گرمای لب های تو…

آیینه هم انگار میترسید حس واقعی که توی قلبم به مرور زمان به وجود اومده بود رو بِهِم نشون بده. کاش قلب آدمها هم دکمه بازگشت به تنظیمات اولیه رو داشت. کاش دست خودمون بود که چی رو به خاطر بیاریم و چی رو واسه همیشه به قسمت بایگانی مغزمون برگردونیم.
دو تا دستام رو محکم روی سرم کشیدم و نفسم رو به آرومی به بیرون هدایت کردم. یه سردی عجیبی بند بند وجودم رو فرا گرفته بود. لباش آخ لباش… فقط گرمای بوسه هاش روی پوست سردم میتونست هم زندگی رو دوباره به جسمم برگردونه و هم زخم های کهنه ام رو التیام بده. این غرور لعنتی بدجوری معادلات زندگیم رو بهم ریخته بود. منی که به لطف تربیت خانواده ام، همیشه نگاه از بالا به پایین نسبت به آدمها داشتم. خانواده ای که همیشه ثروت و شهرت توی اولویتش قرار داشت و حالا من یه خلا بزرگ رو بدجوری توی اعماق وجودم حس میکردم. تبدیل به مردی شدم که قلبش یخ زده و نمیدونه چطور اون خلا رو پر کنه.
مثل همیشه پناه آوردم به آلونک کوچیک گوشه حیاط تا تنهایی هام رو باهاش قسمت کنم. بوم نقاشی با یه پارچه سفید که روش رو پوشونده، گوشه اتاق خودنمایی میکرد. با تعجب به سمتش رفتم تا حس کنجکاویم رو برطرف کنم. پارچه سفید رو کنار زدم. تا چند ثانیه چشمام خیره مونده بود به قاب نقاشی. یه حس عجیب مثل حسِ نوازش مادرانه ته دلم احساس کردم. تصویر اولین بوسه ای بود که با هم داشتیم.
در حالی که اون لباش رو گذاشته روی لبام، چشماش بازه و داره منو نگاه میکنه و دستاش دو طرف صورت من بود. چشمای من بسته ان و دستام حلقه شدن دور کمرش تا به خودم نزدیکترش کنم و بدنهامون با هم یکی بشن. مرز بین خیال و واقعیت برام اینقدر نازک جلوه میکرد که مثل تیزیِ یه ورق کاغذ میتونست گوشتت رو بِبُره و زخمش رو برات به جا بزاره. وقتی چشمام رو میبستم میتونستم عطر تنش رو به خوبی به یاد بیارم. دوست داشتم چشمام رو ببندم و فقط تو همون لحظه برای ابدیت زندگی کنم.
با صدای پریدن گربه روی سقف آلاچیقِ توی حیاط، رشته افکارم پاره شد. اصلا من دارم به چی فکر میکنم وقتی اون رفته و تنها چیزی که باقی مونده خاطرات تلخ و شیرینیه که برام به یادگار گذاشته!!؟
نشستم گوشه اتاق روی تخت و زانوهام رو بغل گرفتم. سرم رو چسبوندم به دیوار اتاق و با چشمای باز فقط خیره شدم به نقطه ای از دیوار.
چرا گذاشتم بره؟ یعنی راهی نبود که جلوش رو بگیرم؟ یعنی مقصر رفتنش من بودم؟ خب دیوونه شاید اصلا اونجوری که تو دوستش داشتی، اون دوستت نداشته. مگه عشق زوری هم میشه؟
آره دیوونه ام. اما مگه میشه همه اون چیزهایی که بینمون بود دروغین باشه؟ اولین بار وقتی زنگ در خونه رو زد یادت نمیاد؟ یادته چطوری زیر بارون خیس شده بود؟ حتی اینقدر با عجله خودش رو رسونده بود که چتر هم نداشت. چشمای معصومش وقتی با اون نگاه گیراش بهت زل زده بود رو فراموش کردی؟
یادمه دستاش رو که گرفتم از سرما میلرزید و خیلی آروم دندوناش به هم میخورد. اصلا حرفی بینمون رد و بدل نشد.
کُتش رو ازش گرفتم و آویزون کردم. شالش رو که فقط آب ازش میچکید رو بیرون آورد و همونجا گذاشت. با ترس و حس شرمی که تو چشماش موج میزد نشست.
-داری میلرزی! بیا تا اتاقم راهنماییت کنم لباسهات رو عوض کنی…
اونجا کمد لباسهامه. هر کدوم رو خواستی بپوش، من بیرون منتظرم.
بعد از چند دقیقه که در باز شد و اومد بیرون به طور ناخودآگاه لبخند نقش بست روی صورتم. میشد گفت لباسهام تقریبا به تنش زار میزد.
موهاش رو با دستش به سمت پشت گوشش هدایت میکرد تا مرتب به نظر بیاد.
+با یه نگاه مظلومانه گفت: یعنی اینقدر خنده دار شدم؟
اولین جمله ای بود که صحبت هاش رو باهاش شروع کرد.
-نه اتفاقا خیلی هم به تنت نشسته، البته اگر خیاط، این لباس ها رو توی مستی برات دوخته باشه.
لبخندم تبدیل شد به خنده ی بلند. اومد و کنارم نشست و چند تا مشت زد به بازوم.
+خیلی بدجنسی سیاوش. چطور دلت میاد مسخره ام کنی؟ دلت هم بخواد که افتخار دادم لباس هات رو پوشیدم.
-آره خیلی خوب شد چون از این به بعد وقتی دلم برات تنگ شد میتونم بوی تنت رو از روی این لباسها حس کنم.
سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. خجالت کشید و از لپای گل انداخته ش میشد همه چی رو فهمید.
-من برم یه شیر کاکائو داغ از اونها که دوست داری برات بیارم تا گرم بشی.
آخرای خوردن شیرکاکائو بود که با صدای لرزون ازم پرسید: از دستم عصبانی هستی به خاطر بار آخری که بد باهات صحبت کردم؟
-راستش نمیدونم. تا قبل از اینکه بیای احتمالا میگفتم آره. ولی الان همچین حسی ندارم.
+وقتی چند بار بهت زنگ زدم و جوابم رو ندادی با خودم گفتم بهتره برا جبران بیام پیشت و توی چشمات نگاه کنم و ازت معذرت خواهی کنم.
-خب!؟
+خب چی؟!
-مگه نمیگی میخوای تو چشمام نگاه کنی و معذرت بخوای؟
+الان که فکر میکنم به نظرم خیلی دیوونه بازی در آوردم؛ چون نمیتونم.
دستم رو زیر چونه اش بردم و سرش رو بالا آوردم. توی چشمای عسلی و زیباش نگاه کردمو بهش گفتم: از همون لحظه ای که جلو در دیدمت چیزی که باید میفهمیدم رو فهمیدم. فکر کنم یکسال وقت گذروندن با تو تایم مناسبی باشه که بشناسمت و بدونم حرفایی که تو قرار آخر زدی رو از ته دل نگفتی.
بلند شدم برم که بیشتر از این مُعذب نباشه. دستم رو گرفت و بلند شد و روبروم ایستاد. انگار تمام توانش رو جمع کرده بود تا بتونه تو چشمام نگاه کنه و این جمله رو بگه.
+من واقعا عاشقتم سیاوش و تنها چیزی که توی زندگیم ازش مطمئنم اینه که نمیخوام از دستت بدم.
چشمام توی نگاهش موندن. میگن عشق واقعی وقتی به سراغت میاد اصلا نیازی نیست بهش فکر کنی چون باید با قلبت حسش کنی. حتی دیگه واژه ها هم تهی میشن از وصف کردن اون لحظه.
در توقف زمان این لبهامون بودن که به هم رسیدن. دستاش گونه هام رو نوازش میکردن و نفس کشیدن تو اون لحظه به کلی از یادم رفت. دستام رو دور کمرش حلقه کردم و برخورد بدنهامون حس یکی شدن رو بِهِم میداد.
از پایینِ تیشرتم گرفت و از تنم بیرون آورد. نگاه هامون تمنای آغوش رو بهمون میفهموند. بدن عریانش میون قفس دستام گیر افتاد. جایی که خودش رو حبس کرده بود دقیقا همونجاییه که دنیا به تمام آدمهاش یکبار تجربه کردنش رو بدهکاره.
بوسه بارون تن لختش از روی غریزه، گناه بود یا ثواب رو نمیدونم اما تنها چیزی بود که میخواستم و باید بهش تن میدادم.
روی دستام بلندش کردم و از ورودی جهنم گذشتم و روی تخت گذاشتمش. برش گردندم و روش دراز کشیدم. بوسه هام به پشت گردنش و روی گونه هاش آوای عاشقانه ای رو ازش بیرون میکشید. وقتی لاله ی گوشش رو بین لبام میبردم صدای به شماره افتادن نفس هاش رو میشنیدم که توی گوشم طنین انداز میشن. وقتی برگشت و لباش رو چسبوند به لبام، به معنای واقعی از روی زمین جدا شدم. بدنم رو سبک احساس میکردم. طعم شیرین در تقابل با طعم لباش قطعا بازنده به حساب میومد. خودش رو به من سپرد تا گذر زمان زنجیرش رو از دستای ما باز کرده باشه. با هر لمس تنش گرمای لذت بخشی وجودم رو سرشار میکرد. انگشتهاش رو روی پوست کمرم به حرکت در میاورد و منم زبونم رو روی پوست گردنش میکشیدم و با هر آهی که میکشیدیم لذت واقعی رو تجربه میکردیم.
آه که چه لحظه هایی توی زندگیمون سپری شدن و کاش برای همیشه داخلشون حبس میشدیم…
چشمام هنوز خیره مونده بود به دیوار و غرق در افکار گذشته.
بلند شدم تا از آلونکم جدا بشم و راه افتادم سمت اتاقم. هنزفری رو تو گوشم گذاشتم و حرکت کردم.
” در نگاهت! مانده چشمم ، شاید از فکر سفر برگردی امشب… از تو دارم یادگاری ، سردی این بوسه را پیوسته بر لب… “
نزدیکای اتاقم بودم که دستای یه نفر رو روی شونه ام حس کردم. برگشتم سمتش و نگاش کردم.
×مادر جان! سیاوشم! قربونت برم ! امروزم نمیخوای تو مراسم سالگرد شرکت کنی؟ هنوزم تصمیم نگرفتی باهاش خداحافظی کنی و به زندگی خودت ادامه بدی؟ فکر میکنی اون راضیه که اینجوری تو رو ببینه؟
آخ که قلبم بدجوری تیر میکشه. قطره های اشک لعنتی چرا اجازه نمیگیرن و همیجوری سر خود جاری میشن؟
سرم رو پایین انداختم و راهم رو ادامه دادم.
زندگی برا من وقتی تموم شد که عشقم رو تقدیم خاک سرد کردم.
آروم زیر لب جواب دادم :
کی میخوای بفهمی مامان! اون منو ترک کرد و رفت. من با کی باید خداحافظی کنم؟ ازش دلخورم ولی تو سلامم رو بهش برسون…

پایان.

نوشته: blue eyes

بازدید 14,050

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “گرمای لب های تو…”

  1. شاید باور نکنید. دیروز به عناوین داستان های شما نگاه می کردم. با خود می گفتم چرا مدتی است که چیزی از شما منتشر نشده؟امروز دیدم به به…ممنونم. داستان عشقی زیبایی بود. با درون مایه ای اروتیک و کاملا به اندازه.این میزان اروتیسم کشش ادامه داستان تا همین جا را داشت (در بدنه این داستان) و چقدر مناسب بود. دردی که تا همیشه قابل احترام و ستایش است.

  2. چبز خاصى متوجه نشدم بجز اينكه سواد ادبياتي نويسنده محترم بالاست ،، و گويا نبودن مدتى ،، اميدوارم خوب باشيد و داستانهاى خوب بنويسيد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید