گیوتین (1)

تور سفید جلوی چشمام با برف سنگین شب دست به دست هم داده بودن تا چشم منو از امین دور نگه دان.
-لعنتی پس کجایی؟
کجاس اون پسری که وقت و بی وت جلوی چشمام رزه میرفت.
بغض دوری از امین مثل مار توی گلوم چنبر زده بود.دلم میخواست آب بشم برم زیر برفایی که دور پاهام جمع شدن.ولی حیف آب نبودم.
انگار آسمون هم از وصلت با مهرداد خوشحال بود وگر نه این قدر نقل و نبات رو سرمون نمی پاشید.
دوباره چشمامو تیز می کنم تا شاید امین رو با اون لبخند مسخرش که دیگه داره از یادم میره پیدا کنم ولی انگار امین هنوز به دنیا نیومده.
دلم میخواد چشمامو ببندم و به بدی هاش فک کنم تا شاید دست از سرم بر اره ولی هر بار که چشمامو باز میکنم جلوی چشمام طاهر میشه و با اون لبخند ملیحش زل میزنه تو چشمام.
واسم جالب بود که تمام عمرم رویای مرد رویاهامو بود ولی حالا که رویا نبود کمترین توجهی بهش نداشتم.
چشمامو باز کردم امین رو توی چشمامدیدم. چنگ انداختم دور گردنش و با تمام وجود لبامو انداختم تو لباش تا طعمی که برام غریبه شده بود رودوباره احساس کنم ولی نه این چشمای امین نبود.
چشمای امین غم نهفته ای داشتن.از خودم بدم اومدکه لب به لبای مردی که هیچ علاقه ای بهش نداشتم انداختم.میشد هیجان رو از چشمای مهرداد خوند.
-چیه عزیزم.خیلی ذوق زده ای ؟بذار شب حسابی باهات کار دارم.میخوام ببینم شب هم همچین بوسه ای از لبام می چینی؟
متنفر بودم از آدمایی که به زن فقط به چشم سکس نگاه میکنن.آره درسته من با مهرداد ازدواج نکردم با شهرت و ثروتش ازدواج کرده بودم.
حس میکردم گوشه چشم چپم سرد شده.دوباره پلک روی پلک گذاشتم.نه برای مرور بدی ها .بلکه برای مرور خاطرات شیرین
صدای امین تو گوشم بود:
-دیدی آخرش دزدیدمت.دیدی مال خودم شدی.
با لبخندم حرفشو تایید میکنم
-خدا. من با این پری دریایی کوچولو چکار کنم؟
-هیچی.بذارش توی آکواریم.
هنوز حرفم تموم نشده بود که لباشو قفل شده تو لبام پیدا کردم.لذت بی نهایت وجودمو فر گرفته بود ولی صدای بوق ماشینی که از روبه رو میومد این لذت رو ازم گرفت.
دلم میخواست دوباره لباشو ببوسم ولی از طرفی تر از وداع این دنیایی که امین داشت برام می ساخت جلوم قد علم میکرد.
-میبنی؟حتی راننده ها هم به عشق منو تو حسودی میکنن.طرف نتونست دو دقیقه ترمز کنه کارمون تموم شه.
این حرفش منو به خنده وا داشت و شروع به قه قهه زدن کردم
امین حاجواج مونده بود که به چی میخندم.
همین لحظه بود که صدای باز شدن درب ماشن منو به شب سرد زمستونی برگردوند
-باران.نمیخوای پیاده شی.باران.یخ زدم زود باش سردمه.
دلم نمی خواست از رویای امین بیرون بیا.پاموزمین گذاشتم تا از شر غرغر های مهرداد خلاص بشم.
یاد امین دست ازسرم بر نمی داشت.
پس ازتوقف ماشین.
-خانومی شما اصلا تکون نخور.خودم درو برات باز میکنم
از وی صندلی راننده خم شدتادروبرام باز کنه و هر چی میتونست دست مالیم کرد.
از این کارشش خوشم نیومد ولی وقتی حسک ردم علاقه ای به لمس کردن تن من نداره فقط به چشم شوخی به قضیه نگاه کردم.
-اصلا حالا که اینطور شد دگه دوست دخترت نیستم.
-چرا؟
-چون مثل آدم درو باز نکردی
-حالا ما شدیم گوسفند
-نخیر.من…
-نه دیگه گفتیو دلمو شکستی.
(داشت لجمو در میاورد.من باید قهر میکردم ولی حالا آقا دست پیش گرفته بودن)
-ولی حالا چون تویی میبخشت.
بعد اومد نزدیک و در گوشی بهم گفت:
-درست گفتی من آدم نیستم.من فرشتم.
پیاده شد و در برام باز کرد ولی من زرنگتر از این حرفا بودم.
-نچ.من پیاده نمیشم
ا ا پسره بی پشم و رو همین طور وایساده بود زل زده بود تو چشمام.
-چیه؟چرا اینطوری نگام میکنی ؟مگه جن دیدی؟
-اولا جن نه پری دوما چشمات!!!
-چشمام چی؟
-چشمم کور روم به دیوار فکر کردم چشمات قهوه ایه نگو عسلیه
(دیگه داشت میرفت رو اعصابم ولی بگی نگی خوشم اومده بود)
یه جیغ کوچولو به نشانه ی عتراض زدم و منتظر موندم تا آقا عکس العمل نشون بدن.
ولی امین خیلی خونسرد دستشو دراز کرد سمت پاهام و دستمو تز روی پای راسم بلند کردو بوسیدو گفت:
Let m lift you domenas.
-چی چی ماست؟!
-وای چه…

  • چه چی؟
    -چه لوس.میگم اجازه میدید همراهیتون کنم سرورم.
    -حالا چون پسر خوبی هستی باشه.
    خیلی ریلکس صبر کرد تا از ماشن پیاده شم ولی یهو دستو گرفت و کشید سمت خوش و منو انداخت تو بغلش و با پشت پا درو بست و در حالی که میدوید:
    -دیدی دزدیدمت.

دوباره صدای پیچ خوردن کلید منو به دنیایی که مهرداد ساخته بود بر گردوند.
-باران چته امشب.میخوای بریم دکتر؟
-نه عزیزم خوبم.

امین در حالی که با یک دستش منو محکم نگه داشته بود با دست دیگش کلید برق رو فشار داد و همه جا از ظلمت به روشنایی رسید.لپشو از لپم جدا کرد و گفت:
-چیزی واسه خوردن نداریم .شرمنده.
مکثی کرد و در ادامه گفت:
-جز لبای پری کوچولو.
و شروع به لب گرفتن کرد.
نمیدونم چطوری ولی داشت بازیم میداد.زبونشو زیر زبونم قلاب میکرد و با لباش زبونمو بازی میداد.
حسی توام با انفجاز .برخرد نفس های گرمش به صورتم بیشتر حشریم میکرد.دلم میخواست بیشتر بهش نزدیک بشم.
تازه به اوج رسیده بودم که امین لباشو ازم گرفت و با یه بوسه ی کوچولو به لب دادن خاتمه داد.
نمی دونم چرا ولی این کارش باعث میشد مشتاق تربشم.
در حالی که دستشو روی سرم تکون می داد دستشو کرد بین موهای جلوی سرمو باپشت دست روسریمواز سرم پس زد.
توی گوشم فوت کرد و آروم گفت: گرد و خاک نداشته باشه و مشغول به زبون بازی با لاله ی گوشم شد.
رفتم تو فکر…یکم که به نقش وجودی خودم فکر کردم به این نتیجه ریدم که مثل عروسک بچگیام فقط یه وسیلم.
دستمو گذاشتم روی سینه ی امین و هلش دادم عقب.
-نه.من آمادگیشو ندارم.
ترس از سکس تو وجودم شعله میکشید.
امین قیافه ی حاجواج به خودش گرفت و با لبایی که حالت غنچه به خودشون داشتن و با ابرو های بالازده زل زد تو چشمام.
-ضد حال زدیا.تازه به جاهای باریک…
-امین یکم جدی باش.من الان آمادگشیو ندارم.نمی تونم …
دستشو گذاشت رو دهنم و گفت:
-باشه ولی باید قول بدی هر وقت آمادگیشو داشتی دریغ نکنی.
با این که ته دلم میخواستم کیر لامصبشو تا دسته بکنه تو کونم ولی نمی تونستم ترسی که وجود درونمو میسوزوند نادیده بگیرم.

-باران .چرا نشستی گوشه ی تخت!تو فکر چی هستی .نترس درد نداره.کاری کنم که تا عمر داری شب زفافت یادت بمونه…
-مهرداد.
-جانم؟
اینو در حالی میگفت که زیپ لباس عروسمو رو از پشت باز میکرد.
-اگه بگم امشب آمادگیشو ندارم.چکار میکنی؟
-چی؟دیونه شدی؟خب تو که آمادگی نداری غلط کردی ازدواج کردی!
واقعا عجیب بود که شب اولی که قراره زیر یک سقف باشیم همچین حرفایی از دهن مهرداد بشنوم.
با دستش محکم بازوی راستمو گرفت و سعی کرد لباس عروس رو از تنم در بیاره.
-مهرداد.خواهش میکنم.میشه چند کلمه حف بزنیم.
-نه.باران یا همین الان لخت میشی یا من میدونم و تو.
-اصلا نمیخوام با شری مثل تو بخوابم
-توغلط میکنی نمیخوای.مگه دست توه؟
بازومو از تو دستش بیرون کشیدم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم ولی چرخش دست مهرداد بالای سرم برق رو از سرم پروند.

درد عجیبی مثل سیاهچاله مغزمو به آتیش می کشه.سعی میکنم دست راستمو به سرم نزدیک کنم ولی سوزش عجیی دست راستمو ازم میدزده.نگاهمو که به دستم میرسونم سری فلزی سرنگ وحشت رو به چشمام رمیگردونه.
خدایا من کجام؟ چه بلایی سرم اومده و …
درد عجیبی از فرق سرم تا نوک پیشونیمو به هم وصل میکنه.
توی ذهنم دنبال گذشته ی گم شدم می گردم.
آخرین چیزی که به یاد میارم چرخش دست مهرداد بالای سرمه.
مادرم وارد اتاق میشه.چشمش که بهم می افته میزنه زیر گریه.
-خدا دستشو بشکنه.خدا علیلش کنه که شب اول عروسی تورو به این وضع انداخت
خوشحالی دیدن مادرم رو ا یه لبخند کوچیک براز میکنم.
-مامان میشه یه لیوان آب بهم بدی؟دخترت تشنشه ها.
-چشم عزیزم.
یه لیوان آب برام میریزه و دستشو میکنه پشت سرم تا سرمو بالا بیاره ولی…
-آخ …سرم خیلی درد میکنه
مادرم نصف لیوان آب رو روی سینم خالی میکنه و در حالی که لیوان رو روی میزه میذاره میره سراغ دکتر.
چند ثانیه سکوت گذشته هارو به یادم میاره
-میگن تازه عروسی؟
هم اتاقیم که روی تخت بغلی دراز کشیده میپرسه
-ای کاش نبودم.
-دکتر میگفت اگه دو سانت اونطرف تر میخورد ضربه مغزی میشدی!خیلی شانس اوردی.
یه نیش خند میزنم و میگم:
-شانس!زندگی الانم بهتر از مردن نیست.
دکتر با مادرم وارد اتاق میشن:
-دکتر میگه سرش درد میکنه.
-چیزی نیست خانم.طبیعیه.ضربه ی سختی به سرش خورده.
-چطوری عروس خانم.
-شما دکترید من بگم چطورم؟
دستشو میگیره جلوی چشمام و در حالی که عدد دورو نشون میده میگه:
-دخترم این چندتاس؟؟؟

با این حرفش یه خاطره ی قیدیمی توی ذهنم تازه میشه.
-دختر این چند تاس؟…باران…باران
-شونزده تا…نه سی دوتا
-دیوونه حداقل یه چیزی بگو که با عقل جور در بیاد.آخه من کجا سی دوتا انگشت دارم!
درحالی که رو به مادرم میکنه:
-عمه خانم دخترت حالش خوبه خوبه. از منم سالم تره .فقط هوای مهرداد هوشو از سرش برده.
-مهرداد.راستی مامان راست گفتی مهرداد اومده خواستگاری من!
-مگه مامانت با تو شوخی داره.
-آخه…
_آخه چی؟…مثلا باید بره خواستگاری خانم بزه.
مغزم نمیتونست درک کنه کسی رو که همیشه توی فیلما میدیدم. پوسترشو به دیوار اتاقم میزدم قراره شب خواستگایم نقش دوماد رو بازی کنه.
-پاشو جمع کن خودتو.پس فردا میان خونتون.منم باید تو مجلس باشما.
-نخیر شما به محسن جونت برس.
-صبر کن وقتی محسن یگانه اومد خواستگاریم اون موقع خدمتت میرسم.
مادرم در حالی که با لیوان آب قند به سمتم میومد:
-…اوهو…این دوتارو.مگه میخواین کلکسیون هنرمندان تو فامیل راهبندازین
-چرا که نه عمه خانم
-بیا مادر بخور برا فشارت خوبه.
مثل برق از روی مبل بلند میشم
-راستی مامان من فردا چی بپوشم؟!
-اولا فردا نه پس فردا دوما من یه لباس کار دارم فیت خودت میدم اونو بپوش.
-ا ستاره شوخی نکن دیگه.

صدای بشکن زدن دکتر خیالو به جسمم میرسونه
-دخترم…با تو ام… این چندتاس؟
-بله آقای دکتر…سی دوتا…نه شونزده تا …نه همش دوتاس
-خانم از نر من دخترتون مرخصه . فقط چندتا آزمایش مینویسم انجامش ضرری نداره.
مادرم به همراه آقای دکتر از اتاق میرن بیرون.
-میگن طرفت مهرداد فروغیه
-ای کاش نبود.
-حتما خیلی ذوق زده ودی که شب اول عروسی…
-خانم لطفا خفه شو…لطفا خفه شو…
-همه ی نسل سومی ها مثل همید…یک دنده و کلاش.
از پشت در صدای پدرمو میشنوم که با مادرم داره حرف میزنه:
-دختر بزرگ نکردم که بدمش دست این مرتیکه کلاش تا…
-آروم مرد.دخترمون میشنوه.
-این حرفه آخرمه تا طلاقشو نگیرم ول کن نیستم.
از لای در چشمم به پوتین سربازی که جلوی در کشیک وایساده می افته…
دوباره ترس چشمامو پر میکنه.
-مامان…مامان…من چه کار کردم.پلیس اینجا چکار میکنه؟
-هیچی دخترم.فقط واسه خاطر خبر نگاراس.به خاطر مرداد از دیشب امونمونو بریدن.
اسم مهرداد که به گوشم میرسه انگار برق سه فاز از چپ تا راست سرمو به هم وصل میکنه.
-آخ سرم
پرستار یه آرام بخش بهم تزریق میکنه.بعد از چند دقیقه چشمام سنگین میشه و…

سردی دوتا دست رو روی چشمام حس میکنم.
-پاشو تنبل…پاشو دکترا میگن مرخصی
-ستاره…کی اومدی؟
-خانوما باش…سه ساعته بالا سرت منتظرم…چقد میخوابی؟!
در حالی که با دستام دستاشو از روی چشمام بر میدارم میگم:
-کی سرمو باز کردن
-عجب آدمیه ها…من که اومدم اصلا سرم تو دستت نبود.
در حالی که به سمت چوب لباسی میره.
-پاشو…که یه لشکر خبرنگار جلوی در بیمارستان منتظرتن.
-چی؟
-دختر کولاک کردی…جامعه ی هنری رو ریختی بهم.
در حالی که از روی تختم پایین میومدم:
-بدو درو ببند میخوام لباس عوض کنم.

  • چشم پری کوچولو شما امر کنید.
    اسم پری کوچولو که میاد یاد امین می افتم.شلواری که توی دستم بود از دستم می افته.
    دلم برا امین غشو ضعف میره.حداقلش اینه که یه هدف واسه زنده موندن پیدا کردم.

-شما از این که یک پری رویایی هستید چه احساسی دارید؟
-هیچی فقط میخوام کله این آدم زبون نفهم که جلوم وایساده رو بکنم.
-قبلا هم عرض کردم . اینجانب آدم نیستم فرشته ام.

  • ا…امین میشه از تریپ خبر نگاری بیای پایین؟
    -نچ آخه خیلی خفنه!
    -میای پایین یا بیارمت .
    -بیارم
    دستامو می اندازم دور گردنش و با تمام وجود لب به لباش میچسبونم و شروع میکنم به مکیدن.
    دوباره حس انفجار.
    دلم می خاست امین بخشی از وجودم بود تا هر وقت تنها شدم تنهاییم رو پر کنه.
    به خودم که اومدم احساس سبکی میکردم.زمین زیر پاهام گم شده بود. پاهای امین بود که منو سر پا نگه میداشت.
    بلاخره یه تکیه گاه پیدا کرده بودم.یه مرد توی آغوشم داشتم…نه…نه…یه مرد منو توی آغوشش گرفته بود.

صدای فلاشرهای دور بین عکاسی
-خانم.خانم…درسته که شما نامزد آقای فروغی بودید؟

  • خانم…اونشب چه اتفاقی براتون افتاد؟
    -آقای فروغی گفته دامنتون زیر پاتون گیر کرده و توی راه پله کله پا شدید.درسته؟.
    خودم هم نمی دونستم چه اتفاقی برام افتاده.فقط میدونستم که مهرداد دیگه برای من مرده بود.
    اگه اسمش سر زبون هفتاد میلیون ایرانی چرخ میزد من حتی حاضر نبودم اسمشو به زبون بیارم.
    در حالی که روی صندلی ماشین مینشستم گفتم:…نمی دونم…نمی دونم…نمی دونم.

در حالی که زبونمو به زبون امین گره میزدم گرمای تختو از پشت کمرم احساس کردم و با یه بوسه ی صدادار از آغوش امین جدا شدم و لبخند زدم.

ای کاش همه ی خبر نگارا مثل امین سوال می پرسیدن.ا
ی کاش میشد جواب همشونا مثل امین داد…
<<-لطفا از تریپ خبر نگاری بیا پایین>>
لبخند بین لبام قندیل بسته بود.
ستاره که روی صندلی عقب کنارم نشسته بود دستشو دور کمرم حلقه کرد و پرسید:
-به چی میخندی سوپر استار!

-هیچی.امین اگه من نبودم تو چکار میکردی؟
-ا…اونوقت میرفتم تمام اقیانوس آرامو وجب به وجب دنبالت می گشتم پری کوچولو.
-امین…چقدر دوسم داری؟
-هیچی…نه یه ذره…نه دو ذره…نه سه ذره…
و در حالی که تیشرتشو از تنش در می اورد
-خودت ادامشو بگیر ببین چندتا ذره میشه.مگه من بیکارم واست بشمارم.
احساس میکردم از ته قلبم امینو پرستش میکنم…ولی آخه چطور میتونستم بهش بگم قراره با یه سوپر استار برم زیر یه سقف.
گرمای لبهای امین رو روی گردنم حس میکنم.
-امین یه چیز بگم؟
-هممممممممممممم…ممممممممممگوووووووووووو
بعد لباشو از گردنم جدا کرد
-تو بگو بعدش منم یه چیزی بهت میگم.

  • نه اول تو بگو.
    -باشه بیا…چیییییییییییییییییییز.
    -بی مزه…اگه یه روز واسه من…پری کوچولوت…به خواستگار سوپر استار بیاد چهکار میکنی؟؟؟
    -هیچ کار…عمرا بیاد.
    -نه جدی گفتم.چکار میکنی؟
    -اممممممممم…میرم میمیرم
    دستشو انداخت دور کمرم و منو نشوند و در حالی که دکمه های مانتومو باز میکرد گفت:
    -نه اول یه بوست میکنم بعد میرم میمیرم.
    -چطوری میمیری.؟
    -چشم سفید…تو مردنم ولم نمیکنی؟
    -ا… بگو دیگه
    -میرم یه گوشه میشینم انقدر گریه میکنم تا بمیرم.
    -پس یه بوسم بکن بعد برو یه گوشه بشین گریه کن…
    -چی؟
    -سوپر استاره اومده.مهرداد فروغی
    -شوخی میکنی!!
    -نه جون امین راست میگم .جواب منم مثبته
    لبخند روی لباش بین دندوناش پودر شد .چشمای گردش نیمه جون شد.دستاشو از روی آخرین دکمه ی مانتوم برداشت و روی تنه ی نیمه لختش گذاشت. با دست چپش تی شرتشو برداشت و از اتاقم رفت بیرون.
    خاستم برم دنبالش ولی کار عاقلانه این بود که بذارم به کمک تنهایی خودش موضوع رو حل کنه.

-دختر دختر. با تو ام . کجایی . به چی میخندی؟
یه اه بلند کشیدم و در حالی که لبخندو مثل بخارای روی شیشه پاک میکردم گفتم:
-یه امید داشتم که اونم خودم با دستای خودم کشتمش…

ادامه …

نوشته: شهید

بازدید 17,709

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

55 پاسخ به “گیوتین (1)”

  1. با سلام خدمت تمامی دوستان خوبم.اول از همه هزار تا تشکر به خاطر این که داستانمو تا آخر خوندید و هزارو یک تشکر از ادمین عزیز که لطف نمودند و داستان رو آپ کردند وبازم تشکر از هیوای عزیز به خاطر راهنمایی هاشو در ادامه گله از ادمین عزیز که چرا نسخه ی ویرایش جدیدی رو که براشون فرستادم آپ نکردن و چرا داستانی که در دو قسمت مجزا بهشون دادم رو با یه سری تغییر جزیی به هم متصل کردن و در یک قسمت آپ کردن و گله دیگر این که چرا اسمایی که در نظر گرفتمو خلاصه کردن (گیوتین1(شب سرد زمستانی)-گیوتین2(سوپر استار)

  2. خسته نباشیدستت درد نکنه بعد از مدت ها یک داستان خوب آپ شد بالاخرهبیصبرانه منتظر ادامه داستان هستمموفق باشی . شهید جان

  3. رها جان نظرات شما و وقتی که شما واسه خوندن میذارید جلوی زحمتی که ما میکشیم هیچه. ادامشم اگه خدا بخواد و ادمین عزیز لطف کنن تا آخر هفته حتما آپ میکنم

  4. دکستر عزیز ممنون که با لحن طنزت ایرادامو بهم میگی تا قسمتای بعد رو زیباتر بنویسم.والا خودمم نمیدونم.یه روز زد به سرم عضو شم دیدم تلویزیون گفت شهید منم نوشتم شهید بعدشم چون حال نداشتم عوضش کنم همین موند ولی اگه جایی twhitebatدیدی بدون همون شهید خودتونه.

  5. دوستانی که نسخه ی ویرایش جدید قسمت 1و2 گیوتین رو میخوان بهم پیام خصوصی بدن.مرسی

  6. شهید عزیزممنون از لطفی که بمن داشتی. قبلا یه بار رو داستان زیبات نظر دادم ولی الان که فهمیدم قسمت دومش هم آپ شده میخوام سر فرصت و با دقت بخونم بعد نظر کلی راجع به دو قسمت میدم.فعلا…

  7. شهيد جان چون جواب كامنتارو دادي؛ داستانتو خوندم :)اون كامنت اوليمم بخاطر دوم شدن گذاشتم!حالا هم شما بايد بخاطر دوم شدنم بهم تبريك بگي :-Dداستانت قشنگ بود و آدمو به خوندن ادامش راغب ميكرد اما غلط املايي و نگارشي زياد داشت كه آدمو از خوندن ادامش منصرف ميكرد!!! كه البته خودتم گفتي :)اگه نسخه ي اديت شده ي داستانتو دوباره واسه ادمين ارسال كردي، پس طبيعيه كه اونو چاپ نكنه؛ چون وقت اين كارو ندارهاگه بعد ازين كه داستانتو ارسال كردي و متوجه شدي كه داستان ايرادايي داره، ميتوني خودت اديتش كني، به اين نحو كه:ميري تو قسمت “ارسال داستان”بعد “ارسال هاي قبلي خود را ببينيد”بعد ازونجا ليست داستانايي رو كه فرستادي ميبيني و هركدومو كه خواستي ميتوني اديت كنيمن خودم يه داستانيو(مال كفتار) 1 ساعت قبل از چاپ شدنش اديت كردم و وقتي كه چاپ شد، نسخه اديت شدش بوداينم از آموزش اديت كردن داستان!خب از داستان دور نشيم؛تو داستانت زيادي ميپريدي به گذشته و همين، يكم خواننده رو گيج ميكرد(شايدم من گيجم و بقيه رو مثه خودم ميپندارم!)راستي تو اشتباهاي نگارشيت اين يكي خيلي جالب بود:” پسره بی ‘پشم’ و رو همین طور وایساده بود زل زده بود تو چشام”آخه مگه طرف گوسفنده كه پشم داشته باشه؟ :-Dدركل جا داري بهتر بشي و منتظر ادامش هستم؛ ولي زود آپش كن تا فراموش نشه ;-)دماغتون چاق بمونه٪

  8. “والا خودمم نمیدونم.یه روز زد به سرم عضو شم دیدم تلویزیون گفت شهید منم نوشتم شهید”شهيد جان خيلي سعي كردم هيچي نگم ولي طاقتم نگرفت :-Dچون تلوزیون گفت شهيد توم اسمتو گذاشتي شهيد؟يعني اگه تلویزیون اون لحظه درمورد مسئله خود ادراري در كودكان صحبت ميكرد كاربريتو ميذاشتي…بيخيال 😀

  9. داداش خودمم که میخوندم خندم گرفت مخصوصا از همون سمت و این قسنترفتم تو فکر…یکم که به نقش وجودی خودم فکر کردم به این نتیجه ریدم که مثل عروسک بچگیام فقط یه وسیلم.

  10. خانم/آقای نویسندهداستانتوبایه پاکت سیگارخوندمخیلی واسم دردآورهعالی بودخیلی وقته دست به قلم نشدم و اصلا دوست نداشتم سکسی بنویسمیکی دوباروسوسه شده بودم اماتوبااین داستان خوبت شدیدتحریکم کردیخسته نباشی

  11. خانم/آقای نویسندهداستانتوبایه پاکت سیگارخوندمخیلی واسم دردآورهعالی بودخیلی وقته دست به قلم نشدم و اصلا دوست نداشتم سکسی بنویسمیکی دوباروسوسه شده بودم اماتوبااین داستان خوبت شدیدتحریکم کردیخسته نباشی

  12. داداش شرمنده من داستان رو مستقیم واسه ادمین فرستادم تو لیست انتظار نذاشتم که بتونم ادیتش کنم ولی اگه ادمین اجازه بده نسخه ی جدید ویرایش شدشو تو نظرات میذارم

  13. بچه ها میشه یکم کمکم کنیدالان نیم ساعته تو نقطه شروع قسمت سوم موندم:اولش اینوری شروع میشه:امین داره خواب سکس با بارانو میبینهاین شروع سکسه بالا نمیاد.سکسشون رو از کجا شروع کنم؟؟؟؟!!!چطوری شروع کنم؟؟؟؟؟؟؟!!!دوستان من تا حالا تجربه ی سکس نداشتم.مخصوصا سکس عاشقانه.همون طور که دیدید تو قسمت های یک و دو دوجا از سکس فرار کردم

  14. خیییییییییییلی قشنگ بود. احتیاجی به تجزیه و تحلیل نداره(امروز ستاد تعطیله)

  15. محسن جان نكش؛ سيگار خوب نيستترياك بكش كه يه ماده ي گياهي و بدون ضرره :-Dامين جان نسخه ويرايش شدشو بذار تو نظرات؛ ادمين با من ;-)ولي خيليا اول داستانو ميخونن بعد كامنتارو؛ درنتيجه اگه بذاريش تو نظرات، پاي داستانت شولوخ ميشه!پس نذار 😀

  16. داستانتو دوست داشتم حتي با همه ي اون غلطهاي املايي,حتى باهمه اون تلخيش مرسي منتظر بقيشم

  17. سپیده جان یه سری به نظراتم بزن.به پیر اینا غلط املایی نیست.اشکال تایپیه.از شما که خودت دست به قلم میشی و استاد دانشگاهی انتظار نداشتم.اگه بشه نسخه ویرایش شدشو جایگزینش کنم خیلی خوب میشه.اونوقت اینقد تو سرم نمیزنید

  18. دادا واسه منی که بزرگترین آرزوم مرگه دیگه چیزی مهم نیسپارساجان به تومیگن رفیق خوب

  19. دادا محسن راه های دیگه ای هم واسه خودکشی هست.اعتیاد تنها راه نیست.قلمتو به دست بگیر و بیا میخوام ترکت بدم هاها

  20. مرسی شهید جان عالی بود؛کاش ادمین محترم داستانای ما رو هم چاپ کنه؛شاید باید ??? ولش کن؛ ایشالا نوبت منم میشه فقط امیدوارم چاپ شد نظر یادتون نره؛قسمت بعدیشو رودتد بنویس ولی سعی کن زیاد واسه بخش سکسیش خودتو اذیت نکنی و بزرگش نکنی که داستان زیبات لوس نشه؛مرسی؛

  21. دادا شهید گلی به گوشه جمالت…خیلی خوشمرام هستی…قبلا یه بار نیمه داستانتو خونده بودم…قشنگ بود …بازم بنویس…دوست عزیز” اینی که مینویسی داستانه…فیلمنامه نیست…خیلی زیاد فلاش بک داری…خواننده سرگردان میشه…در ضمن زیاد برا سکسی سازی زور نزن…از تمام در و دیوار این سایت ،سکس اویزونه تو نگران سکسش نباش…خوندنش با من…

  22. از اونجا که اهل شوخیم و داستان طنزم میخونم زیاد با داستانت غم انگیز حال نمیکنم !شهید جان رفتی بهشت ما رو هم فراموش نکن !

  23. مرسی پیرفرزانه.راستش من اول داستان رو مثل فیلم تو ذهنم میسازم بعد به زبان نوشتاری ترجمش میکنم.نظرم اینه که خواننده بتونه داستان رو مثل فیلم ببینه تا راحت تر توش غرق بشه.خدا رو چه دیدی شاید یکی از کارگردانای این مملکت که نه اون مملکت زد تو خالو فیلم داستان مارم ساخت.ایشالا وقتی قسمت سوم رو خوندید میفهمید که هدفم از سکس اولش چی بوده.

  24. دکستر جان نمیدونم داستان طنز از ماست که بر ماست من تو سایت آپ شده یا نه ولی اگه شده و خوندیش یه نظری در موردش بده:اون موقعها اسمم تنها ترین تنها بود.

  25. پليس بزرگراه داداش گلم یه پیشنهاد توووپ میدم بهتبرو اسمتو بزار کبری 11بیشتر بهت میاد. هه هه

  26. قرار بود یه مدت زیر داستانها کامنت نذاریم این یکی رو واقعا” دلم نیومد .دوست عزیز فوق العاده بود اما فلاش بک زیاد داشتی.بعضی جاهاش یه کمی گیج کننده میشد.راستی این که جواب کامنتها رو میدی خیلی ایده جالبیه.پیروز باشی.

  27. شهید ،بسیار زیبا نوشتی ،من خیلی کم نظر میدم اما خیلی خوشحالم که کسانی مثل شما وبانو سپیده تو این سایت قلمی به این زیبایی دارند،حالا که نام زیبای شهیدو انتخاب کردی ، با قلمت به جای خون بتونی غسل عاشقی بگیری،هر چند که گفتی تجربه ی سکس با عشقو نداشتی،اما این احساس زیبات فقط از یه روح عاشق سرچشمه میگیره،منتظر ادامه ی داستان تو و بانو سپیده ام

  28. خیلی زیبا بود حتی با تمام غمی که داشتنذار غمناک تمون بشه مردم ما همینجوری توی غم و غصه هستن…

  29. اگه جربزه شو داری بزم بنویسشوخی کردم داستان جالبی بود فقط کمی گیج کننده بودامیدوارم بقیه داستان زود تر آپ بشه

  30. رمینای عزیز مرسی که یرادمو گرفتی.رضا جان والا دلم میخواد سکسی بنویسم که تو یاد همه بمونه.نه سکسی که فقط به درد سیخ کردن جسم بخوره.سکسی که روح رو از جا بکنه

  31. واقعا از بعضی از دوستان دلگیرم.من دیشب با 10 تا رای نمره ی صد رو داشتم ولی حالا با 12تا رای نمرم شده 86دوست عزیز با این کارت فقط حق آپلود داستان رو از من گرفتی یعنی داستانم دیگه اجازه ی چاپ خارج از نوبت رو نداره.یعنی ادامشو سه ماه دیگه میتونید بخونید.اگه داستانم واقعا ارزش خوندن نداره باشه.شما رو میسپارم به خدا

  32. لذت عجیبیه نه!مطمینم چشیدی.چیز خاصی نمیتونم بگم. سوژه بسیار عالیه و جای کار داره. توهم دختر قضیه عینیت خاصی به داستان میده. نگارشت عالیه ولی قبلا هم گفتم وقتی داری همچین موضوعی رو مینویسی باید خیلی دقت کنی. کاراکتر اصلی بین حال و گذشته غرق شده ولی همچین طرز نوشتنی به این اسونیا که نوشتی نیست. میتونم تشبیه ش کنم به حرکت روی یه دیوار باریک که هرلحظه ممکنه به یه طرف پرت بشی. اگه میخوای خوب در بیاد باید تعادل رو نگه داری. تعادل بین دوکفه ترازو یا تعادل بین گذشته و حال…یه جاهایی از داستان تو ذهنت روایت میشه ولی چون نتونستی خوب توضیح بدی ناقص درمیاد. باید بیشتر روش کار کنی. سعی کن بعد از اینکه قسمت بعدیو نوشتی و ویرایش کامل شد٬ در اخرین مرحله یه بار دیگه با نگاهی بخونیش که انگار این اتفاقا برای تو نیفتاده بعدش میفهمی که یه جاهایی از داستان گنگه. معلوم نیست حرفی یا دیالوگی مال کدوم شخصیت داستانه.شخصیتا خوب پردازش نشده. یه سری افکار به مغزت هجوم میاره که نمیتونی مرتبشون کنی. یه جاهایی شلخته کاری میکنی و معلوم نیست داری کجای قصه رو روایت میکنی…پیشنهادم اینه که متنو قبل از منتشر کردن یه بار دیگه بخونی و ابهاماتی رو که گفتم رفع کنی. نوشته تو دوست دارم حیفم میاد اونجوری که حقشه منتشر نشه.یه مورچه وقتی داره روی توپ بزرگی قدم میزنه نمیدونه در اصل الان روی چیه… شاید فکر کنه یه تخته سنگه یا مبل یا دیوار یا… ولی یه مورچه دیگه از دور روی یه دیوار وقتی مورچه اولی رو نیگا میکنه میتونه بفهمه که یه مورچه داره روی یه قسمت از یه توپ راه میره!!!مثال واضحیه. امیدوارم بفهمی چی گفتم.موید بمانی!

