آتش زیر یخ (۱)

من سپهرم، ۳۸ سالمه و توی تورنتو زندگی می‌کنم. اینجا با همه‌ی شلوغیش گاهی زیادی ساکت به نظر میاد، مخصوصاً زمستونا که برف همه‌جا رو سفید می‌کنه و آدما تو خودشون غرق می‌شن. چند سالی می‌شد شروین رو می‌شناختم، از وقتی توی یه کافه‌ی ایرانی تو دان‌تاون با هم آشنا شدیم. شروین آدم ساده‌ای بود، همیشه با خنده از کارش توی انبار یه شرکت حمل‌ونقل حرف می‌زد، ولی یه جور بی‌تفاوتی تو وجودش بود که انگار زندگی براش فقط یه چرخه‌ی تکراریه. یه بار که داشت از فائزه حرف می‌زد، گفت: “زنم یه کم زیادی حساسه، ولی خب، دیگه عادت کردم.” من فقط سر تکون دادم، ولی توی دلم فکر کردم فائزه شاید چیزی بیشتر از اینا باشه.
اولین بار که فائزه رو دیدم، یه شب سرد پاییزی بود که شروین دعوتم کرده بود خونه‌شون برای شام. با یه بلوز یقه‌اسکی مشکی و شلوار پارچه‌ای اومده بود سر میز، موهاش رو ساده بسته بود پشت سرش و چشمای قهوه‌ایش زیر نور شمعا یه جور غم قشنگ داشت. وقتی حرف می‌زد، صداش آروم بود، انگار می‌ترسید زیادی بلند بشه. اون شب فقط یه “سلام، خوبی؟” ساده بهم گفت و سریع سرش رو پایین انداخت. حس کردم یه چیزی تو وجودش زندونی شده که خودش نمی‌ذاره بیرون بیاد.
نوروز که رسید، شروین گفت می‌خواد بره ایران مادرش رو ببینه. یه جعبه ابزار از شروین دستم بود نگه داشتم تا وقتی رفت یه بهونه‌ای داشته باشم که برم خونه‌اش فائزه رو ببینم، ولی توی دلم یه حس عجیبی بود، یه فرصت که نمی‌دونستم باید دنبالش برم یا نه.
یه روز بعدازظهر، وقتی برف آروم پشت پنجره می‌بارید، با جعبه‌ی ابزار رفتم سمت خونه‌شون توی نورت‌یورک. زنگ زدم، چند ثانیه طول کشید تا در باز بشه. فائزه با یه لباس خاکستری گشاد و شلوارک پشت در بود. موهاش باز و بهم‌ریخته بود، انگار تازه از خواب بیدار شده باشه. با یه صدای آروم گفت: “سپهر؟ چیزی شده؟” جعبه رو نشون دادم و گفتم: “این واسه شروینه.” سرش رو پایین انداخت و گفت: “آهان… باشه، بیا تو، بیرون سرده.” وقتی راه افتاد سمت آشپزخونه، حس کردم قدماش یه جور تردید داره.
داخل خانه بوی قهوه تازه پیچیده بود، یه رادیوی کوچیک رو کابینت آهنگ قدیمی پخش می‌کرد. نشستم رو مبل، اونم با دو تا ماگ قهوه برگشت. گذاشتشون رو میز و نشست رو صندلی روبه‌روم، انگار نمی‌خواست خیلی نزدیک باشه. گفت: “شروین دیروز زنگ زد، گفت اونجا هوا گرمه.” صداش یه جور غصه داشت. گفتم: “خوش به حالش، اینجا که هنوز زمستونه.” یه لبخند کم‌رنگ زد و گفت: “آره…” بعد ساکت شد و با انگشتاش لبه‌ی ماگش رو لمس کرد.
حرفای معمولی ادامه داشت، از کارش تو یه شرکت حسابداری گفت، اینکه چقدر خسته‌ست و نمی‌تونسته با شروین بره. منم از پروژه‌م تو شرکت مهندسی حرف زدم، ولی هر دو می‌دونستیم این حرفا فقط برای پر کردن سکوت بود. یه لحظه که قهوه‌م رو برداشتم، دستم آروم خورد به شونه‌ش. بدنش یه کم سفت شد، سریع سرش رو پایین انداخت و گفت: “ببخشید…” انگار فکر کرد تقصیر اونه. گفتم: “فائزه، چیزی نیست.” نگاهش یه لحظه بالا اومد، چشماش پر از یه حس عجیب بود، ولی سریع دوباره فرار کرد.
بلند شدم و به بهونه‌ی گذاشتن ماگ تو سینک رفتم نزدیکش. وقتی برگشت، فاصله‌مون کم بود. دستم رو آروم گذاشتم رو کمرش، حس کردم نفسش یه لحظه قطع شد. گفت: “سپهر… این درست نیست…” صداش لرزید، ولی بدنش بهم نزدیک‌تر شد. انگشتام رو آروم روی پوست کمرش کشیدم، گرم بود و نرم. خم شدم و نفس گرمم رو نزدیک گردنش بردم، گفت: “نباید این کارو کنیم…” ولی دستش رو آروم گذاشت رو بازوم، انگار نمی‌تونست خودش رو کامل عقب بکشه.
گفتم: “فائزه، فقط یه لحظه به خودت گوش کن.” سرش رو تکون داد و گفت: “نمی‌دونم… شروین…” صداش پر از گناه بود. شلوار جینش رو با احتیاط باز کردم، قلبم تند می‌زد. شلوارش که افتاد، پاهاش زیر نور کم خونه سفید و نرم به نظر می‌رسید. دستام رو گذاشتم رو رانش، آروم بالا بردم تا لبه‌ی شرتش. نفسش تند شد، گفت: “سپهر، وایسا…” ولی صداش ضعیف بود. دستم رو آروم بردم سمت کوسش، از رو شرت لمسش کردم. گرم و یکم خیس. نگاهش کردم، چشماش رو بسته بود. گفتم: “فائزه، توام می‌خوای، نه؟” سرش رو پایین انداخت و گفت: “نمی‌دونم… گناه داره…”
شرتش رو آروم کشیدم پایین، کوسش برق می‌زد. انگشتام رو آروم رو کوسش کشیدم، خیسیش زیر دستم پخش شد. یه ناله‌ی آروم کشید و گفت: “خدا منو ببخشه…” شلوارم رو درآوردم، کیرم سفت شده بود. نشوندمش رو مبل، سر کیرم رو آروم مالیدم به کوسش. بدنش لرزید، دستش رو گذاشت رو صورتم و گفت: “سپهر، نکن…” ولی پاهاش خودشون باز شدن. آروم کیرم رو فشار دادم توش، تنگ و داغ بود. ناله کرد، دستش رو محکم‌تر فشار داد رو صورتم و گفت: “نباید…” شروع کردم آروم عقب و جلو کردن، کوسش خیس‌تر می‌شد. چند دقیقه بعد، آبم با فشار اومد، کشیدم بیرون و ریختم رو دستمال روی میز و اونم لرزید، ولی اشک تو چشماش جمع شد و گفت: “چرا این کارو کردیم؟”
نفس‌نفس می‌زدیم، عرق رو پیشونیم بود. دستش رو گرفتم و گفتم: “بیا بریم تو اتاق، حرف بزنیم.” سرش رو پایین انداخت و گفت: “باشه…” شلوارک و شورتش رو کشید بالا و رفتیم تو اتاق، تختش بزرگ بود، ملافه‌های سفیدش یه جور بوی تمیزی می‌داد. نشست رو لبه‌ی تخت، لباسش هنوز تنش بود. کنارش نشستم، دستم رو گذاشتم رو دستش. گفت: “سپهر، من شوهر دارم… این کار اشتباه بود.” گفتم: “فائزه، تو فقط یه بار زندگی می‌کنی.” سرش رو پایین نگه داشت، ولی دستش تو دستم موند.
آروم لباسش رو درآوردم، یه تاپ نازک زیرش بود که خط سینه‌هاش رو نشون می‌داد، سوتین نداشت. خم شدم و لبام رو گذاشتم رو گردنش، یه آه ریز کشید و گفت: “نکن…” ولی بدنش یه کم بهم نزدیک‌تر شد. دستم رو بردم زیر تاپش، پوست شکمش گرم بود. انگشتام رو آروم بالا بردم، رسیدم به سینه‌هاش. نوک سینه‌هاش سفت شده بود، آروم لمسشون کردم. ناله کرد، ولی گفت: “شروین…” تاپش رو کامل دراوردم، بدنش زیر نور لامپ یه جور شکننده و زیبا بود. لبام رو گذاشتم رو سینه‌ش، زبونم رو آروم دور نوکش چرخوندم. نفسش تند شد، دستش رو گذاشت رو شونه‌م، انگار نمی‌دونست باید فشار بده یا بکشه.
دستم رو بردم سمت شلوارکش، آروم کشیدمش پایین. شرتش هنوز خیس بود. انگشتام رو آروم کشیدم رو کوسش، بدنش لرزید. گفت: “سپهر، گناهه…” ولی پاهاش خودشون باز شدن. زبونم رو آروم کشیدم رو کوسش، طعمش شور و گرم بود. ناله کرد، دستش رو گذاشت رو سرم و آروم فشار داد، ولی گفت: “نباید…” چند دقیقه همون‌طور ادامه دادم، ناله‌هاش بلندتر شد، بدنش زیر دستم می‌لرزید. بلند شدم، کیرم دوباره سفت شده بود. از پشت گرفتمش، کونش رو آروم بالا بردم. کیرم رو مالیدم به کوسش، خیسیش رو حس کردم. فشار دادم توش، یه آه بلند کشید و گفت: “خدا منو ببخشه…” شروع کردم آروم تلمبه زدن، دستام رو گذاشتم رو کمرش، پوستش عرق کرده بود و داغ.
بعد چند دقیقه، خوابوندمش رو تخت. پاهاش رو باز کردم، کیرم رو دوباره گذاشتم تو کوسش. این بار آروم‌تر رفتم، دستام رو گذاشتم رو شونه‌هاش. ناله کرد، ملافه رو چنگ می‌زد، ولی چشماش پر از اشک بود. گفت: “سپهر، چرا نمی‌تونم جلوتو بگیرم؟” خم شدم و لبام رو گذاشتم رو لباش، نفسش داغ بود و بوی قهوه هنوز تو دهنش حس می‌شد. آروم تلمبه زدم، کوسش خیس و تنگ دور کیرم می‌چرخید. بلندش کردم، نشوندمش رو خودم. کیرم رو از زیر فشار دادم توش، دستام رو گذاشتم رو کونش. شروع کرد آروم بالا و پایین کردن، موهاش رو صورتم می‌افتاد. دستم رو بردم جلو، کوسش رو مالیدم، انگشتم رو رو نقطه‌ی حساسش چرخوندم. ناله‌ش بلند شد، گفت: “سپهر، دیگه نمی‌تونم…” ولی اشک از گوشه‌ی چشمش چکید.
حالتم رو عوض کردم، پاهاش رو گذاشتم رو شونه‌م. کیرم رو عمیق‌تر فشار دادم، تخت زیرمون تکون می‌خورد. عرق از پیشونیم می‌چکید، کوسش خیس‌تر می‌شد. دستم رو گذاشتم رو شکمش، آروم فشار دادم. ناله‌هاش بلندتر شد، بدنش زیر دستم میلرزید. گفت: “نباید… ولی…” سرعت گرفتم، صدای ناله‌هامون با صدای تخت قاطی شده بود. یکم بعد هر دو غرق عرق بودیم، آبم با فشار ریخت توش. اونم با یه ناله‌ی آروم لرزید و افتاد رو تخت، نفس‌نفس می‌زد و اشکاش رو بالش ریخت.
کنارش دراز کشیدم، نفسام هنوز تند بود. گفت: “سپهر، من چه گناهی کردم…” دستش رو گرفتم و گفتم: “فائزه، تو فقط خودت بودی.” سرش رو تکیه داد به سینه‌م، ولی می‌دونستم گناهش قراره تا مدت‌ها باهاش بمونه.

پایان قسمت اول.
اگر دوست داشته باشید داستان رو ادامه میدم.

نوشته: نیم‌سایه

بازدید 11,717

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

11 پاسخ به “آتش زیر یخ (۱)”

  1. شلوارک شد شلوار جینروبروت نشست ولی دستت خورد به شونش جالب بودبا ذکر مثال وتصویر توضیح بده یاد بگیرن

  2. خیلی روان و قابل فهم بود نه از لغات قلمبه استفاده کرده بودی نه از الفاظ رکیک .افرین

  3. یه بار گفتی با دست پس میزنه،،با پا پیش می‌کشه،،،گائیدیمون از بس تکرارش کردی

  4. آخه کدوم کسکشی قهوه رو تو ماگ سرو میکنه دیوس؟ حداقل یبار کافی شاپ برو عقب مونده

  5. همه این گار و تو میکردی ولی میگفتی اون میگفت نکن ولی نزدیکتر می‌شد، می‌گفت گناهه ولی پاهاش باز تر شد بنوعی میخواستی دقیق تمام این اتفاق و به گردن خود فائزه بندازی در حالی که اصلا تو با همین هدف رفتی درب خونه اون . ضمن اینکه شروین دوستت بود چطوری هستید شماها که بخاطر رابطه سکس به دوست خودتون هم خیانت می‌کنید؟ حداقل تقصیر و بگردن زن بیچاره ننداز خب هر کسی باشه توی خونه خودش رفتی یقه اش کردی وا میداد این طبیعی هست .

  6. من الان ترجیح میدم اصلا شوهر دار نباشه یا نگه شوهر داره تا ببرم بیرون کمی تفریح و خرید و سپس یا خونه خودم بیارم یا اگر بخواد خونه خودش بریم قشنگ با احساس لذت سکس کنیم جوری که هم من هم اون با تمام بخش های مختلف از بدن و زمان هر حرکت و هر کلمه از حرفی که زده میشه هر دو لذت ببریم و جوری بکنم و بخورم که بیادش بمونه و یادم بمونه و آخر هم بعدش کمی نوازش و عشق بازی که مزه بعد سکس بهش بچسبه و منم از بوسه ها و لمس و نوازش موهاش و صورتش کیف کنم . سپس اجازه بدهم برای ادامه دار بودن رابطه یا قطع ارتباط خودش سر فرصت تصمیم بگیره و اگر به دلایل شخصی نخواست تکرار شود مثل یگ خاطره قشنگ یادمون بمونه و تمام ولی یک کادو همان ابتدا برایش میگیرم که اگر تکرار نشد یک خاطره دلچسب بصورت خاطره توی ذهنش بشینه . اینطوری بیشتر دوست دارم باشه ولی اینکه بری سراغ زنه که باهاش سکس کنی و بندازی گردنش که خودش خواست بنظرم زیاد قشنگ نباشه .

  7. هی تکرارمی کرد این کارگناه هست بازکص می داد واقعا واقعی بود داستانت، الکسیس هم ازاین شیوه استفاده می کرد باگفتن خدامن روببخشِ به جندگیش می رسید

  8. دمت گرم قلمت عالیه حوب نوشتی هرچندشاید بعضی ها بخاطر خیانت به رفیق دیسلایک بدن ولی اینجا بکن توه وحدومرزی نیست

  9. شلوارک تبدیل شد به شلوار جین دوباره وقتی پوشید شد همون شلوارک لااقل میگفتی شلوارک جین تا باور کنیم البته هیچ کصخلی صبح با شلوارک جین نمی‌خوابه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید