کنم عاشقته! قبول کردم که بره فرصت خوبی بود که سر از کارش در بیارم.
حانیه پنجشنبه بعدازظهر با دوستاش راهی ییلاق شد. منم خونهی مهسا تو ییلاق رو بلد بودم، چند بار با حانیه رفته بودم خونشون.صبر کردم. وقتی شب شد، راه افتادم سمت ییلاق. با این که آسمون صاف بود و یه تیکه ابر نداشت، هوا سرد بود و حسابی سوز داشت. بخاری رو روشن کردم و یه آهنگ ملایم زدم که یه خورده آروم بشم.هرچی به ییلاقشون نزدیکتر میشدم، دلهرم بیشتر میشد. وقتی رسیدم، با فاصله از خونشون پیاده شدم که متوجه ماشینم نشه.وقتی نزدیک شدم، چشمم به همون پراید هاچبک و ۲۰۶ SD افتاد. از خونه صدای آهنگ و سروصدا میاومد. چند لحظه همونجا وایسادم و به خونه زل زدم. حسابی داشتم خودمو سرزنش میکردم که چقدر احمق بودم اینهمه وقت چیزی نفهمیدم.برگشتم و سوار ماشین شدم، رفتم سمت رشت. کلی فکر و خیال تو سرم بود. هر کاری میکردم، نمیتونستم خیانتشو توجیه کنم. هیچی براش کم نذاشته بودم، هیچوقت باهاش بدرفتاری نکردم.آخه اگه فقط با صدرا بود، میگفتم به خاطر مال و ثروت یا خوشگذرونی بیشتر باهاشه. ولی نمیدونستم چرا با این میلاد ازگل ریخته روهم! با عقل جور درنمیاومد. یعنی انقدر هرزه بود که باهرکس به خاطر یه چیزی میپرید؟فکر اینکه چقدر دوستش داشتم و برای رسیدن بهش سختی و عذاب کشیدم، ولی یه آدم دوزاری با پراید هاچبک بلندش کرده، خونمو به جوش میآورد. خدا میدونست تا الان چندبار از اعتمادم سوءاستفاده کرده بود.تو راه برگشت بودم که مهدی بهم زنگ زد و گفت یه سری عکس و فیلم ازش پیدا کرده. منم یهراست رفتم پیشش و عکس و فیلما رو گرفتم و راهی خونه شدم.تو مسیر حانیه بهم زنگ زد، از غروب چند بار زنگ زد و پیام داده بود، ولی هیچکدوم جواب ندادم.وقتی رسیدم و میخواستم عکس و فیلما رو ببینم، دستم و پام میلرزید و قلبم مثل مشت میکوبید. چیزایی که میدیدم، باورم نمیشد: از عکسهایی که تو مهمونیهای مختلف گرفته تا فیلم های ساک زدن تو ماشین و شنا تو استخر و چندتا فیلم کوتاه از سکسهاش با صدرا.احساس عجیبی داشتم، فقط خشم و عصبانیت از حانیه نبود، یه جورایی انگار از دیدن اون عکس و فیلما خوشم اومده بود. اون شب چند بار اون عکس و فیلما رو دیدم و موقع خواب مدام تو ذهنم مرور میشدن. کیرم ناخواسته راست شده بود، انگار اون داستانهای سکسی که خونده بودم و پورنهایی که دیده بودم، منتظر یه تلنگر بود که اینجا خودش نشون بده. نمیتونستم افکارم کنترل کنم.
روز بعد با اینکه جمعه بود، صبح زود رفتم خونه مهدی تا باهاش مشورت کنم که باید چیکار کنم. نزدیک غروب برگشتم.وقتی رسیدم خونه، حانیه با شورت و سوتین بود و میخواست بره حمام. وقتی منو دید، گفت:
چرا تلفن جواب نمیدی؟ نمیگی آدم دلواپس میشه؟ بچهها فکر کردن دعوامون شده که جواب نمیدی؟یه لحظه خندم گرفت:
من: خجالت نمیکشی؟ چطور روت میشه تو چشام نگاه کنی؟ واقعاً برای خودم متاسفم که دوستت داشتم…حانیه یه لحظه شوکه شد، ولی در حالی که سعی میکرد طبیعی رفتار کنه، گفت:
حانیه: میشه بگی چی شده؟ اون از رفتار دیشب، اینم از حرفای الانت! ما که مشکلی نداشتیم…
من: وای خدا، چه هرزهای هستی تو! بعد اینهمه وقت که بهم خیانت کردی، یه جور رفتار میکنی انگار چیزی نشده!
حانیه: چی؟ حرف دهنت بفهم! نمیدونم کدوم بیشرفی این حرفا رو بهت زده، ولی باورم نمیشه بهم شک کردی!من: باورت نمیشه ها؟ گندایی که زدی داره رو میشه! میخوای یکی یکی به روت بیارم؟ بهم گفتی داری میری رامسر، ولی با دوستپسرت رفتی تور…تا خواستم ادامه بدم، حانیه حرفمو قطع کرد و گفت: دوستپسر؟! اینو دیگه از کجا درآوردی؟ قبل اینکه بریم رامسر، یه تور یهروزه رفتیم آبشار اسکلیم. همین! چرا اینقدر گندش میکنی؟ وقتی رامسر خونه دوستم بودم، هم استوری گذاشتم، هم باهات تماس تصویری گرفتم…
من: منو خر فرض نکن! رفیقم دیده با اون پسره میلاد، چطور لاو میترکوندی…
حانیه: میدونستم آتیش از گور یه نفر دیگه بلند میشه! یه عوضی گفته منو با یه نفر دیده و تو هم باور کردی! آدم انقدر راحت به زنش شک میکنه؟ واقعاً ازت انتظار نداشتم!
من: آره تو راست میگی! دیشب اومدم در خونه مهسا، خودم ماشین اون پسره رو دیدم…وقتی اینو گفتم، حانیه دوباره بازیگری رو شروع کرد به مظلوم نمایی و گریه کردن و گفت:
حانیه: میدونم که گذشته خوبی نداشتم، میدونم برای یه مرد سخته که پشت زنش حرف باشه ولی تو قول دادی بخاطر گذشتم قضاوتم نمیکنی، چطور هنوز نفهمیدی که عاشقتم، حتی یه بارم فکر خیانت به ذهنم نیومده…با شنیدن این حرفا، احساس کردم واقعاً داره منو خر فرض میکنه. حسابی بهم برخورد. گوشی رو درآوردم و پرت کردم سمتش و گفتم زنیکه جنده! عکس و فیلما تو دارم! اینارو چی میگی…حانیه تا اسم عکس و فیلم رو آوردم، شوکه شد و رنگش پرید. بدون اینکه به گوشی نگاه کنه، درحالی که گریه میکرد، آروم بریدهبریده گفت:
حانیه: ببخشید… توضیح…
نذاشتم حرفشو تموم کنه، یه چک محکم زدم زیر گوشش و گفتم: گمشو برو خونه مامانت! پتیاره! دیگه نمیخوام ریختتو ببینم!صدای گریههاش بلندتر شد. منم دیگه نمیتونستم تحمل کنم. گوشی رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
آخر شب برگشتم، بعد دعوایی که کردیم فکر نمیکردم خونه باشه، ولی وقتی رفتم تو اتاق خواب تا لباس عوض کنم، دیدم رو لبهی تخت نشسته، موهاشو با دست انداخت پشت گوشش و آروم سلام کرد، باهاش چشم تو چشم شدم، ولی جوابشو ندادم و رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی برای خوردن درست کنم. در یخچال که باز کردم، صدای ماکروویو بلند شد، برام غذا رو گرم کرده بود، احتمالاً وقتی داشتم ماشین تو حیاط پارک میکردم صدا رو شنیده و شام گذاشت تا گرم بشه.
فکر نمیکردم اینطور برخورد کنه؛ حالا که دستش رو شده بود، چه نیازی به این نمایشها داشت؟ نشستم و غذا خوردم و تو یه اتاق دیگه خوابیدم.
چند روز همینطوری گذشت، زندگی عادی جریان داشت، وقتی از سرکار میاومدم خونه نادیدش میگرفتم، نه حرفی، نه دعوایی، فقط یه سکوت سنگین ادامهدار، ولی ذهنم پریشون بود، اون فیلما و عکسا مدام تو ذهنم پخش میشد و هر شب اون فانتزی تاریکی که تو ذهنم شکل میگرفت قویتر میشد.
فکر اینکه حانیه رو موقع سکس با یه نفر دیگه ببینم، منو تحریک میکرد و باعث میشد یه هیجان عجیب تجربه کنم.
پنجشنبه بعدازظهر مثل همیشه کار زودتر تعطیل کردم و به پیشنهاد بچهها تصمیم گرفتیم مشروب بخوریم، رفتیم یه رستوران محلی که پاتوقمون بود و سگ مست کردیم، آخرشب مست نشستم پشت فرمون تا خونه رانندگی کردم، حدود یه ساعت راه بود ولی سه ساعت طول کشید که برسم، همیشه عادت دارم وقتی مستم خیلی آروم رانندگی کنم و تو مسیر کلی سیگار بکشم، تا برسم خونه یکم مستی پرید در خونه رو که باز کردم، حانیه رو دیدم لباس خواب نازک تنش بود و رو کاناپه داشت با گوشیش ور میرفت، با دیدن چهره و بدن خوشگلش دوباره داشتم جادو میشدم، وقتی دید بهش خیره شدم، بلند شد که بره تو اتاق خواب، وقتی داشت از کنارم رد میشد، مچ دستش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم و لباشو بوسیدم، وقتی ازش فاصله گرفتم، معلوم شد تعجب کرده، چشمایش گشاد، ولی بهش فرصت ندادم، بغلش کردم و بردمش رو تخت و باهام سکس کردیم.
بعد سکس همونجا کنارش موندم، داشتم با گوشی ور میرفتم، حانیه درحالی روبه من به پهلو دراز کشیده بود، بهم خیره شده بود ولی چیزی نمیگفت. بالاخره بعد چند دقیقه میخواست حرف بزنه، لباش تکون خورد، ولی قبل اینکه چیزی بگه بهش گفتم:فکر نکن حالا که باهام خوابیدیم چیزی تغییر کرده.
حانیه: میدونم… ولی میشه به حرفم گوش بدی؟
من: اتفاقی که افتاده چیزی نیست که با حرف زدن درست بشه، بهتره خودت سبکنکنی.
حانیه: ببین میدونم با حرف زدن و معذرت خواهی قرار نیست کاری که کردمو فراموش کنی، هیچوقت قرار نیست اوضاع مثل قبل شه، ولی شاید بتونیم یه جور باهم کنار بیایم. من زندگیمو دوست دارم…
با شنیدن این حرفا دوباره عصبانی شدم و گفتم: عجبرویی داری تو! چند بار بهم خیانت کردی! چندبار! چطور میتونی همچین حرفی بزنی؟
حانیه: ببین، من قبل از تو با چند نفر بودم…
میخواست ادامه بده، ولی نذاشتم و گفتم: آره میدونم، انقدر با آدمای مختلف بودی که نمیتونی با یه نفر باشی، تنوع میخوای، دوست داری با آدمای مختلف سکس کنی، مگه نه؟
حانیه: چی؟ معلومه که نه…
من: از بس بهم دروغ گفتی خسته شدم، نقش بازی کردن دیگه بسه، حقیقت بهم بگو، بودن با یه نفر برات سخته؟مشخص بود تردید داره، نفسش بند اومد، ولی با لحن آروم گفت: آره. و بعد ساکت شد و چیزی نگفت، انگار منتظر واکنش من بود.
من: من باهاش مشکلی ندارم.
حانیه درحالی که از حرفیکه زدم تعجب کرد و حسابی شوکه شده بود، گفت: نمیفهمم منظورت چیه…؟ میخوای بگی…؟
من: اگه میخوای با یه نفر دیگه سکس کنی مشکلی نداره، ولی با هم باید انتخابش کنیم.
چند ثانیه سکوت کردیم و حانیه درحالی مشخص بود هنوز شوکه هست، گفت: راستش اصلاً انتظار نداشتم، همچین چیزی بگی…
من: موافقی یا نه؟از صورتش مشخص بود تعجب جای خودشو به ذوقزدگی داده گونههاش گل انداخت، بعد یه مکث کوتاه یه لبخند کوچیک زد و گفت: اگه تو اینجوری میخوای، مسئلهای نیست…
خلاصه بعد اون شب با هم دنبال یه نفر به عنوان نفر سوم برای رابطمون بودیم.
هر دو نفر با ذوق دنبال پیدا کردن نفر سوم بودیم، ولی پیدا کردن آدم قابل اعتمادی که قضاوتت نکنه و بعداً به فکر سوءاستفاده نباشه کار آسونی نبود، بالاخره بعد کلی فکر کردن، یه نفر به ذهنم رسید که به نظرم هم قابل اعتماده، هم هر دو کنارش احساس راحتی میکنیم و هم تایپ حانیهست.
ابوالفضل، یکی شاگردای طلاسازی، همون کسی بود که دنبالش میگشتیم.
۱۹ سالش بود، قد بلند و چهرهی بانمکی داشت، والیبالیست بود و هیکل رو فرمی داشت و به سر و وضعش اهمیت میداد.
دو سالی میشد پدرش فوت کرده بود، برای همین سعی میکردم هواشو بیشتر داشته باشم، پسر خوشبرخورد و زرنگی بود، منم خیلی باهاش راحت بودم، چند بارم که حانیه اومده بود مغازه با هم برخورد داشتن، به نظر اونم گزینهی خوبی میاومد.
بعد انتخاب ابوالفضل، سعی کردیم باهاش صمیمیتر بشیم، چند باری دعوتش کردیم خونمون، و یکی دو بار باهم رفتیم بیرون، بعضی وقتا اگه حانیه میخواست جایی بره به بهانهی اینکه سرم شلوغه ابوالفضل میفرستادم تا برسوندش.
خلاصه دو ماهی گذشت، تو این مدت خیلی بهم نزدیک شدیم، اوایل وقتی میاومد خونمون و حانیه با لباس راحت بود، یکم معذب میشد ولی حانیه هم بلد بود چطور مثل آهنربا آدما رو جذب خودش کنه، برای همین خیلی زود همون یکم احساس معذب بودن جای خودش رو به احساس راحتی و صمیمیت داد.
اواخر دیماه تولد ابوالفضل بود، بهش پیشنهاد دادیم باهم بریم خونهباغم تو ییلاق و براش تولد بگیریم، اونم از خدا خواسته قبول کرد.
به اندازه دو سه روز وسیله گرفتیم و بعد ناهار حرکت کردیم، چون ییلاقمون برفگیر بود، معمولاً این وقت سال کسی نمیرفت، ممکن بود جاده خراب باشه و تو مسیر اذیت بشیم. همینطورم شد؛ رو جاده برف نشسته بود و بعضی جاها گل و یخ قاطی شده بودن چرخها لیز میخوردن ولی هر طوری بود ماشین تا محل بردیم.
واقعاً ارزش داشت؛ محل حسابی خلوت و ساکت بود و منظرهی قشنگی داشت، هوا صاف بود و برف همه جا رو پوشونده بود، هوا خیلی سرد بود، جوری که وقتی حرف میزدی از دهنت بخار بلند میشد.
وقتی رسیدیم خونهباغ، حانیه مشغول مرتب کردن وسایلی که برده بودیم شد و من و ابوالفضل رفتیم از تو انبار برای بخاری هیزمی چوب برداشتیم تا سریعتر بخاری روشن کنیم که خونه تا قبل شب گرم بیفته.
برق نداشتیم؛ همهی فانوسهای خونه رو پر نفت کردم و یه قابلمه بزرگ پر برف کردم که گوشت و غذاهایی که فاسد میشه رو توش نگه دارم و مشروب و نوشیدنیهایی که گرفتیم خنک بشه.
نزدیک ۱۰ شب بود، خونه تقریباً گرم شده بود ولی هنوز از درز پنجرهها سوز میاومد و هنوز میتونستی سرما رو حس کنی، نور فانوسها حال و هوای اتاق خواب کنارش روشن کرده بود ما مشغول مشروب خوردن شدیم. دوتا شیشه شراب انگور دستساز خودمو آوردم و یه شیشه هنسی که مهدی برام جور کرده بود، کلی خندیدیم و مسخرهبازی درآوردیم، حانیه خیلی با ابوالفضل گرم گرفته بود و سربهسرش میذاشت، یکم که سرمون گرم شد و شنگول شدیم براش تولد گرفتیم و کادوها رو باز کردیم. من براش یه کتونی والیبال اسیکس گرفتم و حانیه یه ساعت مچی شیک براش گرفته بود.
بعد باز کردن کادوها، حانیه ابوالفضل رو بغل کرد و آروم صورتشو بوسید، وقتی ازش جدا شد، جوری نگاهش کرد که دل منم ریخت، چه برسه به ابوالفضل! همین موقع به حانیه چشمک زدم و با خنده گفتم: وقت سوپرایز اصلی امشب برو، که ابوالفضل منتظره! حانیه یه نگاه به من و ابوالفضل کرد و خندید و رفت تو اتاق خواب. ابوالفضل نمیتونست از حانیه چشم برداره، معلوم بود خوب قاپشو دزدیده، وقتی دیدم اینطوری تو کف حانیهست، تصمیم گرفتم یه کم اذیتش کنم و بهش گفتم: خوشگله نه؟
ابوالفضل: آره هانیه خانم تو یه لیگ دیگهست، خیلی کیوته!
با یه لحن جدی گفتم: فکر نمیکردم اینقدر هیز باشی! چشماتو درویش کن.
ابوالفضل بدجوری جا خورد و مثل برقگرفتهها خشکش زد، بهم زل زد و بعد چند ثانیه مکث با دستپاچگی گفت: نه، نه داداش! منظوری نداشتم، حانیه مثل آبجی بزرگمه…
من که حواسم بود کیرش راست شده گفتم: ورم شلوارت که چیز دیگهای میگه، بهش نظر داری؟ ابوالفضل: نه به قرآن، خدا نکنه بهش چشم داشته باشه، این بخاطر مشروبه…
همین موقع حانیه با شورت و سوتین توری سفیدی که براش خریده بودم اومد تو اتاق، خیل جذاب شده بود! ابوالفضل با دیدنش ساکت شد و نگاهش مثل جنزدهها بین ما دوتا جابهجا میشد. حانیه اومد بین ما نشست، با یه ناز خاصی گفت: مجید چرا اذیتش میکنی، گناه داره! و بعد یکی دو بار صورتشو بوسید.
ابوالفضل که تا چند لحظه پیش جا خورده بود، به خودش اومد و تا ته قضیه رو رفت، با خنده گفت: این چه کاریه؟ نزدیک بود سکته کنم!
من: اینم از سوپرایز امشب، دوستش داری؟ابوالفضل: مگه میشه اینو دوست نداشت!
هر دوشون شروع کردن به بوسیدن هم و بعد چند بار رد و بدل شدن بوسه، حانیه دست هر دوتامون رو گرفت و برد سمت اتاق خواب، قلبامون تند میزد. هر سه نفر رفتیم تو اتاق، رو تخت نشستیم.
به جز شورت همهی لباسامونو دراوردیم و مشغول بوسیدن حانیه شدیم، نوبتی باهاش لب میگرفتیم، دستم بردم تو شورتش، شروع کردم به مالیدن کسش، وقتی یکم خیس شد، آروم دوتا انگشتمو کردم توش و حسابی باهاش ور رفتم تا صدای نالههاش بلند شد و رو به من کرد و گفت: مجید، بینی خوشگلمو میبوسی؟
من با خنده گفتم: چرا نمیبوسم؟
میدونستم فتیش بینی داره، عاشق این بود که بینیشو ببوسن. شروع کردم آروم گاز گرفتن و بوسیدن بینیش و ابوالفضلم گردن و بالای سینههاشو میبوسید.
هنوز اتاق خوب روشن نبود، رفتم یه فانوس دیگه از حال آوردم، گذاشتم رو کنار تختی و دوباره بهشون ملحق شدم.
تا خواستم بشینم، حانیه خودشو از بغل ابوالفضل جدا کرد، پشت به من نشست، موهای بورشو با دست کنار زد و با ناز گفت: سوتینمو باز میکنی؟بدون اینکه چیزی بگم، رفتم کنارش، بند سوتینشو باز کردم و پرتش کردم یه گوشه. از پشت بغلش کردم، شروع کردم به بوسیدن گردن و خوردن لاله گوشش، بوی لوسیونش دیوونم میکرد. همزمان ابوالفضل تا سینههای لخت هانیه رو دید، مثل گرگ گرسنه شروع کرد به خوردن و لیسیدنشون، منم همینطور که میبوسیدمش، دوباره دستمو گذاشتم تو شورتش، شروع کردم به مالیدن کسش بدجوری خیس شده بود، حانیه سر ابوالفضل رو محکم بغل کرد و به سینههاش فشار میداد، بعد یکی دو دقیقه ازش جدا شدم و مثل ابوالفضل شروع کردم به خوردن سینههاش بوی تنش با بوی آب دهن ابوالفضل قاطی شده بود، ابوالفضل رفت پایینتر و شکم و ناف حانیه رو میبوسید، یکم که گذشت، حانیه خودشو جدا کرد، رو به ابوالفضل نشست و با خنده گفت: بیا جلو ببینم تو چی اون زیر قایم کردی!
دستشو گذاشت تو شورت ابوالفضل، کیرشو درآورد. وقتی چشمش بهش افتاد، جا خورد و گفت: چه گندهس! اینقدریشو دیگه ندیده بودم! و آروم خم شد تا براش ساک بزنه.
تا اینو شنیدم، ناخودآگاه خندم گرفت: مگه تا حالا چندتا دیدی شیطون؟
حانیه خندش گرفت، بهم نگاه کرد و گفت: اذیت نکن مجید! و بعد موهاشو پشت گوشش انداخت و شروع کرد به ساک زدن.
کیر ابوالفضل بزرگ بود، ولی بیشتر از اندازهش، کلفتیش جلب توجه میکرد! کیرش کامل تو دهن حانیه جا نمیشد و حانیه بیشتر سرشو میخورد و لیس میزد و زبونش دورش میچرخوند. ابوالفضل با دستاش سر حانیه رو گرفته بود و نوازش میکرد، چشاش پر از شهوت بود.
با دیدن این صحنهها، کیرم داشت منفجر میشد و قلبم تند میزد.
حانیه بلند شد و تو حالت سگی نشست هیکل قشنگش تو اون حالت زیر نور فانوس بیشتر خودشو نشون میداد.
ابوالفضل شورت خودشو کامل درآورد و پرتش کرد و با کیر سیخ تو دستش منتظر بود. بهشون نزدیک شدم، دستمو رو کون حانیه کشیدم نرم و داغ کشیدم و به ابوالفضل نگاه کردم و گفتم: تا حالا همچین کادویی گرفته بودی؟ زن اوستا رو دوست داری؟
ابوالفضل خندید و گفت: عاشقشم! کی اینقدر معرفت داره همچین کادویی بده!
من: میتونی راضیش کنی؟ باید بگه داره حال میکنه، وگرنه همین یه بار میشه!
ابوالفضل: یه جوری میکنمش که فقط منو بخواد!آروم شورت حانیه رو پایین کشیدم و درآوردم. ابوالفضل شروع کرد به بوسیدن کونش، حانیه خندید، یه نگاه به من کرد و شروع کرد به لرزوندن کونش و گفت: خدا رحم کنه! پسره اینقدر داغ کرده، سیمپیچهاش سوخته!
منم بهش گفتم: ظاهراً قراره بدجور جر بخوری! حانیه صداشو نازک کرد و با عشوه گفت: وقتی شوهرم میخواد، چیکار کنم؟
من: نه که خودت خوشت نمیاد!
همین لحظه بود که ابوالفضل شروع کرد به خوردن کس حانیه. یه لحظه چهره حانیه تغییر کرد، نالهی پر از لذتش بلند. ابوالفضل با زبونش حسابی تحریکش میکرد. منم از فرصت استفاده کردم و رفتم جلوی حانیه تا برام ساک بزنه. شورتمو پایین کشیدم و کیرم مثل فنر جلوی صورتش از جا در رفت. با دستش گرفتش، شروع کرد به ساک زدن برعکس ابوالفضل، کیرمو تا ته میکرد تو دهنش و با زبونش کیرمو تحریک میکرد. به اون صورت و چشمان سبز خوشگلش نگاه میکردم، حسابی کیف میکردم.
وقتی ابوالفضل از حانیه جدا شد و رو کیرش تف انداخت، منم ازش جدا شدم تا صحنه گاییده شدنشو بهتر ببینم. ابوالفضل کیرشو به کس حانیه مالید و آروم فرو کرد توش. حانیه یه ناله کرد، ابوالفضل یه آه عمیق کشید و با دستاش کمر حانیه رو گرفت، شروع کرد آروم تلمبه زدن. کیرش انقدر کلفت بود که تمام کس حانیه رو پر کرده بود. حانیه که دردش گرفته بود، گفت: آروم ابوالفضل، همینطوری!
ابوالفضل: باشه عزیز، دردت گرفت؟ الان عادت میکنی.
یکی دو دقیقه همینطور ادامه داد و بعدش وحشی شد و محکم تلمبه میزد. تخت قدیمی شروع کرد به جیرجیر کردن و صدای شالاپ و شلوپ ضربههایی که به کون هانیه میخورد تو اتاق میپیچید. خیلی حشری شدم، بالاخره اون فانتزی که مدتها بهش فکر میکردم داشت انجام میشد و منم لذت میبردم.
نالههای حانیه بیشتر و بیشتر شد، آروم میگفت: اااای، اااای، اووووم، عااااشقششم، آااااااه…
ابوالفضل: نشنیدم، بلندتر بگو؟ عاشق چی هستی؟هانیه در حالی که صداش با ضربههای ابوالفضل میلرزید: اااهههه، عااااشق اینم، آااای، بکن منوو بکن، منوو جلوی شووهررم جر بددده اوووو…
ابوالفضل، درحالی که مدام قربونصدقه حانیه میرفت، گفت: جون، جووون، ای به چشم، فدات بشم من! دوست داری جلوی شوهرت میکنمت؟ خوشت میاد؟
حانیه: آاااره، آرررره همینجوری منو بکن!
ابوالفضل به من نگاه کرد و گفت: چطوره اوستا، از شاگردت راضی هستی؟ ببین زنت چقدر حال میکنه!
بدجوری حشری شدم، ناخودآگاه دستم رفت سمت کیرم و شروع کردم به مالیدن، گفتم: حالو تو میکنی که زن اوستات زیر دستته! ما که از اوستا شانس نداشتیم، دلش نمیاومد یه لحظه مارو تو کارگاه تنها بذاره بره برینه.
من: حانیه، حانیه جون منو نگاه کن، بکنتو دوست داری؟ خوب میکندت؟
حانیه موهای بهم ریختش و از جلوی صورتش کنار زد و رو به من با ناز گفت: خوووبه، خوب میکنهههه، اوووی، دووسش دارررم
ابوالفضل شروع کرد به در کونی زدن، نفسنفس میزد، عرق از سر و روش میریخت و مثل دیوونهها تلمبه میزد. حانیه تو اون پوزیشن خسته شده بود، یه قوس ناز به کمرش داده بود، صورتشو چسبونده بود به تخت، با دست به ملافه چنگ میزد و ناله میکرد. از بس در کونی خورده بود، باسن سفیدش سرخ شده بود.
دیگه طاقت نیاوردم، ابوالفضل رو کنار زدم، به حانیه گفتم دمر دراز بکشه وخودم رفتم روش، آروم کیرمو گذاشتم تو کسش، تلمبه زدن شروع کردم، کسش حسابی خیس بود، هر چی میگذشت تنگتر میشد. بدنش بدجوری گر گرفته بود، آروم به جلو خم شدم، مشغول بوسیدن شونهها و گردنش شدم، اونم صورتشو یه کم سمت من چرخوند و با هم لب گرفتیم و بعد چند دقیقه پوزیشن عوض کردیم.
رفتم پشت سر حانیه نشستم و حانیه کمی جلوتر به پشت دراز کشید و پاهاشو باز کرد. ابوالفضل با یه دست یکی از پاهای هانیه رو گرفت و با دست دیگه کیرشو لب کس حانیه تنظیم کرد. قبل اینکه فرو کنه بهش چشمک زدم و با دست اشاره کردم که یکم سربهسرش بذاریم. ابوالفضل یه خنده ریز زد و شروع کرد به مالیدن کس حانیه با کیرش و ضربه زدن بهش، ولی داخل نمیذاشت، حانیه کمکم کلافه شد و گفت: هووی منتظر چی هستی؟ بذار تو دیگه!
ابوالفضل با لبخند شیطون گفت: نمیخوام!
حانیه هم خندش گرفت و کف پاشو به صورت ابوالفضل مالید و با انگشت پاش دماغشو کشید و گفت: عه، بازی درنیار، زود باش منو بکن!
ابوالفضل: حالا که اینجوری شد، دست بهت نمیزنم!
حانیه پاشو گذاشت زیر چونه ابوالفضل و آروم صورتشو بالا آورد و گفت: بچه نشو دیگه…
ابوالفضل ابروهاشو بالا داد: نه خیر، راه نداره…
حانیه رو به من کرد و با ناز گفت: مجید، یه چیز بهش بگو، منو نمیکنه!
یه چشمک به ابوالفضل زدم و گفتم: کره خر، در نعمت به روت بازه، ناشکری میکنی! بکن توش لامصبو مگه نمیبینی کیر میخواد!
ابوالفضل خندید گفت: جان بخواه اوستا، سربازتم
رو به حانیه کردم و گفتم: دوست داری از این به بعد بیارمش، سهتایی حال کنیم!
حانیه یه نگاه به ابوالفضل کرد و گفت: نه، حرفگوش نمیده!
ابوالفضل خندید: جدی شد که! قهر نکن جون من، شوخی کردم!
من خندیدم و گفتم: زود باش از دلش دربیار که آخرین بار نشه!
حانیه دستشو به سمت ابوالفضل دراز کرد و گفت: اگه قول بدی پسر خوبی باشی، اینبار میبخشمت.
ابوالفضل آروم پشت دست حانیه رو بوسید: تو جون بخواه! و بعد دوباره یه پای هانیه رو گرفت و دو سه بار بوسید و با دست دیگهش کیرشو فرو کرد تو کس حانیه. شروع کرد تلمبه زدن، هرچی میگذشت ریتمش تندتر و تندتر میشد. کمکم به جلو خم شد و همینطور که تلمبه میزد، حانیه رو بغل کرد و میبوسید. با هر ضربه، کیرش تا ته کس حانیه فرو میکرد. حانیه هم سرشو بغل کرده بود و پاهاشو دور کمر ابوالفضل حلقه زده بود. صدای نالههاش یه لحظه قطع نمیشد و عرق بدنشون زیر نور فانوس برق میزد.
بعد چند دقیقه ابوالفضل از هانیه فاصله گرفت. حانیه یکم خودشو عقب کشید و سرشو گذاشت رو پای من. ابوالفضل اومد نزدیکتر و حانیه رو پهلو چرخوند و پاهاشو جمع کرد و کیرشو کرد تو کس حانیه و شروع کرد تلمبه زدن، منم آروم سر حانیه رو نوازش میکردم و با موهاش بازی میکردم.بعد یه مدت ابوالفضل کیرشو درآورد و گذاشت رو سوراخ کون حانیه، تا خواست فرو کنه حانیه نیمخیز شد و خودشو عقب کشید و گفت: چیکار میکنی؟ از پشت نداریما…
ابوالفضل: آروم میذارم تو، اگه دردت گرفت وایمیستم…
من: گناه داره، امشب تولدشه، باهاش راه بیا!
حانیه با تردید: باشه، همین یه بار.
بعد تو همون حالت قبلی دراز کشید. ابوالفضل کیرشو تفمالی کرد و گذاشت رو سوراخ حانیه. یکی دو بار سعی کرد بذاره تو، ولی حانیه دردش گرفت و گفت وایسا. ولی دفعه آخر ابوالفضل گوش نداد و همین که کیرشو گذاشت رو سوراخ، یه دفعه تا ته فرو کرد تو! حانیه یه لحظه جیغ کشید و با نگاه عصبانی گفت: حرومزادهی آشغال… کثافت!
همینطور که حانیه فحش میداد، ابوالفضل محکم و محکمتر تلمبه میزد و قربونصدقه حانیه میرفت. کمکم حانیه عادت کرد و دردش کمتر شد. ابوالفضل یه دل سیر گاییدش و بعد دوباره پوزیشن عوض کردیم.من دراز کشیدم و حانیه اومد روم. کیرمو با دست تنظیم کرد و روش نشست و شروع کرد به بالا پایین کردن و تکون دادن باسنش. دستمو زیر سرم گذاشتم، با لذت به حانیه و رقص سایهش رو دیوار نگاه میکردم. چند دقیقه که گذشت، نفساش تند و بریده شد، معلوم بود خسته شده. تو همون حالت بهش نزدیک شدم و بغلش کردم و چند بار همدیگه رو بوسیدیم. سرمو گذاشتم بین سینههاش، آروم نوک سینهها رو گاز میگرفتم و میک میزدم. بدنای خیسمون بهم چسبیده بود و نفسهای داغ حانیه صورتمو نوازش میکرد. بوی بدنش که با بوی عرقمون یکی شده بود، شهوتمو بیشتر میکرد.نفس حانیه که جا اومد، دوباره شروع کرد آروم بالا پایین کردن. یه مدت گذشت و پوزیشن عوض کردیم. اینبار حانیه رو کیر ابوالفضل سوار شد. منم رفتم پشت حانیه، با دست به جلو هلش دادم تا همونجور که ابوالفضل زیرشه، تو حالت سگی قرار بگیره. بعد کیرمو گذاشتم تو کونش. ابوالفضل جوری سوراخشو آببندی کرده بود که یه آخم نگفت! بعد هر دو همزمان شروع به تلمبه زدن کردیم، با یه دست کمرشو گرفتم و با دست دیگه بهش درکونی میزدم، نمیدونم اینکه دوتا کیر همزمان تو کس و کونت باشه چه حسی داره، ولی حانیه از خود بیخود شده بود و آروم ناله میکرد، معلوم بود خیلی داره حال میکنه.چند دقیقه که ادامه دادیم نتونستم خودمو نگه دارم و تو کونش ارضا شدم، ولی تلمبه زدنو کمی آرومتر ادامه دادم. برعکس من، صدای نالههای حانیه بلندتر شد و ابوالفضل هم تندتر ضربه میزد، انگار اونا هم نزدیک ارضا شدن بودن. یکم که گذشت، حانیه محکم ابوالفضل رو بغل کرد و ارضا شد. منم کیرمو از کونش درآوردم و جدا شدم، ولی ابوالفضل هنوز سیر نشده بود. حانیه رو چرخوند و به پشت خوابوند و بعد کیرشو گذاشت تو کسش و گاییدنشو ادامه داد. یکی دو دقیقه نشد که آبش اومد و همشو رو شکم حانیه ریخت و ولو شد.حانیه انقدر خسته بود که جون نداشت کاری بکنه. یه دستمال برداشتم و شکمشو تمیز کردم. کل اتاق بوی تند اسپرم گرفته بود. من و ابوالفضل هردو ضعف کرده بودیم. بهش گفتم بره یه چیزی درست کنه. حانیه همونطور لخت، دو تا ملافه کشید رو سرش همونجا رو تخت خوابید.
بعد اینکه غذا خوردیم، من چند تا چوب تو بخاری هیزمی گذاشتم که تا صبح آتیش روشن نگه داره و بعد اینکه یه نخ سیگار با ابوالفضل کشیدیم، هر کدوم یه گوشه خوابیدیم.
اگر دوست داشتین تو کامنت بگین که از تجربههای دیگهای که داشتیم بنویسم.
داستان نسبتا طولانیه، امیدوارم خوب نوشته باشم.
من و حانیه تو یه محلهی رشت زندگی میکردیم. از همون نوجوونی عاشقش شده بودم. البته فقط من نبودم؛ از بس خوشگل بود، خیلی از بچههای محل روش کراش داشتن. با این که خیلی خاطرخواهش بودم، هیچوقت جرات نداشتم بهش بگم. وضع مالی خانوادهمون اصلاً خوب نبود. آه در بساط نداشتیم. پدر معتاد و بیکار بود و خرج خونه رو دوش من و مادرم بود. مامانم خیاطی میکرد و منم شاگرد طلاسازی بودم.
بخاطر همین اصلا اعتمادبهنفس نداشتم و هر وقت میخواستم بهش اعتراف کنم، دست و دلم میلرزید و منصرف میشدم. تا اینکه رفتم سربازی. خیلی سعی کردم که فراموشش کنم، ولی نشد. وقتی سربازیم تموم شد و برگشتم، فهمیدم دانشگاه مازندران بابلسر قبول شده. تو اینستا بهش درخواست دادم، اونم قبول کرد.وقتی پستها و استوریهاش رو میدیدم، اون آتیش زیر خاکستر دوباره روشن شد. خیلی خوشگلتر از قبل شده بود. یکی دو بار باهاش چت کردم، خیلی باهام گرم و صمیمی برخورد کرد. از پستها و استوریهاش معلوم بود دوستپسر داره: فرض کن یه دختر دانشجو جذاب تو شهر غریب، هر دفعه یه تیپ و استایل خفن میزنه، با دوستاش همش میره کافه و رستوران شیک، انقدر تور طبیعتگردی و جاهای دیدنی میرفت که برای من پسر قفل بود! تمرین اسبسواری تو باشگاه سوارکاری و مهمونیهایی که میرفت بماند. درسته وضع مالیشون خوب بود، ولی نه انقدر! با این همه، بهش اعتراف کردم که ازش خوشم میاد. اونم بیبرو برگشت نه گفت. نه یه بار، بارها! ولی تو همین صحبت کردنها، یه رابطه دوستانه بینمون شکل گرفت. چون بهم علاقهای نداشت، خیلی راحت باهام حرف میزد. فهمیدم تا الان چندتا دوستپسر داشته، ولی باهاشون سکس نکرده. البته من باورم نشد! گفت با چندتا پسر مثل من هم دوست معمولیه. برعکس من، خیلی به ظاهر آدما و مال و ثروت علاقه داشت. فهمیدم خیلی اجتماعی و خوشبرخورده، خیلی زرنگ بود و میتونست آدما رو وابسته و جذب خودش کنه.با این حال، انقدر اسیرش بودم که تاثیری تو علاقم نداشت. خلاصه، بعد از چند بار جواب نه و یه شکست عشقی خوردن، چسبیدم به کار و زندگیم. ولی رابطهی دوستیمون حفظ شد.سال به سال وضع مالیم بهتر میشد. تونستم برای خودم طلاسازی باز کنم. کمکم کارم گرفت؛ انقدر سفارشها زیاد بود و سرم شلوغ شده بود که بعضی شبا خونه نمیرفتم. بعد چند سال، تونستم در کنار طلا سازی، طلافروشی هم باز کنم. وضع زندگیم از این رو به اون رو شد! میخواستم تمام نداشتههام رو تجربه کنم. بهترین جای شهر خونه خریدم، اونی ماشینی که آرزوشو داشتم سوار شدم، بهترین لباسا میپوشیدم و بهترین عطرها رو میزدم. رفتم باشگاه و کلی هزینه کردم؛ تا تونستم یه بدن جذاب بسازم و از اون چهره رنگ پریده و بدن استخونی خلاص بشم. شروع کردم تفریح و مسافرت رفتن. کلی با گروههای کوهنوردی و تورهای طبیعتگردی برنامه رفتم.منی که تا اون موقع به خاطر بیپولی و ظاهر نهچندان جذاب با کسی تو رابطه نرفته بودم و اعتیاد به پورن و داستان سکسی داشتم، با چند نفر رفتم تو رابطه و کلی سکس تجربه کردم. یه مدت که همینطور گذشت، حانیه شروع کرد به پیام دادن و گرم گرفتن. از صحبتهاش فهمیدم میخواد سر از کارم در بیاره و آمارمو بگیره. وقتی مطمئن شد وضع مالیم خوبه و حرفایی که در موردم میزنن درسته، سعی کرد دوباره منو جذب خودش کنه.با این که میدونستم به خاطر پول داره بهم نزدیک میشه، نتونستم جلوش مقاومت کنم، علاوه بر اینکه بلد بود چطوری دلبری کنه و با دستکاری ذهنی آدما رو تحت تاثیر خودش قرار بده واقعا قشنگه،” قدش ۱۷۲ و پوستش مثل شیر سفیده، هیکل متناسب و بدن پری داره، چشمهای سبز و موهای بوری داره که تا کمی بالاتر از کمرش میرسه، ابروهای بلند و لبای صورتی کوچیکی داره و دندونهای صاف ردیفش وقتی میخنده دیوونهکنندهست، رو بینیشم یه نگین ریز پرس کرده، سینههای گرد سفتش کاملاً متناسب با بدنشه، کمر باریکش و باسن پهن و خوشفرمش یه ترکیب بی نقص ازش میسازه، ناز و عشوههاشو که نگم برات، آدم مثل موم نرم میکرد.
پس دوباره بهش پیشنهاد دادم و بعد چندماه معاشرت و قرار گذاشتن، بالاخره باهاش ازدواج کردم. بهش اعتماد کردم که قراره عوض بشه و گذشتش رو فراموش کنه. سعی کردم بهترینها رو براش فراهم کنم، بهش احترام گذاشتم، بهش آزادی دادم و گذاشتم با هر کدوم از دوستاش رفتوآمد کنه… تا اینکه اتفاقی فهمیدم داره بهم خیانت میکنه.
اوایل آبان بود و حدود دو سال از ازدواجمون میگذشت. ماجرا از اونجا شروع شد که قرار شد حانیه با دوستاش یه سفر سه چهار روزه بره رامسر، خونهی یکی دوستای دوره دانشگاهش. منم از فرصت استفاده کردم و با دوستام برنامه ریختم که آخر هفته بریم خونهباغم تو ییلاقمون.خلاصه، رفقا رو جمع کردیم، رفتیم. آب و هوا محشر بود و سور و سات تفریح محیا. دو روز به همین منوال گذشت و خیلی بهمون خوش گذشته بود که تلفنم زنگ خورد. کسی زنگ زده بود که اصلاً انتظارشو نداشتم: اشکان، یکی از تورلیدر هایی که قبلاً خیلی باهم برنامه میرفتیم و حسابی جور شده بودیم. بعد ازدواجم زیاد باهاش در ارتباط نبودم، ولی از طریق پیج اینستاگرامش تورهاشو دنبال میکردم، برای همین کنجکاو شدم چیکار داره و گوشی برداشتم. بعد یه سلام احوالپرسی گرم پرسیدم: چی شد یادی از ما کردی؟ مگه این هفته قرار نبود برین آبشار اسکلیم؟
اشکان: ما همیشه به یادتیم داداش! تو از وقتی قاطی مرغا شدی، کمپیدایی. آره، اتفاقاً رفتیم آبشار، یه برنامه ۲ روزه داشتیم، تازه رسیدم خونه. راستی، خانمتو دیدم.
حسابی تعجب کردم: خانوممو؟اشکان: آره، تو راه برگشت هممسیر شدیم با یه گروه از دختر پسرای دیگه اومده بود.
من: مطمئنی اشتباه نمیکنی؟
اشکان: حالا که اینجوری میگی، شک کردم. مگه نمیدونستی؟
من: قرار بود با دوستاش سه چهار روزی بره مسافرت، برنامه تور و شبمانی نداشتن! مگه خودتو بهش معرفی نکردی؟
اشکان: نه داداش، راستش به خاطر همین زنگ زدم. از من نشنیده بگیر باشه…
یکدفعه دلم ریخت و نگران شدم و گفتم: داداش بگو چی شده، دیگه جون به لبم کردی! اتفاقی افتاده؟
اشکان: نه طوری نشده، ولی خانومت با یه پسره خیلی جیکتوجیک بود، برای همین خودم معرفی نکردم، یه وقت داستان نشه.
قلبم تندتند میزد و هنوز فکر میکردم اشتباه میکنه، گفتم: منظورت چیه؟ نفهمیدی پسره کیه؟
اشکان: چی بگم، خودت تا ته داستان بگیر دیگه! فقط میدونم اسمش میلاد بود.
عکس و فیلمی نگرفتی مطمئن شم خانمم بوده یا نه؟
اشکان: نه بابا، نمیشد عکس و فیلم بگیرم تابلو میشد، ولی اگه بخوای میتونم بگم ظاهرش چه شکلی بود و چه لباسایی پوشیده بود.
سریع قبول کردم. تمام مشخصات و لباسی که گفته، به حانیه میخورد. حسابی عصبی شدم و گفتم: چیز دیگهای هست که نگفتی باشی؟
اشکان: بعد اینکه از جنگل خارج شدیم تا بریم، خانومت و میلاد با یه دختر پسر دیگه سوار یه پراید هاچبک اسپرت مشکی شد و رفت. یه ۲۰۶ SD سفید هم باهاشون بود.
وقتی اسم ۲۰۶ SD رو آورد، بیشتر شک کردم – چون روزبه، دوستپسر مهسا (یکی از دوستای حانیه) همچین ماشینی داره.از اشکان تشکر کردم و ازش خواستم چیزی که دیده، بین خودمون بمونه. اونم قبول کرد و خیالم راحت شد که حرفی نمیزنه.
هنوز شک داشتم، امیدوار بودم اشکان اون با یه نفر دیگه اشتباه گرفته باشه یا این که بد برداشت کرده باشه و چیزی بین حانیه و اون پسر نبوده باشه، با این حال بدجور رفتم تو خودم، ولی سعی کردم تو جمع رفقا به روی خودم نیارم، ولی مهدی خیلی زود متوجه شد. مهدی رفیق روز تنگم بود و پسر خیلی زرنگی بود، با اینکه بچهپولدار بود، اصلاً خودشو نمیگرفت و آدم خاکی بود. سعی کرد بفهمه چی شده و از زیر زبونم حرف بکشه، ولی من حرفی نزدم.
بعد اینکه رفتم خونه، خیلی طبیعی رفتار کردم. چون خیلی به حانیه اعتماد داشتم، نمیخواستم تا مطمئن نشدم کاری کنم که رابطمون خراب شه.ولی بیشتر حواسم بهش بود و چکش میکردم که اگه زیر آبی میره، متوجه شم. نتونستم چیز خاصی بفهمم و همچنان ذهنم درگیر بودم.تا اینکه بعد دو سه شب، مهدی بهم زنگ زد:
مهدی: بیا بریم تو شهر یه دوری بزنیم و سیگار بکشیم منم قبول کردم. داشتیم تو شهر دور دور میکردیم که مهدی سر بحث رو باز کرد گفت:
آخر نگفتی چرا چند روز دمقی؟ چیزی شده؟
من: چیز مهمی نیست، یکم کمحوصله شدم.
مهدی: حالا دیگه ما غریبه شدیم؟ یعنی میخوای بگی بعد این همه سال نمیفهمم یه چیزی تو دلته؟بعد شنیدن حرفای مهدی، طاقت نیاوردم و سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم. وقتی حرفام تموم شد، مهدی چند ثانیه مکث کرد و یه نخ سیگار روشن کرد و گفت:
مهدی: چند بار بهت گفتم این دختر به دردت نمیخوره، بهت نگفتم دختری که چند تا دوستپسر داشته و همه کاری کرده، زن زندگی نمیشه؟ نگفتم تو سادهای، تو رو سر انگشتش میچرخونه…عصبی شدم گفتم: چرا میری سر منبر؟ آره، آره، گفتی همه این حرفا رو زدی. بگو الان چیکار کنم؟ از کجا بفهمم اشکان درست میگه یا نه؟
مهدی: راست میگه
از لحن مهدی تعجب کردم:
من: از کجا اینقدر مطمئنی؟ چیزی میدونی که بهم نگفتی؟
مهدی: نمیدونم چطور بهت بگم. ترسیدم فکر کنی چون موافق ازدواجت با حانیه نبودم و ازش خوشم نمیاد، میخوام زندگیتو خراب کنم. ولی حالا که خودت شک کردی، ماجرارو برات تعریف میکنم.یادته سه چهار ماه پیش با گروه کوهنوردی رفتی دماوند؟ همون شب من و دانیال (پسر داییش) رفتیم پارتی یکی از دوستاش. همین که رفتم تو، حیاط ویلا چشمم به حانیه خورد که داشت تو بالکن با یه پسر صحبت میکرد.وقتی دیدمش، دیگه تو نرفتم و به دانیال گفتم میتونه آمار حانیه رو دربیاره. بدون معطلی گفت: با صدرا محسنیه.وقتی شنیدم، حسابی حالم گرفته شد و یه بهونه برای دانیال جور کردم و زدم بیرون.وقتی این حرفا رو شنیدم، حسابی بهم ریختم.
تازه صدرا رو هم میشناختم پسره همش ۲۱ سالش بود، نمایشگاه ماشین داشت و پدرش از مولتیمیلیاردرهای شهر بود.بعد اینکه چند ثانیه سکوت بینمون برقرار شد، به مهدی گفتم: میتونی برام مدرک جور کنی؟ عکسی، فیلمی، هر چیز بدردبخوری میتونی برام پیدا کن.
مهدی: رواله داداش! فکر کنم بتونم. دانیال و سهیل (دوستش) هر دو با صدرا رفیقن. یه کاریش میکنم.یکی دو ساعتی باهام صحبت کردیم. وقتی آروم شدم، مهدی منو رسوند خونه و رفت. نزدیک ساعت ۲ شب بود.وقتی رسیدم خونه، مستقیم رفتم تو اتاق خواب. خوابیده بود. میخواستم بیدارش کنم و یه چک بخوابونم زیر گوشش، ولی باید صبر میکردم، با دست پر برم جلو. نتونستم کنارش بخوابم، رفتم تو حال رو مبل ولو شدم و خوابیدم.
تقریباً یه هفته گذشت و خبری از مهدی نشد. منم داشتم دیوونه میشدم، انگار یه خوره افتاده بود تو وجودم.تا اینکه حانیه ازم اجازه خواست آخر هفته با مهسا و یکی دیگه از دوستاش بره ییلاق مهسا. همیشه همینطور بود بلد بود چطور رفتار کنه که بهش شک نکنم. هر وقت مهمونی دعوت بود یا میخواست با دوستاش جایی بره، ازم اجازه میگرفت. اگه قبول نمیکردم یا میگفتم خوشم نمیاد، حرف رو حرفم نمیآورد، غرغر و بد رفتاری نمیکرد.هر موقع من نبودم یا خودش جایی میرفت، روزی چندبار بهم زنگ میزد و حالم رو میپرسید. یه کاری کرده بود، فکر کنم عاشقته! قبول کردم که بره فرصت خوبی بود که سر از کارش در بیارم.
حانیه پنجشنبه بعدازظهر با دوستاش راهی ییلاق شد. منم خونهی مهسا تو ییلاق رو بلد بودم، چند بار با حانیه رفته بودم خونشون.صبر کردم. وقتی شب شد، راه افتادم سمت ییلاق. با این که آسمون صاف بود و یه تیکه ابر نداشت، هوا سرد بود و حسابی سوز داشت. بخاری رو روشن کردم و یه آهنگ ملایم زدم که یه خورده آروم بشم.هرچی به ییلاقشون نزدیکتر میشدم، دلهرم بیشتر میشد. وقتی رسیدم، با فاصله از خونشون پیاده شدم که متوجه ماشینم نشه.وقتی نزدیک شدم، چشمم به همون پراید هاچبک و ۲۰۶ SD افتاد. از خونه صدای آهنگ و سروصدا میاومد. چند لحظه همونجا وایسادم و به خونه زل زدم. حسابی داشتم خودمو سرزنش میکردم که چقدر احمق بودم اینهمه وقت چیزی نفهمیدم.برگشتم و سوار ماشین شدم، رفتم سمت رشت. کلی فکر و خیال تو سرم بود. هر کاری میکردم، نمیتونستم خیانتشو توجیه کنم. هیچی براش کم نذاشته بودم، هیچوقت باهاش بدرفتاری نکردم.آخه اگه فقط با صدرا بود، میگفتم به خاطر مال و ثروت یا خوشگذرونی بیشتر باهاشه. ولی نمیدونستم چرا با این میلاد ازگل ریخته روهم! با عقل جور درنمیاومد. یعنی انقدر هرزه بود که باهرکس به خاطر یه چیزی میپرید؟فکر اینکه چقدر دوستش داشتم و برای رسیدن بهش سختی و عذاب کشیدم، ولی یه آدم دوزاری با پراید هاچبک بلندش کرده، خونمو به جوش میآورد. خدا میدونست تا الان چندبار از اعتمادم سوءاستفاده کرده بود.تو راه برگشت بودم که مهدی بهم زنگ زد و گفت یه سری عکس و فیلم ازش پیدا کرده. منم یهراست رفتم پیشش و عکس و فیلما رو گرفتم و راهی خونه شدم.تو مسیر حانیه بهم زنگ زد، از غروب چند بار زنگ زد و پیام داده بود، ولی هیچکدوم جواب ندادم.وقتی رسیدم و میخواستم عکس و فیلما رو ببینم، دستم و پام میلرزید و قلبم مثل مشت میکوبید. چیزایی که میدیدم، باورم نمیشد: از عکسهایی که تو مهمونیهای مختلف گرفته تا فیلم های ساک زدن تو ماشین و شنا تو استخر و چندتا فیلم کوتاه از سکسهاش با صدرا.احساس عجیبی داشتم، فقط خشم و عصبانیت از حانیه نبود، یه جورایی انگار از دیدن اون عکس و فیلما خوشم اومده بود. اون شب چند بار اون عکس و فیلما رو دیدم و موقع خواب مدام تو ذهنم مرور میشدن. کیرم ناخواسته راست شده بود، انگار اون داستانهای سکسی که خونده بودم و پورنهایی که دیده بودم، منتظر یه تلنگر بود که اینجا خودش نشون بده. نمیتونستم افکارم کنترل کنم.
روز بعد با اینکه جمعه بود، صبح زود رفتم خونه مهدی تا باهاش مشورت کنم که باید چیکار کنم. نزدیک غروب برگشتم.وقتی رسیدم خونه، حانیه با شورت و سوتین بود و میخواست بره حمام. وقتی منو دید، گفت:
چرا تلفن جواب نمیدی؟ نمیگی آدم دلواپس میشه؟ بچهها فکر کردن دعوامون شده که جواب نمیدی؟یه لحظه خندم گرفت:
من: خجالت نمیکشی؟ چطور روت میشه تو چشام نگاه کنی؟ واقعاً برای خودم متاسفم که دوستت داشتم…حانیه یه لحظه شوکه شد، ولی در حالی که سعی میکرد طبیعی رفتار کنه، گفت:
حانیه: میشه بگی چی شده؟ اون از رفتار دیشب، اینم از حرفای الانت! ما که مشکلی نداشتیم…
من: وای خدا، چه هرزهای هستی تو! بعد اینهمه وقت که بهم خیانت کردی، یه جور رفتار میکنی انگار چیزی نشده!
حانیه: چی؟ حرف دهنت بفهم! نمیدونم کدوم بیشرفی این حرفا رو بهت زده، ولی باورم نمیشه بهم شک کردی!من: باورت نمیشه ها؟ گندایی که زدی داره رو میشه! میخوای یکی یکی به روت بیارم؟ بهم گفتی داری میری رامسر، ولی با دوستپسرت رفتی تور…تا خواستم ادامه بدم، حانیه حرفمو قطع کرد و گفت: دوستپسر؟! اینو دیگه از کجا درآوردی؟ قبل اینکه بریم رامسر، یه تور یهروزه رفتیم آبشار اسکلیم. همین! چرا اینقدر گندش میکنی؟ وقتی رامسر خونه دوستم بودم، هم استوری گذاشتم، هم باهات تماس تصویری گرفتم…
من: منو خر فرض نکن! رفیقم دیده با اون پسره میلاد، چطور لاو میترکوندی…
حانیه: میدونستم آتیش از گور یه نفر دیگه بلند میشه! یه عوضی گفته منو با یه نفر دیده و تو هم باور کردی! آدم انقدر راحت به زنش شک میکنه؟ واقعاً ازت انتظار نداشتم!
من: آره تو راست میگی! دیشب اومدم در خونه مهسا، خودم ماشین اون پسره رو دیدم…وقتی اینو گفتم، حانیه دوباره بازیگری رو شروع کرد به مظلوم نمایی و گریه کردن و گفت:
حانیه: میدونم که گذشته خوبی نداشتم، میدونم برای یه مرد سخته که پشت زنش حرف باشه ولی تو قول دادی بخاطر گذشتم قضاوتم نمیکنی، چطور هنوز نفهمیدی که عاشقتم، حتی یه بارم فکر خیانت به ذهنم نیومده…با شنیدن این حرفا، احساس کردم واقعاً داره منو خر فرض میکنه. حسابی بهم برخورد. گوشی رو درآوردم و پرت کردم سمتش و گفتم زنیکه جنده! عکس و فیلما تو دارم! اینارو چی میگی…حانیه تا اسم عکس و فیلم رو آوردم، شوکه شد و رنگش پرید. بدون اینکه به گوشی نگاه کنه، درحالی که گریه میکرد، آروم بریدهبریده گفت:
حانیه: ببخشید… توضیح…
نذاشتم حرفشو تموم کنه، یه چک محکم زدم زیر گوشش و گفتم: گمشو برو خونه مامانت! پتیاره! دیگه نمیخوام ریختتو ببینم!صدای گریههاش بلندتر شد. منم دیگه نمیتونستم تحمل کنم. گوشی رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
آخر شب برگشتم، بعد دعوایی که کردیم فکر نمیکردم خونه باشه، ولی وقتی رفتم تو اتاق خواب تا لباس عوض کنم، دیدم رو لبهی تخت نشسته، موهاشو با دست انداخت پشت گوشش و آروم سلام کرد، باهاش چشم تو چشم شدم، ولی جوابشو ندادم و رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی برای خوردن درست کنم. در یخچال که باز کردم، صدای ماکروویو بلند شد، برام غذا رو گرم کرده بود، احتمالاً وقتی داشتم ماشین تو حیاط پارک میکردم صدا رو شنیده و شام گذاشت تا گرم بشه.
فکر نمیکردم اینطور برخورد کنه؛ حالا که دستش رو شده بود، چه نیازی به این نمایشها داشت؟ نشستم و غذا خوردم و تو یه اتاق دیگه خوابیدم.
چند روز همینطوری گذشت، زندگی عادی جریان داشت، وقتی از سرکار میاومدم خونه نادیدش میگرفتم، نه حرفی، نه دعوایی، فقط یه سکوت سنگین ادامهدار، ولی ذهنم پریشون بود، اون فیلما و عکسا مدام تو ذهنم پخش میشد و هر شب اون فانتزی تاریکی که تو ذهنم شکل میگرفت قویتر میشد.
فکر اینکه حانیه رو موقع سکس با یه نفر دیگه ببینم، منو تحریک میکرد و باعث میشد یه هیجان عجیب تجربه کنم.
پنجشنبه بعدازظهر مثل همیشه کار زودتر تعطیل کردم و به پیشنهاد بچهها تصمیم گرفتیم مشروب بخوریم، رفتیم یه رستوران محلی که پاتوقمون بود و سگ مست کردیم، آخرشب مست نشستم پشت فرمون تا خونه رانندگی کردم، حدود یه ساعت راه بود ولی سه ساعت طول کشید که برسم، همیشه عادت دارم وقتی مستم خیلی آروم رانندگی کنم و تو مسیر کلی سیگار بکشم، تا برسم خونه یکم مستی پرید در خونه رو که باز کردم، حانیه رو دیدم لباس خواب نازک تنش بود و رو کاناپه داشت با گوشیش ور میرفت، با دیدن چهره و بدن خوشگلش دوباره داشتم جادو میشدم، وقتی دید بهش خیره شدم، بلند شد که بره تو اتاق خواب، وقتی داشت از کنارم رد میشد، مچ دستش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم و لباشو بوسیدم، وقتی ازش فاصله گرفتم، معلوم شد تعجب کرده، چشمایش گشاد، ولی بهش فرصت ندادم، بغلش کردم و بردمش رو تخت و باهام سکس کردیم.
بعد سکس همونجا کنارش موندم، داشتم با گوشی ور میرفتم، حانیه درحالی روبه من به پهلو دراز کشیده بود، بهم خیره شده بود ولی چیزی نمیگفت. بالاخره بعد چند دقیقه میخواست حرف بزنه، لباش تکون خورد، ولی قبل اینکه چیزی بگه بهش گفتم:فکر نکن حالا که باهام خوابیدیم چیزی تغییر کرده.
حانیه: میدونم… ولی میشه به حرفم گوش بدی؟
من: اتفاقی که افتاده چیزی نیست که با حرف زدن درست بشه، بهتره خودت سبکنکنی.
حانیه: ببین میدونم با حرف زدن و معذرت خواهی قرار نیست کاری که کردمو فراموش کنی، هیچوقت قرار نیست اوضاع مثل قبل شه، ولی شاید بتونیم یه جور باهم کنار بیایم. من زندگیمو دوست دارم…
با شنیدن این حرفا دوباره عصبانی شدم و گفتم: عجبرویی داری تو! چند بار بهم خیانت کردی! چندبار! چطور میتونی همچین حرفی بزنی؟
حانیه: ببین، من قبل از تو با چند نفر بودم…
میخواست ادامه بده، ولی نذاشتم و گفتم: آره میدونم، انقدر با آدمای مختلف بودی که نمیتونی با یه نفر باشی، تنوع میخوای، دوست داری با آدمای مختلف سکس کنی، مگه نه؟
حانیه: چی؟ معلومه که نه…
من: از بس بهم دروغ گفتی خسته شدم، نقش بازی کردن دیگه بسه، حقیقت بهم بگو، بودن با یه نفر برات سخته؟مشخص بود تردید داره، نفسش بند اومد، ولی با لحن آروم گفت: آره. و بعد ساکت شد و چیزی نگفت، انگار منتظر واکنش من بود.
من: من باهاش مشکلی ندارم.
حانیه درحالی که از حرفیکه زدم تعجب کرد و حسابی شوکه شده بود، گفت: نمیفهمم منظورت چیه…؟ میخوای بگی…؟
من: اگه میخوای با یه نفر دیگه سکس کنی مشکلی نداره، ولی با هم باید انتخابش کنیم.
چند ثانیه سکوت کردیم و حانیه درحالی مشخص بود هنوز شوکه هست، گفت: راستش اصلاً انتظار نداشتم، همچین چیزی بگی…
من: موافقی یا نه؟از صورتش مشخص بود تعجب جای خودشو به ذوقزدگی داده گونههاش گل انداخت، بعد یه مکث کوتاه یه لبخند کوچیک زد و گفت: اگه تو اینجوری میخوای، مسئلهای نیست…
خلاصه بعد اون شب با هم دنبال یه نفر به عنوان نفر سوم برای رابطمون بودیم.
هر دو نفر با ذوق دنبال پیدا کردن نفر سوم بودیم، ولی پیدا کردن آدم قابل اعتمادی که قضاوتت نکنه و بعداً به فکر سوءاستفاده نباشه کار آسونی نبود، بالاخره بعد کلی فکر کردن، یه نفر به ذهنم رسید که به نظرم هم قابل اعتماده، هم هر دو کنارش احساس راحتی میکنیم و هم تایپ حانیهست.
ابوالفضل، یکی شاگردای طلاسازی، همون کسی بود که دنبالش میگشتیم.
۱۹ سالش بود، قد بلند و چهرهی بانمکی داشت، والیبالیست بود و هیکل رو فرمی داشت و به سر و وضعش اهمیت میداد.
دو سالی میشد پدرش فوت کرده بود، برای همین سعی میکردم هواشو بیشتر داشته باشم، پسر خوشبرخورد و زرنگی بود، منم خیلی باهاش راحت بودم، چند بارم که حانیه اومده بود مغازه با هم برخورد داشتن، به نظر اونم گزینهی خوبی میاومد.
بعد انتخاب ابوالفضل، سعی کردیم باهاش صمیمیتر بشیم، چند باری دعوتش کردیم خونمون، و یکی دو بار باهم رفتیم بیرون، بعضی وقتا اگه حانیه میخواست جایی بره به بهانهی اینکه سرم شلوغه ابوالفضل میفرستادم تا برسوندش.
خلاصه دو ماهی گذشت، تو این مدت خیلی بهم نزدیک شدیم، اوایل وقتی میاومد خونمون و حانیه با لباس راحت بود، یکم معذب میشد ولی حانیه هم بلد بود چطور مثل آهنربا آدما رو جذب خودش کنه، برای همین خیلی زود همون یکم احساس معذب بودن جای خودش رو به احساس راحتی و صمیمیت داد.
اواخر دیماه تولد ابوالفضل بود، بهش پیشنهاد دادیم باهم بریم خونهباغم تو ییلاق و براش تولد بگیریم، اونم از خدا خواسته قبول کرد.
به اندازه دو سه روز وسیله گرفتیم و بعد ناهار حرکت کردیم، چون ییلاقمون برفگیر بود، معمولاً این وقت سال کسی نمیرفت، ممکن بود جاده خراب باشه و تو مسیر اذیت بشیم. همینطورم شد؛ رو جاده برف نشسته بود و بعضی جاها گل و یخ قاطی شده بودن چرخها لیز میخوردن ولی هر طوری بود ماشین تا محل بردیم.
واقعاً ارزش داشت؛ محل حسابی خلوت و ساکت بود و منظرهی قشنگی داشت، هوا صاف بود و برف همه جا رو پوشونده بود، هوا خیلی سرد بود، جوری که وقتی حرف میزدی از دهنت بخار بلند میشد.
وقتی رسیدیم خونهباغ، حانیه مشغول مرتب کردن وسایلی که برده بودیم شد و من و ابوالفضل رفتیم از تو انبار برای بخاری هیزمی چوب برداشتیم تا سریعتر بخاری روشن کنیم که خونه تا قبل شب گرم بیفته.
برق نداشتیم؛ همهی فانوسهای خونه رو پر نفت کردم و یه قابلمه بزرگ پر برف کردم که گوشت و غذاهایی که فاسد میشه رو توش نگه دارم و مشروب و نوشیدنیهایی که گرفتیم خنک بشه.
نزدیک ۱۰ شب بود، خونه تقریباً گرم شده بود ولی هنوز از درز پنجرهها سوز میاومد و هنوز میتونستی سرما رو حس کنی، نور فانوسها حال و هوای اتاق خواب کنارش روشن کرده بود ما مشغول مشروب خوردن شدیم. دوتا شیشه شراب انگور دستساز خودمو آوردم و یه شیشه هنسی که مهدی برام جور کرده بود، کلی خندیدیم و مسخرهبازی درآوردیم، حانیه خیلی با ابوالفضل گرم گرفته بود و سربهسرش میذاشت، یکم که سرمون گرم شد و شنگول شدیم براش تولد گرفتیم و کادوها رو باز کردیم. من براش یه کتونی والیبال اسیکس گرفتم و حانیه یه ساعت مچی شیک براش گرفته بود.
بعد باز کردن کادوها، حانیه ابوالفضل رو بغل کرد و آروم صورتشو بوسید، وقتی ازش جدا شد، جوری نگاهش کرد که دل منم ریخت، چه برسه به ابوالفضل! همین موقع به حانیه چشمک زدم و با خنده گفتم: وقت سوپرایز اصلی امشب برو، که ابوالفضل منتظره! حانیه یه نگاه به من و ابوالفضل کرد و خندید و رفت تو اتاق خواب. ابوالفضل نمیتونست از حانیه چشم برداره، معلوم بود خوب قاپشو دزدیده، وقتی دیدم اینطوری تو کف حانیهست، تصمیم گرفتم یه کم اذیتش کنم و بهش گفتم: خوشگله نه؟
ابوالفضل: آره هانیه خانم تو یه لیگ دیگهست، خیلی کیوته!
با یه لحن جدی گفتم: فکر نمیکردم اینقدر هیز باشی! چشماتو درویش کن.
ابوالفضل بدجوری جا خورد و مثل برقگرفتهها خشکش زد، بهم زل زد و بعد چند ثانیه مکث با دستپاچگی گفت: نه، نه داداش! منظوری نداشتم، حانیه مثل آبجی بزرگمه…
من که حواسم بود کیرش راست شده گفتم: ورم شلوارت که چیز دیگهای میگه، بهش نظر داری؟ ابوالفضل: نه به قرآن، خدا نکنه بهش چشم داشته باشه، این بخاطر مشروبه…
همین موقع حانیه با شورت و سوتین توری سفیدی که براش خریده بودم اومد تو اتاق، خیل جذاب شده بود! ابوالفضل با دیدنش ساکت شد و نگاهش مثل جنزدهها بین ما دوتا جابهجا میشد. حانیه اومد بین ما نشست، با یه ناز خاصی گفت: مجید چرا اذیتش میکنی، گناه داره! و بعد یکی دو بار صورتشو بوسید.
ابوالفضل که تا چند لحظه پیش جا خورده بود، به خودش اومد و تا ته قضیه رو رفت، با خنده گفت: این چه کاریه؟ نزدیک بود سکته کنم!
من: اینم از سوپرایز امشب، دوستش داری؟ابوالفضل: مگه میشه اینو دوست نداشت!
هر دوشون شروع کردن به بوسیدن هم و بعد چند بار رد و بدل شدن بوسه، حانیه دست هر دوتامون رو گرفت و برد سمت اتاق خواب، قلبامون تند میزد. هر سه نفر رفتیم تو اتاق، رو تخت نشستیم.
به جز شورت همهی لباسامونو دراوردیم و مشغول بوسیدن حانیه شدیم، نوبتی باهاش لب میگرفتیم، دستم بردم تو شورتش، شروع کردم به مالیدن کسش، وقتی یکم خیس شد، آروم دوتا انگشتمو کردم توش و حسابی باهاش ور رفتم تا صدای نالههاش بلند شد و رو به من کرد و گفت: مجید، بینی خوشگلمو میبوسی؟
من با خنده گفتم: چرا نمیبوسم؟
میدونستم فتیش بینی داره، عاشق این بود که بینیشو ببوسن. شروع کردم آروم گاز گرفتن و بوسیدن بینیش و ابوالفضلم گردن و بالای سینههاشو میبوسید.
هنوز اتاق خوب روشن نبود، رفتم یه فانوس دیگه از حال آوردم، گذاشتم رو کنار تختی و دوباره بهشون ملحق شدم.
تا خواستم بشینم، حانیه خودشو از بغل ابوالفضل جدا کرد، پشت به من نشست، موهای بورشو با دست کنار زد و با ناز گفت: سوتینمو باز میکنی؟بدون اینکه چیزی بگم، رفتم کنارش، بند سوتینشو باز کردم و پرتش کردم یه گوشه. از پشت بغلش کردم، شروع کردم به بوسیدن گردن و خوردن لاله گوشش، بوی لوسیونش دیوونم میکرد. همزمان ابوالفضل تا سینههای لخت هانیه رو دید، مثل گرگ گرسنه شروع کرد به خوردن و لیسیدنشون، منم همینطور که میبوسیدمش، دوباره دستمو گذاشتم تو شورتش، شروع کردم به مالیدن کسش بدجوری خیس شده بود، حانیه سر ابوالفضل رو محکم بغل کرد و به سینههاش فشار میداد، بعد یکی دو دقیقه ازش جدا شدم و مثل ابوالفضل شروع کردم به خوردن سینههاش بوی تنش با بوی آب دهن ابوالفضل قاطی شده بود، ابوالفضل رفت پایینتر و شکم و ناف حانیه رو میبوسید، یکم که گذشت، حانیه خودشو جدا کرد، رو به ابوالفضل نشست و با خنده گفت: بیا جلو ببینم تو چی اون زیر قایم کردی!
دستشو گذاشت تو شورت ابوالفضل، کیرشو درآورد. وقتی چشمش بهش افتاد، جا خورد و گفت: چه گندهس! اینقدریشو دیگه ندیده بودم! و آروم خم شد تا براش ساک بزنه.
تا اینو شنیدم، ناخودآگاه خندم گرفت: مگه تا حالا چندتا دیدی شیطون؟
حانیه خندش گرفت، بهم نگاه کرد و گفت: اذیت نکن مجید! و بعد موهاشو پشت گوشش انداخت و شروع کرد به ساک زدن.
کیر ابوالفضل بزرگ بود، ولی بیشتر از اندازهش، کلفتیش جلب توجه میکرد! کیرش کامل تو دهن حانیه جا نمیشد و حانیه بیشتر سرشو میخورد و لیس میزد و زبونش دورش میچرخوند. ابوالفضل با دستاش سر حانیه رو گرفته بود و نوازش میکرد، چشاش پر از شهوت بود.
با دیدن این صحنهها، کیرم داشت منفجر میشد و قلبم تند میزد.
حانیه بلند شد و تو حالت سگی نشست هیکل قشنگش تو اون حالت زیر نور فانوس بیشتر خودشو نشون میداد.
ابوالفضل شورت خودشو کامل درآورد و پرتش کرد و با کیر سیخ تو دستش منتظر بود. بهشون نزدیک شدم، دستمو رو کون حانیه کشیدم نرم و داغ کشیدم و به ابوالفضل نگاه کردم و گفتم: تا حالا همچین کادویی گرفته بودی؟ زن اوستا رو دوست داری؟
ابوالفضل خندید و گفت: عاشقشم! کی اینقدر معرفت داره همچین کادویی بده!
من: میتونی راضیش کنی؟ باید بگه داره حال میکنه، وگرنه همین یه بار میشه!
ابوالفضل: یه جوری میکنمش که فقط منو بخواد!آروم شورت حانیه رو پایین کشیدم و درآوردم. ابوالفضل شروع کرد به بوسیدن کونش، حانیه خندید، یه نگاه به من کرد و شروع کرد به لرزوندن کونش و گفت: خدا رحم کنه! پسره اینقدر داغ کرده، سیمپیچهاش سوخته!
منم بهش گفتم: ظاهراً قراره بدجور جر بخوری! حانیه صداشو نازک کرد و با عشوه گفت: وقتی شوهرم میخواد، چیکار کنم؟
من: نه که خودت خوشت نمیاد!
همین لحظه بود که ابوالفضل شروع کرد به خوردن کس حانیه. یه لحظه چهره حانیه تغییر کرد، نالهی پر از لذتش بلند. ابوالفضل با زبونش حسابی تحریکش میکرد. منم از فرصت استفاده کردم و رفتم جلوی حانیه تا برام ساک بزنه. شورتمو پایین کشیدم و کیرم مثل فنر جلوی صورتش از جا در رفت. با دستش گرفتش، شروع کرد به ساک زدن برعکس ابوالفضل، کیرمو تا ته میکرد تو دهنش و با زبونش کیرمو تحریک میکرد. به اون صورت و چشمان سبز خوشگلش نگاه میکردم، حسابی کیف میکردم.
وقتی ابوالفضل از حانیه جدا شد و رو کیرش تف انداخت، منم ازش جدا شدم تا صحنه گاییده شدنشو بهتر ببینم. ابوالفضل کیرشو به کس حانیه مالید و آروم فرو کرد توش. حانیه یه ناله کرد، ابوالفضل یه آه عمیق کشید و با دستاش کمر حانیه رو گرفت، شروع کرد آروم تلمبه زدن. کیرش انقدر کلفت بود که تمام کس حانیه رو پر کرده بود. حانیه که دردش گرفته بود، گفت: آروم ابوالفضل، همینطوری!
ابوالفضل: باشه عزیز، دردت گرفت؟ الان عادت میکنی.
یکی دو دقیقه همینطور ادامه داد و بعدش وحشی شد و محکم تلمبه میزد. تخت قدیمی شروع کرد به جیرجیر کردن و صدای شالاپ و شلوپ ضربههایی که به کون هانیه میخورد تو اتاق میپیچید. خیلی حشری شدم، بالاخره اون فانتزی که مدتها بهش فکر میکردم داشت انجام میشد و منم لذت میبردم.
نالههای حانیه بیشتر و بیشتر شد، آروم میگفت: اااای، اااای، اووووم، عااااشقششم، آااااااه…
ابوالفضل: نشنیدم، بلندتر بگو؟ عاشق چی هستی؟هانیه در حالی که صداش با ضربههای ابوالفضل میلرزید: اااهههه، عااااشق اینم، آااای، بکن منوو بکن، منوو جلوی شووهررم جر بددده اوووو…
ابوالفضل، درحالی که مدام قربونصدقه حانیه میرفت، گفت: جون، جووون، ای به چشم، فدات بشم من! دوست داری جلوی شوهرت میکنمت؟ خوشت میاد؟
حانیه: آاااره، آرررره همینجوری منو بکن!
ابوالفضل به من نگاه کرد و گفت: چطوره اوستا، از شاگردت راضی هستی؟ ببین زنت چقدر حال میکنه!
بدجوری حشری شدم، ناخودآگاه دستم رفت سمت کیرم و شروع کردم به مالیدن، گفتم: حالو تو میکنی که زن اوستات زیر دستته! ما که از اوستا شانس نداشتیم، دلش نمیاومد یه لحظه مارو تو کارگاه تنها بذاره بره برینه.
من: حانیه، حانیه جون منو نگاه کن، بکنتو دوست داری؟ خوب میکندت؟
حانیه موهای بهم ریختش و از جلوی صورتش کنار زد و رو به من با ناز گفت: خوووبه، خوب میکنهههه، اوووی، دووسش دارررم
ابوالفضل شروع کرد به در کونی زدن، نفسنفس میزد، عرق از سر و روش میریخت و مثل دیوونهها تلمبه میزد. حانیه تو اون پوزیشن خسته شده بود، یه قوس ناز به کمرش داده بود، صورتشو چسبونده بود به تخت، با دست به ملافه چنگ میزد و ناله میکرد. از بس در کونی خورده بود، باسن سفیدش سرخ شده بود.
دیگه طاقت نیاوردم، ابوالفضل رو کنار زدم، به حانیه گفتم دمر دراز بکشه وخودم رفتم روش، آروم کیرمو گذاشتم تو کسش، تلمبه زدن شروع کردم، کسش حسابی خیس بود، هر چی میگذشت تنگتر میشد. بدنش بدجوری گر گرفته بود، آروم به جلو خم شدم، مشغول بوسیدن شونهها و گردنش شدم، اونم صورتشو یه کم سمت من چرخوند و با هم لب گرفتیم و بعد چند دقیقه پوزیشن عوض کردیم.
رفتم پشت سر حانیه نشستم و حانیه کمی جلوتر به پشت دراز کشید و پاهاشو باز کرد. ابوالفضل با یه دست یکی از پاهای هانیه رو گرفت و با دست دیگه کیرشو لب کس حانیه تنظیم کرد. قبل اینکه فرو کنه بهش چشمک زدم و با دست اشاره کردم که یکم سربهسرش بذاریم. ابوالفضل یه خنده ریز زد و شروع کرد به مالیدن کس حانیه با کیرش و ضربه زدن بهش، ولی داخل نمیذاشت، حانیه کمکم کلافه شد و گفت: هووی منتظر چی هستی؟ بذار تو دیگه!
ابوالفضل با لبخند شیطون گفت: نمیخوام!
حانیه هم خندش گرفت و کف پاشو به صورت ابوالفضل مالید و با انگشت پاش دماغشو کشید و گفت: عه، بازی درنیار، زود باش منو بکن!
ابوالفضل: حالا که اینجوری شد، دست بهت نمیزنم!
حانیه پاشو گذاشت زیر چونه ابوالفضل و آروم صورتشو بالا آورد و گفت: بچه نشو دیگه…
ابوالفضل ابروهاشو بالا داد: نه خیر، راه نداره…
حانیه رو به من کرد و با ناز گفت: مجید، یه چیز بهش بگو، منو نمیکنه!
یه چشمک به ابوالفضل زدم و گفتم: کره خر، در نعمت به روت بازه، ناشکری میکنی! بکن توش لامصبو مگه نمیبینی کیر میخواد!
ابوالفضل خندید گفت: جان بخواه اوستا، سربازتم
رو به حانیه کردم و گفتم: دوست داری از این به بعد بیارمش، سهتایی حال کنیم!
حانیه یه نگاه به ابوالفضل کرد و گفت: نه، حرفگوش نمیده!
ابوالفضل خندید: جدی شد که! قهر نکن جون من، شوخی کردم!
من خندیدم و گفتم: زود باش از دلش دربیار که آخرین بار نشه!
حانیه دستشو به سمت ابوالفضل دراز کرد و گفت: اگه قول بدی پسر خوبی باشی، اینبار میبخشمت.
ابوالفضل آروم پشت دست حانیه رو بوسید: تو جون بخواه! و بعد دوباره یه پای هانیه رو گرفت و دو سه بار بوسید و با دست دیگهش کیرشو فرو کرد تو کس حانیه. شروع کرد تلمبه زدن، هرچی میگذشت ریتمش تندتر و تندتر میشد. کمکم به جلو خم شد و همینطور که تلمبه میزد، حانیه رو بغل کرد و میبوسید. با هر ضربه، کیرش تا ته کس حانیه فرو میکرد. حانیه هم سرشو بغل کرده بود و پاهاشو دور کمر ابوالفضل حلقه زده بود. صدای نالههاش یه لحظه قطع نمیشد و عرق بدنشون زیر نور فانوس برق میزد.
بعد چند دقیقه ابوالفضل از هانیه فاصله گرفت. حانیه یکم خودشو عقب کشید و سرشو گذاشت رو پای من. ابوالفضل اومد نزدیکتر و حانیه رو پهلو چرخوند و پاهاشو جمع کرد و کیرشو کرد تو کس حانیه و شروع کرد تلمبه زدن، منم آروم سر حانیه رو نوازش میکردم و با موهاش بازی میکردم.بعد یه مدت ابوالفضل کیرشو درآورد و گذاشت رو سوراخ کون حانیه، تا خواست فرو کنه حانیه نیمخیز شد و خودشو عقب کشید و گفت: چیکار میکنی؟ از پشت نداریما…
ابوالفضل: آروم میذارم تو، اگه دردت گرفت وایمیستم…
من: گناه داره، امشب تولدشه، باهاش راه بیا!
حانیه با تردید: باشه، همین یه بار.
بعد تو همون حالت قبلی دراز کشید. ابوالفضل کیرشو تفمالی کرد و گذاشت رو سوراخ حانیه. یکی دو بار سعی کرد بذاره تو، ولی حانیه دردش گرفت و گفت وایسا. ولی دفعه آخر ابوالفضل گوش نداد و همین که کیرشو گذاشت رو سوراخ، یه دفعه تا ته فرو کرد تو! حانیه یه لحظه جیغ کشید و با نگاه عصبانی گفت: حرومزادهی آشغال… کثافت!
همینطور که حانیه فحش میداد، ابوالفضل محکم و محکمتر تلمبه میزد و قربونصدقه حانیه میرفت. کمکم حانیه عادت کرد و دردش کمتر شد. ابوالفضل یه دل سیر گاییدش و بعد دوباره پوزیشن عوض کردیم.من دراز کشیدم و حانیه اومد روم. کیرمو با دست تنظیم کرد و روش نشست و شروع کرد به بالا پایین کردن و تکون دادن باسنش. دستمو زیر سرم گذاشتم، با لذت به حانیه و رقص سایهش رو دیوار نگاه میکردم. چند دقیقه که گذشت، نفساش تند و بریده شد، معلوم بود خسته شده. تو همون حالت بهش نزدیک شدم و بغلش کردم و چند بار همدیگه رو بوسیدیم. سرمو گذاشتم بین سینههاش، آروم نوک سینهها رو گاز میگرفتم و میک میزدم. بدنای خیسمون بهم چسبیده بود و نفسهای داغ حانیه صورتمو نوازش میکرد. بوی بدنش که با بوی عرقمون یکی شده بود، شهوتمو بیشتر میکرد.نفس حانیه که جا اومد، دوباره شروع کرد آروم بالا پایین کردن. یه مدت گذشت و پوزیشن عوض کردیم. اینبار حانیه رو کیر ابوالفضل سوار شد. منم رفتم پشت حانیه، با دست به جلو هلش دادم تا همونجور که ابوالفضل زیرشه، تو حالت سگی قرار بگیره. بعد کیرمو گذاشتم تو کونش. ابوالفضل جوری سوراخشو آببندی کرده بود که یه آخم نگفت! بعد هر دو همزمان شروع به تلمبه زدن کردیم، با یه دست کمرشو گرفتم و با دست دیگه بهش درکونی میزدم، نمیدونم اینکه دوتا کیر همزمان تو کس و کونت باشه چه حسی داره، ولی حانیه از خود بیخود شده بود و آروم ناله میکرد، معلوم بود خیلی داره حال میکنه.چند دقیقه که ادامه دادیم نتونستم خودمو نگه دارم و تو کونش ارضا شدم، ولی تلمبه زدنو کمی آرومتر ادامه دادم. برعکس من، صدای نالههای حانیه بلندتر شد و ابوالفضل هم تندتر ضربه میزد، انگار اونا هم نزدیک ارضا شدن بودن. یکم که گذشت، حانیه محکم ابوالفضل رو بغل کرد و ارضا شد. منم کیرمو از کونش درآوردم و جدا شدم، ولی ابوالفضل هنوز سیر نشده بود. حانیه رو چرخوند و به پشت خوابوند و بعد کیرشو گذاشت تو کسش و گاییدنشو ادامه داد. یکی دو دقیقه نشد که آبش اومد و همشو رو شکم حانیه ریخت و ولو شد.حانیه انقدر خسته بود که جون نداشت کاری بکنه. یه دستمال برداشتم و شکمشو تمیز کردم. کل اتاق بوی تند اسپرم گرفته بود. من و ابوالفضل هردو ضعف کرده بودیم. بهش گفتم بره یه چیزی درست کنه. حانیه همونطور لخت، دو تا ملافه کشید رو سرش همونجا رو تخت خوابید.
بعد اینکه غذا خوردیم، من چند تا چوب تو بخاری هیزمی گذاشتم که تا صبح آتیش روشن نگه داره و بعد اینکه یه نخ سیگار با ابوالفضل کشیدیم، هر کدوم یه گوشه خوابیدیم.
اگر دوست داشتین تو کامنت بگین که از تجربههای دیگهای که داشتیم بنویسم.
نوشته: مجید
13 پاسخ به “از ازدواج با عشقم تا کاکولد شدنم”
شاگرد جدید نمیخوای مجید جون؟ xD
چقددد واقعی و شیریننوش جونتون
فقط یک مرد که خودش مفعول باشه زنشو طعمه میزاره تا نفر سوم را راضی کنه که به کون خودش هم دخول کنه
پاک کردن اب دوست پسر خانم خیلی لذت داره
کاربر Ahmadshah4 کیرم تو وجودت که فقط کص میگی و همین یه جمله رو بلدی زیر هر داستانی بگی یک دفعه دیگه کامنت کیریتو ببینم زنده مرده تو با هم یکی میکنم
خوب بود ادامه بده
راستش من متنفرم از خیانت مرد و زن متاهل، ولی به این زنایی که شوهراشون دول موشی و بیغیرتن حق میدم، البته اینا خداوکیلی شیطانو درس میدن، میدونن اگه طلاق بگیرن و گیر یه مرد غیرتی بیوفتن دیگه نمیتونن با هرکسی رابطه برقرار کنن، بنابراین شوهر بیغیرتشون و دودستی میچسبن و در کنارش عشق و حالشونم براه، اونی هم که اینا رو میکنه ناز شستش، با یخورده تلاش بیشتر میتونه مرده رو هم بکنه.
از اونجایی که طلاساز شدی تو رشت دیگه ادامه ندادم.آخه چند نفر تو رشت هست که تک فرزند باشه، یا فرزند اول، پدرش معتاد باشه، شاگرد طلاساز باشه، از اونجا شروع کنه و خودش طلافروشی بزنه…؟یا یکی رو می خوای خراب کنی، یا با یه جستجوی ساده میشه فهمید کی هستی، و کسی اینجوری خودشو ضایع نمیکنه.پس ادامه ندادم.
تو چه کسکشی هستی همه دوستات بچه محلات فهمیدن زنت جندس نگه داشتی
عالی بود حتما یبار با همسرتون انجام بدین
خدا شانس بده خوشبحال ابوالفضل خدا کنه همچین زوجی نصیب ماهم بشه
خودتم کون میدادی بهش دیگه کامل تکمیل میشد ، خم زن جنده میشدی هم کوس کش هم کونی 😂
اسم زنتو بعد این همه وقت نتونستی درست بنویسی، هانیه نه حانیه