  33. دوست عزیز داستانت بد نبود. ازین جهت که میتونست خیلی بهتر باشه. از نگارشت معلومه که با نوشتن اشنایی داری. توی جوابهایی که دادی گفتی که قبل از نوشتن داستان رو مثل فیلم پردازش میکنی. این همون کاریه که من هم قبل از نوشتن انجام میدم. اما باید بدونی اون چیزی که توی ذهنت بود با اونچیزی که روی کاغذ اوردی خیلی فرق داشت. به قول دوستمون خوب نتوستی اون چیزی که توی ذهنت بود رو به خواننده منتقل کنی. فلاش بک هات ـ البته اگه بشه اسمش رو اینجا فلاش بک بذاریم ـ خیلی ناگهانی و بعضا بی مورد بود. خواننده رو همزمان با دو سوژه درگیر کردی که ارتباط برقرار کردن باهاش سخت بود. شخصیت های داستانت به خوبی معرفی نشدن و فقط به سوپراستار بودن یکیشون بسنده کردی. به نظرم برای قسمت دوم یه مقدار ملموس تر بنویس تا خواننده بهتر بتونه باهاش ارتباط برقرار کنه. فکر کنم این همون موردیه که دلیل پایین بودن امتیاز داستانت تا به اینجا بوده. اگه میخوای داستانی بنویسی که مورد پسند خواننده قرار بگیره سعی کن خودت رو به جای اون قرار بدی نه اینکه سعی کنی خواننده رو به جای خودت بذاری…

  34. manyknm44 عزیز فکر کنم شما همون هیوا باشی.اگه میشه لطفا با ویرایش یه قسمت از داستانم بهم بفهمون باید چکار کنم.راستش این اولین داستانی بود که به طور جدی نوشتم و تجربه ی قبلی نداشتم.

  35. اوین عزیزبرای امتیاز زیاد دلگیر نشو. اگه دقت کنی امتیاز داستان من ۹۴ بود ولی همینطور که گفتی با دوتا امتیاز ۱ اومد پایین.اول اینکه ده داستان برتری که تو لیست قرار دارن بدون نوبت منتشر میشن پس اگه اول هم نباشه نگران نشودوم اینکه قبلا هم این اتفاق افتاده و اینبار من خیلی دقت کردم که ببینم کار کیه چون یه جورایی امتیازو(قبلا هم گفتم دیگه برام مهم نیست)بررسی کردم و به نتایجی رسیدم.خطاب به اون یک نفرواقعا با اینکارا نمیتونی ارزش داستانی رو پایین بیاری دوست عزیز. داستانی که خوب باشه خوبه. مهم اینه که کامنتای پای داستان چی میگن.

  36. نیگا خداوکیلی تا 5 دقیقه پیش 88 بودم با 15 تا رای حالا 83.8 با 16 تا رایبه هر چی اعتقاد داری نکن داداش.بذار من 3 و 4 و 5 این داستانو آپ کنم بعد بیا هر کار دلت خواست بکن.

  37. شهید عزیزببخشید چون اسمت رو نمیدونم مجبورم به نام کاربریت صدات کنم. اگه واقعا میخوای بدونی که برای نوشتن یک داستان خوب و مخاطب پسند باید چیکار کنی لازم نیست کار خاصی انجام بدی. فقط کافیه نگاهی به داستانهای برتر ماه بندازی و چندتا داستان خوب بخونی. زیاد هم به بالا و پایین شدن این لیست کاری نداشته باش. درسته که داستان خوبی نوشتی ولی توقع زیادیه که بخوای در همین بدو ورودت به عنوان یک نویسنده ی تازه کار، داستانت جایگاه خودش رو در همون سطح حفظ کنه. اگه نگاهی به تعداد رای های اخذ شده ی داستانهای دیگه بندازی و مقایسه کنی با داستان خودت متوجه میشی که با توجه به تعداد بازدیدکننده ها و همینطور نفراتی که بهش رای دادن نمره خوبی کسب کردی. حالا ممکنه یه نفر هم این وسط شینطنتی کرده باشه ولی فکر نکنم اونقدر تاثیری روی امتیاز داستانت گذاشته باشه. سعی کن با کسب تجربه چه در نوشتن و چه در ویرایش و ارسال داستان در اینده مشکلات پیش اومده رو برطرف کنی. مشکلاتی که همه ی نویسنده های این سایت یه جوری باهاش دست به گریبان بودن…

  38. جناب کفتا ر پیر که فقط 9 ساعت و خورده ای از ثبت نام کاربریت میگذره. دنبال چی هستی که میخوای پاتو کفش بزرگتر از خودت کنی؟!

  39. silver زدی تو خال این همون اسپمر گشاده که با اسپماش گند زده به سایت.بگیرید بکنیدش

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید